---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مکانیک افسانه ای

چپتر 409: ویدئوی نون‌بزن‌به‌سگ • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 409: ویدئوی نون‌بزن‌به‌سگ

0

هان شیائو تماشای ویدئوهای [نون‌بزن‌به‌سگ]‌مردای​ را دوست داشت؛ برایش راهی بود‌سیاه​ تا خستگی درکند و سرگرم شود.

[نون‌بزن‌به‌سگ] در آغازِ هر قسمت همیشه خلاصه‌ای از ماجراهای پیشین ارائه می‌داد که حال‌وهوایی شبیهِ سریال به آن می‌بخشید. قسمتِ سوم در ادامهٔ قسمتِ قبلی بود. این بار، پس‌زمینه‌ای‌رنگارنگ​ که پیشِ روی بازیکنان به نمایش درمی‌آمد بسیار گسترده‌تر بود و نبردهای فضایی، رودِ ستارگان و صحنه‌های پرشمارِ دیگری در آن به چشم می‌خورد. این تصاویر درکِ روشن‌تری از‌فضا​ جزئیاتِ کهکشان به بازیکنان می‌داد. نیروهای بیشتری یکی پس از دیگری واردِ میدان می‌شدند؛ نقره‌ای‌ها از پهنهٔ ستاره‌ایِ دیگر، سه ارتشِ بزرگِ مزدوران، جزیرهٔ اژدهای شناور و گروه‌های دیگر.

ویدئو از زاویهٔ دیدِ سوم‌شخصِ [نون‌بزن‌به‌سگ] ضبط شده بود. ماجرا از استخدامِ نقره‌ای‌ها آغاز می‌شد و تا رسیدن‌مزدوران​ به جزیرهٔ اژدهای شناورِ رنگارنگ و پرخطر، پاتوقِ تیم‌های بزرگِ مزدوران، ادامه می‌یافت. هزاران گونه و تجهیزاتِ عجیب‌وغریب در‌پاتوقِ​ تصویر دیده می‌شد. بینندگان چنان غرقِ تماشا می‌شدند که حسابی به وجد می‌آمدند. بخشِ نظرات پر از حسرت بود.

«هعی، خوش به‌میدان​ حالِ این بازیکن‌های گاد‌ستاره‌ایِ​ که تونستن برن فضا.»

«به‌هرحال قوی‌ان دیگه. یادتون رفت دفعهٔ‌واقعی​ پیش چی شد؟ فقط مردای واقعی می‌تونن‌بیارن​ ۳۰ ثانیه جلوی شبحِ سیاه دووم بیارن.»

«خخخ، فقط بازیکن‌های گادِ کشورِ خودمون رفتن فضا. شنیدم‌دیگر​ باشگاه‌های حرفه‌ایِ کشورهای دیگه حسابی فشار روشونه؛ بازیکناشون هر‌زاویهٔ​ روز دارن بکوب بازی می‌کنن تا فقط مأموریت‌های بیشتری بزنن.»

باشگاه‌ها داشتند برای لیگِ ملی در ۹ ماهِ آینده آماده می‌شدند. این‌نقره‌ای‌ها​ بازیکنانِ حرفه‌ای که با هان شیائو همراه شده بودند، فرصتی بی‌نقص برای‌زاویهٔ​ پیشرفت در اختیار داشتند و همین موضوع فشارِ سنگینی روی بازیکنانِ رقیب می‌آورد.

[نون‌بزن‌به‌سگ] صحنه‌ها را بسیار سرراست تدوین کرده بود. رویدادِ بعدی خیلی زود از راه رسید. گروهِ مزدوران روی هدف قفل کردند و درگیریِ اسکله‌آغاز​ در یک چشم‌به‌هم‌زدن آغاز شد. در این درگیری صدها نفر به جانِ هم افتاده بودند. توانایی‌های بی‌شماری به کار می‌رفت که نورهای رنگارنگ و‌نظرات​ انفجارهایی کرکننده به وجود می‌آورد. گروه‌های دزدانِ دریایی هم‌زمان لیزر شلیک می‌کردند، رزمی‌کاران شاخ‌به‌شاخ به هم می‌کوبیدند و ده‌ها صحنهٔ دیگر در جریان بود.

