---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازی جهانی: AFK در آخرالزمان زامبی

چپتر 4: پناهگاه • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 4: پناهگاه

0

نکته: شما یک پناهگاه ساده پیدا کرده‌اید (ظرفیت این پناهگاه حداکثر ۵ نفر است. در حال حاضر، گنجایش ۳ نفر دیگر را دارد).

نکته: بازیکنان می‌توانند در پناهگاه از زامبی‌ها در امان باشند. اگر تعداد افراد در پناهگاه از حداکثر ظرفیت بیشتر شود، پناهگاه عملکرد خود را از دست خواهد داد.

نکته: پس از ۶۲ ساعت، پناهگاه عملکرد خود را از دست خواهد داد.

پناهگاه مزیتی بود که توسط بازیکنان برای‌نشسته​ بازیکنان تازه‌کار فراهم شده بود. در حالت‌پیرمردها​ پناه گرفتن، زامبی‌ها به پناهگاه حمله نمی‌کردند.

خوشبختانه، پناهگاه پر نبود.

فانگ هنگ در چوبی‌می‌کرد​ پناهگاه را هل داد‌نشستن​ و با خونسردی وارد شد.

چند بازیکنی که دور آتش داخل پناهگاه نشسته بودند، بلند شدند و با‌چون​ هوشیاری به فانگ هنگ خیره شدند. یکی از پیرمردها حتی یک کمان پولادی‌فقط​ بیرون آورد و آن را به سمت زامبی پشت سر فانگ هنگ نشانه گرفت.

فانگ هنگ به زامبی اشاره کرد و‌نشسته​ توضیح داد: «هیجان‌زده نشید، این توسط مهارت‌پیرمردها​ استعداد من احضار شده، پس خطری نداره.»

همه به فانگ هنگ نگاه کردند‌لحظه‌ای​ و پس از اینکه مطمئن شدند‌کشید​ زامبی پشت سرش بی‌حرکت ایستاده، دوباره نشستند.

سه نفر در اتاق بودند: یک مرد چاق با‌دعوت​ پیراهن آستین‌کوتاه، یک پیرمرد لاغر با کمان پولادی، و‌چون​ یک زن جوان با آرایش ملایم و لباس‌های مد روز.

زن جوان از لحظه‌ای که‌داداش​ فانگ هنگ وارد اتاق شده‌بشین​ بود، داشت او را برانداز می‌کرد.

مرد چاق نفس راحتی کشید و فانگ هنگ را به نشستن‌هوشیاری​ دعوت کرد: «داداش، مهارتت واقعاً ترسناکه. بیا بشین. برام سوال شده‌پشت​ بود که چون اینجا یه پناهگاهه، منطقاً زامبی‌ها نباید بتونن وارد بشن.»

فانگ هنگ گفت: «هاها،‌لباس‌های​ استعدادی که تازه گرفتم‌برانداز​ بد نیست. فقط یکم زشته.»

فانگ هنگ دستش را تکان داد و به‌نشستن​ ده زامبی دستور داد تا در همان حوالی‌برام​ مواد جمع‌آوری کنند. سپس، به تنهایی وارد پناهگاه شد.

کلون زامبی حتی در شب هم مورد‌واقعاً​ حمله زامبی‌های هم‌نوع قرار نمی‌گرفت. این کلون می‌توانست‌پناهگاهه​ حالت خودکار را ۲۴ ساعت شبانه‌روز حفظ کند.

مرد چاق گفت: «راستی، اسم‌آتش​ من لیائو بوفانه، ایشون جیمیه و‌هوشیاری​ این خانم زیبا هم لیو لینه.»

«اسم منم فانگ هنگه.»

فانگ هنگ‌داشت​ کنار بقیه‌می‌کرد​ دور آتش نشست.

لیائو بوفان گفت: «عجب بدشانسی‌ای. من اولش تو پناهگاهی‌بیا​ بودم که دولت ساخته بود، اما یهو به عنوان یه‌بشن​ بازی غیرفعال قضاوت شدم و فرستادنم اینجا. خیلی رو اعصابه.»

«این خیلی بده. یه دنیای آخرالزمانی‌داخل​ جدید. حداقل چند ماه طول می‌کشه‌خیره​ تا فدراسیون آدم بفرسته تا پناهگاه بسازن.»

«هوف! چطوری قراره‌ملایم​ از این وضعیت جون‌داشت​ سالم به در ببریم...»

