چپتر 209: بدون عنوان
0مقدار عظیم مانا، که به طریقی درونکرده آن سنگ جادویی کوچک چپانده شده بود، فوراًاجازه پخش شد و کل کارگاه را پر کرد.
صحنه بسیار زیبایی بود، اما در عین حال، اگر چیزیبلکه اشتباه پیش میرفت، میتوانست یو ایلهان را ذوب یا منفجربخار کند و همهچیز از جمله خود کارگاه را نابود سازد.
«فووو... فووو...»
منطقه مهر و موم شده بود تا از نشت مانا به بیرون از کارگاه جلوگیری شود. یو ایلهان نفسهای عمیقی کشید و درواکنش حالی که مانای پرکننده کارگاه را با آرامش هدایت میکرد، امواج آبیرنگ مانا در برابر کنترل او مقاومت کرده و سعی در فرار داشتند.نبردهای اما یو ایلهان با این فکر که قرار نیست اجازه دهد یک سنگ جادویی رده پنجم هدر برود، با چنگ و دندان مقاومت کرد.
مانای سرریز شده و یو ایلهان که دیوانهوار آنفرار را به سمت زره هدایت میکرد؛ این صحنه شبیهپنجم به خدای دریایی بود که امواج را کنترل میکرد.
[چرا ارباب برای ساختندانش یه آیتم اینقدر سرواسطه و صدا به پا میکنه؟]
[نقطه قوتش همینه دیگه، احمق.]
زره که از قبل با مانا طنینانداز شده بود، به محض تماس با مانای در حالکردی جریان، شروع به شکل گرفتن کرد. تجربه و دانش یو ایلهان به عنوان یک آهنگر، باآتشین استفاده از مانا به عنوان یک واسطه، نه تنها شکل، بلکه ویژگیهای فلز را نیز تغییر میداد.
[موادی که داخلآبیرنگ زره پر کردیمقاومت داره بخار میشه!]
[فقط بخار نمیشه، بلکه داره به ماناییاستفاده که ایلهان کنترل میکنه واکنش نشون میده تامیداد داخل زره تغییر شکل بده... هرچند هنوزم چندشآوره.]
فقط این نبود. زره اژدهای آتشین زرهپوش که به عنوان قالب عمل میکرد نیز نتوانست در برابر دمای فلزسمت مذاب و فشار مانا مقاومت کند و ذوب شد. کارش را به عنوان قالب زره جدید به پایان رساندهطنینانداز بود، اما ارزش احساسی مهمی که تا به حال در نبردهای زیادی تأثیرگذار بود، به همین راحتی از بین رفت.
«هووپ.»
البته، یو ایلهان قصد نداشت به این راحتیها بیخیالفرار آن زره شود. مقاومت در برابر ویژگی آتش وپنجم همچنین سایر گزینهها چیزهایی بودند که نمیتوانست از آنها بگذرد!
لحظهای که زره ذوب شد، یو ایلهان امواج مانا را هدایت کرد تا مانای زره را که در لحظهداره نابودیاش به بیرون سرازیر شده و در حال محو شدن بود، ببلعد. با دیدن نور مانا که بلافاصله قرمزنتوانست شد، گویی قطرهای جوهر قرمز در دریا افتاده باشد، لیرا نیز متوجه شد چه اتفاقی در حال رخ دادن است.
[پس فقط ذوبش نکردی،داشتند بلکه استخراجش کردی! نمیدونستم میتونیاجازه اینطوری تأثیراتش رو بالا ببری...!]
«نه، این فقط یهآهنگر تلاش ناامیدانه بود تابلکه بیخیال تأثیرات زره نشم.»
از طریق این فرآیند خستهکننده و پرکرده زرق و برق، زره شکل گرفت. بانیست این حال، کار تازه شروع شده بود!