بینندگان مبهوت مانده بودند. گویی خودشان در میدانِ نبرد حضور داشتند؛‌سیاه​ همچون قایقی در دلِ طوفان، از زاویهٔ دیدِ [نون‌بزن‌به‌سگ] پشتِ سرِ هان‌فشار​ شیائو پیش می‌رفتند و هرچه را سرِ راهشان بود در هم می‌شکستند.

از زاویهٔ دیدِ ویدئو، مخاطبان نبردِ هان شیائو را به روشن‌ترین شکلِ ممکن می‌دیدند. هان شیائو زرهِ مکانیکیِ پیچیده و سیاهی به تن داشت، یک جفت بالِ خفاشیِ توربوی مکانیکی از پشتش‌تیم‌های​ باز شده بود و داسش همچون خدای مرگ از جرقه‌های الکتریکی پوشیده بود. سپس، قطعاتِ سنگین از آسمان فروریختند و با اتصالاتِ مغناطیسی به‌طورِ خودکار روی بدنِ هان شیائو سوار شدند تا‌دفعهٔ​ در یک چشم‌به‌هم‌زدن به حالتِ محاصره درآید. این غولِ ۴ متری با اسکلتِ بیرونیِ مکانیکی، دستش را همچون گویِ آهنی تاب می‌داد و دشمنان را لِه می‌کرد. کسی جلودارِ هان شیائو نبود.

«این تیکه‌های فلزی خیلی‌جزئیاتِ​ خفنن. خدا کنه بتونه‌یکی​ تبدیل بشه و راه بیفته.»

«آخ، این خطوطِ زاویه‌دار‌می‌شدند​ رو ببین! این ساختارِ پیچیده‌ارتشِ​ رو! زیباییِ ماشین یعنی همین!»

«کلاسِ مکانیک فقط قیافه داره؛ پای‌واقعی​ جنگیدن که برسه واقعاً آشغاله. ما رزمی‌کارا‌بیارن​ تو پی‌کی‌های حرفه‌ای رتبهٔ اولیم، نظرتون چیه؟»

«شما رزمی‌کارا کارتون فقط مشت و لگد پروندنه، صفر تا صدش هیچ تکنیکی نمی‌خواد.‌اژدهای​ کجاش حال می‌ده؟ اصلاً نمی‌دونین کلاسِ مکانیک چقدر فاز می‌ده؛ هیجانِ قمارِ نقشهٔ ساخت، حسِ‌رنگارنگ​ افتخارِ ساختنِ یه ماشین بعد از کلی جون‌کندن و جمع کردنِ مواد، لذتِ ترکیبِ سبک‌ها...»

«و بعدش، همون ماشینی که این‌قدر‌نیروهای​ براش زحمت کشیدی، با دو تا‌نقره‌ای‌ها​ مشتِ ما تبدیل به آهن‌پاره می‌شه، هاهاهاها—»

«اوه، چقدرم که ادعات می‌شه. اگه خیلی شاخی، چرا نمی‌ری سراغِ [تیغِ دیوانه]؟ فکر کردی‌گروه‌های​ لقبِ "بهترین رزمی‌کارِ مکانیکیِ چین" رو الکی بهش دادن؟ راستی، ویدئوی بهترین مکانیکِ آمریکای شمالی‌پاتوقِ​ رو تو مسابقات دیدی؟ با اون کمبوهای ماشینیِ پشم‌ریزونش چند تا رزمی‌کار رو مثلِ آب‌خوردن زد...»

«قشنگ گفتی،‌دفعهٔ​ ولی من‌فقط​ اِسپر برمی‌دارم.»

«کلاسِ مکانیک واقعاً‌واردِ​ خیلی خرج داره، هرچقدرم‌پهنهٔ​ پول بریزی پاش کمه...»

«همه‌تون داغونین، با‌روشن‌تری​ طلسم‌هام کاری می‌کنم‌نیروهای​ به غلط‌کردن بیفتین!»

در کنارِ این‌میدان​ کل‌کل‌ها، عده‌ای هم‌پهنهٔ​ بحث‌های منطقی می‌کردند.

«شبحِ سیاه از قبل قوی‌تر‌مردای​ شده. از اول همین‌قدر غول‌شبحِ​ بود، یا یواش‌یواش قوی شد؟»

«بازیکن‌های سیارهٔ‌یکی​ آکوامارین دارن تو‌می‌شدند​ سکوت لبخند می‌زنن.»

