چپتر 105: آبی پرستاره
0و به این ترتیب، آخرین عصر فرا رسید. آخرین شب تعطیلاتشانبدوزد در اتحاد والد. قرار بود تمام هشتادوششیها به عنوان یک دورهزلال فشرده در زمینه آداب معاشرت، آن شب در یک مهمانی شرکت کنند.
از همان ساعات اولیه صبح، همه در هتلجنگ در تکاپو بودند. این شامل کارکنان هتل، ارکستریکار که دعوت کرده بودند و البته خود هشتادوششیها میشد.
«...واو.»
«وای. چقدر... قشنگه...»
پردازشگرهای گروه ضربت که هنوز به سن قانونی نرسیده بودند، سرپرستان قانونی داشتند که همگی از مقامات دولتی فدراسیون وملایم اشرافزادگان سابق بودند. به عبارت دیگر، افراد عالیرتبهای که شأن و منزلت خاصی داشتند و باید آن را حفظ میکردند. اینروبان موضوع بهویژه در زمان ملاقات با افراد خارجی صدق میکرد، حتی اگر این بچهها فقط روی کاغذ تحت تکفل آنها بودند.
به همین دلیل، برای پردازشگرهای دختر لباسهای شبی از طرف سرپرستانشان در فدراسیون فرستاده شده بود که بسیار خیرهکننده بودند. روی هر یک از لباسها کهمدهای در جعبههای روبانزده تحویل داده شده بودند، نشان خانوادگی سرپرستشان نصب شده بود. این لباسها که فقط برای همین یک شب در نظر گرفته شده بودند،نقره دخترانی را که چیزی جز جنگ نمیشناختند، کاملاً مسحور کردند. حتی آرایشگرها و طراحان مویی که برای هتل کار میکردند هم نمیتوانستند چشم از آنها بردارند.
طراح هر خانواده تمام تلاش خود را به کار گرفته بود تا لباسی بدوزد که با جدیدترین مدهای فدراسیون همخوانی داشته باشد. قرمز درخشان، صورتی ملایم، آبیروی زلال، بنفش باشکوه، سفید خالص و مشکی باوقار. و هر کدام از آنها به دلیل تنوع در بافت پارچه، حس منحصربهفردی داشتند: ابریشم، حریر و تورهای مخملیگرفته که با گلدوزیهای نقره و طلا، روبان، مهره و گلهای مصنوعی ظریف تزئین شده بودند. برخی حتی گلهای طبیعی داشتند که فقط برای همین روز چیده شده بودند.
همچنین زیورآلاتی برای تزئین گردن، مچ دست و موهایشانکار فرستاده شده بود. البته با توجه به رده سنیشان،جدیدترین زیورآلاتی ساده بودند، اما از زیبایی آنها چیزی کم نمیکرد.
در حالی که هر یک از دخترها لباس کاملاً جدیدی به تن داشتند، پسرهاهمخوانی کتوشلوار پوشیده بودند. کتهای آبی تیره که تقریباً به سیاهی میزد و یقههای بلندیباوقار داشتند که باز میشدند. زیر آنها پیراهنهای ابریشمی سفید و شالکمرهای قرمز تیره پوشیده بودند.
آستینهای کت به سمت بالا تا خورده و با نخ نقرهای مات گلدوزی شده بود وکار روی سینه چپشان نشانها و مدالهایشان قرار داشت. با این حال، آستین پیراهنهایشان دارای سرآستینهای فرانسویصورتی برگردان و دکمهسردستهایی به شکل بالهای عقاب سیاه و قرمز بود که نور را منعکس میکردند.
در فدراسیون، لباس رسمی توسط ارتش برای درجهداران و سربازان صفر تأمین میشد، اما افسران باید هزینه آن را از جیب خودشان میپرداختند.حتی در گذشته، اشراف کسانی بودند که به سربازان فرمان میدادند و سلاح آنها را تأمین میکردند، در حالی که مردم عادی به خدمتروبانزده سربازی فراخوانده میشدند. این سنت برای برجسته کردن تفاوت بین این طبقات ایجاد شده بود و تا به امروز در فدراسیون پابرجا مانده بود.
اما در ازای پرداخت هزینه لباسهایشان، به افسران این حق ضمنی داده میشد که آنها را شخصیسازی کنند. این کاریهمخوانی نبود که اجازه داشته باشند با یونیفرمهای پانزر خود انجام دهند، چرا که آن لباسها پوشش جنگیشان بودند و نیاز بهحریر یکپارچگی داشتند. اما لباسهای رسمی و لباسهای شب که ربطی به میدان نبرد نداشتند، تا حدودی اجازه تغییرات سلیقهای را میدادند.
این تغییرات بیشتر در سطح نوع پارچه،طراح سایه رنگ یا طراحی دکمهسردست بود. احتمالاًهمخوانی این هم سنتی از دوران امپراتوری بود.
بنابراین، با وجود اینکه تنوع خیرهکنندهای در لباسهای رسمی فدراسیون وجود نداشت، کتوشلوار هرطراحان یک از پسرها تغییرات ظریف و منحصربهفردی داشت. سایه آبی یا مشکی کمی تغییرداشته یافته بود تا بهتر با رنگ مو، چشم و همچنین رنگ پوستشان هماهنگ شود.
البته به اندازه لباس دخترها به چشم نمیآمد، اما باز هم سرپرستانخاصی آنها مقامات دولتی و اشرافزادگان سابق بودند. این برای آنها مایه افتخار بود.بچهها یا شاید این تصور آنها از... اگر نگوییم عشق والدین، تعهد خانوادگی بود.
ویکا در حالی که آنها را تماشاطراحان میکرد، ابرویی بالا انداخت. او لباس شب سنتیتلاش پادشاهی متحد را با کراوات به تن داشت.
«اوه، خیلیمویی بهت میاد. کاملاًچشم شبیه اشرافزادهها شدی.»
بسیاری از لباسهای رسمی و کتوشلوارهای کاری مردانه بر اساس یونیفرمهای نظامی طراحی شده بودند. بهکار عنوان مثال، کتِ یک کتوشلوار کاری از لباس کار الگوبرداری شده بود و یقه ایستاده یونیفرمصورتی دانشآموزان بر اساس یونیفرم سربازان بود. تاکسیدوها نیز از سبک لباس پوشیدن سربازان الگوبرداری شده بودند.
به عبارت دیگر، اینها لباسهایی بودند که برای برجسته کردن فیزیک یک سرباز، یک جنگجو،میکردند طراحی شده بودند. و هشتادوششیها دوران کودکی خود را در میدان نبرد گذرانده بودند وتکفل بدنشان برای مبارزه ورزیده و آبدیده شده بود. به همین دلیل، این لباسها کاملاً برازندهشان بود.
با این حال...
رایدن در حالی کهنمیتوانستند با یقهاش ور میرفت،خانواده گفت: «راستش یه جورایی خفهکنندهست.»
