چپتر 502: سایمون میرود
0نیک گفت:بود «دوران فرمانداریتمیتوانست تموم شده.»
مارکوس اخم کرد.سودش «تو کی هستیبکند که همچین قضاوتی میکنی؟»
نیک گفت: «منافراطی این تصمیم روخالصی نگرفتم. کار ایجسـه.»
مارکوس به سایمون نگاه کرد.
«مارکوس جولیوس، ایجس از نحوه اداره شهر زرشکیداشت راضی نیست. بازوی چپ تشخیص داده که فاسدی، ومشتهایش تا اطلاع ثانوی باید نگهبان ورودی دژ محلی باشی.»
مارکوس با خشم و ناباوری فریاد زد: «فاسد؟! من کجام فاسده؟! من همیشه هر سال بدون هیچ کموکاستیهمینطوری خراج ایجس رو دادم! حتی وقتی نصف شهر توسط دریای زرشکی نابود شد، بازم تونستم زفیکس کافی برای ایجسپنج جور کنم! یه فرماندار فاسد میگفت که نمیتونیم پرداخت کنیم، اما من بازم همهچیز رو تمام و کمال دادم!»
سایمون تحت تأثیر قرار نگرفت. «این تصمیم من نیست، تصمیمجمع بازوی چپه. میتونی یه نامه اعتراضی براش بفرستی و شرایطتکاری رو توضیح بدی، ولی من جای تو بودم هیچ امیدی نداشتم.»
به نظر سایمون، فرمانداراتاق فعلی تا این لحظهمیتوانست نسبتاً خنثی به نظر میرسید.
اما وقتی «دفتر» فرماندارمیتوانست را دید، او همداشت کمی احساس انزجار کرد.
او به اندازه نیک افراطی نبود، اما ثروتناخودآگاه خالصی که فقط در همین یک اتاق جمع شدهکیه بود، احتمالاً میتوانست کل خراج یک سال را بپردازد.
مشخصاً، شهراندازه زرشکی ثروتنبود مازادی داشت.
البته، از یک نظر، مارکوس میتوانست بااحتمالاً سودش هر کاری که میخواهد بکند، اماسودش سایمون باز هم ناخودآگاه کمی احساس انزجار میکرد.
مارکوس مشتهایش را گرهمیتوانست کرد و دندان بهداشت هم سایید. «این بیعدالتیه!»
بعد به نیک اشاره کرد. «و اینباز کیه که همینطوری سرشو میندازه پایین میادبیعدالتیه اینجا و اینطوری با من حرف میزنه؟!»
نیک گفت:اندازه «من رابطنبود جدید شهر زرشکیام.»
مارکوس با اخم پرسید: «رابط؟»
«قراره همراه با فرماندار جدید حکومت کنم.مازادی اصلاحاتی رو اجرا میکنم که طی پنجباز سال، خراج رو بیست درصد افزایش میده.»
نیک با لحنی خنثیکاری گفت: «من میتونم بیشتر ازمیکرد تو به ایجس بدم، مارکوس.»
مارکوس فریاد زد: «بیست درصد؟! غیرممکنه! توفقط اصلاً نمیدونی ایجس هر سال چقدر طلببپردازد میکنه! بیست درصد کل شهر رو ورشکسته میکنه!»
نیک فقط نگاهش کرد. «چون تو ناکارآمد ادارهش کردی. شهر زرشکیمازادی یه معدن طلاست. قارچ زرشکی یه شهر کامل در اختیار داره تادندان ازش زفیکس بیرون بکشه، ولی تو فقط از بیست درصدش استفاده میکنی.»
مارکوس پوزخند زد. «چی؟ میخوای درگز رو ازداشت اینم بزرگتر کنی؟ مگه همیشه سنگ فقیرا رومیکرد به سینه نمیزدی، حالا میخوای بیشتر زجر بکشن؟»
نیک جوابالبته داد: «نه.کاری کاملاً برعکس.»
مارکوس فقط پوزخندافراطی تمسخرآمیزی زد و نیکفقط به حرفش ادامه داد.
«مالیات خون از حالت داوطلبانه بهبود اجباری تغییر میکنه. مقدار خون پرداختیداشت کمتر میشه، اما همه باید پرداختش کنن.»
«شهر داخلی، شهر خارجی،میتوانست لایه پایینی، لایه میانی،داشت لایه بالایی، استخراجکنندهها. همه.»
مارکوس جا خورد.
بعد، شروع کرد به خندیدن.
فریاد زد: «چه حماقتی! میخوای این شیرا رو مجبور کنی بامازادی خونشون پول بدن؟ اصلاً نمیدونی چه کارایی از دستشون برمیاد! تاگره سال دیگه مُردی، و بعدش فقیرا حتی بیشتر از قبل زجر میکشن!»
