چپتر 686: بدون عنوان
0چو یان با نگاه به ستون عظیم نور مقدس که ناگهان به آسمانتوسط فوران کرد و لرزشهای شدیدی که زیر پاهایش احساس میشد، نتوانست جلوی خودشهوای را بگیرد و دستش را دراز کرد تا به دیوار روبهرویش تکیه دهد.
چشمانش پرهوای از بهتآرام و حیرت بود.
ستون نور مقدسی که فوران کردهناآرامش بود، سه ثانیهٔ تمام طول کشیدفهمیدین تا اینکه شروع به ضعیف شدن کرد.
پس از اینکه نور به تدریج محو شد، چو یان بار دیگر به دوردستآهسته نگاه کرد. کل منطقهٔ ویلایی که ستون نور پیش از این در آن قرارهویت داشت، بر اثر انفجارِ همین چند لحظه پیشِ نور مقدس، کاملاً نابود شده بود!
منطقهٔ ویلایینکشید به ویرانهایمهروموم تبدیل شده بود!
منطقهٔ مرکزیِ ستونهایناآرامش نور مستقیماً باسرش خاک یکسان شده بود!
این نوع حملهٔ کورکورانه عملاً تمامناآرامش نیروهای دربار مقدس را در بر گرفتههویت و همهٔ آنها را نابود کرده بود!
همچنین تعداد زیادی از خونآشامها که درتوسط حال مبارزه با دربار مقدس بودند نیزآهسته در انفجار نور مقدس از بین رفته بودند.
واقعاً بیرحمانه بود.
چو یان احساسناآرامش کرد که دستسرش راستش بیاختیار میلرزد.
او با چشمان خودش دیده بود که مردکند نقابدار با زور وارد منطقهٔ ویلایی شده بود.رئیس طولی نکشید که کل گره مهروموم منفجر شد.
آن مرد نقابدار...
در چنین شرایط نامطلوبی، گرهِمنفجر آرایش جادویی در واقع توسطآرایش او کاملاً نابود شده بود!
بازیکنان نیز از صحنهای که پیشسرش رویشان بود شوکه شده بودند و همهرئیس با صدایی آهسته دربارهٔ آن پچپچ میکردند.
چو یان به ویرانههای دوردست نگاه کرد و تمام تلاششچرخاند را کرد تا حال و هوای ناآرامش را آرام کند. اوپیدا سرش را چرخاند و پرسید: «فهمیدین؟ هویت اون مرد جوون رو؟»
«رئیس، هنوزنامطلوبی هیچ چیزی درجادویی موردش پیدا نکردیم.»
«درسته.»
این جوابیهوای بود کهآرام انتظارش میرفت.
چو یان سر تکان داد و دوربین دوچشمی را از زیردستشپرسید گرفت. او سرش را پایین انداخت و به ویرانههای پایین نگاهنکردیم کرد و سعی کرد ردی از مرد مرموز ناشناس پیدا کند.
زیردستش آب دهانش را قورت داد، به کنار چوصحنهای یان رفت و با صدایی آهسته پرسید: «رئیس، ممکنهویرانههای از یه همچین انفجار شدیدی جون سالم به در ببره؟»
«صددرصد.»
با اینکه فقط چند بار همدیگر را دیده بودند،فهمیدین اما چو یان به وضوح احساس میکرد که مردپیدا نقابدار به این راحتیها خودش را به کشتن نمیدهد.
...
نوری که از انفجار سنگجادویی مهر و موم آزاد شدهرویشان بود، به تدریج محو شد.
همهچیز به آرامش بازگشت.
ونریت از میانناآرامش آوارهای پوشیده ازسرش سنگ بیرون آمد.
این انفجار بیش ازتلاشش نیمی از تیم خونآشامهاکند را نابود کرده بود.
ونریت سرنامطلوبی متورمش راآرایش تکان داد.
محیط اطراف بهگره تلی از آوارچنین تبدیل شده بود.
چه اتفاقی افتاده بود؟
خاطرات آشفته به تدریج بازگشتند.
درسته، ستون نور منفجر شد.
بقیه تو انفجار مردن؟
مارکی کجاست؟!
