چپتر 666: بدون عنوان
0«مشکل سرِ آب مقدسه. یه حسابکتابی کردم. اگهکشید با همین سرعت به فارم کردن هیولاها ادامهسرت بدیم، احتمالاً تا فردا شب آب مقدس کم میاریم.»
لی شائوچیانگ خیلی نگرانِ پول درآوردن بود. او بعد ازتکان اینکه حسابکتاب کرد و متوجهِ کمبودِ موادِ اولیه شد، بلافاصلهقدمی پیشِ فانگ هنگ آمد تا دربارهٔ اقداماتِ متقابل بحث کنند.
«همم...»
فانگ هنگ لحظهای فکر کرد.
در واقع، او نمیدانست تا کی قرار است اینجا گیرتکان بیفتد. اگر به فارم کردنِ هیولاها ادامه میداد، میتوانست روی آوردنِبرمیداشت آب و غذا از بازی حساب کند، اما آب مقدس چه؟
آیا بایدکنم همینطوری کارداد را متوقف میکرد؟
لی شائوچیانگ کمی مضطرب بود.
پول درنیاوردن معادلِ ضرر بود.
او حتی برای سرمایهگذاریداد در این نبردِ بازگشت،کشید پول قرض کرده بود.
چطور میتوانست مضطرب نباشد؟!
«باشه، فهمیدم. یه راهی براشغذا پیدا میکنم. امروز خستهم. زیادآیا بهش فکر نکن. زودتر برو بخواب.»
«آه؟ واقعاً راهی داری؟»
قصدِ اصلیِ لی شائوچیانگ این بود که فانگ هنگ را پیدا کند تاعجله فقط با هم مشورت کنند. او اصلاً انتظار نداشت که فانگ هنگ واقعاًدستبهسر راهی داشته باشد. با اشتیاق به فانگ هنگ نگاه کرد و پرسید: «چه راهی؟»
«بهم یه کمبدنش وقت بده. بایدبار بهش فکر کنم.»
فانگ هنگ بدنش را کش داد و چندکند بار خمیازه کشید. دستش را تکان داد و گفت:مضطرب «برو دیگه. عجله کن و یه کم استراحت کن.»
«باشه، اگهمیتوانست فکری به سرتغذا زد صدام کن.»
لی شائوچیانگ خوابش نمیبرد. با هربار قدمی که برمیداشت، سه بار سرشدیگه را برمیگرداند و به آرامی دور شد.
پس از دستبهسر کردنِ لی شائوچیانگ،بار فانگ هنگ لحظهای در دلش سبکسنگین کردعجله و خیلی زود فکری به ذهنش رسید.
آب مقدس.
او نمیدانست این چیز چطور ساختهبازی میشود، اما قبلاً در دنیای مقدماتیهمینطوری اطلاعاتِ بسیار زیادی را مرور کرده بود.
آب مقدسکنم محصولِ سیستمِداد نورِ مقدس بود.
این یکی ازبدنش محصولاتِ ویژهٔ درباربار مقدس به حساب میآمد.
در میانِ سه بازیِآوردنِ مقدماتی، دربار مقدس درکند دنیای آخرالزمان خونآشام وجود داشت.
چه تصادفی!
فانگ هنگ از قبلداد قصد داشت سفری بهکشید دنیای آخرالزمان خونآشام داشته باشد.
حالا، زمانِکنم این کارداد جلو افتاده بود.
پس از اطمینان از اینکه هیچکسِ دیگری بیرون از چادر نیست، فانگهمینطوری هنگ شمعِ روحِ توی دستش را خاموش کرد، کتابهای مردگان را درونِاین کولهپشتیِ پرشِ فضا-زمان روی هم چید و به آرامی چشمانش را بست.
یک آرایشمیتوانست جادویی کیمیاگری زیرِغذا پاهایش ظاهر شد.
آرایش جادویی به سرعت چرخید و در یککشید چشمبههمزدن، به استخری از خونِ جوشان تبدیل شدسرت که به تدریج فانگ هنگ را در خود بلعید.
وقتی دوباره چشمانش را بازچند کرد، فانگ هنگ از قبلتکان به دنیای بازی بازگشته بود.
