چپتر 395: چپتر 395
0فانگ هنگ با خونسردی توضیحمخفیانه داد: «اولین باره که معجون الهیغافلگیرانه رو میخورم. حالم زیاد خوب نیست.»
روشه روی زمین تف کرد و با عصبانیت گفت: «تف! لعنتی! به موقع اومدی. اونانجام پناهگاهها بدجور رو اعصابن. دیگه نمیخوام تحمل کنم. امشب یه حمله همهجانبه رو شروع میکنیمالان و همه رو اونجا نابود میکنیم! اون آشغالها هیچوقت انتظار حمله شبونه ما رو ندارن.»
هاله شرورانهای از روشه ساطع میشد. «فانگانجام هنگ، درست مثل دفعه قبل، تو همخشم یه تیم رو با خودت میبری اونجا.»
با شنیدن حرفهایبالا روشه، حالت چهرهارتش چنگ یا تغییر کرد.
چنگ یا در حالی که مخفیانه دوباره به فانگ هنگ نگاه میکرد، با خودش فکر کرد: «حمله غافلگیرانه همهجانبه؟ یه موجاین تو صبح و یه حمله غافلگیرانه دیگه تو شب؟ باید فوراً به تمام پناهگاهها خبر بدم تا آماده بشن! با ایندست زمان کم برای واکنش و ضدحمله، خیلی احتمال داره که پناهگاهها نابود بشن. از اون گذشته... بیشتر از همه نگران اونم.»
در دو روز گذشته، زمانی که فانگ هنگ حضور نداشت،مخابره پناهگاه بازیکنان در نزدیکی شهرک اج کریک دست بالا راشده داشت و در برابر حمله ارتش غارتگر مقاومت کرده بود.
به محض اینکه فانگ هنگاقدامات به این حمله همهجانبه ملحق میشد،تحریکپذیر جبهه بازیکنان دوباره به دردسر میافتاد.
او باید هر چه زودتر این خبرغارتگر را مخابره میکرد تا بازیکنان داخل پناهگاهجبهه بتوانند از قبل اقدامات پیشگیرانه را انجام دهند.
روشه بهچنگ شدت بدخلق ومخفیانه تحریکپذیر شده بود.
او برای تخلیه خشم درونش، بطریایجبهه را روی زمین کوبید. «اون حرومزادههایبتوانند لعنتی! دلم میخواد همین الان لهشون کنم!»
هشدار: روشه برای حمله امشب به پناهگاه بازیکنان در نزدیکی شهرک اج کریک، یک درخواست عمومی صادر کرده است. آیا آن را میپذیرید؟ در صورت رد کردن، میزان محبوبیت روشه به شدت کاهش مییابد.
«روشه، فکر نمیکنمتغییر شروع حمله تودوباره امشب ایده خوبی باشه.»
روشه برگشت و گفت: «ها؟»
چشمان پر از خون اواقدامات که سرشار از قصد کشتاربدخلق بود، به فانگ هنگ خیره شد.
«فانگ هنگ، داریبالا تصمیم من روارتش زیر سوال میبری؟»
برای یک لحظه، انپیسیهای داخلمخفیانه میدان دست از سروصدا برداشتند وغافلگیرانه جو بلافاصله به نقطه انجماد رسید.
«مبارزه مداوم روی قدرت رزمیملحق ما تاثیر میذاره. ما بهمخابره کمی زمان برای استراحت نیاز داریم.»
فانگ هنگ هیچ ترسیبتوانند از خود نشان نداد. اوشدت چند قدم به جلو برداشت.
«بهم کمی زمان بده. من از قبل یه نقشه آمادهبود کردم. یه کم تحمل کن. تا فردا، قطعاً میتونیم نقشهبتوانند حمله به شهرک اج کریک رو به راحتی عملی کنیم.»
چنگ یا و دو نفر دیگر از فدراسیون درخودش گوشهای ایستاده بودند و رویارویی فانگ هنگ و روشه راآماده تماشا میکردند. آنها حتی بیشتر از قبل گیج شده بودند.