لیائو بوفان آدم پرحرفی بود.‌نفس​ او با عصبانیت حرف می‌زد‌داداش​ و هویت همه را معرفی کرد.

هر سه نفر آن‌ها توسط پادشاه خدایان به‌ترسناکه​ عنوان بازی غیرفعال قضاوت شده بودند و به‌منطقاً​ زور به دنیای آخرالزمان زامبی فرستاده شده بودند.

لیائو بوفان دانشجو بود. او کمتر از یک سال بود‌شدند​ که وارد بازی شده بود و پیرمرد لاغراندام هم در‌سمت​ دنیای واقعی در بخش مدیریت یک شرکت خارجی کار می‌کرد.

به جز لیائو بوفان،‌لباس‌های​ آن دو نفر دیگر‌برانداز​ زیاد اهل حرف زدن نبودند.

با غروب خورشید،‌برانداز​ دمای داخل کلبه‌راحتی​ به تدریج کاهش یافت.

جیمی مقداری چوب خشک از‌داداش​ کوله‌پشتی‌اش بیرون آورد و داخل‌بشین​ آتش انداخت تا شعله‌ورتر شود.

«قار و قور...»

لیائو بوفان دستش را روی‌روز​ شکمش که این صداها را تولید‌راحتی​ می‌کرد گذاشت و صورتش سرخ شد.

او گرسنه بود.

فانگ هنگ هم احساس گرسنگی می‌کرد.‌مهارتت​ پس از یک روز کامل جنگیدن‌سوال​ با زامبی‌ها، انرژی زیادی مصرف کرده بود.

لیو لین دو سیب‌زمینی از کوله‌پشتی‌اش بیرون‌نشسته​ آورد، آن‌ها را به یک شاخه درخت‌پیرمردها​ سیخ کرد و روی آتش کباب کرد.

خیلی زود‌آرایش​ بوی غذا‌لباس‌های​ در فضا پیچید.

«قورت.»

لیائو بوفان آب دهانش را قورت‌مهارتت​ داد و با حسرت فراوان به سیب‌زمینی‌های‌چون​ پخته در دستان لیو لین نگاه کرد.

لیو لین گفت: «امروز شانس باهام یار‌نشسته​ بود. چند تا سیب‌زمینی پیدا کردم. اگه‌پیرمردها​ مواد بقا دارین، می‌تونین باهام معاوضه کنین.»

پیرمرد لاغر و سبزه‌رو، جیمی، لحظه‌ای‌لحظه‌ای​ فکر کرد، سه بطری آب از‌کشید​ کوله‌پشتی‌اش بیرون آورد و جلوی آتش گذاشت.

«دختر جان،‌داشت​ نظرت در‌می‌کرد​ مورد اینا چیه؟»

لیو لین سرش را تکان داد: «کافی نیست، عمو. تو مراحل اولیه بازی،‌چون​ غذا باارزش‌ترین چیزه، مخصوصاً تو این محیط جنگلی. بازیکن‌های مبتدی نمی‌تونن شکار کنن، برای‌یکم​ همین به دست آوردن غذا از همه چیز سخت‌تره. سه بطری آب کافی نیست.»

جیمی سر تکان داد‌دور​ و سه بطری آب‌بودند​ دیگر از کوله‌پشتی‌اش بیرون آورد.

«شش بطری. این بیشترین‌لباس‌های​ چیزیه که می‌تونم بدم. بقیه‌اش‌می‌کرد​ رو برای خودم نیاز دارم.»

«باشه، در‌داشت​ عوض یه‌می‌کرد​ سیب‌زمینی بهت می‌دم.»

لیو لین یک سیب‌زمینی‌دعوت​ به او داد و شش‌بیا​ بطری آب جیمی را برداشت.

«شما دو تا‌بازیکنی​ چطور؟ می‌خواین با‌داخل​ من غذا معاوضه کنین؟»

لیائو بوفان نگاه تلخی روی صورتش داشت. او تجربه بقای زیادی در آخرالزمان زامبی نداشت‌داداش​ و شانسش هم چندان خوب نبود. او در طول مسیر هیچ مواد باارزشی جمع‌آوری نکرده بود،‌هاها​ بنابراین به سادگی تمام چیزهایی که در کوله‌پشتی‌اش داشت را بیرون آورد و روی زمین گذاشت.

