چپتر 56: بازیکنانِ نسخهٔ بتا
0بازیکنانِ نسخهٔ بتا به سه گروه تقسیم میشدند. گروهِ اول گیمرهای معمولی بودند که سهمیهشان راگشتوگذار در قرعهکشی برده بودند. گروهِ دوم بازیکنانِ حرفهای یا چهرههای سرشناسی بودند که سهمیههای مشخصی ازمیفهمن پیش برایشان رزرو شده بود. گروهِ سوم هم کسانی بودند که اکانتشان را از دلالها خریده بودند.
گیمرِ معمولی فقط میخواست نگاهی به بازی بیندازد،ولی اما هدفِ دو گروهِ دیگر از ورود بهنداریم نسخهٔ بتا یکی بود: جلو افتادن از بقیه.
«زمانِ این نسخهٔ بتا تو خودِ بازی فقط دوازده روزه. کاملاً تابلوئه که انجامِ مأموریتهای تازهکارها اینجا فقط وقت تلفکردنه، ولیخوابآلود حتماً متوجه شدید که هیچ اجباری هم برای انجامشون نداریم. کاری که باید بکنیم اینه که از این فرصت استفاده کنیم وراحتتر بیفتیم به جونِ این دنیا و کشفش کنیم! میتونیم اولین نفراتی باشیم که تمامِ رازها و گنجینههای این سیاره رو پیدا میکنن.»
تیغِ دیوانهمنطقه آرام سرباعث تکان داد.
زمان واقعاً محدود بود و پرسه زدن در منطقهٔ تازهکارها هدر دادنِ وقتِهمینجا ارزشمندشان به حساب میآمد. انجامِ مأموریت در این منطقه قطعاً باعث میشد ازخندید نظرِ سطح از بازیکنانِ جدید جلو بیفتند، اما قضیه به همینجا ختم میشد.
در عوض، گشتوگذارمأموریتهای گزینهٔ آیندهدارتر ووقت قطعاً جذابتری بود!
پرسید: «ولیباعث چرا اینها روسطح به من میگی؟»
زمستانِ خوابآلود خندید.
«اون گیلدهای بزرگ هم قطعاً خیلی زود این قضیه رو میفهمن.بیفتند مشکل اینه که اونا تعدادشون زیاده و خیلی راحت میتونن نقشه رومیگی بخرن. نظرت چیه بیای تو تیمِ ما؟ اینطوری کارمون خیلی راحتتر میشه.»
تیغِ دیوانهانجامِ بیدرنگ دعوتتازهکارها را پذیرفت.
برنج سرخشده درخشانمیشد پرسید: «هزینه روجدید چطوری تقسیم کنیم؟»
زمستانِ خوابآلود جوابقطعاً داد: «چون خودم پیشنهادسطح دادم، سهمِ بیشتری میدم.»
کیم بارانی با لحنی سرد گفت:باعث «خوشم نمیآد زیرِ دینِ کسی باشم،قضیه پس هزارتا میدم. سهمِ من تسویه شد.»
بیدرنگ برگشت ومأموریتهای رفت تا باوقت انجامِ مأموریت پول دربیاورد.
زمستانِ خوابآلودباعث با تلخکامینظرِ بینیاش را مالید.
چند ساله همدیگهقطعاً رو میشناسیم، چرانظرِ یه شانس بهم نمیدی...
...
روزِ بعد، هر چهار نفر با پولی که از مأموریتها درآورده بودند، توانستند نقشه را بخرند. باکاری این کار، بخشی از مهِ روی نقشههایشان پاک شد و اطلاعاتِ پایهای از وضعیتِ کنونیِ سیاره بهگنجینههای دست آوردند. آنها در کنارِ جناحهای دیگر، با شش ملت، سازمانِ جوانه و ارتشِ انقلابی آشنا شدند.
«طبقِ این نقشه، شش ملت و سازمانِ جوانه دو قدرتِ اصلیان.عوض انگار شش ملت کلی مدرسه و آکادمیِ آموزشی داره. احتمالاً یاد گرفتنِاون کلاسِ اصلی اونجا راحتتر باشه. بذار ببینم... انگار استاردراگون انتخابِ بدی نیست.»
کوهِ شاخِ بزرگ در استاردراگونمیشد قرار داشت و ایستگاهِ قطارِقضیه عمومی چندان از آنجا دور نبود.
زمستانِ خوابآلود سر تکان داد.
«وقتِ زیادی نداریم. حدودِتازهکارها ۳ روز طول میکشهولی تا به پایتخت برسیم.»
