---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

خورشید را بکش

چپتر 506: فصل ۵۰۶ – اعلامیه • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 506: فصل ۵۰۶ – اعلامیه

0

مردی با لباس‌های تاجران‌می‌کرد​ از نفر کنارش پرسید: «فکر‌استخراج‌کنندگان​ می‌کنی می‌خوان چی بهمون بگن؟»

زن کناری‌اش که لباس پر‌کنه​ زرق و برقی به تن‌یونیفرم​ داشت، گفت: «هیچ ایده‌ای ندارم.»

در همین لحظه، بیش از ۵۰۰۰‌زمزمه​ نفر، یعنی تقریباً نیمی از جمعیت‌می‌رسه​ شهر، جلوی ابرسازه‌ی جنوبی جمع شده بودند.

همه داشتند به بالکنی‌زمزمه​ در ارتفاع حدوداً صد‌کوگل‌بلیتزه​ متری ابرسازه نگاه می‌کردند.

آدم‌هایی از‌جمعیتِ​ تمام نقاط شهر‌شخصی​ آنجا حضور داشتند.

چند نفری از درگز.

مردمی که‌گردآمده​ در شهر‌شخصی​ خارجی زندگی می‌کردند.

مردمی که‌شخصی​ در شهر‌زمزمه​ داخلی زندگی می‌کردند.

و حتی چند‌گردآمده​ نفری از ساکنان لایه‌زمزمه​ بالایی هم اینجا بودند.

فریاد بلندی از سوی متخصصِ ایستاده‌البته​ روی بالکن به گوش رسید: «ساکت!»‌شبیه​ این فریاد در سراسر شهر طنین‌انداز شد.

تمام همهمه‌ها قطع‌می‌کرد​ شد و همه‌زمزمه​ به متخصص چشم دوختند.

او در حالی که به‌رئیس​ کناری می‌رفت، اعلام کرد: «معرفی‌می‌رسه​ می‌کنم، فرماندار جدید، آریا لایت!»

یکی در میان جمعیت‌می‌کرد​ به اطرافیانش گفت: «اوه، پس‌استخراج‌کنندگان​ حالا یه فرماندار جدید داریم.»

مردی در کنارش‌قوی‌تری​ گفت: «خفه شو!‌البته​ می‌خوام گوش بدم.»

سپس، زن‌گردآمده​ زیبایی از پشت‌زیر​ متخصص بیرون آمد.

او ردای سفید و زیبای‌رئیس​ یک فرماندار را به تن داشت‌کوگل‌بلیتز​ و به جمعیتِ گردآمده نگاه می‌کرد.

شخصی از لایه بالایی زیر لب زمزمه کرد: «آه، این‌زفیکسِ​ که رئیس استخراج‌کنندگان زفیکسِ کوگل‌بلیتزه. به نظر می‌رسه کوگل‌بلیتز قراره کنترل‌شکایتی​ حتی قوی‌تری روی شهر پیدا کنه. البته من که شکایتی ندارم.»

آریا نگاهی به جمعیت انداخت؛ یونیفرم سفیدش‌شکایتی​ او را شبیه به فرشته‌ای کرده بود‌کرده​ که بر فراز توده‌ی مردم ایستاده است.

آریا به آرامی گفت: «اسم من آریا لایته، و به عنوان‌نظر​ فرماندار جدید شهر زرشکی انتخاب شده‌ام.» صدایش در سراسر شهر پیچید‌انداخت​ و ریتم صحبت کردنش باعث می‌شد مردم ناخودآگاه به او توجه کنند.

«فرماندار قبلی، مارکوس جولیوس، از‌رئیس​ سوی ایجس فاسد شناخته شده‌می‌رسه​ و دیگه به این شهر برنمی‌گرده.»

پچ‌پچ‌هایی در‌جمعیتِ​ میان جمعیت‌می‌کرد​ به راه افتاد.

برخی از آن‌ها کاملاً‌پیدا​ غافلگیر شده بودند، اما‌نگاهی​ عده‌ای دیگر اصلاً تعجب نکردند.

بالاخره یک نفر باید‌شخصی​ تاوان حادثه‌ی مربوط به‌استخراج‌کنندگان​ آناتومی را پس می‌داد.

نخبگان شهر معتقد‌زیر​ بودند که مارکوس‌استخراج‌کنندگان​ را سپر بلا کرده‌اند.

هر چه بود، او شهر را‌زیر​ به شکلی عالی اداره کرده بود‌نظر​ و آن‌ها هیچ‌وقت از او شکایتی نداشتند.

