چپتر 6: چپتر 6
0فانگ هنگ کابینبدهیهایش بازی را بازانداخت کرد و بیرون آمد.
گرسنه بود.
در بازی یک تخممرغ آبپزآدم خورده بود، اما در دنیای واقعی،بیخیال فانگ هنگ احساس گرسنگی بیشتری میکرد.
فانگ هنگ با باز کردن یخچال،گرفتگی دو ردیف نودل فوری پیدا کردحال که مرتب داخل آن چیده شده بودند.
همه آنهابرای با طعم گوشتنگاهی گاو خورششده بودند.
«کارت درسته.»
فانگ هنگ اینصمیمی را گفت و دربیدلیل سکوت یک بسته برداشت.
در زندگی قبلیاش، فانگ هنگ هیچگرفتگی وسواس تمیزی نداشت، اما زندگی در چنیناونا اتاق به هم ریختهای برایش آزاردهنده بود.
پس از پر کردن شکمش، فانگانداخت هنگ اتاق را تمیز کرد وبدنت خاطرات این بدن را به یاد آورد.
از زمانی که از دوستدختر سابقش جداحال شده و از باشگاه بازی بیرون انداخته شدهگوشی بود، در این اتاق کوچکش پنهان شده بود.
عجیب بود که هنوز نمیتوانستآدم به خاطر بیاورد چرا اینقلبش بدن تصمیم به خودکشی گرفته بود.
حتی خاطرات اتفاقاتی که دردرد گذشته در باشگاه بازی رخبهش داده بود نیز بسیار مبهم بودند.
از جمله دوستدختر سابقش.
با خودشقلبش فکر کرد:دیگه «اسمش چی بود؟»
فانگ هنگ با حالتی گیجآدم به عکس دستهجمعی که رویقلبش یخچال چسبانده شده بود نگاه کرد.
زن داخل عکس موهای بلند و پوستقلبش روشنی داشت و حس یک دختر سادهقبلاً و صمیمی همسایه را به آدم میداد.
فانگ هنگ بیدلیلبدهیهایش احساس درد وانداخت گرفتگی در قلبش کرد.
با خودش فکر کرد: «بیخیال، دیگهنکن بهش فکر نکن. به هر حالکاسه اونا قبلاً از هم جدا شدن.»
پس از خوردن یک کاسه نودل فوریبیدلیل برای پر کردن شکمش، فانگ هنگ به بدهیهایشحال روی گوشی نگاهی انداخت و لبخند تلخی زد.
«فقط تماشا کن برادر. من از بدنتقلبش سوءاستفاده نمیکنم. کاری میکنم که دوستدختر سابقتقبلاً از اینکه اون موقع ولت کرد پشیمون بشه!»
فانگ هنگ پس از یک روزانداخت خستهکننده، این را در حالت خوابآلودگیبدنت گفت و خیلی زود به خواب رفت.
...
در بازی، لیائو بوفان،همسایه جیمی و لیو لیندرد به یکدیگر نگاه میکردند.
از غافلگیریآدم اولیه تا شوکدرد و سپس ناباوری...
حالا، آنهابرای کاملاً بیحسگوشی شده بودند.
در میان این سهدیگه نفر، لیائو بوفان ازاونا همه بیچارهتر به نظر میرسید.
پس از رفتن فانگ هنگ، تقریباً هر چند دقیقه یکقلبش زامبی برمیگشت و جلوی تخت فانگ هنگ میایستاد. سپس، موادی رابرای که جمعآوری کرده بود، یکییکی روی زمین روی هم تلنبار میکرد.
تا الان، تپه مواد جلویدرد تخت فانگ هنگ به اندازهبهش قد یک انسان ارتفاع داشت.
لیائو بوفان به وضوح دید که بیش از ششفقط سیبزمینی در میان تپه مواد وجود دارد و بیشاینکه از نیمی از تخممرغها توسط زامبیهای دستوپا چلفتی له شدهاند.
لیائو بوفان ازبیخیال این همه اسرافنکن به شدت ناراحت بود.
«لیو لین، فکر کنم تو منومیداد گول زدی. مگه نگفتی پیدا کردندیگه غذا سخته؟ میتونم حرفم رو پس بگیرم؟»
«نه، تو اصلاً مردی؟»
لیو لین چشمانش راگوشی برای او چرخاند. او همفقط احساس خشم و بیعدالتی میکرد.
او به وضوح دیده بود که مهارت استعداد فانگ هنگ درخوردن آن زمان غیرعادی بود. چرا پیشقدم نشد و مستقیماً درخواست همکاریبرادر نکرد یا به عنوان حسن نیت چند سیبزمینی به او نداد!
«آه!»
لیائو بوفان آه طولانی کشید.
«چرا اون موقعبدهیهایش خودش رو به خاطرلبخند نصف یه سیبزمینی فروخت؟»
...
قبل از ساعت دو بامداد،آدم صدای زنگ هشدار فانگ هنگقلبش را از خواب بیدار کرد.
فانگ هنگ صورتش را مالید.
او بلند شد،بدهیهایش لباسهایش را پوشیدانداخت و وارد بازی شد.
