---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

همه به جز من بازگشته‌اند

چپتر 211: بدون عنوان • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 211: بدون عنوان

0

متأسفانه، او نتوانست از گرگینه رده پنجم یک روح-فکر به دست آورد. تسلط‌حالا​ بر مهارت جمع‌آورنده مرگ به این معنی نبود که می‌تواند روح-فکر هر موجودی‌بدم​ را که می‌کشد به دست آورد، بنابراین این موضوع چندان هم غافلگیرکننده نبود.

فقط اینکه، بقایای آن‌خود​ در مقایسه با میستیک در‌همه‌چیز​ وضعیت بسیار بهتری قرار داشت.

«واو، خونم رو بهش‌دیدن​ دادم و سوراخ روی‌مسخره​ قلبش داره بسته می‌شه.»

[خونی که می‌تونه اجساد بقیه‌بشه​ رو بازسازی کنه؟ ارباب واقعاً‌گرفتن​ انسان نیست، مگه نه؟] (میستیک)

[نکنه یهو‌یارو​ زنده بشه و‌خیلی​ بهمون حمله کنه...؟]

یو ایل‌هان با نادیده گرفتن حرف‌های میستیک و لیرا، روی بازگرداندن بقایا به یک وضعیت بی‌نقص تمرکز‌داشته​ کرد. فقط کافی بود بخش‌های قطع‌شده را کنار هم قرار دهد و خونش را که سرشار از‌حالا​ انرژی استراحت بود، روی زخم بریزد و سپس بازسازی متعالی را فعال کند تا کار انجام شود!

هرچند خون او به این بهبودی کمک می‌کرد، اما مانای باقی‌مانده در جسد نیز به خون او واکنش نشان داد و بدن را‌بیهوده​ به بهترین حالت خود بازگرداند. با دیدن این صحنه، به نظر یو ایل‌هان همه‌چیز مسخره آمد. یک نفر باید چقدر قدرت بازیابی داشته‌دلیلش​ باشد تا بتواند چنین کاری کند؟ به نظر می‌رسید «آن یارو» بعد از مرگ بیهوده میستیک، خیلی روی این موضوع فکر کرده بود.

«اگه نمی‌تونستم با‌یهو​ یه حمله غافلگیرانه بکشمش،‌حمله​ کار خیلی سخت می‌شد.»

[خب، حالا‌یارو​ می‌خوای باهاش چیکار‌خیلی​ کنی؟ زامبیش کنی؟]

«یه چیزی تو همین مایه‌ها.»

[چی؟! واقعاً؟!]

«ولی الان نمی‌تونم انجامش بدم.»

دلیلش البته این بود که هیچ سنگ جادویی رده پنجمی در این موجود وجود نداشت. یو ایل‌هان قبل‌زامبیش​ از اینکه بقایا را داخل اینونتوری‌اش بگذارد، یک بار دیگر وضعیت آن را بررسی کرد. مهم نبود مانا‌قبل​ چقدر فعال باشد، آن موجود هنوز هم یک جسد بود، بنابراین می‌توانست آن را در اینونتوری خود ذخیره کند.

«این تازه شروعه. میستیک،‌خود​ وقتی تعمیرات تموم شد،‌نظر​ کارت رو از سر بگیر.»

[فهمیدم.]

«باید یه‌نکنه​ دوش بگیرم،‌زنده​ خیلی عرق کردم.»

[بیا با هم بریم!]

«هر چی.»

با این حال، یو ایل‌هان وقتی وارد سطل غول‌پیکر شد، هنوز زره‌اش را به تن داشت. لیرا با دیدن این صحنه‌یارو​ لب و لوچه‌اش را آویزان کرد، اما او وانمود کرد که لیرا را نمی‌بیند. این فرآیندی برای افزایش همگام‌سازی او با زره‌نمی‌تونم​ بود و حمام کردن به این شکل هیچ ضرری نداشت. در واقع، به خاطر این طنین، حتی احساس بهتری هم پیدا می‌کرد.