ویکا تو ذوقشنصب زد و گفت:دخترانی «بهش عادت کن.»
«اصلاً چرا داریم این کارسابق رو میکنیم؟ خدایی، من هیچوقتشأن دلم نمیخواست بیام به همچین مهمونیهایی.»
ویکا پوزخند زد، امامسحور نه از روی تمسخر.مویی فقط برایش جالب بود.
«اگه از من بپرسی، معمولاً اونایی که به این جور مراسمها عادت ندارن،مدهای بیشتر از همه ازش لذت میبرن... و نگران نباش. تو مراسم امروز فقطخالص همسنوسالهای خودت هستن. هیچکس قرار نیست به خاطر بلد نبودن آداب معاشرت قضاوتت کنه.»
در گوشهای از رختکن که از صداهای هیجانزده دخترها پر شده بود، لِناآرایشگرها برای آخرین بار در یک آینه قدی به خودش نگاه کرد. او لباسش راهمخوانی پوشیده بود، موهایش درست شده بود و کار آرایشگرش هم تازه تمام شده بود.
تصویرش در آینه به او خیره شده بود؛ مدل مو، لباس و آرایشش با آن ظاهر همیشگی و یونیفرمپوششملاقات خیلی فرق داشت. او لباس شبی به تن داشت که فقط برای همین مراسم خریده بود. لباسی که ویکاطرف در طول سفرشان به پادشاهی متحد برایش آماده کرده بود زیبا بود، اما او قصد نداشت دوباره آن را بپوشد.
حداقل نه جلوی شین. آن زمان، او هنوز متوجه احساساتش نشده بود... هرچند اگر بخواهیمتلاش منصف باشیم، بخشی از وجودش تمام مدت این را میدانست. فقط شجاعت اعتراف به آنباشکوه را نداشت. بنابراین آن موقع میتوانست وانمود کند که متوجه احساساتش نشده و آن را بپوشد.
اما حالا همهچیز فرق میکرد.
دستهایش را باز کرد و جلوی آینه چرخید. نمیتوانست آنها را کاملاً باز کند، اما لبههای دامن با چرخش او بالا میرفت و فقط به اندازهای باز میشد که خطوط پاهایش را بپوشاند. لباس فوقالعادهای بود. درستباشکوه مثل مایویش، این را هم برای همین سفر خریده بود و مشخصاً برای مراسم امروز انتخاب شده بود. او مدت زیادی را صرف فکر کردن به پارچه، رنگ و طراحی مناسب کرده بود. به همان اندازه هم براینمیکرد انتخاب آرایش و مدل مویی که بهترین مکمل برای آن باشد، وقت گذاشته بود. و در تمام این مدت، فکر کردن به روزی که بالاخره همه اینها را با هم میپوشد، باعث میشد قلبش دو برابر تندتر بزند.
بله، او مشتاقانه منتظر این روز بود. وقتی شنید که قرار است در پایان سفرشان یکموضوع مهمانی داشته باشند، قلبش از شادی به تپش افتاد. دغدغه انتخاب لباس و مدل مو برایشهمین لذتبخش بود. قبل از این مراسم، او هرگز در تمام عمرش از هیچ مهمانیای لذت نبرده بود.
او قبلاً هم به مهمانی رفته بود. اصالت جمهوریاش عملاً حضور او را ایجاب میکرد. اما هرگز خودشجدیدترین واقعاً نخواسته بود در آن رویدادهای اجتماعی شرکت کند. آنها چیزی جز کورههای سیاست، تظاهر، جمعآوری کمکهای مالیتنوع و طمع محض نبودند که در کاخهایی برگزار میشدند که تنها بازماندههایی از یک دوران گذشته به حساب میآمدند.
هر کسی که در آن مهمانیها به او نزدیک میشد، یک اشرافزاده سابق بود؛ چشمانشان فقط به دنبال موقعیت و ثروت خانواده میلیزه بود. آنها به دنبالمشکی شکار بودند. پاسخ دادن به تعریفهای کنایهآمیز و رفتارهای سطحی آنها با لبخند، یک شکنجه بود. بیش از حد سختگیر بودن فقط باعث تحقیرش میشد و مردم بهموهایشان محض اینکه رویش را برمیگرداند، او را مسخره میکردند. او نمیتوانست خودش را راضی کند که با چنین رسوم متظاهرانهای همراه شود. او از آن مهمانیها متنفر بود.
اما امروز فرق میکرد. او در محاصره دوستانش بود... و او اینجا بود. این همهچیز را تغییر میداد. او قبل از شروع سفر بارها و بارها این لحظهداشته را در خواب دیده بود. اینکه لباس زیبا بپوشد و در برابر او ظاهر شود. حالتی که چهره او به خود میگرفت، تمام افکارش را به خود مشغولگلهای کرده بود. تخیلش با احتمالات اینکه او ممکن است چه بگوید، پرواز میکرد. و قبل از اینکه متوجه شود، او تنها چیزی بود که میتوانست به آن فکر کند.
باید اعتراف میکرد. باید با خودش صادق میبود. روی برگرداندن به خاطر خجالت یا اضطراب... دیگر نمیتوانست چنین کاری کند. و درست است، این چیزی نبود که در بحبوحهتحت جنگ بخواهد ذهنش را درگیر آن کند... اما لحظهای که نگاهش را میدزدید، میتوانست همان لحظهای باشد که او را از دست میدهد. و این او را به وحشت میانداخت.کاملاً فکر طرد شدن هم او را میترساند، اما... از هیچچیز بیشتر از این متنفر نبود که او را از دست بدهد بدون اینکه هرگز به او بگوید چه احساسی دارد.
بنابراین تصمیم گرفت که اینکردند کار را انجام دهد. اینگونه،نمیتوانستند هیچ حسرتی برایش باقی نمیماند.
آخرین جعبه مخملی را باز کرد، یک طوقگردن دستساز ظریف بیرون آورد و دور گردنش بست. آرنت چند روز پیش آنآبی را برایش فرستاده بود، چون تولدش مدت کوتاهی پس از شروع مرخصیشان بود. به او گفته بود اگر به مراسم خاصیمهره رفت آن را بپوشد و اصرار کرده بود که فراموش نکند در مهمانی این سفر حتماً آن را به گردن ببندد.
این طوق از طلای خالص بود و به شکل شکوفه بهارنارنج ساخته شده بود که با سنگهاینمیتوانستند قیمتی قرمز و نقرهای تزئین شده بود. لِنا گیره آن را بست، مانند شوالیهای که برای رفتنآبی به میدان نبرد آماده میشود. برای آخرین بار در آینه نگاه کرد و برای خودش سر تکان داد.
وقتشه که تصمیمم رو بگیرم.
