چپتر 43: سویِ عفریته
0«باورنکردنیه!»
لی یا لین از شنیدنِ نقشهٔ بخشِناگهان تحقیقات خشمگین بود، البته بیشتر به اینقدمهایی دلیل که نگرانِ تخفیفِ ۲۰ درصدیاش بود.
لی یائو گفت:کنید «این بازیِ مقاماتِ بالاست.رسید کاری از دستمون برنمیآد.»
لمبرت خنجرهایش را برق انداخت وچارچوبِ با لحنی خنثی پیشنهاد داد: «بهتره رئیسِموهایی بخشِ تحقیقات رو سر به نیست کنیم.»
لی یائو جا خورد.
«عمو! از این حرفها نزن!»
لی یا لین که غرقِ فکر بود، زیرِثانیه لب زمزمه کرد: «خب، اینم یه راهِ حله...»حسابی و لی یائو را تا مرزِ گریه پیش برد.
حتی اگه شماها ازبعد جونتون سیر شدید، منشنیدم هنوز میخوام زنده بمونم!
با اینکه هان شیائو تازه چند روز بود به آنها پیوسته بود، اماحرفش پس از عملیاتِ عنکبوتِ سیاه، این سه نفر او را کاملاً بهعنوانِ همرزمِهمتیمیِ خود پذیرفته بودند. طبیعتاً از شنیدنِ مخمصهای که در آن افتاده بود، دلخور بودند.
لی یائو پرسید:بذاریم «چرا مستقیم نظرِمیکنه خودش رو نپرسیم؟»
لی یا لین اخم کرد وگوش گفت: «آدرسش کاملاً محرمانهست و گوشیشظاهر هم همیشه خاموشه! خدا میدونه کجاست...»
«پس چیکار کنیم؟ چطور میتونیمزنی دست روی دست بذاریم وجدیدتون تماشا کنیم بخشِ تحقیقات اذیتش میکنه؟»
لمبرت ناگهانچطور پرید وسطِدست حرفش: «صبر کنید.»
صدای قدمهایی به گوش رسیداذیتش و چند ثانیه بعد، زنیحرفش در چارچوبِ در ظاهر شد.
«هی، لینصبر لین، شنیدم همتیمیِقدمهایی جدیدتون حسابی دردسرسازه.»
زن موهایی کوتاه داشت و در نوعِ خودش زیبا بود. با ایندردسرسازه حال، صدایش تمسخرآمیز بود. با دستهای گرهکرده به در تکیه داد ونگاهی با نگاهی خصمانه و از بالا به آن سه نفر خیره شد.
پوستِ زن بینهایت روشن و لبهایش به سرخیِ گلبرگهای رز بود. روحیهای عشوهگر داشت و باصدای وجودِ قدِ بلندش، جذبهاش در برابرِ لی یا لین کم نمیآورد. هرچند لی یا لین بیشکداشت زیباتر بود، اما این زن بدونِ تردید بیشتر از او نگاهها را به خود خیره میکرد.
با دیدنِ او، چهرهٔتماشا لی یا لین درپرید دم در هم رفت.
از میانِ دندانهایکنید کلیدشدهاش غرید: «سویِگوش عفریته، دنبالِ دعوا میگردی؟»
دی سورسید سو بابعد طعنه خندید.
«اگه جرئتش رو داری.»
همه میدانستند که دی سو سو و لی یا لین رقبای خونیِ یکدیگرند. کینهٔ میانِ آنها بهثانیه دورانِ کودکیشان برمیگشت، زمانی که هر دو در یک دوجو شاگرد بودند. دی سو سو همیشه در تمامِدستهای آزمونها و مبارزاتشان میدرخشید، اما عملکردِ لی یا لین معمولی بود و همیشه بهراحتی از او شکست میخورد.
حتی تا به امروز هم لی یا لین گاهی به یاد میآورد که چطور دی سو سو با وجودِ تنفرِ متقابلشان، جلوی بقیهحال تظاهر میکرد و با او مهربان بود. همه دی سو سو را تحسین میکردند و به او راهنمایی میدادند، اما گفتوگوهای لی یانمیآورد لین با استادشان همیشه در چند جمله خلاصه میشد و استاد همیشه از او میخواست که دی سو سو را الگوی خودش قرار دهد.
