---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

خورشید را بکش

چپتر 501: مارکوس • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 501: مارکوس

0

آریا جواب‌شکار​ داد: «متأسفم، ولی‌طعمه‌اش​ مجبورم ردش کنم.»

نیک غافلگیر به نظر نمی‌رسید.

نیک پرسید:‌گستاخانه​ «حاضری دلیلش‌موقع​ رو بگی؟»

آریا اخم کرد.

«تو قراره قدرتمندترین آدم‌های شهر رو دشمن‌نمی‌ده​ خودت کنی، و از اونجایی که منم‌کردی​ مجبورم باهات همکاری کنم، منم می‌شم دشمنشون.»

او توضیح داد: «من ازشون ترسی ندارم،‌نمی‌ده​ ولی اگه بمیری، پای منم گیره. نمی‌تونم‌کردی​ در برابر همچین تهدید دائمی‌ای ازت محافظت کنم.»

نیک سر تکان داد‌موقع​ و جواب داد: «تقریباً‌طعمه‌اش​ همین انتظار رو داشتم.»

نیک پرسید: «اگه قراردادی امضا کنیم که در صورت‌قبل​ مرگ من، تو رو از هر مسئولیتی مبرا کنه چی؟‌زیاد​ مگه اینکه کاملاً واضح باشه که خودت من رو کشتی.»

آریا با‌شکار​ ابروهای گره‌خورده‌حمله​ پرسید: «چرا؟»

نیک پرسید: «چرای چی؟»

«چرا باید همچین قراردادی بهم پیشنهاد بدی؟‌حمله​ با یه همچین قراردادی، خیلی راحت می‌تونم‌شایدم​ مخفیانه بکشمت و هیچ مسئولیتی هم گردنم نیفته.»

وقتی آریا این‌چیزی​ را گفت، نگاهی‌شکارچی​ به سایمون انداخت.

حرفی که زده بود‌حمله​ می‌توانست تهدیدی برای یکی‌سوءنیت​ از افراد ایجس تلقی شود.

اما سایمون‌شکار​ بی‌تفاوت به‌حمله​ نظر می‌رسید.

نیک گفت: «فکر نمی‌کنم بخوای این‌قبل​ کار رو بکنی. همین که این‌بی‌صداست​ احتمال رو وسط کشیدی، خودش گویای همه‌چیزه.»

آریا اخم کرد.

نیک طوری حرف می‌زد که‌طعمه‌اش​ انگار می‌دانست او به چه فکر‌شایدم​ می‌کند؛ چیزی که کمی گستاخانه بود.

نیک جواب داد: «یه شکارچی‌طعمه‌اش​ موقع شکار، قبل از حمله‌البته​ به طعمه‌اش هشدار نمی‌ده. سوءنیت بی‌صداست.»

«البته، شایدم فقط زیاد از‌شکار​ حد فکر کردی و انتظار‌نمی‌ده​ داشتی من همچین برداشتی بکنم.»

نیک پوزخند تلخی زد.

او اضافه کرد: «و اگه این‌طور باشه،‌نمی‌ده​ قضاوت من در مورد آدم‌ها اشتباه بوده‌کردی​ و حقمه که به دست تو کشته بشم.»

نیک دوباره تأکید کرد: «تو مسئول مرگ من‌سوءنیت​ نخواهی بود. اگه بمیرم، ثابت می‌شه که فلسفه‌برداشتی​ من شکست خورده و روش فعلی، روش درستیه.»

«اگه بمیرم، همه‌چیز برمی‌گرده به همون روال‌حمله​ سابق. تو به اسم ایجس تنها حاکم‌شایدم​ شهر زرشکی می‌شی و تمام قدرت می‌افته دستت.»

«چه شکست بخورم چه موفق بشم،‌شکارچی​ هیچ فرقی به حال زندگی تو‌هشدار​ نمی‌کنه. تو در هر صورت فرماندار می‌مونی.»

آریا مدتی ساکت ماند.

سایمون نگاهی به‌قبل​ نیک انداخت و بعد‌نمی‌ده​ به آریا چشم دوخت.

او واقعاً هیچ‌شکارچی​ علاقه‌ای به کمک‌قبل​ کردن به نیک نداشت.

با این حال، با وجود اینکه‌شکارچی​ فکر می‌کرد نیک یک هیولاست، نمی‌توانست‌هشدار​ بعضی از حرف‌هایش را انکار کند.