آریا ادامه داد: «مارکوس جولیوس فراموش کرده بود فرماندار بودن یعنی چی.‌شبیه​ یک فرماندار، خدمتگزار ایجسه. ایجس قوی‌ترین و آخرین خط دفاعی ما در برابر‌انتخاب​ اسپکترهاست، و رفاه و بقای ایجس، به معنای رفاه و بقای نسل بشره.»

برخی از افراد کمتر تحصیل‌کرده،‌زیر​ دقیقاً نمی‌دانستند ایجس چیست و از‌نظر​ حرف‌های آریا کمی کلافه شده بودند.

آن‌ها همینجا‌شخصی​ به اندازه‌ی‌زمزمه​ کافی مشکل داشتند!

وقتی خودشان به زور در اینجا زنده‌زمزمه​ می‌ماندند، چرا باید به سازمانی کمک می‌کردند‌کوگل‌بلیتز​ که حتی اسمش را هم نشنیده بودند؟

آریا توضیح داد: «فرماندار، خدمتگزار ایجسه، و تمام شهرهای دنیا به وجود‌شبیه​ اومدن تا منابع لازم برای محافظت از بشریت رو در اختیار ایجس‌زرشکی​ قرار بدن. بدون ایجس، قدرتمندترین اسپکترها تا الان همه‌ی ما رو کشته بودن.»

آریا گفت: «با این حال، ایجس همچنین باور داره که یک جمعیت سالم‌تر‌کوگل‌بلیتز​ و شادتر، چشمه‌ی بزرگ‌تری از منابع برای استخراج داره. گرفتن آخرین مکعب‌های سبزیجات از‌کرده​ یک آدم فقیر، خیلی سخت‌تر از برداشتن یک قرص نان از یک کوه نانه.»

شخصی از درگز‌زیر​ از نفر کنارش‌استخراج‌کنندگان​ پرسید: «نان چیه؟»

نفر دوم با‌گردآمده​ پچ‌پچ جواب داد: «احتمالاً‌زمزمه​ یه جور غذای اعیانیه.»

شخصی از شهر‌قوی‌تری​ داخلی از نفر بغلی‌اش‌شکایتی​ پرسید: «مکعب سبزیجات چیه؟»

نفر دوم جواب‌می‌کرد​ داد: «احتمالاً یه‌زمزمه​ جور غذای حال‌بهم‌زنه.»

آریا گفت: «این شهر حدود ۱۲۵۰۰ نفر جمعیت‌کوگل‌بلیتزه​ داره. نزدیک به ۲۰۰۰ نفر از این مردم،‌کنه​ در منطقه‌ای زندگی می‌کنن که بهش درگز می‌گن.»

به محض اینکه آریا‌می‌کرد​ این را گفت، حال‌رئیس​ و هوای جمعیت تغییر کرد.

درگز هرگز به‌قوی‌تری​ طور رسمی به‌البته​ رسمیت شناخته نشده بود.

دولت همیشه فقط به‌شخصی​ کل شهر خارجی به‌استخراج‌کنندگان​ عنوان یک مجموعه اشاره می‌کرد.

به هر حال، همه در شهر خارجی باید مالیات می‌دادند.‌می‌رسه​ فقط مسئله این بود که ساکنان واقعی شهر خارجی آن‌قدر‌انداخت​ پول داشتند که هر ماه بدون مشکل آن را بپردازند.

به همین دلیل، مالیات‌می‌کرد​ خون در واقع فقط‌رئیس​ مختص به درگز بود.

پنجاه درصد از افراد‌پیدا​ حاضر در جمعیت از‌نگاهی​ شنیدن نام درگز خوشحال نشدند.

آن‌ها نمی‌خواستند به کثافتِ حال‌به‌هم‌زنی‌زیر​ که در آن بخشِ فاسد‌کوگل‌بلیتزه​ شهر زندگی می‌کرد، فکر کنند.

بیشترِ افراد‌شخصی​ دیگر، کنجکاو‌زمزمه​ شده بودند.

و مردم‌جمعیتِ​ درگز واقعاً‌می‌کرد​ شوکه شده بودند.

یک نفر از‌قوی‌تری​ دولت به آن‌ها‌البته​ اشاره کرده بود!

چنین چیزی‌گردآمده​ هرگز قبلاً‌شخصی​ اتفاق نیفتاده بود!

تنها باری که دولت با‌رئیس​ درگز تعاملی داشت، زمانی بود‌می‌رسه​ که مأموران مالیات با پشه‌هایشان می‌آمدند.

