چپتر 70: قطارِ نظامی
0سیاهِ بزرگ آرام ایستاد.تیمهای ژانگ وی و تیمشفرماندهانشان از جلوی ماشین پیاده شدند.
چی بای جیا سلامِ نظامی داد ومنفجر خودش را معرفی کرد: «من چی بایخیلی جیا هستم، افسرِ ستاد و فرماندهٔ این مأموریت.»
ژانگ وی سر تکان داد و گفت: «سلام. از همکاریایستگاه با شما خوشحالم.» سپس رویش را برگرداند، با صمیمیت بهمأمورِ ما چینگ یانگ خندید و او را محکم در آغوش گرفت.
آنطرف، چشمانِ لین یائو با دیدنِ دی سو سوبیفتید برقی زد و نگاهش روی او قفل شد. باماشینهای خجالت دست تکان داد و گفت: «سلام، سو سو جیه.»
دی سو سو فقط گفت: «لین لینِ کوچولو.» و بیاعتنا از کنارِ لین یائووقت که هنوز محوش بود گذشت و به سمتِ لی یا لین رفت. گونههای لیچهل یا لین را کشید و گفت: «نوچنوچ. از دفعهٔ پیش که دیدمت خوشگلتر شدی.»
لی یا لین اخم کرد و دستِ رویتلخی اعصابِ دی سو سو را پس زد و گفت:راه «بکش کنار. ما اونقدرها هم با هم صمیمی نیستیم.»
دی سو سو ککش هم نگزید.کمه نگاهی به اطراف انداخت و باکرده کنجکاوی پرسید: «مکانیکتون کجاست؟ کجا قایم شده؟»
لی یا لین دستبهسینهمیخوایم ایستاد. نگاهِ سردی بهراه او انداخت و جواب نداد.
ژانگ وی جواب داد:تیمهای «کمی خستهست، برای همینفرماندهانشان هنوز تو کامیون خوابیده.»
«این کامیون...؟»
ژانگ وی سینهاش راخیلی سپر کرد و بابیفتید افتخار گفت: «ماشینِ پشتیبانیِ لجستیکمون.»
تیمهای ما چینگ یانگ وخیلی دی سو سو از حسادت منفجرایستگاه شدند. نگاهِ تلخی به فرماندهانشان انداختند.
«ما همپشتیبانیِ ماشینِ پشتیبانیِ لجستیکِحسادت خودمون رو میخوایم.»
چی بای جیا دستلجستیکمون زد و گفت: «خیلیتلخی خب. وقت کمه. راه بیفتید.»
قطاری نظامی در ایستگاه توقف کرده بود. بهجای انتقالِقطاری تجهیزات با هواپیما یا ماشینهای معمولی، چهل مأمورِ میدانیِ کارآزمودهچهل داشتند جعبههای سلاح و مهمات را در قطار بار میزدند.
از آنجا که بزرگراههای اصلی ویران شده بود، شش ملت روی توسعهٔ خطوطِ راهآهن برای اتصالِتجهیزات مناطقِ مختلف تمرکز کرده بودند. قطارهای نظامی روی ریلهای اختصاصیِ ارتش حرکت میکردند و همین باعثبزرگراههای میشد از قطارهای مسافربری سریعتر باشند. فقط سه روز زمان نیاز بود تا قطار به مقصد برسد.
پنج واگنِ اول بهترتیب شاملِ کابینِ راننده، دو اتاقخواب، رستوران و انبارِ سلاح بود. چند واگنِراه آخر روباز بودند و مخصوصِ حملِ وسایلِ نقلیه ساخته شده بودند. لی یا لین سیاهِ بزرگ راجعبههای روی واگن برد. مأمورانِ میدانی آن را محکم سرِ جایش قفل کردند و روی کامیون چادر کشیدند.
وقتی همه سوار شدند، قطار به راهمنفجر افتاد. بدنهٔ قطار زیرِ آفتابِ سوزان میدرخشیدخیلی و به دلِ جنگلهای خطرناک و پرمخاطره میرفت.
...
طولی نکشید کهخودمون هان شیائو با لرزشِکمه قطار از خواب پرید.