سالن رقص. در حالی که این هتل تمام سبکهای طراحی داخلی را در هم آمیخته بود -بدوزد از باستانی گرفته تا قدیمی و مدرن - سالن رقص آن در سالن یک عمارت غربی قرار داشتکدام که به سبک قرون وسطایی بازسازی شده بود. این سالن بزرگ محل برگزاری بسیاری از رویدادهای اجتماعی بود.
زمانی که این عمارت تازه ساخته شده بود، سقفی طاقیشکل داشت. اما حالا یک سایبان شیشهای شفاف داشت. شیشهصورتی قدیمی بود - شفافیت معمول آن حالا کدر و موجدار شده بود - اما هنوز هم به خوبی صیقلگلدوزیهای داده شده بود و توسط شبکهای به شکل نقشبرجستهای نقرهای که تاریخچه اتحاد را به تصویر میکشید، پشتیبانی میشد.
پشت آن شبکه توریمانند، که باعث میشد آنجا شبیه یک گلخانه یا یک قفس پرندهمویی بزرگ به نظر برسد، آسمان شب قرار داشت که با غبار ستارگانِ صورتهای فلکی تابستانیقرمز اتحاد پوشیده شده بود. شبِ ماه نو بود و آسمان تاریکتر از همیشه به نظر میرسید.
و زیر آن سایبان شیشهای، در میان ارکستر، دستهگلهایعالیرتبهای بیشمار و میزهایی که با پیشغذاها چیده شده بودند، حلقهایملاقات از رقص و پچپچ مانند گلی بهاری شکوفا شده بود.
«داستین.»
یک نیمطبقه که به چپ و راست تقسیم میشد، به رختکن دخترها متصلمدهای بود. این نیمطبقه همچنین به یک راهپله وصل میشد و قبل از پایینخالص رفتن از پلهها به سمت پیست رقص، یک نقطه ملاقات را تشکیل میداد.
داستین با دیدن آنجو که از آخرین ردیف پلهها پایین میآمد و دستش را به سمت او دراز میکرد،بردارند در جای خود خشکش زد. موهای نقرهای-آبی آنجو مانند آبشاری از مهتاب یخزده روی پشتش ریخته بود. لباسی که بهخالص تن داشت آبی تیره متمایل به بنفش بود، شبیه به رنگ گرگومیش، که مکمل پوست رنگپریده و موهای روشنش بود.
لباسش مانند جامههای یک الهه، چینهای بیشماری داشت و زیورآلات سِت آن باباید سنگهای سلستین بینهایتی که مانند آسمان سپیدهدم میدرخشیدند، برق میزد. آنها تجلی زیباییفقط و قدرت بودند. این سنگهای قیمتی به ندرت تراشیده و در زیورآلات استفاده میشدند.
دیدن بازوی رنگپریده و ظریف اوآرایشگرها که به سمتش دراز شده بود، باعثطراح شد نفس در سینه داستین حبس شود.
بالاخره پرسید: «...آنجو،کار واقعاً مشکلی نداریبردارند که با من بیای؟»
آنجو با لبخندی شیطنتآمیز گفت: «اگهدخترانی میذاشتم کسی غیر از تو همراهمکردند بشه، خیلی آدم بدی میشدم، داستین.»
داستین با احتیاط دست او را گرفت. او یک سلنا بود که از امپراتوری به جمهوری مهاجرت کرده بود و از آنجامیکرد که سلناها خط خونی اشرافی آلبا محسوب میشدند، در سرزمین مادریاش با او به عنوان یک اشرافزاده رفتار میشد. البته اشرافزادهای ازلباسها طبقه پایین تا متوسط، اما به هر حال اشرافزاده بود. او از جوانی آداب معاشرت برای چنین موقعیتهای اجتماعی را آموخته بود.
اما در این لحظه، انگار هرچه را که یاد گرفته بودچشم فراموش کرده بود. هر حرکتش لرزان و ناشیانه بود. آنجو باباشد دیدن او که شبیه یک خیمهشببازی بدساخت حرکت میکرد، پوزخند زد.
«تازه، اگه سرت رو گرم نکنم،بردارند ممکنه دوباره ول بگردی و حالوهوایجدیدترین شین و لِنا رو خراب کنی.»
داستین با اخمینصب ترحمانگیز گفت: «ببین،دخترانی من که گفتم متأسفم...»
میچیهی و شانا مدت کوتاهی پس از آن افتضاح،عالیرتبهای حسابی از خجالتش درآمده بودند. و در روزهای بعد،زمان شین به طرز غیرمعمولی با او سرد رفتار میکرد.
«...یعنی، لِنا یه چیزی،مسحور ولی فکر نمیکنم شین حقکار داشت از دستم عصبانی بشه...»
«داری در مورد اوننمیتوانستند موقعی حرف میزنی که توتلاش پادشاهی متحد گیر افتاده بودیم؟»
آن زمان، این شین بود که ناگهان وارد صحنه شد و حالوهوای داستین را خراب کرد. و برخلافچشم داستین، او کاملاً از روی قصد این کار را کرد. به یاد آوردن آن باعث شد آنجو بدنشبنفش را بچرخاند و به پشت سرش نگاه کند. البته لباسش دور گردن باز نبود و پشتش را نشان نمیداد.
«نمیتونستم برای اینفدراسیون سفر لباس پشتبازعبارت بپوشم. یا مایو دوتیکه.»
آنجو پس از بازگشت به جمهوری، برای درمان جایکار زخمهایش پیش یک متخصص رفته بود. اما فقط یک ماهمدهای از درمانش میگذشت و هنوز راحت نبود لباس بازی بپوشد.
«همیشه دفعه بعدیکار هم هست. اونبردارند موقع میتونی بپوشیش.»
آنجو لبخند زد، اما داستین نمیتوانست اینچیزی احساس را از خود دور کند کهطراحان او دارد به شخص دیگری نگاه میکند.
«درسته. دفعه بعد.»
«هی.»
«چیه؟»
در حالی که بازو در بازوی هم به سمت سالنکاملاً میرفتند، رایدن به شخصی که همراهیاش میکرد نگاهی انداخت. بهطراح نظر میرسید برای پرسیدن این سؤال خیلی دیر شده باشد، اما...
«کی ایندولتی گروهبندی رواشرافزادگان انجام داده؟»
شیدن با بیخیالی جوابمسحور داد: «خب، فکر کنممویی چون قدمون به هم نزدیکه؟»
او برای یک زن، قدبلند بود و قدی بالاتر ازلباسی حد متوسط داشت. تقریباً همقد شین یا ویکا بود، بهملایم این معنی که حتی از یک مرد معمولی هم بلندتر بود.
«میدونی که، پردازشگرهای دختر زیاد نیستن. و اونا همنمیشناختند اجازه نمیدن دو تا دختر با هم برن چون پسرهاییبردارند که پارتنر گیرشون نیومده احتمالاً غرغر میکنن و شاکی میشن.»
