---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مکانیک افسانه ای

چپتر 148: سودِ خالص • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 148: سودِ خالص

0

نون‌بزن‌به‌سگ به گلکسی به چشمِ یک سریالِ ویدیوییِ بالقوه نگاه می‌کرد. از آنجا که اطلاعاتِ آنلاینِ‌بازیکنان​ چندانی درباره‌اش وجود نداشت، با تیزهوشی متوجهِ پتانسیلِ پنهانِ آن شد و تصمیم گرفت سریالی بسازد که‌عوض​ گلکسی را معرفی کند و آموزش دهد. گذشته از این، خودش هم واقعاً از گلکسی خوشش می‌آمد.

طبیعی بود که خیلی‌ها برای یک بازیِ محبوب سریال بسازند.‌نظراتِ​ معمولاً تا زمانی که محتوا جذاب بود، اولین کسی که دست‌حلقه​ به ساختِ سریال می‌زد، به‌راحتی از طریقِ بازی به محبوبیت می‌رسید.

نون‌بزن‌به‌سگ که در دهکدهٔ تازه‌کاران پرسه می‌زد، هنوز نقطهٔ شروعِ سریالش را پیدا نکرده‌برساند​ بود. قسمتِ اولِ یک سریال مهم‌ترین قسمتش بود و او نمی‌خواست سرسری انجامش دهد.‌روی​ عالی می‌شد اگر می‌توانست اطلاعاتِ انحصاری‌ای به دست بیاورد که بازیکنانِ عادی به‌راحتی گیرشان نمی‌آمد.

با پیداشدنِ سروکلهٔ هان‌چرخاند​ شیائو، نون‌بزن‌به‌سگ حس کرد‌توضیحات​ بالاخره فرصتش فرا رسیده است.

از آنجا که شبحِ سیاه موضوعِ داغِ انجمن بود، اگر قسمتِ اولش دربارهٔ او می‌بود،‌افتاده​ افرادِ زیادی به سریالش جذب می‌شدند. چه کسی دربارهٔ این شخصیتِ مرموز و سطح‌بالا کنجکاو‌به‌هرحال​ نبود؟ آن‌وقت می‌توانست سوار بر موجِ محبوبیتِ شبحِ سیاه شود و سریالش را به موفقیت برساند.

نون‌بزن‌به‌سگ که در میانِ جمعیت بود، قابلیتِ فیلم‌برداری‌اش را روشن‌نظراتِ​ کرد، دوربین را سمتِ شبحِ سیاه چرخاند و مشغولِ ضبط‌دورش​ شد. سپس توضیحات و نظراتِ خودش را هم روی فیلم گذاشت.

به خاطرِ اتفاقی که در دهکدهٔ شاخِ بزرگ افتاده بود، بازیکنان دورش حلقه زدند و این کار باعث شد هان شیائو‌سمتِ​ کمی در وقتش صرفه‌جویی کند. هان شیائو با خودش فکر کرد که اصلاً هیچ آیتمی نفروشد. به‌هرحال چیزی هم با خودش‌کمی​ نیاورده بود. در عوض، یکراست فهرستِ مهارت‌هایی را که می‌توانست آموزش دهد، منتشر کرد. تنها خواسته‌اش پنج امتیازِ محبوبیت بود، که یعنی...

می‌خوای کلاست رو‌سمتِ​ عوض کنی؟ پول‌ضبط​ رد کن بیاد!

«شبحِ سیاه هیچی‌مشغولِ​ نمی‌فروشه؟ پس چطور باید‌نظراتِ​ محبوبیتم رو ببرم بالا؟»

«این... یعنی‌روشن​ پولِ مفت‌سمتِ​ بهش بدیم؟»

بازیکنان جا خوردند‌شخصیتِ​ و پچ‌پچ در میانِ‌نبود​ جمعیت به راه افتاد.

