چپتر 175: جستوجو در منطقهٔ ممنوعه
0در آن سوی منطقهٔ ممنوعه، هان شیائو به مقصدش رسید.حیاتی هوا بوی پوسیدگی میداد و رگههایی از سم در آنشعاع حس میشد. آثارِ جهش روی گیاهانِ زمین هم به چشم میخورد.
منطقهٔ اسپاون یهخفگی کم زیادی بزرگه.مقداری نمیدونم پادشاهِ جانور کجاست.
هان شیائو چمدانِ فلزی را زمین گذاشت، بازش کرد و زرهِ مکانیکیِ افعی را پوشید. نمایشگرِ هولوگرامی قابلیتِ بزرگنمایی داشت و دادههای جمعآوریشدهکنترلِ از چندین ماژولِ اسکن را ترکیب میکرد تا اطلاعاتِ دقیقتری از محیطِ اطراف بدهد. راداری هم در گوشهٔ بالا و سمتِ چپِ صفحه بودمیماند که میتوانست هرگونه علائمِ حیاتی را در شعاعِ ۵۰۰ متری تشخیص دهد. با افزایشِ خروجیِ قدرت، این شعاع تا ۱٬۵۰۰ متر هم ارتقا مییافت.
ماژولِ اسکن قابلیتهای کاربردیِ زیادی داشت؛ هم میتوانست دادههای بهدستآمده از علائمخفگی و ردپاهای کوچکِ روی زمین را برای یافتنِ منشأ آنها تحلیل کند، وگرفته هم دادههای ناشناخته را برای بررسیهای بعدی در پایگاهِ داده به ثبت برساند.
دستگاهِ تصفیه بوی پوسیدگیِ هوا را گرفت. هان شیائو صدایحیاتی نفسکشیدنِ خودش را داخلِ زره میشنید و به لطفِ ترموستات،شعاع به جای احساسِ خفگی، کاملاً در آن احساسِ راحتی میکرد.
مقداری سلاحِ گرم و نارنجک بامقداری خود آورده بود که همگی در محفظههامحفظهها و ریلهای شلیکِ زره جا گرفته بودند.
هان شیائو کمی تکان خورد تا با قلقِ کنترلِ زرهِنارنجک مکانیکی آشنا شود، سپس به داخلِ منطقه پرید و باتکان هر قدم نزدیک به ده متر را پشتِ سر گذاشت.
زره در حالتِ آمادهبهکار بود و چونمیشنید مصرفش از تولیدِ کورهٔ واکنشِ مینی بونفایرراحتی کمتر بود، سطحِ انرژی همیشه پُر میماند.
رادار پیوسته کار میکرد. اگر موجودی با علائمِ حیاتیِ قوی پیدا میشد، احتمالمتری داشت همان پادشاهِ جانور باشد و از آنجا که گونهٔ پادشاهِ جانور تصادفیکاربردیِ تعیین میشد، حتی هان شیائو هم نمیدانست قرار است با چه جانوری روبهرو شود.
پس از ۵ دقیقه دویدن، حدود ۱۲ علامتِ حیاتی روی رادار ظاهر شد. با فرمانِ صوتیِ هان شیائو به زره، تصویرِ صفحهٔکنترلِ هولوگرامی مثلِ دوربینِ تکتیرانداز زوم کرد. حالتِ کنترلیِ فعلی فاقدِ اتصالِ اعصاب بود و برای عملکردهای مختلفش فقط از کنترلِ صوتی بهره میبرد.پُر تراشهٔ هوشمند قابلیتِ تشخیصِ صدا داشت و میتوانست فرمانهای سادهٔ هان شیائو را تحلیل کند؛ هیچکسِ دیگری قادر به استفاده از زره نبود.
در فاصلهٔ چندصد متری، گروهی متشکل از بیش از ۱۰ موجودِ زرافهمانند با خارهایمحفظهها استخوانیِ ترسناک پرسه میزدند که بهوضوح نشان میداد جانورانی اهلی نیستند. چندتایی از بزرگترهامنطقه گردن کشیدند و به موقعیتِ هان شیائو نگاه کردند؛ انگار متوجهِ حضورش شده بودند.
حالتِ مخفیکاری.
استتارِ نوری فعال شد و نمای بیرونیِ زرهِ مکانیکیعلائمِ همچون آفتابپرست به رنگِ محیطِ اطراف درآمد. شکافهای زرهقدرت نیز بسته شد تا هیچ بویی به بیرون درز نکند.
موجوداتِ زرافهمانند سرشان را به اطرافمقداری تکان دادند اما نتوانستند او را پیدامحفظهها کنند، پس دوباره سرِ جایشان دراز کشیدند.
اگر سطحِ دشمن بهاندازهٔ کافی بالا بود، میتوانستند دستِ استتار راخود بخوانند، اما این جانوران بهوضوح با آن سطح فاصلهٔ زیادی داشتند.قلقِ هان شیائو به مسیرش ادامه داد و به دنبالِ هدفش گشت.
