چپتر 39: بازوی مکانیکی سبک
0هان شیائو پیشِمکانیکیِ خودش فکر کرد: عنکبوتچقدر سیاه؟ مگه مینیباس نبود؟
عنکبوت سیاه اِسپری بودمکانیکیِ که یکی از «سختجانترین باسهایازم نسخهٔ ۱٫۰» به حساب میآمد.
در حالتِ عادی، مأموریتِ شکارِ مینیباس در سطحِ فعلیِ هان شیائو دستکمازم رتبهٔ دی بود و تجربهٔ بسیار بیشتری پاداش میداد. با این حاللبولوچهاش در گلکسی، پاداشِ مأموریتها خودکار بر اساسِ سطح و نقشِ شخصیت تنظیم میشد.
معمولاً در مأموریتهای تیمی، بازیکنانی که بیشترین آسیبزندهگرفتنش را میزدند یا بیشترین شفابخشی را داشتند، بیشترین تجربهسبک را میگرفتند. این سیستم جلوی مفتخوریِ تجربه را میگرفت.
هان شیائو بهمکانیکیِ خودش دلداری داد: بازچقدر هم از هیچی بهتره.
با شناختی که هان شیائو از عنکبوت سیاه داشت، این مأموریت برای تیمش مثلِ آبخوردن راحت بود. با این حال، پاداشِ ویژه بحثِ دیگری داشت. هان شیائوماه یقین داشت که شرطِ پاداشِ ویژه، زندهگرفتنِ عنکبوت سیاه است، اما این کار به این سادگیها پیش نمیرفت. عنکبوت سیاه در واقع ابرانسان بود و تواناییهایش باعثتیغهای میشد دستگیریاش بسیار سختتر از شکستدادنش باشد. فعلاً فقط هان شیائو خبر داشت که او ابرانسان است. در بازی، این موضوع تازه بعد از عرضهٔ رسمی فاش میشد.
از طرفِ دیگر، چون هان شیائوبازوی شناختِ کاملی از دامنهٔ تواناییهای عنکبوتازم سیاه داشت، زندهگرفتنش همچنان ممکن بود.
لی یا لین که مشخص بوددامنهٔ هنوز در فکرِ بازوی مکانیکیِ سبکمشخص است، ناگهان پرسید: «چقدر ازم میگیری؟»
«یه بازوی مکانیکیِ سبک ۲۰٬۰۰۰ تاپرسید درمیآد. ۱۰٬۰۰۰ تا پیشپرداخت، بهعلاوهٔ موادِ۱۰٬۰۰۰ اولیه، و دو روزه یکی برات میسازم.»
لی یا لین لبولوچهاش را آویزان کرد.پرسید با اینکه این مبلغ تقریباً معادلِ یک ماهبهعلاوهٔ حقوقش بود، همچنان اصرار داشت آن را بخرد.
«فعلاً چیزِ دیگهای هم داری؟»
هان شیائو لحظهای فکر کرد و بعدتواناییهای چیزی بیرون کشید که شبیهِ دستهٔ سیاهِفکرِ یک چاقوی ۱۰ سانتیمتریِ بدونِ تیغه بود.
لی یا لینمکانیکیِ با تردید پرسید: «اینچقدر به چه دردی میخوره؟»
هان شیائو خندید و دکمهٔ کوچکی را روی دستهازم فشار داد. در دم، تیغهای از درونش بیرون پرید وبرات آن میله را به چاقوی تیزِ ۷۰ سانتیمتری تبدیل کرد.
«این یه چاقوی جمعشوندهست.»
لی یا لین در نگاهِ اول عاشقش شد. دلیلِ علاقهاش بهلین باتوم، راحتیِ حملش بود و چاقوی جمعشونده این ویژگی را یکمیگیری قدم فراتر میبرد. به همان اندازه راحت پنهان میشد، اما مرگبارتر بود.
تا آمد آن راسبک از دستِ هان شیائوازم بقاپد، هان شیائو جاخالی داد.
با چهرهای کاملاً جدی گفت: «دونهایناگهان ۱٬۰۰۰ تا.» در حقیقت، ساختش فقطدرمیآد ۳۰۰ تا روی دستش خرج گذاشته بود.
لی یا لین درهنوز حالی که پول را میداد،ناگهان تشر زد: «خسیسِ ناخنخشک! پولپرست!»
وقتی لی یا لینشناختِ مشغولِ بازی با چاقو شد،همچنان لمبرت ناگهان به حرف آمد.
«من دهتابازوی میخوام، اما کوتاهتر.ناگهان حدودِ ۳۰ سانت.»
هان شیائو غرقِ شادی شد.