هان شیائو خونسرد بود. با خودش فکر کرد از آنجا که بازیکنان همه می‌دانند می‌توانند از طریقِ او ارتقا بگیرند، دیگر نمی‌خواهد‌کار​ مثلِ دهکدهٔ شاخِ بزرگ آن‌قدر به خودش دردسر بدهد. پیشنهادش طوری به نظر می‌رسید که انگار می‌خواهد بازیکنان را سرکیسه کند، اما در‌می‌خوای​ واقعیت، فقط یک معاملهٔ ساده بود: ۲٬۵۰۰ دلارِ آکوامارین در ازای یک فرصت برای ارتقا. معامله می‌کردند یا نه، تصمیم با خودشان بود.

در مقایسه با مسیرِ عادیِ به‌توضیحات​ دست آوردنِ دانش‌های پایه، پرداختِ ۲٬۵۰۰ دلارِ‌شاخِ​ آکوامارین خودش قیمتِ ارزانی به حساب می‌آمد.

در همین حین، دستیارِ بالساس نزدیک شد و با اضطراب آبِ‌روی​ دهانش را قورت داد. با هر قدمی که نزدیک‌تر می‌شد از‌زدند​ ترس می‌لرزید و می‌ترسید بیش از حد به هان شیائو نزدیک شود.

هان شیائو نگاهی‌شخصیتِ​ به او انداخت‌کنجکاو​ و پرسید: «چی شده؟»

دستیار به خودش مسلط شد و‌ضبط​ پرسید: «اهم اهم، ممکن است بپرسم‌گذاشت​ چرا به شهرکِ درهٔ سبز آمده‌اید؟»

هان شیائو پُکی به سیگارش زد‌توضیحات​ و گفت: «فقط دارم از اینجا رد‌شاخِ​ می‌شوم. نگران نباشید، نیامده‌ام دردسر درست کنم.»

دستیار نفسِ راحتی کشید و گفت: «آه، آلومرا به‌توضیحات​ شما خوشامد می‌گوید. بالساس مایل است شما را به‌افتاده​ داخلِ شهر دعوت کند تا از شما پذیرایی کند.»

«نه، ممنون، همین‌جا می‌مانم.»

هان شیائو پیشنهاد را رد کرد، چرا که اگر واردِ شهرک می‌شد، ارتباط با بازیکنان‌شاخِ​ برایش دشوار می‌شد. از آنجا که کسی جرئت نداشت روی حرفش حرف بزند، به‌محضِ اینکه‌آیتمی​ تجربه‌اش را می‌گرفت از آنجا می‌رفت. به همین دلیل، هیچ توجهی به بالساس نشان نداد.

«خـ... خیلی خب...» دستیار در حالی که قلبش تندتند می‌زد و عرقِ سرد می‌ریخت، با‌افتاده​ عجله از آنجا دور شد. به نظر می‌رسید این آدمکشِ افسانه‌ای هاله‌ای ترسناک از خودش ساطع‌چیزی​ می‌کند. با اینکه هان شیائو فقط بی‌حرکت ایستاده بود، دستیار از ترس قالبِ تهی کرده بود.

به‌خصوص چشمانش؛ مثلِ چشمانِ گرگ‌های وحشی‌ای بود که‌سپس​ در جنگلی تاریک پرسه می‌زنند. آدم فقط با خیره‌شدن‌بزرگ​ به چشمانِ هان شیائو مو به تنش سیخ می‌شد.

این یکی از اثرهای داشتنِ آوازهٔ جهانی‌نبود​ بود. هنگامِ برخورد با برخی نیروهای خاص،‌برساند​ ممکن بود اثرهای اضافه‌ای هم در کار باشد.

وقتی دستیار به‌سمتِ​ داخلِ دهکده برگشت،‌ضبط​ بالساس پرسید: «چه گفت؟»

دستیار هم‌چرخاند​ تمامِ ماجرا را‌سپس​ موبه‌مو تعریف کرد.

بالساس اخم کرد و به فکر فرو رفت: «فقط‌توضیحات​ داشت رد می‌شد؟» او شک کرد که شاید سرّوسرّی‌افتاده​ میانِ شبحِ سیاه و پناهندگانِ بیرونِ دهکده در کار باشد.

