چپتر 534: تولید الگوریتمی
0مکالمهی بین افراد اسیرشده، تمامبودند چیزهایی که نیک نیاز داشتمدتها بداند را به او گفته بود.
نیک بعد از آزمایش فرضیهاش، پیشفرارشان از آنکه در گوشهای پنهان شود،کلید بلافاصله دوباره به دود سیاه تبدیل شد.
نمیخواست شانسش را امتحان کند.
«چراغها دستیکمکی روشن میشن،نمیکرد اما راهروها چی؟»
«صدها کیلومتر دویدم و هیچبودند لبهای پیدا نکردم. تازه، خودم همروی تنهایی این مکان رو پیدا نکردم.»
«در آخر، اگه این هزارتو واقعاً صدها یا هزاران کیلومتر وسعت داشت، چقدر احتمال داشتمتأسفانه همینطوری تصادفی به یکی از شش انسان اسیری که اینجان بربخورم؟ اگه هزارتو واقعاً اینقدر بزرگرئیس بود، باید ماهها، اگه نگم سالها، میدویدم تا بتونم یکی از این آدما رو پیدا کنم.»
«این یعنیحال هزارتو دراطلاعات واقع بزرگ نیست.»
«فقط دارهکمکی مدام جابهجانمیکرد و بُر میخوره.»
«هیچ راهروی جدیدیکلید ساخته نمیشه. راهروهای قدیمیاستخراجکننده فقط دارن بازیافت میشن.»
خب که چه؟
با اینکه دانستن این چیزها عالیکلید به نظر میرسید، اما بیشتر استخراجکنندههاباتجربه نمیتوانستند هیچ استفادهای از آن بکنند.
آنها میتوانستند تمام دیوارها راحال بشکنند و بیهدف در هزارتوخروج بدوند، اما باز هم گیر میافتادند.
دانستن اینپراکنده چیزها هیچ کمکیبودند به فرارشان نمیکرد.
با این حال، همینمیافتادند اطلاعات پراکنده کلید خروجحال از این هزارتو بودند.
متأسفانه، فقط یک استخراجکننده بهشدت باتجربهکلید که مدتها روی شبحها تحقیق کرده بود،مدتها میتوانست این سرنخها را کنار هم بگذارد.
خوشبختانه، نیک بیشفرارشان از یک دهههمین رئیس استخراجکنندگان زفیکس بود.
او دقیقاًپراکنده میدانست شبحهاخروج چطور کار میکنند.
تمام اینباز اطلاعات به یککمکی نتیجه ختم میشد.
«این یهحال شبح نیرو نیست.پراکنده ساختمون هم نیست.»
«این هزارتو یه ساختار الگوریتمیهحال که با جابهجا کردن راهروهاش،خروج مدام نقشههای جدیدی تولید میکنه.»
مهمترین سرنخ این بود کهبودند نیک هرگز ندیده بود هیچکداممدتها از راهروها بهطور فعال دستکاری شوند.
اگر شبح فقط راهروها را بهصورت دستی جابهجا میکرد،همین از آنجا که نمیدانست نیک اینجاست، قطعاً وقتی نیکباتجربه نزدیک یکی از آنها بود، آن را حرکت میداد.
اما چنینحال اتفاقی هرگزاطلاعات نیفتاده بود.
این یعنی جابهجایی راهروها بهصورتحال خودکار انجام میشد، اما امکانخروج دستکاری دستی آنها هم وجود داشت.
«هر راهرو باید یه جایی در حال استفاده باشه، امامدتها الگوریتم مدام همهچیز رو به شکل خیلی پیچیده و غیرمنطقیبیش جابهجا میکنه تا آدمهای عادی رو از خروجی دور نگه داره.»
«و اگه کسی بتونه رمز رو بشکنه یا تصادفی به خروجی نزدیک بشه، هزارتوبودند بهصورت دستی جابهجا میشه و پیشرفتشون رو صفر میکنه. در بدترین حالت، شبح میتونه خیلیبیش راحت چراغ رو روشن نکنه و آدما رو مجبور کنه مسیر دیگهای رو انتخاب کنن.»
«این توضیح میده که چرا نفوذ کابوس اینجا کار میکنه. نفوذ کابوس داخل بدنروی یا قلمروی یه شبح کار نمیکنه، اما به نظر میرسه اینجا جواب میده. ایندقیقاً فقط یه معنی میتونه داشته باشه: اینجا نه قلمروی یه شبحه و نه بدنش.»
«کل این هزارتو فقطنمیکرد تجلی یه تواناییه. دارهپراکنده یه فضا خلق میکنه.»
نیک بهپراکنده انتهای یکی ازبودند راهروها نگاه کرد.
«اما این یعنی این فضا کاملاً به شبححال متصل نیست. شبح نمیتونه لمسش رو مثل بدن خودشبهشدت حس کنه. همچنین نمیتونه همزمان به همهجا گوش بده.»