اگر نیک موفق می‌شد چه؟

هیولا بودن یا نبودنش دیگر اهمیتی‌هشدار​ نداشت. در هر صورت، او به‌فقط​ ایجس و کل بشریت کمک کرده بود.

سایمون گفت: «فرماندار شدن بهترین راه برای ورود به ایجسه. اگه خودت رو به‌شایدم​ عنوان یه فرماندار ثابت کنی، آزادی که بعد از چند سال مأمور بشی و‌اشتباه​ با اسپکترهای قدرتمندتری کار کنی. این تنها راه برای تبدیل شدن به یه محافظه.»

«زندگی تو یه‌چیزی​ شهر فقط تا یه‌موقع​ جایی می‌تونه بالا بکشتت.»

سایمون دیگر از نیک خوشش نمی‌آمد، اما‌نمی‌ده​ به خاطر خیر و صلاح بشریت، می‌خواست‌کردی​ به این سیاست جدید یک فرصت واقعی بدهد.

آریا اخم‌شکار​ کرد و‌حمله​ ساکت ماند.

او گفت: «من اون‌موقع​ قراردادی رو می‌خوام که‌طعمه‌اش​ در موردش حرف زدی.»

نیک سر تکان داد. «البته.»

او گفت: «علاوه بر این، نمی‌خوام هر بار که به اختلاف خوردیم، بهم فخر‌کردی​ بفروشی و از مقامت مایه بذاری. من فرماندارم، و این شهر منه. اگه قراره‌دست​ این اتفاق بیفته، باید به عنوان دو تا آدم برابر با هم کار کنیم.»

نیک گفت: «منم دقیقاً می‌خواستم‌طعمه‌اش​ همین رو بهت بگم. تو‌البته​ یه قهرمانی. من یه متخصصم.»

آریا با این حرف موافق‌شکار​ نبود. «مقام تو بالاتره. قدرت‌نمی‌ده​ تو این مسئله اهمیتی نداره.»

نیک سرش را تکان داد. «قدرت از مقام مهم‌تره. حتی اگه‌طعمه‌اش​ فکر نکنم همچین کاری می‌کنی، می‌تونی از قدرتت به شکل نامحسوسی‌برداشتی​ استفاده کنی تا من رو تحت فشار بذاری. ترس چیز قدرتمندیه.»

«نفوذ و نابود کردن آناتومی برای من قانونی نبود، ولی‌البته​ به هر حال انجامش دادم و زنده موندم. قطعاً راهی‌اضافه​ هست که تو هم بتونی کار مشابهی با من بکنی.»

آریا فوراً جواب نداد.

از یک طرف‌شکارچی​ موافق بود، اما‌قبل​ از طرف دیگر مخالف.

بله، راهی‌می‌کند​ وجود داشت، اما‌گستاخانه​ به‌شدت خطرناک بود.

می‌توانست انجامش دهد،‌قبل​ اما باید روی‌هشدار​ جانش قمار می‌کرد.

نیک گفت: «من از ۱۶ سالگی رئیس استخراج‌کنندگان زفیکس بودم، و رویای تاریک رو‌کردی​ از صفر ساختم تا شد چیزی که امروز هست. اگه فقط به خاطر اینکه‌دست​ مقام بالاتری دارم به هر انتقادی بی‌توجهی می‌کردم، رویای تاریک خیلی وقت پیش فروپاشیده بود.»

«من تو گذشته‌ام اشتباهات خیلی خیلی زیادی کردم، و می‌دونم که بازم اشتباه می‌کنم. به آدم‌های باتجربه‌تر و دیدگاهشون‌برداشتی​ نیاز دارم تا کمکم کنن از این اشتباهات دوری کنم. تو خیلی بیشتر از من رئیس استخراج‌کنندگان زفیکس بودی،‌بمیرم​ و حتی بیشتر از من می‌دونی. نادیده گرفتن حرف‌هات فقط به خاطر اینکه از نظر فنی مقامم ازت بالاتره، احمقانه‌ست.»

نیک گفت: «من به همکاری تو نیاز دارم، و همکاری همیشه‌طعمه‌اش​ دوطرفه‌ست. برای اینکه این کار به نتیجه برسه، باید به تو‌برداشتی​ و توانایی‌هات اعتماد کنم. من نمی‌تونم تنهایی یه شهر رو اداره کنم.»

آریا نفس عمیقی کشید.

واقعاً حس‌شکار​ خوبی به‌حمله​ این قضیه نداشت.

بله، نیک قدرتمند بود،‌موقع​ اما تازه در اوایل‌طعمه‌اش​ سی سالگی‌اش به سر می‌برد.