زره اژدهای آتشین زرهپوش جای خود را به زره فلزی نازک و سفید خالصی داد. وقتی مانای قدرتمندی کهداره سنگ جادویی رده پنجم را تشکیل میداد روی آن ریخته شد، فلز سفیدی که تازه شروع به شکلگیری بهنتوانست شکل زره کرده بود، با صدای جرنگ جرنگ شروع به پردازش در لحظه کرد. صحنهای باورنکردنی برای چشمها بود.
[واو، ساختن تجهیزات همیشه اینطوریه؟]
[عمراً اینطور باشه.]
بخشی از مانا تبدیل به سندانی شد که زره را نگه میداشت، در حالی که بخش دیگر تبدیلپنجم به چکشی شد که به آن شکل میداد. آیا واقعاً میشد به این کار آهنگری گفت؟ با این حال،میکنه عبارت دیگری که مناسب این وضعیت باشد واقعاً پیدا نمیشد. لیرا فقط میتوانست با حیرت به آن خیره شود.
[واو...]
جریان خشن مانا که به نظر میرسید هر لحظه ممکن است منفجر شود، بهبرود تدریج از قدرتش کاسته شد. در فرآیند شکلگیری زره، مانا به طور طبیعی جذب آناینقدر میشد. زره به زودی کاملاً سفت شد و اجازه هیچگونه تغییر شکل دیگری را نداد.
«هووپ.»
با این حال، بخش واقعاً مهم ماجرا تازه از این لحظه شروع میشد. یو ایلهاناجازه تا حد امکان تمرکز کرد. تا به الان، یک اشتباه فقط روی ظاهر بیرونی زره تأثیرارباب میگذاشت، اما از حالا به بعد، هر اشتباهی میتوانست کل این فرآیند را به شکست بکشاند.
او مانایی را که حالا غلظت کمتری داشت در یک جا جمع کردنیز تا یک نخ نازک و قرمز از آن بیرون بکشد. غلظت مانای این نخمیده به قدری بالا بود که میتوانست هر هیولای معمولی را با یک ضربه بکشد!
[نمیخواستی همینطوریسعی دستورزی ماناداشتند انجام بدی؟]
«بهت نگفتم؟ این نه آهنگریه،استفاده نه دستورزی مانا. لطفاً از الاننیز به بعد صدات رو بیار پایین.»
یو ایلهان به لیرا هشدار داد و سپس چشمانش را کاملاً بست. بعد،قرار دستش را روی سطح زره که حالا حسابی خنک شده بود کشید تازره حکاکیهایی را که همین الان در طول فرآیند ایجاد کرده بود، بررسی کند.
حکاکیها بینقص بودند. حالا وقت پر کردناستفاده آنها بود! بله، خاتمکاری با مانای خالصتغییر و مادیشده، نقطه اوج این فرآیند بود.
خاتمکاری با مانا مفهوم بسیار مضحکی بود. موجودات فروتر به او میخندیدند کههدر نمیتواند تفاوت بین ماده و غیرماده را تشخیص دهد، و موجودات برتر به اوساختن میخندیدند و میپرسیدند چه نیازی به محدود کردن مانا در چنین فضای کوچکی است.
با این حال، یو ایلهان ذرهای به حرفهای اطرافیانش اهمیت نمیداد. به عنوانمیداد یک گوشهگیر، او حتی نمیدانست کاری که انجام میدهد درست است یا نه.بده او فقط این کار را به روشی که فکر میکرد درست است انجام میداد.
[ارباب، توامواج واقعاً یهبرابر رده سومِ پستی؟]
[هیس.]
یو ایلهان چگالی و ضخامت نخ مانای قرمز را بینقص محاسبه کرد و شروع بهچنگ پر کردن حکاکیهای روی زره نمود. مانا درخشید و جذب حکاکیها شد، گویی خانه خودصدا را پیدا کرده بود، و در آن لحظه، سطح و کلاس زره به شدت بالا رفت.
نه، شاید این عبارت مناسب نبود. زرهی که فقط شکل داشت،نیز به خودی خود هیچ معنایی نداشت. تنها پس از خاتمکاری با مانایواکنش قرمز بود که زره زنده شد و شروع به نفس کشیدن کرد.