رایدن با چهرهای درهمرفته گفت: «...میفهممعبارت چی میگی. به علاوه، رفتن باخاصی یه پسر دیگه هم خیلی مسخره میشد.»
اگر هر کدام از پسرها در حال همراهی کردن یکدیگر به مهمانی دیده میشدند، تا آخر عمر مایه خنده بقیههمخوانی میشدند. به خاطر قد رایدن، حتی پردازشگرهای مرد زیادی هم نبودند که بتواند با آنها برود... تنها پسرهایی که بهابریشم ذهنش میرسیدند و همقد شیدن بودند، ویکا یا بدتر از آن، شین بود. این کابوسی بود که هرگز نمیتوانست فراموشش کند.
«مگه نه؟ پس باید از من ممنون باشی که مجبور نیستی اونجدیدترین عذاب رو تحمل کنی، گرگینه کوچولو. نباید چیزی به من بگی؟» شیدنباشکوه خودش را به او چسباند و سینههای پرش را به بازوی او فشرد.
شیدن لباس ساتن سفیدی به تن داشت که تضاد زیبایی با پوست تیرهاش ایجاد کرده بود. یقه لباس برش جسورانهای داشت که چاک سینهبدوزد را به خوبی نشان میداد و پشت ورزیدهاش را به نمایش میگذاشت. همچنین چاکی در پهلوی لباس وجود داشت که اجازه میداد رانهایش دیده شوند.تورهای کل لباس با نخ طلایی گلدوزی شده بود و او آن را با دستبندهای طلایی ست کرده بود که با هر قدمش صدای ظریفی میدادند.
موهای کوتاهش برای این مراسم آراسته نشده بود، اما به نظر میرسید ازباید محصولی براقکننده استفاده کرده که درخشش بیشتری به آن بخشیده بود. شیدن کهفقط با موهای درخشانش تاجگذاری شده بود، با پوزخندی مغرورانه به رایدن نگاه کرد.
«نظرت چیه؟نمیشناختند نیازی نیستمسحور خجالت بکشی.»
مشخص بود که دارد برای شنیدن تعریف تورخانواده پهن میکند، اما با وجود اینکه رایدن متوجه شدهقرمز بود آرایش به زنانگی او افزوده، اصلاً هیجانزده نشد.
«آره... فکر کنم خوشگل شدی.»
شیدن در نمایشی ساختگی از عصبانیت باددیگر کرد و گفت: «لعنت بهت، حداقل میتونستیحفظ یکم احساس چاشنیش کنی! اینقدر بیعرضه نباش!»
سپس با همان پوزخندمسحور دنداننما و تمساحگونه همیشگیاش، چندکار بار به پشت او زد.
«خب، تو که بدجور مردونهچشم شدی، رایدن. بهتره حواست رو جمعبدوزد کنی. حتی ممکنه منم عاشقت بشم.»
«آره، حتماً. ممنون.»
تقریباً صد پردازشگر، به همراه گرته، خدمه تعمیر و نگهداری و تیم پشتیبانی در مهمانیمیکردند حضور داشتند. دخترها لباسهایی با رنگهای مختلف پوشیده بودند که دشت گلی واقعی از سایههای خیرهکنندهآنها را به وجود آورده بود و صدای خنده و پچپچ با موسیقی بلند ارکستر رقابت میکرد.
اما در یک لحظه، تمام آن هیاهو برای شین متوقف شد. لِنابردارند در حالی که دستش روی نرده طلایی میلغزید، از پلههای رختکن دردرخشان نیمطبقه پایین میآمد. مانند رز سرخ باوقاری که از آن پاکی میتراوید.
لباس رز رنگ او با تور مشکی، روبان و مهرهها برجستهتر شده بود. لباسی بود که حس وقار را القا میکرد - ادایبنفش احترامی به لقب او، ملکه خونآلود. بخشی از موهای نقرهایاش در چند لایه بافته شده و با رزهای قرمز و تور مشکی تزئینتزئین شده بود، در حالی که گردن ظریفش با طوقگردنی به شکل شکوفه بهارنارنج که با سنگهای قیمتی منبتکاری شده بود، آراسته شده بود.
پارچه لباس به بدنش چسبیده بود و در حالی که از پلهها پایین میآمد، به طرز ماهرانهای انحنای ظریف اندامشطراح را به نمایش میگذاشت. روی لباس با رزهای نقرهای گلدوزی شده بود که با حرکت او، نور را در الگوهایمشکی گلی منکسر میکردند. آنها مانند فلسهای درخشان یک پری دریایی بودند. شیطانی زیبا که با آواز فریبندهاش همه را وسوسه میکرد.
قبل از اینکه خودش متوجه شود، دستش به سمت او دراز شد. لِنا نیزحفظ متقابلاً دستش را به سوی او دراز کرد. آنها غریزی به سمت یکدیگر کشیده میشدند،تحت مانند آهنربا. مانند جاذبهای که آب را به سمت زمین میکشد. مانند یک قانون طبیعت.
دست ظریف او در کف دست شین که از گرفتن قنداق تفنگ و کنترلهای فلدرس پینه بسته بود، جای گرفت. گویی آن دو دست برای همملایم ساخته شده بودند، هنرمندانه برای همین لحظه خلق شده بودند. آنها یک جفت بینقص بودند و وقتی انگشتانشان در هم گره خورد، انگار دیگر هرگز ازتزئین هم جدا نمیشدند. او میتوانست گرمای لِنا را حس کند، اما پوست او سردتر از پوست خودش بود. یا شاید بدن خودش داغتر از همیشه میسوخت.
همانطور که لِنا از پلهها پایین میآمد، او را نزدیکتر کشید و با این کار، نفسهایشانباشد کاملاً با هم هماهنگ شد. به نوعی، میدانست که این لحظه بینقص خواهد بود. و پسپارچه از اینکه لِنا یک پله دیگر پایین آمد و سپس پلهای دیگر، هر دو همقد هم ایستادند.
عطر بنفشه در هوا پیچیده بود. عطر مورد علاقه لِنا. اومسحور فکر میکرد با آن آشناست، اما امروز انگار تمام ذهنش را پرلباسی کرده بود، او را مست میکرد و سرش را به دوران میانداخت.
کفشهای پاشنهبلندی که پوشیده بود، کمی بلندتر از کفشهای تخت بودمنزلت و یونیفرمش را کامل میکرد، بنابراین صورتش نزدیکتر از همیشه بهمیکرد صورت او بود. چشمانشان به هم گره خورد و لِنا لبخند زد.
آن چشمان نقرهای...
آنها به همان طبیعی بودنِ نفس کشیدن، دست همدیگر را گرفته بودند. در حالت عادی،داشته او برای انجام چنین کاری بیش از حد خجالت میکشید، اما در این لحظه، هیچکدامتنوع از اینها برایش مهم نبود. او کاملاً مجذوب شخصی شده بود که روبرویش ایستاده بود.