آریا با خودش‌چیزی​ فکر کرد: قراره‌شکارچی​ حسابی به زحمت بیفتم.

گفت: «باشه، قبوله.»

نیک جواب داد: «ممنون.»

با تحکم گفت:‌شکارچی​ «همین الان اون‌قبل​ قرارداد رو می‌خوام.»

نیک پرسید:‌می‌کند​ «کاغذ و‌کمی​ خودکار داری؟»

آریا یک خودکار و‌حمله​ کاغذ به او داد و‌بی‌صداست​ نیک سریع یک قرارداد نوشت.

آن‌قدر در زندگی‌اش قرارداد نوشته‌طعمه‌اش​ بود که نوشتن کل آن‌البته​ به زحمت یک دقیقه طول کشید.

بعد، آن را به‌موقع​ آریا داد و او‌طعمه‌اش​ هم متن را خواند.

طبیعتاً آریا در زندگی‌اش بیشتر از تمام‌موقع​ کاغذهایی که نیک دیده بود، قرارداد دیده‌سوءنیت​ بود و امکان نداشت متوجه جمله‌بندی‌های مشکوک نشود.

اما قرارداد مشکلی نداشت.

دقیقاً همان‌شکار​ چیزی بود که‌طعمه‌اش​ توافق کرده بودند.

آریا آهی‌گستاخانه​ کشید و پایینش‌شکار​ را امضا کرد.

نیک هم امضا‌چیزی​ کرد و آن‌شکارچی​ را به سایمون داد.

سایمون نگاهی به متن‌حمله​ انداخت و بعد یک خودکار‌بی‌صداست​ و کمی کاغذ ظاهر کرد.

بعد، فقط در عرض چند ثانیه‌هشدار​ چند کپی از قرارداد گرفت و‌فقط​ همه دوباره آن‌ها را امضا کردند.

سایمون قرارداد‌گستاخانه​ اصلی را داخل‌شکار​ کیف فضایی‌اش گذاشت.

این قرارداد برای نگهداری به ایجس تحویل‌موقع​ داده می‌شد، در حالی که آریا و نیک‌بی‌صداست​ هر کدام یک کپی برای خودشان نگه می‌داشتند.

سایمون در حالی که چند مسیر را به آریا می‌گفت که به حدود ۲۰۰۰ کیلومتر به سمت غرب‌پوزخند​ ختم می‌شد، گفت: «برو به پایگاه ایجس تو این منطقه. من در موردت بهشون می‌گم و اونا کارای‌ثابت​ ورودت به ایجس رو انجام می‌دن. باید یه‌وقت بین فردا تا هفته‌ی آینده بری. فقط چند ساعت طول می‌کشه.»

آریا دستورالعمل‌های سایمون را به خاطر‌هشدار​ سپرد و به او گفت که‌فقط​ سه روز دیگر به آنجا می‌رود.

طبیعتاً ایجس‌گستاخانه​ پایگاه‌های زیادی در‌شکار​ سراسر دنیا داشت.

برای ورود یک‌چیزی​ فرماندار نیازی نبود به‌موقع​ مقر اصلی ایجس بروند.

هر پایگاهی کفایت می‌کرد.

بعد، سایمون به نیک نگاه کرد. با لحنی سرد‌بی‌صداست​ و بی‌تفاوت گفت: «تمام روز رو وقت ندارم. بریم‌پوزخند​ بخش آخر رو هم انجام بدیم تا بتونم برم.»

نیک قبل از اینکه بایستد و برای آخرین بار به آریا نگاه کند،‌البته​ گفت: «البته. من دو ماه دیگه رئیس استخراج‌کنندگان زفیکس رویای تاریک می‌مونم تا‌مورد​ به کارای جانشینیم برسم. بعد از اون، مسئولیت رابط رو به عهده می‌گیرم.»

آریا سر تکان داد. «منم به چند هفته وقت نیاز دارم، اما‌هشدار​ مشکلی نیست. مالکیت کوگل‌بلیتز دیگه پراکنده نیست چون همه مدیرها مردن، و‌پوزخند​ مالکیت به‌زودی بعد از خرید سهام از سهام‌دارای پراکنده، به کوگل‌بلیتز برمی‌گرده.»

نیک هم سر تکان داد.

آن دو خداحافظی‌قبل​ کردند و سایمون و‌نمی‌ده​ نیک از کوگل‌بلیتز رفتند.

