چپتر 536: بیرون
0چراغهای نزدیک اتاق بزرگاتاقِ خاموش شد و جاندهد فوراً به وحشت افتاد.
اما چون نیک از قبل بهدیوار او هشدار داده بود، فقط رویهمینطوری زانوهایش افتاد و از درد فریاد کشید.
تکان نخورد.
شبح متوجه شد که طرفباعث تکان نمیخورد و فهمید کهدستی اوضاع دارد لحظهبهلحظه بدتر میشود.
سازه الگوریتمی برای حبس کردناضافی آدمها در داخل عالی بود،باید اما هیچگونه قابلیت تهاجمی نداشت.
یک جان پایانی، مثل این مرد، بهسرش راحتی میتوانست از آوار شدن چند دیوارجابهجا روی سرش جان سالم به در ببرد.
بدتر از همه،چند شبح نمیتوانست همینطوریسالم راهروها را جابهجا کند.
اگر کسی داخل شکافهای ناشی ازایجاد این جابهجاییها میافتاد، از سازه به بیرونجلو پرت میشد و به دنیای بیرون برمیگشت.
و این جانِوجود لعنتی دقیقاً رویدرون لبه قرار داشت!
اگر شبح هر کدام از آن دوسرش راهرو را جابهجا میکرد، جان به بیرون پرتکند میشد و درست جلوی خود شبح ظاهر میشد!
با این حال، شبحدیوار تسلیم نشد و دوبارههمه روی نیک تمرکز کرد.
اعداد و معادلاتسرریزِ با سرعت ازایجاد ذهن شبح عبور کردند.
راهی وجود داشت تا راهرو و اتاقِ اضافیدهد را درون حلقه جا دهد، اما شبح برایکردنِ این کار باید الگوریتم را از نو مینوشت.
در غیر این صورت، برطرفچند کردنِ خطای سرریزِ یک عدد، فقطنمیتوانست باعث ایجاد سه خطای دیگر میشد.
شبح دید که نیک داردسرش به لبه نزدیک میشود وهمینطوری راهروها را بهصورت دستی جابهجا کرد.
نیک با سرعتی باورنکردنیعدد به جلو میدوید؛ اعداد وبهصورت معادلات در ذهنش جرقه میزدند.
نیک دیگرراهی به مسیرها یااضافی جهتها فکر نمیکرد.
همهچیز به اعداد تبدیل شده بود، وسرش او فقط وارد راهروهایی میشد که آنجابهجا عدد را به مقدار دلخواهش افزایش میدادند.
نیک نمیدانست که دردیوار واقع دارد مستقیم بههمه سمت یک گوشه میدود.
شبح با دیدن اینکه نیک بهایجاد گوشه نزدیک شده، الگوریتم را غیرفعال کردجلو و اتاقها را بهصورت دستی جابهجا کرد.
شبح متوجه شد کهاتاقِ نیک از گوشه دوردهد شده و کمی آرام گرفت.
اما نیک باآوار دیدن یک مارکِدیوار غیرمنتظره، ناگهان متوقف شد.
این با اعداد همخوانی نداشت.
نیک با خودشسرریزِ فکر کرد: «رفتایجاد رو حالت جابهجایی دستی.»
لحظهای بعد، نیک پوزخند زد.
«بردم.»
چرا الگوریتمشدن تا ایندیوار حد مهم بود؟
اصلاً چرا وجود داشت؟
سرعت.
دلیلش سرعت بود.
بنگ!
نیک خودش را به یکباعث دیوار تصادفی کوبید و بادستی شکستن آن، وارد راهروی جدیدی شد.
شبح دوباره مضطرب شد.
بنگ! بنگ! بنگ!
نیک بیهدفشدن به هردیوار طرف یورش میبرد.
گاهی سقف را میشکافت.
گاهی یکیراهی از دیوارهایاتاقِ کناری را میشکست.
هیچ نظممیتوانست و منطقیشدن در کارش نبود.
راهروها وشدن اتاقها مدامدیوار جابهجا میشدند.
حرکت اتاقهاخطای دیگر ظریفعدد و حسابشده نبود.
اگر از بیرون به سازه نگاه میکردی،حلقه فقط شبیه یک قلمروی ناپایدار بود کهصورت با حالتی جنونآمیز مدام تغییر شکل میداد.
اتاقها و راهروهاآوار در جهتهایی کاملاًدیوار بیربط ظاهر میشدند.
ذهن شبح داشت از هم میپاشید؛ همزمانببرد که با تعمیرات هزارتو دستوپنجه نرم میکرد،اگر باید جلوی فرار نیک را هم میگرفت.
صحنهی تلاش شبح برای مهارباعث کردن نیک، شبیه تلاش یک انسانسرعتی معمولی برای گرفتن یک مگس بود.
بنگ!
