چپتر 21: شبی طولانی و طاقتفرسا
0سطح دفاععوض پناهگاه درآنها حال کاهش بود.
اعلانهای بازی مثل ناقوسوجود مرگ در گوش مار زندانیشوند و بقیه بازیکنها زنگ میخورد.
مار زندانی حساب دفعاتی کهبعد با بقیه از در بیرون دویدهدور بود را از دست داده بود.
هر بار، به محض اینکهوجود مار زندانی بیرون میدوید، زامبیها بهترسناکترین طور خودکار در تاریکی عقبنشینی میکردند.
طولی نمیکشید که برمیگشتندآنها و دوباره با چکشهایحمله سنگیشان به پناهگاه میکوبیدند.
مار زندانی حتی سعیوجود کرد چند بازیکن راآلوده برای نگهبانی از در بفرستد.
در ابتدا،جواب این کاراما جواب داد.
اما بعد ازاحتمال چند بار، زامبیهاداشت تاکتیکشان را عوض کردند.
آنها شروع کردند به دورشروع زدن و حمله به دیوارچوبی چوبی از پشت و کنارههای پناهگاه.
فقط چند بازیکنبالایی نمیتوانستند از کلویروس پناهگاه محافظت کنند!
در شب، اگر بازیکنها برای مدت طولانیعوض در طبیعت وحشی میماندند، وارد یک وضعیتدیوار منفی به نام «ترس از تاریکی» میشدند.
این وضعیت بهاحتمال تدریج تمام ویژگیهای پایهویروس بازیکنها را کاهش میداد!
هر چه بیشترکردند صبر میکردند، ویژگیهای بیشتریزدن را از دست میدادند!
طبق آمار رسمی ارائهشده توسط دولت فدرال، اگر بازیکنها بیشترسناکترین از ۳۰۰ دقیقه در یک شب در این وضعیت میماندند،میمردند احتمال بالایی وجود داشت که به ویروس زامبی آلوده شوند!
این ترسناکترین بخش شب بود!
همه آنهادقیقه نمیتوانستند بیرونبالایی در بمانند.
اگر این وضعیت ادامه پیداشروع میکرد، به محض نابودی پناهگاه،چوبی امشب همه در اینجا میمردند!
هیچکس نمیتوانست فرار کند!
ترس تمام بازیکنها رااما فرا گرفته بود. حتیکردند کمکم داشتند ناامید میشدند.
لین آه-ار بااحتمال سردی گفت: «چرا نمیریمویروس بیرون و باهاشون نمیجنگیم؟»
«بجنگیم که چی!کردند میخوای بری بیروندور بمیری؟ همین جا بمون!»
خشمی که مار زندانی سعیداشت در سرکوبش داشت، بالاخره ازترسناکترین کنترلش خارج شد و فوران کرد.
دندانهایش را به هم سایید.
«یه مشت آشغال!»
نه تنها داشت بازی میخورد،شروع بلکه این زیردستهای احمق هم کاملاًپشت بیفایده بودند و هیچ کمکی نمیکردند!
«دفاع رو تعمیر کنید!!»
در میانجواب سکوت، یک بازیکنبعد ناگهان فریاد زد.
«درسته! دفاع رو تعمیر کنید!»
بقیه بازیکنهاعوض سریع واکنشآنها نشان دادند.
این پیشنهاد مثل پرتوی نوری در شب بودآلوده که قلب این گروه از بازیکنها را روشنمیکرد کرد و به آنها سوسوی امیدی برای بقا داد!
قدرت حمله جمعیت زامبیهااما بالا نبود، بنابراین قدرت دفاعیآنها پناهگاه به سرعت کاهش نمییافت.
علاوه بر این، زامبیها یکی پسداشت از دیگری حمله میکردند، بنابراین آنها هنوزهمه وقت کافی برای تعمیر دفاع پناهگاه داشتند!
هنوز مقدار زیادی مواد پایه برایشاندور باقی مانده بود. فقط باید تا روزفقط بعد در برابر حملات زامبیها مقاومت میکردند.
بعد از آن، میتوانستندوجود بیرون بریزند و کارآلوده زامبیها را تمام کنند!
«منتظر چی هستید؟ حرکت کنید!»
مار زندانی احمق نبود. اووجود بلافاصله افرادش را صدا زد تاترسناکترین تعمیر دفاع پناهگاه را شروع کنند.
