چپتر 34: عملیاتِ نفوذ
0در جایی دیگر، آسمانخراشهای مخروبه پوشیده از پیچک بود. درمردمش پایین، خیابانها سرد و خالی بود و خردهشیشهها جلوی ردیفِ مغازههامیکردند ریخته بود. مغازهها کاملاً بههمریخته بودند؛ مشخص بود که غارت شدهاند.
تکهای روزنامهٔ زردرنگ ازاعزام سالی نامعلوم، سوار بربمباران نسیمی ملایم در خیابانها میرقصید.
نورِ ماه از میانِ ابرِ غلیظِاستاردراگون غبار میگذشت تا کمی درخشش به شهرشنیدنِ ببخشد؛ تنها منبعِ نوری که شهر داشت.
این شهری متروکه بود. زمانی به ملتی بزرگ تعلق داشت، اما حتی آن ملتِگلوله بزرگ هم دیگر وجود نداشت و مردمش به جاهای دیگر کوچ کرده بودند. شرایطِعملیاتِ زندگی در اینجا آنقدر وخیم بود که حتی آوارگان هم از آن دوری میکردند.
در چند دهه تحولِ اخیر، شهرهای بیشمارِ دیگری هم به همینجاهای شکل متروکه شده بودند. با این حال، بهمحضِ رفتنِ مردم، این جنگلهایدهه فراموششدهٔ بتنی و فولادی به بستری پررونق برای رشدِ گیاهان تبدیل میشدند.
طبقِ اطلاعاتِ هان شیائو، سازمانِ جوانه سه پایگاه در قلمروِ استاردراگون داشت. یکی از آنها همینجاگلوله بود. مقاماتِ ارشدِ کشور از شنیدنِ خبرِ حضورِ پایگاههای جوانه در خاکشان، هم شوکه و هممأموریت خشمگین شده بودند. در کمتر از ۲۴ ساعت، نیروهایی از نزدیکترین پایگاههای نظامی برای حمله اعزام شدند.
حالا شهر زیرِ بمباران بود. بیش از دوازده خودروِ زرهیِمقاماتِ نظامی واردِ شهر شده بودند و صدای شلیکِ گلوله وکمتر توپ بیوقفه به گوش میرسید. فریادها در دلِ شب میپیچید.
با این حال،شدند نبردِ روی سطحبمباران فقط برای ردگمکنی بود.
سه مأمورِ عملیاتِ مخفی مأموریت داشتندحتی به پایگاه نفوذ کنند. آنها تازهکوچ به یکی از ورودیهای فرعی رسیده بودند.
لی یا لین مأموری با دسترسیِ سطحِ ۴ بود. زنِ جوان و زیباییواردِ با پوستِ بسیار روشن که هودیِ زردی روی لگِ ورزشیِ مشکیاش پوشیده بود؛سطح لباسی که اندامِ جذاب و خوندماغکنندهاش را بهخوبی نمایان میکرد. او بدنی ورزشکاری داشت.
لی یا لین دستانش را بالا برد و کمرش را کشارشدِ داد و انعطافپذیریِ خیرهکنندهای در بدنِ خوشفرم و متناسبش به نمایشنیروهایی گذاشت. مشخصاً او بیخیالترین و پرانرژیترین فردِ این گروهِ سهنفره بود.
دست از جویدنِ آدامسبادکنکیاش کشید و غر زد: «بالاخرهخودروِ بهخاطرِ مصدومیتِ رهبرم تونستم یه استراحتی بکنم، اما یهومیرسید برای یه مأموریتِ اضطراری صدام زدن. مگه مأمورها آدم نیستن؟»
لمبرت در سکوت به برق انداختنِ خنجرش ادامه داد. او در دورانِ خدمتش در ارتش، «تکخالِ» یک جوخهٔ فوقسریآوارگان و غیررسمی بود و پس از «ترخیص»، مخفیانه به ادارهٔ عملیاتِ مخفی منتقل شده بود. یونیفرمی نظامی به تنبتنی داشت و علاوه بر دوازده خنجری که به کمرش بسته بود، یک تفنگِ تکتیراندازِ مشکی هم روی پشتش دیده میشد.