[تو واقعاً...]

«چیه.»

[...هیچی.]

او گفت «هیچی»، اما به نظر می‌رسید‌همه‌چیز​ لیرا هنوز هم ناراضی است. یو ایل‌هان‌بازیابی​ پوزخندی زد و در افکارش غرق شد.

اگر اولین موجود رده پنجمی که روی زمین ظاهر شد، یعنی میستیک، ویژگی‌های آزمایشی زیادی داشت، دومی طوری حرکت‌بود​ می‌کرد که از وضعیتی مشابه نحوه کشته شدن میستیک جلوگیری کند. پوشاندن نقاط ضعف و بیرون دادن محصولات بهتر‌خون​ یکی پس از دیگری، تقریباً به گونه‌ای بود که انگار از یو ایل‌هان برای آزمایش سوژه‌های آزمایشی استفاده می‌شد.

اگر «آن یارو» هنوز هم قدرت ساخت موجودات رده پنجم را‌سخت​ داشت، یا به عبارت دیگر، می‌توانست زمین را به دلخواه خودش دستکاری‌الان​ کند، پس بعدی چگونه می‌بود؟ و بعدی؟ و بعد از آن چطور؟

«و در نهایت...»

آیا خودش بیرون می‌آمد؟‌دیدن​ یو ایل‌هان پس از فکر‌آمد​ کردن به این موضوع خندید.

او قرار نبود این‌طور منفعل بماند. از آنجایی که آدم‌های گوشه‌گیر به طور معمول محرک‌های زیادی‌تمرکز​ از دیگران دریافت نمی‌کردند، نسبت به آن‌ها بسیار حساس بودند. از آنجا که این یارو، یو‌فعال​ ایل‌هان را این‌قدر آزرده و خسته کرده بود، او کاری می‌کرد که آن شخص بهایش را بپردازد.

مشکل زمان بود. در حال حاضر، او اعتماد به نفس پیروزی در برابر آن یارو را نداشت، بنابراین باید‌چیزی​ هرچه زودتر رده چهارم خود را به دست می‌آورد. اما گذشته از اینکه آیا آن شخص حاضر بود تا‌اینونتوری‌اش​ زمان رده چهارم شدن او صبر کند یا نه، او حتی نمی‌دانست چقدر طول می‌کشد تا به رده چهارم برسد.

خود یو ایل‌هان مشکلی نداشت. او به تنهایی زندگی کردن عادت داشت، اما الان هم‌قدرت​ تنها نبود. مشکل نزدیکانش بودند. او نگران پدرش، مادرش، کانگ می‌ره که به لانپاس رفته بود،‌بکشمش​ و نا یونا که قبل از فرار لب‌هایش را دزدیده بود، بود. اما بیشتر از همه...

«میر کسیه‌خود​ که بیشتر‌دیدن​ از همه نگرانشم.»

گذشته از مهارت حکمرانی، حواس او به عنوان یک اژدهاسوار به او می‌گفت‌بازگرداندن​ که میر قطعاً در امان است. با وجود این، او نمی‌دانست میر در‌انرژی​ چه وضعیتی است و چه کار می‌کند، و به همین دلیل نگران بود.

در این ۲ سال گذشته، او حتی سریع‌تر از زمانی که با کانگ می‌ره و نا یونا در یک دنیای متروکه گیر افتاده‌الان​ بود، رشد می‌کرد. او خیلی وقت پیش به رده چهارم رسیده بود. شاید فقط با شمارش سطح‌ها، او در میان زیردستان یو ایل‌هان‌می‌توانست​ بالاترین سطح را داشت، حتی با در نظر گرفتن فلمیر. این در حالی بود که سایر زیردستان او نیز با سرعت‌های غیرعادی رشد می‌کردند!

