چپتر 545: پنج تمدن
0نیک به شهر برگشت.
خیلی چیزها درخرابهها چند ساعت گذشتهدوباره تغییر کرده بود.
بهنوعی، تغییر شهرفقط زرشکی حتی از نابودیعادی آناتومی هم بزرگتر بود.
دریای زرشکی ناپدید شده بود.
کرکس طاعون سرکوب شده بود.
هضم اینمیدهد تغییرات شدید،زیر زمان میبرد.
اولین کاری که نیک بعدماند از برگشتن به شهر کرد،میدید رفتن به سمت فاضلاب بود.
او یکی از ورودیهای زیرزمینبهشدت شهر در داخل ابرسازه را بازهیچ کرد و روی یک بالکن پرید.
اینجا همان جایی بودکشتن که روچرها در گذشتهبالاخره دور هم جمع میشدند.
در مقایسه باخرابهها آن زمان، همهچیزدوباره بهشدت فرق کرده بود.
دیگر خبریمدتی از مهخیره قرمز نبود.
دیگر هیچمیشدند درخشش روشنیهمهچیز وجود نداشت.
بیرونِ ورودی، همهچیزپایین در تاریکی مطلقخرابهها فرو رفته بود.
فاضلاب یکمیدهد بار دیگرزیر تغییر کرده بود.
در ابتدا، اینجا پر ازماند مایعات چندشآور بود و نورمیدید از سوراخهای مختلفی به داخل میتابید.
بعد، بهمیشدند سرزمین سرخ مرگبهشدت تبدیل شده بود.
و حالا، کاملاً تاریک بودمیدهد و بیشترش با آبی تمیزدسترس و زیبا پر شده بود.
همانطور که نیک بهزیر زیرزمین شهر نگاه میکرد، ملغمهایگرفته از احساسات در سینهاش جوشید.
ترس، شگفتی، آرامش.
ترس، چون هنوز حسهمهچیز میکرد نگاه کردن به پایینقرمز او را به کشتن میدهد.
شگفتی، چون خرابهها درکشتن زیر شهر بالاخره دوبارهبالاخره در دسترس قرار گرفته بودند.
آرامش، چون این شگفتیِزیر ساکت و بیحرکت، فضاییقرار از سکون خلق کرده بود.
برای مدتی،مدتی نیک فقط بهماند تاریکی خیره ماند.
یک استخراجکننده عادی فقط یک دیوارفرق سیاه میدید، چون در زیرزمین هیچدرخشش منبع نوری جز همان خروجی وجود نداشت.
با این حال، نیک میتوانستمیدهد همهچیز را طوری ببیند کهدسترس انگار زیر نور خورشید روشن شدهاند.
نیک دریاچهای ظاهراًخرابهها بیانتها از آبدوباره زلال را دید.
درون آب زلال، نیکخیره تعداد باورنکردنیای از خرابههایدیوار تمدنهای مختلف را دید.
آن زمان که دریای زرشکی برای اولین بار طغیان کردهنبود بود، مارکوس بیشترِ کف زیر فاضلاب را نابود کرد تافرو دریای زرشکی را به یک لایه پایینتر از خرابهها بیندازد.
این کار ساختمانهایپایین زیادی را نابود کرد،زیر اما نه همهشان را.
در بالاترین لایه خرابهها،زیر نیک چند ساختمان پراکندهقرار از فلز سیاه را دید.
این ساختمانها همگی رویخیره ساختمانهای متفاوتی از دیگردیوار تمدنها بنا شده بودند.
نیک درحالیکه بهمقایسه ساختمانها نگاه میکرد، بادیگر خود فکر کرد: «رنجکشیدگان.»
ساختمانها از فولادی با کیفیتمیدهد نسبتاً خوب ساخته شده بودنددسترس که با زفیکس پردازش شده بود.
چنین چیزی میتوانست در برابر قدرت یک جانقرار ابتدایی مقاومت کند، اما یک جان پایانی باخلق سلاحی قوی میتوانست این مواد را در هم بشکند.
زیر آنها، ساختمانهاییفقط صاف و بااستخراجکننده روکش کروم قرار داشتند.
فلزات بهکاررفته آنقدر پیشرفتههمهچیز بودند که نیک حتیخبری نمیتوانست آنها را تشخیص دهد.
مطمئن نبود که آیاکشتن ایجس اصلاً میداند چطور بایددوباره چنین چیزهایی ساخت یا نه.
نیک حس نمیکرد زفیکسی از ایندوباره ساختمانها ساطع شود، اما این به آنبیحرکت معنا نبود که با زفیکس پردازش نشدهاند.
کاملاً برعکس.
پردازش زفیکس آنقدر بهطرزهمهچیز باورنکردنیای پیشرفته بود که کاملاًقرمز با فلزات ادغام شده بود.
این موادکردن به شکلکشتن دیوانهواری پیشرفته بودند.
