چپتر 217: بدون عنوان
0برای بچهها، نبرد با شیاطین سخت و بیرحمانه بود. بدون حمایت یومیر، همون تو نبرد اول تارومارطریق میشدن. مهم نبود چقدر استعداد داشتن، و حتی با اینکه نسلجدیدهایی بودن که زیر ۵ سال سنصدای داشتن و سطحشون بالای ۱۰۰ بود، باز هم یه دیوار غیرقابل عبور بین اونا و شیاطین وجود داشت.
اما با این وجود، موفق شدن ازمگه اولین نبرد پیروز بیرون بیان. دلیلش اینحالی بود که یومیر مثل کوه پشتشون ایستاده بود.
«نفس نفس...»
«ارباب، هیولا مرد؟»
«آره، مرد.ارتقا تجربه گرفتین،اندازه مگه نه؟»
«آره، ولی...»
«این یهمونده مدرک قطعیه.جون بابا اینطوری میگفت.»
یومیر در حالی که به شیطانی که دیگه تکون نمیخوردجون نگاه میکرد، این رو جواب داد. بعد، به ارتشی نگاهقهرمان کرد که تو نبردِ همین الان هیچ تلفاتی نداده بود.
«فوو، فوو...»
«حس میکنمهیولا دارم میمیرم. پاهامتجربه خیلی درد میکنه.»
«هق، شکمم خیلی درد میکنه.»
بچهها همگی روی زمین ولواعضای شدن و نفسنفس زدن. چهرههاشونجون پر از خستگی و درد بود.
با این حال، یومیر فکر میکرد که این یه موفقیت بزرگه. با اینکه اگهرضایت به موقع دخالت نمیکرد تلفات خیلی سنگین میشد، اما تمام اعضای ارتش زنده موندهکنین بودن. همه جون سالم به در بردن و تو ثبتها و تجربه شیطان شریک شدن.
«همهتون ارتقا سطح گرفتین؟»
«آره.»
«با اینکه نهمیشد به اندازه قهرمان...ارتش ولی یکم قویتر شدیم.»
این اولین باری بود که یومیر ضربه آخر رو به هیولا نمیزد. با اینکهرضایت نبرد سخت و طاقتفرسایی بود، اما میشد رضایت رو تو چهره بچهها دید. ارتقا سطحدرست از طریق نبرد مستقیم، در مقایسه با خوردن گوشت هیولا، حس موفقیت بینظیری بهشون میداد.
«اما باید بهتر عمل کنین.»
درست زمانی که بچهها مستِسالم نبرد، خون، پیروزی و درد بودن،ارتقا صدای سرد یومیر تو گوششون پیچید.
«باید زنده بمونین. برای اینکهاعضای بدون من زنده بمونین، الانجون به اندازه کافی خوب نیستین.»
«قهرمان کجا میخواد بره؟»
«من باید پیش بابامآره باشم. یه روزی میاد دنبالم.مدرک تا اون موقع قویتون میکنم.»
«ما میخوایم با تو بیایم!»
بچههایی که با درد روی زمین افتاده بودن، باهمه شنیدن حرفهای یومیر همگی از جا پریدن و باسطح هم فریاد زدن. اما یومیر سرش رو تکون داد.
«شما خیلی ضعیفین.سطح مهم نیست چقدریکم تمرین کنین، بازم ضعیفین.»
یومیر فکر میکرد هر کسی اگه ۲ سال تمرین کنه میتونه به اندازه اون چهار تادیگه الفِ زیر دست یو ایلهان قوی بشه، اما انتظاراتش رو خیلی بالا برده بود. با اینکه سرعتمیکنم رشد نسلجدیدها تو اینجا خیلی بالا بود، اما به قضاوت یومیر، حتی این هم خیلی کند بود.
این خوب بود که اونا سریع ارتقا سطح میگرفتن و میتونستن از تواناییهای قویتری استفاده کنن. اما، ارادهشون برایضربه نبرد کمتر از تواناییهاشون بود و از همه مهمتر، چون خیلی سریع ارتقا سطح میگرفتن، مهارتشون نسبت به سطحشوندرست پایینتر بود. این نقطه ضعف برای یو ایلهان و الفهایی که مدت طولانی تمرین کرده بودن، کاملاً قابل تشخیص بود.
«اییک.»