لامپهای روی سقفِ واگن، فضا را با نورِ سفیدِ ملایمیلجستیکِ روشن کرده بود. واگن پر از ماشینآلاتِ بیجان و سلاحهایتوقف مکانیکیِ سرد بود، اما همینها به او احساسِ امنیت میداد.
هان شیائو چشمانش را محکم مالید تا حواسش سرِ جایش بیاید. درِ واگن را باز کرد و تازه فهمید سوارِایستگاه قطاری سریعالسیر است که با سرعت حرکت میکند. بادِ وحشی به صورتش کوبید و موهای بههمریختهاش را پریشان کرد. کفِآنجا قطار بیوقفه میلرزید و غرشِ کرکنندهاش در گوشش میپیچید. قطار نرم و روان روی ریلها به سمتِ مقصد پیش میرفت.
کهکشانی از ستارگانمیخوایم آسمانِ تاریک راکمه روشن کرده بود.
در افقِلجستیکِ دوردست کوههاییمیخوایم به چشم میخورد.
یعنی کلِ روز رو خوابیدم؟
هان شیائو لحظهای جا خورد. سپس شبیهسازِ چهرهاش را روی صورت گذاشت و قیافهاشخیلی را شبیهِ مردی معمولی از خاطراتش تنظیم کرد. بعد از آن، ماسکی هم روی شبیهسازچهل کشید. همیشه همینقدر محتاط بود. سپس ردِ نور را گرفت و واردِ واگنِ جلویی شد.
بهمحضِ ورود به واگن، صدای باد قطع شد وقطاری جای خودش را به همهمهای پرسروصدا داد. حس کردمعمولی انگار از عصرِ حجر به تمدنی مدرن پرتاب شده است.
با ورودِ هان شیائو، همه ساکتوقت شدند. تمامِ نگاهها روی او قفلتوقف شد و با کنجکاوی براندازش کردند.
دی سو سو اولین نفری بود کهتلخی از جا بلند شد. با قدمهایی طنازانهوقت و فریبنده به سمتِ هان شیائو رفت.
با کنجکاویماشینِ پرسید: «پسلجستیکمون تو هان شیائویی؟»
هان شیائو با خونسردی جواب داد: «فکرراه کنم اشتباه گرفتید.» میدانست اگر بخواهد به تمامِتجهیزات سؤالاتشان صادقانه جواب دهد، حسابی مایهٔ دردسر میشود.
چهرهٔ همه در هم رفت. عجبوقت دروغِ شاخداری! همهٔ افراد توی واگنتوقف حاضر بودند. پس میخواست چه کسی باشد؟
لی یا لین از اینکه میدید دی سو سویِ فتنهگرلجستیکِ ضایع شده، قند در دلش آب شد. برای هان شیائوتوقف دست تکان داد و گفت: «شیائو گه، بیا اینجا بشین.»
هان شیائو سر تکان داد و رفت کنارِ ژانگ ویانداختند و بقیه نشست. لی یا لین در گوشش زمزمه کرد:ایستگاه «ایول! خوب این دی سو سویِ فتنهگر رو ضایع کردی.»
هان شیائوخودمون از توصیفشخیلی جا خورد: «فتنهگر؟»
لی یا لین با لحنی پروقت از انزجار گفت: «آره. دی سوتوقف سو یه مارِ فتنهگر، مکار و موذیه!»
هان شیائو چشمانش راتیمهای ریز کرد و گفت:فرماندهانشان «داری خودت رو توصیف میکنی؟»
لین یائو کاملاً با این حرف موافق بود، اما از ترسِ کتک خوردن از لیوقت یا لین جرئت نکرد چیزی بگوید. زیرچشمی و با احترام به هان شیائو نگاه کرد.مأمورِ این شیائو گهِ منه... عجب دلوجرئتی داره. مردِ شجاعیه که حرفش رو اصلاً سانسور نمیکنه.
دی سو سو با دیدنِ رفتارِ صمیمانهٔ لیبیفتید یا لین و هان شیائو، چهرهاش در همهواپیما رفت و برقی از خشم در چشمانش دوید.
در آن سو، ما چینگ یانگ دستشکمه را دراز کرد و لبخند زد: «هی داداش.انتقالِ از دیدنت خوشحالم. من ما چینگ یانگ هستم.»
