چپتر 43: چپتر 43
0طبق علامتگذاریهای روی نقشه، فانگ هنگ پس از۵۰۰ ترک اردوگاه تاجر آخرالزمان، باید قبل از رسیدنتحویلی به بزرگراه از بخشی از منطقه جنگلی عبور میکرد.
ابتدای مسیربزند پردستاندازترین بخشثبات آن بود.
به دلیل نبودبزند جاده، کامیون بهاحتیاط طرز غیرمعمولی تکان میخورد.
فانگ هنگ نگران اقلام شکستنیکشید داخل صندوق بود، بنابراین چارهای۵۰۰ جز کم کردن سرعت نداشت.
«اگه همینطوریخلاص پیش بره،ویلای قطعا هموروئید میگیرم...»
باسن فانگ هنگ ازثبات تکانها درد گرفته بودادامه و به آرامی غرولند کرد.
بعد از اینکه استخدام مزدورها تمام شد، شایدپیاده بد نباشد کمی وقت برای ساخت یک جادهکمتر صرف کند تا از دردسرهای آینده جلوگیری کند.
پس از نزدیک به یک ساعت و نیم،فاصله فانگ هنگ فرمان را چرخاند و کامیون راهمان به سمت یک جاده تعمیر شده هدایت کرد.
درجه سختی ماموریت فقط C+ بود، بنابراین هیچ خطری در طول مسیر وجود نداشت.
گاهی اوقات، وقتی با زامبیهایی که جاده راادامه مسدود کرده بودند روبرو میشد، فانگ هنگ بیشتر۵۰۰ سعی میکرد کامیون را از کنارشان هدایت کند.
اگر واقعا نمیتوانست آنها راثبات دور بزند، فانگ هنگ بهزامبیها دنبال ثبات و احتیاط بود.
او به آرامی کامیون را متوقفویلای میکرد، پیاده میشد و قبل ازکارخانه ادامه مسیر، از شر زامبیها خلاص میشد.
سه ساعت و نیم طول کشید تاکمتر فانگ هنگ به یک ویلای مستقل درهمان فاصله کمتر از ۵۰۰ متری کارخانه متروکه برسد.
این همان مکاندنبال تحویلی بود که درپیاده ماموریت مشخص شده بود.
ویلای مستقل در مجموع سهثبات طبقه داشت و با نیزههای چوبیخلاص در اندازههای مختلف احاطه شده بود.
فانگ هنگ لکههایزامبیها خون قرمز تیرهویلای را روی نیزهها دید.
این ساختارهای دفاعیکشید پایه در برابر زامبیهایکمتر ابتدایی بسیار موثر بودند.
«آقای چیو! اونجایی؟ وتلثبات ازم خواست این موادادامه رو بهت تحویل بدم!»
فانگ هنگ بیرونبزند ایستاد و بهاحتیاط سمت ویلا فریاد زد.
هیچ واکنشیادامه از داخلخلاص دیده نشد.
عجیبه! چرا هیچکس اینجا نیست؟
فانگ هنگبزند دوباره سعیثبات کرد فریاد بزند.
«آقای چیو! بسته پستیتدنبال رسید! اگه تحویلش نگیری،پیاده میذارمش تو صندوق پست!»
هنوز همادامه هیچ واکنشیخلاص در کار نبود.
فانگ هنگ اخم کرد. با خودش فکر کرد که بایدکارخانه نزدیکتر برود و با استفاده از یک چکش سنگی کوچکداشت پنجره را باز کند تا وضعیت داخل ویلا را ببیند.
درست در لحظهای که پایاحتیاط چپش را بلند کرد، فانگخلاص هنگ آن را عقب کشید.
عجیب بود.دور او یکدنبال پیشحس قوی داشت.
این ویلا خطرناک بود.
«ها؟ یعنی مهارتکشید غیرفعالم، درک خطر،فاصله داره کار میکنه؟»
فانگ هنگ گیج شده بود.احتیاط ناگهان، متوجه صدای ضعیفی شدخلاص که از بوتههای نزدیک میآمد.
او بهدور سرعت سرشدنبال را چرخاند.
یک سرادامه از میانخلاص بوتهها بیرون آمد.
«صدات رو بیار پایین.ویلای میخوای همه زامبیهای این۵۰۰ اطراف رو جذب کنی؟»
چیو یاوکانگبزند برای فانگ هنگاحتیاط دست تکان داد.
«اول دنبالم بیا.»
فانگ هنگ نگاهی به چیو یاوکانگویلای انداخت، سپس سر تکان داد وکارخانه به دنبال او وارد بوتهها شد.
پشت بوتهها، سوراخیکشید در حصار سیمفاصله خاردار وجود داشت.
