چپتر 29: چپتر 29
0برای صرفهجویی در سوخت،کشیده فانگ هنگ با دوچرخهاش بهزامبی آرامی به سمت زندان برگشت.
از قضا، وقتی آنجا را ترکشرکت میکرد، از دور دو بازیکن رااگه دید که به سمت اردوگاه میآمدند.
ژو یی وحمله لو یو هم همزماناگر فانگ هنگ را دیدند.
قبل از اینکه لو یو بتواندگرفته حرفی بزند، فانگ هنگ از یکنبود دوراهی دیگر مسیرش را کج کرده بود.
آن دوحسابی به همکشیده نگاه کردند.
«اون یارو که الانمیترسم رد شد، به نظر فانگبشه هنگ میرسید؟ همون خدای بازی؟»
«باید خودش باشه.»
ژو یی سرش را تکان داد و گفت: «متأسفانه تو اینترنت آمارش روجانش درآوردم. ظاهراً شخصیت این خدای بازی خیلی جالب نیست. میترسم استخدامش تو شرکت براموندیر دردسر بشه. وگرنه حتی اگه مجبور میشدم چند میلیون هم خرج کنم، بازم میآوردمش...»
«پیش خودت چی فکر کردی؟طول با چند میلیون هم ممکنهقرار طرف حاضر نشه بیاد شرکتت.»
«مگه چشه؟ شرکتنیست من مگه چقدر بیاعتباره؟برامون پاداش ماه بعدت پرید.»
«مگه شرکت پاداشحمله هم داره؟ پس چرااگر من تا حالا نگرفتم؟»
ژو یی و لوزامبی یو برای کاهش استرس،خاطر با هم کلکل میکردند.
آن دو تمام روز را سختمسیر کار کرده بودند. آنها برای تکمیلاگر یک مأموریت شناسایی حسابی زحمت کشیده بودند.
در طول این مسیر،میترسم ژو یی مورد حملهدردسر یک زامبی قرار گرفته بود.
اگر به خاطر هوش وقرار سرعت عمل لو یو نبود، ژوعمل یی جانش را از دست میداد.
ژو یی صورتش را مالید و گفت: «بعدخاطر از تموم کردن این مأموریت، میتونیم بمبهای دستساز بخریم.مالید امروز یکم دیر شده. فردا زندان رو منفجر میکنیم.»
«بعد از منفجر کردن سیم خاردار بیرونیش، دو سهزامبی روز طول میکشه تا زامبیهای داخلش پراکنده بشن. تو ایندست مدت، مواد بیشتری جمع میکنیم و پناهگاه رو تقویت میکنیم.»
لو یو سرشنیست را تکان دادشرکت و جدی شد.
«راستی، اوضاعمورد استخدام چطورزامبی پیش میره؟»
«با چند تا بازیکنزامبی حرفهای مصاحبه کردیم. همهشون سطحهوش ۵ هستن. باهاشون قرارداد بستیم.»
ژو یی به شدت میخواست در این سرورحمله برای خودش اسم و رسمی به هم بزندعمل و از سرمایهگذاری پول زیاد هیچ ترسی نداشت.
«با این حال، بعد از راهاندازی سروربرامون جدید، اونا باید یه هفته دیگه صبر کننچند تا بتونن وارد بشن. به این سرعتیا نیست.»
آن دو در حالیزامبی که با هم گپ میزدند،هوش وارد اردوگاه تاجر آخرالزمان شدند.
چه... چه خبر بود؟
ژو یی و لو یو بهمسیر محض اینکه پا به اردوگاه تاجراگر آخرالزمان گذاشتند، همزمان حرفشان را قطع کردند.
آنها ایستادندجالب و بهمیترسم هم نگاه کردند.
درون اردوگاه، در سمتزامبی چپ و راست، کپههای نامرتبیهوش از تختههای چوبی قرار داشت.
چند کارگر NPC مشغول جابهجا کردن آنها بودند.
این تختههاحسابی از کجاکشیده اومده بودن؟!
صبح زود وقتی برای گرفتناستخدامش مأموریت به اینجا آمده بودند،وگرنه به وضوح هیچ چیزی آنجا نبود.
لو یومورد از تاجر آخرالزمانقرار درباره وضعیت پرسید.
«وتل، چرامورد اینهمه تخته چوبیقرار تو اردوگاه هست؟»
«یه بازمانده بود که کمکمطول کرد اونا رو به دستقرار بیارم. اون پسر واقعاً فوقالعادهست.»
وتل امروز حسابی سرحال بود. درشرکت حالی که حسابها را بررسی میکرد ومجبور مواد را میشمرد، با لبخند جواب داد.
