---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

خورشید را بکش

چپتر 519: فصل ۵۱۹ – تموم شد! • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 519: فصل ۵۱۹ – تموم شد!

0

نگهبان دروازه با‌اصلاً​ شنیدن صدای ترکیدن‌بین​ چراغ به وحشت افتاد.

اولین چیزی که به ذهنش‌راهی​ رسید این بود که کسی آن‌روشن​ نگهبان احمق را تعقیب کرده است!

اما خیلی زود،‌کور​ این احتمال را‌اینکه​ از ذهنش بیرون کرد.

اگر کسی‌حواسش​ تعقیبش می‌کرد، او‌زیرزمین​ حتماً متوجه می‌شد.

به علاوه، هیچ دشمن‌مهاجمی​ انسانی تنها منبع نور‌کور​ یک اتاق را نابود نمی‌کرد.

این کار هر دوی آن‌ها را تحت تأثیر کابوس‌صورت​ قرار می‌داد و در واقع، عنصر غافلگیری مهاجم را‌عبور​ (اگر اصلاً مهاجمی در کار بود) کاملاً از بین می‌برد.

هر دوی آن‌ها کور می‌شدند.

مگر اینکه مهاجم راهی برای تولید نور داشت، اما در آن‌مطلقاً​ صورت هم او خیلی زود متوجه می‌شد، چون نور مهاجم او‌داغ​ را هم روشن می‌کرد و از زیر نفوذ کابوس بیرون می‌کشید.

تمام این افکار در یک لحظه از ذهنش عبور‌می‌شدند​ کرد و نگهبان دروازه چاره‌ای نداشت جز اینکه در‌روشن​ دلش از کیفیت افتضاح ساخت آن چراغ شکایت کند.

و این تقریباً تمام چیزی بود‌برای​ که توانست قبل از غلبه‌ی کامل‌زیر​ نفوذ کابوس به آن فکر کند.

نفوذ کابوس‌می‌برد​ شبیه کلید خاموش‌مگر​ و روشن نبود.

یک طیف بود.

وقتی هوا فقط کمی‌مهاجمی​ تاریک بود، چند صدای‌کور​ ضعیف به گوش می‌رسید.

اگر تاریک‌تر‌می‌شدند​ می‌شد، توهمات‌اینکه​ شکل می‌گرفتند.

اما اگر تاریکی مطلق می‌شد و هیچ‌راهی​ نوری وجود نداشت، وحشتناک‌ترین شکنجه‌ها ظاهر می‌شدند و‌نفوذ​ فرد تمام حواسش را به نفوذ کابوس می‌باخت.

طبیعتاً، چون زیرزمین زیرِ‌طبیعتاً​ خاک بود، تاریکی آن‌نهایتِ​ به نهایتِ ممکن رسیده بود.

مطلقاً هیچ نوری‌اصلاً​ وجود نداشت و شکنجه‌ی‌می‌برد​ کابوس بلافاصله شروع شد.

«آآآخ!»

نگهبان دروازه می‌خواست فریاد بکشد، چرا که حس‌برای​ می‌کرد میله‌های آهنیِ داغ تمام بدنش را سوراخ‌می‌کشید​ می‌کنند، اما ذهن منطقی‌اش او را مهار کرد.

اگر الان‌حواسش​ جیغ می‌کشید،‌طبیعتاً​ لو می‌رفت!

می‌خواست فوراً‌مهاجم​ از زیرزمین‌مهاجمی​ بیرون برود.

اولین فکرش این بود که سقف بالای سرش‌داشت​ را بشکافد و بپرد بالا، اما این کار‌افکار​ هم ممکن بود بقیه را متوجه حضورش کند.

متأسفانه، نگهبان دروازه توانایی تولید‌مگر​ نور نداشت و هرگز دستکاری‌داشت​ زفیکس را هم تمرین نکرده بود.

