---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مکانیک افسانه ای

چپتر 1: تناسخ • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 1: تناسخ

0

«سوژهٔ آزمایشِ شمارهٔ ۲۴. سوژه دو‌باشید​ دقیقه و چهل‌وپنج ثانیه پس از تزریقِ‌نگهبان‌ها​ والکری دوام آورد. زمانِ مرگ: ۴:۲۲ صبح.»

من که تو‌منتقل​ خونه تنها بودم.‌دردِ​ کی داره حرف می‌زنه؟

هان شیائو چشمانش را باز کرد، اما نور چشمش را زد. دیگر خبری از دریچهٔ آشنای کپسولِ واقعیتِ مجازی نبود؛ در عوض، به سقفی سفید خیره شده بود.‌هیلا​ دیوارهای اطرافش نیز سفید بود و فلزِ سرد و سخت را تداعی می‌کرد. انگار مستقیماً از دلِ اثری علمی‌خیالی بیرون آمده بود. اتاق به بخشِ مراقبت‌های ویژه شباهت‌همین‌جا​ داشت. هان شیائو با بالاتنهٔ برهنه روی میزِ فلزیِ سردی دراز کشیده بود و سیم‌های انواع‌واقسامِ دستگاه‌ها به او وصل بود. سرمای میز پشتش را کرخت کرده بود.

هان شیائو دید گروهی با‌چیزی​ روپوش‌های سفید دورش را گرفته‌اند. طوری‌جدیدی​ نگاهش می‌کردند که گویی روح دیده‌اند.

مگه تازه یه‌مشامش​ سفارشِ لِوِل‌زنی نگرفته‌باشید​ بودم؟ اینجا کجاست؟

ناگهان هان شیائو حس کرد حجمِ عظیمی از داده به ذهنش منتقل می‌شود و سرش‌گلکسی​ با دردِ شدیدی تیر کشید. آخرین چیزی که به یاد می‌آورد، پذیرفتنِ یک سفارشِ لِوِل‌زنی‌آزمایش​ بود. داشت در گلکسی شخصیتِ جدیدی می‌ساخت که انگار بوی تخم‌مرغِ سوخته به مشامش رسید...

«زود باشید، به‌ذهنش​ خانم هیلا خبر بدید!‌دردِ​ سوژهٔ آزمایش زنده شده!»

«نگهبان‌ها رو خبر کنید!»

وقتی محققان به تکاپو افتادند، هان شیائو فهمید با اینکه به زبانی ناشناخته‌نگهبان‌ها​ حرف می‌زنند، حرف‌هایشان را می‌فهمد. اصطلاحاتِ «سوژهٔ آزمایش»، «زنده شده» و «نگهبان‌ها» او‌اصطلاحاتِ​ را به وحشت انداخت. خیلی زود صدای قدم‌های شتابانی از بیرون به گوشش رسید.

فرار کنم‌ذهنش​ یا همین‌جا‌می‌شود​ بی‌حرکت بمونم؟

هان شیائو در کسری از ثانیه تصمیمِ اول را گرفت. او آدمی نبود که دست‌روی‌دست بگذارد‌گلکسی​ و منتظر بماند. ناگهان از جا پرید، سیم‌ها را از بدنش جدا کرد و تلوتلوخوران به‌سمتِ‌زنده​ در دوید. محققان تلاشی برای متوقف کردنش نکردند، بلکه شتابان عقب کشیدند تا زیرِ دست‌وپایش نمانند.

بنگ!

راهش را به راهرویی سفید باز کرد،‌خانم​ اما ده‌ها نگهبانِ سیاه‌پوش با باتوم‌های برقی‌کنید​ از هر دو طرف به‌سویش هجوم آوردند.

هان شیائو با دیدنِ نشانِ روی لباسشان‌شدیدی​ نفسش در سینه حبس شد. این نشان‌پذیرفتنِ​ نیمی از یک گیاه را به تصویر می‌کشید.

