چپتر 369: چپتر ۳۶۹
0سو جینچنگ هم مضطرببررسی بود. او به سمت پاراسوناون رفت و پرسید: «اوضاع چطوره؟»
«بد نیست.»
پاراسون تازه نفسدیگه تازهای کشیده بودنیستم و میخواست چیزی بگوید.
ثانیهای بعد، آژیراصلی خطر در کلشدت پناهگاه به صدا درآمد.
«هشدار! هشدار!»
«فرم حیات ناشناخته شناسایی شد!»
«هشدار! هشدار!»
اعصاب از قبل متشنج سو جینچنگشدت دوباره تحریک شد. او با صدایمطمئن بلند پرسید: «اوضاع از چه قراره؟»
«این یه هشداراصلی از زیرزمین ششمه. یهعرق موجود غیرمجاز شناسایی شده!»
یکی از پرسنل تحقیقاتی سرش راگرفتند پایین انداخت تا سیستم کنترل اصلی راسرعتی بررسی کند. او به شدت عرق میریخت.
«موجود غیرمجاز؟ اون دیگه چیه؟»
«مطمئن نیستم،کنترل هنوز دارمبررسی بررسی میکنم...»
«این حمله لیکرهاست.»
فانگ هنگ حرف این دو نفر را قطع کرد وجلوی به راحتی کنترل کنسول اصلی را به دست گرفت. او تصویربازیکن صفحه نمایش را روی یکی از مانیتورهای زیرزمین ششم تنظیم کرد.
«بام! بام بام!!»
روی صفحه نمایش، توریبررسی کانال تهویه با زورمیریخت توسط لیکرها باز شد.
دو لیکر از کانالبررسی تهویه بیرون خزیدند و بهاون سرعت از دیوار بالا رفتند.
در راهرو، دو نفر از اعضای سازمانحال جغد شب متوجه حمله زامبیها شدند و بلافاصلهامتداد اسلحههای خود را بیرون کشیدند و شلیک کردند.
«بنگ، بنگ، بنگ، بنگ!!»
راهرو باریک بود وبررسی لیکرها بلافاصله مورد اصابتمیریخت چند گلوله قرار گرفتند.
با این حال، گلولهها نتوانستند جلوی لیکرها را بگیرند. آنهادیگه با سرعتی فوقالعاده در امتداد سقف به حرکت خود ادامه دادندحرف و از بالای سر دو بازیکن سازمان جغد شب عبور کردند.
«اوضاع خرابه! دارنچند به سمت اتاقگرفتند تحقیقات مرکزی میرن!»
فانگ هنگ یک بار دیگر صفحه دوربینهای مداربستهدارم را تغییر داد و تصویر را روی فضایقطع بیرون اتاق تحقیقات در زیرزمین ششم تنظیم کرد.
چهار بازیکن سازمان جغد شب برای نبرد آمادهمیریخت بودند. آنها تفنگهای خودکار خود را محکم در دستحمله گرفته بودند و رو به گوشه راهرو ایستاده بودند.
«فیش!»
دو سایه قرمزچند رنگ از گوشهگرفتند راهرو عبور کردند.
«بنگ بنگاون بنگ!!! بنگچیه بنگ! بنگ بنگ!»
هر چهار بازیکناصلی تقریباً در یکشدت زمان ماشه را کشیدند.
لیکرها مدام زاویه حرکت خود راشدت تغییر میدادند و در امتداد دیوارمطمئن به سمت بازیکنان جغد شب جهش میکردند.
«دارن میان!»
یک نارنجک نوریدیگه از دست یکینیستم از بازیکنان پرتاب شد.
«تق!»
نور شدیدی درخشید.
«وززز...»
موج صوتی با فرکانس فوقالعادهمطمئن بالایی که از نارنجک نوری ساطعلیکرهاست میشد، بازدارنده بزرگی برای لیکرها بود.
تحت تأثیر موج صوتی، دو لیکرشدت حس جهتیابی خود را از دستمطمئن دادند و از هوا سقوط کردند.
«بنگ! بنگ! بنگ! بنگ!»
به دنبال آن،چند گلولهها روی دوگرفتند لیکر فرود آمدند.
سو جینچنگاون به صفحهچیه نمایش خیره شد.