این قطعاً خبر خوبی بود که او در حال پیشرفت‌مسخره​ است. با این حال، رشد سریع به این معنی بود که‌کاری​ او در محیطی قرار دارد که به همان اندازه خطرناک است.

مسیری که یو ایل‌هان تا الان طی کرده بود نیز همین‌طور بود. مسیری که به خاطر یک لحظه اشتباه، زندگی‌اش را‌یارو​ به باد می‌داد. یو ایل‌هان نگران بود که یومیر ماجراجویی کند و کارهای او را تقلید کند و یک جای کار‌الان​ اشتباه پیش برود. اگر لیرا می‌دانست او به چه چیزی فکر می‌کند، احتمالاً به او می‌گفت که سرش به کار خودش باشد!

«هوو...»

یو ایل‌هان با احساس آب داغی که بدنش را زیر زره می‌شست، به سطل تکیه داد و‌کنی​ چشمانش را بست. لیرا در کنارش غرولند می‌کرد، میستیک در حالی که دژ پرنده را حرکت می‌داد‌وجود​ فریاد می‌زد، و او می‌توانست طنین اوروچی را احساس کند. با شنیدن همه این‌ها، به یاد یومیر افتاد.

او باید تا الان بزرگ شده باشد، چون حالا در رده چهارم است. با این‌قدرت​ حال، از آنجا که هنوز جوان بود، نباید به یک بزرگسال تبدیل شده باشد. نه، او‌بکشمش​ آرزو می‌کرد که یومیر هنوز یک بزرگسال نشده باشد. در آن صورت، یو ایل‌هان ناامید می‌شد.

«به‌زودی می‌آم دنبالت. لطفاً تا اون‌نظر​ موقع دووم بیار، حتی اگه مجبور‌چقدر​ باشی تنهایی این کار رو بکنی.»

[ایل‌هان، خوابیدی؟]

«نخوابیدم، پس نزدیکم نیا.»

[تچ، خسیس.]

خوب بود که تنها نبود، اما شاید لیرا می‌توانست به او‌باید​ زمان بیشتری برای فکر کردن به این موضوع بدهد... یو ایل‌هان‌بعد​ آهی کشید و با دست چپش صورت لیرا را کنار زد.

یک چیز قطعی بود، اینکه هنوز خیلی زود بود؛ چه برای ملاقات با یارویی که پشت همه این قضایا بود، و‌قطع‌شده​ چه برای پیدا کردن یومیر. او ابتدا باید کمی قوی‌تر می‌شد. کمی... نه، خیلی. خیلی زیاد، به‌طور کوبنده‌ای قوی. حداقل تا‌اما​ جایی که بتواند پس از خلاص شدن از شر هر کسی و هر چیزی که او را آزار می‌داد، به آرامش برسد.

«و اون کِی می‌تونه باشه...؟»

با این حال، مهم نبود چقدر تلاش می‌کرد تا جلوی آن را‌نفر​ بگیرد، زمان به هر حال می‌گذشت. یو ایل‌هانِ طمع‌کار آرزو می‌کرد که‌بعد​ کاش می‌توانست در این جریان زمان، به هر چیزی که می‌خواست چنگ بیندازد.

در همین حین، کسی که او بیشتر‌همه‌چیز​ از همه نگرانش بود، یعنی یومیر، اکنون‌بازیابی​ در حال آموزش واقعی به بچه‌ها بود.

«حالا!»

«فوااه!»

«هوپ! هااپ!»

در مقابل او هزاران کودک قرار داشتند که از خود شعله ساطع می‌کردند. از کف‌داشته​ دست‌ها، از دهان‌ها، از سرها، از پاها، از مشت‌ها، از وسط هوا؛ واسطه‌های زیادی وجود داشت،‌می‌شد​ اما همه آن‌ها شعله بودند. با توجه به سن این بچه‌ها، همه آن‌ها بسیار قوی بودند!

«نه، هنوز خیلی ضعیفه.»