کتوشلوار او، به رنگ فولادی فدراسیون بود. دور گردن بسته شده بود و زیر آن یک پیراهن آستردار قرار داشت. کاملاً شبیهتلاش لباس یک سرباز بود، اما هنوز هم تأثیر اشرافی خاصی داشت. این یادآوری میکرد که با وجود گذراندن مدت زمان طولانی دربافت میدان نبرد، او هنوز هم خون اشرافی امپراتوری را در رگهایش دارد و این ظاهر شیک کاملاً با ویژگیهای ظریف او همخوانی داشت.
لباس رسمی فدراسیون اساساً همان لباس سنتی امپراتوری بود و تنها تفاوت واقعی آن درمیکردند رنگ بود. اما حالا که لِنا به شین نگاه میکرد، واقعاً فکر میکرد هر کسیتکفل که مدتها پیش این لباس را طراحی کرده، حتماً او را در ذهن داشته است.
او میتوانست به سختی بوی ادکلن را حس کند که شین به ندرت از آنتلاش استفاده میکرد. رایحهای تند و فاقد شیرینی - بوی سرو کوهی که به نظر میرسیدباشکوه هوا را کمی سنگین میکرد. اما همین مقدار هم کافی بود تا سرش گیج برود.
با این حال، شاید مستکنندهتر از آن، آن نگاه خیره و قرمزجدیدترین رنگِ غیرقابلانکار بود. چشمان خونیرنگش که با ولع او را مینوشیدند. احساسباشکوه میکرد دارد به درون آنها کشیده میشود... اما ناگهان چشمان شین گشاد شد.
او خشکش زد و به دلایلی که لِنا نمیفهمید، نگاهش را دزدید و بهطراحان سقف دوخت. و در حالی که لِنا نیمرخ او را بررسی میکرد، متوجه شدداشته که با وجود اینکه حالت چهرهاش تغییری نکرده، اما صورتش کمی سرخ شده است.
«...شین؟»
لِنا سرش را کج کرد تا دلیلش را بپرسد، اما بعد آن را دید. یونیفرم شین به رنگ خاکستری فولادیهمخوانی فدراسیون بود و روی آستین آن، روی گلدوزی نقرهای سرآستینهای فرانسویاش، یک جفت دکمهسردست قرار داشت. آنها زیورآلات سادهای بودند کهحریر برای بستن آستین استفاده میشدند. اما دکمهسردستهایی که شین به دست داشت، دکمهسردستهای استاندارد فدراسیون که به شکل عقاب بودند، نبودند.
آنها سفیدِ شبحوار بودند، به شکلبردارند شکوفههای بهارنارنج، با سنگهای قیمتی قرمزیجدیدترین که در اطرافشان پراکنده شده بود.
یک سِت بینقص با طوقگردن بهارنارنجیدخترانی که با سنگهای قیمتی قرمز تزئینکردند شده بود و لِنا به گردن داشت.
لحظهای که لِنا متوجهاشرافزادگان این موضوع شد، او نیزعالیرتبهای با خجالت نگاهش را دزدید.
او در حالی که باکردند صورتی سرخ به سقف نگاهنمیتوانستند میکرد، زیر لب گفت: «آرنت...!»
میتوانست حس کند که حالا گونههایش باید سرخ شده باشند. همهچیز با عقل جور درمیآمد. دادنباشد یک زیورآلات سفارشی به عنوان هدیه به یک دوست، برای لِنا عجیب به نظر میرسید. وپارچه این توضیح میداد که چرا آرنت اینقدر اصرار داشت که او آن را در این مهمانی بپوشد.
شین گفت:سرپرستشان «پس تو همگرفته از ریتا گرفتیش.»
«تو هم...؟!»
«چند روز پیش مال من رو بهطراحان عنوان کادوی تولد با تأخیر داد. بهمخانواده گفت اگه کتوشلوار یا لباس رسمی پوشیدم، بندازمش.»
همه هشتادوششیها، از جمله شین، تقریباً همهچیز را در مورد خانواده و زادگاهشان فراموش کردهداشته بودند. بنابراین بدیهی بود که بسیاری از آنها حتی روز تولدشان را هم به یاد نمیآوردند.بافت اما پروندههای پرسنلی که در مقر جمهوری کشف شده بود، تمام آن اطلاعات را فاش کرد.
با این حال، خود هشتادوششیها اهمیت زیادی به روز تولدشان نمیدادند و هرگز برای تأیید تاریخکار تولدشان نرفتند. در نهایت، افسر مسئول پرسنل صبرش تمام شد و یک روز به سادگی اطلاعاتصورتی را برای همه آنها مخابره کرد و اساساً به زور روز تولدشان را به آنها اطلاع داد.
بنابراین آرنت آن هدیه کوچک را در روز تولد لِنا برای او فرستاد (شین هم دو ماه بعد برای لِنا کادوی تولد فرستاد)، اما لِنابچهها هیچ ایدهای نداشت که او از اینقدر قبل در حال برنامهریزی چنین چیزی بوده است. و به نظر میرسید بقیه هم از این موضوع خبرخانوادگی داشتند. به نظر میرسید اطرافیانشان متوجه زیورآلات سِت آنها شدهاند و با پنهان کردن لبخندهای شیطنتآمیزشان، نگاهشان را میدزدیدند و وانمود میکردند که متوجه چیزی نشدهاند.
لِنا سرخ شد و از روی خجالتطراحان نالهای کرد. لبانش از دست دوستش که درتلاش حال حاضر جلوی چشمش نبود، از خشم میلرزید.
«آاااه...! اینمویی شوخیت خیلینمیتوانستند زیادهروی بود، آرنت...!»
آرنت عطسه کرد: «هاپچو!»
«چیه، سرما خوردی،فدراسیون پنروز؟ یا کسی دارهدیگر پشت سرت حرف میزنه؟»
فقط و فقط برای آن روز، او پارتنر آرنت بود. آرنت نگاهش را دزدید و عطسه کوچک و بامزهایمدهای کرد و ویکا هم فرصت را برای جلب توجه به آن از دست نداد. به عنوان یک جفت رقصندهپارچه باتجربه، آن دو در حال رقص والس بودند تا برای هشتادوششیها که قبلاً هرگز اینطور نرقصیده بودند، الگو باشند.
آنها با ضربآهنگ سهتایی حرکت میکردند و لبههای دامن حریر آرنت و روبانهای رزی کهداشته در موهایش بود، در هوا میرقصیدند. آنها با گلهای آفتابپرست با سایه رنگی متفاوت آراستهتنوع شده بودند. تنها رنگهای متفاوت، زبرجدهای سبز کمرنگی بودند که لباسش را تزئین کرده بودند.
او کمی... نه، او شخصیت کاملاً آشفتهای داشت. اما ویکا هنوز هم یک شاهزاده بود و او راچشم با حرکات طبیعی و روان در رقص هدایت میکرد. آرنت در چند سال گذشته کلاسهای رقص را پیچاندهبنفش بود و به هیچ رویداد اجتماعی نرفته بود، اما به لطف او هنوز هم میتوانست به خوبی برقصد.