آریا گفت: «این شهر برای بالا کشیدن قوی‌ترین‌هامون،‌رئیس​ به ضعیف‌ترین‌هامون تکیه کرده. شهری که بر پایه‌ی‌کنترل​ تکیه بر ضعفا بنا بشه، محکوم به شکسته.»

«وقتشه اونایی که قدرت محافظت از شهر رو دارن، کارشون‌یونیفرم​ رو انجام بدن و اینجا رو به مکانی تبدیل کنن‌آرامی​ که نسل‌های آینده‌ی ما از زندگی در اون خوشحال باشن!»

«یه شهر واقعی انسانی باید با گذشت زمان پیشرفت کنه، و پیرترها باید‌کوگل‌بلیتز​ به جوون‌ترها نگاه کنن و پیش خودشون بگن نسل جدید چقدر نسبت به‌فرشته‌ای​ اونا زندگی راحت‌تری داره. ما باید آینده رو برای بچه‌هامون بسازیم! نه برای خودمون!»

هر چی آریا بیشتر‌زمزمه​ حرف می‌زد، نظراتشون بیشتر به‌نظر​ دو قطب افراطی تقسیم می‌شد.

مردم شهر خارجی از شنیدن حرفاش‌زیر​ خیلی خوشحال بودن، چون حس می‌کردن‌نظر​ بالاخره یکی داره صداشون رو می‌شنوه.

در همین حال، اونایی‌پیدا​ که تو شهر داخلی‌نگاهی​ زندگی می‌کردن، چندان خوشحال نبودن.

شهر همین الانش هم ۵۰ درصد‌زمزمه​ از درآمدشون رو به عنوان مالیات می‌گرفت!‌کوگل‌بلیتز​ این یعنی نصف تمام پولی که درمی‌آوردن!

نکنه می‌خواستن‌شخصی​ بیشتر از‌زمزمه​ این هم بگیرن؟!

پولدارها به فقرا نگاه‌می‌کرد​ کردن، کسایی که فقط‌رئیس​ باید ۱۰۰ اعتبار ناچیز می‌پرداختن.

این خیلی ناعادلانه بود!

مردم لایه‌های میانی و لایه‌زیر​ بالایی ساکت شدن و با ابروهای‌نظر​ گره‌خورده به فرماندار جدیدشون نگاه کردن.

اگه فرماندار تصمیم‌زیر​ می‌گرفت پول بیشتری ازشون‌زفیکسِ​ بکشه، دردسر درست می‌کردن.

یه شهر‌جمعیتِ​ بدون مردمش‌می‌کرد​ هیچی نیست.

اونا بودن‌کنترل​ که اقتصاد شهر‌کنه​ رو کنترل می‌کردن.

خیلی از مردم لایه‌شخصی​ بالایی با ابروهای درهم‌رفته‌استخراج‌کنندگان​ به همدیگه نگاه کردن.

آریا گفت: «این فلسفه رابطـه.»

یکی از اهالی لایه بالایی در‌زیر​ حالی که دوباره به فرماندار نگاه‌نظر​ می‌کرد، با تعجب گفت: «صبر کن، چی؟»

رابط؟

پس این فلسفه فرماندار نبود؟

آریا توضیح داد: «دو ماه پیش، ایجس تصمیم گرفت‌نظر​ برنامه‌ای رو برای دگرگون کردن شهرهاش شروع کنه. این تحول‌نگاهی​ بر اساس همون اصولی بنا شده که الان براتون گفتم.»

«شهر زرشکی فعلاً قراره اولین و تنها شهری باشه‌استخراج‌کنندگان​ که این تحول رو پشت سر می‌ذاره. بسته به‌پیدا​ نتایج، ممکنه اوضاع به همون حالت قبلی برگرده یا برنگرده.»

«برای نظارت بر‌قوی‌تری​ این تحول، ایجس یه‌شکایتی​ جایگاه جدید ایجاد کرده.»

«رابط.»

«مقام رابط از فرماندار بالاتره، اما رابط دقیقاً مافوق‌نظر​ فرماندار نیست. فرماندار و رابط قراره با هم کار‌شکایتی​ کنن تا نقشه ایجس برای شهر رو عملی کنن.»

مردم لایه‌های‌جمعیتِ​ میانی و‌می‌کرد​ بالایی مشکوک شدن.

یه آدم جدید تو‌پیدا​ شهر پیدا شده بود که‌انداخت​ مقامش از فرماندار بالاتر بود؟

این می‌تونست‌گردآمده​ اوضاع رو‌شخصی​ دردسرسازتر کنه.

