چپتر 630: چپتر ۶۳۰
0موفقیت!
خونآشامها بایدوقت برای اتفاقات بعدیدادن بهای کوچکی میپرداختند.
خونآشامها جرئت کردهکند بودند به دنیایصحبت او حمله کنند؟!
این به اونصحبت در، او هم بایداسکلتهای چیزی از آنها میگرفت!
هر چی بیشتر، بهتر.
فانگ هنگ بانداشت نیتهایی شوم باکند خودش فکر کرد.
«دورنوردی موفقیتآمیز بود!»
فانگ هنگ با تماشای ناپدید شدن آخرین فرم تایران همجوش در صفحه نورشمشیری آبی، رو به چن یو و بقیه سر تکان داد و گفت: «تامینگوشت انرژی گذرگاه رو کم کنید. من میرم داخل تا یه نگاهی بندازم. زود برمیگردم.»
«ژائو دونگیانگ،لین لین هانژنگ،دنبالم دنبالم بیاید!»
صفحه نور آبی در سالن تلهپورت بهبعداً تدریج کوچک شد. فانگ هنگ به سرعتاستخوانی قدم در گذرگاه گذاشت و ناپدید شد.
تازه الان بودکند که چن یوصحبت بالاخره به خودش آمد.
آنگتاس توسط فانگصحبت هنگ به منطقهساخته ۸ برگردانده شده بود؟
...
اصلاً مگهوقت همچین چیزیمسئله ممکن بود؟
این دردسرساز بود.
چن یو با دقت فکر کردساخته و احساس دردسر کرد. او دوبارهفیش از روی عادت موهایش را خاراند.
آیا باید اینهانژنگ موضوع را بهسالن مافوقهایش گزارش میداد؟
یا باید کمی بیشتر صبر میکرد؟ الان وضعیتموردش خیلی اضطراری بود و او وقت نداشت به مسئلهاحضار گزارش دادن فکر کند. بعداً در موردش صحبت میکرد.
...
منطقه ۷.
درون قفسی ساخته شدهدنبالم از اسکلتهای استخوانی پوسیده کهکوچک توسط هیلا احضار شده بودند.
فیش!!
نور شمشیری نقرهای-سفید درخشید.
ماتیوس تا همین الاندرون برای هفتمین بار بدناستخوانی هیلا را کاملاً بریده بود.
هیلا که تکهتکه شده بود، به دو تودهتدریج گوشت پوسیده ذوب شد. در یک چشم بهآمد هم زدن، آنها ترمیم شدند و دوباره شکل گرفتند.
بهترین راه برای مقابله بادادن فرم حیاتی مانند هیلا که کشتهقفسی نمیشد، مهر و موم کردنش بود!
ماتیوس صبرش را حفظ کرد.
هر بار که بدن هیلاقفسی را میشکافت، از فرصت استفاده میکرداحضار تا طلسمی روی او اجرا کند.
به زودی، قدرتهانژنگ هیلا به سرعتسالن در حال تضعیف بود.
با اینوقت حال، برای خودشدادن هم همینطور بود.
پس از مدت طولانی خروج از حالت خوابقفسی زمستانی، ماتیوس احساس کرد که نفرین درون بدنششمشیری با سرعتی فزاینده در حال فعال شدن است.
با این وجود،صحبت او مطمئن بودساخته که میتواند دوام بیاورد.
او اطمینان داشت که میتواند قبلسالن از فوران کامل نفرین، هیلا راگذاشت به طور کامل مهر و موم کند.
«تبدیل بهوقت تغذیهای برایمسئله آنگتاس شو!»
ماتیوس در شرف راهاندازیبعداً یک حمله دیگر بودقفسی که بدنش ناگهان لرزید.
«ها؟»
«چه خبره؟!»
در آن لحظه، ماتیوس ناگهاندادن متوجه شد که ارتباط بیندرون خودش و آنگتاس ناپدید شده است!!
ناپدید شده بود!
«چه بلایی سر آنگتاس اومده؟!»
«چرا نمیتونم حسش کنم؟!»
حالت چهره ماتیوسنداشت در یک لحظهکند چندین بار تغییر کرد!