«با این تختههای چوبی، برنامهقرار ارتقای سطح اردوگاه ما خیلیسرعت زود تو دستور کار قرار میگیره.»
ژو یی وحمله لو یو حتی بیشتراگر از قبل گیج شدند.
یه بازیکن!!
همه این تختههاینیست چوبی رو یه بازیکنبرامون به دست آورده بود؟!
غیرممکنه!
فقط چندمورد روز از بازقرار شدن سرور میگذشت!
بازیکنها که جای خود دارن، کدوم گیلدمورد توانایی این رو داشت که تو اینهوش مدت کوتاه اینهمه تخته چوبی جمع کنه؟
شاید فقط یه کلهگندهمیترسم مثل دولت فدرال تواناییدردسر انجام این کار رو داشت.
در حالی که ژو یی هنوزگرفته در شوک بود، لو یو بهنبود طور غریزی به چیزی فکر کرد.
او آب دهانشحمله را قورت داد واگر با صدای آرامی پرسید.
«وتل، اینحسابی بازیکنی که گفتی،طول اسمش فانگ هنگه؟»
وتل دفتر حسابرسی را پاییناستخدامش گذاشت و سرش را بلند کردحتی تا به لو یو نگاه کند.
«اوه؟ تو هم میشناسیش؟»
واقعاً فانگ هنگ بود!
یه خدای بازیِ وحشتناک!
...
هوا کمکممورد رو بهزامبی تاریکی میرفت.
لیائو بوفان و بقیه در طول روز کل طبقه اول ساختمانعمل شماره ۳ را تمیز کرده بودند. آنها حتی به طور ویژهبمبهای یک اتاق نسبتاً تمیز را برای استراحت همه آماده کرده بودند.
پیرمرد جیمی به نظر میرسیدطول امروز کاری پیش رو داشتقرار و زودتر از بازی خارج شد.
«بالاخره دیگهجالب لازم نیستمیترسم نگران باشیم.»
لیائو بوفان یک جرعه بزرگ آبجو سراگر کشید، کمرش را کش و قوس داد ومیداد یک تکه گوشت کبابشده را در دهانش چپاند.
طعمش.
فوقالعاده بود!
لیو لینجالب در گوشهایمیترسم کنار پنجره بود.
او داشت با دو کوره که فانگاگر هنگ تازه امروز مبادله کرده بود ور میرفتمیداد و هیزم و زبالههای آهنی را داخلشان میریخت.
کوره میتوانست با سوزاندن هیزم، سنگگرفته آهن و آهن قراضه را ذوبنبود کرده و قطعات آهن تولید کند.
قطعات آهن پایه وکشیده اساس مواد پیشرفته درحمله بازی آخرالزمان زامبی بودند.
برای مثال، میخنیست که در ساخت پناهگاههابرامون به شدت کمیاب بود.
در این لحظه، لیوزامبی لین عمیقاً قدرت مهارت استعدادهوش فانگ هنگ را احساس کرد.
چند روز گذشته بود؟
در سرور قبلی، سرور شماره ۷، به یاد داشتزامبی که سریعترین گیلد نیمی از ماه را صرف کردهجانش بود تا تولید پایه قطعات آهن را تکمیل کند.
اما در مورد فانگ هنگ...
کمتر از یک هفته گذشته بود واگر او از همین حالا آمادهسازی برای تولیددست انبوه قطعات آهن را شروع کرده بود!
وقتی به آنحمله فکر میکرد، واقعاًگرفته شبیه یه رویا بود.
در ابتدا، پس از اینکه فهمیدمسیر به زور وارد یه سرور جدیداگر شده، لیو لین هنوز خیلی مضطرب بود.
با این حال، کار بهاستخدامش اینجا کشیده بود و همه چیزحتی به طرز فوقالعادهای خوب پیش میرفت.
تا زمانی که با بازیکنانقرار متخاصم روبرو نمیشدند، زندان میتوانستسرعت امنیت کافی را برایشان فراهم کند.
تعداد کمی از زامبیها حتی پس ازاگر یک شبانهروز چنگ زدن به دروازه، نمیتوانستنددست به بیرونیترین لایه حصار سیم خاردار نفوذ کنند.
آخرالزمان زامبی سرور جدید که همهمسیر از آن وحشت داشتند، به نظراگر میرسید به طرز فوقالعادهای ساده شده بود.
نگاه لیو لیننیست ناخودآگاه به سمتشرکت فانگ هنگ چرخید.
او کسی بود کهزامبی تمام این تغییرات راخاطر به وجود آورده بود.
فانگ هنگ چیزیحمله خورد و شروع بهاگر خواندن گزارشهای بازی کرد.
در شب، او ترتیب دادطول تا زامبیها به منطقه اطراف زندانگرفته بروند و درختان را قطع کنند.