لیکرهای رویکنترل صفحه بسیار آشناکند به نظر میرسیدند.
او به یاد گروهی ازکند لیکرها افتاد که شب گذشتهدیگه بیرون از پناهگاه فدراسیون دیده بود.
به طور مبهمی، سو جینچنگقرار متوجه نور قرمزی شد کهجلوی زیر پوست لیکرها ظاهر میشد.
«اوه نه!»
سو جینچنگکنترل ناگهان فریادبررسی زد: «فرار کنید!!!»
«بوم!!!»
او هنوز یک قدمگلوله دیر کرده بود. بدن دونتوانستند لیکر در راهرو منفجر شد.
خون قرمزاون به همهچیه جهات پاشیده شد.
چهار بازیکن هنوز فاصله نسبتاً زیادیشدت داشتند. دو نفر از آنها بدشانسمطمئن بودند و خون روی ماسک نقرهایشان پاشید.
تقریباً در یک لحظه،بررسی لایه نازک ماسک نقرهایمیریخت توسط خون حل شد!
خون پوست را آلوده کرد.
«آه!!»
دو بازیکن بلافاصله از درد فریادشدت کشیدند و ناخودآگاه دست دراز کردندمطمئن تا ماسک نقرهای را لمس کنند.
خون بخش بزرگیاصلی از صورتشان راشدت حل کرده بود.
وقتی دستهایشان به آن برخوردقرار کرد، در یک لحظه تبدیل بهبگیرند یک توده خونین و درهمریخته شد!
«لعنتی! تکوناون نخورید! بهچیه زخم دست نزنید!»
دو بازیکن دیگر نیز از این صحنه وحشتناک شوکه شدهدیگه بودند. آنها بلافاصله اسپری کمکهای اولیه را بیرون آوردند، قربانیان درحرف حال تقلا را گرفتند و دیوانهوار به سمت زخمها اسپری کردند.
تحت تأثیر انفجار، بخشبررسی بزرگی از راهرو توسطمیریخت خون لیکرها خورده شده بود.
در مقابل صفحهچند مانیتور، چهره بازیکنانگرفتند جدی به نظر میرسید.
«لیکرهای دارای قابلیتدیگه خودتخریبی، همون دستهاینیستم هستن که دیشب دیدیم.»
سیکونگ مائو اینجا نبود وکند سو جینچنگ میدانست که نمیتوانددیگه اوضاع پیش رویش را کنترل کند.
او خودش را مجبور کردکند تا آرام بماند. به پاراسون نگاهچیه کرد و پرسید: «از طرف فدراسیونن؟»
«نمیدونم. فدراسیون که به این سرعت عمل نمیکنه، درسته؟نتوانستند تازه مگه اونا بیرون درگیر خونآشامها نیستن؟ منطقی نیستادامه که به این زودی تونسته باشن وارد پناهگاه بشن...»
«پس از کجا پیداشون شد؟»
«من از کجااصلی بدونم... با سیکونگشدت مائو تماس گرفتی؟»
«باهاش تماس گرفتم.اصلی به خاطر وضعیتشدت سیگنال، هنوز جوابی نگرفتم.»
«پس باید چیکار کنیم؟»
پاراسون خیلی عصبی بود.چیه او هم شوکه شدهدارم بود و هم میترسید.
خوشبختانه، آن دو لیکر به سمت تثبیتکننده مرکزی نیامدند. دردیگه غیر این صورت، به محض اینکه خودشان را منفجر میکردند،هنگ کل تثبیتکننده گذرگاه فلج میشد و گذرگاه زمان از بین میرفت!
فانگ هنگ لبهایش را روی همشدت فشرد و تصویر صفحه نمایش بزرگمطمئن را روی خروجی کانال تهویه تنظیم کرد.
«شما دو تا، الان وقت بحث کردن نیست. فکر نمیکنمجلوی درست باشه که بشینیم و منتظر مرگ بمونیم. با توجهبالای به وضعیت فعلی، لیکرها از طریق کانال تهویه وارد پناهگاه شدن.»
فانگ هنگ در زمان مناسب او را ترغیب کرد: «هیچ دوربین مداربستهفانگ داخلیای توی آزمایشگاه طبقه ششم زیرزمین وجود نداره. بهتر نیست بریم اونجا وروی یه نگاهی بندازیم؟ بهتره خروجی کانال تهویه رو هم مهر و موم کنیم.»