هر دو به لایه‌موقع​ بالایی رفتند و با‌طعمه‌اش​ نگهبان دروازه روبه‌رو شدند.

طبیعتاً، آن دو‌چیزی​ بدون هیچ‌گونه تأییدیه‌ای‌شکارچی​ وارد لایه بالایی شدند.

قانون بود که هر کسی که عبور می‌کند آزمایش شود،‌البته​ اما ایجس فراتر از قانون بود و نگهبان دروازه سعی‌اضافه​ نمی‌کرد قوانین شهر را روی یک محافظ از ایجس اجرا کند.

آن دو وارد رختکن بزرگ شدند، اما‌نمی‌ده​ اصلاً لباس‌هایشان را عوض نکردند و با همان‌داشتی​ لباس‌های معمولی‌شان قدم به لایه بالایی زیبا گذاشتند.

بعد، هر دو به سمت‌شکار​ مرکز لایه بالایی رفتند، جایی که‌سوءنیت​ یک قلعه‌ی بزرگ سنگی پیدا کردند.

اینجا مرکز‌می‌کند​ مدیریت شهر‌کمی​ زرشکی بود.

اینجا همان‌جایی بود که کپی تمام قراردادهای‌نمی‌ده​ مهم را نگه می‌داشتند، زندانی‌ها را حبس‌کردی​ می‌کردند و فرماندار در آن اقامت داشت.

آن دو خیلی راحت از‌طعمه‌اش​ ورودی گذشتند و هیچ‌کدام از نگهبان‌ها‌شایدم​ حتی جرئت نکردند جلویشان را بگیرند.

هر استخراج‌کننده‌گستاخانه​ قدرتمندی یونیفرم‌موقع​ ایجس را می‌شناخت.

آن دو از‌چیزی​ پله‌ها بالا رفتند تا‌موقع​ به بالاترین طبقه رسیدند.

بالاترین طبقه فقط یک‌حمله​ راهروی کوتاه داشت که به‌بی‌صداست​ یک درِ واحد ختم می‌شد.

قبل از اینکه حتی‌حمله​ به در برسند، در باز‌بی‌صداست​ شد و فرماندار بیرون آمد.

مارکوس جولیوس.

مارکوس با احترام‌چیزی​ به سایمون تعظیم کرد.‌موقع​ سلام کرد: «محافظِ عالی‌مقام.»

سایمون جواب سلامش را نداد و‌هشدار​ فقط به راهش ادامه داد، در حالی‌زیاد​ که نیک درست پشت سرش راه می‌رفت.

فرماندار مؤدبانه کنار کشید‌حمله​ و آن دو از کنارش‌بی‌صداست​ گذشتند و وارد دفترش شدند.

هرچند، کلمه‌ی‌گستاخانه​ «دفتر» را باید‌شکار​ داخل گیومه می‌گذاشتند.

کل بالاترین طبقه‌ی قلعه فقط یک اتاق‌موقع​ عظیم بود پر از آثار هنری، مبلمان،‌سوءنیت​ یک استخر، نوشیدنی‌های گران‌قیمت و تجملات دیگر.

تنها چیزی که نشان می‌داد آنجا یک‌نمی‌ده​ دفتر کار است، میز چوبی بزرگ و‌کردی​ پرزرق‌وبرقی بود که در انتهای اتاق قرار داشت.

وقتی نیک اتاق‌قبل​ را دید، با‌هشدار​ انزجار پوزخند واضحی زد.

لانه‌ای از فساد و شکم‌پرستی.

حتی دفتر بازوی‌چیزی​ چپ هم لخت‌شکارچی​ و خالی بود.

با اینکه نیازی نبود به اندازه‌ی بازوی چپ ریاضت‌کشانه‌بی‌صداست​ زندگی کرد، اما هیچ دلیلی هم نداشت که به عنوان‌تلخی​ یک خدمتگزار ایجس، این‌قدر در دکوراسیون و تجملات افراط کرد.

مارکوس پشت سرشان وارد دفتر‌طعمه‌اش​ شد و مؤدبانه پشت میزش ایستاد.‌شایدم​ پرسید: «چطور می‌تونم کمکتون کنم، محافظ؟»

سایمون چیزی نگفت.

«مارکوس.»

مارکوس با چشم‌های ریزشده‌حمله​ به نیک نگاه کرد‌سوءنیت​ که تازه حرف زده بود.

نیک بدون‌شکار​ ذره‌ای ترس، نگاهش‌طعمه‌اش​ را پاسخ داد.

ناولها | novelha.net