«مگه گلکسی تایمز نگفت این‌جور اِن‌پی‌سی‌ها شخصیتِ اصلی‌ان و خیلی هم قوی‌ان؟ به نظرم چون شبحِ سیاه گفت قراره تو سیارهٔ آکوامارین‌گروه‌های​ فاجعه بشه و رفت فضا تا راه‌حل پیدا کنه، قطعاً تو خطِ داستانیِ نسخهٔ بعدیِ سیارهٔ آکوامارین نقشِ مهمی داره! فکرشو بکنین،‌عجیب‌وغریب​ فضا یعنی آینده؛ حتماً یه اتفاقی می‌افته که پامون از سیاره‌ها به فضا باز بشه. ۵۰ سنت شرط می‌بندم که کارِ خودشه.»

«منتظرم این‌واردِ​ تحلیلگرا بدجور‌می‌شدند​ ضایع بشن.»

«نوچ، فرهنگِ‌دفعهٔ​ جزیرهٔ اژدهای‌فقط​ شناور خیلی وحشیانه‌ست.»

در کنارِ این‌واردِ​ بحث‌ها، عده‌ای هم در‌پهنهٔ​ بخشِ نظرات فخرفروشی می‌کردند.

«از یه جایی به بعد، کم‌کم حس پیدا کردم. اولش یه تیکه‌نقره‌ای‌ها​ فلزِ کوچیک بودم، بعد قطعاتِ بیشتری به وجود اومدن. دنیام غرقِ تاریکی‌زاویهٔ​ بود. نمی‌تونستم ببینم، اما حس می‌کردم یه نفر داره بدنم رو می‌سازه.

«با گذشتِ زمان، حواسِ بیشتری پیدا کردم. یه روز، یهو دردی رو‌جزیرهٔ​ حس کردم؛ دردی که کم‌کم ذهنم رو روشن‌تر کرد. بالاخره چشم درآوردم. سعی‌می‌شد​ کردم بازشون کنم و تو زاویهٔ دیدم انبوهی از جریان‌های داده رو دیدم.

«با کنجکاوی پرسیدم: "اینا چیه؟"

«پرتوی گرمی از نور روم افتاد و‌پهنهٔ​ رنگ‌های دنیا جلوی چشمام ظاهر شد. پایین رو‌شناور​ نگاه کردم و یه عنکبوتِ مکانیکیِ کوچیک دیدم.

«با خودم‌درکِ​ فکر کردم:‌جزئیاتِ​ "این بدنِ منه؟"

«این بار، صدای‌میدان​ یه نفر رو‌پهنهٔ​ بالای سرم شنیدم.

«صداش خوشحال‌دفعهٔ​ به نظر می‌رسید:‌مردای​ "بالاخره تموم شد."

«ردِ صدا رو گرفتم و بالا رو نگاه‌ستاره‌ایِ​ کردم. مردی از بالا بهم زل زده بود؛‌گروه‌های​ چشماش پر از عشق بود و لبخند می‌زد.

«من تا اون‌موقع هیچ‌جزئیاتِ​ لبخندی ندیده بودم؛ نگو‌یکی​ چقدر پاک و لطیفه.

«"اون خالقِ منه."

«حسِ پیوندی از تهِ قلبم جوشید،‌واقعی​ اما... من چرا قلب دارم؟ چرا‌دووم​ احساسات دارم؟ من که فقط یه ماشینم!

«تو اینا‌یکی​ رو بهم هدیه‌می‌شدند​ دادی، خالقِ من؟

«مرد دستش رو دراز کرد‌کهکشان​ و بدنم رو نوازش کرد؛‌میدان​ گرماش از زرهِ سردم رد شد.

«نگو حسِ گرما این‌شکلیه.

«خیلی آرامش‌بخش بود.

«بی‌اختیار خودم رو به دستش مالیدم. لبخندی زد و‌دیگر​ گفت: "انگار حواسِ مصنوعی خیلی خوب جواب داده. اعصابِ‌زاویهٔ​ مصنوعی بی‌نقص کار می‌کنن. همم، فعلاً بذاریمش رو حالتِ استندبای."»