یادآوریِ این خاطرات همیشه حالِ لی یاظاهر لین را میگرفت. استادش عملاً با اوکوتاه مثلِ سگی رهاشده در باران رفتار میکرد.
در نهایت هر دوی آنها به بخش ۱۳ پیوستند، اما تاریخ باز هم تکرار شد. تیمِ دی سو سو همیشه بهتر اززنی تیمِ لی یا لین عمل میکرد و تیمش به تکخالِ عملیاتهای مخفی تبدیل شد. چیزی که لی یا لین بیشتر از همه ازپوستِ آن متنفر بود، این بود که دی سو سو مدام میآمد تا او را مسخره کند و او را «لین لین» صدا میزد!
سلیطه! ما ازبذاریم کِی تا حالامیکنه اینقدر صمیمی شدیم؟
مشخص بود که دی سو سو این کارثانیه را از قصد انجام میدهد. لی یا لینحسابی این را میدانست، اما باز هم روی اعصابش میرفت.
دی سو سو آرام خندید: «هه هه،ظاهر شنیدم یه عضوِ جدید گرفتید، برای همین مخصوصاًداشت اومدم تا ببینمش. کجاست؟ نکنه رفته قایم شده؟»
لی یا لینمیتونیم با سردی جواببذاریم داد: «اینجا نیست. گمشو.»
«انگار الکی اومدم. البته درک میکنم،میکنه آخه الان سرش گرمه و دارهکنید به دستِ بخشِ تحقیقات نابود میشه.»
لی یاصبر لین بهصدای او خیره شد.
«زود باش گمشو!»
دی سو سو لب برچید:روی «چقدر بیرحم. هر چی نباشهناگهان ما دوستای جونجونیِ بچگیِ همیم.»
دی سو سو پیش ازاذیتش آنکه با ناز دور شود،حرفش نگاهی به لی یائو انداخت.
لی یا لین همینطوریش هم کلافه بود، اما وقتی برگشتزنی و دید هوش از سرِ لی یائو پریده، خشمش فورانداشت کرد. ناگهان از جا پرید و یقهٔ لی یائو را چسبید.
فریاد زد: «این زنِ زیبایی کهچارچوبِ درست بغلِ دستت ایستاده کافی نیست؟دردسرسازه چرا داری به اون عفریته نگاه میکنی؟»
لی یائو بهمیتونیم تتهپته افتاد: «امـ... امـ...تماشا اما... بهم لبخند زد...»
لی یا لین با لحنیاذیتش تهدیدآمیز پرسید: «بهتره یه جوابِ درستوحسابیصبر بهم بدی: اون خوشگلتره یا من؟»
به دلایلی، لی یائو باز هم مکثرسید کرد تا فکر کند و بعد جواب داد:جدیدتون «فکر کنم... خواهر سو سو از تو مهربونتره...»
«هومف، لی یائو! فکربعد کنم مغزت به یهشنیدم کم تنظیمات نیاز داره!
سوپلکسِ معکوسِ پلشکنِ بهمنی!»
لمبرت با خونسردی جرعهای ازاذیتش لیوانِ آبش نوشید و گوشیاشحرفش را برداشت تا زنگ بزند.
«یه دکترصبر بفرستید اینجا...صدای ترجیحاً متخصصِ استخوان.»
...
بخشِ تحقیقات انتظارمیتونیم داشت که هان شیائوتماشا درخواستشان را رد کند.
برای مکانیکها،روی نقشههای ساخت مثلِاذیتش شاهرگِ حیاتشان بود.
آنها به نفعِ شخصیِ هان شیائو اهمیتی نمیدادند؛ یا بهتر بود گفت این موضوع کاملاً قابلانتظار بود،دردسرسازه چرا که تندروها از همان ابتدا با او سرِ ناسازگاری داشتند. در چشمِ آنها، فرصت دادن بهبینهایت هان شیائو برای همکاری نشانهای از ضعف بود و او باید از همان اول حبس و کنترل میشد.