اگر دژ پرنده ویرانگر شاهکاری بود که تمام تواناییهای یو ایلهان را در بزرگترین مقیاس ممکن به نمایش میگذاشت، میشدبرود گفت که این زره دقیقاً برعکس آن بود و تفاوتی با فرآیندی نداشت که هر کاری را که میتوانست انجام دهد،دیگه در کوچکترین واحد ممکن فشرده میکرد. هیچ عظمتی در کار نبود، اما عرفان و زیبایی آن دستکمی از دژ پرنده نداشت.
«هووپ، فووو...»
[آخ، چقدر خفنه...]
[حالا کی بودعنوان که به منواسطه میگفت ساکت باشم...]
[هیس.]
خطوط قرمز در قسمتهای مختلف زره سفیدِ کورکننده در حال حک شدن بودند. با کاهشمیداد اندازه مانای به طرز ترسناکی متراکم، خطوط روی زره درخشانتر میشدند. با پیشرفت کار، نورهنوزم ساطعشده بیشتر و بیشتر میشد، اما چشمان یو ایلهان بسته بود، بنابراین تحت تأثیر قرار نگرفت.
مدت زمان نامعلومی از شروع کل فرآیند گذشته بود؛اجازه و یو ایلهان متوجه شد که دستش حالا بالاتریندیوانهوار قسمت کلاهخود را لمس میکند، و آه عمیقی کشید.
«هووو.»
تودههای ترسناک مانا حالا ناپدید شده بودند. همه آنها روی زره، از کلاهخود گرفتهنیست تا چکمهها، حک شده بودند. خطوط قرمزی که شبیه رگهای خونی انسان روی زرهخدای صفحهای محکم به نظر میرسیدند، همزمان حس ترس و زیبایی عجیبی را القا میکردند.
بهویژه، در قلب زره یک حکاکی جادویی وجود داشت که یو ایلهان تمامنیز روح و جانش را پای آن گذاشته بود؛ و خطوط قرمز چنان درنشون هم تنیده شده بودند که هیچکس واقعاً نمیتوانست تشخیص دهد کارکرد آن چیست.
[تموم شد؟]
لیرا با احتیاط پرسید. به نظرواسطه میرسید یو ایلهان کمی تردید دارد، امامیداد با این حال سرش را تکان داد.
«آره، فعلاً.»
در لحظهای که یو ایلهان پایان کار را اعلام کرد،بلکه زره دوباره نور درخشانی از خود ساطع کرد. در میانبخار آن نور، متن جدیدی روی شبکیه چشم یو ایلهان نقش بست.
بدن اژدهای آتشین کامل شد.
[بدن اژدهای آتشین]
[رتبه – نیمهخدا]
[دفاع – ۱۵,۰۰۰]
[پایداری – ۲,۰۰۰,۰۰۰/۲,۰۰۰,۰۰۰]
[محدودیتهای کاربر – مقاومت در برابر ویژگی آتش ۱۰۰٪ یا بیشتر]
[گزینهها –
۱. افزایش ۱۰۰ درصدی مقاومت در برابر ویژگی آتش و قدرت حمله.
۲. میتواند فرم زره را به دلخواه تغییر دهد و استفاده از زره برای حمله، ۷۰ درصد از دفاع زره را به عنوان قدرت حمله اعمال میکند.
۳. افزایش ۳۰ درصدی در تمام مهارتهای دستهبندی مبارزه فیزیکی.
۴. افزایش ۵۰ درصدی در تمام مهارتهای دستهبندی بازیابی.
۵. سلاحها و زرهها را جذب و دوباره تحلیل میکند و سپس آنها را بیرون میاندازد.
۶. بیوقفه مانای ویژگی آتش تولید کرده و آن را ذخیره میکند. مانای ذخیرهشده میتواند برای اهداف تهاجمی به بیرون پرتاب شود و هنگام استفاده از تواناییهای مرتبط با آتش، قدرت آن تشدید میشود.]