«اونا پولشون رو میخوان، و در هر صورت به دستش میارن! اگهمیخواهد مجبور بشن با خون خودشون پرداخت کنن، در ازاش اعتباری میخوان که ارزششهمینطوری خیلی بیشتر از خونشونه، و بهش هم میرسن! چه خوشت بیاد چه نیاد!»
نیک تحت تأثیر قرار نگرفت.میخواهد «قدرتمندها قدرت دارن، ولی درمشتهایش نهایت، اونا هم فقط آدمن.»
«تو توی این ولخرجیهای بیحدومرزت، ترسوخالصی شدی. میترسی یه موش رو له کنیمیتوانست چون از گاز گرفته شدن وحشت داری.»
«ذخیره عظیم زفیکستهمین هدر رفته. قدرتت دارهاحتمالاً تو دستات حروم میشه.»
نیک به مارکوس نگاه کرد. «هیچ تاجرمازادی موفقی نمیذاره پولش همینطوری تو حساب بانکیباز بپوسه. برای درآوردن پول بیشتر باید سرمایهگذاری کنی.»
مارکوس هم تحت تأثیر حرفهای نیک قرار نگرفت.ناخودآگاه «مثل یه بچه خام حرف میزنی که هیچوقتاشاره مجبور نبوده با نخبگان واقعی شهر دستوپنجه نرم کنه.»
نیک پرسید: «منظورت خودته؟نبود تنها کاری که دیدم بااتاق نخبگان بکنی، لیسیدن چکمههاشون بوده.»
«تو هیچوقت کنترل شهر زرشکیجمع رو دستت نداشتی. کوگلبلیتز، آناتومیمشخصاً و آزمایشگاه گوستی کنترلش میکردن.»
نیک پرسید: «ولی بذار یکم با این فکرت بازی کنم. فرض کنمیخواهد مجبور باشم با زیرکترین تاجر کل شهر زرشکی رقابت کنم، کسی که خیلیهمینطوری از من باتجربهتر و زرنگتره، کدوممون با پول بیشتری از میدون بیرون میاد؟»
مارکوس پوزخند زد.سودش با ناباوری پرسید:بکند «داری میگی تو؟»
نیک گفت: «آره، همینو میگم.»
مارکوس با تمسخر پرسید: «چطوری؟جمع داری میگی از اونا زیرکتری وقتیمازادی خودت تو فرضیهت گفتی اونا زیرکترینن؟»
نیک گفت: «نه، نیستم. وبپردازد اینکه نمیتونی جواب رو ببینی نشونکاری میده درکت از واقعیت چقدر تحریفشدهست.»
نیک رو به سایمون کرد.میخواهد «باید برات واضح باشه که چراگره من با پول بیشتری میزنم بیرون.»
سایمون اخم کرد.
گفت: «آره،فقط ولی ازاتاق جوابش خوشم نمیاد.»
نیک رو به مارکوس چرخید. «دقیقاًمشخصاً به همون دلیلیه که درگز زجرمیخواهد میکشه و لایه بالایی پیشرفت میکنه.»
«قدرت.»
مارکوس اخم کرد.
«من از اونا قدرتمندترم.اتاق زیرکترین تاجر هم هرگزمیتوانست این حقیقت رو فراموش نمیکنه.»
«ناراضی کردن دولت،احتمالاً سریعترین راه برایمشخصاً رفتن به اون دنیاست.»
«زیرکترین تاجر اونقدر باهوشه که این رو بفهمه. اونا عمداًمشتهایش ضرر میدن تا خودشون رو تو دل من جا کنن،میندازه به این امید که تو آینده حمایتم رو به دست بیارن.»
مارکوس از این حجم از حماقت فقط سر تکاناتاق داد. «جامعه اینطوری کار نمیکنه. همه ما باید از یهسودش سری قوانین یکسان پیروی کنیم. وگرنه جامعهای وجود نخواهد داشت.»
نیک فقط با نگاهی خنثی به مارکوساحتمالاً خیره شد. «حالا من قوانین رو تعیینسودش میکنم، و همه باید ازشون پیروی کنن.»
«و قانونبود من اینه کهبپردازد ایجس تو اولویته!»
مارکوس فقط به تکان دادنمیخواهد سرش در برابر حرفهای احمقانهمشتهایش و سادهلوحانه نیک ادامه داد.
مارکوس با لحنی که نشانثروت میداد از متقاعد کردن نیک دستبود کشیده، گفت: «میذارم خودت بهش برسی.»
«حتماً، منمفقط میرم نگهبان دروازههایجمع پایگاه محلی میشم.»
مارکوس پوزخند زد. «ولی بازم این سرنوشتمازادی بهتریه تا اینکه توسط یه تاجر نون کهناخودآگاه سودش فقط چند درصد افت کرده، ترور بشم.»
مارکوس به سایمون نگاهکاری کرد. پرسید: «من آمادهناخودآگاه رفتنم. چیزی نیاز داری؟»
سایمون چند مورد کهنبود برای اداره کارآمد شهرهمین نیاز بود را درخواست کرد.