اما آرنت بدون توجه به این موضوع، پوزخند تلخی زد. بوی عطر او که با ادکلن ویکابهویژه مخلوط میشد، کمی آزاردهنده بود. ویکا یک فرد سلطنتی بود - آن هم شاهزاده پادشاهی متحد. ادکلنیبرای که استفاده میکرد از کیفیت بالایی برخوردار بود، حتی تا موادی که از آنها به دست آمده بود.
نه اینکه عطر خودش ارزان باشد. آنها توسط تولیدکنندگان مختلفی ساخته شده بودند وخانواده هر دو از نظر فنی محصولات درجهیکی بودند که با ایده ترکیب شدن بازلال رایحههای دیگر ساخته شده بودند. رایحهها با هم تداخل نداشتند. و با این حال...
«اوه نه. فکر کنم بالاخرهچشم اون دو تا احمق متوجه آتیشبدوزد پشتیبانیای شدن که داشتم براشون میریختم.»
آرنت در حالی که حرف میزد بهچیزی احمقهای مورد نظر نگاه نکرد، اما ویکا بامویی چرخش بعدیاش نگاهی دزدکی به سمت آنها انداخت.
«میفهمم. حدس میزنم بدون اینکه خودشون متوجهدیگر بشن، بهشون خرتوپرتهای سِت دادی یا یهحفظ همچین چیزی. خدایی، آدما چقدر میتونن خنگ باشن؟»
«بهشون گفتم کادوی تولده. یه طوقگردنآرایشگرها و دکمهسردست سِت. اینکه اینقدر طول کشیدطراح تا متوجه بشن، راستش خیلی رو اعصابه.»
لِنا یه چیزی، چون تولدش فقط چند روز پیش بود، اما تولد شین در ماه می بود، قبل ازصورتی عملیات در پادشاهی متحد. دو ماه تمام گذشته بود. آرنت هیچ تلاشی هم برای پنهان کردن نیتش نکرده بود،گلدوزیهای بنابراین اینکه او متوجه نشده بود، به وضوح نشاندهنده بیتفاوتی و عدم وجود هرگونه احساس خاصی نسبت به او بود.
ظاهراً وقتی به او گفته بود آن راجنگ در مراسم رسمی بعدی بپوشد، حرفش را شنیدهکار بود، بنابراین حداقل به همین هم راضی بود.
همانطور که ویکا تماشا میکرد، آن دو مانند دو تکه چوب خشکشان زده بود. البته بخشیموضوع از وجود آرنت میخواست به ثمر نشستن نقشهاش را ببیند، اما از طرفی هم احساس میکرد کهدلیل آن دو نفر اگر با پوشیدن زیورآلات سِت اینقدر خجالت میکشند، کمی بیش از حد معصوم هستند.
ویکا توجهش را به او برگرداند و حرف زد.کار همیشه سخت بود فهمید در سرش چه میگذرد، اماجدیدترین این بار به نظر میرسید واقعاً با او همدردی میکند.
«دوران سختی رو گذروندی، نه؟»
آرنت با حالتی فیلسوفانهنظر سر تکان داد، هرچند همدردینمیشناختند این شاهزاده مارصفت آزاردهنده بود.
«اصلاً خبر نداری.»
مدت کوتاهی پس از اینکه هر کدام در دلشان بهترین دوست یابردارند دوست دوران کودکیشان را سرزنش کردند، لِنا متوجه چیزی شد و با ناراحتیصورتی اخم کرد. همین الان دوباره اتفاق افتاد. او آرنت را ریتا صدا کرد.
«...سال دیگه، روز تولدت... نه، امسال،بردارند تو تولد مقدس. برات دکمهسردستهای جدیدی میفرستم.مدهای گارنتهای پیروپ. باید با چشمات سِت بشن.»
شین با حالتی مشکوکنظر پرسید: «چرا؟ این دیگهجنگ یهو از کجا اومد؟»
«همینطوری.»
با حالتی قهرآلود نگاهش را از او دزدید. میتوانست بفهمد که رفتار بچگانهاش فقطخانواده باعث گیج شدن شین میشود. اما توضیح دادن اینکه چه چیزی ناراحتش کرده، خجالتآورزلال بود. اینکه بگوید نمیخواهد شین هدایایی را که از زنان دیگر گرفته بپوشد... شرمآور بود.
همانطور که نگاهش رانمیتوانستند از او میدزدید، دوباره احساستلاش کرد صورتش سرخ شده است.
من واقعاً ازش خوشم میاد...
حتی اگر از طرف صمیمیترین دوستش بود، و حتی اگر منظورش آنطور نبود، باز هم نمیخواست حضور زن دیگریملاقات را روی او حس کند. داشتن چنین احساسی نسبت به آرنت، که حتماً این کار را برای تشویق وطرف حمایت از او انجام داده بود، باعث میشد کمی احساس گناه کند. اما باز هم از این موضوع خوشش نمیآمد.
دلم نمیخوادنمیشناختند اونو به کسیکردند بدم. به هیچکس.
با این حال، شین فرمانده عملیات لشکر اول زرهی بود و لِنا فرمانده تاکتیکی. حتی اگر اینقرمز یک مهمانی بین اعضای گروه ضربت بود، آنها نمیتوانستند تمام شب را با هم بگذرانند. و بهابریشم همین دلیل آن دو برای مدتی از هم جدا شدند و رفتند تا با افراد دیگر صحبت کنند.
...در حقیقت، لِنا میخواست اولین رقص را باجنگ او شریک شود، اما احساس میکرد اگر اینکار کار را بکند، دیگر نمیخواهد او را رها کند.
«افتخار این رقصفدراسیون رو به منعبارت میدین، سرهنگ میلیزه؟»
اولیویه در حالی که لباس شب اتحاد را به تن داشت، به او نزدیک شد. موهای بلند و مشکیاش در پشت سرشباشد با یک گیره موی یاقوت کبود که همرنگ چشمانش بود، بسته شده بود. این گیره مو در ترکیب با ظاهر آندروژنی او، کاملاًنقره عجیب و غریب به نظر میرسید. در این لحظه، او کاملاً شبیه مردی که بود به نظر میرسید - البته مردی بسیار ظریف.
«البته، سروان اولیویه.»
دیدن او در این لحظه باعث شد لِنا به خاطر اینکه قبلاً از حضور او اینقدر مرعوبنمیتوانستند شده بود، کمی از خودش متنفر شود. با وجود اینکه لِنا یک افسر بیتجربه نوجوان بود، اولیویه باززلال هم احترام لازم را به او میگذاشت و تلاش میکرد تا با شین و سایر پردازشگرها قاطی شود.
و بعد... آن اتفاق افتاد.