«رابط شهر ما از قبل انتخاب شده،‌زفیکسِ​ و اون قراره تو ساختن یه آینده‌قوی‌تری​ بهتر برای شهر زرشکی به من ملحق بشه.»

آریا یه قدم رفت کنار.

«معرفی می‌کنم، رابط شهر زرشکی.»

«نیک داسک!»

لحظه‌ای بعد، نیک‌زیر​ با چهره‌ای جدی از‌زفیکسِ​ پشت آریا بیرون اومد.

طبیعتاً، اون از‌گردآمده​ همین الان یونیفرم‌زیر​ رابطش رو پوشیده بود.

بعضی از‌کنترل​ افراد حاضر تو‌کنه​ جمعیت شوکه شدن.

اونا این یارو رو می‌شناختن!

نیک با صدایی بم گفت: «اسم‌استخراج‌کنندگان​ من نیک داسکه. تا همین اواخر،‌قراره​ من رو با اسم نیک نیک می‌شناختن.»

بعضی‌ها دلشون می‌خواست به این‌شخصی​ اسم بخندن، اما بنا به‌زفیکسِ​ دلایلی، اصلاً حس خندیدن نداشتن.

به محض اینکه‌قوی‌تری​ نیک حرف زد، فضا‌شکایتی​ به شدت سنگین شد.

وقتی آریا‌گردآمده​ حرف می‌زد،‌شخصی​ هاله الهام‌بخشی داشت.

خیلی از مردم عادی‌زمزمه​ حس می‌کردن اوضاع داره‌کوگل‌بلیتزه​ بهتر می‌شه و حرفاش درسته.

اما به محض اینکه‌می‌کرد​ نیک چیزی گفت، حس کردن‌استخراج‌کنندگان​ جلوی یه آدم ترسناک ایستادن.

اصلاً حس خنده نداشتن.

اونا وحشت کرده بودن.

«من قبل از اینکه رویای تاریک‌استخراج‌کنندگان​ با سولاس ادغام بشه و رویای آسمان‌کنترل​ رو بسازه، رئیس استخراج‌کنندگان زفیکس اونجا بودم.»

«من تو درگز به دنیا اومدم و بزرگ شدم، و‌زفیکسِ​ هدف زندگیم رو این گذاشتم که نذارم هیچ‌کس دیگه مجبور‌البته​ بشه چیزایی رو که من از سر گذروندم تجربه کنه.»

«مارکوس جولیوس از درد و بدبختی‌البته​ درگز استفاده کرد تا برای یه‌شبیه​ عده معدودِ خوش‌شانس، یه آرمان‌شهر بسازه.»

«اون از زجر‌می‌کرد​ کشیدن یه عالمه‌زمزمه​ آدم نفع برده.»

«رفتارش عین یه شبح می‌مونه.»

«آدما نباید این‌طوری باشن.»

نیک دستاش رو روی نرده‌کنه​ بالکن گذاشت و به مردمی که‌سفیدش​ پایین جمع شده بودن خیره شد.

چشم‌های نیک تنگ شده بود،‌زیر​ و حتی آدمایی که دورتر بودن‌نظر​ هم می‌تونستن خشمش رو حس کنن.

«من اجازه نمی‌دم یه آرمان‌شهر روی‌استخراج‌کنندگان​ جنازه‌های در حال جیغ کشیدن و‌قراره​ زجر کشیدنِ بدشانس‌ترین آدمای بینمون ساخته بشه.»

«به دنیا اومدن تو درگز یعنی‌زیر​ متولد شدن تو شرایطی که فرار‌نظر​ و بالا کشیدن خودت توش تقریباً غیرممکنه.»

«من اون‌قدر خوش‌شانس بودم که یه‌البته​ فرصت بهم داده شد، اما تقریباً‌شبیه​ هیچ‌کس دیگه‌ای این شانس رو نداشته.»

«من کاری می‌کنم‌می‌کرد​ که همه یه‌زمزمه​ فرصت گیرشون بیاد.»

«اما طبیعتاً، فقط‌زیر​ قوی‌ترین‌ها و باهوش‌ترین‌ها‌استخراج‌کنندگان​ می‌تونن ازش استفاده کنن.»

«اما شما‌جمعیتِ​ یه فرصت‌می‌کرد​ به دست میارید!»

«و حتی اگه اون فرصت رو‌البته​ از دست بدید، زندگیتون دیگه به‌شبیه​ این وحشتناکی که الان هست نخواهد بود!»

«این رو‌گردآمده​ به جونم‌شخصی​ قسم می‌خورم!»

ناولها | novelha.net