چپتر 3: صفر
0هان شیائو را به صندلیِ فلزی بسته بودندهوش و چشمانش با گیرههایی بهزور باز مانده بود. روبهرویشناموفق نمایشگری سیاه با دو بلندگو در اطرافش قرار داشت.
اصلاً نمیتوانست تکان بخورد.
«این فرایند چقدر طول میکشد؟»
«دوازده ساعت.»
هیلا پیش از آنکهندارد با چند سرباز برود،هوش دستور داد: «همینجا مراقبش باش.»
لین وی شیان دستگاه را به کار انداخت و نمایشگر روشن شد. انواعواقسامِ اشکال و الگوهای هندسی روی آن ظاهر شدخون که پیوسته تغییر شکل میداد. رنگهای تند و پرشتاب و موسیقیِ گوشخراش و متغیر، برای هان شیائو بهشدت آزاردهنده بود. با اینکهمزیتش بدجوری دلش میخواست چشمانش را ببندد، کاری از دستش برنمیآمد. طولی نکشید که چشمانش به کاسهای از خون و تورم تبدیل شد.
اَه! چقدر عذابآوره!
این روشی ابتدایی برای شستوشوی مغزی بود. منطقش این بودبرای که افکارِ سوژه را در هم بشکنند و مغزش رابرنمیآمد بمباران کنند تا راحتتر بتوانند پیامهایشان را به خوردش بدهند.
با این حال، مزیتش این بود که آسیبِهوش دائمی به مغز نمیرساند؛ نکتهای که هم هان شیائوناموفق و هم لین وی شیان از آن رضایت داشتند.
چهرهٔ مسخشده و بیمارگونهٔ لین وی شیانبرای خونِ هان شیائو را به جوش آورد.ببندد حس میکرد دستکمی از خوکِ درونِ کشتارگاه ندارد.
هان شیائو دو تاظاهر از امتیازهای آزادش رامیداد به ویژگیِ هوش اختصاص داد.
تحتِ شستوشوی مغزی قرار دارید (سطحِ پایین)
هوشِ شما: ۷
مقاومتِ شما: ۳
شستوشوی مغزی ناموفق بود
بیدرنگ عذابِجوش هان شیائومیکرد فروکش کرد.
...
پس از پایانِ آن دوازده ساعت،آورد تمامِ بدنِ هان شیائو درد میکردندارد و رطوبتی در چشمانش نمانده بود.
هیلا سروقت برگشت. رئیس وظیفهٔ شستوشوی مغزیِجوش هان شیائو را به او سپرده بود، پسامتیازهای باید مطمئن میشد که همهچیز بینقص پیش میرود.
غلوزنجیرِ هان شیائو را باز کرد و کبودیهای روی دستوپایشامتیازهای نمایان شد. با اینکه هان شیائو هنوز درد میکشید، برایشما حفظِ نقشش همچنان با نگاهی تهی به نمایشگر خیره ماند.
هیلا ناگهان به جلو خم شد و صورتش را در چند سانتیمتریِشما صورتِ او قرار داد. نفسِ گرمش به لبهای هان شیائو میخورد، امانمانده او آنقدر نگرانِ مخمصهاش بود که حواسش به این چیزها پرت نشود.
بوی عطر در بینیاش پیچیدجوش و قلقلکش داد. با زحمتِدرونِ فراوان توانست جلوی عطسهاش را بگیرد.
هیلا با صداییچهرهٔ ملایم و خوابآورخونِ پرسید: «تو کی هستی؟»
هان شیائو تصمیم گرفتمیکرد بهجای جواب دادن، فقطکشتارگاه صورتش را کمی تکان دهد.
با اینکه هان شیائو هیچوقت بازیگرِاختصاص خوبی نبود، اما درآوردنِ ادای احمقهاشما هم کارِ چندان سختی به حساب نمیآمد.