نیک بامیدهد خود فکرزیر کرد: «روشنضمیران.»
بیش از ۹۰فقط درصد آن لایه هنوزعادی دستنخورده باقی مانده بود.
مارکوس فقط چند سوراخ ایجادبهشدت کرده بود، چون این لایه اصلاًهیچ به اندازه لایه رنجکشیدگان شکننده نبود.
شالاپ!
نیک توی آبخرابهها پرید و بهدوباره سمت پایین حرکت کرد.
نیک نیازی به نفس کشیدنماند نداشت، و برای حرکت زیر آبمنبع هم نیازی به شنا کردن نداشت.
او از قبل اصول پروازی را کهدیگر قهرمانها استفاده میکردند میدانست، و حالا دقیقاً ازنداشت همان برای حرکت در زیر آب استفاده میکرد.
نمیتوانست از آن برای پرواز استفاده کند چون تراکمدوباره و سرعت بازیابی زفیکس او به اندازه کافی بالاسکون نبود، اما میتوانست در آب از آن بهره ببرد.
نیک به لایه دوم رفتبالاخره و یکی از دیوارهای کرومکاریشدهبودند یک ساختمان را لمس کرد.
بنگ!
نیک تقریباً بامقایسه تمام قدرتش بهفرق دیوار مشت کوبید.
دیوار شروع بهپایین لرزیدن کرد و آبِزیر اطرافش به ارتعاش درآمد.
با این حال،خرابهها این تنها اتفاقیدوباره بود که افتاد.
نیک با خود فکر کرد: «حتی با تواناییام هم نمیتونم بهراحتی به این دیوار آسیبمیتوانست بزنم. اگه با تیغهام تمام توانم رو به کار بگیرم، شاید بتونم چند تا بریدگی ایجادتمدنهای کنم، اما چند دقیقه طول میکشه تا یه بریدگی کوچیک روی یکی از این دیوارها بندازم.»
باید به یاد داشتهمهچیز که توانایی نیک درخبری همین لحظه فعال بود.
این یعنی اینپایین دیوارها میتوانستند درخرابهها برابر متخصصان مقاومت کنند.
«فکر کردن به اینکه یه شهر کامل از همچین مواد پیشرفتهای ساختهساکت شده دیوانهکنندهست. واقعاً برای روشنضمیران اینقدر راحت بود که موادی تو این سطحسیاه بسازن؟ اینقدر راحت بود که میتونستن ازش برای هر جای تصادفیای استفاده کنن؟»
نیک از دیوار فاصلهخیره گرفت و از میان یکیسیاه از سوراخهای پراکنده شنا کرد.
او خودش رامقایسه در یک لایه کاملاًدیگر جدید از خرابهها یافت.
لایه سوم.
این لایه با بقیه فرق داشت،دوباره چون سازههایی از دو تمدن مختلفساکت را در خود جای داده بود.
ساختمانهای این لایه توسط «بهبودیافتگان» ساخته شدهعادی بودند، اما ستونهای کروماندود زیادی هم وجودحال داشت که لایه «روشنضمیران» را نگه میداشت.
طبیعتاً، آنها این ستونهاهمهچیز را برای تحمل وزنخبری ساختمانهای خودشان ساخته بودند.
در همین حال، ساختمانهای لایهمیدهد سوم شبیه ساختمانهای لایه اولدسترس بودند، اما با کیفیتی کمی بدتر.
کیفیت فولاد تقریباً همردهی فولاد «رنجکشیدگان» بود، اماقرار زفیکسی که برای پردازش این فلزات استفاده شدهخلق بود، عملاً فقط یک لایه روی سطح فلز بود.
یک جان ابتدایی با یکماند سلاح خوب میتوانست با چند ضربهمنبع یکی از این دیوارها را بشکند.
نیک در حالی که یکی از دیوارها را کمی هل دادهیچ و خمش کرد، با خودش فکر کرد: «این نشون میده چرا روشنضمیرانابتدا اون ستونها رو ساختن. این مواد نمیتونن وزن زیادی رو تحمل کنن.»
«بهبودیافتگان همون سطحپایین تکنولوژی رنجکشیدگان رو دارن،زیر اما دستکاری زفیکسشون ضعیفتره.»
سپس، نیکمیدهد به کفزیر زمین نگاه کرد.
بیشتر آن با فلز کروماندود پوشیده شدهعادی بود، اما کف داخل ساختمانها از موادیحال ساخته شده بود که بهبودیافتگان خلق کرده بودند.
«شهر زرشکی بیش از یک قرنه که وجود داره، ونبود ایجس اونو ساخته. مطمئنم ایجس قبلاً این خرابهها رو کاملاًفرو زیر و رو کرده. احتمالاً هیچ چیز باارزشی اینجا نمونده.»
نیک واردکردن یکی ازکشتن ساختمانها شد.
«اما بازممیدهد میخواستم بازیر چشمای خودم ببینم.»