فانگ هنگ به دنبال چیواحتیاط یاوکانگ رفت و از طریقخلاص سوراخ وارد حیاط خلوت ویلا شد.
در حیاط خلوت، چیو یاوکانگ با زحمت درپوش گذرگاهادامه زیرزمینی را که زیر چمن پنهان شده بود بلند کردکارخانه و صفحه فولادی گذرگاه را در جای خود محکم کرد.
عجب آدمی!
تازه آن موقع بود که فانگ هنگ متوجه۵۰۰ شد ورودی ساختمان در حیاط خلوت است. برای ورودمشخص باید از یک تونل رو به پایین عبور میکردند.
چیو یاوکانگ شاید لاغرثبات و ضعیف و همچنینادامه دچار سوءتغذیه به نظر میرسید.
اما، مهارتدور خاصی دردنبال حفر تونل داشت.
چیو یاوکانگ به نظر در اوایل دهه سی زندگیاشکمتر بود. او یک عینک با فریم مشکی، یک روپوشتحویلی تحقیقاتی سفید و یک جفت دستکش پزشکی پوشیده بود.
«یه لحظه صبر کن.»
چیو یاوکانگ در حالی که صحبتمتوقف میکرد وارد تونل شد. خیلی زود، یکمستقل گاری کوچک را به بیرون هل داد.
«وتل در موردت بهمدنبال گفته بود. کمکم کن همهادامه مواد رو بیارم داخل. ممنون.»
«داریم از توزامبیها بوتهها میریم؟ مگهویلای از در اصلی نمیریم؟»
«در اصلی؟ خیلی کوچیکه.»
چیو یاوکانگبزند سرش راثبات تکان داد.
«داخل در اصلی تلهدنبال کار گذاشتم. اون ورودیپیاده برای مزاحمها رزرو شده.»
«هیس...»
فانگ هنگخلاص از سر تعجبمستقل نفس عمیقی کشید.
جای تعجب نداشت کهثبات همین چند لحظه پیشادامه احساس خطر کرده بود.
جعبههایی که وتل از قبل بستهبندی کرده بود، بزرگ وزامبیها سنگین بودند. فانگ هنگ به سختی میتوانست آنها را به تنهاییبرسد حمل کند، بنابراین با همکاری چیو یاوکانگ آنها را جابهجا کردند.
بعد از چند بار رفت و برگشت و تقسیمکمتر کردن بار به چند دسته، آن دو بالاخره تمام موادمشخص داخل کامیون را به گذرگاه زیرزمین حیاط پشتی منتقل کردند.
گذرگاه زیرزمینی حسابی بزرگ بود.
فانگ هنگبزند به چیدمانثبات زیرزمین نگاه کرد.
با یک نگاهبزند میتوانست چند اتاقاحتیاط مستقل را ببیند.
گذرگاه همادامه کاملاً تمیزخلاص شده بود.
مشخص بودخلاص که این مکانمستقل مرتب تمیز میشود.
چیو یاوکانگ دستمالی بیرونثبات آورد و با دقت عرقزامبیها روی پیشانیاش را پاک کرد.
«زحمتت میشه کمکمبزند کنی جعبه رواحتیاط ببرم تو آزمایشگاه. ممنون.»
«آزمایشگاه؟ کجا؟»
فانگ هنگ در حالی کهمستقل این حرف را میزد، خمکارخانه شد تا جعبه را بلند کند.
«یه لحظه صبر کن!»
چیو یاوکانگ دستش رادنبال بالا آورد تا جلویپیاده فانگ هنگ را بگیرد.
«ها؟»
«اول برو تو اون رختکن. لباس محافظکمتر و کلاه جدید اونجاست. اونا رو بپوش. یادتمکان نره دستات رو بشوری و دستکش دستت کنی.»
«اِه...»
فانگ هنگدور چیو یاوکانگدنبال را برانداز کرد.
«واقعاً لازمه؟»
«عجله کن. وقت تلف نکن.»
«باشه.»
فانگ هنگدور نمیخواست وقتدنبال تلف کند.
وارد رختکن شد، لباس محافظ، کلاهویلای و دستکش پوشید و سپس بهکارخانه دنبال چیو یاوکانگ وارد آزمایشگاه شد.
آزمایشگاه بزرگتر ازکشید چیزی بود کهفاصله فانگ هنگ انتظار داشت.
حتی چند جسد زامبی رااحتیاط دید که روی میز کالبدشکافیخلاص در گوشه آزمایشگاه افتاده بودند.
«اینجا کمکم کن. اون سهثبات تا جعبه سفید قفسهبندی شده روخلاص تو راهرو کنار دیوار بذار. ممنون.»