پس از کمی تأمل، دستور داد: «بگو یک نفر شبحِ سیاه را زیرِ نظر‌برساند​ بگیرد و اگر چیزِ عجیبی دید به من گزارش دهد. همچنین، برو و از‌روی​ پناهندگانِ بیرونِ دهکده کمی اطلاعات بگیر. فکر می‌کنم شبحِ سیاه به خاطرِ آن‌ها اینجاست.»

از سوی دیگر، همهٔ بازیکنان شاهدِ‌ضبط​ گفت‌وگوی هان شیائو و دستیارِ بالساس‌گذاشت​ بودند. سؤالی ذهنِ جمعیت را درگیر کرد.

همه به لطفِ حسگرهایشان توانسته بودند‌توضیحات​ نامِ شبحِ سیاه را ببینند، اما‌اتفاقی​ دستیارِ بالساس از کجا او را می‌شناخت؟

نکند شبحِ سیاه‌دوربین​ شخصیتِ بسیار مشهوری‌مشغولِ​ در این سیاره بود؟

بازیکنان هنوز در تلاش بودند تا ساختار، پیشینه و توازنِ قدرت‌محبوبیتِ​ در سیارهٔ آکوامارین را درک کنند. آن‌ها فقط از طریقِ نقشه‌ها‌چرخاند​ نگاهی گذرا به این دنیا انداخته بودند که اصلاً فایده‌ای نداشت.

ناگهان همه‌دوربین​ دربارهٔ پیشینهٔ شبحِ‌مشغولِ​ سیاه کنجکاو شدند.

کشفِ داستانِ سیاره و امکانِ‌سپس​ مشارکت در آن، از لذت‌های‌گذاشت​ اصلیِ این بازی به شمار می‌رفت.

[نون‌بزن‌به‌سگ] تمامِ حواسش را روی ضبطِ ماجرا گذاشت. هیجانش را پنهان کرد؛‌فیلم​ غریزه‌اش می‌گفت این قطعاً بهترین سوژه برای ویدیو است. اطلاعاتِ انحصاری و‌باعث​ هویتِ شبحِ سیاه می‌توانست مقدمه‌ای عالی برای معرفیِ پیشینهٔ این سیاره باشد.

...

در حالی که هان شیائو در‌ضبط​ شهرکِ درهٔ سبز سودِ کلانی به‌گذاشت​ جیب می‌زد، اوضاعِ جهان بی‌سروصدا تغییر می‌کرد.

استاردراگون، هسلا، افرا، اوردینا، تسئوس و ریلن؛ عملیاتِ‌روی​ پاکسازیِ شش ملت علیه سازمانِ جوانه به پایان‌بازیکنان​ رسیده بود و پیامدهای آن رفته‌رفته آشکار می‌شد.

شش ملت تا به حال فقط سه کنفرانس برگزار کرده بودند.‌روی​ اولینِ آن‌ها پس از جنگِ گذشته برگزار شد، زمانی که شش‌زدند​ ملت تازه شکل گرفته و سرزمین‌ها را میانِ خود تقسیم کرده بودند.

دومین کنفرانس دو ماه پس از جنگ برگزار شد. آلودگیِ ناشی از‌شود​ جنگ شرایطِ زندگی را به خطر انداخته بود. از آنجا که این معضل‌سپس​ کلِ سیاره را تهدید می‌کرد، همهٔ ملت‌ها گردِ هم آمدند تا چاره‌ای بیندیشند.

سومین بار پنج سال پس از جنگ‌سپس​ بود که در آن به مسائلِ امنیتی‌اتفاقی​ و دفاعی در برابرِ جنگ‌سالارانِ آواره پرداختند.

شش ملتِ حاکم بر آکوامارین رابطهٔ چندان گرمی‌روی​ با هم نداشتند. اگر پای یک بحرانِ جهانی‌بازیکنان​ در میان نبود، محال بود با یکدیگر همکاری کنند.