ناگهان هیلا شروع کرد به زمزمه در گوشش. همانطور که موهای هیلا گلویامتیازهای هان شیائو را قلقلک میداد، از چاکِ یقهاش دو کوهستانِ برفی در تیررسِبیدرنگ نگاهِ هان شیائو قرار گرفت. با ذکر و دعایی دلش را قرص کرد.
میانِ کوههاداشتند درهای است،مسخشده خالی و پوچ.
بر فرازِهندسی دریاها جزیرهای است،پیوسته راستقامت چون درخت.
من که بالای صدمیکرد تا از این کدوها دیدهام،ندارد محاله گولِ طعمهت رو بخورم!
«از امروز به بعد، نامِ تو صفر است. سازمانِ جوانه خانهٔ تو، کشورِ تو و همهچیزِ توست. تا ابدپایانِ به سازمان وفادار میمانی و برای رسیدن به اهدافش میجنگی. نه چیزی را از سازمان پنهان میکنی و نه هرگزدستوپایش خیانت میکنی. دستورات را موبهمو اجرا میکنی و هر زمان که لازم شد، جانت را فدای هدفی بزرگتر خواهی کرد!»
لین ویمسخشده شیان دیوانهوارخونِ زیرِ خنده زد.
و اضافه کرد: «زندگیِ توبیمارگونهٔ متعلق به سازمان است. هردستکمی دستوری که بدهند، بیچونوچرا اجرا میکنی.»
هیلا دوبارهجوش پرسید: «تومیکرد کی هستی؟»
هان شیائو میدانست که اینهوش بار باید جواب بدهد. باپایین این حال، بیدرنگ واکنشی نشان نداد.
هیلا با اخمبیمارگونهٔ به لین ویآورد شیان چشمغره رفت.
«من دقیقاً طبقِچهرهٔ دستورالعمل پیش رفتم!خونِ تقصیرِ من نیست که—»
ناگهان هانجوش شیائو بهمیکرد حرف آمد:
«من... صفر... هستم...»
برقی درمسخشده چشمانِ لینخونِ وی شیان درخشید.
«پروژهٔ والکری قدرتِ یادگیریِ صفر راخونِ تقویت کرده. اما ظاهراً بهعنوانِ عارضهٔدرونِ جانبی، به قدرتِ تکلمش آسیب زده.»
هیلا رفتارِ پیشینِ صفر رادستکمی در ذهن مرور کرد. واقعاً همآزادش واکنشهای کُندی به محیط نشان میداد.
«انگار اینامتیازهای آزمایش آنقدرهاویژگیِ هم بینقص نبوده.»
«اشتباه میکنی. این خودِخونِ کمال است! او اصلاًدستکمی به احساسات نیازی ندارد.»
«...ببرش تا ریکاوریچهرهٔ بشه. من بهخونِ رئیس گزارش میدم.»
فعلاً جام امنه!
هان شیائو بالاخره توانست نفسِ راحتی بکشد. خودشدارید نقشه کشیده بود که در طولِ فرایند، خودشعذابِ را کُندذهن نشان دهد تا گاردشان را پایین بیاورند.
با اینکه جای خیلی ایدهآلی تناسخآورد پیدا نکردم، ولی حداقل از نظرِندارد زمانی وضعم اونقدرها هم بد نیست.
آزمایشِ والکری در واقع نمونهٔ اولیهٔخونِ پروژهٔ اَبَرسربازی بود که بعدها برای تضمینِکشتارگاه وفاداریِ سوژهها، در بدنشان ریزتراشه کار میگذاشتند.
تناسخ در آن دوره خیلیدستکمی مکافاتِ بدتری داشت؛ چون هرامتیازهای لحظه اراده میکردند، میتوانستند منفجرش کنند.
حداقل تو اینآزادش یه مورد الههٔاختصاص شانس بهم رو کرده!
...
هیلا رویداشتند یک خطِمسخشده رمزنگاریشده تماس گرفت.