سازمانِ جوانه تو سیارهٔ‌منتقل​ آکوامارین از نسخهٔ ۱؟‌شدیدی​ مگه اینا نابود نشده بودن؟

ناگهان یکی از نگهبان‌ها باتومِ برقی‌اش را به‌سمتِ هان شیائو تاب داد. او ناخودآگاه‌تخم‌مرغِ​ دستش را برای دفعِ ضربه بالا آورد. جریانِ برق باعث شد تمامِ بدنش از‌وقتی​ درد منقبض شود. حس می‌کرد استخوان‌هایش در حالِ شکافتن است. کلِ بدنش از کار افتاد.

تنظیماتِ درد روی ۱۰۰ درصده؟

تنظیماتِ دردِ گلکسی نهایتاً روی ۴۰٪ محدود می‌شد، زیرا مقادیرِ بالاتر ممکن بود به‌پذیرفتنِ​ اعصابِ بازیکنان آسیب برساند. کپسولِ واقعیتِ مجازی نیز قرار بود برای جلوگیری از این‌خبر​ اتفاق، علائمِ حیاتیِ بازیکن را زیرِ نظر بگیرد، اما ظاهراً اکنون از کار افتاده بود.

فقط هفت سال گذشته و کپسول به مشکل خورده؟ لعنتی!‌کشید​ اون تعمیرکاری که چند روز پیش ۳۰۰ دلار بهش دادم‌بوی​ گفت تا شش ماهِ دیگه آخ نمی‌گه! پولمو پس می‌خوام!

نگهبان‌ها او را از جا کندند‌یاد​ و به اتاقِ کوچکی بردند. سپس او‌بوی​ را در تاریکیِ مطلق تنها حبس کردند.

هان شیائو مچِ دستش را مالید و‌خانم​ از درد چهره در هم کشید. با‌کنید​ ورودِ اطلاعاتِ بیشتر، سرش همچنان تیر می‌کشید.

لحظه‌ای طول کشید تا هان شیائو‌دردِ​ حقایق را کنارِ هم بگذارد و‌یاد​ بفهمد چه بلایی سرش آمده است.

من... به‌داده​ گلکسی تناسخ‌منتقل​ پیدا کردم؟

چشمانش از حیرت گرد شد.

گلکسی یک بازیِ واقعیتِ مجازیِ کاملاً فراگیر بود‌هیلا​ که سرورهایش در سراسرِ جهان فعال بود و در‌تکاپو​ اوجِ خود، نزدیک به ۶۰ میلیون بازیکنِ هم‌زمان داشت.

داستانِ بازی در کیهانی پهناور جریان داشت؛ با نقشه و مناظری که توسطِ جدیدترین نسلِ رایانه‌های کوانتومی به‌صورتِ رویه‌ای تولید می‌شد. مقیاسِ‌مشامش​ دنیای آن عظیم بود و می‌گفتند حتی با یک میلیارد بازیکنِ هم‌زمان نیز روان اجرا می‌شود. سازمان‌ها و شرکت‌های بسیاری وجود داشتند که‌اصطلاحاتِ​ تخصصشان فارم کردنِ طلا و اجرای دانجن‌ها بود. بهترین تجهیزات حتی با قیمت‌های مضحکی تا یک میلیون دلارِ آمریکا هم به فروش می‌رسید.

از آنجا که بازیِ بسیار محبوبی بود، تعادلِ مناسب در آن اهمیتِ بالایی داشت. اگرچه بازیکنانِ پرخرج مزایای خاصی داشتند، اما این‌سوخته​ برتری آن‌قدر ناعادلانه نبود که بازیکنانِ معمولی را ناراضی کند. حفظِ فضای رقابتی و بهبودِ مهارت‌ها از عواملِ کلیدی در تعادلِ بازی‌حرف‌هایشان​ به شمار می‌رفت. گلکسی در این زمینه‌ها عملکردِ خوبی داشت و همین موضوع جذابیتِ آن را به‌عنوانِ یک ورزشِ الکترونیک دوچندان می‌کرد.