یعنی تو انفجار مرده؟
ونریت با دیدن اینکه افراد اطرافش در حال متمرکز کردن قدرتشان برای حمله بهآهسته معدود شوالیههای ریختهگری مقدس بودند که از انفجار جان سالم به در برده بودند، کمکماون متوجه چیزی شد. او فریاد زد: «زود باشین! دنبالم بیاین تا مارکی رو پیدا کنیم!»
خونآشامها پس از رسیدگی به بازماندگانِ باقیماندهٔشرایط دربار مقدس، بلافاصله به سمت منطقهٔ مرکزیبازیکنان ویرانهها رفتند تا فانگ هنگ را پیدا کنند.
«تق!!»
در منطقهٔ مرکزی انفجار،تلاشش دستی از میان شنهایکند ضخیم روی زمین بیرون آمد.
فانگ هنگ پنج دقیقهٔ تمام آفلاین منتظر مانده بود. او احساس میکردهمه که قبل از آنلاین شدنِ دوبارهاش، بحران باید گذشته باشد. سپس، یکسرش دقیقهٔ دیگر را صرف بیرون کشیدن خودش از لایهٔ ضخیم شن کرد.
اگر بازیکنان معمولیگره بودند، قطعاً زیرچنین زمین گیر میافتادند.
انتظار نداشت اینناآرامش موج تا اینسرش حد عظیم باشد.
فانگ هنگ باویرانههای نگاه به ویرانههای بزرگآرام اطرافش، لبخند تلخی زد.
ردیفی از اعلانهایگرهِ بازی در میدانواقع دیدش ظاهر شد.
[اعلان: بازیکن مأموریت فرعی را به پایان رساند - نابودی امتیازات ساختارِ آرایش جادویی فرعی.]
[اعلان: بازیکن ۵۰۰۰ امتیاز مشارکت مأموریت، ۸۰۰۰ امتیاز شهرت خونآشامها و ۸۰۰ امتیاز شهرت شورای شیوخ به دست آورد.]
[اعلان: امتیازات مشارکت فعلی: ۶,۹۹۲، ارزیابی مأموریت: -A.]
[اعلان: کنترل بازیکن بر خونآشامهای شهر ویکتوریا کمی افزایش یافته و روحیه تمام خونآشامهای شهر ویکتوریا به شدت افزایش یافته است.]
[اعلان: آرایش جادویی کیمیاگری شهر تحت تأثیر قرار گرفته است. تحت تأثیر اثر آرایش جادویی، تمام ویژگیهای اضافی مهارت خط خونی خونآشام شما ۶۳ درصد کاهش یافته است.]
نگاه فانگ هنگصدایی به سرعت ازپچپچ روی اعلانهای بازی گذشت.
پس از نابودی ستون نور، اثرتوسط تضعیفکننده روی خونآشامها از ۷۰ درصدصدایی به ۶۳ درصد کاهش یافته بود.
به نظرنامطلوبی نمیرسید که فایدهجادویی چندانی داشته باشد...
چیزی که فانگ هنگ را بیشتر ناراضی میکرد این بود که وقتی سنگ مهر و مومپچپچ منفجر شد، تعداد زیادی از شوالیههای ریختهگری مقدس در انفجار کشته شدند. او فقط بخش کوچکیهنوز از امتیازات مشارکت را دریافت کرده بود، اما حتی یک کریستال تکامل هم دراپ نشده بود.
علاوه بر این، انتظار نداشت که واقعاً چنینویرانههای انرژی مقدس قدرتمندی درون ستون سنگی پنهان شده باشدفهمیدین که بتواند محیط اطراف را به این روز بیندازد.
اگر میتوانستگرهِ همه آنهاجادویی را جذب کند...
فانگ هنگنامطلوبی به آرامی مشتشجادویی را گره کرد.
بعد از این همه رفت وواقع آمد طولانی، این موج از خسارات راصدایی میشد بسیار قابل توجه در نظر گرفت.
فانگ هنگ برای تسلی دادن به خودش زیرویرانههای لب زمزمه کرد: «بیخیال، فقط به چشم جمعآوریپرسید اطلاعات و آمادهسازی برای آینده بهش نگاه میکنم...»