دهه‌ها بود که‌می‌باخت​ در هیچ موقعیت‌زیرِ​ خطرناکی قرار نگرفته بود.

زندگی‌اش برای‌مهاجم​ دهه‌ها راحت‌مهاجمی​ و بی‌دردسر بود.

و دهه‌ها هم‌مگر​ می‌شد که در‌برای​ تاریکی قرار نگرفته بود.

اصلاً به‌می‌برد​ مسیریابی در قلمروی‌مگر​ کابوس عادت نداشت.

به یاد آورد که رویش‌زیرزمین​ به کدام سمت بوده، پس چرخید‌مطلقاً​ تا به سمت دریچه‌ی مخفی برود.

کمی نور‌مهاجم​ از شکاف‌های دریچه‌کاملاً​ به داخل می‌تابید.

به محض اینکه به آن‌راهی​ می‌رسید، نفوذ کابوس ضعیف می‌شد‌چون​ و می‌توانست در را باز کند.

باید خونسردی‌اش را حفظ می‌کرد!

در همین حین، نیک با نفرتی عمیق تماشا می‌کرد‌ممکن​ که چطور نگهبان دروازه در جهتی کاملاً اشتباه چرخید‌بکشد​ و شروع به حرکت به سمت یک دیوار تصادفی کرد.

نیک با صدایی که از‌کاملاً​ شدت نفرت و خشم می‌لرزید‌مگر​ گفت: «سعی کردی من رو بکشی.»

«کاری می‌کنم آرزوی مرگ کنی!»

نیک با خونسردی یکی از بزرگ‌ترین‌اینکه​ نیزه‌هایش را بیرون کشید و با تمام‌روشن​ توان به سمت نگهبان دروازه پرتاب کرد.

بوووم!

یک مانع لاجوردی دور نگهبان دروازه‌بین​ ظاهر شد و نیزه پیش از‌راهی​ افتادن روی زمین، در هوا متوقف شد.

نگهبان دروازه حتی واکنشی هم‌راهی​ نشان نداد و فقط کورکورانه به‌روشن​ سمت دیوار به راهش ادامه داد.

او هیچ تجربه‌ای در برابر نفوذ کابوس نداشت و تمام آن درد‌چون​ و شکنجه او را کاملاً نسبت به این حقیقت کور کرده بود‌کیفیت​ که همین الان ۳۰ درصد از زفیکس خود را از دست داده است.

نگهبان دروازه یک متخصص‌طبیعتاً​ ویژه میانی بود و مانع‌ممکن​ او به شدت پرهزینه بود.

نیک با سردی نظر‌مهاجمی​ داد: «مانعی که نیروی‌کور​ جنبشی رو دفع می‌کنه.»

در حالی که نیزه‌ی‌اینکه​ دیگری بیرون می‌کشید، گفت:‌داشت​ «این‌طوری کار راحت‌تر می‌شه.»

اگر نگهبان دروازه به دیوار‌مگر​ کوبیده می‌شد، شاید می‌فهمید که‌داشت​ کسی دارد به او حمله می‌کند.

اما در واقع،‌می‌باخت​ این موضوع هیچ‌زیرِ​ اهمیتی هم نداشت.

اگر می‌فهمید کسی به او‌کاملاً​ حمله کرده، سقف را می‌شکافت‌مگر​ و سعی می‌کرد فرار کند.

با این حال، نگهبانان در حال حاضر‌تولید​ در سراسر شهر پخش شده بودند، از‌می‌کشید​ جمله تمام متخصصان ویژه و شاید حتی آریا.

نیک فقط کافی بود فریاد‌مگر​ بکشد تا تمام نگهبانان به‌داشت​ سمت موقعیت او سرازیر شوند.

بنگ!

نیک نیزه‌ی دیگری را با تمام‌بین​ قدرت پرتاب کرد که آن هم در‌برای​ هوا متوقف شد و روی زمین افتاد.