آنها فقط درختاننیست را قطع میکردندشرکت و جابهجایشان نمیکردند.
او احساس میکرد که زامبیهاقرار خیلی کند هستند، به خصوصسرعت زمانی که بارهای سنگین حمل میکردند.
برای افزایش کارایی، فانگ هنگ از زامبیها خواست تاهوش درختان را قطع کنند و از لیائو بوفان خواستبعد تا روز بعد در جمعآوری کنده چوبها کمک کند.
حتی اگر برخی از بازیکنان در طولمورد روز از آنجا عبور میکردند و کندههوش چوبها را برمیداشتند، چقدر میتوانستند جمع کنند؟
فانگ هنگ در حال برنامهریزی عملیات روزبرامون بعد خود بود که لیائو بوفان سرفهایمیشدم کرد تا توجه همه را جلب کند.
«راستی داداش، حالا که میخ وگرفته کنده چوب داریم، منابعمون برای پناهگاهنبود کافیه. قراره پناهگاه رو کجا بسازی؟»
بازی صدها طرححمله برای شبیهسازی ساختوسازگرفته پناهگاهها ارائه میداد.
بازیکنان میتوانستند از طرحهاکشیده برای ساخت پناهگاهها، اصلاح آنهازامبی یا حتی بازسازیشان استفاده کنند.
هر طرحجالب به موادمیترسم متفاوتی نیاز داشت.
هرچه پناهگاهمورد بزرگتر بود، موادقرار بیشتری مصرف میشد.
فانگ هنگ ازحمله قبل برای سوالگرفته لیائو بوفان آماده بود.
«توی زیرزمین میسازیمش.»
در بازی، حفر کردنمیترسم زمین تا عمق سهدردسر فوتی امنترین کار بود.
زامبیها نمیدانستندمورد چطور زیر زمینقرار را حفر کنند.
البته، اگر واقعاً به مراحل پایانی میرسیدند،اگر زمانی که دفاع پناهگاه به اندازه کافی قویمیداد میشد، به آرامی به سطح زمین گسترش مییافت.
طرح معماری فعلی فانگ هنگطول این بود که برای ساختقرار پناهگاه به زندان بیرون تکیه کند.
در واقع، ساختمان بیرون زندان ازشرکت قبل بخشی از گسترش پناهگاه بود، امامجبور توسط سیستم بازی به رسمیت شناخته نمیشد.
با این حال، هستهزامبی و همچنین مهمترین بخش، قرارهوش بود در زیرزمین ساخته شود.
این کار برای امنیت بود.
«آه، اما...حسابی زامبیهای عنکبوتیکشیده توی زیرزمین هستن.»
لیائو بوفانجالب گردنش رامیترسم جمع کرد.
او شنیده بودحمله که فانگ هنگگرفته در موردش صحبت میکرد.
گروه خطرناک داخل زیرزمین.
زامبیهای عنکبوتی زیادی آنجا بودند.
بازیکنان معمولیجالب اصلاً حریفمیترسم آنها نمیشدند.
فقط با شنیدن اینکه زامبیهایقرار عنکبوتی زیادی آنجا حضور دارند،سرعت لیائو بوفان لرزه بر اندامش افتاد.
«از قبل بهش فکر کردم.»
فردا بعدازظهر وقتی شعلهافکنکشیده میرسید، او میتوانست برایحمله نفوذ به زیرزمین تلاش کند.
فانگ هنگ ناگهان بهمیترسم یاد ماموریت داخل دفترچهدردسر خاطرات افسر پلیس افتاد.
ماموریت مخفی تازه وارد مرحله دومگرفته شده بود و او باید بانبود گروه سرسختی از زامبیهای عنکبوتی مقابله میکرد.
سطح دشواریمورد کمی بیش ازقرار حد بالا بود.
این بدان معنازحمت بود که پاداشمسیر آن باید ارزشمند باشد.
برای مثال، در مرحلهمیترسم اول با یک تپانچه بهبشه او پاداش داده شده بود.
ناگفته نماند که احتمال افتادنقرار کریستالهای تکامل پس از کشتنسرعت زامبیهای عنکبوتی هم وجود داشت!
فانگ هنگ در حالیزامبی که فکر میکرد، بهخاطر لیائو بوفان نگاه کرد.
«گوشت کبابیش خوشمزهست، درسته؟»
لیائو بوفان سر تکان داد.
برایش سخت بودحمله که این موضوعگرفته را انکار کند.
«پس فردا بعدازظهر بیا وقرار کمک کن. با هم میریمسرعت زیرزمین و حساب زامبیها رو میرسیم.»
«امکان نداره! داداش، جدی میگی؟»