«و از همههمین مهمتر، نمیتونه همیشهکلید به همهجا نگاه کنه.»
«شبح احتمالاً تو هر لحظه فقط میتونه روی یه جاخروج تمرکز کنه، و چون فکر نمیکنه کس دیگهای اینجا باشه، درمیتوانست حالی که دنبال قربانیهای جدید میگرده، حواسش فقط به همون آدماست.»
«این یعنی دنبال من نمیگرده.»
«وقتی آدما دنبال دشمناشون میگردن، معمولاً روینمیکرد سینهی خودشون رو نمیگردن. اونا بیش از حدمتأسفانه درگیر نگاه کردن به اطراف و دوردستها هستن.»
«فقط باید بدون اینکهاطلاعات کسی متوجه بشه، رمزبودند رو بشکنم. بعدش میزنم بیرون.»
نیک به سمت دری کهحال به سالن بزرگ ختم میشد برگشتبودند و به یکی از گوشهها رفت.
سپس، مقدار بسیار کمی ازبودند مه خود را آنجا گذاشت وروی آن را از بدنش جدا کرد.
نیک کمی از زفیکس خود رافرارشان از دست داد و لکهی خونکلید بسیار کوچکی در گوشهی دیوار ظاهر شد.
خوشبختانه، سرعت بازیابی زفیکس نیک بهطرزکلید دیوانهواری بالا بود و در عرضباتجربه چند ثانیه همهچیز را بازیابی کرد.
بعد از آن، نیک به انتهایهمین دیگر راهرو رفت و همین کار رااستخراجکننده با یکی از گوشههای آنجا انجام داد.
نیک ظاهرپراکنده لکه راخروج کمی تغییر داد.
لکه آنقدر کوچک بود کهکمکی نیک برای تشخیص شکلش بایداطلاعات حسابی به آن نزدیک میشد.
اگر این هزارتوهمین یک شبح نیرو بود،خروج قطعاً متوجه لکهها میشد.
اما اینکمکی فقط یکنمیکرد تولیدکنندهی الگوریتمی بود.
شبح هم بایدکلید مثل بقیه با چشمانشاستخراجکننده به هزارتو نگاه میکرد.
تنها تفاوت این بود که احتمالاً میتوانستنمیکرد به هر بخشی از هزارتو دسترسی پیدابودند کند، اما هر بار فقط به یک بخش.
تا زمانی که شبح تکتک ذراتکلید غبارِ تمام راهروها را زیر و رومدتها نمیکرد، متوجه این لکههای ریز خون نمیشد.
نیک وارد یکی از تقاطعهاحال شد؛ وسط آن و ورودی تمامبودند راهروهای در دسترسش را علامتگذاری کرد.
بعد از آن، وارد یکی ازمتأسفانه راهروها شد و قبل از برگشتن،شبحها انتهای دیگرش را هم علامت زد.
میخواست بداند کهگیر آیا محیط تغییرفرارشان کرده است یا نه.
وقتی برگشت،حال متوجه چیزاطلاعات عجیبی شد.
راهروی خودشکمکی و تقاطعنمیکرد هنوز دستنخورده بودند.
راهروهایی هم که از داخلبودند راهروی خودش و از طریقمدتها تقاطع دیده میشدند، تغییری نکرده بودند.
اما هر راهرویی که بعدکمکی از ورودش از دید خارجاطلاعات شده بود، تغییر کرده بود.
با اینکه ظاهر راهروهااطلاعات دقیقاً مثل قبل بود، امامتأسفانه لکههای خون غیب شده بودند.
نیک فهمید: «جابهجاییفرارشان بر اساس قطعهمین و وصل شدنِ دیده.»
«حالا سوال اینهکلید که این جابهجاییمتأسفانه چطور پیش میره؟»
نیک قبل از اینکه دوبارهکمکی وارد همان راهروی قبلی بشود،اطلاعات تمام ورودیهای جدید را علامت زد.
وقتی بهحال انتهایش رسید،اطلاعات دوباره برگشت.
و راهروهاکمکی دوباره جابهجانمیکرد شده بودند.
نیک قبل ازکلید تکرار آزمایشش، دوبارهمتأسفانه راهروها را علامت زد.
بعد از بار پنجم، نیک متوجهفرارشان شد یکی از راهروهای اولیه برگشته،کلید در حالی که بقیه هیچ علامتی نداشتند.
«این یعنی هیچ نقشه ثابتی در کار نیست. الگوریتم داره مسیرهابهشدت رو بر اساس ریاضیات میسازه، نه یه الگوی تکرارشونده. تنها چیزیخوشبختانه که ازش مطمئنم اینه که جابهجاییها تصادفی نیستن. یه منطقی پشتشونه.»