به نظر میرسید کلمات بیرحمانه یومیر بهشون صدمه زده. از دید اونا، تا سر حد مرگ تلاش کرده بودن،مقایسه اما بازم همچین قضاوت سردی نصیبشون شده بود! ارزیابیهای یومیر اصلاً ظریف و با ملاحظه نبود، و هر کسیبمونین که حرفاش رو میشنید، نه، هر کسی تو اون سن و سال، طبیعتاً لجبازی میکرد و زیر بار نمیرفت.
اما.
«ما میتونیم قویتر بشیم!»
«من قویترسنگین میشم وتمام با قهرمان میام!»
«نمیتونی منو جا بذاری!»
نسلجدیدها متفاوت بودن. از اونجایی که بیشترِ عمر کوتاهشون رو با یومیر زندگی کردهحالی بودن، تمام معیارهاشون شبیه اون شده بود! البته، تاثیر مهارت حکمرانی هم بیتاثیر نبود، اماهیچ نفوذ ذهنی روی همهشون به خاطر تواناییها، شخصیت یومیر و همینطور محیط خاص اینجا بود.
«...میخواین قویتر بشین؟»
«آره!»
«قویتر!»
شاید هنوز شعلههای نبرد خاموش نشده بود، چون صداهای پرشوری از گوشه و کنارحالی شنیده میشد. همه داشتن به یومیر نگاه میکردن. تو این لحظه، به نظر میرسیدالان دیگه هیچ دردی حس نمیکنن و همگی با چشمهایی مصمم به یومیر خیره شده بودن.
با این حال، یومیر گیج شده بود. دلیل اینکه از این بچهها مراقبت میکرد اینیکم بود که راه پدرش رو که همین کار رو کرده بود دنبال کنه، و بهشونگوشت یاد بده چطور روی پای خودشون بایستن. بنابراین، اینکه میخواستن باهاش بیان، براش خیلی غیرمنتظره بود.
«باشه.»
با این حال، اگه وقتی میخواستن دنبالش بیان همهشونباری رو رد میکرد، صلاحیتش به عنوان یه اژدها زیر سوالمقایسه میرفت. یومیر همونطور که اونا میخواستن، سرش رو تکون داد.
البته، حتی خودش هم نمیدونست که بچهها هنوز نمیتونن منطقی فکر کنن،اینطوری یا اینکه به خاطر ارتباطشون با مهارت حکمرانی، نمیتونن به این راحتیارتشی ازش جدا بشن. به هر حال، یومیر هم هنوز یه بچه بود.
«پس از این به بعدسالم کار خیلی سختتر میشه. حالاهمهتون باید خیلی سریعتر پیش بریم.»
«باشه!»
«تمام تلاشمون رو میکنیم، ارباب!»
«حتماً!»
عزم راسخ بچهها تمام دشتسالم رو پر کرد. یومیر باهمهتون خشکی سر تکون داد و گفت:
«اما نمیرین. مردن چیز غمانگیزیه.»
«فهمیدیم!»
یومیر هم از جوابهای بلندشون راضی بود. ارتشولی ۳۰ دقیقه دیگه استراحت کرد و بعد از اینکهتکون تمام قدرتشون رو به دست آوردن، به راه افتادن.
از زمانی که به طور جدی رفتن سراغ شکار تو سیاهچالهها،ارتقا به بچهها اجازه خواب داده نمیشد. اگه قبل از اینکه ازطاقتفرسایی خستگی مفرط بمیرن ارتقا سطح میگرفتن، تمام خستگیشون از بین میرفت.
البته، فشار روانی همچنان باقی میموند، اما اعضای ارتش تمام اینها رو با اراده وشریک عزم برای موندن کنار یومیر تحمل میکردن. این تکنیکی بود که یو ایلهان تو گذشتهچهره زیاد ازش استفاده میکرد، و یومیر هم تو روند رشدش اون رو تجربه کرده بود.
بچههایی که تازه از سطح ۱۰۰ رد شده بودن، چطور میتونستن همچین تمرینات فشردهای رو تحمل کنن؟طریق البته، این به لطف امتیاز تجربه عظیمی بود که دشمناشون، یعنی شیاطین منحرف، بهشون میدادن. تحت رهبری یومیر،سرد اگه موفق میشدن اون شیاطین رو تو یه بازه زمانی کوتاه بکشن، میتونستن به راحتی هر کاری بکنن.
یومیر استعداد، تلاش و سرسختیشون رو میسنجید، و بچهها حتی دربابا حالی که اشک خون میریختن، دنبالش میکردن. میشد گفت این یه تمرینبعد به شدت بیرحمانه بود، و اینکه هیچکس جا نمیزد، واقعاً شگفتانگیز بود.