وانمود کردن به بوسیدن ملایم دست یک بانو پس از گرفتن آن، سنتی درخانواده مناطق جنوبی قاره، از جمله اتحاد بود. دیدن دستپاچگی لِنا وقتی متوجه شد شینزلال با نگاهی سرد به این صحنه خیره شده، باعث شد اولیویه لبخندی گرم بزند.
بچههایی به این تابلویی، که هنوز در پنهان کردن احساساتشان مهارت نداشتند. او با شنیدن اینکه آنها در میدانصورتی نبردِ مرگ حتمیِ منطقه هشتادوششم آبدیده شدهاند، فکر میکرد آنها برزرکرهایی هستند که انسانیت خود را از دست دادهاند.گلدوزیهای و فکر میکرد لِنا یک ملکه سنگدل و خونآلود است که هشتادوششیها را به خاطر سرزمین مادریاش له خواهد کرد.
شایعات از آنها مشتی هیولا ساخته بود... و حالا اولیویه از اینکه اصلاً چنین فکری کرده بود، شرمندهچشم بود. چون آنها هیولا نبودند. قهرمان هم نبودند. آنها بچه بودند. شاید کمی آسیبدیده - اما به هربنفش حال بچه بودند. بیش از حد نابالغ. بیش از حد معصوم. بچههایی که هنوز در سنین نوجوانی بودند.
در آن سوی پیست رقص، رهبرعبارت ارکستر چوبدستیاش را تکان داد. وخاصی به این ترتیب آهنگ بعدی شروع شد.
«...نمیخوای با شین برقصی، کورنا؟»
«نه.»
وقتی ریتم را یاد میگرفتند، والس دیگر سخت نبود. تئو در حالی که قدمهاییطراحان را که اخیراً در مدرسه به آنها آموزش داده شده بود تکرار میکرد، متوجهداشته شد که هنگام پرسیدن این سؤال از پارتنر رقصش، دارد از این کار لذت میبرد.
حق با شاهزاده بود. اینجور کارها هیچ دردی نداشت. کورناشأن با چهرهای که کمی شادابتر شده بود، برایش سر تکان داد.صدق اما هنوز هم نوعی حسرت و لجبازی در رفتارش دیده میشد.
«آخه عوض کردن پارتنر تو اینجور مهمونیها عادیه.مویی میبینی؟ لِنا داره با سروان اولیویه میرقصه. ولباسی شین هم... هوم. چرا داره با فردریکا میرقصه...؟»
«عیبی نداره... اینجاکار جایی نیست که منطراح بتونم کنار شین بایستم.»
همین حرف به نظر تئو به اندازه کافی بامزه بود. او چیزکردند زیادی درباره لباسها و زیورآلات دخترانه نمیدانست، اما موهای کوتاه کورنا بابدوزد دقت آراسته شده بود. او همچنین آرایش کرده بود که منظره نادری بود.
کورنا یک لباس زرد نرگسی روشن پوشیده بود که روبان پهنی از پایین شانهاش تا روی سینهاش امتداد داشت.ملاقات طراحی دوستداشتنیای بود. دامن کمی پفدار بود و هر بار که آن دو میچرخیدند، به زیبایی تاب میخورد. اوطرف یک پاپیون توری زرد در پشت کمرش داشت و کفشهای پاشنهبلند ظریف و زیبایی به همان رنگ پوشیده بود.
همه اینها با زیورآلات نقرهای که هر از گاهی با تاب خوردن موهای قهوهای-بلوطیاش بیرون میزدند، در تضاد بود. آنهاهمخوانی پوکههای تفنگی بودند که به گوشواره تبدیل شده بودند. اگر ارنست از این موضوع خبر داشت، قطعاً با پوشیدن آنها مخالفتحریر میکرد و حتی تئو هم که به لباسها و زیورآلات عادت نداشت، فکر میکرد آنها مثل وصله ناجور به چشم میآیند.
«عیبی نداره.»
«بیا اینجا، شینی. قبل ازگرفته مراسم اصلی یه بار دیگهکاملاً براندازت میکنم، پس راه بیفت.»
«...اختلاف قدموندولتی کار رواشرافزادگان خیلی سخت میکنه.»
«چی داری میگی، احمق؟ گوش کن ببینم. تو همچینکار ضیافتهایی، یه مرد هیچوقت نباید باعث خجالت یه بانوجدیدترین بشه. اول باید این رو تو ذهنت فرو کنی.»
شین نمیتوانست جلوی این احساس را بگیرد که فردریکاتلاش هنوز کاملاً واجد شرایطِ «بانو» بودن نیست، اما عاقلتردرخشان از آن بود که این فکر را به زبان بیاورد.
از آنجا که او یک نوزاد بود، وقتی اسیر شد جانش را بخشیدند. حتی اگر امپراتورهای امپراتوری منقرضشده گیاد حاکمانی دستنشانده بودند، فردریکا همیشه بذرجدیدترین مصیبت را با خود به همراه داشت، چرا که میشد از او برای سرنگونی رژیم استفاده کرد. انقلاب، گیاد را به یک دموکراسی تبدیل کرد،مخملی اما با وجود تهدید لژیون که بر کشور سایه افکنده بود، بسیاری از اشراف بخش زیادی از قدرت و نفوذ خود را در فدراسیون حفظ کردند.
و حالا، زلنه اطلاعاتی به او داده بود که فردریکا را بسیار ارزشمندتر میکرد و شین باید تصمیم میگرفت با اینصدق دانش چه کند. او به این فکر کرد که پس از بازگشت به فدراسیون آن را به ارنست گزارش دهد و احساسخیرهکننده میکرد باید به خود فردریکا هم بگوید. اما مطمئن نبود که آیا این کار درستی است یا شاید انجام آن کافی نباشد.
او به سادگی فدراسیونمسحور را آنقدر خوب نمیشناختمویی که بتواند چنین تصمیمی بگیرد.
فردریکا با کنجکاوی سرش را برای او کجخانواده کرد. رنگهای او هم مثل شین بود. چشمانباشد خونیرنگ و موهای مشکی - ترکیب نادری در فدراسیون.
پرسید: «چیزی شده؟»
«...نه، هیچی.»
الان زمان و مکان مناسبی برای فکر کردن به ایننمیتوانستند موضوع نبود. شین یک بار سرش را تکان داد وهمخوانی این فکر را از ذهنش بیرون کرد. فردریکا پوزخند زد.
«نمیدونم چی اذیتت میکنه، اما اول بایدطراح به دنبال خواستههای خودت باشی. مخصوصاً امشب.همخوانی هیچکس به خاطر این کار سرزنشت نمیکنه.»
شین حس کرد لبانش به پوزخندی باز شد. توانایی فردریکا به او اجازه میدادطراحان به گذشته و حال افرادی که میشناخت نگاه کند، اما نمیتوانست هیچ صدا یاداشته کلمهای را در رؤیاهایش بشنود. بنابراین نباید میدانست زلنه به او چه گفته است.