این خیلی عجیب بود!
چرا فانگمخابره هنگ باید دراقدامات برابر روشه میایستاد؟
فقط برای خریدن کمی زمان؟
اصلاً نیازیچنگ به اینحالی کار بود؟
فانگ هنگ توانایی کنترل زامبیها راجبهه داشت، بنابراین حمله اجباری به پناهگاهبتوانند بازیکنان برای او کار دشواری نبود.
علاوه بر این، نقشه کلی برایپیشگیرانه یورش امشب بسیار ناگهانی بود. حتیشده چنگ یا هم احساس فشار میکرد.
چرا فانگ هنگبالا باید آن را یکغارتگر روز به تاخیر میانداخت؟
در حالی که چنگ یا دردوباره سردرگمی به سر میبرد، وی چونموج که در کنارش بود، جلو آمد.
«فرمانده روشه، فکر میکنم حرف فانگ هنگ منطقیه. بعد از این همه روز،اقدامات ما خستهایم و به یه استراحت خوب نیاز داریم. امشب قدرتمون رو بازیابی میکنیمدلم و تا فردا صبر میکنیم تا پناهگاهی که اون بازماندهها ساختن رو نابود کنیم.»
روشه برگشتمخابره و به ویاقدامات چون خیره شد.
چنین نگاه درندهای باعث شد قلبارتش وی چون یک لحظه از تپشاینکه بایستد و پاهایش ناگهان سست شوند.
او دندانهایش را روی هممخفیانه فشرد و خودش را مجبور کردغافلگیرانه تا نگاه روشه را پاسخ دهد.
«هاهاهاهاهاهاها!»
روشه ناگهان زیر خنده زد.
«خوبه! پس تا فردا صبر میکنم تا سورپرایزی که برامبود آماده کردی رو ببینم. اگه نتونی منو راضی کنی...» روشهبتوانند گردنش را چرخاند. برق درنده چشمانش دیگر قابل پنهان کردن نبود.
پس از رفتن او، فضایمخفیانه سردی که میدان را در برغافلگیرانه گرفته بود، سرانجام کمی آرامتر شد.
«دیوونه شدی؟»
چنگ یا ازداخل خودسری وی چونپیشگیرانه به شدت عصبانی بود.
«چنگ یا، با یه شب زمان بیشتر، میتونیم ازکرده قبل آماده بشیم. در عین حال، میتونیم راهی پیدامخابره کنیم تا بفهمیم فانگ هنگ چه نقشهای تو سرش داره.»
وی چون در حالی که صحبت میکرد، متوجهمیکرد حرکات فانگ هنگ شد. «اون رفت اون طرفتمام میدان. من میرم دنبالش تا یه نگاهی بندازم.»
«نرو!» چنگ یا جلوی وی چون رو گرفت و با صدایداخل آرومی هشدار داد: «صبر کن و ببین چی میشه. اول آفلاینخشم شو و به مافوقهات در مورد اتفاقی که الان افتاد خبر بده.»
...
راهنما: شما دعوت روشه را رد کردید. دوستی بین شما و روشه کاهش یافته است.
فانگ هنگ اعلان بازی را دریافتجبهه کرد و شانهای بالا انداخت. او فقطاقدامات میتوانست در دلش به خودش دلداری بدهد.
به هر حال، دوستی آنها ازپیشگیرانه قبل هم خیلی ضعیف بود. چیزشده زیادی برای از دست دادن وجود نداشت.
خیلی زود، با تکمیل ماموریت، او مقدار زیادی امتیازاتکرده مشارکت ارتش غارتگر به دست میآورد و ترفیع و افزایشداخل حقوق میگرفت. روشه و بقیه به زیردستان او تبدیل میشدند.
فانگ هنگ در حالی که به سمتنگاه انبار میرفت، با خودش فکر کرد: «همونباید آشی که پخته رو به خورد خودش میدم!»
اسبورن بیرون انبار ایستاده بود. او تمام اتفاقاتیمیافتاد که پیشتر افتاده بود را دیده بود. «بهدهند چالش کشیدن اقتدار روشه؟ اینقدر به خودت مطمئنی؟»
«البته. فقطمخابره صبر کنبتوانند و ببین.»