در همین حین، نگهبان‌اینکه​ دروازه با لمس دیوارِ‌داشت​ روبه‌رویش بیشتر به وحشت افتاد.

با وحشت‌می‌برد​ پیش خودش فکر‌مگر​ کرد: خروجی کجاست؟!

باید همین‌حواسش​ دور و‌طبیعتاً​ بر باشه!

بنگ!

نیک سومین نیزه را‌اینکه​ پرتاب کرد که آن هم‌صورت​ در میانه‌ی هوا متوقف شد.

نیک با خودش فکر کرد: سوزان آلبورن، متخصص ویژه میانی.‌داشت​ اگه یکی از پرهزینه‌ترین موانعِ موجود تو شهر زرشکی رو‌عبور​ داشته باشه، زفیکسش باید تا الان تقریباً تموم شده باشه.

لحظه‌ی بعد، یک‌می‌باخت​ صفحه نمایش جلوی‌زیرِ​ نیک ظاهر شد.

نیک پس از تبدیل شدن به یک رابط، مانعی‌می‌شدند​ از ایجس دریافت کرده بود و این مانع به‌روشن​ مراتب از هر مانعِ موجود در شهر برتر بود.

نیک از طریق صفحه‌اینکه​ نمایش به نگهبان دروازه نگاه‌صورت​ کرد و دو عدد دید.

۵٪ و ۱۰٪.

این قابلیتی بود که به مانع نیک اجازه‌نهایتِ​ می‌داد تا بر اساس نوسانات مانعِ یک استخراج‌کننده،‌می‌خواست​ زفیکسِ باقی‌مانده‌ی او را تخمین زده و نمایش دهد.

نیک پس از دیدن‌مهاجمی​ اعداد، به آرامی جلو‌کور​ رفت و نیزه‌هایش را برداشت.

نگهبان دروازه‌می‌شدند​ کورکورانه در امتداد‌راهی​ دیوارها راه می‌رفت.

شینگ!

تیغه نیک از آستینش‌طبیعتاً​ بیرون پرید و رو‌نهایتِ​ به جلو ضربه زد.

بنگ!

مانع تکه‌تکه‌می‌شدند​ شد و بدن‌راهی​ نگهبان دروازه لرزید.

بدون زفیکس، دیگر سوختی‌می‌شدند​ برای حرکت بدنش وجود‌برای​ نداشت و روی زمین افتاد.

با این حال، حتی‌طبیعتاً​ در آن لحظه هم نفهمید‌ممکن​ که به او حمله شده.

فکر می‌کرد همه‌اصلاً​ این‌ها بخشی از‌بین​ تاثیرات کابوس است.

تو ذهنش گفت: «تا‌اینکه​ وقتی به گشتن ادامه بدم،‌صورت​ بالاخره خروجی رو پیدا می‌کنم!»

انگشتانش در‌می‌برد​ انتهای دستان بی‌حرکتش،‌مگر​ ضعیف تکان خوردند.

لحظه‌ای بعد، نیک یک سرکوبگر زفیکس‌زیرِ​ بیرون آورد و آن را دور‌شکنجه‌ی​ یکی از مچ‌های نگهبان دروازه بست.

سپس، نیک خم شد و‌کاملاً​ مقدار کمی از زفیکس خودش‌مگر​ را به او تزریق کرد.

این کار تولید زفیکس نگهبان دروازه را دوباره‌داشت​ به راه انداخت و عملکردهای حیاتی‌اش را برگرداند،‌افکار​ اما سرکوبگر زفیکس جلوی استفاده از آن را می‌گرفت.

در واقع، او الان‌می‌شدند​ فقط ذره‌ای از یک‌برای​ انسان معمولی قوی‌تر بود.

نیک گردنش را‌می‌باخت​ گرفت و حواسش بود‌خاک​ که آن را نشکند.

سپس، او را تا‌مهاجمی​ دریچه روی کف زمین‌کور​ کشید و بازش کرد.