«رئیس، اوضاع تثبیت شده.»
«شستوشوی مغزی کامل شد؟»
صدای مردمسخشده خشن وخونِ دورگه بود.
«خودم روی روندِ کارمسخشده نظارت داشتم. مشکلی نبود.آورد برای صفر چه برنامهای دارید؟»
«هدفِ پروژهٔ والکیری تربیتِمیکرد سرباز است، پس آموزشِکشتارگاه او را شروع کنید.»
«حالِ خواهرم چطور است؟»
مرد هشدار داد: «معامله را فراموش نکن. مندستکمی فقط اجازه دادم هر دو ماه یک بارهوش به دیدنش بروی. پایت را از گلیمت درازتر نکن.»
هیلا مشتهایش را گره کرد.
...
فضای داخلیِ آزمایشگاهِ زیرزمینیِ والکیریهوش تقریباً یکپارچه سفید بود. نگهبانانپایین مدام در محوطه گشت میزدند.
پس از یک شب استراحت، هانآورد شیائو را به میدانِ تمرینِ دورافتادهایندارد بردند که هیلا در آنجا منتظرش بود.
گرچه دقیقاً نمیدانست سازمان چه برنامهای برایش دارد، اما مطمئندستکمی بود که برای «قدرتِ یادگیریاش» ارزش قائل میشوند. این یعنیتحتِ قطعاً فرصت پیدا میکرد تا سطحِ تواناییهای مکانیکش را بالا ببرد.
فرار از چنین دژِ بهشدت محافظتشدهایخوکِ تقریباً غیرممکن بود، بنابراین هان شیائو خودشهوش را برای اقامتی طولانی آماده کرده بود.
«صفر، از امروز بهویژگیِ بعد هر روز تمرینِدارید مبارزه و تیراندازی داری.»
هیلا لباسی به سمتش انداخت.
«بپوشش.»
هان شیائوجوش بهسرعت آن رادستکمی به تن کرد.
بهمحضِ اینکه لباس را پوشید،هوش هیلا حمله کرد و لگدِپایین بیرحمانهای به قفسهٔ سینهاش کوبید.
بنگ!
خیلی سریع بود!
هان شیائو نتوانست واکنشی نشان دهد. لگد از رویندارد زره دندههایش را ترکاند. بیش از دوازده قدم به عقبهوشِ تلوتلو خورد و درحالیکه سرفه میکرد، قفسهٔ سینهاش را گرفت.
همونطور کهامتیازهای از یهویژگیِ ابرانسان انتظار میرفت.
گرچه مشخص بود که با تمامِآورد توانش ضربه نزده، اما باز هم چندامتیازهای برابر سریعتر از یک آدمِ عادی بود.
هیلا باداشتند لحنی بیروح گفت:بیمارگونهٔ «۳۰ ثانیه استراحت.»
تمرینِ مبارزه سخت امامیکرد سرراست بود. هیچ حرفیکشتارگاه بین آن دو ردوبدل نشد.
دو ساعت به همین منوال گذشت. در پایان، هانسطحِ شیائو کاملاً از پا درآمده و غرق در کبودیکرد بود. حالا دیگر شک نداشت که هیلا تمایلاتِ سادیستی دارد.
یعنی همهٔمسخشده دخترهای ملکهٔخونِ یخی همینطورن؟
هیلا (سطحِ ۳۰) به شما آموزش داد: [مبارزه پایه]
میزانِ پیشرفت: ۵٪
هیلا بیهیچ حرفی رفت.
مردی تنومند و چهارشانه ازگوشخراش راه رسید تا هان شیائو رابدجوری کشانکشان به میدانِ تمرینِ هدفگیری ببرد.
مردِ ترسناک که جای زخمِ چاقوی زشتی رویمیداد پیشانیاش داشت، خودش را معرفی کرد: «من مربیِبهشدت تیراندازیات و یکی از معاونانِ این پایگاه هستم، بالتر.»