این وضعیت عجیبکند او را بهصحبت شدت مضطرب کرد.
«ممکنه کسیموردش آنگتاس رودرون نابود کرده باشه؟»
نه، این غیرممکن بود...
در حالی که هنوز گیج بود، ماتیوس متوجه شدصحبت که قدرت او به سرعت در حال کاهش است!فیش رونهای روی بدنش مدام به رنگ قرمز چشمک میزدند.
او داشتدادن از دنیایبعداً اصلی احضار میشد!
چه اتفاقی داشتصحبت میافتاد؟ دقیقاً چه بلاییاسکلتهای سر آنگتاس آمده بود؟
مهم نبود چه شده، او باید فوراًتلهپورت به نبرد پایان میداد. در غیر اینالان صورت، اگر در طول دورنوردی اختلالی ایجاد میشد...
ماتیوس اخم کرد. او به پهلو قدمبعداً برداشت تا از حملات مداوم عروسکهای جسد استخوانپوسیده پوسیده جاخالی دهد و فاصلهای به عقب رفت.
ردیفی از وردهای متراکم بهموردش رنگ خون روی شمشیر بلنداسکلتهای نقرهای در دستش ظاهر شد.
خون قرمزی که بهدرون شمشیر بلند چسبیده بود،استخوانی به شدت شعلهور شد!
ووش!!
قدرت خط خونی او به نهایت خودبعداً رسید. ماتیوس در مقابل هیلا ظاهر شداستخوانی و با شمشیرش به جلو ضربه زد.
«فیش!»
شمشیر بلندموردش در بدندرون هیلا فرو رفت.
در یک لحظه، رونهایدنبالم قرمز متراکم از شمشیرتدریج به پوست هیلا گسترش یافتند.
بدن هیلا در جا خشکش زد وبعداً اصلاً قادر به حرکت نبود. رونها بهاستخوانی تدریج در سراسر بدن هیلا پخش شدند!
در همان زمان، یکبعداً آرایش جادویی قرمز روی زمینساخته پشت سر ماتیوس ظاهر شد.
آرایش جادویی به سرعت چرخید.
تابوت قرمز باستانیهانژنگ از درون آرایشسالن جادویی بالا آمد.
«بوم!!»
درِ تابوتدادن به طوربعداً خودکار باز شد.
ماتیوس شمشیر بلند را در دست نگه داشت، گویی توسطهیلا یک قدرت نامرئی کشیده میشد. او به آرامی به عقببار خم شد تا اینکه تمام بدنش در تابوت قرار گرفت.
«حیف شد، خیلی نزدیک بودم...»
ماتیوس به درِ تابوت کهدادن به تدریج در مقابلش بسته میشدقفسی نگاه کرد و با خود اندیشید.
فقط کمی دیگر و او میتوانست هیلادرون را برای همیشه مهر و موم کنداحضار و او را به دنیای خود بازگرداند.
تابوت به درون آرایشدرون جادویی کشیده شد واستخوانی همراه با آن ناپدید گشت.
هیلا هنوز در دام طلسم گرفتارسالن بود و در جای قبلی خودگذاشت ایستاده بود، بدون اینکه بتواند حرکتی کند.
«غژ غژ غژ...»
چند دقیقه بعد، سد استخوانیموردش پوسیده در پشت سر هیلااسکلتهای شروع به تکان خوردن کرد.
بدن عجیبی بهصحبت آرامی در مقابلساخته هیلا بالا خزید.
«گلوپ...»
بدن به طرزنداشت بسیار عجیبی باکند بدن هیلا ادغام شد.
لحظهای بعد، بدن هیلا بهموردش شدت شروع به تغییر شکلاسکلتهای و پیچ و تاب خوردن کرد.
...
آخرالزمان خونآشام، منطقه ۸.
پناهگاه زندان.
«سریعتر! عجله کنید! برید کنار!»
«برین تو آسانسور...»
در سالن تلهپورت، مو جیاوی و لیائو بوفان اولینکوچک کسانی بودند که آنگتاس را تحویل گرفتند و اِنپیسیهاتوسط را راهنمایی کردند تا آن را به زیرزمین هفتم ببرند.