[یکی از معجزات ساختهشده به دست آهنگری که اسطورهها را خلق میکند. این شاهکاری است که تمام کسانی که آتش را به کار میگیرند، برای به دست آوردنش روح خود را میفروشند. این زره به خودی خود مضحک و نامعقول است، اما هنوز هم حکاکیهای تفسیرنشده زیادی دارد.]
«پس رتبهدانش نیمهخدا همآهنگر وجود داره.»
درست زمانی که یو ایلهان پس از نگاه کردنفرار به زره این حرف را زیر لب زمزمه میکرد،پنجم لیرا طوری جواب داد که انگار چیز جدیدی نبود.
[آره، تو که قبلاً یهعنوان رتبه خدا ساختی، پس نیمهخدابلکه برات آسون به نظر میرسه، نه؟]
«نه، هنوزم به نظر میرسه کهفکر بالاتر از آشوبه، و اصلاً فکرپنجم نمیکردم این یکی رتبه خدا بشه.»
[چرا؟]
«چون این هنوز ناقصه. بعد ازمقاومت دیدن اون گزینهها خودت هم یهفکر حسی بهت دست داد، مگه نه؟»
[همون قسمتی که میگه سلاحهاعنوان و زرهها رو جذب میکنه تاویژگیهای دوباره تحلیلشون کنه و بیرونشون بندازه؟]
«اونم هست،سعی اما مهمتر ازاین اون، گزینه ششمه.»
لیرا که حتی بعد از دیدن همان پنجره آیتم، یک کلمه هم درباره آرتیفکت نفهمیده بود، باداره خودش فکر کرد که آیا در این موقعیت جوابش را بدهد یا نه، اما تصمیم گرفت ساکتقالب بماند. این عقل سلیم او در برخورد با یو ایلهان بود تا فشار خونش را پایین نگه دارد.
در همین حین، یو ایلهان که حتی یک لحظه هم بهاین احساسات او فکر نکرده بود، قبل از اینکه زره را بپوشد، شریکشسرریز را صدا زد تا کار زره را به طور کامل تمام کند.
«اوروچی.»
[چرا صدام میزنی؟]
اوروچی طوری جواب داد که انگار از همه چیزِ دنیا کلافه بود.تغییر شاید به این دلیل بود که اخیراً با دشمنان قدرتمند زیادی روبهرونشون شده بود. یو ایلهان که احساسش را درک میکرد، خندید و گفت.
«وقتشه بهامواج خونه جدیدتبرابر اسبابکشی کنی.»
[خونه جدید...؟گرفتن یعنی، تویدانش اون زره؟]
اوروچی با تعجب فریاد زد. یعنی یو ایلهان اینهمهاجازه تلاش کرده بود تا خانه جدید او را بسازد؟دیوانهوار با این حال، یو ایلهان یک شرط هم اضافه کرد.
«الان چند تاعنوان روحفکریِ شیاطین منحرفواسطه داخل من هستن؟»
[حدس میزنمامواج حدود سیصدبرابر هزار تا؟]
«اگه همهشونگرفتن رو بخوری،دانش میذارم اسبابکشی کنی.»
[......]
اوروچی برای لحظهای سکوتآهنگر کرد، اما بعد از مدتیویژگیهای مثل یک مرد جواب داد.
[سعیام رو میکنم.]
«کِی؟»
[همین الان.]
«خوبه.»
اوروچی از نیزه اژدهای هشتدم خارج شد و بلافاصله به «فضایی» که یو ایلهاننیست تمام روحفکریهایش را در آن قرار داده بود، هجوم برد. میستیک که به یادخدای آورد تا همین چند لحظه پیش خودش در آن فضا بود، به خود لرزید.
[اون چیزای عجیب و غریب اونآهنگر تو دیگه چیه؟ فکر کنم پیروزیفلز برای اون یارو خیلی سخت باشه.]