یک ۷۳-واسپ را در دستانِ هانپرشتاب شیائو چپاند و گفت: «ده گلولهآزاردهنده داری، باید با همهشان بزنی وسطِ خال.»
هان شیائو اخم کرد. چطور یک تازهکار که در دنیایتحتِ واقعی هرگز به اسلحه دست نزده بود، میتوانست وسطِ هدف راکرد بزند؟ تازه، هدف یک آدمکِ متحرک در فاصلهٔ ۳۰ متری بود.
«من که قهرمانِ المپیک نیستم!»
هان شیائو شانهای بالاظاهر انداخت و با بازوهایمیداد دردناکش اسلحه را بالا آورد.
بنگ، بنگ، بنگ...!
پس از ده شلیک، هان شیائوآزادش نگاهی به تابلوی امتیازات انداخت. همانطور کهپایین انتظار میرفت، هیچکدام به هدف نخورده بود.
ناگهان دردِ سوزانی درموسیقیِ کمرش حس کرد. فقط باآزاردهنده خویشتنداریِ فراوان توانست فریاد نکشد.
برگشت و بالترِ دیوانه راپیوسته دید که دارد خونِ رویتند یک چاقوی تاکتیکیِ سیاه را میلیسد.
«ادامه بده. هر یک خطاییتند که بکنی، یک برش میخوری. ببینیمبهشدت امروز چقدر خون از دست میدهی.»
هان شیائو دستشکشتارگاه را روی کمرش کشیدویژگیِ و دستش خونی شد.
عوضی!
یکی از شیشههای اتاق، آینهٔپیوسته یکطرفه بود. هیلا و لین ویپرشتاب شیان از آن طرف تماشا میکردند.
لین وی شیان نالید: «بالتر دارد باموسیقیِ نمونهٔ آزمایشیِ ارزشمندِ من خیلی بیاحتیاطی میکند!بدجوری بهتر است همین الان بگذارد تشریحش کنم.»
هیلا نگاهی بیتفاوت به لینامتیازهای وی شیان انداخت و جوابتحتِ داد: «سازمان با درخواستت موافقت نمیکند.»
لین وی شیانپرشتاب در جواب خندهایمتغیر سرد سر داد.
«دیر یا زود کارِظاهر خودم را میکنم. من خلقشرنگهای کردهام! او مالِ من است!»
هیلا ساکت ماند.
...
بالتر (سطحِ ۱۵) به شما آموزش داد: [تیراندازی پایه]
میزانِ پیشرفت: ۵٪
میزانِ بازگشاییِ کلاسِ [مأمور]: ۱٪
هان شیائو بارها و بارها بریده شد. شایدهوش خودِ بریدگیها عمیق نبود، اما تعدادشان آنقدر زیادمقاومتِ بود که لباسش کاملاً غرق در خون شد.
بالتر با پوزخندی به هانگوشخراش شیائوی ضعیفشده نگاه میکرد. اواینکه از بوی خونِ تازه لذت میبرد.
پرسید: «چرا جیغروی نمیکشی؟ یک اسباببازیِتغییر خوب باید جیغ بکشد.»
عوضیِ لعنتی!
هان شیائو نفسِ عمیقی کشید تا خودش را جمعوجور کند. گرچه واقعاً دلش میخواست مشتی حوالهٔ بالترناموفق کند، اما میدانست که نمیتواند بیگدار به آب بزند. این وضعیت تا حدودی شبیهِ لیگ آو لجندزباید بود؛ وقتی داری میبازی و باز هم کُری میخوانی، فقط داری خودت را برای باختی مفتضحانهتر آماده میکنی.
فعلاً کاریتند جز تحمل کردنگوشخراش از دستش برنمیآمد.
تا میتونی بخند...
هان شیائوشکل دندانهایش رارنگهای روی هم سابید.