«فانگ هنگ،قلبش بالاخره اومدی. منبهش دیگه میرم بخوابم.»
در بازی، لیائو بوفان باآدم بیحالی دستش را دراز کردقلبش تا با فانگ هنگ سلام کند.
از زمانی که جیمی و لیو لین آفلاین شده بودند،بهش لیائو بوفان در حالی که خمیازه میکشید، رفت و آمدگوشی کلونهای زامبی فانگ هنگ را که مواد تحویل میدادند تماشا میکرد.
این یکبرای ضربه روانیگوشی بزرگ بود.
فانگ هنگ با نگاه به چشمان سرخ واونا متورم لیائو بوفان، به طور غریزی گفت: «اوه،نگاهی باشه. خسته نباشی. بقیهاش رو بسپار به من.»
لیائو بوفان چهرهای رنجیده به خود گرفت. لبهایش راگرفتگی تکان داد انگار میخواست چیزی بگوید، سپس آهی کشیدشدن و بیسروصدا روی تخت دراز کشید تا آفلاین شود.
«چه خبرآدم بود؟ چیبیدلیل به سرش اومده؟»
«وقتی من آفلاین شدمگوشی حالش خوب بود، اما چرافقط الان نیمهجون به نظر میرسه؟»
فانگ هنگ با صدای آرامی زمزمهنکن کرد. سرش را چرخاند تا نگاهی بیندازدبرای و نتوانست جلوی شوکه شدنش را بگیرد.
لعنتی! تپه مواد کنارهمسایه تخت به اندازه قددرد دو نفر ارتفاع داشت.
چند سیبزمینی له شده بودند، تعدادی تخم پرندهبیخیال شکسته و مایع تخممرغ روی زمین ریخته بود،خوردن حتی برخی از بطریهای شیشهای نیز شکسته بودند...
بسیار خب.
فانگ هنگ روندبیخیال انتقال مواد توسطنکن زامبیها را تصور کرد.
زامبیها آنقدرها باهوش نبودند، بنابراین فقط میتوانستند دستورات ساده را بپذیرند.بیخیال آنها پس از جمعآوری مواد، نمیدانستند چگونه آنها را بر اساسبدهیهایش دستهبندی تفکیک کنند، بنابراین فقط آنها را روی هم تلنبار میکردند.
فانگ هنگ سرش را خاراند. او با بیخیالی چند سیبزمینی لهشده را از میانقبلاً تدارکات بیرون کشید، آنها را با استفاده از شاخههای درخت به سیخ کشید وبدنت روی آتش کباب کرد در حالی که لاگ بازی را باز میکرد تا بررسی کند.
[در مدتی که آفلاین بودید، تیم زامبیهای شما این موارد را جمعآوری کردند: هیزم۴۱۲، سنگریزه۲۹۸، هیزم۴۲۰، بطریهای شیشهای خالی۷، بطریهای شیشهای پر از آب کدر۲، آب معدنی تمیز۳، تکههای شیشه شکسته۱، زباله۶۱، سیبزمینی۱۲، میخ۶، میوههای کنسروشده۲...]
با این حال، درهمسایه زمینه جمعآوری مواد، کلونهایدرد زامبی عملکرد خیلی خوبی داشتند!
با وجود اینمیداد همه مواد اضافی، مدیریتقلبش آنها کمی دردسرساز بود.
فانگ هنگبرای خندید و دستینگاهی به سرش کشید.
«یه دردسر شیرین.»
[نکته: شما سیبزمینی پخته۳ را تکمیل کردید، امتیازات تجربه مهارت آشپزی شما +۴.]
پس از کباب کردن چند سیبزمینیانداخت برای پر کردن شکمش، دو بطری آبسوءاستفاده معدنی نوشید تا تشنگیاش را برطرف کند.
فانگ هنگ پس از برآوردهبهش کردن نیازهای اولیه میزان سیریشدن و تشنگی، شروع به کار کرد.
او انتظار نداشت کههمسایه مهارت «عملیات خودکار» زامبیهادرد تا این حد کارآمد باشد.
بازی دارای ویژگی تحملبیدلیل وزن بود، بنابراین نمیتوانست همهدیگه چیز را داخل کولهپشتیاش بگذارد.
پس باید اول آنها رانگاهی دستهبندی میکرد و سپس مواد رابرادر داخل جعبههای چوبی ساده قرار میداد.
مواد زیادی به نظر میرسید، امانکن برای پناهگاهی که قرار بود ساخته شود،برای این مقدار به هیچ وجه کافی نبود.
فانگ هنگ صفحه ویژگیهای شخصیت را باز کرددرد و تولید پایه را بررسی کرد، سپس گزینهاونا جعبه چوبی ساده را در دستهبندی تولید پیدا کرد.
جعبه چوبی به تخته چوبی۴ و میخ۲ نیاز داشت، وبهش تخته چوبی برای ترکیب شدن به مقدار زیادی هیزم نیاز داشت،نگاهی یا میشد آن را مستقیماً از کندههای چوبی سطح بالا ساخت.
پیشنیاز استفاده از کندههای چوبی سطحانداخت بالا این بود که سطح تولیدبدنت پایه باید به سطح ۵ میرسید.