«این همه چیزیه‌برانداز​ که دارم. هر چی‌کشید​ می‌خوای می‌تونی برداری، باشه؟»

«جوون، واقعاً باهوشی. می‌خوای از این مواد برای تبادل با غذا استفاده کنی؟» پیرمرد جیمی سیب‌زمینی‌هایی که‌نباید​ تازه گرفته بود را برداشت و روی آتش کباب کرد. او سرش را تکان داد و گفت:‌مواد​ «این همون چیزیه که شما جوون‌ها همیشه درباره‌اش حرف می‌زنین، به دست آوردن یه چیزی بدون هیچ هزینه‌ای؟»

«این‌طوری نگو.» لیائو بوفان با کمی‌داخل​ انتظار به لیو لین نگاه کرد. «چطوره‌یکی​ ازت قرض بگیرم؟ فردا بهت پس می‌دم.»

لیو لین قاطعانه رد کرد.

«نه.»

لیائو بوفان‌کشید​ حتی بیچاره‌تر‌دعوت​ به نظر می‌رسید.

«فانگ هنگ، تو چطور؟» لیو لین به فانگ‌بودند​ هنگ نگاه کرد و به او چشمک زد.‌کمان​ «چیزی داری که بخوای با من معامله کنی؟»

«نه.»

فانگ هنگ شانه‌ای بالا انداخت. او تمام‌کشید​ روز در حال کشتن زامبی‌ها بود، پس‌بیا​ چطور می‌توانست وقت برای جمع‌آوری مواد داشته باشد؟

با این حال، او عجله‌ای‌داداش​ نداشت. به زودی، کلون‌های زامبی‌بشین​ در بیرون برایش مواد می‌آوردند.

لیو لین لبخندی زد و پرسید: «نظرت چیه؟ فردا یه تیم تشکیل‌خیره​ می‌دیم و با هم کار می‌کنیم. در طول روز، تو از من‌گرفت​ محافظت می‌کنی. در اون مدت، من مسئولیت غذای تو رو به عهده می‌گیرم.»

«همم؟ این یعنی چی؟‌لباس‌های​ می‌خوای خرجم رو بدی؟» فانگ‌می‌کرد​ هنگ با تعجب فکر کرد.

فانگ هنگ سرش را‌می‌کرد​ بلند کرد و به‌نشستن​ لیو لین نگاه کرد.

«یه چیزیت می‌شه!»‌نشستن​ فانگ هنگ نمی‌توانست جلوی‌واقعاً​ این احساسش را بگیرد.

«هی! یه لحظه صبر کن!»

لیائو بوفان فرصتی دید و داوطلب شد: «خانم‌برانداز​ پولدار، من هم می‌تونم کمکت کنم. فردا تو کارهات‌واقعاً​ بهت کمک می‌کنم. فقط باید شکمم رو سیر کنم.»

«تو؟» لیو لین با تحقیر به لیائو‌کشید​ بوفان نگاه کرد. «تو هم می‌تونی امتحانش کنی،‌بشین​ اما امشب فقط نصف یه سیب‌زمینی گیرت می‌آد.»

«هی! چرا؟ چرا‌نشستن​ فقط نصف یه‌مهارتت​ سیب‌زمینی گیر من می‌آد؟»

لیائو بوفان عصبانی بود. چرا من‌داخل​ نمی‌تونم برای گذران زندگی به قیافه‌ام تکیه‌یکی​ کنم؟ آیا امیدی به این دنیا هست؟

لیو لین لبخند زد اما جوابی نداد.‌داشت​ او فقط به فانگ هنگ نگاه کرد. «نظرت‌داداش​ در مورد پیشنهادم چیه؟ می‌خوای بهش فکر کنی؟»

فانگ هنگ شانه‌ای بالا‌می‌کرد​ انداخت. «نه، فردا کارهای‌نشستن​ دیگه‌ای برای انجام دادن دارم.»

لیو لین کمی ناامید شد.

او اعتراف کرد که به خاطر ظاهر فانگ هنگ به‌شدند​ دنبال تشکیل تیم با او بود، اما مهم‌تر از همه،‌سمت​ لیو لین به مهارت استعداد فانگ هنگ علاقه‌مند شده بود.

روز اول بد نبود. با پیشرفت‌لحظه‌ای​ بازی، قوانین دنیای واقعی در هنگام‌کشید​ مواجهه با مرگ در بازی بی‌معنی می‌شدند.