دو ساعت گذشت و هان شیائو تا آن لحظه دهها گیاه و جانورِ جهشیافته را اسکنسلاحِ کرده بود که همگی در پایگاهِ داده به ثبت رسیدند. همچنین با چند جانور در سطوحمکانیکی و علائمِ حیاتیِ مختلف مبارزه کرد تا قدرتِ تقریبیِ هر سطح از علائمِ حیاتی را بسنجد.
جانورانی با بالاترین سطح که به پستشمیتوانست خوردند، دستهای از جانورانِ گرگمانند در سطحِتشخیص ۴۲ بودند که هدفِ او محسوب نمیشدند.
خورشید غروب کرد و باراحتی پیچیدنِ صدای زوزه در منطقهٔ ممنوعه،آورده شب چهرهٔ خطرناکتری به خود گرفت.
اگر هان شیائو زرهِ مکانیکیاش را نداشت، شب برای او هم خطرناک میشد، امامحفظهها قابلیتِ مخفیکاریِ افعی در تاریکیِ شب قدرتِ بیشتری میگرفت. زره تمامِ صدا و بوی اوپرید را حبس میکرد و او را به اندازهٔ یک تکهسنگ از دید پنهان نگه میداشت.
هنوز هدف رو پیدا نکردم.
هان شیائو با این فکر، کنارِ صخرهٔ بزرگی نشست و همانطور که حالتِ نقاب را روی دیدِخروجیِ در شب تنظیم میکرد، گلولهها را در خشاب جا زد. احتمالِ اسپاون شدنِ پادشاهِ جانور در قلبِآنها منطقه، یعنی خرابههای لا پاتر، بیشتر بود، زیرا هرچه به مرکز نزدیکتر میشد، تراکمِ جانوران هم بالاتر میرفت.
با یک فرمانِ صوتی، زرهِ اطرافِ ساقِ پای هان شیائو باز شد. درونِ آن فضایشلیکِ کوچکی بود که ردیابهای عنکبوتی را در خود جای میداد. آنها را فعال کرد ونزدیک به سمتِ مرکزِ منطقه فرستاد. تصاویری که این ردیابها میگرفتند، روی نقابش به نمایش درآمد.
ردیابهای عنکبوتی حرکتی لرزان اما نسبتاً سریع داشتند.سلاحِ طولی نکشید که هان شیائو توانست وضعیتِ منطقهٔشلیکِ مرکزی را ببیند؛ جانورانِ درنده در آنجا موج میزد.
ناگهان تصویرِ کاوشگرِ عنکبوتیِ شمارهٔ ۱ کمی لرزید وترموستات صدای برخوردِ بلندی از دور به گوش رسید. سپس جانورانخود در تصویر ظاهر شدند که همگی به یک سمت میدویدند.
کاوشگرِ عنکبوتیِ شمارهٔ ۱ از یک گرازِ موبلند بالا رفت و در همان مسیر حرکت کرد. دو ابرانسان که برای نجاتِ جانشان از دستِ جانوران فرارکاربردیِ میکردند، در میدانِ دید ظاهر شدند. یکی از آنها اِسپری بود که میتوانست امواجِ شوکِ سفیدی از دستانش شلیک کند. این امواج بسیار قدرتمند بود و جانورانیمیشنید را که نزدیک میشدند، پیاپی به عقب میراند. با این حال، صدای آن جانورانِ بیشتری را جذب میکرد. چرخهٔ باطلی بود که فقط اوضاع را وخیمتر میکرد.
کسای دیگهای هم واردِ اینراحتی منطقهٔ ممنوعه شدن؟ هان شیائوخود با تعجب ابرو بالا انداخت.
درست در لحظهٔ بعد، شیرِ سفیدی با پنج متر ارتفاع وخود بیش از ده متر طول ظاهر شد. بقیهٔ جانوران با وحشتقلقِ از سرِ راهش کنار رفتند و آنهایی که نرفتند، همگی کشته شدند.
چشمانِ هان شیائو برقیخودش زد. پادشاهِ جانور بهلطفِ احتمالِ زیاد همین موجود بود.
…
یانگ دیان و ند با تمامِ توان میدویدند، تانارنجک جایی که حس میکردند ریههایشان میسوزد. بیش از صد جانورِتکان جهشیافته همراه با یک شیرِ سفیدِ عظیمالجثه سایهبهسایه تعقیبشان میکردند.
یانگ دیان دندانهایش را از خشم بهمقداری هم فشرد و گفت: «همهش تقصیرِ قدرتِمحفظهها توئه. صداش اینهمه جانور رو کشوند اینجا!»