فانگ هنگ سرش را خاراند.
او کندههای چوبی نداشت وآدم سطح تولید پایه نیز هنوزقلبش به سطح ۵ نرسیده بود.
بنابراین، او فقطمیداد میتوانست از هیزم برایقلبش ترکیب کردن استفاده کند.
«عجلهای نیست.»
فانگ هنگ شانهای بالا انداخت و شروعحال به استفاده از ۱۰ تکه هیزم برایبدهیهایش ترکیب و ساخت یک تخته چوبی کرد.
پس از یک دقیقه پرآدم شدن نوار پیشرفت، فانگ هنگقلبش یک تخته چوبی دریافت کرد.
[نکته: شما تولید تخته چوبی را به پایان رساندید، امتیازات تجربه تولید پایه شما +۱.]
«این خیلی کند نیست؟»
نه تنها ساخت ابزارهمسایه زمان میبرد، بلکه امتیازات انرژیگرفتگی بازیکن را نیز مصرف میکرد.
امتیازات انرژی بازیکن در هر روزگرفتگی محدود بود و تنها راه برایحال بازیابی سریع امتیازات انرژی او، خوابیدن بود.
«چرا چند نفر رو استخدام نکنم تا توتلخی تولید کمکم کنن؟ از لیائو بوفان میپرسم. بهمیکنم نظر میرسه درک خوبی به عنوان یه ابزارساز داره.»
در حالی که فانگ هنگبهش داشت با خودش حرف میزد،شدن در کابین دوباره باز شد.
یک کلون زامبی دستور فانگ هنگ را به پایان رساندهقلبش بود. به کابین برگشت، به سمت فانگ هنگ رفت و موادیبرای را که در کولهپشتیاش بود، یکییکی روی آن «تپه» تلنبار کرد.
فانگ هنگ در مواجهه با این گروه از زامبیهادیگه که هوشمند نبودند، چارهای نداشت جز اینکه به آن دستوربدهیهایش دهد مواد را در گوشهای از کابین روی هم بریزد.
تازه آن موقع بودگوشی که زامبی تلوتلوخوران بهتلخی سمت دیگری حرکت کرد.
«زامبیها تو همه چی خوبن، اما زیاد باهوش نیستن... هر چی باشه سطح مهارتشون به سطح SSS ارتقا پیدا کرده، پس چرا هنوز اینقدر خنگن؟»
در حین صحبتصمیمی کردن، فانگ هنگ ناگهانبیدلیل به چیزی فکر کرد.
او به یاد آورد که پس از ارتقا،بیخیال کلون زامبی اکنون میتوانست مهارتهای بازیکنان را بهخوردن ارث ببرد. آیا این به این معنی بود که...
امکان نداره!
فانگ هنگ به چیزی فکر کرد. او بااونا هیجان دستهایش را به هم مالید و بهنگاهی زامبی دستور داد تا یک تخته چوبی بسازد.
چشمان زامبی مثل همیشه بیروح بود. بهبیدلیل آرامی به سمت فانگ هنگ رفت ونکن هیزمی را که جلوی او قرار داشت برداشت.
یک نوارآدم پیشرفت طولانی رویدرد سرش ظاهر شد.
«ها! عالیه!»
فانگ هنگقلبش با هیجاندیگه دست زد!
این ابزارساز شروعصمیمی به ساخت تختههایمیداد چوبی کرده بود!
فانگ هنگ همچنان به نوار پیشرفت رویقلبش بدن زامبی خیره ماند تا اینکه زامبیقبلاً ساخت تختههای چوبی را به پایان رساند.
[نکته: کلون زامبی شما ساخت تختههای چوبی را به پایان رسانده است.]
[نکته: شما تخته چوبی۱ به دست آوردید.]
[نکته: امتیازات تجربه مهارت تولید پایه شما +۱.]
«هاهاهاها! این فوقالعادهست!»
فانگ هنگقلبش با صدایدیگه بلند خندید.
نه تنها کلونهایش میتوانستند از مهارتها استفادهبیدلیل کنند، بلکه بدن اصلی او نیز میتوانستنکن امتیازات تجربه را از مهارتها به ارث ببرد!
«پولدار شدم! پولدار شدم!بیدلیل ثروتمند شدم!» او غرقبیخیال در وجد شده بود.
زامبیها به هیچبدهیهایش امتیازات انرژی و امتیازاتلبخند میزان سیری نیاز نداشتند!
تا زمانی که مواد کافی داشت، ده کلون داشتقبلاً که میتوانستند ۲۴ ساعته و در ۷ روز هفتهلبخند کار کنند تا امتیازات تجربه مهارت را جمعآوری کنند!
برای یک لحظه،صمیمی فانگ هنگ احساسمیداد کرد که شکستناپذیر است.
پس از اینکه کمی آرام شد، فانگ هنگ به زامبیها دستور دادحال تا به ساخت تختههای چوبی ادامه دهند. او با خوشحالی به کناریتلخی دوید و شروع به دستهبندی موادی کرد که زامبیها جمعآوری کرده بودند.