شمشیر دیوانه در دل نالید. داشت ازبیفتند پیوستن به گروه پشیمان میشد. با این حال،جذابتری میدانست دیگر برای جا زدن خیلی دیر است.
...
امکانِ رد کردنِ سفر وجود نداشت، پس گروه مجبور بود تمامِ ۳ روز را در قطار بنشیند.گزینهٔ چند مأموریت در قطار در دسترس بود، اما در کل اصلاً سفرِ دلپذیری نبود. با این حال، انجمنتعدادشون را داشتند تا حوصلهسررفتگیشان را برطرف کنند. در انجمن، بازیکنان تجربیاتشان از مناطقِ آغازینِ مختلف را پست میکردند.
این کار حسابی سرگرمشان کرد؛ البتهوقت بهجز شمشیر دیوانه که نمیتوانست ازهیچ نگرانی دربارهٔ گذرِ زمان دست بردارد.
پس از سهمیشد روز، قطار بهجدید پایتختِ غربی رسید.
با رسیدن به حصارهای فلزیِ عظیم،نظرِ هر کدامشان پیامِ سیستمی دریافت کردندختم که از کشفِ مکانی جدید خبر میداد.
«پس کشفِمیآمد مکانهای جدید همقطعاً تجربه میده، نه؟»
برنج سرخشده درخشان بهتازهکارها اطراف نگاه کرد وولی با شگفتی گفت: «این محشره.»
همهچیز بینهایت واقعگرایانه بود؛نظرِ حتی طرزِ نگاههای عجیبیقضیه که مردم به او میانداختند.
گروه به سمتِ ایست بازرسیمیشد رفت و در آنجا نگهبانها آنهاهمینجا را برای یافتنِ سلاح اسکن کردند.
پس از عبور از بازرسی، نگهبان به هر یک ازجدید آنها کارتِ شناساییِ موقتی داد و پیامِ سیستمی دریافت کردندپرسید که نشان میداد اعتبار در استاردراگون برایشان باز شده است.
استاردراگون
اعتبار: ۰
رابطهٔ فعلی: بیطرف (شهروندِ موقت)
زمستانِ خوابآلود پرسید: «بهعنوانِ یهقطعاً گروه ادامه بدیم یا هرجدید کی راهِ خودش رو بره؟»
برنج سرخشده درخشان بیدرنگ با پوزخندیوقت جواب داد: «من با تو میآم.»هیچ آن دو عضوِ یک باشگاهِ گیمینگ بودند.
کیم بارانی هم تصمیم گرفتسطح به آنها بپیوندد، چون داشتنِختم همراه بهتر از تنهایی بود.
با لحنیمنطقه بیتفاوت گفت:باعث «بهم زور نگیدها.»
زمستانِ خوابآلود خندید. خواسته یا ناخواسته، این دختر بامزهترین حرفها رابیفتند میزد. آنها چند جملهٔ دیگر ردوبدل کردند تا اینکه در نهایتاینها زمستانِ خوابآلود رو به شمشیر دیوانه کرد و پرسید: «تو چطور؟»
شمشیر دیوانه از اینکه اینقدر آشکارا نادیدهتلفکردنه گرفته شده بود خشمش گرفت، اما میدانستبرای تحمیل کردنِ خودش به آنها فایدهای ندارد.
دستش را تکان داد وسطح با لکنت گفت: «نه... نیازیختم نیست. ترجیح میدم تنهایی بازی کنم.»
«باشه پس، موفق باشی!»
با دور شدنِ آن سه خدایباعث بازی، شمشیر دیوانه زیرِ لب زمزمه کرد:همینجا «دیر یا زود، من هم معروف میشم!»
پایتختِ غربی آشکارا شهری درجهیک بود. درتلفکردنه اینجا قطعاً فرصتهای فراوانی برایش وجود داشت تاانجامشون از آنها پیشی بگیرد و نفرِ اول شود!
شمشیر دیوانه که انگیزهاینظرِ تازه یافته بود، بهقضیه سمتی دیگر به راه افتاد.
ناگهان متوجهمنطقه شد مردی نقابدارمیشد دارد تماشایش میکند.
چیزی در طرزِ نگاهِ آن مرد عجیب به نظرسطح میرسید. شمشیر دیوانه که سرمایی در ستونِ فقراتش حسآیندهدارتر کرده بود، بهطورِ غریزی از قابلیتِ بررسی استفاده کرد.
نام: هان شیائو (؟)
سطح: ؟
آمار: ؟
؟؟؟
سطحِ خطر: مرگبار