---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

همه به جز من بازگشته‌اند

چپتر 221: دارم میام دنبالت - ۲ • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 221: دارم میام دنبالت - ۲

0

«همم.»

یو ایل‌هان در حالی که به کارگاه درخشان، دو‌تمرکز​ چشم لیرا و نیزه‌اش، و همچنین لباسی که انگار‌خوب​ برای هم‌نوایی با بقیه می‌تپید نگاه می‌کرد، ناله‌ای سر داد.

[یک زمانی... تو...]

«این یه وضعیت غیرمنتظره‌ست.»

و آن صدایی که کلمات‌خوب​ را تک‌تک می‌گفت. او اصلاً‌مواد​ نمی‌دانست الان چه اتفاقی دارد می‌افتد!

«لیرا، می‌فهمی‌هدر​ داره چه‌حتی​ اتفاقی می‌افته؟»

«این خدای عشقه. دقیقاً همون‌می‌شد​ حسی رو داره که وقتی‌کسی​ برکتش رو دریافت کردم داشتم!»

«خب؟ هدفش چیه؟»

«منم نمی‌دونم!»

به نظر می‌رسید لیرا هم از جزئیات خبر نداشت.‌تمرکز​ با این حال، اگر یک چیز قطعی بود، این بود‌فقط​ که ساخت این آرتیفکت ممکن بود به شکست ختم شود.

[حتماً... اوضاع را... درست کن...]

چطور خدایی که صرفاً یک ثبت بود،‌تمام​ داشت حرف می‌زد؟ این مانا چه بود‌کند​ و چرا چنین پدیده‌ای داشت برایشان اتفاق می‌افتاد؟!

سؤالات مثل کوه روی هم تلنبار می‌شدند، اما الان وقت این نبود که با نورها یا صداها متزلزل شود.‌نقطه​ در این لحظه، او نه تنها به مانای لیرا دسترسی داشت، بلکه مقادیر سرشاری از مانای یک موجود برتر‌درک​ دیگر هم آنجا بود. اگر می‌توانست تمام آن مانا را بدون هدر دادن حتی قطره‌ای از آن، وارد آرتیفکت کند...!

[چشمان... من.]

«لیرا، تمرکز کن.»

«آه، باشه.»

چشمان یو ایل‌هان جدی‌تر از همیشه شد. اگر این کار باعث‌منشأ​ می‌شد لیرا قوی‌تر شود، پس همه‌چیز خوب بود. الان فقط می‌توانست‌مانایش​ با هر کسی که این کار را کرده بود، همراهی کند!

مانای لیرا، مانای یو ایل‌هان، مانای موجود در مواد آرتیفکت، و‌جدی‌تر​ همچنین مانای با منشأ نامعلوم. اراده قوی یو ایل‌هان این چهار‌همراهی​ مورد را هدایت کرد تا در یک نقطه به هم برسند.

لیرا هم برای کمک به او، مانایش را تا حد نهایی بیرون‌همراهی​ کشید. در این لحظه، مقدار طاقت‌فرسایی از مانا که شاید می‌توانست یک‌کمک​ دنیای کامل را نابود کند، داشت در این آرتیفکت کوچک جمع می‌شد!

[آماده شو... حالا...]

یو ایل‌هان که تقریباً مقیاس مانا را درک کرده بود، سعی کرد به تک‌تک ذرات آن نقشی ببخشد،‌کرد​ اما در این نقطه اتفاق غیرمنتظره‌ای رخ داد. به نظر می‌رسید مانای خدای عشق تمام ماناهای دیگر را در‌مقیاس​ بر گرفت و باعث یک واکنش مانایی شدید شد تا ساختار انرژی کاملاً جدیدی نسبت به قبل ایجاد کند!

«آخ؟»

«اوووه، خیلی سنگینه. سنگیننننننه.»