لی یائو، مردی با قدِ ۱٫۷ متر که بسیار جوان به نظر میرسید، با لکنت گفت: «این... اینبیوقفه مأموریت... به نظر خیلی مهم میآد.» او هکرِ این هستهٔ سهنفره بود و کیفی پر از ابزارهای تیمتازه را با خود میآورد. در همان حین داشت در را هک میکرد. این کار وقتِ زیادی از او نگرفت.
آن سه پیشجوانه از ورود نگاهیاستاردراگون به هم انداختند.
لی یا لین جلوتر از همه میرفت و لمبرتخودروِ عقب را پوشش میداد. آنها در مسیرشان به سمتِمیرسید اتاقِ سرور، چندین دروازهٔ پیشرفته را بهراحتی هک کردند.
سازمانِ جوانه روی اطلاعاتش بهشدت حساس بود. بهمحضِ لو رفتنِ یک پایگاه، دسترسیِ آن را به شبکه قطع میکردند،آوارگان تمامِ ردپای دادهها را از بین میبردند و با فعال کردنِ یک پالسِ الکترومغناطیسی، سختافزارها را نابود میکردند. بهبتنی همین دلیل بود که همیشه از چنگِ شش ملت قسر در میرفتند؛ البته تا پیش از ورودِ هان شیائو.
آن سه بهسرعت به زیرزمینِ ۲ رسیدند، جایی که اتاقِ سرورخودروِ در آن قرار داشت. ناگهان لی یائو که فیدِ هکشده رادلِ زیرِ نظر داشت، فریاد زد: «نگهبانها دارن از پشتِ... نزدیک میشن.»
هنوز جملهاش تمام نشدهپایگاه بود که گروهی ازآنها نگهبانان در دیدرسشان ظاهر شدند!
لی یا لین سریعتر از همه واکنش نشان داد. چنان با سرعت به جلو خیز برداشت کهگوش نگهبانان حتی فرصت نکردند اسلحههایشان را بیرون بکشند. با ظرافت به هوا پرید، پاهایش را در هواتازه ۱۸۰ درجه باز کرد و چنان لگدی به سرِ دو نگهبانِ جلویی کوبید که گردنشان در دم شکست.
قدرتش دستکمیملتی از انعطافِتعلق بدنیاش نداشت.
روی دستهایش فرود آمد و آنها را تکیهگاه کردبیش تا تمامِ بدنش را بچرخاند. پاهایش حینِ چرخش و بازگوش شدن هالهای زرد گرفت و بهراحتی نگهبانان را درو کرد.
«رزمیکار!»
آخرین نگهبانِ باقیمانده میخواست درخواستِ نیروی کمکیبیش کند که برقی نقرهای در راهرو درخشید.گلوله خنجری گلویش را شکافت و جانش را گرفت.
لی یا لین و لمبرتاما بیهیچ زحمتی جوخهٔ تا دندان مسلحِجاهای نگهبانان را از پا درآورده بودند.
ناگهان چراغهای راهروحمله سرخ شد و صدایزیرِ آژیر به هوا خاست.
لین یائو فریاد زد: «لوقلمروِ رفتیم! یه عالمه نگهبان دارنمقاماتِ میآن سمتمون. پایگاه داره قفل میشه!»
«بجنب درِاعزام اتاقِ سرورحالا رو هک کن!»
لین یائو که غرقِ عرق شده بود و با سرعتی باورنکردنی تایپ میکرد، جوابشرایطِ داد: «دارم روش کار میکنم! دستکم سه دقیقه وقت میخوام، اما نگهبانها کمتر ازدیگری یه دقیقهٔ دیگه میرسن! تو این زمانِ کم نمیتونم فایروال رو دور بزنم. بـ... ببخشید...»
طولی نکشید که صدای پا از هر دو سرِ راهرو به گوش رسید. درصدای راهرو هیچ پناهگاهی در کار نبود. هرچند لی یا لین و لمبرت مطمئن بودندردگمکنی که میتوانند با کشتار راهشان را باز کنند، اما مأموریت دیگر شکستخورده به نظر میرسید.
لی یا لین ناگهان یادش آمد: «آهان راستی! مگه یه سری تجهیزاتِکشور جدید بهمون ندادن؟» با عجله جعبهٔ سیاه و بلندی را از کیفِنظامی لین یائو بیرون کشید. بازش کرد و بازویی مکانیکی و فلزی نمایان شد.