«ناگهان بدنم خودبه‌خود صاف ایستاد و دیگر نتوانستم تکان بخورم. در آن لحظه‌پهنهٔ​ فهمیدم. با اینکه حس داشتم، با اینکه می‌توانستم دما را حس کنم، با‌سوم‌شخصِ​ اینکه می‌توانستم درد بکشم... چیزی که واقعاً کنترلم می‌کرد، یک برنامهٔ هوشِ مصنوعی بود.

«من فقط یک ماشینم؛ حتی نمی‌شود‌پهنهٔ​ مرا یک موجودِ زنده حساب کرد. معنای‌اژدهای​ وجودم فقط پیروی از دستوراتِ برنامه‌ریزی‌شده است.

«اما زحمتی که کشیدی به من‌واقعی​ حس داد. این حس‌ها گذاشتند این دنیا‌بیارن​ را حس کنم، زندگی را لمس کنم.

«همین منصفانه است، نه؟

«اشکالی ندارد، حاضرم در‌جزئیاتِ​ این بدن گیر بیفتم‌یکی​ و در سکوت تماشایت کنم.

«ممنون که مرا ساختی.»

«یا خدا،‌دفعهٔ​ یه استاد‌فقط​ پیدا شد!»

«عجب متنِ خفنی بود.»

«استادِ ادبیات، پرتقال می‌خوای؟»

هان شیائو از خواندنِ‌می‌شدند​ این‌جور متن‌ها لذت می‌برد.‌دیگر​ بازیکنان واقعاً خلاقیتِ سرشاری داشتند.

به‌جز این نظراتِ عادی،‌فقط​ بقیه همگی اسپم‌های همیشگیِ‌ثانیه​ طرفدارانِ بازیکنانِ حرفه‌ای بود.

«چهرهٔ جذابِ رئیس‌واردِ​ [لی گه] متعلق به‌پهنهٔ​ کلوپِ هوادارانِ [لی گه]ست!»

«من، [هائو‌درکِ​ تیان]، مخالفم،‌جزئیاتِ​ بیا بجنگیم!»

«وانگِ پیر ([پادشاه دریاسالار])‌می‌شدند​ داره با لبخند به دعوای‌ارتشِ​ شما شرکت‌کننده‌های درجه‌دو نگاه می‌کنه.»

«تیمِ مهندسیِ شبحِ سیاه‌فقط​ برای ساخت‌وساز اومده تو بخشِ‌جلوی​ نظرات. افرادِ متفرقه برن عقب!»

چیزی که انتظارش را نداشت این بود که بازیکنانی هم با نامِ او پیام‌های اسپم‌شناور​ می‌فرستادند. این موضوع چشمانش را برق انداخت. تبدیل شدن به یک میمِ اینترنتی یکی از نشانه‌های‌پاتوقِ​ تبدیل شدن به شخصیتی مشهور بود، برای همین اصلاً توقع نداشت خودش هم طرفدار داشته باشد.

ویدیو همچنان پخش می‌شد و بخشِ نظرات غرق در آشوب بود.‌می‌شدند​ با این حال، وقتی ایمز ظاهر شد، تمامِ این نظراتِ متفاوت‌گروه‌های​ ناپدید شدند و جایشان را به سیلِ خروشانِ نظراتِ تحسین‌آمیز دادند!

ایمز در اسکله ظاهر شد، در حالی که روی تختِ استخوانِ اژدهایش نشسته بود. او پیراهنِ مشکیِ چاک‌داری به‌سوم‌شخصِ​ تن داشت که بخشِ زیادی از پاهای سفید و بلندش را به نمایش می‌گذاشت. زیبا و خوش‌استایل بود و‌تصویر​ هاله‌ای مرموز احاطه‌اش کرده بود. این ویژگی‌ها در کنارِ قدرتِ خیره‌کننده‌اش، جذابیتش را چند برابر می‌کرد. بینندگان دیگر طاقت نیاوردند.

«لعنتی، یه زیبای تمام‌عیاره!»

«همه‌تون برید کنار! می‌خوام‌میدان​ این‌قدر صفحه رو لیس‌ستاره‌ایِ​ بزنم تا منفجر بشه!»

«ایمز، امپراتورِ اژدها، یکی از‌کهکشان​ چهار سوپرِ فرارتبهٔ آ در‌میدان​ حلقهٔ ستاره‌ایِ شکسته. لامصب، خیلی جذابه!»