«اونایی کهعوض نمیخوان بمیرن،آنها عجله کنن!»
در این زمان، هیچکدام ازداشت بازیکنها حتی به آفلاین شدنترسناکترین برای استراحت فکر هم نمیکردند.
زیر سایه تهدیدداد زامبیها، بازیکنها به طرزعوض خاصی متحد شده بودند.
بعضیها هیزم جمع میکردند، بعضیها تختههای چوبیویروس میتراشیدند و بعضیها به نوبت حلقه زامبیهابمانند را پاکسازی میکردند تا برای خودشان زمان بخرند.
برای یک شب کامل، مارشروع زندانی و گروه بازیکنهایش درچوبی حال مبارزه با این زامبیها بودند.
تا اینکه در اوایل صبح خورشید آرام آرام طلوع کرد.ترسناکترین برادر مار تازه میخواست بیرون برود و تا آخر بامیمردند زامبیها بجنگد که متوجه شد زامبیها بدون هیچ ردی فرار کردهاند.
بعد از شکنجه شدن دربعد تمام طول شب، چشمان برادرشروع مار پر از خون شده بود.
از یک طرف به خاطر عصبانیت بود وزامبی از طرف دیگر به خاطر اینکه در تمامپیدا طول شب تحت استرس ذهنی شدیدی قرار داشت.
«برادر مار، بیا...»
چهره وانگ شائوبالایی پر از خستگی بودزامبی و بیصدا آهی کشید.
«چرا نمیذاریم برادرامون اولاما آفلاین بشن و استراحتکردند کنن؟ دیشب خیلی خستهکننده بود.»
نگاه ماردقیقه زندانی روی چهرههایوجود تکیده بازیکنهایش چرخید.
همه در طول شب کار کرده بودندزدن و هم قدرت ذهنی و هم قدرتنمیتوانستند فیزیکی آنها به پایینترین حد خود رسیده بود.
با این وجود،بالایی دفاع پناهگاه به ۶۲زامبی درصد کاهش یافته بود.
این تازه در حالیاما بود که همه تمام شبآنها برای تعمیرش بیدار مانده بودند.
بدتر از آن، در نیمه دوم شب دیگر هیچآلوده موادی برای ساخت تخته چوبی نداشتند. تنها چارهشان ایننابودی بود که هر چیزی را در پناهگاه بود، اوراق کنند.
حالا کل پناهگاه لخت و خالی شدهزدن بود. درهای داخلی پناهگاه تخریب شده و حتیمحافظت سقف طبقه دوم هم پایین کشیده شده بود.
مار زندانی چشمانشبالایی را بست وویروس نفس عمیقی کشید.
به خاطر محدودیتهای بازی، اگربعد برای مدت طولانی استراحت نمیکرد،شروع وارد یک وضعیت منفی میشد؛ «خستگی».
مثل بقیه بازیکنها، مار زندانیوجود هم در این لحظه فقطشوند یک چیز در سر داشت.
یک خواب راحت و طولانی.
چنین تیمی حتی نمیتوانست از خودشویروس محافظت کند، چه برسد به اینکههمه بخواهد به پناهگاه بقیه بازیکنها حمله کند.
تازه، محافظت سیستمداد از پناهگاه همتاکتیکشان امشب دوباره غیرفعال میشد...
پناهگاهشان تمام شب، مدام زیر ضربات زامبیهاویروس کوبیده شده بود. حالا برای تعمیر و نگهداری،ادامه به شدت با کمبود منابع پایه مواجه بودند.
همه خسته بودندکردند و تیم به شدتزدن نیاز به استراحت داشت...
هرچه بیشتر به این موضوعداشت فکر میکرد، مار زندانی بیشتر احساسبخش میکرد که سردرد به سراغش میآید.
«اول یکم استراحت میکنیم. پناهگاه امشب محافظتشعوض رو از دست میده و هنوز بایددیوار تعمیرش کنیم. چند روز دیگه میریم سراغشون.»
در حالی که اینبالایی حرف را میزد، ناگهانزامبی بیدلیل لرزی به جانش افتاد.
نکنه اونعوض زامبیها امشب همشروع دوباره پیداشون بشه؟
...
در کلبه.
صبح زود،دقیقه لیائو بوفان مثلوجود همیشه آنلاین شد.
پیرمرد لاغراندام، جیمی، یکآنها لیوان پر از آبحمله جوش در دست داشت.