گرچه هان شیائو واقعاً از طریقِ این بازی امرارمعاش می‌کرد،‌شخصیتِ​ اما اصطلاحِ «بازیکنِ حرفه‌ای» چندان برازنده‌اش نبود. در عوض، او‌خانم​ یکی از لِوِل‌زن‌های منفور بود و ترجیح می‌داد انفرادی کار کند.

هان شیائو از همان ابتدای انتشار، این بازی را تجربه کرده بود و در طولِ آپدیت‌های متعدد، نامی برای خود‌اینکه​ دست‌وپا کرده بود. در آخرین رده‌بندیِ ۱۰۰ نفرِ برترِ سالانه، او در جایگاهِ ۴۷ قرار گرفت. او قطعاً تواناییِ این‌تصمیمِ​ را داشت که شانسِ خود را در عرصهٔ حرفه‌ای امتحان کند، اما لِوِل‌زنی برایش لذت‌بخش‌ترین بخشِ بازی به شمار می‌رفت.

هان شیائو زمزمه کرد: «سازمانِ جوانه متعلق به‌تیر​ یکی از سیاره‌های تازه‌کاران تو نسخهٔ ۱ گلکسیه؛‌شخصیتِ​ سیارهٔ آکوامارین، همون‌جا که شخصیت‌های جدید رو می‌فرستادن.»

پیش از تناسخِ او، بیش از‌سرش​ یک دهه از فعالیتِ گلکسی می‌گذشت.‌چیزی​ نسخهٔ ۱٫۰ دیگر به تاریخ پیوسته بود.

چهرهٔ هان شیائو در‌آخرین​ هم رفت و گفت: «یعنی‌گلکسی​ تو زمان هم سفر کردم؟»

«این یعنی دیگه‌مشامش​ نمی‌تونم اون ۳۰۰‌باشید​ دلارمو پس بگیرم؟»

هان شیائو سیلیِ محکمی به‌سرش​ خودش زد و گفت: «احمق‌آخرین​ شدم؟ این الان کمترین مشکلِ منه!»

خاطراتش هنوز آشفته بود و نمی‌توانست هیچ‌چیز از زندگیِ اصلی‌اش به یاد بیاورد؛ حتی نامش‌پذیرفتنِ​ را. تنها چیزی که به خاطر می‌آورد، جزئیاتِ مربوط به این دنیا بود؛ مانندِ دورانِ فعلی‌اش.‌آزمایش​ او اکنون در سالِ ۶۸۷ تقویمِ گلکسی قرار داشت؛ یک سال عقب‌تر از خطِ زمانیِ آپدیت‌شده.

در نسخهٔ ۱، سه قدرتِ کیهانی وجود داشتند که صلحی ده‌هزارساله را از زمانِ عصرِ اکتشاف حفظ کرده بودند. این سه قدرت عبارت بودند از فدراسیونِ نور، امپراتوریِ سرخ و‌تکاپو​ کلیسای اسرار. ارتشِ انقلابیِ نقره‌ای هنوز شکل نگرفته بود. مسببِ بلای سوپرها هنوز در سیاره‌ای متروک برای حفظِ جانش می‌جنگید. جهانِ سوسوزن هنوز به وجود نیامده بود. تمدنِ درختِ جهان‌بماند​ هنوز از آن‌سوی مرزها حمله نکرده بود و حلقهٔ ستاره‌ایِ شکسته که سیارهٔ آکوامارین را در خود جای داده بود، هنوز به‌طورِ نامحسوسی در حاشیه‌های کیهانِ کاوش‌شده در حالِ شکوفایی بود.

برای اطمینان از جذاب ماندنِ بازی، گلکسی ایده‌هایی را از پیشگامانِ خود مانندِ وارکرفت وام‌وقتی​ گرفته و پیاده‌سازی کرده بود؛ جایی که هر آپدیتِ نسخه حولِ یک فاجعه یا رویدادی بزرگ‌قدم‌های​ می‌چرخید. اگرچه هان شیائو از بازی لذت می‌برد، اما حالا که به آن تناسخ یافته بود...

«منو از اینجا بیارید بیرون!»