این انرژی نه متعلق به بهشت بود، نه خدای عشق، نه یو ایل‌هان و نه لیرا. اصلاً می‌شد به‌همیشه​ این گفت مانا؟ برای یو ایل‌هان پشیزی اهمیت نداشت. کاری که الان باید می‌کرد این بود که قبل از‌کرد​ اینکه تمام آن انرژی از کنترل خارج شود، این آرتیفکت را ارتقا دهد! و این کار با موفقیت انجام شد.

«کنترل مانای‌می‌شد​ تو، از‌همه‌چیز​ منم بهتره...!»

«هیس.»

در این لحظه، جای شکرش باقی بود که یو ایل‌هان اینجا حضور داشت. اگر‌منشأ​ یو ایل‌هان که در قله مهندسی جادو و دست‌ورزی مانا بود حضور نداشت، در صورت‌مقدار​ از کنترل خارج شدن آن قدرت عظیم، ممکن بود کل دژ پرنده را منفجر کنند!

[مداخله... مانن...]

در همین حال، صدایی که هم شبیه مرد بود و هم زن، به حرف زدن‌چهار​ ادامه داد. به نظر می‌رسید این شخص بیشتر از اینکه بخواهد مزاحمش شود، می‌خواهد چیزی‌کامل​ به یو ایل‌هان بگوید، اما تا زمانی که با آن فرکانس تنظیم نمی‌شد، نمی‌توانست چیزی بفهمد.

[خدا.]

و در‌همیشه​ یک لحظه، صدا‌می‌شد​ ناگهان واضح شد.

[وجود ندارد.]

با همین چند کلمه به عنوان آخرین حرف‌ها، نور و صدا کاملاً ناپدید شدند. جریان مانایی که بی‌وقفه به داخل سرازیر می‌شد، آن‌قدر‌نهایی​ ناگهانی متوقف شد که چیزی نمانده بود از کنترل خارج شود، اما یو ایل‌هان که حتی برای این هم آماده بود، با مهارت آخرین‌واکنش​ ذرات را به داخل آرتیفکت هدایت کرد. از آنجا که آرتیفکت تازه داشت به حداکثر ظرفیت مانای خود نزدیک می‌شد، زمان‌بندی مناسبی هم بود.

با وجود اینکه این آرتیفکتی‌قطره‌ای​ بود که از بدن رده‌باشه​ ششم لیرا ساخته شده بود!

[پرهای وسوسه کامل شد.]

وقتی کار تمام شد و آن متن در دیدرسش ظاهر گشت، یو ایل‌هان از‌قوی​ حالت تمرکز خارج شد و روی زمین افتاد. لیرا که در تمام این مدت‌شاید​ دست‌هایش را گرفته بود، با عجله او را در آغوش کشید و نگهش داشت.

«حالت خوبه، ایل‌هان؟»

«آره، یکم عصبی شده بودم چون یه‌همه‌چیز​ اتفاق کاملاً خارج از انتظاراتم افتاد. می‌ترسیدم‌منشأ​ نکنه تمام اون مواد رو هدر بدم.»

«ولی خیلی‌موجود​ خوشگل به‌دیگر​ نظر می‌رسه.»

در حالی که لیرا لباس تکمیل‌شده را بلند می‌کرد، لبخندی روی لب‌هایش نقش بست.‌قوی​ این لباسی بود که فقط برای لیرا ساخته شده بود. همچنین آرتیفکتی بود که ثابت‌دنیای​ می‌کرد او زمانی یک فرشته بوده، هرچند به او یادآوری می‌کرد که دیگر فرشته نیست.

«این آیتمی‌هدر​ نیست که من‌قطره‌ای​ تمومش کرده باشم.»

با این حال، در چشمان‌می‌شد​ یو ایل‌هان که به لباس نگاه‌کرده​ می‌کرد، رگه‌ای از نارضایتی دیده می‌شد.