ند موجِ شوکِ دیگری شلیک کرد و چند جانور را که خیلی نزدیک شده بودندمقداری به عقب راند و گفت: «خفه شو! اگه بیاحتیاطیِ تو نبود، میتونستیم اون گلهٔ گرگهاقلقِ رو دور بزنیم! بس کن این غر زدن و حرفهای مفت رو، الان باید چیکار کنیم؟»
یانگ دیان در حالِ دویدن لپتاپش را بیرون آورد تاحیاتی نقشه را چک کند و گفت: «داریم به مرکزِ منطقه نزدیک۱٬۵۰۰ میشیم. اونجا بهشدت خطرناکه، باید همین الان مسیرمون رو عوض کنیم!»
شتابزده تغییرِ مسیر دادند. جانوران از نزدیک در تعقیبشان بودند و شیرِ سفیدِ عظیمالجثه پیشتازِ گلهگرفته بود. امواجِ شوکِ ند تنها میتوانست حرکتِ شیر را برای یک ثانیه متوقف کند و حتی یکآمادهبهکار قدم هم او را به عقب نمیراند. ند غرق در عرق شده بود؛ انرژیاش داشت ته میکشید.
این بار صخرهای در مسیرشان ظاهر شد. روی زمینگرم شکافی وجود داشت که فقط یک انسان در آن جاکمی میگرفت و برای ورود به آن باید از پهلو میرفتند.
«زود باش! برو توشخودش قایم شو!» از خوشحالیلطفِ در پوستِ خود نمیگنجیدند.
ناگهان ند متوجه شد سایهٔ بزرگی زیرِ پایش با سرعت در حالِ گسترش است. با تعجب برگشتخروجیِ و دید شیرِ سفید به سمتش خیز برداشته و پنجههایش را مستقیم به پایین میکوبد. بادِ ناشیآنها از قدرتِ خالصِ جانور بهقدری شدید بود که ند بهسختی میتوانست چشمانش را باز کند یا نفس بکشد.
یانگ دیان ند را به کناری هل داد و فریادخود زد: «تو اول برو!» سپس در حالی که شعلههای آبی دورِقلقِ بازویش پیچیده بود، مشتش را به سمتِ پنجهٔ شیر روانه کرد.
او یک رزمیکار بود و بدنی بسیار قویتر از ندنارنجک داشت و میتوانست آسیبِ بیشتری را تحمل کند، از اینتکان رو مطمئن بود مهارِ این یک حمله برایش دردسری نخواهد داشت.
مشت وصدای پنجه بهخودش هم برخورد کردند.
صدای خرد شدنِ استخوانها بهوضوح به گوش رسید. بازوی یانگ دیان شکست۵۰۰ و چند دندهاش نیز تنها بر اثرِ شدتِ ضربه در هم شکست.مییافت خون از دهانش فواره زد و مثلِ یک قلوهسنگ به هوا پرتاب شد.
ند بیدرنگ او را به داخلِ شکافِ زمین کشید. درست درآورده لحظهٔ بعد، پنجههای شیر روی شکاف فرود آمد و سنگها راکنترلِ پودر کرد. چیزی نمانده بود... چیزی نمانده بود که کشته شوند.
صورتِ یانگ دیان از شدتِ درد در هم رفت و گفت:خود «عجب قدرتِ خالصی!» رزمیکارِ قدرتمندی مثلِ او تنها با یک ضربهقلقِ بهشدت مجروح شده بود. قدرتِ این شیر در مخیلهاش هم نمیگنجید.
ند از او هم وحشتزدهتر بود. او به قدرتِترموستات یانگ دیان واقف بود، اما حتی او هم نتوانستهنارنجک بود در برابرِ یک ضربهٔ شیرِ سفید مقاومت کند.
احتمالاً اینبالا بار جانِ سالمصفحه به در نمیبردند.
جانوران بیرونِ شکاف را محاصره کردهمقداری بودند و آنها برای زنده ماندن چارهایمحفظهها جز پناه گرفتن در این سوراخ نداشتند.
خوشبختانه جانوران فعلاً نمیتوانستند وارد شوند. آنها مدام ورودی رانارنجک چنگ میزدند و سعی میکردند شکاف را بازتر کنند. باتکان هر صدای کشیده شدنِ پنجهها روی سنگ، ضربانِ قلبشان تندتر میشد.
یانگ دیان باند و پماد درآورد تا زخمهایش را ببندد. آنچه در انتظارشان بود، چهبسا نبردی تا پای جان باشد. از اینمحفظهها رو باید در سریعترین زمانِ ممکن خودش را ترمیم میکرد. ند نیز تلاش میکرد تا جای ممکن انرژیاش را بازیابی کند، حتیمصرفش اگر به قیمتِ آسیبهای جدیتر در آینده تمام میشد. تنها آرزویشان این بود که از این مهلکه جانِ سالم به در ببرند.
ناگهان جانورانِ بیرون به هم فشرده شدند و به سمتِ هم هجوم بردند. شیرِتشخیص سفید غرشِ بلندی سر داد و به جانِ بقیهٔ جانوران افتاد. بقیهٔ جانوران نیزعلائم به جانِ هم افتادند. خون همهجا فواره میزد و صدای غرش لحظهای قطع نمیشد.