وقتی این روند برای چند ماه ادامه پیدا کرد، پایینترین سطح در میان بچههاقهرمان به سطح ۱۲۰ رسید و بالاترین آنها حتی به سطح ۱۴۴ دست یافت. درمقایسه واقع، شیاطین منحرف برای کسانی که توانایی شکارشان را داشتند، یک هدیه بینقص بودند!
«من حتماً،سنگین حتماً باتمام قهرمان میرم!»
و حالا این سطح ۱۴۴ چه کسی بود؟ یکی از دخترهایی بود که همیشه سعیچهره میکرد به یومیر بچسبد. این بیشتر از اینکه حس وفاداری باشد، شبیه یک علاقه رمانتیکزمانی بود؛ او با وجود اینکه فقط پنج سال داشت، عشقی پرشور، مستقیم و یکطرفه داشت!
«آره، باید همینمرد کار رو بکنی.گرفتین اما بیشتر تلاش کن.»
«باشه!»
البته یومیر که از مسائل بین زن و مرد کاملاً بیخبر بود، فقط به این دلیل که فکر میکرداندازه آن بچه پتانسیل و تلاش کافی دارد، او را تحسین و تشویق میکرد، اما همین کار مثل ریختن بنزین رویمیداد آتش بود. حالا، دخترک طوری به نظر میرسید که انگار میخواست هر شیطانی که سر راهش قرار میگرفت را بکشد.
با این حال، از بدشانسیقهرمان او و خوششانسی یومیر کهضربه نمیخواست بچهها در خطر باشند،
سیاهچال دقیقاً درمرد عرض سی دقیقهگرفتین روی زمین آزاد شد.
«همم.»
البته، اولین کسی که متوجه این تغییر شد یومیر بود.جون دلیلش این بود که کل دنیایی که در آن بودندقهرمان در حال لرزش بود و مانا در گوشه و کنار میلرزید.
«همه وایستید.»
نه هزار و سیصد بچهای که مخفیانه در حال پیشروی بودند، همگی در جای خود متوقفدیگه شدند. یومیر آنها را در یک نقطه جمع کرد و برای احتیاط به فرم اژدهای خودفوو تغییر شکل داد. دلیلش این بود که او در فرم اژدها قویتر از فرم انسانیاش بود.
[نه... صبر کن.]
وقتی به یک اژدها تبدیل شد، حواس حساسش حتی دقیقتر همسالم شد و توانست ویژگیهای مانای در حال لرزش را با جزئیاتقویتر بررسی کند. و به لطف آن، یومیر متوجه یک چیز شد.
[داره ترکیب میشه.]
«چی داره ترکیب میشه، استاد؟»
«قهرمان، تامونده کی بایدجون بیحرکت بمونیم؟»
بچهها همگی او را صدا میزدند و او را قهرمان یا استاد خطاب میکردند.شیطان با این حال، یومیر از وضعیت در حال تغییر ناگهانی گیج شده بود وطاقتفرسایی در عین حال خوشحال بود، بنابراین اصلاً در وضعیتی نبود که به حرفهایشان گوش دهد.
یومیر در نهایت تغییر شکلش را لغو کرد و دوباره به فرمنمیزد انسانی برگشت. در حالی که بچهها با گیجی به او نگاه میکردند، اوباید به آسمان خیره شد و دید که رنگ آسمان در حال تغییر است.
نه، حتی آسمان هم در حالگرفتین ترکیب شدن بود. آسمان سرخ و خفهکنندهمیگفت جهنم، و آسمان آبی و صاف بیرون.
یومیر با صداییهمه ضعیف زمزمه کرد:بردن «ما اومدیم بیرون.»
و صدایشسنگین در یکتمام لحظه بلندتر شد.
«ما اومدیم بیرون!»
«کجا اومدیم بیرون، قهرمان؟»
«اینجا زمینه!»
مانا، آسمان، زمین - همهچیز در حال ترکیب شدن باجون زمین بود! مرزهای سیاهچال طوری در حال فروپاشی بود کهقهرمان انگار هرگز وجود نداشته و داشت با زمین یکی میشد!
یومیر مطمئن بود که این کار یوقویتر ایلهان است. پدرش آمده بود تا دنبالشرضایت بگردد، هیچ شکی در این باره وجود نداشت!
و به اینمرد باور و یقینگرفتین او پاسخ داده شد.
«اون چیه؟»
«قهرمان، یه چیزمیشد خیلی بزرگ توارتش آسمون داره پرواز میکنه!»
«واو، چقدرارتقا خفنه. اوناندازه آینهها رو ببین!»
