چپتر 8: فرار
0هان شیائو پیش ازبتونم خروج از آزمایشگاهِ لین ویفلج شیان، لباسِ نگهبانها را پوشید.
احتمالاً بقیه خبر داشتند که او را پیشِ لین وی شیان بردهاند، پس تغییرِ لباس ضروری بود. در پایگاه معمولاً باید حواسشنبود را جمعِ چهار نفر میکرد: هیلا، شماره ۱، لین وی شیان و بالتر. حالا که هیلا حضور نداشت، شماره ۱ رفته بودثانیه و لین وی شیان هم دیگر از دور خارج شده بود، فرارش بیدردسر پیش میرفت، به شرطی که به پستِ بالتر نمیخورد.
دروازهٔ اصلیِ پایگاه، دری از فولادِ تقویتشده به ضخامتِ تقریباً یک متر بود. حتی اگر هان شیائو تمامِ موادِ منفجرهٔ اسلحهخانه را بهآنها کار میگرفت، باز هم زورش به باز کردنِ آن نمیرسید. تنها راهِ فرار باز کردنِ قفلش بود و فقط سه نفر کارتِ امنیتیِچند این کار را داشتند. یکی از آنها کسی نبود جز لین وی شیان و طبیعتاً هان شیائو پیشتر کارتش را به جیب زده بود.
با این حال، دروازهٔ اصلی بهشدت محافظتارتباطاتشان میشد و همه دقیقاً میدانستند چهکسانی کارتگزینه دارند؛ پس فرار به این سادگیها هم نبود.
اگر هان شیائو فقط جلوی دروازهٔ اصلی آفتابی میشد، در عرضِ چند ثانیه زیرِامنترین آتشِ سنگین سوراخسوراخ میشد. هر گلوله فقط ۱۰ آسیب به او میرساند، اما رویقرار هم که جمع میشدند، اگر یک ثانیه هم دوام میآورد خیلی شانس آورده بود.
هوم، روشِ بدی برایاسلحهخانه مردن نیست، ولی فکرزورش کنم بتونم نقشهٔ بهتری بکشم.
نقشهٔ هان شیائو این بود که ارتباطاتشان را فلج کند تازورش چند ساعتی زمان بخرد. این امنترین گزینه به شمار میرفت. فعلاًیکی داشت به اتاقِ تنظیمات برمیگشت تا اول بازوی مکانیکی را بردارد.
همین که اتاقِ تنظیمات در دیدرس قرار گرفت، ناگهان کسیساعتی از پهلو به هان شیائو تنه زد. در کمالِ ناباوری،برمیگشت کسی که به او تنه زده بود کسی نبود جز بالتر.
چرا من اینقدر بدشانسم؟
بالتر پرسید: «ازمنفجرهٔ کدوم جوخهای؟ چرامیگرفت تا حالا ندیدمت؟»
هان شیائو سرش راتمامِ پایین انداخت و لبهٔکار کلاهش را پایین کشید.
«تازهواردم. از جوخهٔ بی.»
«چرا نیروی جدید رو به منبهتری خبر ندادن؟ وایسا ببینم، صدات آشناست. سرتوبخرد بیار بالا و صورتت رو نشونم بده.»
هان شیائو متوجه شد دستِ بالتر آرام بهزورش سمتِ کلتش میرود. سه نگهبانِ آن حوالی همکارتِ بو برده بودند که کاسهای زیرِ نیمکاسه است.
حالا باید چیکار کنم؟
اگر هان شیائو همین حالا لو میرفت،ارتباطاتشان بالتر قطعاً نگهبانها را میفرستاد تا بهگزینه لین وی شیان سر بزنند. این یعنی فاجعه.
هان شیائو زمزمه کرد:بتونم «این بد شد... نمیخواستمارتباطاتشان کار به نقشهٔ بی بکشه...»
«چی گفتی؟»
هان شیائو ناگهان سرشتمامِ را بالا آورد و چهرهاشمیگرفت را به بالتر نشان داد.
«همیشه میخواستم اینبتونم رو بهت بگم: بروارتباطاتشان پیش یه روانپزشک، روانی!»
«صفر؟!»
هان شیائو از گیجیاشاسلحهخانه استفاده کرد و چاقویش راکردنِ به سمتِ سینهٔ بالتر کوبید.
از بختِ بد، بالتر باموادِ واکنشی غریزی جاخالی داد و چاقویزورش هان شیائو فقط چانهاش را خراشید.
«شلیک کنید!»
سه نگهبان با دستپاچگی دست به اسلحه بردند. اما بیش از حدزمان به هان شیائو نزدیک بودند و او پیش از آنکه فرصتِ شلیکمکانیکی پیدا کنند، خودش را به آنها رساند. مشتی حوالهٔ صورتِ نزدیکترین نگهبان کرد.