هان شیائو در حالی که لی یا لینِ خشمگینانداختند را عقب نگه میداشت، با خونسردی دستش را فشردقطاری و گفت: «راستش رو بخوای، ما هنوز همدیگه رو ندیدیم.»
ما چینگ یانگ جا خورد. نگاهیحسادت به نقابِ هان شیائو انداخت و نمیدانستمیخوایم بخندد یا گریه کند. «اوه. راست میگی.»
چی بای جیا دست زد و گفت:راه «حالا که همه جمع هستند، جزئیاتِ این مأموریتتجهیزات را توضیح میدهم. پرسنلِ میدانی لطفاً خارج شوند.»
پرسنلِ میدانی میدانستند که قانون همین است، پس بیدرنگبیفتید واگن را ترک کردند. فضا بلافاصله ساکت شد و فقطمعمولی سه تیمِ عملیاتِ مخفی و چی بای جیا داخل ماندند.
«این مأموریتِ مشترکِ ما و ادارهٔ اطلاعاتِ هسلاست. نیروهای هسلا در مرز مستقرند ووقت ممکن است هر لحظه واردِ عمل شوند. وظیفهٔ ما نفوذ به پایگاهِ دشمن و جمعآوریِمأمورِ اطلاعات از استحکاماتِ دفاعیِ آنهاست تا بتوانیم پشتیبانیِ اطلاعاتیِ لازم را برای نیروها فراهم کنیم.»
«هسلا نقشهای از درهٔ کلاغِ سیاه برایمان فرستاده. حفظِ این مکان آسان اما حمله بهوقت آن سخت است و با وجودِ جنگلهای انبوه، نمیتوانیم مختصاتِ پایگاه را با ماهوارههایمان پیدامأمورِ کنیم. هیچ اطلاعاتی از تعدادِ نیروها و موقعیتشان نداریم. فقط میتوانیم از خشکی حمله کنیم.»
وقتی پای مأموریت در میان بود، همه کاملاً جدی میشدند. دیتوقف سو سو پیشانیاش را خاراند و اخم کرد: «به نظر میرسه پایگاهداشتند بهشدت محافظت میشه. امکانش هست نیروهای هسلا زمینی به پایگاه یورش ببرن؟»
چی بایلجستیکِ جیا سر تکانخیلی داد: «قبول نکردند.»
همه دلیلش را میدانستند؛ تا زمانی که هسلا میتوانست دشمن را با دوسومِ توانش از پا درآورد، هرگز تمامِ قدرتش را به کارانتقالِ نمیگرفت. از این گذشته، وقتی اطلاعاتِ بسیار کمی از قدرت و موقعیتِ دشمن در دست بود، هسلا از ترسِ تلفاتِ سنگین اجازه نمیدادراهآهن نیروهایش پیش از موعد واردِ عمل شوند. ادارهٔ عملیاتِ مخفی واردِ میدان میشد تا کارهای کثیفی مثلِ این نفوذ را به عهده بگیرد.
لی یا لینپشتیبانیِ غرولند کرد: «پسحسادت نقطهٔ نفوذ کجاست؟»
چی بای جیا به نقطهای روی نقشه اشاره کرد: «در سمتِ غربِ دره، شهرِ بزرگی به نامِ جنگلِ کلاغ قرارمأمورِ دارد. اینکه آنها جرئت کردهاند شهری نزدیکِ پایگاهِ سازمانِ جوانه بسازند، نشان میدهد که این دو طرف با هم تبانیمختلف کردهاند. بنابراین، حتماً چند دیدهبان از پایگاهِ دره در شهر مستقرند. این فرصتِ ما برای به دست آوردنِ اطلاعاتِ حیاتی است.»
«و طبقِ اطلاعاتِ مقاماتِ بالا،خیلی سه دشمنِ قابلتوجه در پایگاهِقطاری درهٔ کلاغِ سیاه حضور دارند.»