«و اون مجروحها...»
بعد از یادآوری فانگبررسی هنگ، سو جینچنگ و پاراسوناون ناخودآگاه به یکدیگر نگاه کردند.
درسته!
طبقه ششم زیرزمین!
آنجا اتاق تحقیقات مخفیای بود که سیکونگعرق مائو به طور ویژه راهاندازی کرده بود.هنوز این هم بخشی از همین نقشه بود.
نباید هیچ اشتباهی رخ میداد!
....
سو جینچنگ تمام افرادش را جمع کرد و گروهی از بازیکنان جغد شبهنگ را برای نگهبانی از گذرگاه زمان جا گذاشت. او گروه دیگری از بازیکنانمانیتورهای را با خود برد و برای پشتیبانی به سمت طبقه ششم زیرزمین شتافت.
در دهانه گذرگاه طبقه ششم زیرزمین، چند بازیکن جغد شب در زیر ورودی کانال تهویه کهمیکنم شکسته و باز شده بود، نگهبانی میدادند. آنها لوله سلاحهایشان را به سمت دهانه کانال تهویهروی نشانه رفته بودند و مراقب لیکرهایی بودند که ممکن بود هر لحظه از گذرگاه بیرون بپرند.
«همهشون رو بررسی کردید؟»
«یه بررسی سطحی کردم، اماقرار کانال تهویه خیلی عمیقه. نمیدونمجلوی لیکرها از کجا نفوذ کردن.»
یکی از بازیکنان جغد شب هنوز ترسیده بود. اومیکنم گردنش را جمع کرد و با احتیاط توضیح داد:راحتی «ما نمیتونیم بریم داخل کانال تهویه و کامل بررسیش کنیم.»
فانگ هنگ به دنبال سو جینچنگ و بقیهمیریخت بازیکنان رفت و سرش را بالا آورد تامیکنم به ورودی کانال تهویه در بالا نگاه کند.
داخل ورودی تاریک بود.
فضای داخل کانال تهویه باریک بود. حتی چرخیدن همنتوانستند برای یک آدم معمولی دردسر داشت. اگر با یک لیکردادند روبهرو میشدند، با پای خودشان به پیشواز مرگ رفته بودند.
سو جینچنگ همدیگه متوجه مشکل شدنیستم و اخم کرد.
«اول یه راهی برای مهرکند و موم کردنش پیدا کنید. بقیهچیه دهانههای کانال تهویه رو هم ببندید.»
«بله!»
فانگ هنگ لبهایش را کجقرار کرد و پرسید: «وضعیت آزمایشگاه چطوره؟بگیرند اونجا هم دهانه کانال تهویه داره؟»
«راستش، سطح امنیتیدیگه آزمایشگاه از این همهنوز بالاتره. ما خبر نداریم.»
با شنیدن ایناصلی حرف، قلب سوشدت جینچنگ دوباره فشرده شد.
«بریم! منکنترل رو ببرید تاکند یه نگاهی بندازم!»
سو جینچنگ همه را به سمتگرفتند در آزمایشگاه برد و قبل از بازسرعتی کردن در فلزی، هویتشان را تأیید کرد.
همه چیزاون در آزمایشگاه امنمطمئن و امان بود.
بیش از ده محقق همزمانکند سرهایشان را بالا آوردند ودیگه به افراد بیرون در نگاه کردند.
با دیدن صحنه داخلبررسی آزمایشگاه، مردمک چشمان فانگمیریخت هنگ ناگهان منقبض شد.
این...
غلافهای پرورش؟!
بیش از نیمی از کلکند آزمایشگاه طبقه ششم زیرزمین بادیگه غلافهای پرورش بزرگ اشغال شده بود.
محققان زیادی در اطرافبررسی غلافهای پرورش در حالمیریخت انجام محاسبات دادهها بودند.
فانگ هنگ نگاهی اجمالیگلوله انداخت و حداقل ۴۰گلولهها تا از آنها آنجا بود.
مهمتر از آن، فانگ هنگمطمئن متوجه شد که این غلافهایحمله پرورش به شدت برایش آشنا هستند!
؟