اما استانداردهای یومیر خیلی بالا‌خیلی​ بود. بچه‌هایی که از حرف‌هایش ناامید‌سخت​ شده بودند، به او شکایت کردند.

«ولی ما‌بهترین​ که نمی‌تونیم مثل‌بازگرداند​ قهرمان قوی باشیم!»

«با این وضع، تا‌دیدن​ آخر عمرمون هم نمی‌تونیم‌مسخره​ اون هیولاها رو بکشیم!»

«تحت هیچ‌نکنه​ شرایطی نمی‌تونیم اون‌بشه​ هیولا رو بکشیم!»

یومیر می‌خواست بچه‌ها سریع‌تر قوی شوند و بچه‌ها داشتند به محدودیت‌های واقع‌گرایانه‌ای می‌رسیدند و رنج می‌کشیدند.‌چیکار​ نکته جالب این بود که مهم نبود چقدر می‌گفتند این کار غیرممکن است، با خوردن خون و‌موجود​ گوشت این شیاطین، محدودیت‌هایشان بالاتر می‌رفت و پتانسیل لازم برای قوی‌تر شدن را دوباره به دست می‌آوردند.

و در حقیقت، بعضی‌خود​ از این بچه‌ها موفق‌نظر​ شدند شعله‌های قوی‌تری بسازند.

«آه، تونستم.»

«جواب داد. حالا که‌زنده​ کار می‌کنه باید اون‌ایل‌هان​ قوی‌ترها رو پرتاب کنی.»

«نمی‌تونم این کار رو بکنم!»

با این حال، یومیر با گذشت زمان فقط سخت‌گیرتر می‌شد. بچه‌ها‌آمد​ هم سعی می‌کردند با پیروی از راهنمایی‌هایش به او برسند و‌می‌رسید​ اگرچه خیلی کندتر از انتظارات یومیر بودند، اما همچنان داشتند رشد می‌کردند.

«بعدی، بچه‌هایی‌خود​ هستن که برق‌صحنه​ رو کنترل می‌کنن.»

«قهرمان، ما‌نکنه​ رو شوالیه‌های‌زنده​ تندر صدا کن!»

«نه، چون خیلی بچه‌گانه‌ست.»

«هینگ!»

شاید محیط روی آن‌ها تأثیر گذاشته بود، چرا که بعد از دو سال خوردن شیاطین، می‌توانستند مانای منتسب‌چنین​ به رعدوبرق، باد، یخ، آتش، ارتعاش و دیگر ویژگی‌های خاص را کنترل کنند. این واقعیت که آن‌ها توانایی‌هایی را‌زامبیش​ به دست آورده بودند که در رده دوم نداشتند، به این معنی بود که حالا در رده سوم بودند.

مهم نبود آموزش در دوران کودکی چقدر مؤثر باشد، بعضی از افراد با دیدن بچه‌هایی به کوچکی سه سال‌بود​ و حداکثر شش سال که سطحشان بالای ۱۰۰ بود، باید متوجه می‌شدند که یک جای کار می‌لنگد، اما آن‌خون​ «بعضی از افراد» در اینجا حضور نداشتند و البته، یومیر و دیگر بچه‌ها هم اصلاً به این موضوع اهمیتی نمی‌دادند.

«باشه، باشه. شوالیه‌های‌بعد​ تندر، اه، چرا‌کرده​ من باید خجالت بکشم؟»

«بله! دو هزار‌حالت​ و سیصد نفر‌دیدن​ در خدمت شما هستیم!»

«شما خیلی بیشتر از تیم‌های دیگه عضو‌همه‌چیز​ دارید، پس اولین هدفتون اینه که با‌بازیابی​ حمله هم‌زمانِ رعدوبرق، اون هیولای ارتعاشی رو بکشید.»

«این غیرممکنه!»