«لرد مارکی!!»
با دیدن فانگ هنگ که زنده از زیر آوار بیرون میآمد، دل ونریتصدایی که مثل سیر و سرکه میجوشید بالاخره آرام گرفت. او پر از هیجانپرسید شد و بلافاصله گروهی از افراد پشت سرش را برای استقبال از او آورد.
فانگ هنگ حالاگرهِ ستون فقرات خونآشامها درتوسط کل شهر ویکتوریا بود.
فقط او میتوانستصدایی در این وضعیت بامیکردند دربار مقدس مقابله کند.
تمام خونآشامها با تحسین و احترامتوسط به فانگ هنگ نگاه میکردند. همهصدایی آنها دور فانگ هنگ زانو زدند.
«مارکی.»
فانگ هنگنامطلوبی به خونآشامهایآرایش اطرافش نگاه کرد.
تحت تأثیرهمه نور مقدس، خونآشامهادربارهٔ مجروح شده بودند.
فانگ هنگ سرش را پایین انداختتوسط و به این فکر کرد که درآهسته مرحله بعد چه کاری باید انجام دهد.
او اطلاعات کافیگرهِ جمعآوری کرده بود.واقع باید نقشهای میکشید.
بیش از یک ستون نورجادویی در شهر وجود داشت. نابودرویشان کردن همینطوریِ آن، واقعاً حیف بود...
ونریت گزارش داد: «قربان، تعداد خونآشامهای شهرمیکردند داره به سرعت کم میشه. ادامه نبردسرش با شوالیههای ریختهگری مقدس برامون سخت خواهد بود.»
«تمام خونآشامهای شهر روجادویی جمع کنین و از نبردرویشان عقبنشینی کنین. همینجا جمع بشین.»
«بله، قربان!»
ونریت بلافاصله به فرم خفاش خود تبدیل شد و دررویشان هوا شناور ماند. او با سوت زدن یک سیگنال خاص،هوای دستور داد تا تمام خونآشامهای شهر دور هم جمع شوند.
...
در منطقه همسایه، درجادویی بزرگراهی که به خارجصحنهای از شهر منتهی میشد.
منگ هائو در صندلی شاگردجادویی نشسته بود و صفحه گوشیاشرویشان را بالا و پایین میکرد.
در گوشیاش، جاسوسان داخل شهر داشتندواقع با او چانه میزدند و سعی میکردندصدایی جدیدترین اطلاعات شهر را به او بفروشند.
«این پیشنهاد نهایی منه.آهسته ۲۰ هزارتا. قیمت مقطوعه. اگهتلاشش نمیفروشیش، میرم سراغ یکی دیگه.»
منگ هائو در حالیجادویی که ۲۰ هزارتا راصحنهای منتقل میکرد، لعنتی فرستاد.
«برادر منگ،نامطلوبی فکر میکنم یهجادویی جای کار میلنگه.»
زیردست جدید، آه دینگ، که مسئول رانندگی ماشین بود، کمی گیج شده بود و گفت: «خونآشامهایپچپچ شهر ویکتوریا هیچ درخواست کمکی نفرستادن و گذرگاه تلهپورت شهر هم باز نشده. شورای شیوخ ممکنههنوز حتی ندونه که اونجا مشکلی پیش اومده. واقعاً نیازی هست که ما با این عجله بریم اونجا؟»
«فکر میکنی خودم نمیفهمم؟»
منگ هائو حتی بعد از اینکه مبلغی پول از او کلاهبرداری شده بود، احساس عادی بودنمیکردند میکرد. او سرش را تکان داد و پرسید: «اگه یه جای کار میلنگه، بازم باید بریمهیچ و بررسیش کنیم. هر چی عجیبتر باشه، بیشتر باید خودمون بریم ببینیم. هویتمون رو فراموش نکن.»
آه دینگ باگرهِ نگاهی خالی خیرهواقع شد. «کدوم هویت؟ خونآشامها؟»
«احمق، ما بازیکنیم! بازیکن!» صدایجادویی منگ هائو ناخودآگاه بلندتر شد. «اگهشوکه مأموریتی در کار باشه، میتونیم نریم؟»