نگهبان دروازه از زیر‌اینکه​ نفوذ کابوس بیرون کشیده‌داشت​ شد و به واقعیت برگشت.

با این حال، به شدت‌مگر​ احساس ضعف می‌کرد و چنگالی‌داشت​ آهنین را روی گلویش حس کرد.

بلافاصله سعی کرد فرار‌طبیعتاً​ کند و از توانایی‌هایش استفاده‌ممکن​ کند، اما هیچ اتفاقی نیفتاد.

چشمانش خیلی زود به‌مهاجمی​ مچ دستش افتاد و‌کور​ سرکوبگر زفیکس را دید.

وحشت به جانش افتاد.

نمی‌دانست چه کسی دارد‌می‌شدند​ او را روی زمین‌برای​ می‌کشد و می‌خواست جیغ بزند.

اما هیچ‌حواسش​ صدایی از‌طبیعتاً​ گلویش درنیامد.

حس کرد که‌اصلاً​ دارند او را به‌می‌برد​ سمت خروجی خانه‌اش می‌کشند.

و بعد،‌می‌شدند​ به سمت‌اینکه​ خروجی لایه بالایی.

«نیک!»

صدای فرماندار!

وقتی نگهبان دروازه اسم‌مهاجمی​ رابط را شنید، شوکه‌کور​ شد و حتی بیشتر ترسید.

یعنی رابط داشت‌مگر​ او را روی زمین‌تولید​ به دنبال خودش می‌کشید؟!

نیک با نفرتی که‌می‌شدند​ به زور کنترلش می‌کرد،‌برای​ گفت: «به حسابش رسیدم.»

آریا با دیدن نگهبان‌طبیعتاً​ دروازه که نمی‌توانست جوابی‌نهایتِ​ بدهد، با شوک پرسید: «سوزان؟!»

نیک گفت: «یه متخصص اوج با اسنایپر بود. فرار‌می‌شدند​ کرد سمت اینجا. این دو تا با هم حرف زدن‌زیر​ و بعد این زن کشتش تا هویت خودش مخفی بمونه.»

«منم کارش رو ساختم.»

سپس، نگهبان دروازه‌کور​ حس کرد که دوباره‌راهی​ دارند او را می‌کشند.

آریا پرسید: «کجا می‌ری؟»

نیک بدون اینکه‌اصلاً​ توقف کند، جواب‌بین​ داد: «جمع‌آوری اطلاعات.»

نگهبان دروازه دید که نگاه‌های شوکه‌شده‌ی‌برای​ مردمی که در لایه بالایی زندگی‌زیر​ می‌کردند، روی او قفل شده است.

نیک گفت: «نگهبانا رو بیار اینجا. همه رو‌برای​ تو این لایه تو خونه‌هاشون حبس کن و مطمئن‌تمام​ شو هیچ‌کس فرار نمی‌کنه. تا یه روز دیگه برمی‌گردم.»

آریا با‌حواسش​ ابروهای گره‌خورده به‌زیرزمین​ نیک نگاه کرد.

جواب داد: «باشه.»

وقتی آن چند نفری که در نقشه ترور دست‌صورت​ داشتند، دیدند که نگهبان دروازه روی زمین پشت سر‌عبور​ نیک کشیده می‌شود، حس کردند دنیا به آخر رسیده است.

کار تمام بود.

همه چیز تمام شده بود!

همه چیز‌مهاجم​ به پایان‌مهاجمی​ رسیده بود!

آخرین نقشه‌می‌شدند​ ناامیدانه‌شان شکست‌اینکه​ خورده بود!

نیک هیچ توجهی به آن‌ها‌مگر​ نکرد و نگهبان دروازه را‌داشت​ به سمت رویای آسمان کشید.

وقتی استخراج‌کننده‌های رویای‌می‌باخت​ آسمان نیک را‌زیرِ​ دیدند، نفس راحتی کشیدند.