فانگ هنگ سر تکان داد. با زورمستقل و زحمت جعبهها را در راهرو بلند کرد،این به داخل آزمایشگاه برد و روی زمین گذاشت.
چیو یاوکانگ از همانویلای موقع که جعبهها را میآوردند،متری حسابی از نفس افتاده بود.
حتی الانبزند هم بازوهایشثبات هنوز میلرزیدند.
در حالی که بهدنبال دیوار آزمایشگاه تکیه داده بود،ادامه به فانگ هنگ نگاه کرد.
«قدرت و استقامتت خیلی خوبه.»
فانگ هنگ سرشکشید را چرخاند تافاصله به او نگاه کند.
فانگ هنگ با خودش فکراحتیاط کرد: «معلومه که باید از یهکشید خرخون علمی مثل تو بهتر باشه!»
چیو یاوکانگ اخم کرد.
«اینطوری بهم نگاه نکن. من هر روز یه ساعتکمتر ورزش علمی میکنم. فقط اخیراً چون تا دیروقت بیدار موندم،مشخص وضعیت جسمانیم یه کم از یه آدم معمولی بدتر شده.»
فانگ هنگ باکشید طعنه گفت: «باشه،فاصله تو واقعاً محشری!»
فانگ هنگ جعبهدنبال دوم را با صدایپیاده محکمی روی زمین گذاشت.
جابهجا کردن جعبه به تنهایی کمی خستهکننده بود. اصلاً حوصلهزامبیها بحث کردن با او را نداشت. فقط میخواست کارش رامتروکه سریع تمام کند و هرچه زودتر برای تحویل ماموریت برگردد.
چیو یاوکانگ عینکش راخلاص روی چشمش جابهجا کرد وکمتر فانگ هنگ را برانداز کرد.
«لطفاً کمکم کنکشید جعبه رو هلفاصله بدم گوشه اتاق. ممنون.»
«حله.»
فانگ هنگ جواب داددنبال و پشتش را کردپیاده تا جعبه را هل بدهد.
چیو یاوکانگ به آرامی یک بسته دستمالمستقل کاغذی از جیبش بیرون آورد و آنبرسد را به پشت فانگ هنگ پرتاب کرد.
انگار فانگ هنگ پشت سرش هم چشم داشت. ناگهانمتری دستش را بالا آورد و بسته دستمال کاغذی را کهطبقه از پشت به سمتش پرتاب شده بود، روی هوا گرفت.
«لعنتی! داری چیکار میکنی؟»
فانگ هنگدور کمی عصبانیدنبال شده بود.
این که کمک نمیکرد به کنار،ویلای اما پرت کردن بسته دستمال کاغذیکارخانه به سمت آدم دیگه چه صیغهای بود؟
چیو یاوکانگ جوابیکشید نداد. فقط بهفاصله فانگ هنگ خیره شد.
فانگ هنگ ازدنبال این نگاه خیرهمتوقف کمی معذب شد.
«چرا اینطوری بهم نگاه میکنی؟»
چیو یاوکانگ همچنانزامبیها با دقت به فانگمستقل هنگ زل زده بود.
«یه جای کارت میلنگه.»
فانگ هنگ:بزند «خودت یهثبات جای کارت میلنگه!»
چیو یاوکانگدور نگاه سنگینش راثبات از او گرفت.
«آمادگی جسمانیت بهتر از یهکشید آدم معمولیه. توانایی ادراکت حداقل۵۰۰ دو برابر یه آدم معمولیه.»
فانگ هنگخلاص با شنیدن اینمستقل حرف، پوزخندی زد.
فانگ هنگ بادنبال خودش فکر کرد: «مچمپیاده رو گرفتی! نابغه کوچولو!»
در واقع، فانگ هنگ هر سه مهارت ویژگی پایه یعنی فیزیک، چابکی و قدرت را یاد گرفته بود! حتی یک مهارت ادراکی سطح B هم به دست آورده بود!
چیو یاوکانگ برگشتزامبیها و از درویلای آزمایشگاه بیرون رفت.
«دنبالم بیا.»
«حالا چیبزند شد؟ دیگه جعبههااحتیاط رو جابهجا نمیکنی؟»
«دیگه نیازی نیست جابهجاشوندنبال کنی. تو یه کارپیاده دیگه کمکم کن. ممنون.»
«میشه بگمادامه نه وخلاص کمک نکنم؟»
«وقت همه رو تلف نکن.»
فانگ هنگ بادنبال خودش فکر کرد: «توپیاده دیگه چه اعجوبهای هستی!»
از شدتدور عصبانیت نزدیکدنبال بود خندهاش بگیرد.