چی بای جیا پوشهای از برگههای اطلاعاتی را بینِ همه پخش کرد. در حالی که همه مشغولِ خواندنِ برگهها بودند، او چکیدهٔ اطلاعات را خلاصه کرد:ماشینهای «پان کوانگ، رئیسِ پایگاه، ۳۵ ساله، آسیایی، رزمیکارِ رتبهٔ اییپلاس، یکی از افسرانِ اجراییِ سازمانِ جوانه است. سلاحش یک شمشیر است و ملقب به روحِ تیغهقطارهای است. آخرین شاهکارِ ثبتشدهاش به سه سال پیش برمیگردد، زمانی که بهتنهایی دوازده مأمورِ تسئوس را در مرز شکست داد. چهار نفر از آنها سوپر بودند.»
صفحه مردی بیاحساس را نشان میداد.حسادت او شبیهِ هر آدمِ عادیِ دیگریخودمون بود، اما هالهای بهشدت درنده داشت.
«جی جیه، معاونِ پایگاه، مرد، ۲۹ ساله، دورگهٔ آسیاییقطاری و سفیدپوست، با اطلاعاتِ محدود. فقط میدانیم که ظاهراًمعمولی از بستگانِ رهبرِ سازمانِ چشمِ باد، جی نوئو است.»
«دورموند، کاپیتانِ نیروی امنیتی، ۴۳ ساله، اهلِ ریلن. تخصصش در سلاحهای گرمِتوقف مختلف است و مأمورِ ویژهٔ بهشدت نخبهای محسوب میشود. او در گذشتهداشتند رهبریِ یک جوخهٔ کامل از جغدِ شب را بر عهده داشته است.»
شک چهرهٔ ما چینگ یانگ را فرا گرفت:فرماندهانشان «فکر میکردم اطلاعاتِ زیادی از وضعیتِ داخلیِ پایگاهراه نداریم؟ این همه اطلاعاتِ دقیق از کجا اومده؟»
همه بهماشینِ همین موضوعلجستیکمون فکر میکردند.
چی بای جیا سرخیلی تکان داد: «مطمئن نیستم.بیفتید مقاماتِ بالا گفتند محرمانه است.»
همه از پرسیدن دست کشیدند.
هان شیائوپشتیبانیِ گوشهایش راتیمهای کمی تیز کرد.
منبعِ اینماشینِ اطلاعات درستلجستیکمون بغلِ دستتون نشسته.
چی بای جیا نکاتِ بیشتری را برای توجهِ همه اضافه کرد. ناگهان لحنشبهجای تغییر کرد: «برای این عملیاتِ مشترک، هسلا تیمهایی از مأمورانِ ادارهٔ اطلاعات رامهمات میفرستد. وقتی در نقطهٔ ملاقات به هم برسیم، آنها با ما حرکت خواهند کرد.»
حالتِ چهرهٔ ژانگ وی غیرطبیعی شدوقت و پرسید: «مأمورانِ دو کشور قرارهتوقف تو این مأموریت با هم کار کنن؟»
چی بای جیا کهتیمهای احساسِ شرمندگی میکرد، سرفهایفرماندهانشان کرد و گفت: «بله.»
این کارماشینِ رسماً استقباللجستیکمون از دردسر بود!
هسلا از اطلاعاتِ استاردراگون راضی نبود. همچنین، آنها نمیخواستندقطاری نیروی زیادی از خودشان صرف کنند، بنابراین درخواست کردندمعمولی که بخش ۱۳ برای این مأموریت نیرو اعزام کند.
مأموران با نگرانی به یکدیگر نگاه کردند. روابطِ بینِ دو کشورایستگاه چندان جالب نبود. حتی به نظر میرسید مأموران نسبت به یکدیگر خصومتکارآزموده دارند. انگار این مأموریت قرار بود به یک شکستِ مفتضحانه تبدیل شود.
هیچکدام از این اطلاعات برای هان شیائو مفید نبود. خمیازهای کشید ومیخوایم به بیرون از پنجره نگاه کرد. با دیدنِ چیزی چشمانش را ریز کرد.هواپیما بیدرنگ بحث را قطع کرد و فریاد زد: «جانورا دارن بهمون حمله میکنن!»
همه جا خوردند و نتوانستند واکنشی نشان دهند. قطار بهشدت لرزیدلجستیکِ و باعث شد مأموران تقریباً زمین بخورند. همزمان، صدای فریادِ بلندکرده و وحشتناکی از پرسنلِ میدانی در واگنِ پشتی به گوش رسید.