نیک بیش ازفرارشان دو ساعت همینهمین آزمایش را تکرار کرد.
و در نهایت،کلید دیگر هیچ راهرویمتأسفانه جدیدی ظاهر نشد.
حداقل شانس ظاهر شدن راهروهای جدید آنقدر کمحال شده بود که نیک بعد از ۲۰ باراستخراجکننده جابهجایی متوالی، حتی یک راهروی جدید هم ندید.
نیک با خودش فکر کرد: «تا الان ۹۷بودند تا راهرو رو علامت زدم. حالا باید بررسی کنمکرده که خود راهروها چطور روی این جابهجاییها تأثیر میذارن.»
نیک برای اولین بارنمیکرد وارد یک راهروی متفاوتپراکنده شد و تا انتهایش رفت.
وقتی به آخرکلید مسیر رسید، متوجهمتأسفانه چیز فوقالعاده جالبی شد.
یکی از لکههای خون خودش.
«این یعنی راهروها هم میچرخن.پراکنده یه خروجی ممکنه بعد از چندبهشدت بار جابهجایی تبدیل به ورودی بشه.»
«این کار رو خیلی راحتتر میکنه،همین چون معنیش اینه که تعداد راهروهامتأسفانه در واقع نصف چیزیه که فکر میکردم.»
در طول دو ساعت بعدی، نیک مداماستخراجکننده از راهروها داخل و خارج میشد وکرده تمام علامتها را به هم ربط میداد.
در نهایت، توانستگیر در مجموع ۵۳فرارشان راهروی متفاوت را بشمارد.
«حالا بایدحال تقاطعها و پلههاپراکنده رو بررسی کنم.»
نیک چند ساعت دیگر همحال به پرسه زدن در راهروهاخروج و تقاطعهای مختلف ادامه داد.
به لطف ذهن قدرتمندش، میتوانستبودند تمام راهروها، پلهها و تقاطعهایمدتها مختلف را به خاطر بسپارد.
در پایان، در مجموعمیافتادند به ده تقاطع وحال شش راهپلهی متفاوت رسید.
نیک روی همهی آنها اسمپراکنده گذاشته بود و یک نقشهیاستخراجکننده ذهنی کامل در سرش کشیده بود.
نیک دلش میخواست یکنمیکرد نفس عمیق بکشد، اماپراکنده هنوز در فرم مِهمانندش بود.
«حالا بخشپراکنده سخت ماجراخروج شروع میشه.»
وارد اولینباز راهرو شد وکمکی دوباره بیرون آمد.
این کار را بارها تکرار کردکلید و هر نوع راهرویی که درباتجربه تقاطع ظاهر میشد را به خاطر سپرد.
بعد از آن، همین کارحال را با یک راهروی دیگرخروج اما در همان تقاطع انجام داد.
چیزی که بعد ازخروج آزمایشهای بیشمار به آنبهشدت رسید، اصلاً خبر خوبی نبود.
نیک با خودش فکر کرد:کمکی «هیچ الگوی تکرارشوندهای در کار نیست.پراکنده این دقیقاً مثل عدد پی میمونه.»
«اگه به اندازه کافی ادامه بدم، همون اعدادبودند قبلی دوباره ظاهر میشن، اما ظاهراً همهچیز دوبارهتحقیق به یه حالت تصادفی و بینظم کشیده میشه.»
«ظاهر شدنِ دوبارهیفرارشان همون اعداد، چیزی جزاطلاعات یه تصادف محض نیست.»
«احتمالاً یه مقدار کلی وجود داره که تعیین میکنه کدوممدتها راهروها ظاهر بشن، و راهرویی که من ازش وارد و خارجدهه میشم، به اون مقدار اضافه میکنه و راهروهای جدیدی رو میسازه.»
«اما از اونجایی که الگو تکرارفرارشان نمیشه، خیلی احتمال داره که اینکلید مقادیر به اعداد اول ربط داشته باشن.»
«فکر نمیکنم این مقادیر تا بینهایت بالاخروج برن. بالاخره تو یه نقطهای باید صفرروی بشن و دوباره از اول شروع کنن.»
«ولی آیا این به این معنیهمین نیست که الگو باید بالاخره یهمتأسفانه جایی شروع به تکرار شدن بکنه؟»
«چی میشه اگه چیدمان نهاییبودند راهروها، یه جور هستهی اولیهمدتها برای محاسبهی عددِ شروعِ جدید بسازه؟»
نیک تازه داشت میفهمیدمیافتادند که این کار قرار استهمین چقدر سخت و پیچیده بشود.
«خب، انگار شهر زرشکیاطلاعات باید چند روزی روبودند بدون من سر کنه.»
«فقط امیدوارمکمکی آریا زیادنمیکرد نگران نشه.»
نیک فقطپراکنده دلش میخواستخروج آه بکشد.