از سوی دیگر، محافظهکاران دقیقاً برعکس فکر میکردند. آنها حاضر بودند به هانموهایی شیائو فرصت بدهند، زیرا به نظر میرسید قابلاعتماد است و همکاری میکند. چرابالا باید سرِ یک نقشهٔ ساختِ تجهیزاتِ تازهکارِ ساده، تنش و دشمنی ایجاد میکردند؟
اگر از شکنجه نمیترسید چه؟
بخش ۱۳ پیشتر انواعواقسامِ روشها را روی اعضای دستگیرشدهٔ سازمانِ جوانهصبر امتحان کرده بود، اما شکنجه بهندرت جواب میداد و نُه نفرشنیدم از هر دَه نفر اطلاعاتِ دروغینی میدادند که بهجای سود، ضرر داشت.
گذشته از این،کنید هان شیائو موردیگوش کاملاً استثنایی بود.
به همین دلیل، محافظهکاران نیز از فشاری که تندروها میخواستند به هان شیائو بیاورند، خشمگینداشت بودند. آنها تندروها را مشتی پیرمردِ امل و ازردهخارج میدیدند. زمانه عوض شده بود وروشن استعدادها خواهانِ زیادی داشتند؛ بخش ۱۳ باید قدرِ او را میدانست، نه اینکه تحتِ فشارش بگذارد.
مگر مکانیکهای دیگری هم درروی بخش حضور نداشتند؟ دزدیدنِ دستاوردِ هانپرید شیائو وجههٔ بخش را خراب میکرد.
در چه دورهای زندگی میکردند؟ این حرفها دربارهٔ وفاداری و امثالِ آن فقط باعثِ فراری دادنِ نیروهایثانیه آیندهدار و استعدادهایی میشد که به آنها پناه آورده بودند. نباید فراموش میکردند که شش ملت مقصرِ اصلیِدستهای نابودیِ تمامِ کشورهای دیگر بود! هیچ جای تعجب نداشت اگر این استعدادهای خارجی ناگهان دست به شورش میزدند!
بدبختانه، ازآنجاکه بخش ۱۳ بهشدت بخشبندی شده بود، فقطبعد مقاماتِ عالیرتبه میتوانستند در کارهای بخشِ تحقیقات دخالت کنند، اماکوتاه ظاهراً آنها فعلاً ترجیح میدادند فقط به نظارت ادامه دهند.
بخشِ تحقیقات در ازای چاقوهای جمعشوندهای که مأموران ازهمتیمیِ هان شیائو خریده بودند، مبالغِ هنگفتی پیشنهاد میداد؛ کاریحال که در چشمِ همه حرکتی پست و حقیرانه بود.
ازآنجاکه بیشترِ مأموران از جایگاهِ ویژهٔ هان شیائو خبر نداشتند، زورگوییپرید به یک مکانیکِ عادی را غیرمنطقی میدانستند و تصمیم گرفتند چاقوها راچارچوبِ تحویل ندهند. این کار بهنوعی بیاحترامی به هان شیائو نیز محسوب میشد.
با این حال، هنوزتماشا هم کسانی بودند که بهخاطرِوسطِ پول، چاقویشان را تحویل میدادند.
کورات اولین مأموری بود که با بخشِ تحقیقات معاملهبعد کرد. او ۳۰٬۰۰۰ دلار درخواست کرد؛ یعنی سی برابرموهایی بیشتر از پیشنهادِ اولیه، و بخشِ تحقیقات هم کوتاه آمد.
دلیلِ او ساده بود: این چاقو واقعاً اینقدر میارزید.همتیمیِ در حالی که بیشترِ مأموران به اصولِ اخلاقیشان پایبندحال بودند، کورات به حماقتشان در ازدستدادنِ این فرصت میخندید.
بههرحال فقط یه مکانیکِ سطحپایینه، کی اصلاً اهمیتاذیتش میده؟ اگه واقعاً چاقو رو میخواید، فقط صبرصدای کنید تا بخشِ تحقیقات به تولیدِ انبوه برسوندش.
...
در بخشِ تحقیقات، لوئوصدای شوان و منشیِ ارشدثانیه مشغولِ بررسیِ چاقوی جمعشونده بودند.
«لوئو شوان، میتونی بازتولیدش کنی؟»