«ساختن یه نوع انرژی کاملاً جدید فکریه که تا حالا به ذهنم خطور نکرده بود. حتی‌تمرکز​ نمی‌دونستم همچین چیزی ممکنه. اون قدرت و اراده خدای عشق بود... به نظرت ممکنه یه خدای‌نامعلوم​ ثبت‌شده بتونه همچین اراده قوی‌ای به وجود بیاره، در حالی که اصلاً نباید وجود داشته باشه؟»

«...درسته.»

لیرا پس از شنیدن حرف‌هایش با تردید سر تکان داد.‌باشه​ فقط این هم نبود. خدای عشق قطعاً سعی داشت چیزی‌کسی​ به آن‌ها بگوید. و آن کلمات آخر... خدا وجود ندارد؟

«احتمالاً کلماتیه که بهشت رو‌می‌شد​ رد می‌کنه...؟ یا شاید خدا‌کسی​ و کل ارتش زیر دستش رو.»

«منم تو همین مایه‌ها فکر می‌کنم. چون تو فرایند‌هدر​ تکمیل این آرتیفکت با استفاده از این انرژی کاملاً‌جدی‌تر​ جدید، تمام ردپاهای بهشت از این آرتیفکت پاک شد.»

یو ایل‌هان بررسی نهایی را روی لباس نبرد انجام داد و به او پاسخ داد.‌چهار​ این آرتیفکت که تمام ردپاهای بهشت از آن پاک شده بود، انگار که خدای عشق‌کامل​ از بهشت کینه به دل داشته باشد، نور قوی و زیبایی از خود ساطع می‌کرد.

البته، یو ایل‌هان هم فکر می‌کرد که این برای لیرا‌باشه​ مناسب‌تر است، چرا که او با بهشت خداحافظی کرده بود‌کسی​ و در مسیر خودش قدم برمی‌داشت... اما کی اهمیت می‌داد.

«الان نمی‌تونیم کاری در موردش بکنیم، پس فقط‌خوب​ تو یه گوشه از ذهنم دفنش می‌کنم. راستی، از‌قوی​ این به بعد به خدای عشق می‌گیم مقلد نیچه.»

«این‌طوری صداش نکن!»

«مقلد زرتشت‌می‌شد​ رو بیشتر‌همه‌چیز​ دوست داری؟»

«برم رو حالت تنبیه؟»

«خیلی متأسفم، خانم.»

آن‌ها تصمیم گرفتند بعداً این موضوع را به خودشان یادآوری کنند. عجیب‌قطره‌ای​ نبود اگر فقط به خاطر چند کلمه از خدای عشق، مسیر عملشان را‌خوب​ تغییر می‌دادند؟ برای قضاوت در مورد ارتش بهشت، دانش یو ایل‌هان کافی نبود.

«ولی محض احتیاط بیا یه چیزایی رو آماده کنیم. هیچ‌مواد​ تضمینی نیست که دوست امروز، تا ابد دوست بمونه. ارتش بهشت‌کمک​ ممکنه فقط به خاطر اینکه ازم خوششون نمیاد باهام درگیر بشن.»

«همیشه وقتی‌هدر​ همچین حرفایی‌حتی​ می‌زنی نگران می‌شم.»

در حالی که یو ایل‌هان داشت افکارش را در‌فقط​ سرش مرتب می‌کرد، لیرا همان‌جا لباس‌هایش را درآورد و‌چهار​ لباس نبردی را که یو ایل‌هان ساخته بود پوشید.

«هووو.»

نیازی به گفتن نبود که لباس خیلی به او می‌آمد، چون از همان‌اراده​ ابتدا برای او طراحی شده بود. لباس بسیار زیبا و برازنده‌اش بود، مخصوصاً‌مقدار​ به این دلیل که به نظر می‌رسید با نیزه کاملاً سِت شده است.

«چطوره؟»

«خوشگل شدی.»