[اعلانِ سیستم: در حالی که شما آفلاین بودید، کلونِ زامبیِ شما چهار طبقهٔ زیرزمینِ منطقه قرنطینه را پاکسازی کرد و در مجموع زامبی جهشیافته سطح ۱۴٬۳۲۸، زامبی جهشیافته سطح ۲۹٬۷۶۲، زامبی جهشیافته سطح ۳۷۴۵ و زامبی جهشیافته سطح ۴۷۵ را کُشت.]
پاکسازیِ زیرزمینِ چهارم زمانِداد زیادی برده بود، بنابراینکشید میتوانست مدتی دست نگه دارد.
فانگ هنگ دستش راداد به سمتِ کریستالهای تکاملکشید روی زمین تکان داد.
ذراتِ قرمزرنگی به سمتِ کفِغذا دستش پرواز کردند و باآیا نشانهای پشتِ دستش ادغام شدند.
[اعلانِ سیستم: بازیکن کریستال تکامل کامل۲۷۸، کریستال تکامل سطح ۱۴۲۰ و کریستال تکامل سطح ۲۷۸ به دست آورد.]
همین حالا هم کریستالهای تکامل بنفشِ کافی برای ارتقای سطحِ دنیای آخرالزماندیگه زامبی وجود داشت. در قدمِ بعدی، او باید راهی برای کُشتنِ چند خونآشامدور پیدا میکرد تا ۹۹ نشان به دست بیاورد و به سطحِ ۲۰ برسد.
وقتِ آن رسیدهروی بود که سفری بهحساب دنیای خونآشامها داشته باشد.
پس از دستور دادن بهغذا کلونهای زامبیِ پشتِ سرش، فانگآیا هنگ به مقرِ اصلیِ زندان بازگشت.
...
اواخرِ شب،کنم در مقرِداد اصلیِ زندان.
فانگ هنگ در حالی که از گذرگاه تلهپورت بیرون میآمد، بخشی از کلونهایکار زامبی و لیکرها را بیرون کشید و آنها را درونِ یک محلولِ بهبازگشت شدت خورنده انداخت تا خودکشی کنند. سپس، به سالن تلهپورت در طبقهٔ اول بازگشت.
با توجه به اینکه دیسک تلهپورت فلزی تکنفره ممکن بودآیا در آینده برای استفادهٔ عموم باز شود، فانگ هنگ تصمیمضرر گرفت تا موقتاً یک شعبهٔ دورنوردی در طبقهٔ اول راهاندازی کند.
این شعبه از سالنداد تلهپورت قرار بود برایکشید دورنوردی تکنفره استفاده شود.
با ورود به سالن، فانگ هنگبار دید که ویکتور و سندی با صدایعجله آرامی در حال بحث دربارهٔ چیزی هستند.
«فانگ هنگ! بالاخره پیدات کردم!»
وقتی سندی فانگ هنگ را دید، فوراً روحیهاش عوض شد. با هیجان جلو آمد و با گرمیمضطرب با فانگ هنگ احوالپرسی کرد: «من و ویکتور داشتیم دربارهٔ ساخت معبد بحث میکردیم. هنوز یه سری موادپیدا اولیه کم داریم. فکر کنم برای این مواد اولیه خساست به خرج نمیدی، درسته؟ همهاش به خاطر هنره!»
نصفهشبی، هنوزکنم هم اینقدرداد پرانرژی بود...
فانگ هنگ لیستبدنش مواد اولیه رابار از سندی گرفت.
با نگاهی به مواد اولیهٔغذا لوکسی که برای ساخت معبدآیا نیاز بود، در دلش آهی کشید.
خیلی خب،میتوانست خیلی خب،آوردنِ خیلی خب.
تقصیر کیه که تو یه اِنپیسی سطح S هستی؟
«فهمیدم. یه فکری بهداد حال تهیه مواد اولیهکشید میکنم، به خاطر هنر.»
«درسته! به خاطر هنر! میدونستم که تو این مکان فقط توییباید که بیشتر از همه منو درک میکنی! باور کن، تا زمانیبرای که ایمان خالصی داشته باشی، خدای هنر قطعاً بهت برکت میده!»
«امیدوارم.»