گرچه سازمانِ جوانه در مقایسه با قدرت‌های میان‌ستاره‌ای که در‌کشید​ آپدیت‌های بعدی معرفی می‌شدند مهرهٔ کوچکی به حساب می‌آمد، اما برای‌تخم‌مرغِ​ هان شیائوی فعلی که هیچ قدرتی نداشت، ماجرا تفاوتِ چشمگیری داشت.

«سیارهٔ آکوامارین از روی زمین مدل‌سازی شده و هدفِ سازمانِ‌شخصیتِ​ جوانه هم سرنگونیِ دولتِ این سیاره‌ست. اگه اشتباه نکنم، سوژه‌های‌خانم​ آزمایشِ والکری شست‌وشوی مغزی می‌شن تا گوشتِ دمِ توپ بشن.»

بدنی که اکنون در اختیار داشت، پاک‌سازیِ حافظه را‌خبر​ از سر گذرانده بود. جز کمی دانشِ عمومی، چیزی‌افتادند​ نمانده بود جز خاطراتِ تکه‌وپاره‌ای از اسارت و آزمایش.

انگار حدوداً بیست‌ساله بود و شباهتِ اندکی به چهرهٔ اصلی‌اش داشت. با این حال، وضعیتِ سلامتی‌اش هنوز نامشخص بود.‌بوی​ شنیده بود محققان می‌گفتند والکری به او تزریق شده است؛ یکی از داروهای تغییرِ ژنِ سازمانِ جوانه که برای تقویتِ‌اینکه​ مغز به کار می‌رفت. والکری تنها ۳۰٪ شانسِ بقا داشت، اما این بدن واکنشِ مثبتی به آن نشان داده بود.

ناگهان خطی درخشان‌ذهنش​ از متنی آبی‌رنگ‌سرش​ جلوی چشمانش ظاهر شد.

والکری به شما تزریق شده است!

۱+ استقامت

تواناییِ جدیدی فراگرفتید: تمرکز

تواناییِ جدیدی فراگرفتید: ارادهٔ سطحِ پایین

هان شیائو از‌دردِ​ خوشحالی بال‌درآورد و‌کشید​ گفت: «پنلِ مجازی!»

نام: هان شیائو

نژاد: انسان/کربنی (زرد)

مدل: اِن‌پی‌سی (شمارشِ معکوس تا عرضهٔ نسخهٔ ۱٫۰: ۳۵۸ روز و ۱۱ ساعت و ۰۳ دقیقه)

سطح: ۱

تجربه: ۰

کلاسِ اصلی: ندارد

کلاسِ فرعی: شهروند سطحِ ۱ (۰/۵۰)

ویژگی‌ها: قدرت ۲، چابکی ۲، استقامت ۳، هوش ۳، میستری ۱، جذبه ۲، شانس ۱

امتیازِ آزاد: ۰

انرژی: ۰ (سطحِ ۰)

رتبهٔ انرژی: ۱~۲

رتبه: اف (فانی)

[زباله‌ای با قدرتِ نبردِ ۵؛ هر اِن‌پی‌سی‌ای را از خیابان بیاورید، صد بار با شما زمین را تی می‌کشد! صد بار!]

جان: ۲۳/۳۰ (مجروح)

بنیه: ۳۶/۳۶

توانایی‌ها:

- تمرکز: ۱۰٪+ به سرعتِ یادگیری و ساخت

- ارادهٔ سطحِ پایین: ۳+ مقاومت

مهارت‌ها: ندارد

امتیازِ استعداد: ۰

موهبت‌های کلاسی: ندارد

نفوذ: ۰

اعتبار: ۰

تجهیزات: ندارد

خدا رو‌ذهنش​ شکر که هنوز‌سرش​ پنل رو دارم!

هان شیائو غرقِ در شادی‌می‌شود​ بود، اما خیلی زود به‌کشید​ چند چیزِ غیرعادی پی برد.

اِن‌پی‌سی، نه بازیکن؟ شمارشِ معکوس؟

هان شیائو اخم‌مشامش​ کرد و افکارش‌باشید​ را سروسامان داد.