لیرا با شنیدن جواب صادقانه یو ایل‌هان طوری ذوق کرد که انگار تمام دنیا رو بهش‌تمرکز​ داده بودن. او فقط چیزی رو که تو ذهنش بود به زبون آورد، اما تو همون‌نامعلوم​ لحظه، لیرا ناگهان گوشه لباسش رو بالا زد. یو ایل‌هان با ترس یه قدم رفت عقب.

«وااای!»

«نمی‌خوام لخت بشم که!‌حتی​ هنوز اطلاعات این لباس‌چشمان​ رو چک نکردی، مگه نه؟»

«نه، نکردم...؟»

بعد از گفتن این حرف، یو ایل‌هان نگران شد. نکنه‌دادن​ خدای عشق تو آیتم دست برده باشه!؟ با اینکه نمی‌تونست جریان‌باعث​ رو کاملاً کنترل کنه، اما دست‌ورزی مانا نباید به مشکل می‌خورد!

«زود چکش کن.»

«باشه لعنتی.‌هدر​ اگه بد شده‌قطره‌ای​ باشه چی‌کار کنم...»

یو ایل‌هان با عجله لباس رو گرفت‌همه‌چیز​ و اطلاعات آیتم رو بررسی کرد. همون موقع،‌نامعلوم​ کلمات باشکوهی یکی پس از دیگری ظاهر شدن.

[پر وسوسه]

[رتبه – خدا]

[دفاع – ۲۰,۵۰۰]

[پایداری – ۳,۲۰۰,۰۰۰/۳,۲۰۰,۰۰۰]

[محدودیت‌های کاربر – متصل به لیرا]

[گزینه‌ها –

۱. در نبردهایی که در کنار معشوق انجام می‌شود، تمام توانایی‌ها ۴۰٪ افزایش می‌یابد.

۲. قادر است با مصرف مانا، لیگ یک مهارت فعال را افزایش دهد.

۳. افزایش ۱۰۰ درصدی مقاومت در برابر تمام جادوها.

۴. مصونیت در برابر تمام سموم و نفرین‌ها.

۵. ناتوان در دریافت آسیب ضربه بحرانی.

۶. پرواز با مصرف مانا امکان‌پذیر است.]

[شاهکاری که توسط بهترین صنعتگر برای معشوقه‌اش ساخته شده است. در لباس‌هایی که حاوی تاریخچه و ردپای اوست، قدرت خدای عشق تزریق شده تا این تکه لباس خلق شود. این لباس برای محافظت از کاربر بهینه‌سازی شده و عشق عمیق سازنده به معشوقه‌اش در آن پیداست. این لباس به افسانه‌ای برای تمام زوج‌های عاشق تبدیل خواهد شد.]

توانایی‌های آیتم در بهترین حالت ممکن بودن. نه تنها نیت‌های یو ایل‌هان محقق شده بود، بلکه چیزهایی هم بهش‌همیشه​ اضافه شده بود که حتی قصد انجامشون رو نداشت. واقعاً آیتمی متولد شده بود که او رو به این‌کرد​ فکر می‌انداخت که آیا کسی تو کل دنیاها می‌تونه با وجود این لباس، بلایی سر لیرا بیاره یا نه.

علاوه بر این، قابلیت‌های نبردیش هم درجه یک بود، بنابراین رسیدن توانایی‌های آیتم‌اراده​ به رتبه خدا چندان عجیب نبود. هرچند این واقعیت که این آیتم صرفاً‌مقدار​ از توانایی‌های خود یو ایل‌هان به وجود نیومده بود، کمی ذهنش رو درگیر می‌کرد.

مشکل این بود. مشکل، لحن‌قطره‌ای​ و عباراتی بود که آکاشیک‌باشه​ رکورد تو توضیحاتش استفاده کرده بود.

«...»

«ایل‌هان، چرا‌موجود​ صورتت این‌قدر‌دیگر​ سرخ شده؟ هوم؟»

«آکاشیک رکورد، ای لعنتی...!»