بازوی مکانیکیِ سبک!
«این چطوری کاربزرگ میکنه؟ شماها دفترچهحتی راهنماش رو خوندین؟»
لین یائو با عجله جواب داد: «دستِ چپت روبیش بکن توش و با شستت روشنش کن! البته نمیدونمبیوقفه منفجر میشه یا نه... هر چی باشه کارِ بخشِ تحقیقاته...»
در کلِ بخشِ ۱۳ همهقلمروِ میدانستند که استفاده از تولیداتِمقاماتِ بخشِ تحقیقات ریسکِ بالایی دارد.
لی یا لین دندانغروچهای کردزیرِ و دستش را درونِ بازویزرهیِ مکانیکی فرو برد: «چارهای نداریم!»
بازوی مکانیکی به کار افتاد!
با چهرهاینظامی شگفتزده و خوشحالشدند گفت: «چیزیم نشد!»
بازوی مکانیکی را به درِ فولادی کوبید وآنها با کمالِ تعجب دید که فرورفتگیِ بزرگی رویپایگاههای آن افتاده است. پس پشتسرهم به در مشت کوبید.
۲۰ ثانیه بعد، درست همانزیرِ لحظه که نگهبانها رسیدند، درزرهیِ از هم شکافت و باز شد.
هر سهملتی با عجلهتعلق واردِ اتاق شدند.
«چیزی نمونده بود.»
لین یائو بیدرنگ دست به کار شد. قفلِ دیجیتال ۵۷٪ پیش رفتهکشور بود. اگر سرعتش میرسید، نهتنها میتوانست از دادههای پایگاه نسخهٔ پشتیبان بگیرد،نظامی بلکه از طریقِ همین دسترسی مستقیماً به خزانههای سازمانِ جوانه نفوذ میکرد.
اتاق برایشان حکمِ دژ را داشتبمباران و لی یا لین و لمبرت توانستندشلیکِ از تمامِ تواناییهای رزمیِ ترسناکشان بهره ببرند.
هالهای زرد دورِ لی یا لین درخشید. او با باتومی فلزی در کنارِکرده بازوی مکانیکیِ سبک، سریع و چابک نگهبانانِ مهاجم را از پا درمیآورد. ضرباتششهرهای چنان سهمگین بود که استخوانهای نگهبانها را از روی زرهِ ضدگلوله خُرد میکرد.
لمبرت هم از داخلِ اتاق خنجرهایش رازیرِ به بیرون پرتاب میکرد. خنجرها کمانه میکردندصدای و با دقتی ترسناک به هدف مینشستند.
این دو نفر تلفاتِ سنگینی به جایکی گذاشتند. با اینکه تعدادِ نگهبانها به بیشخبرِ از ۱۰۰ نفر میرسید، کاری از دستشان برنمیآمد.
ناگهان دسترسیِ شبکه وحالا جریانِ برق قطع شد وخودروِ همهجا در تاریکی فرو رفت.
لی یاملتی لین فریادتعلق زد: «بزنید بیرون!»
لمبرت و لین یائو هم پابهپایشحالا رفتند و با جنگ و درگیریزرهیِ راهشان را به بیرون باز کردند.
صدای فریادسازمانِ در پایگاهپایگاه طنینانداز شد.
وقتی سرانجام توانستند فرار کنند، لین یائو بیحال رویخودروِ زمین افتاد و هنوز از ترس میلرزید. انگار لیمیرسید یا لین و لمبرت به این صحنهها عادت داشتند.
لی یا لین با بازویاما مکانیکیِ سبک ور میرفت. حسابیمردمش از آن خوشش آمده بود.
بلندبلند فکر کرد: «برام سؤالهشدند کی این بازوی مکانیکی رو اختراعخودروِ کرده. یعنی کارِ اون لوئو شوانِ؟»
در حالی که لی یا لین با عشق به بازو خیرهارشدِ شده بود، لین یائو حدس زد: «کی میدونه، ولی شنیدم کهنیروهایی قراره بیاد تو بخشِ عملیاتِ مخفی. بعید نیست کارِ اون باشه.»