«اما الان، بقیه روحفکریها باید به خاطر حضور تو خودشون رورده جمع کرده باشن. مهم نیست که چقدر موجود فروترِ قویای بودن،خدای اونا در برابر یه موجود برتر هیچ فرقی با قورباغه ندارن.»
این را رده سومی گفت که رده پنجمها را کشته بود. میستیک که خودش مصداق بارز «کشته شدن به دستفقط یک رده سوم با وجود رده پنجم بودن» بود، با وجود اینکه کسی به او دستوری نداده بود، در نهایتکارش نیت قتل اربابش را در دل پروراند. با این حال، یو ایلهان اهمیتی نداد و به توضیح دادن ادامه داد.
«پس، من از همین فرصت استفاده میکنم.کرده تازه، اوروچی بعد از خوردن یکی دونیست تا از اونا به سرعت رشد میکنه.»
مهمتر از همه، اوروچی پناهگاه امنی به نام نیزهتنها اژدهای هشتدم داشت. آنها نمیتوانستند از منطقه روحفکریها فرارکردی کنند، اما فقط اوروچی مجوز خروج آزادانه را داشت!
[کهک، کوغ، کوهوک.فرار تقریباً خوردن یه دونهشونقرار رو کامل تموم کردم!]
«نهایت تلاشت رو بکن اوروچی!»
[لعنتی، پاپکورن نخور!]
همانطور که او پیشبینی کرده بود، اوروچی از برتری خود استفاده کردفلز و حملات چریکی انجام داد و موفق شد در عرض تنها پانزدهمانایی ثانیه یک شیطان منحرف را ببلعد. این سیگنالی برای ضدحمله اوروچی بود.
[کووووووه!]
[کیهااااااه!]
یو ایلهان در حالی که این سریال درامِ حماسی را در سرش تماشا میکرد، بدناجازه اژدهای آتشین را تا زمانی که برق بیفتد صیقل داد، کارگاهش را تمیز کرد وچرا با لیرا و میستیک گپ زد تا صمیمیتر شوند. همه اینها برای اوروچی بسیار اعصابخردکن بود!
و به این ترتیب، سیعنوان دقیقهای که مثل یک ابدیت بهویژگیهای نظر میرسید، گذشت و اوروچی بازگشت.
[من... همهشونسعی رو تمومداشتند کردم. اوغ.]
با شنیدن گزارش اوروچی که حالا به طرز باورنکردنیای قویتر از قبل شده بود و او را به این فکرفقط میانداخت که آیا هنوز هم یک موجود فروتر است یا نه، یو ایلهان با رضایت سر تکان داد و مهارتشکارش را فعال کرد. با مهارتِ به استادیرسیده افسون روح، به او اجازه داد تا درون بدن اژدهای آتشین مستقر شود.
بدن اژدهای جهنمی کامل شد.
او در حالی که اطلاعات آرتیفکت را که هنوز همدهد در رتبه نیمهخدا بود اما مشخصات به مراتب بهتری داشتزره بررسی میکرد، نیزه اژدهای هشتدمِ در دستش را به زره کوبید.
لیرا با دیدن زره که در حال درخششبلکه آن را جذب میکرد، جیغ کشید، اما یوکردی ایلهان فقط خُرناسی کشید و اینونتوریاش را باز کرد.
«اوروچی، وقت غذاست!»
[من همین الانشم سیرم!]
آن روز، یو ایلهان اینونتوریاشاین را خالی کرد تا بدندهد اژدهای جهنمی را پر کند.
اینگونه بود که یکیآهنگر از سلاحهای کلاس استراتژیکبلکه یو ایلهان خلق شد.
یادداشت نویسنده:
سعی کردم یه چپترویژگیهای کامل بنویسم، اما از چیزیموادی که انتظار داشتم کوتاهتر شد...
چپتر بعدیگرفتن قطعاً طولانیتردانش خواهد بود!