یو ایل‌هان خجالت فزاینده‌اش رو به خشم تبدیل کرد‌تمرکز​ و اون رو سر آکاشیک رکورد خالی کرد که‌خوب​ حتی فرم فیزیکی هم نداشت. لیرا از پشت بهش چسبید.

«من واقعاً دوستت دارم.»

«خیلی احمقانه‌ست.»

«واقعاً، واااقعاً دوستت دارم.»

«...آره، منم دوستت دارم. این دیگه‌وارد​ چیه؟ آیتم که خودش همه‌چیز رو گفته،‌کار​ پس چرا باید از زبون منم بشنوی؟»

«می‌خواستم از‌همیشه​ دهن خودت‌باعث​ بشنوم. ههه.»

درست زمانی که می‌خواستن وارد فاز‌می‌توانست​ عاشقانه‌شون بشن، لیرا متوجه شد که یو‌وارد​ ایل‌هان هنوز یه چیزی رو فراموش کرده.

«چرا مال خودت رو‌همه‌چیز​ نمی‌سازی؟ هنوز نصف بدن‌کرده​ اراده آشوب باقی مونده.»

«فعلاً نیازی به‌دادن​ ساختنش ندارم. من بدن‌کند​ اژدهای جهنمی رو دارم.»

موادی که بدن اژدهای جهنمی رو تشکیل می‌دادن، آلیاژی ساخته شده از بهترین فلزات دنیاهای‌نامعلوم​ مختلف بود. با اینکه نمی‌تونست با یه ماده رده ششم رقابت کنه، اما نقاط قوت‌طاقت‌فرسایی​ بدن اژدهای جهنمی فقط این نبود. او چقدر تلاش کرده بود تا همچین تجهیزات بی‌نقصی بسازه؟

بدن اژدهای جهنمی از همون لحظه ساختش بی‌نقص بود. ساختار‌دادن​ و ترکیبش به عنوان یه آرتیفکت چنان بی‌نقص بود که‌کار​ فکر نمی‌کرد تو آینده هم بتونه چیزی بهتر از اون بسازه.

«بنابراین، اگه بخوام از بدن اراده آشوب‌کسی​ استفاده کنم، باید یه سری چیزهای دیگه بهش‌چهار​ ‹اضافه› کنم تا تبدیل به یه ست بشه.»

«آها، همون زرهی‌دادن​ که قبلاً بهش‌وارد​ فکر کرده بودی.»

«آره، پس هنوز وقتش نیست.»

اگه می‌خواست با استفاده از بدن اراده آشوب قطعات جدیدی بسازه، حداقل باید یه سنگ جادویی‌تمرکز​ رده پنجم می‌داشت. هرچند اگه از این به بعد سنگ‌های جادویی رده پنجم بیشتری به دست‌نامعلوم​ می‌آورد، اول باید نفس طلا رو برای یومیر ارتقا می‌داد. هنوز راه درازی در پیش داشت.

«حالا باید زیورآلات بسازم. زیورآلاتی که از مواد‌کرده​ رده پنجم ساخته بشن، چقدر سریع مانا رو‌مورد​ بازیابی می‌کنن؟ اوه، هنوز کلاس فرعی‌ام رو هم نگرفتم.»

با یادآوری شاهزاده امپراتوری پالادیا که کلاس‌کند​ فرعی‌اش بهش اجازه می‌داد از زیورآلات بیشتری‌باعث​ استفاده کنه، بالاخره یاد کلاس‌های فرعی افتاد.

البته جای تعجب هم نداشت، چون در ابتدا، او یه کلاس فرعی تو دسته آهنگری می‌خواست،‌اراده​ اما با به دست آوردن برکت خدای آهنگری و یادگیری دانش مهندسی جادو، می‌تونست به تنهایی و‌کامل​ بدون کمک یه کلاس فرعی، آرتیفکت‌های رتبه خدا بسازه. طبیعی بود که دیگه جذابیتی براش نداشته باشه.