کلید کنسول مرکزی، قراردادهای ویژه،جمع اطلاعات تماس، دفترچههای راهنما، برگههایمشخصاً مالی و چند چیز دیگر.
حدود دو ساعتاحتمالاً طول کشید تا سایمونمازادی همهچیز را مرتب کند.
نیک فقطالبته ساکت گوشهایکاری ایستاده بود.
بالاخره همهاندازه این چیزها رویثروت میز گذاشته شد.
نیک جلو رفت واتاق زیر نظر سایمون، تمام چیزهایبپردازد مهم را در جیبش گذاشت.
او قرار بود اینها را با آریامازادی به اشتراک بگذارد؛ کسی که باید برایباز چند هفته، همزمان دو شغل را پیش میبرد.
دولت در این چند هفتهای که آریا نیاز داشت،میکرد فقط در حدی کار میکرد که سر پا بماند، وسرشو او در این مدت فقط به مهمترین مسائل رسیدگی میکرد.
بقیه چیزها باید صبرنبود میکردند تا او رسماً ردایاتاق فرماندار را به تن کند.
در نهایت، هر سه نفرجمع دفتر را ترک کردند و نیکمازادی در را با کلید قفل کرد.
هیچکس جز آریااحتمالاً و نیک اجازه ورودمازادی به دفتر را نداشت.
سایمون به نگهبانان قلعهکاری دستور داد که در چندمیکرد هفته آینده چه کار کنند.
در اصل، آنها باید فوریترینثروت مسائل را به آریا ارجاع میدادندبود و کارهای کماهمیت را تلنبار میکردند.
طبیعتاً، همهفقط نگهبانان بهشدتاتاق شوکه شده بودند.
فرماندار داشت میرفت؟!
یعنی آریاالبته قرار بودکاری فرماندار جدید شود؟!
هرچند، بعد از کمی فکرثروت کردن، نگهبانان متوجه شدند کهجمع این موضوع واقعاً منطقی است.
درگیری اخیرفقط با آناتومیاتاق واقعاً بد بود.
کاملاً منطقیبود بود که فرمانداربپردازد بابتش پاسخگو باشد.
حتی دو ساعت هم طولمیخواهد نکشید تا همه در لایهمشتهایش بالایی از رفتن فرماندار باخبر شدند.
هر سه نفر بهنبود لایه پایینی رفتند وهمین از ابرسازه خارج شدند.
بیرون از ابرسازه، سایمون رو به نیک کرد. «تو همینمشخصاً چند روز آینده یکی میاد دنبال گوستی. من قبلاً ومیکرد پیش از اینکه بریم ایجس، به حساب قهرمانهای آناتومی رسیدم.»
«همهچیز حلبود شده. حالا توبپردازد و آریا مسئولین.»
نیک سر تکان داد. «ممنون.»
سایمون بااندازه اخم بهنبود نیک نگاه کرد.
با سردی گفت: «به خاطرجمع آدمهایی که زندگیشون ناعادلانه بهمشخصاً پایان رسید، امیدوارم موفق بشی.»
نیک بابود لحنی یکنواخت گفت:بپردازد «اگه نشم، میمیرم.»
سایمون با صداییسودش تهدیدآمیز گفت: «مجبورتبکند میکنم پای حرفت بمونی.»
نیک جواب داد: «میتونی.»
سایمون به نیک نگاه کرد.
هیچ نشانهایبود از دروغمیتوانست در او ندید.
نیک بهطرزالبته مرگباری جدیکاری به نظر میرسید.
او واقعاًاندازه داشت روینبود جانش شرط میبست.
این موضوعفقط تا حدودی سایمونجمع را آرام کرد.
شاید نیک غیرقابلرستگاریاحتمالاً بود، اما هنوز میتوانستمازادی برای دنیا مفید باشد.
شاید حرفهای نیک پربیراه نبود.
هرچه بود، حتی اسپکترها هم میتوانستندخالصی با تولید زفیکس و اعطای تواناییها،احتمالاً به بشریت قدرت و امید بدهند.
اگر حتی میشد از یک شبحبود برای کمک به بشریت استفاده کرد،داشت چرا از هیولایی مثل نیک نمیشد؟
لحظهای بعد، سایمون بدونمیتوانست اینکه کلمهای برای خداحافظیداشت بگوید، به همراه مارکوس رفت.
او از نیکسودش خوشش نمیآمد، امابکند میخواست که موفق شود.
روشها و ارزشهایشانافراطی متفاوت بود، اما هرفقط دو یک هدف داشتند.
شکوفایی بشریت.
سایمون امیدوار بود که نیک خوب عمل کند،داشت حتی اگر به این معنا بود که یکمیکرد هیولای دیگر در این دنیا به زندگیاش ادامه میدهد.