اول از همه، گرچه نمی‌دانست پنل چطور همراه با او منتقل‌چیزی​ شده است، باید این دنیا را واقعیتِ جدیدش در نظر می‌گرفت؛‌مشامش​ یعنی اگر می‌مرد، نمی‌توانست مثلِ بازی روی زنده شدن حساب کند.

دوم، با وجودِ اینکه اِن‌پی‌سی دسته‌بندی شده بود، هنوز به‌کشید​ پنلِ سیستم دسترسی داشت. این نشان می‌داد که همچنان می‌تواند‌بوی​ مثلِ یک بازیکن ارتقای سطح بگیرد و این خبرِ خوبی بود.

سوم، اگر شمارشِ معکوس شکش را تأیید می‌کرد و‌گلکسی​ واقعاً به پیش از عرضهٔ بازی برگشته بود، آیا‌زود​ معنایش این بود که بازیکنانِ «واقعی» به‌زودی سروکله‌شان پیدا می‌شود؟

در نهایت، و مهم‌تر‌رسید​ از همه، او اکنون‌هیلا​ در خطرِ بزرگی بود!

هان شیائو شاکی بود. مگر کسانی که تناسخ پیدا می‌کردند معمولاً مزایایی مثلِ منابع، همراه، یا... دست‌کم یک دوست‌دخترِ سابق نمی‌گرفتند؟ حداقل باید‌رسید​ در یک جای امن چشم باز می‌کرد! جنگ هنوز شروع نشده بود و او از همین حالا قهرمانی تنها در عمقِ خطوطِ دشمن‌وحشت​ بود. یک لغزشِ کوچک می‌توانست به قیمتِ جانش تمام شود؛ چه‌بسا سر از تالارِ قهرمانان درمی‌آورد... البته اگر چنین جایی در کار بود.

هان شیائو در اینجا فقط‌می‌شود​ یک جان داشت. اگر می‌مرد،‌کشید​ همه‌چیز تمام می‌شد. حیف بود.

بله، هان شیائو فقط حس می‌کرد «حیف» می‌شود. «می‌خوام زنده بمونم!» جریانِ فکریِ عادی‌تری بود. جملاتِ پرطمطراقی‌رسید​ مثلِ «سرنوشتم دستِ آسمان‌ها نیست؛ اگر آسمان‌ها بخواهند نابودم کنند، آسمان‌ها را نابود می‌کنم!» یا «بلعیدنِ هستهٔ‌زبانی​ طلایی برای عبور از مرگ و زندگی»، فقط از دهانِ آدم‌های مبتلا به سندرمِ خودبزرگ‌بینیِ نوجوانی درمی‌آمد.

هان شیائو با ناله گفت: «این‌باشید​ دیگه چه وضعشه، چرا فقط من‌زنده​ مثلِ سورد آرت آنلاین گیر افتادم؟»

با اینکه حواسش تأیید‌می‌شود​ می‌کرد همه‌چیز واقعیت است،‌تیر​ به فکر فرو رفت...

الان دقیقاً چی‌ام؟ یه موجودِ زنده‌ام،‌سرش​ یا فقط یه مشت داده؟ روحم تناسخ‌یاد​ پیدا کرده، یا کلاً ماجرا چیزِ دیگه‌ایه؟

آهی کشید. فکر کنم‌آخرین​ فقط باید با این وضعیت‌گلکسی​ بسازم و قدم‌به‌قدم پیش برم.

مهم‌ترین چیز زنده ماندن بود.

با یک سال زمان تا عرضه، وقتِ‌شدیدی​ کافی برای آماده شدن داشت؛ این تنها سوسوی‌گلکسی​ امیدی بود که می‌توانست به آن چنگ بزند.

دنگ!

ناگهان در باز شد و چند نفر به داخل آمدند. از آنجا که نورِ بیرون به‌مشامش​ داخل می‌تابید، هان شیائو فقط سایه‌شان را می‌دید و نمی‌توانست چهره‌شان را به‌وضوح تشخیص دهد. با‌فهمید​ این حال، از خطوطِ بدنشان پیدا بود که یکی از آن‌ها زنی با اندامی جذاب است.