«اما با‌موجود​ این حال،‌دیگر​ هنوز چکش نکردی؟»

«بعد از اینکه کلاس اصلی‌خوب​ رو گرفتم اتفاقات خیلی زیادی افتاد.‌منشأ​ تو هم یکی از همون اتفاقاتی.»

«اما شاید بخوای الان‌حتی​ بگیریش. حتی کلاس‌های غیرجنگی هم‌تمرکز​ اگه بگیریشون به دردت می‌خورن.»

«آره، باید‌همیشه​ همین کار‌باعث​ رو بکنم.»

یو ایل‌هان لیست کلاس‌های فرعی در دسترس رو روی شبکیه‌دادن​ چشمش فراخوند. مثل قبل، ده‌ها کلاس فرعی ردیف به ردیف‌کار​ لیست شده بودن و چشم‌های یو ایل‌هان رو به وحشت می‌انداختن.

«نجار، آهنگر،‌می‌شد​ فلزکار، سازنده،‌همه‌چیز​ تاجر، آشپز...»

این رشته کلمات فقط با نگاه کردن بهشون باعث خوشحالیش می‌شد. یو ایل‌هان با خودش‌می‌شد​ فکر کرد که انتخاب هر کدوم از این‌ها می‌تونه خوب باشه و فقط نگاهی به‌هدایت​ همه‌شون انداخت. تو یه لحظه، دهانش فقط یک کلمه رو بارها و بارها زمزمه می‌کرد.

«زیورآلات، زیورآلات، زیورآلات...»

«منظورت از هر کدوم‌دیگر​ چیه؟ تو که فقط‌بدون​ دنبال یه چیزی هستی!؟»

«منم دلم می‌خواد‌قوی‌تر​ به سرعت بازیابی‌فقط​ مانای ۵۰۰ درصدی برسم!»

با توانایی‌هایی که داشت، این کار واقعاً امکان‌پذیر بود! یو ایل‌هان سریع‌همیشه​ متن رو خوند و دنبال کلاسی گشت که شاید شاهزاده امپراتوری به دست‌نامعلوم​ آورده بود. او جستجو کرد و در انتهای لیست یه کلاس پیدا کرد.

۱

«...خب، این یکی.»

لحظه‌ای که اون رو پیدا کرد، یو‌کسی​ ایل‌هان شونه‌هاش رو بالا انداخت. به نظر می‌رسید‌چهار​ باید توهین‌هاش به آکاشیک رکورد رو پس می‌گرفت.

«پیداش کردی، ایل‌هان؟»

«نه، ربطی‌همیشه​ به زیورآلات‌باعث​ نداره، اما...»

چشم‌هاش به رنگ قرمز درخشید. همین حالا‌تمام​ هم با فکر کردن به چیزی که در‌چشمان​ انتظارش بود، احساس می‌کرد هیجاناتش داره اوج می‌گیره.

«من پایانی متفاوت با‌همه‌چیز​ اون چیزی که در‌کرده​ ابتدا فکر می‌کردم دیدم.»

یادداشت نویسنده:

من پایان را دیدم: این یه‌قوی‌تر​ دیالوگ معروف از انیمه «دنیایی که فقط‌مواد​ خدا می‌شناسد» است. انیمه جالبی بود... هووف...

همه شگفت‌زده می‌شن، اما تو این مقطع زمانی، ایل‌هان‌هدر​ برکت خدا رو به دست آورد و یه دژ رتبه‌همیشه​ خدا و همچنین سلاح‌هایی رو بدون داشتن کلاس آهنگری ساخت!!

یادداشت مترجم:

به من... رحم کنید... orz

به منم رحم کنید OTL – KKS

۱. مسافر ابعادی

ناولها | novelha.net