یومیر بچه‌ها را بر اساس ویژگی‌هایشان تقسیم کرد و برای اینکه آن‌ها را‌حالا​ کارآمدتر حرکت دهد، دوباره بر اساس شخصیت یا خصوصیاتشان دسته‌بندی‌شان کرد. مهم نبود‌بدم​ چقدر ضعیف بودند، استفاده از هزاران حمله مشابه روی یک هدف، ویرانگر می‌شد.

بچه‌هایی که تحت نظر یومیر آموزش دیده بودند، همین حالا هم می‌توانستند ضربه‌باید​ قابل‌توجهی به شیاطین وارد کنند. دلیلش این بود که یومیر، اژدهایی که به عنوان‌کرده​ ارباب مانا شناخته می‌شد، مانای آن‌ها را کنترل می‌کرد تا قدرتشان را افزایش دهد.

یومیر، که در اصل توانایی کنترل مانای دیگران را داشت اما در‌چقدر​ نهایت تحت سرپرستی یو ایل‌هانِ گوشه‌گیر متولد شده بود، بالاخره توانست با‌خیلی​ رهبری این بچه‌ها، راهی برای قوی‌تر شدن به عنوان یک اژدها پیدا کند.

یومیر آرزو داشت بچه‌ها بعداً بتوانند خودشان به تنهایی یکی از‌حرف‌های​ شیاطین را بکشند، و بچه‌ها حتی نمی‌توانستند وضعیتی را تصور کنند که‌دهد​ در آن مجبور باشند بدون حضور یومیر با یکی از آن‌ها بجنگند.

«ما نمی‌دونیم این وضعیت‌بیهوده​ تا کی ادامه داره،‌نمی‌تونستم​ پس باید قوی‌تر بشید.»

«اوو، قهرمان‌بهترین​ خیلی خشک‌خود​ و جدیه.»

«خشک‌تر از هیولاها.»

کوچک‌ترین عضو در میان ارتش بچه‌ها حدود دو سال و دو ماه سن داشت و از نظر ظاهری، شبیه یک‌بخش‌های​ بچه ده ساله به نظر می‌رسید. دایره لغات آن‌ها هنوز خیلی ضعیف بود، اما با توجه به سنشان، همین هم‌کمک​ مسخره و غیرمنطقی بود. در واقع، آن‌ها داشتند به ارتشی از ابرانسان‌ها تبدیل می‌شدند، چیزی شبیه به کلمه «انسان‌های نوین».

«قهرمان!»

پس از اینکه یومیر بررسی رشد شوالیه‌های تندر را تمام کرد و در‌باید​ حال توزیع خون و گوشت شیطانِ کنترل‌کننده رعدوبرق بود، یک پیشاهنگ از دوردست‌خیلی​ آمد و جلوی او ایستاد. این بچه‌ای بود که باد را کنترل می‌کرد.

بچه‌هایی که مثل یومیر قابلیت کنترل باد را پیدا‌آمد​ کرده بودند، می‌توانستند مستقیماً از او آموزش ببینند و‌چنین​ قدرت مخرب و سرعت بیشتری نسبت به بقیه داشتند.

«چهار تا هیولا!»

«چهار تا؟‌یارو​ اومممم، این‌بیهوده​ خیلی زیاده.»

زمان گذشت و تغییراتی در الگوهای رفتاری شیاطین ایجاد شد. تا پیش از این، اگر یومیر و‌داشته​ بچه‌ها سروصدا به پا نمی‌کردند، آن‌ها زحمت گروه شدن را به خود نمی‌دادند، اما حالا که داشتند‌حالا​ به طور مداوم قتل‌عام می‌شدند، از اقدام فردی خودداری کرده و حالا به صورت گروهی عمل می‌کردند!

«این خیلی‌خود​ زیاده، نباید‌دیدن​ فرار کنیم؟»

«با این همه‌یهو​ آدم؟ این حتی‌بهمون​ برای قهرمان هم غیرممکنه.»

«ولی...»