-۴۸!
ضربهٔ مشت نگهبان راتمامِ به عقب پرتاب کردکار و به رفقایش کوبید.
هان شیائو دندانهایش را بهبهتری هم فشرد، چرخید و با تمامِزمان سرعت به سمتِ اتاقِ تنظیمات دوید.
بالتر چانهاش را لمس کرد و چهرهاش در هم رفت. همانطور کهزمان دنبالش میدوید، در فرستندهٔ روی یقهاش فریاد زد: «همهٔ مأمورها گوش کنن!مکانیکی فوراً بیاید اتاقِ تنظیمات تو طبقهٔ دوم! نمونهٔ آزمایشیِ صفر یاغی شده!»
تمامِ نگهبانهاییموادِ که خبر راکار شنیدند، خشکشان زد.
«صفر؟ یاغی شده؟ مطمئنی؟!»
«مگه شستوشوی مغزی نشده بود؟»
«مانوره؟»
«احمقی؟ صدای شلیکها رو نشنیدی؟!»
هان شیائو زیرِ رگبارِ گلولههای بالتر، بهطرزِ عجیبی آرام شد. وقتی مغزش شروع به پردازشِ تمامِ متغیرها و دادههای محیط کرد، دنیاییکی پیشِ رویش بهشکلی حیرتانگیز تغییر کرد. محیطِ اطرافِ هان شیائو به خطوطی سهبعدی تقلیل یافت؛ گویی ذهنش تمامِ زواید را فیلتر میکردآفتابی و همهچیز را برایش شفاف میساخت. او ناخودآگاه واردِ حالتِ ذهنیِ خاصی شده بود که در آن تمامِ عملکردهای مغزش به اوج میرسید.
«۲٫۰ ثانیه تا رسیدن به اتاقِ تنظیمات. ۳٫۷ ثانیهکند تا رسیدنِ بالتر. سه نگهبان تا ۴٫۲ ثانیهٔ دیگهاتاقِ هیچ تهدیدی ندارن. تقریباً ۳۰٫۰ ثانیه تا رسیدنِ نیروی کمکی...»
هان شیائو پیشتر نبردهای بیشماری را پشتِ سر گذاشته بود. با اینکه همهٔبخرد آنها مربوط به دورانِ بازیاش میشد، اما بههرحال تجربه به حساب میآمد. وهمین دقیقاً همین تجربه بود که به او اجازه داد واردِ این حالتِ خاص شود.
برای جاخالی دادنمنفجرهٔ از گلولهها، درمیگرفت مسیری نامنظم دوید.
بالتر با حالتی جنونآمیزتمامِ زمزمه کرد: «جالبه. اسباببازیکار میخواد مقاومت کنه. خودت خواستی!»
بالتر مأمورِ نخبهای با بیش از ۲۰ سال تجربه بود. تواناییِزمان یادگیریِ هان شیائو هر چقدر هم که ترسناک بود، او اساساً فقطمکانیکی ۶ ماه آموزش دیده بود. برای بالتر، نتیجه از قبل مشخص بود.
بهمحض اینکه هان شیائو بهنقشهٔ اتاقِ تنظیمات نزدیک شد، به داخلساعتی پرید و در را قفل کرد.
بالتر که برای خشابگذاریِاسلحهخانه مجدد مکث کرده بود،زورش زیرِ خندهٔ دیوانهواری زد.
«قایم شدنحتی تو یه اتاق؟موادِ گورِ خودتو کندی!»
ناگهان در با چیزی که شبیهِ یک بازوی مکانیکیِکند غولآسا بود و از غیب ظاهر شد، تکهتکه شد.اتاقِ بازو در ادامهٔ مسیرش محکم به سینهٔ بالتر کوبید.
-۹۵!
بالتر به دیوار پرتاب شد. ۴ یا ۵ دندهاش بر اثرِزورش شدتِ ضربه شکست. وقتی بلند شد، یک دهان خون سرفه کرد وآنها با ناباوری به هان شیائو که تازه بیرون آمده بود خیره ماند.
بالتر با شوک به بازوی مکانیکیِ غولآساییارتباطاتشان که در دودِ سیاه پیچیده شده بود خیرهشمار ماند و فریاد زد: «این دیگه چه لامصبیه؟»
سه نگهبان اسلحههایشان را برای شلیک بالا آوردند، امافلج هان شیائو یک قدم سریعتر بود. با دستِ راستشداشت ۷۳-واسپِ ارتقایافتهاش را کشید و دو بار پیاپی شلیک کرد.