فانگ هنگ در حین صحبتچند به ویکتور نگاه کرد. «ویکتور، هنوزگفت میشه از گذرگاه دورنوردی استفاده کرد؟»
«بله، اون دو نفری که دیروز آوردی، قبلاً گذرگاه دورنوردی رو امتحاندیگه کردن. من هم همین الان یه بازرسی دیگه از گذرگاه انجام دادمآرامی و الان تو وضعیت خوبیه، بنابراین میشه برای دورنوردی ازش استفاده کرد.»
«بد نیست.»
فانگ هنگ سر تکان داد.
دو نفری که ویکتور به آنهابار اشاره کرد، توسط اولد بلک بهدیگه دنیای زمین بایر فرستاده شده بودند.
معلوم نبود اولدبدنش بلک این بار چهخمیازه نقشهای در سر داشت.
فانگ هنگ سرش شلوغآوردنِ بود، بنابراین وقت نداشت زیاداما به این موضوع اهمیت بدهد.
به هر حال، اولآوردنِ باید به فکر راهیکند برای ارتقای سطح میبود.
«بسیار خب، میخوام ازداد گذرگاه دورنوردی استفاده کنمکشید تا برم به دنیای خونآشامها.»
«باشه، مشکلی نیست.»
«ها؟» گوشهای سندی تیز شد و بلافاصلهحساب به سمت او آمد. «فانگ هنگ، داریمتوقف میری به دنیای خونآشامها؟ منم با خودت ببر!»
«نه، اینمیتوانست بار کارآوردنِ مهمی دارم.»
«دفعهٔ بعد، دفعهٔ بعد حتماً.»
فانگ هنگ به مرکز دیسک دورنوردیبار رفت و به ویکتور اشاره کرددیگه که میتواند او را دورنوردی کند.
«نه!»
«منم با خودت ببر!آوردنِ دفعهٔ پیش قول دادیکند که منو با خودت ببری.»
سندی از مهارتِ پیله کردنشچند استفاده کرد و به دنبال فانگگفت هنگ وارد دیسک تلهپورت مکانیکی شد.
«حدس میزنم حتماً داری میری به دنیایخمیازه خونآشامها تا راهی برای بازیابی آنگتاس پیدااستراحت کنی، درسته؟ منم ببر، منم میتونم کمک کنم.»
اعلان: میزان دوستی سندی با شما کمی کاهش یافته است.
فانگ هنگ کلافه شد و گفت: «اینطور نیستکشید که نخوام تو رو با خودم ببرم، اماسرت تو که نمیتونی از گذرگاه دورنوردی عبور کنی، درسته؟»
سندی به ویکتور نگاه کرد.
ویکتور میتوانست یک نیتِآوردنِ قتلِ سرد را درکند چشمان سندی احساس کند.
دفعهٔ پیش، وقتی دخترش آنجل بیدار شد، سندی به آنجلآیا یک پرتره که خودش کشیده بود و یک تاج گلضرر عجیب که خدا میداند از کجا آورده بود، هدیه داد.
ویکتور از این کار سر دربار نمیآورد، اما آنجل بهطور ویژهای ازدیگه این عمو سندیِ عجیبوغریب خوشش آمده بود.
«اهم...» ویکتور سرفهٔ آرامی کرد و تصمیم گرفت بیطرفدستش بماند. «فانگ هنگ، در این مرحله، قابلیتِ دیسک دورنوردیِخوابش فلزی تقویت شده. آقای سندی هم میتونه ازش استفاده کنه.»
ها؟
فانگ هنگ جا خورد.
یک اعلان بازی ظاهر شد.
اعلان: میزان وفاداری شخصیت پناهگاه شما، سندی، به مقدار کامل رسیده است و میزان دوستی شما به سطح اعتماد رسیده است. میتوانید او را به عنوان همراه دورنوردی کنید.
اعلان: در رتبهٔ فعلی دیسک تلهپورت مکانیکی، بازیکن میتواند حداکثر یک همراه را برای دورنوردیِ همزمان انتخاب کند. همراه، ظرفیتهای دورنوردی را اشغال خواهد کرد. بازیکن باید هزینهٔ دورنوردی و سایر هزینههای همراه را پرداخت کند.
«ببین، هیچ مشکلی باداد گذرگاه دورنوردی وجود نداره،کشید پس منم با خودت ببر.»
سندی به فانگ هنگآوردنِ نگاه کرد، گویی میخواست ببینداما او دیگر چه بهانههایی دارد.
؟