نیک دیوار دیگری راشدن درهم شکست و لحظهایسالم بعد، برقی در چشمانش درخشید.
همین الان، برایچند کسری از ثانیه حرکتببرد دیوارها را دیده بود.
«رسیدم به لبه!»
بوم!
لحظهای بعد، نوری خیرهکننده ازچند بدن نیک منفجر شد و شبحنمیتوانست برای کسری از ثانیه کور شد.
با این حال، دیده بود کهسالم نیک به کدام سمت میدوید، و خروارهاکند راهرو را در آن مسیر تلنبار کرد.
اما وقتی شبح یک ثانیهباعث بعد بیناییاش را به دستدستی آورد، دیگر اثری از نیک ندید.
بنگ!
صدای انفجار مهیبی درشدن فضایی که شبح درسالم آن قرار داشت، طنینانداز شد.
سپس، نقطه آبیرنگی رادیوار دید که دارد ازهمه سمتِ مخالفِ هزارتو خارج میشود.
این نقشه نیک بود.
او میخواست تا جای ممکناضافی به لبه نزدیک شود تاباید شبح را به وحشت بیندازد.
و بعد،میتوانست در جهتشدن مخالف فرار کند.
تمام راهروهایی که پشت سر نیک بودند، جلویشهمه تلنبار میشدند؛ چون شبح فکر میکرد نیک بلافاصلهشکافهای سعی میکند مسیرش را بشکافد و بیرون برود.
دلیل اینکه گرفتن مگسها تا این حد سختدید بود، این بود که میتوانستند بدون از دست دادنمیزدند سرعت، ناگهان چرخشهای ۹۰ یا حتی ۱۸۰ درجهای بکنند.
چشمان انسان همچنان مسیر پیشبینیشدهی مگسدرون را دنبال میکرد، اما در نهایتمینوشت آن را از دیدرس گم میکرد.
انگار کهمیتوانست مگس یکدفعهشدن غیب میشد.
نقطه آبیرنگی که نشاندهندهی نیکسرش بود بزرگتر شد و لحظهایهمینطوری بعد، به اندازه یک انسان رسید.
نیک نگاهیخطای به محیطعدد جدید اطرافش انداخت.
سازهای ساختهشده ازوجود خطوط آبی، درستدرون پشت سرش قرار داشت.
در مجموع، عرضآوار و ارتفاع این سازهسرش حدود پنج متر بود.
این همان هزارتویی بود کهسرش نیک تا همین چند لحظههمینطوری پیش درونش گیر افتاده بود.
نیک همزمانخطای متوجه چیزعدد دیگری هم شد.
شبح.
روی زمین یک لیسه سهمتریچند بود که مغز یک انسانهمه از قسمت جلوییاش بیرون زده بود.
وقتی نیک آنچند را دید، کمی ازببرد اضطرابش از بین رفت.
زفیکسی که ازسرریزِ خودش ساطع میکردایجاد چندان متراکم نبود.
حدس میزد سطح لیسهاتاقِ چیزی بین ارشد اولیهدهد و ارشد میانی باشد.
و از همهآوار مهمتر، بدنش برایدیوار مبارزه ساخته نشده بود.
بله، بدنش فوقالعاده قدرتمند بود، اماسالم هیچ راهی نداشت که بتواند ازجابهجا این قدرت به شکل مفیدی استفاده کند.
شینگ!
در حالی که نیکاتاقِ به لیسه خیره شده بود،کار تیغههایش از آستینهایش بیرون پریدند.
«تسلیمم.»
صدایی در ذهن نیک پیچید.
طبیعتاً، صدای لیسه بود.
صدا با عجله گفت: «نمیتونماضافی باهات بجنگم. من رو نکش.باید میتونم برات زفیکس تولید کنم.»
نیک یک ثانیه بهشدن لیسه نگاه کرد وسالم بعد به سازه اشاره کرد.
نیک دستور داد:چند «برای آدمهای اونسالم تو نور درست کن.»
لیسه جواب داد: «انجام شد.»
نیک نگاهیراهی انداخت امااتاقِ هیچ تغییری ندید.
برای او، فقط شبیه چندچند نقطه کوچک در یک آشفتگیهمه درهموبرهم از خطوط و دایرهها بود.
نیک دوباره به لیسه نگاهسرش کرد. «با من میای شهر زرشکی.راهروها باید بدونی تولیدکنندهها چطور کار میکنن.»
لیسه جوابخطای داد: «میدونم.عدد اطاعت میکنم.»
نیک در حالی کهاتاقِ به سازه الگوریتمی اشارهدهد میکرد، پرسید: «این قابل جابهجاییه؟»
لیسه جواب داد: «آره.»
نیک با دستوراتی سریع و کوتاه گفت: «روشن نگهش دار. نمیخوام آدمهایجابهجا اون تو رو بندازم توی غار تاریک. تا وقتی داریم میریم سمت سطح،جانِ بذار کار کنه. تو اول برو. اگه دست از پا خطا کنی، میکُشمت.»