«فانگ هنگ کجاست؟»
«یکم دیر رسیدی.داد همین پنج دقیقهتاکتیکشان پیش آفلاین شد.»
«چی؟» لیائو بوفان جابالایی خورد. «امکان نداره. یعنیزامبی کل دیشب رو آنلاین بود؟»
جیمی سر تکانکردند داد و جرعهایدور از آب جوش نوشید.
«نکنه رئیساحتمال میخواد خودشووجود از پا دربیاره...»
لیائو بوفان باداد خودش فکر کردتاکتیکشان که رئیس واقعاً معرکهست.
او یک کنسرو گوشتبالایی از جعبه ذخیرهسازی برداشت، بازشآلوده کرد و در دهانش گذاشت.
«رئیس موقع رفتن چیزی نگفت؟»
«چرا، گفت تو و لیو لین امروز تو کلبه بمونید و توهمه جابهجایی کندههای چوب کمک کنید. تازه گفت چند تا جعبه ذخیرهسازی بسازیدکند که جابهجا کردنشون راحت باشه. اینطوری وقتی خواستیم اسبابکشی کنیم کارمون راحتتر میشه.»
«ها؟ همین؟»
لیائو بوفان گیج شده بود.
جیمی به لیائو بوفان نگاه کرد و گفت: «همین که بتونیپشت این کارها رو تموم کنی هنر کردی.» بعد مکثی کرد ومیماندند اضافه کرد: «اگه انرژی اضافه آوردی، پناهگاه رو هم دوباره تقویت کن.»
«نه وایسا، منظورت از جابهجاداشت کردن کندههای چوب چی بود؟ترسناکترین اصلاً کنده از کجا اومده؟»
جیمی باجواب چانهاش بهاما در اشاره کرد.
«بری بیروندقیقه یه نگاهبالایی بندازی خودت میفهمی.»
لیائو بوفان کاملاً گیج شده بود.دور پلکی زد و با سردرگمی درکنارههای کلبه را هل داد و باز کرد.
«لعنتی...»
با دیدن صحنه بیرون،اما لیائو بوفان نتوانست جلوی خودشآنها را بگیرد و ناسزا گفت.
در جنگل بیرون کلبه، حدود بیست زامبی با لباسهای کار چوببریترسناکترین حضور داشتند که تبرهای فولادی در دست گرفته بودند. آنها دورهیچکس درختها حلقه زده بودند و با چرخاندن تبرها، مشغول قطع کردنشان بودند.
«بوم!»
درخت بزرگی زیربالایی ضربات تبر زامبیویروس به زمین افتاد.
زامبی با چهرهای بیروح چند قدم بهعوض جلو برداشت، به سمت درخت بزرگ دیگریدیوار رفت و خستگیناپذیر تبرش را بالا برد.
تق! تق! تق!!
جنگل پر از صدایآنها تبرهایی بود که بهحمله تنه درختان کوبیده میشدند.
لیائو بوفاناحتمال برای لحظهایوجود خشکش زد.
مگه میشدجواب همچین کاریاما هم کرد؟
به نظر میرسید کهبالایی مکانیزم سرزندگی اصلاً درزامبی مورد زامبیها صدق نمیکرد.
آنها مثل ماشین تبرهایشان راشروع برای قطع درختان تاب میدادندچوبی و اصلاً نیازی به استراحت نداشتند.
اگر پای یک بازیکن در میانویروس بود، برای قطع کردن فقط یکهمه درخت، حداقل نصف امتیازات سرزندگیاش مصرف میشد.
طبق تنظیمات بازی، در شرایطبعد عادی نیم ساعت طول میکشید تادور این نصف امتیازات سرزندگی بازیابی شود...
لیو لین در حالی که یک کولهپشتی بزرگ پرآلوده از کندههای چوب را به سمت کلبه میآورد، سر لیائوامشب بوفان که مات و مبهوت آنجا ایستاده بود فریاد زد:
«لیائو بوفان! تنبلی نکن!آنها بیا کمکم کن اینحمله کندهها رو جمع کنیم!»
«اوه! اومدم!»
لیائو بوفان به خودش آمدبعد و ناخودآگاه سرش را پایینشروع انداخت تا به زمین نگاه کند.
تمام محوطه اطرافاحتمال کلبه با کندههایداشت چوب پوشیده شده بود.
همهجا پر از کنده بود...
؟