«وضعیتِ سوژه؟»

زن با صدایی نرم که ته‌مایهٔ بسیار ضعیفی‌تیر​ از خش داشت، با زیردستش حرف زد؛ صدایی‌شخصیتِ​ که یک فنجان قهوهٔ غلیظ را تداعی می‌کرد.

«ظاهراً سوژهٔ‌داده​ آزمایش آرام‌منتقل​ شده است.»

سرپرستِ آزمایش، لین وی شیان، در حالی که‌پذیرفتنِ​ با اشتیاق به هان شیائو خیره شده بود، انگار‌رسید​ به داراییِ ارزشمندی نگاه می‌کند، جوابِ زن را داد.

هان شیائو با‌مشامش​ صدایی گرفته پرسید:‌باشید​ «شماها کی هستید؟»

زن پلکی‌ذهنش​ زد و‌می‌شود​ گفت: «همم؟ فراموشی...؟»

لین وی شیان چشمانش را ریز کرد و‌شدیدی​ جواب داد: «والکری مغز را تحریک می‌کند، برای‌گلکسی​ همین از دست دادنِ حافظه دور از انتظار نیست.»

وقتی چشمانِ هان شیائو‌آخرین​ سرانجام به نور عادت کرد،‌گلکسی​ با دیدنِ زن جا خورد.

زن موهای پرپشت و شرابی‌رنگی داشت که نیمی از چهره‌اش را‌آزمایش​ پوشانده بود و لباسِ یک‌سرهٔ تنگ و مشکی‌رنگی به تن داشت‌ناشناخته​ که اندامِ خوش‌تراشش هر لحظه ممکن بود از آن بیرون بزند.

اجزای صورتش نشان از تبارِ غربی‌اش داشت، اما لطافتِ خاصی هم در آن دیده می‌شد که‌شخصیتِ​ ویژگیِ زنانِ شرقی بود؛ شاید همین رگ‌وریشهٔ ترکیبی بود که چنین زیبایی و جذابیتی به او‌نگهبان‌ها​ بخشیده بود. در دنیایی دیگر، چه‌بسا به‌راحتی او را با یک اهریمنِ مارنمای زیبا اشتباه می‌گرفتند.

اگه دا جی‌ذهنش​ همچین زیبایی‌ای داشت، پس‌دردِ​ پادشاه ژو الکی نمرده!

زنِ موقرمز نگاهی به هان شیائو انداخت و گفت: «من‌شخصیتِ​ هیلا هستم، فرماندهٔ اینجا.» سپس دستش را تکان داد و دستور‌هیلا​ داد: «ازش آزمایشِ خون بگیرید. گزارش را در اسرعِ وقت می‌خواهم.»

دو نگهبان با چهره‌هایی سنگی جلو آمدند تا او‌خبر​ را بیرون بکشند. هیکل‌های درشتشان و اسلحه‌هایی که در دست‌فهمید​ داشتند، هرگونه فکرِ مقاومت را از سرِ هان شیائو پراند.

«مارِ سرخ»، هیلا را شناخت و فهمید اینجا یکی‌کشید​ از سناریوهای قابلِ بازی در سیارهٔ آکوامارین است: آزمایشگاهِ‌می‌ساخت​ والکری، واقع در یکی از پایگاه‌های کلیدیِ سازمانِ جوانه.

در نسخهٔ ۱٫۰، هیلا باسی بود که اشکِ تازه‌کارانِ آکوامارین را درآورده بود.‌یاد​ القابِ زیادی داشت که یکی از آن‌ها «الههٔ مرگ» بود. او در نهایت‌باشید​ به قدرتِ کلاسِ «آسمانی» می‌رسید و در خوشهٔ ستاره‌ایِ کولتون اسم‌ورسمی به هم می‌زد.

هان شیائو در‌کشید​ دل پوزخندِ تلخی زد.‌می‌آورد​ اوضاع حسابی خیط بود!

ناولها | novelha.net