لیسه گفت: «فهمیدم.» و بعدباعث در مسیری که به نظردستی تصادفی میآمد شروع به حرکت کرد.
هر دویراهی آنها داخلاتاقِ یک غار بودند.
لیسه خیلی سریع نبود،شدن اما باز هم ازسالم یک انسان معمولی تندتر میرفت.
بعد از حدود ده دقیقه، هرسالم دو به تودهای از صخرهها رسیدندجابهجا که مسیر جلو را مسدود کرده بود.
لیسه گفت: «برای مخفیعدد کردن پناهگاهم یه ریزش سنگبهصورت راه انداختم. سنگها رو بشکن.»
نیک همین کار رااتاقِ کرد و غار جدیدیدهد پشت سنگها نمایان شد.
آن دو به حرکتشان ادامهچند دادند و بعد از چندهمه دقیقه، نیک دوباره نور را دید.
آنها بیرون بودند!
به محض اینکه خارجعدد شدند، نیک دستور داد:دید «سازهت رو غیرفعال کن.»
لیسه جواب داد: «تأیید میشه.»
لحظهای بعد، خطوط آبیشدن لرزیدند و سپس درسالم تمام جهات پخش شدند.
چند نقطه آبی باقی ماندندسرش که به سرعت بزرگ شدههمینطوری و چند انسان را نمایان کردند.
شش نفر باسرریزِ گیجی و شوکایجاد به اطراف نگاه کردند.
چه خبر بود؟!
جان، که قبلاًآوار با نیک صحبتدیوار کرده بود، هیجانزده شد.
یعنی موفق شده بود؟!
لحظهای بعد، مردسرریزِ نیک را دید ودیگر تقریباً نمیتوانست باورش کند.
آنها بیرون آمده بودند!
جان در حالی که مدام دردیوار برابر نیک تعظیم میکرد، فریاد زد:همینطوری «ممنونم! ممنونم! ممنونم! خیلی ازت ممنونم!»
بقیه قبل از اینکهدیوار به نیک نگاه کنند،همه به جان چشم دوختند.
زن کهنهکار پرسید: «چه خبره؟»
نیک با خونسردیوجود گفت: «شما آزادید.درون شبح رو اسیر کردم.»
سپس، آنهامیتوانست به لیسهشدن نگاه کردند.
این همان شبحیچند بود که سالها آنهاببرد را زندانی کرده بود؟
یک شبح نیرو نبود؟
فقط یه لیسه لعنتی بود؟!
نیک با خونسردی چندشدن سرکوبکننده زفیکس بیرون آورد وببرد آنها را دور لیسه بست.
طبیعتاً، لیسهشدن جرئت نکرددیوار مقاومتی نشان دهد.
نیک پس از مهار کردن لیسه،ایجاد دو تا از نیزههایش را درآوردباورنکردنی و آنها را در بدنش فرو کرد.
اصلاً علاقهای نداشتوجود که یک لیسه راحلقه با دستهایش حمل کند.
نیک در حالی که لیسهچند را با نیزههایش نگه داشتههمه بود، نگاهی به آدمها انداخت.
نیک گفت: «شهرچند زرشکی از زمان غیبتببرد شما تغییرات شدیدی کرده.»
نیک به طور خاص به یونیفرم مرد کهنهکار نگاه کرد. «مثلاًسرعتی تو، الان بیکاری، و باید بابتش خوشحال باشی. در واقع، اسیرهمهچیز شدن به دست این لیسه بهترین اتفاقی بود که میتونست برات بیفته.»
مرد که شوکهوجود و گیج شده بود،حلقه به یونیفرمش نگاه کرد.
یونیفرم آناتومی.
نیک گفت: «اگه کاردیوار میخواین، برین مرکز شهر. بهشوننمیتوانست بگین رابط شما رو فرستاده.»
سپس، نیک دورسرریزِ شد و بهایجاد سمت غرب دوید.
بقیه حتی نتوانستندوجود سؤالی بپرسند ودرون نیک رفته بود.
نیک به سمت غربشدن دوید و در کمتر ازببرد یک دقیقه به شهر رسید.
لیسه درشدن طول مسیر هیچسرش حرفی نزده بود.
نیک با آرامشسرریزِ به سمت یکیایجاد از ورودیها رفت.
وقتی نگهبانهاراهی نیک را دیدند،اضافی چشمانشان گشاد شد.
با شوک پرسیدند: «ر-رابط؟»
نیک جواب داد: «آره، برگشتم.» و بعدببرد لیسه را کمی تکان داد. «این یارواگر یه مدتی سرم رو گرم کرده بود.»
«میشه لطفاًخطای به آریا بگینباعث که من برگشتم؟»