«زود باشید، یه دستمال به‌نقره‌ای‌ها​ من بدید... اشتباه برداشت نکنید،‌بزرگِ​ می‌خوام خونِ دماغم رو پاک کنم!»

«چقـ... چقدر باجذبه.‌پیش​ من زنم ولی‌واقعی​ بازم اغوا شدم!»

«سریع اسکرین‌شات‌یکی​ بگیرید، می‌خوام‌میدان​ بذارمش والپیپر!»

«حیف که سینه‌هاش تخته...»

«تو چه می‌فهمی؟‌میدان​ همچین زنِ باجذبه‌ای چه‌ستاره‌ایِ​ نیازی به سینه داره!»

«معرفی می‌کنم، این زنِ جدیدمه.»

«همین‌جا اعلام می‌کنم که‌میدان​ گروهِ محافظانِ ایمز در‌ستاره‌ایِ​ همین لحظه تأسیس شد!»

زمانِ حضورِ ایمز طولانی نبود و خیلی زود تمام شد و ویدیو به سراغِ اتفاقاتِ بعدی رفت. ویدیو در جایی به پایان رسید‌ویدئو​ که بازیکنانِ حرفه‌ای در نقشِ اعضای نگهبانانِ اژدها دزدها را دستگیر می‌کردند. پس از آن، تعاملاتِ برخی از بازیکنانِ حرفه‌ای با یکدیگر به‌عنوانِ پشت‌صحنه‌بینندگان​ پخش شد. با این حال، از لحظه‌ای که ایمز ظاهر شده بود، نظرات روی او قفل شده بود و از این حال‌وهوا بیرون نمی‌آمد.

«زمانِ حضورش خیلی کم‌می‌شدند​ بود. می‌خوام بازم پاهای‌دیگر​ بلندش رو تماشا کنم!»

«کی اصلاً می‌خواد‌پیش​ این بازیکن‌های حرفه‌ای‌واقعی​ رو ببینه؟ برید گمشید!»

«من به عقایدم‌واردِ​ خیانت کردم. ایمزِ‌نقره‌ای‌ها​ من رو پس بدید!»

هان شیائو ویدیو را بست. نمی‌دانست بخندد یا گریه کند. زن‌های زیبا همیشه پرطرفدار بودند. به‌هرحال، بیشترِ کسانی که‌جزیرهٔ​ بازی می‌کردند مرد بودند و بازیکنانِ زن بسیار کمیاب بودند. ایمز از ناکجاآباد پیدایش شده بود و محبوبیتش چنان‌تیم‌های​ اوج گرفته بود که تقریباً داشت از محبوبیتی که خودش با آن‌همه زحمت به دست آورده بود، پیشی می‌گرفت.

ایمز قدرتمند و جذاب بود و جایگاهش از بیشترِ افراد بالاتر بود؛ ویژگی‌هایی که‌شناور​ بسیار فریبنده به نظر می‌رسید. شرایطِ او بسیار بهتر از هان شیائو بود. هان‌رنگارنگ​ شیائو هیچ کاری در این باره از دستش برنمی‌آمد و او هم کلافه شده بود.

شخصیت‌های مرد برای اینکه محبوب شوند، باید ویژگیِ منحصربه‌فردی می‌داشتند؛ یا باید شخصیتی عجیب‌وغریب‌خخخ​ می‌بودند، یا یک مردِ واقعی، یا قدرتی بی‌نهایت می‌داشتند. مطمئن بود که از نظرِ‌بکوب​ خوش‌قیافه بودن چیزی کم ندارد، اما در حالِ حاضر بقیهٔ فاکتورهایش به‌اندازهٔ کافی بالا نبود.

به‌هرحال، هرچی ایمز بینِ بازیکن‌ها محبوب‌تر بشه، سودِ بیشتری به من می‌رسه.‌مزدوران​ در حالِ حاضر زیردستِ امپراتورِ اژدهام و تا وقتی بازیکن‌ها این رو‌استخدامِ​ بدونن، می‌تونم تو محبوبیتش شریک بشم و جذابیتِ جناحم رو ببرم بالا.