شبیه یک قلعه در آسمان بود. علاوه بر این، آینههای چرخانی وجود داشتند که آن را احاطه کردهنمیخورد بودند، گویی از آن محافظت میکردند، و هر از گاهی در یک نقطه جمع میشدند تا پرتو قدرتمندی ازخیلی انرژی شلیک کنند. هر بار که این اتفاق میافتاد، او میتوانست نابود شدن شیاطین آزاد شده را حس کند.
«اون چیه، خیلی ترسناکه.»
«نکنه بهسنگین ما همتمام حمله کنه؟»
«ق... قهرمان~.»
بچهها از ترس این قدرت عظیم، آرایش خود را بهقطعیه هم زدند و پراکنده شدند، اما یومیر اهمیتی نداد. اومیکرد میدانست کسی که اینقدر دنبالش میگشت، داخل همان قلعه است!
«بابا!»
فریادهای یومیر آسمان را پر کرد. یو ایلهان که حالاجون با یکی شدن دوباره سیاهچال و زمین، مشغول پاکسازی شیاطین سیاهچالیکم بود، این صدا را شنید و ناگهان سرش را بالا آورد.
«میر!»
همزمان با از بین رفتن حصار اطراف دژ پرنده، یومیر بهبابا داخل قلعه پرواز کرد. او به سرعت چهره یو ایلهان راداد پیدا کرد و پروازکنان رفت تا او را در آغوش بگیرد.
«بابا!»
«جانم، جانم.»
«اوواااااان.»
برای فرمانده ارتشی که نزدیک به سه سالولی یک سیاهچال را پاکسازی کرده بود، غیرقابل باوردیگه بود که یومیر اینطور با صدای بلند گریه کند.
یو ایلهان هم از اینکه یومیر در زمان غیبتش بههمهتون طرز دیوانهواری قویتر شده بود، بسیار افسرده شد، اما باآخر دیدن گریه او در آغوشش، دیگر به این موضوع اهمیتی نداد.
«تا الانسنگین بدون توتمام خیلی سخت گذشت.»
«متاسفم، باید زودتر میاومدم دنبالت.»
«ولی من قویتر شدم.»
«آره، آفرین.مونده حتی رده چهارمتسالم رو هم گرفتی.»
«اما باباسنگین حتی ازتمام اینم قویتر شده.»
«معلومه، داریمارتقا درباره باباتاندازه حرف میزنیم.»
مکالمهای بدون هیچ چارچوب و زمینهای در جریان بود. با این حال، چیزی کهحالی در حال حاضر اهمیت داشت، معنی پشت این کلمات نبود، بلکه احساسات نهفته در آنهاهیچ بود. این همان چیزی بود که در این لحظه برای پدر و پسر نیاز بود.
[اون کیه؟ شبیههمه یه مینی-استاده... وبردن دقیقاً همتایپ منه.]
[صبر کن. هیچکسمیشد به یه ساختمونارتش حس پیدا نمیکنه.]
[در موردارتقا یه تیکهاندازه زره هم همینطوره!]
میستیک و اوروچی مثل همیشه با هم دعواولی میکردند، اما هیچکس به آنها اهمیتی نمیداد. هردیگه موسیقی پسزمینهای میتوانست این صحنه را احساسی کند!
«بابا.»
«جانم، بابا اینجاست.»
«هینگ، چرا تا الان نبودی؟»
«متاسفم. واقعاً متاسفم.»
یو ایلهان یومیر را در آغوش گرفت تا زمانیشریک که یومیر آرام شد، و لیرا فقط از کناریباری این صحنه را تماشا میکرد. البته، با لباسهای کاملاً پوشیده.
«استااااااد!»
«چیکار کنیم، قهرمان برنمیگرده!»
«اوواااااان!»
پنج دقیقه طول کشید تا آنها متوجهثبتها حضور ارتش اژدهایی شوند که با حواسپرتیقهرمان به قلعه در آسمان خیره شده بودند.
یادداشت نویسنده:
یومیر وارتقا ارتش اژدها بهقهرمان میدان مبارزه میپیوندند!
نظرات فصل قبل را خواندم و جا خوردم. به نظرقطعیه میرسد واقعاً نمیتوانم در برابر شما خوانندهها گارد خودم رامیکرد پایین بیاورم. (یادداشت مترجم انگلیسی: مطمئن نیستم منظور کدام نظر است)
یادداشت مترجم:
حالا نرخ انتشارمیشد را در صفحهارتش فهرست قرار دادهام...