«هیچ مشکلی نیست!»
«میخوام برای امشب آماده باشن.»
«به شرطیبازوی که موادِ اولیهشناگهان رو داشته باشم.»
لین یائو هم با هیجان گفت: «منپرسید هم یکی میخوام!» هان شیائو جا خورد. بهبهعلاوهٔ دلایلی، این سلاحِ تازهکارها حسابی پرطرفدار شده بود.
هان شیائو خبر نداشت که نوآوری در بخش ۱۳ به بنبستچقدر خورده است؛ موضوعی که احتمالاً به ادارهٔ تحقیقات ربط داشت. گذشته ازمیسازم این، ماهیتِ پیچیدهٔ مأموریتهای مخفی، انتخابِ تجهیزات را برای مأموران محدود میکرد.
سلاحِ محبوبِ بیشترِ مأموران برای نبردِ نزدیک خنجر بود، در نتیجهلین چاقوی جمعشوندهٔ هان شیائو میتوانست ورق را برگرداند. تصور کنید وسطِ مأموریت،۲۰٬۰۰۰ دشمن خنجرِ دهسانتیاش را بیرون بکشد و شما چاقوی یکمتریتان را درآورید.
درازتر بودن همیشه باابهتتر است.
...
پس از گرفتنِ مواد از لمبرت ومکانیکیِ لی یائو، هان شیائو راهیِ کارگاهِ خصوصیِ۲۰٬۰۰۰ ادارهٔ تدارکات شد تا چاقوها را بسازد.
در یک بعدازظهر، هان شیائو ۱۱٬۰۰۰ دلارِ آکوامارینزندهگرفتنش به جیب زد و در این بین تجربهٔمکانیکیِ خوبی هم به دست آورد: در مجموع ۸٬۰۰۰ تجربه.
اصلاً بد نیست. انگارسبک بخش ۱۳ همون معدنِازم طلاییه که انتظارش رو داشتم.
پس از آماده شدن، آن سه نفر برای شکارِازم عنکبوتِ سیاه راهیِ شهر شدند. اما هان شیائو در مقرّبرات ماند تا پشتیبانی، اطلاعات و دستوراتِ لازم را فراهم کند.
لی یا لین، لمبرت و لی یائو همگی به دوربین و میکروفونازم مجهز بودند و تصویر و صدایشان مستقیماً برای هان شیائو پخش میشد.لبولوچهاش او هرچه را آنها میدیدند بهوضوح میدید و عملاً نقشی شبیهبه کارگردان داشت.
البته چون هان شیائو عضوِ جدیدِ تیم بود، انتظار نداشت کاملاً به تشخیصش اعتماد کنند. گذشته از این، مأموریتِ آسانی بود ومیگیری همه میدانستند رؤسا آن را برای سنجشِ او ترتیب دادهاند. گرچه کسی با کاپیتان شدنِ هان شیائو مخالفتی نکرده بود، اما اینکه بهداری حرفش گوش بدهند یا نه، بحثِ دیگری بود. آنها در هر صورت کارِ خودشان را میکردند و هان شیائو این را بهخوبی میدانست.
با این حال، هان شیائو نهتنها در نقشِ کاپیتان حسابی باتجربه بود وپیشپرداخت در گلکسی رِیدهای پنجاهنفره را رهبری کرده بود، بلکه عملاً همهچیز را میدانستماه و همین بهتنهایی او را به بهترین گزینه برای این کار تبدیل میکرد.
...
شب فرا رسیده بود.
آن سه نفر به خیابانهای کثیف و خیسِزندهگرفتنش منطقهٔ ۸ رسیدند. چون شب بود، خیابانها پرندهمکانیکیِ پر نمیزد و چراغهای برق بهطرز شومی سوسو میزد.
منطقهٔ ۸ با مناطقِ دیگر زمین تا آسمان فرق داشت. ساختمانهای اینجا مخروبه بود و بعضیهایشان حتی سقفِ درستی نداشتند؛ در عوض ورقههای فلزیتقریباً و پارچه روی خانهها کشیده شده بود. همهجا لباس پهن کرده بودند و خیابانها کثیف و پر از زباله بود. بهسختی میشد این محلهدکمهٔ را امن دانست. قاچاقچیانِ مواد مخدر و خلافکاران در این منطقه جولان میدادند و جای تعجب نداشت که عنکبوتِ سیاه اینجا مخفی شده باشد.
هر سه نفر کاملاً مجهز بودند، حتیپرسید لی یائو. با اینکه هکر بود وپیشپرداخت البته ترسو، اما دستکم میتوانست اسلحه دست بگیرد.