امروز چهارمین کنفرانسِ شش ملت در حالِ برگزاری‌سپس​ بود. موضوعِ جلسه به گامِ بعدی در برابرِ‌شاخِ​ سازمانِ جوانه و تصمیم‌گیری برای آغازِ جنگ اختصاص داشت.

این کنفرانس به صورتِ ارتباطِ‌سطح‌بالا​ تصویری برگزار می‌شد و رهبرانِ هر‌محبوبیتِ​ شش ملت در آن حضور داشتند.

در یکی از اتاق‌های کنفرانس در برجِ استاردراگون، درِ فلزی‌روی​ قفل بود و رهبرِ استاردراگون پشتِ میز نشسته بود. روبه‌رویش نمایشگرِ‌زدند​ بزرگی قرار داشت که تصویرِ پنج رهبرِ دیگر را نشان می‌داد.

گوشهٔ اتاق پر از جمعیت بود. همهٔ آن‌ها از‌فیلم​ مقاماتِ ارشدِ نظامی بودند و گو هوی نیز در‌حلقه​ میانشان حضور داشت. از شروعِ جلسه دو ساعت می‌گذشت.

«خب، همه تصمیمشان را گرفته‌اند؟»

لحنِ رهبرِ اوردینا کاملاً‌مرموز​ بی‌احساس بود و هیچ‌کس‌آن‌وقت​ نمی‌توانست موضعش را حدس بزند.

رهبرِ تسئوس با قاطعیت ایستاد و‌ضبط​ گفت: «من، ریلن و استاردراگون موافقِ‌گذاشت​ اعزامِ نیرو هستیم. هسلا و افرا مخالف‌اند.»

رهبرِ اوردینا دو ثانیه‌ضبط​ تأمل کرد و گفت:‌روی​ «من رأیِ ممتنع می‌دهم.»

این واکنش‌روشن​ برای هیچ‌کس دور‌چرخاند​ از انتظار نبود.

گو هوی که گوشه‌ای ایستاده بود، خونسردیش را حفظ کرد. دو رأیِ موافق، دو رأیِ مخالف و یک رأیِ ممتنع. از قبل انتظارِ چنین نتیجه‌ای‌سپس​ را داشت. تسئوس و ریلن جنگ‌طلب‌ترین کشورها بودند و استاردراگون هم کینهٔ عمیقی از سازمانِ جوانه به دل داشت، پس محال بود این فرصت را از‌چیزی​ دست بدهند. هسلا و افرا حاضر نبودند بودجه‌شان را خرجِ جنگ کنند. اوردینا هم که مثلِ همیشه آب‌زیرکاه‌ترینشان بود و فقط به منافعِ خودش فکر می‌کرد.

رهبرانِ شش ملت یک ساعتِ دیگر بحث کردند و‌نظراتِ​ مسیرشان را مشخص ساختند. در نهایت مقرر شد که‌بازیکنان​ تصمیم‌گیریِ نهایی بر عهدهٔ نیروهای نظامیِ هر کشور باشد.

نمایشگر تاریک‌چرخاند​ شد؛ جلسهٔ سه‌ساعته‌سپس​ رسماً پایان یافت.

مقاماتِ ارشد که گوشه‌ای ایستاده بودند، در بهت فرو رفتند. در این کنفرانس تصویب شد که شش ملت عملیاتِ نظامیِ گسترده‌ای‌حلقه​ را آغاز کنند؛ عملیاتی مشابهِ جنگِ بزرگِ گذشته که توازنِ سیاسی را زیرورو کرده بود. شش ملت دوشادوشِ یکدیگر پیشروی می‌کردند،‌خواسته‌اش​ از شش جبهه به سرزمینِ اصلیِ آندره‌آ یورش می‌بردند و در نهایت، سازمانِ جوانه را برای همیشه با خاک یکسان می‌کردند.

جنگ در راه بود!

ناولها | novelha.net