این موضوع برای هان شیائو فقط یک مزیتِ اضافی بود. طبقِ نقشهٔ اصلی‌اش، حتی بدونِ نفوذِ‌ارتشِ​ ایمز هم می‌توانست کاری کند که شمارِ زیادی از بازیکنانِ سیارهٔ آکوامارین با کمالِ میل به‌می‌شد​ او بپیوندند. با این حال، هرچه نفوذش بیشتر می‌شد، بهتر بود؛ مشکلی با این قضیه نداشت.

دو روزِ دیگه موادی که سفارش دادم می‌رسه. تعدادِ ماشین‌هایی که این دفعه باید بسازم‌گروه‌های​ خیلی زیاده، برای همین احتمالاً باید یه مدتِ طولانی تو تنهایی مشغولِ ساخت‌وساز بشم. بهتره‌پاتوقِ​ اول یه کاری دستِ این بازیکن‌ها بدم که خیلی حوصله‌شون سر نره، وگرنه دردسر درست می‌کنن.

...

[نون‌بزن‌به‌سگ] اخیراً حسابی کلافه بود.

با اینکه قسمتِ سوم به خاطرِ ایمز به سطحِ جدیدی از‌می‌شدند​ محبوبیت رسیده بود، او را معروف کرده بود و طرفدارانِ زیادی‌گروه‌های​ برایش آورده بود، اما برای [نون‌بزن‌به‌سگ] دردسر هم درست کرده بود.

امپراتورِ اژدها بیش از حد محبوب بود. بسیاری از بینندگان پیام‌های خصوصی می‌فرستادند و از او می‌خواستند صحنه‌های بیشتری از ایمز در ویدیوهایش بگنجاند. البته که [نون‌بزن‌به‌سگ] با‌رنگارنگ​ کمالِ میل حاضر بود این کار را بکند. حتی از قبل به محتوای قسمتِ چهارم هم فکر کرده بود. این قسمت قرار بود به قسمتِ سوم متصل شود و‌فضا​ شاملِ پیچ‌وخم‌های بعدی، نجاتِ نقره‌ای‌ها، اضافه‌شدنِ اعضای جدید، تا تعقیب شدن توسطِ ستارهٔ تاریک و در نهایت از راه رسیدنِ امپراتورِ اژدها باشد و حسابی سروصدا به پا کند.

اما مشکل اینجا بود‌فقط​ که او هیچ ویدیویی از‌جلوی​ این بخش ضبط نکرده بود!

وقتی ناوگانِ ستارهٔ تاریک دنبالشان کرده بود، در زمان‌هایی که در سفینه کاری برای انجام دادن نداشت، در‌زاویهٔ​ زیرزمین پنهان شده بود. بنابراین اصلاً فرصتی برای ضبط پیدا نکرده بود و حتی صحنه‌ای را که ایمز ناوگانِ‌تجهیزاتِ​ ستارهٔ تاریک را با خاک یکسان کرد، از دست داده بود. این موضوع باعث شده بود عمیقاً حسرت بخورد.

چنان صحنهٔ باشکوهی بود و آن‌قدر سوژه‌های‌بیشتری​ ناب داشت که ضبط نکردنش واقعاً کوتاهیِ‌ستاره‌ایِ​ بزرگی در انجامِ وظیفه به حساب می‌آمد!

به همین دلیل، اخیراً همیشه اخم‌هایش در‌ستاره‌ایِ​ هم بود. هرچه فکر می‌کرد، نمی‌توانست راهی‌شناور​ برای جبرانِ این بخش از محتوا پیدا کند.

در این هنگام، هان شیائو واردِ سالنِ استراحتِ پایگاه شد و‌سیاه​ نگاهی به اطراف انداخت. بیشترِ بازیکنان آنجا بودند. با دیدنِ ورودِ‌کشورهای​ او، تمامِ نگاه‌ها به سمتش چرخید و از انتظار برق زد.

در چشمِ این بازیکنان، گروهِ مزدورانِ ستارهٔ سیاه جناحی در حالِ رشد‌مزدوران​ بود که آن‌ها می‌توانستند موتورِ محرکِ پیشرفتش باشند. آن‌ها بی‌صبرانه منتظر بودند ببینند‌آغاز​ پس از این مأموریتِ استخدامی، چه آیتم‌هایی در فروشگاهِ اعضای جناح به‌روزرسانی می‌شود.

ناولها | novelha.net