نیک کف یکی ازخیره ساختمانها را شکست و خودشسیاه را در ساختمان دیگری یافت.
در کمال تعجب،مقایسه از قبل در ایندیگر مکان آب وجود داشت.
«یعنی یه جایی توکشتن لایه قبلی، یه سوراخبالاخره به این لایه وجود داره.»
نیک به دیوارهای اینزیر ساختمان نگاه کرد و ابروهایشگرفته از روی تعجب بالا رفت.
با خودشمدتی فکر کرد:خیره «فلز نیست؟»
شناکنان جلومیشدند رفت و دیوارهابهشدت را لمس کرد.
در حالی که دستش روی دیوار کشیده میشد،بالاخره فکر کرد: «سنگ؟ برای اینکه از سنگ باشهبیحرکت زیادی یکدسته. انگار سنگ رو تو این قالب ریختن.»
نیک به آن فشار آورد.
تَرَق!
دیوار فرو ریخت و چند تکهفرق سنگ افتاد که ستون فولادی ضخیمیدرخشش را در زیر دیوار نمایان کرد.
نیک فکر کرد: «فولادی کهمیدهد با سنگ احاطه شده؟ چهدسترس روش عجیبی برای ساختن یه ساختمون.»
«از اون گذشته، اینزیر سنگ اصلاً مقاوم نیست. حتیگرفته یه تازهکار هم میتونه بشکنتش.»
نیک به ستون فولادیخیره ضربه زد و لرزشدیوار آن را حس کرد.
«کیفیت این فولاد فوقالعادهست.همهچیز با زفیکس پردازش نشده، اماقرمز خلوصش بینقص به نظر میرسه.»
نیک بعد از اینکه کمی بهخرابهها دیوار نگاه کرد، از پلهها پایینگرفته شنا کرد و از ساختمان خارج شد.
وقتی از ساختمانخرابهها بیرون آمد، با تعجبدسترس به اطراف نگاه کرد.
نیک فکرمدتی کرد: «هیچخیره ستونی نیست؟»
نیک انتظار داشت ستونهای بیشتری پیدا کنددیگر که لایههای بالایی را نگه داشته باشند،وجود چرا که دیوارها بسیار شکننده به نظر میرسیدند.
با اینکردن حال، هیچکشتن ستونی وجود نداشت.
نیک در حالی که به ساختمانهای اطرافش نگاه میکردگرفته که همگی لایه بالایی را نگه داشته بودند، با خودفقط فکر کرد: «چطور این دیوارها اینهمه وزن رو تحمل میکنن؟»
نیک فکر کرد: «یکخیره بار دیگه، باستانیان ثابتدیوار کردن که عجیبترین تمدن هستن.»
طبیعتاً، اینمیشدند لایه توسط «باستانیان»بهشدت ساخته شده بود.
هنوز هم فکر کردن به اینکه تمدنیزیر بدون دسترسی به زفیکس بتواند به چنینشگفتیِ قدرت باورنکردنیای دست پیدا کند، بسیار عجیب بود.
مواد ضعیف و شکننده بودند.
اما با همین مواد شکننده،ماند باستانیان سلاحهایی ساخته بودند کهمیدید میتوانست قارهها را نابود کند.
غیرقابلباور بود.
نیک در اطراف اینکشتن لایه شنا کرد وبالاخره چند چیز جالب پیدا کرد.
اول از همه،خرابهها زمین از سنگدوباره بود، نه فلز.
دوم اینکه،مدتی نقاط زیادی پرماند از ماسه بود.
نیک معتقد بودمقایسه که اینجا زمانیفرق خاک معمولی بوده است.
شاید زمانی آنجا گیاهانی میروییدند؟
نیک همچنین بقایایخرابهها زنگزدهی ماشینآلات بزرگدوباره مختلفی را دید.
مطمئن نبود اینفقط ماشینها در گذشتهاستخراجکننده چه کاربردی داشتهاند.
نیک بعد از گشتنهمهچیز در ساختمانهای بسیار دیگری،خبری دوباره به خیابانها آمد.
«دقیقاً همونطور که انتظارکشتن میرفت، هیچ چیز باارزشی نمونده.دوباره هرچی که مونده فقط آشغاله.»
با این وجود، نیکزیر باور نداشت که آمدن بهگرفته اینجا اتلاف وقت بوده است.
دیدن معماری هر پنج تمدن که درعادی این مکان جمع شده بودند، چیزهای زیادیحال درباره تمدنها و تفاوتهایشان به نیک آموخت.
نیک در حالی که به اطراف نگاه میکرد، با خود فکر کرد: «بایدروشنی روش دفع زبالههامون رو تغییر بدیم. الان آب تمیزه، و اگه دوباره اینجانور رو به یه فاضلاب چندشآور تبدیل کنیم، دسترسی به این خرابهها دوباره قطع میشه.»
نیک قبل ازپایین رفتن، چند دقیقه دیگرزیر به خرابهها نگاه کرد.