موارد بیشتر و‌برانداز​ بیشتری از غارت‌راحتی​ مغرضانه مواد رخ می‌داد.

او باید هر چه‌دعوت​ زودتر شریکی پیدا می‌کرد که‌بیا​ بتواند به او اعتماد کند.

به نظر لیو لین،‌دور​ زامبی مطیع فانگ هنگ در‌بلند​ محیط آخرالزمانی بسیار مفید بود.

لیو لین به لیائو بوفان نگاه‌لحظه‌ای​ کرد و گفت: «خیلی خب، لیائو بوفان،‌نشستن​ تو چطور؟ چی می‌گی؟ نصف یه سیب‌زمینی.»

لیائو بوفان‌داشت​ بر سر دوراهی‌نفس​ قرار گرفته بود.

او در حال حاضر در مضیقه بود. نصف سیب‌زمینی‌ای که لیو لین به‌چون​ او داده بود آن‌قدر کوچک بود که برای سیر کردن شکمش کافی نبود. برایش‌یکم​ خیلی ارزان تمام می‌شد که بخواهد به همین راحتی با «فروختن بدنش» موافقت کند.

فانگ هنگ به چهره‌دور​ درگیر لیائو بوفان نگاه‌بودند​ کرد و می‌خواست بخندد.

«خیلی خب! فردا باهات می‌آم! اما‌لحظه‌ای​ فردا باید برای هر وعده غذایی‌کشید​ حداقل دو تیکه سیب‌زمینی بهم بدی.»

«باشه.»

لیو لین این را‌دعوت​ گفت و نصف یک‌ترسناکه​ سیب‌زمینی را به او داد.

چهره لیائو بوفان دوباره پر از لبخند شد. او از لیو‌هوشیاری​ لین تقلید کرد و با استفاده از یک شاخه درخت، نصف‌پشت​ سیب‌زمینی را سوراخ کرد و آن را روی آتش کباب کرد.

پس از خوردن آن تکه سیب‌زمینی، میزان سیری‌برانداز​ او ۱۰ امتیاز افزایش یافت. لیائو بوفان شکمش را‌واقعاً​ مالید و احساس کرد که هنوز سیر نشده است.

او به فانگ هنگ که جلوی آتش نشسته بود نگاه‌داداش​ کرد و پرسید: «داداش، می‌خوای امشب رو گرسنه بمونی؟ فردا‌پناهگاهه​ وضعیتت بد می‌شه. چرا با اون زن پولدار همراه نمی‌شی؟»

«برای سیر‌کشید​ کردن شکم، این‌داداش​ کارها خجالت نداره.»

لیائو بوفان سعی کرد او را متقاعد کند. او این‌شدند​ ذهنیت را داشت که اگر خودش مجبور بود برای زنده‌سمت​ ماندن سر خم کند، بقیه هم باید همین کار را می‌کردند.

فانگ هنگ در هپروت نبود. او‌لحظه‌ای​ همین الان در حال بررسی وضعیت‌کشید​ کلون زامبی از طریق سیستم بازی بود.

وضعیت خوب بود‌برانداز​ و او چیزهای زیادی‌کشید​ به دست آورده بود.

فانگ هنگ لاگ بازی را بست‌مهارتت​ و به شانه لیائو بوفان زد، سپس‌چون​ پرسید: «داداش، الان گفتی که سیر نشدی؟»

«معلومه که نه.‌بازیکنی​ با نصف یه‌داخل​ سیب‌زمینی که سیر نمی‌شم.»

«چطوره در ازای تمام‌لباس‌های​ موادی که داری، یه‌برانداز​ تخم‌مرغ آب‌پز بهت بدم؟»

«تو تخم‌مرغ آب‌پز داری؟»

فانگ هنگ سرش را بلند کرد‌مهارتت​ و به در کلبه نگاه کرد.‌سوال​ «هنوز نه. اما به زودی گیرم می‌آد.»

«منظورت چیه؟»

لیائو بوفان کاملاً متوجه نشد. او با‌داشت​ حالتی احمقانه سرش را بلند کرد و نگاه‌داداش​ فانگ هنگ را تا در کلبه دنبال کرد.

صدای قدم‌هایی‌داشت​ از بیرون در‌نفس​ به گوش می‌رسید.

ناولها | novelha.net