اسبورن سرش را تکان داد وارتش با دست به دو نگهبان اشارهاینکه کرد تا در انبار را باز کنند.
فانگ هنگچنگ به انبارحالی تاریک بازگشت.
او مدت طولانی در انبار قدمجبهه زد و دید که زمان رستاخیزبتوانند زامبیها تقریباً به پایان رسیده است.
فانگ هنگ بهداخل مرکز انبار رفت وانجام به اطراف نگاه کرد.
آخر شب بود. از آنجایی که معجونسازان انپیسی عادت نداشتندبود برای ساخت معجون تا دیروقت بیدار بمانند، بیشتر آنها برایبتوانند استراحت به سالن استراحت موقت در پشت انبار برگشته بودند.
فقط چهار انپیسیتغییر ارتش غارتگر در حالنگاه نگهبانی از سالن بودند.
«خسته نباشید.» فانگ هنگ برای نگهبانانجبهه دست تکان داد و به سمت یکاقدامات میز ساخت معجون در مرکز انبار رفت.
نیم ساعت بعد، یک آرایشاقدامات جادویی کیمیاگری قرمز تیره زیربدخلق پاهای فانگ هنگ ظاهر شد.
«چی؟»
چهار نگهبان داخل انبار مات و مبهوتنگاه ماندند و ناخودآگاه شاتگانهای توی دستشان را بالافوراً آوردند و به سمت فانگ هنگ نشانه گرفتند.
فانگ هنگ بلافاصلهمحض دستش را بالاجبهه آورد تا علامت بدهد.
«عصبی نشید.مخابره همهچیز عادیه. اینااقدامات دوستای من هستن.»
خششش...
در ثانیه بعدی، لیکرهای سرخرنگمخفیانه یکی پس از دیگری ازفکر درون آرایش جادویی بیرون خزیدند!
با دیدن این صحنه، انپیسیها شوکه شدند. آنها شاتگانهایشانزودتر را بالا آوردند و به سمت لیکرها نشانه رفتند،بدخلق در حالی که عرق سردی روی پیشانیشان نشسته بود.
اگر به خاطر این نبود کهپیشگیرانه تیم زامبیها بیحرکت ایستاده بودند، فشارشده شدید باعث میشد انپیسیها شلیک کنند.
سپس، تعداد زیادیبالا از زامبیها از درونغارتگر آرایش جادویی بیرون خزیدند.
«هی.»
فانگ هنگ به نگهبانان نگاه کرد و سر تکانزودتر داد. «بسیار خب، من اینجا نگهبانی میدم. شما برگردیدبدخلق و استراحت کنید. اگه مشکلی پیش اومد صداتون میزنم.»
نگهبانان به یکدیگر نگاهبتوانند کردند و متوجه شدنددهند که پاهایشان سست شده است.
خششش...
قبل از اینکه سرنگهبان بتواند حرفی بزند، گروهمیکرد لیکرهای سرخرنگ از دیوار بالا رفتند و ورودی انبارخبر را مسدود کردند و چهار نگهبان را محاصره کردند.
او واقعاًبود میتوانست تیم زامبیهاملحق را کنترل کند!
شایعاتی کهمخابره بیرون شنیدهبتوانند بودند حقیقت داشت!
«مـ... ما...»
صدای سرنگهبان اثری ازحالی شوک در خود داشت وخودش کمی خشن و گرفته بود.
«شما چیزی ندیدید، درسته؟»
«آره، آره...»
فانگ هنگدست با رضایتداشت سر تکان داد.
گروه لیکرها مانند جزرحالی و مد عقبنشینی کردند وخودش راهی برای نگهبانان باز گذاشتند.
«برگردید و استراحت کنید.اینکه یادتون باشه، در مورد دوستایزودتر من به کسی چیزی نگید.»
چهار نگهبان بهداخل اتاق امنیتی درپیشگیرانه طبقه دوم فرار کردند.