با پاداشِ دقتی که از مهارتها و چابکیاش میگرفت،کردنِ تواناییِ تیراندازیِ فعلیِ هان شیائو بهشدت ترسناک بود. هراین گلوله دقیقاً به گلوی یکی از نگهبانان اصابت کرد.
نگهبانِ سوم آتش گشود،تمامِ اما هان شیائو فقطکار بازوی مکانیکی را بالا آورد.
دنگ!
گلوله منحرف شد.
[بازوی مکانیکیِ سبک (چپ)] ۸ دوام از دست داد.
هان شیائوکنم یک بارِنقشهٔ دیگر شلیک کرد.
نگهبان بافکر چهرهای ناباوربتونم روی زانوهایش افتاد.
راهرو غرق در سکوتاسلحهخانه شد. هان شیائو وزورش بالتر روبهروی هم قرار گرفتند.
هان شیائو محاسبه کرد:تمامِ «۳۰ ثانیهٔ دیگه طولکار میکشه تا نزدیکترین نگهبان برسه.»
هان شیائو بازویبتونم مکانیکیاش را بابکشم تمسخر حرکت داد.
«واقعاً دلم میخواد برای تشکر ازبهتری اون ۴۲۰ تا برشی که رومزمان زدی، گلوتو با دستای خالیم خرد کنم.»
بالتر با خشم مقداری خون تف کردباز و خنجری را که در چکمهاش پنهانقفلش کرده بود بیرون کشید و سرد خندید.
«مشتِ محکمی بود، اماتمامِ فکر نکن میتونی با یهمیگرفت تیکه آهنپارهٔ اینجوری شکستم بدی!»
«میبینیم.»
بالتر ناگهان به جلو خیزنقشهٔ برداشت و غرید: «تو ۳۰کند ثانیه میتونم ده بار بکشمت!»
هان شیائوموادِ هم بهاسلحهخانه سمتش هجوم برد.
با برخوردِ چاقوی بالترتمامِ به بازوی مکانیکیِ هانکار شیائو، جرقهها به پرواز درآمد.
در لحظهای که از کنارِ هم گذشتند، بالتر خم شد و با پایش لگدی به زانوی هان شیائو حواله کرد. زمین زدنِ دشمنمکانیکی از پشت، تاکتیکِ بسیار مؤثری بود که هان شیائو از هیلا یاد گرفته بود و از بختِ بدِ بالتر، هان شیائو این حرکتکشید را پیشبینی کرده بود. هان شیائو با واکنشهایی که انگار فراانسانی بود، کلِ بازوی مکانیکی را به عقب چرخاند تا به پای بالتر بکوبد.
پای بالتر برکنم اثرِ ضربه شکست.بهتری او روی زمین افتاد.
-۸۷!
ترازِ قدرتِ بازوی مکانیکی ۳۸ بود. با اضافهشدن به ترازِ قدرتِزمان خودِ هان شیائو، قدرتِ ضربه در سطحِ یک ابرانسانِ رتبهٔ اییبازوی بود. این ضربه اساساً آسیبِ هان شیائو را دو برابر کرده بود.
هان شیائو تخمین میزد که اچپیِ بالتر حداکثر ۳۰۰ باشد.کند با در نظر گرفتنِ آن ضربهٔ مخربِ قبلی، هان شیائو میدانستبرمیگشت که او احتمالاً حالا نصفِ جانش را از دست داده است.
بالتر واقعاً بهشدت ضعیف شده بود. با این حال، دردنمیرسید را تحمل کرد و به حملاتش ادامه داد. اما متأسفانه،آنها حرکاتش کُند شده بود و هان شیائو بهراحتی بازویش را گرفت.
«غیرممکنه... چطور ممکنه من... تو...»
بالتر در حالی که تقلابهتری میکرد خودش را از چنگِ بازویزمان مکانیکی رها کند، با خشم غرید.
ناگهان دنیا پیشِ چشمانش تاریک شد؛ هانبکشم شیائو بازوی مکانیکی را دورِ سرش حلقهامنترین کرد و او را به دیوار کوبید.
تَرَق!
کارِ بالتر تمام شد.
هان شیائو پیکرِ بالترنقشهٔ را که دیگر قابلشناساییفلج نبود، روی دیوار کشید.
«ببخشید، دروغ گفتم. گلوتو خردنقشهٔ نکردم. چرا پا نمیشی تاکند بتونم درستوحسابی این کارو بکنم؟»
بالتر جوابیموادِ نداد، نهاسلحهخانه اینکه اصلاً بتواند.
شما بالتر، معاونِ فرماندهٔ آزمایشگاهِ والکیری را کشتید و ۱٬۵۰۰ تجربه به دست آوردید!