رئیس‌شان هنوز زنده بود!

نیک در حالی که‌اینکه​ وارد رویای آسمان می‌شد،‌داشت​ دستور داد: «جنی رو بیارید.»

چند استخراج‌کننده دنبال نیک راه افتادند و از او‌تولید​ پرسیدند که حالش خوب است یا نه، اما نیک‌افکار​ بدون توقف فقط جواب‌های کوتاه و خشکی به آن‌ها داد.

جنی وقتی‌حواسش​ به نیک رسید،‌زیرزمین​ فریاد زد: «رئیس!»

نیک گفت: «دنبال من بیا.»

جنی جواب داد: «حـ-حتماً!»

نگهبان دروازه هر کاری‌می‌شدند​ کرد تا فرار کند، اما‌تولید​ هیچ کاری از دستش برنمی‌آمد.

حس کرد که به داخل‌زیرزمین​ یک واحد مهار کشیده شد‌رسیده​ و بعد روی زمین پرت شد.

سریع به اطراف نگاه‌مهاجمی​ کرد و بلافاصله چیزی‌کور​ را روبروی خودش دید.

یک جغد بود‌مگر​ که به اندازه‌برای​ یک انسان بزرگی داشت!

طبیعتاً این رویاپرداز بود‌می‌شدند​ و در طول این‌برای​ سال‌ها حسابی بزرگ شده بود.

نیک دستور داد: «بخوابونش. می‌تونی‌زیرزمین​ صد درصد زفیکسی که ازش‌رسیده​ می‌کشی بیرون رو برای خودت نگه‌داری.»

«اون یه مجرمه.»

«می‌خوام تا‌می‌شدند​ جایی که‌اینکه​ ممکنه زجر بکشه.»

«اما اطلاعات هم لازم دارم.»

«کاری کن خواب اطلاعات مهم‌زیرزمین​ رو ببینه. همزمان که این اتفاق‌مطلقاً​ می‌افته، جنی قراره تو خواب‌هاش بگرده.»

ذهن نگهبان‌مهاجم​ دروازه از‌مهاجمی​ هم پاشید.

دیگر نمی‌توانست‌می‌شدند​ هیچ چیزی‌اینکه​ را پردازش کند.

کرک!

رویاپرداز جلو آمد‌می‌باخت​ و با چنگال‌هایش‌زیرِ​ شانه او را گرفت.

سپس، مجبورش‌مهاجم​ کرد تا به‌کاملاً​ چشمانش نگاه کند.

از آنجایی که نگهبان دروازه هیچ‌برای​ زفیکسی در دسترس نداشت، حتی نمی‌توانست برای‌نفوذ​ مقاومت در برابر نفوذ رویاپرداز تلاشی بکند.

طبیعتاً، رویاپرداز از‌کور​ انجام این کار بیش‌راهی​ از حد خوشحال بود.

می‌توانست از توانایی‌اش روی یک متخصص‌زیرِ​ ویژه استفاده کند و تمام زفیکس‌شکنجه‌ی​ را هم برای خودش نگه دارد!

عالی بود!

در گوشه‌ای، یک استخراج‌کننده تصادفی‌راهی​ چشمانش را باز کرد و‌چون​ با گیجی به اطراف نگاه کرد.

در حالی که به افراد‌مگر​ داخل واحد مهار نگاه می‌کرد،‌داشت​ با گیجی پرسید: «هشت ساعت گذشت؟»

جنی فقط او را به‌زیرزمین​ بیرون از اتاق هدایت کرد‌رسیده​ و بعد دوباره به داخل برگشت.

سپس، نفس عمیقی کشید.

توانایی او‌می‌شدند​ به ندرت به‌راهی​ درد بخور بود.

اما حالا،‌می‌برد​ بالاخره می‌توانست از‌مگر​ آن استفاده کند!

ناولها | novelha.net