ژائو دونگیانگ و لین هانژنگدادن به دنبال فانگ هنگ بهدرون زیرزمین هفتم زندان منطقه ۸ رفتند.
در این روزها، پناهگاه زندان درصحبت حال استخدام بازیکنان و اِنپیسیها برایپوسیده کار بود. آنها شبانهروز کار کرده بودند.
سرانجام، آنها کار را در هنگامساخته صبح به پایان رساندند. غار عظیمیفیش در زیرزمین هفتم حفر شده بود.
چیدمان زیرزمین هفتم بهدنبالم طور کامل توسط دینگتدریج مین تنظیم شده بود.
هوا، دما، رطوبت و محیط زندگیکند تقریباً به طور کامل محیط زیرزمین پنجماسکلتهای در مقر اصلی خونآشامها را شبیهسازی میکرد.
اِنپیسیهایی که در زیرزمین هفتمموردش منتظر فانگ هنگ بودند، برایاسکلتهای ادای احترام سر تکان دادند.
همه آنها اِنپیسیهایی بودند که مو جیاویاسکلتهای به صورت اضطراری از بیرون استخدام کردهنقرهای بود و انواع مهارتهای کشاورزی را داشتند.
اِنپیسیها بیلهای رزمی چندمنظوره سطح بالا درتلهپورت دست داشتند و با توجه به ابعادالان درخت آنگتاس، گودال عمیقی در زمین حفر کردند.
آنها شروع به تلاش برایدادن صاف کردن درخت آنگتاس، کاشتندرون آن و پر کردن خاک کردند...
در یک چشم به همموردش زدن، درخت آنگتاس به طور کاملاستخوانی به زیرزمین هفتم پیوند زده شد.
دینگ مین و چیو یاوکانگ از اطراف درخت آنگتاسپوسیده نمونهبرداری کردند. آنها از دستگاههایی برای آزمایش آن استفاده کردند،هفتمین در حالی که با صدای پایین در حال بحث بودند.
فانگ هنگلین و بقیه ازبیاید کناری تماشا میکردند.
ژائو دونگیانگ اخم کرد و با صدای پایینی گفت: «رئیس فانگ هنگ، اوضاع خوب به نظر نمیرسه.احضار من چیز زیادی در مورد پیوند زدن نمیدونم، اما با توجه به سرسختی انرژی حیاتی آنگتاس، معمولاًچشم باید تو یه زمان خیلی کوتاه ریشه میگرفت. الان خیلی وقته گذشته و وضعیت آنگتاس هنوز ناپایداره.»
پس از مدتی،کند دینگ مین بهصحبت سمت فانگ هنگ رفت.
«به یه مشکل برخوردیم.»
فانگ هنگلین اخم کرد وبیاید پرسید: «مشکل بزرگ؟»
دینگ مین سرش را تکان داد و به آنگتاس که هنوز در حال گذراندن مراحل نهایی پیوند بود نگاه کرد: «اینسفید غریزه یه موجوده. وقتی در آستانه ورود به حالت نزدیک به مرگ قرار میگیره، آنگتاس وارد یه حالت محافظت از خودمقابله شبیه به خواب زمستانی میشه. اینطوری از خطرات دنیای بیرون دوری میکنه و منبع حیاتش رو نگه میداره تا فعلاً نمیره.»
«خواب زمستانی...»
فانگ هنگ زیر لب باقفسی خود زمزمه کرد و برگشت تااحضار به دو متخصص خونآشامها نگاه کند.
ژائو دونگیانگ و لین هانژنگبیاید به یکدیگر نگاه کردند و تقریباًقدم همزمان گفتند: «من که چیزی نمیدونم.»
هیچکس تا به حال از روشهای فیزیکی برایموردش پیوند زدن آنگتاس استفاده نکرده بود. در موردهیلا خواب زمستانی هم، آنها هرگز چیزی نشنیده بودند.
در تاریخ خونآشامها، آنگتاس هرگزموردش تا این حد که اکنوناسکلتهای بود، ترحمانگیز و درمانده نشده بود.