«تعدادشون زیاده، ولی‌حالت​ این می‌تونه یه‌دیدن​ فرصت خوب باشه.»

یومیر ناگهان این را گفت. بچه‌ها‌نظر​ به طور غریزی منظور حرف او‌چقدر​ را فهمیدند و به او نگاه کردند.

«ما می‌جنگیم.»

«قهرمان، ولی...»

«ما می‌جنگیم.»

یومیر تکرار کرد. پس از رسیدن به رده چهارم، یومیر حالا ظاهر یک پسر پانزده ساله را داشت و‌کاری​ آن‌قدر زیبا بود که هر کسی در خیابان با او روبه‌رو می‌شد، برای نگاه کردن به او برمی‌گشت. ارتش‌چیزی​ بچه‌ها چیزی شبیه به باشگاه طرفداران یومیر بود، بنابراین وقتی او این‌طور صادقانه لبخند می‌زد، واقعاً نمی‌توانستند مخالفت کنند.

«می‌تونید انجامش بدید، مگه‌زنده​ نه؟ اگه دیدم دارید‌ایل‌هان​ می‌میرید، می‌ذارم فرار کنید.»

«قهرمان، این یعنی اگه‌بیهوده​ به نظر برسه که زنده‌غافلگیرانه​ می‌مونیم، مجبورمون می‌کنی بجنگیم، درسته؟»

«آره.»

یومیر با قاطعیت اعلام کرد. بچه‌ها آهی کشیدند اما چاره‌ای‌نفر​ نداشتند. آن‌ها در حال حاضر مشغول بازی نبودند، بلکه برای‌می‌رسید​ بقا رقابت می‌کردند و در این رقابت، قضاوت یومیر درست بود.

«بیاید تلفات رو به‌زنده​ حداقل برسونیم. در صورت‌ایل‌هان​ امکان، بیاید همگی زنده بمونیم.»

«بچه‌ها، ابزارها رو جمع کنید!»

آن‌ها در طول سال‌های گذشته فقط گوشت شیاطین را نخورده بودند. در میان بچه‌ها، کسانی بودند که پتانسیل‌باشد​ تبدیل شدن به یک آهنگر را داشتند و اگرچه مجبور بودند آزمون و خطاهای بی‌شماری را پشت سر‌باهاش​ بگذارند، اما با مواد فوق‌العاده باکیفیت و مقدار سرشاری از سنگ‌های جادویی رده چهارم، توانسته بودند تجهیزات مناسبی بسازند.

بچه‌ها به زره‌هایی با ظاهر عجیب اما به شدت محکم، و سلاح‌هایی کج‌وکوله اما به شدت تیز مجهز شدند و بر اساس‌بعد​ ارتش‌هایشان صف کشیدند. در دو سال گذشته، تعداد کل بچه‌هایی که به لطف یومیر زنده مانده بودند، نه هزار و سیصد نفر بود.‌بدم​ از آنجا که آن‌ها با سرعتی نامتناسب با سنشان دور هم جمع شده بودند، حتی هاله‌ای تحت‌فشار و سنگین از خود ساطع می‌کردند.

«خوبه، پس.»

فرمانده ارتش، یعنی یومیر، رو به‌کرده​ جلو چرخید. روی مشتش، دستکشی که‌می‌شد​ یو ایل‌هان ساخته بود، مثل همیشه می‌درخشید.

«حرکت می‌کنیم.»

این دومین باری بود که سیاه‌چال جهنم‌همه‌چیز​ با بحران نابودی مواجه می‌شد؛ اولین بار‌بازیابی​ سال‌ها پیش توسط یو ایل‌هان نابود شده بود.

یادداشت نویسنده:

این بار‌یارو​ داستان میر‌بیهوده​ رو داشتیم.

کاملاً مطمئنم‌بهترین​ که تو این‌بازگرداند​ آرک اتفاق می‌افته.

ناولها | novelha.net