«درسته... ببخشید.»
او باید در نظر میگرفت کهآرایشگرها در آینده چگونه با مسئله فردریکابردارند برخورد کند. اما امشب... حداقل برای امشب...
امشب...
«امم، شیدن،سرپرستشان فکر نمیکنینظر این یکم زیادهرویه...؟»
«آه، کی اهمیت میده؟ فقط برای امشبه وافراد ما همهمون اینجا با هم دوستیم. تازه، شنیدم اینبهویژه روزا مردم دیگه خیلی روی اینجور چیزا حساس نیستن.»
رقصیدن دو نفر همجنس با هم معمولاً مورد پسند نبود. لِنا که آموزش دیده بود تا به این سنتها پایبند باشد، نمیتوانستباشد جلوی گره خوردن ابروهایش را بگیرد. از طرف دیگر، به نظر نمیرسید شیدن اصلاً به این موضوع اهمیتی بدهد. و به اینگلدوزیهای ترتیب آنها یک والس آرام رقصیدند، در حالی که شیدن هدایت رقص را بر عهده داشت و لِنا او را همراهی میکرد.
لِنا فکر کرد - و حتی کمی شگفتزده شد - که شیدن حتماً باید رقصیدن را از هر دو زاویه یاد گرفته باشد، چونباشکوه حرکاتش فوقالعاده روان بود. افسران دارای جایگاه اجتماعی بالایی در نظر گرفته میشدند و از آنها انتظار میرفت همیشه باوقار و مطابق با آدابطبیعی معاشرت رفتار کنند. به همین دلیل، آکادمی ویژه افسران، آداب معاشرت را به عنوان یک درس اجباری داشت و این شامل رقص سالن هم میشد.
با این حال، آنها در بحبوحه جنگ بودند. و به همین دلیل به هشتادوششیها حداقل آموزش آداب معاشرت داده شد تا زمانتلاش مورد نیاز برای آموزش آنها کاهش یابد. و با این وجود، نظم و انضباط شیدن را نمیشد دستکم گرفت. لِنا فقط امیدوار بودپارچه دلیلش این باشد که هشتادوششیها مشتاقانه منتظر این مهمانی بودهاند. او میخواست آنها چیزهای جدیدی را تجربه کنند و از آنها لذت ببرند.
همانطور که شیدن رقص را هدایت میکرد، چشمانش به اطرافشأن میچرخید، گویی حواسش به همه اطرافیانشان بود. چشمان نیلی و سفیدشصدق روی لِنا ثابت نماند. اما لبان سرخش ناگهان به حرکت درآمد.
«لِنا.»
لِنا که از این نحوه خطاب کردن غافلگیر شده بود، به او نگاه کرد و پلک زد. او را اعلیحضرت صدا نکرده بود. احساس میکرد ازخالص آخرین باری که شیدن او را به اسم صدا زده، یک ابدیت گذشته است. هم زمانی که فقط از طریق پارا-رِید ارتباط برقرار میکردند و هم درگردن طول جبهه متحد پس از حمله همهجانبه. او همیشه با لحنی سبکسرانه لِنا را اعلیحضرت صدا میکرد. شیدن با نگاهی خیره و عمیق به لِنا زل زد.
«اصلاً نگرانسرپرستشان هیچی نباش. امروز،گرفته تو مرکز توجهی.»
«...اگه کارتدولتی تموم شده،اشرافزادگان برو خونه، ویلم.»
«فقط فکر کردم بهتره از فرصت استفاده کنم و از اینچشم موقعیت لذت ببرم. هر چی باشه من یه اشرافزاده سابق امپراتوریباشد هستم. یاد دادن آداب معاشرت درست به هشتادوششیها به کسی آسیبی نمیرسونه.»
اگر این مهمانی قرار بود زمینهای برای آموزش آداب معاشرت آنها باشد، به کسیهمخوانی نیاز داشتند که الگو باشد. قرار بود گرته و رئیس ستاد، ویلم، به عنوان یککدام جفت این نقش را ایفا کنند، اما فضای بین آنها در بهترین حالت، متشنج بود.
گرته کاملاً بیمیل بود و ایده رقصیدن با ویلم برایش مثل یک کابوس بود. او یککار لباس مخمل مشکی به تن داشت که با مهرههای آبی تزئین شده بود و تصویر آسمانصورتی شب را تداعی میکرد. قامت بلند ویلم نیز در یک کتوشلوار شبِ آبیرنگِ همیشگیاش پوشانده شده بود.
«نگران نباش؛ بعد از این آهنگ، نقشمدیگر رو ایفا میکنم و به یکی ازحفظ دخترهای اینجا یاد میدم چطور برقصه... حسودیت شد؟»
«حتی یه ذره هم نه.»
گرته قصد داشتکار بعد از این بهطراح پسرها هم آموزش دهد.
گرته گفت: «اما باید بابت کاردخترانی درستی که انجام دادی بهت اعتبارکردند بدم... ممنون که اونا رو آوردی اینجا.»
با شنیدن این حرف،اشرافزادگان رئیس ستاد با تعجبافراد به او نگاه کرد.
«...نباید از من تشکر کنی. این فقط روش من برای ساختن یه بهانهست.طراح تا زمانی که به نظر برسه ما هر کاری از دستمون برمیاومده براشونملایم انجام دادیم، بعداً هیچکس فدراسیون رو سرزنش نمیکنه. مهم نیست چه کار کنیم.»
روزی، به هر دلیلی، ممکن است زمانی فرا برسد که فدراسیون و شهروندانش هشتادوششیها راداشته به عنوان افراد بیگانه در نظر بگیرند و آنها را طرد کنند. اگر هشتادوششیها ثابتتنوع میکردند که قادر به زندگی در یک جامعه صلحآمیز نیستند، ممکن بود درگیری رخ دهد.
بنابراین اگر فدراسیون میتوانست نشان دهد که برای آموزش و مراقبت از آنها وقت ومویی انرژی صرف کرده، میتوانستند آبروی خود را حفظ کنند. آنها میتوانستند از کشورهای دیگر وقرمز مردمشان درخواست کنند - و آنها را متقاعد کنند که چارهای جز طرد کردن هشتادوششیها نداشتهاند.
در نهایت، این فقط یک بیمه بود. یک تضمین. وشأن به همین دلیل بود که آنها اتحاد - یک کشورخارجی دیگر - را به عنوان مقصد این سفر انتخاب کردند.
«برام مهم نیست. یه تیکه کاغذ هم برای اینکه بهنمیتوانستند عنوان 'مدرک' نشون بده تلاش کردی کافی بود، اما تو واقعاًداشته براش وقت گذاشتی... و این بچهها قطعاً قدردان این تلاشت میشن.»
رئیس ستاد پوزخند سبکی زد.
«...از این اخلاقتنصب که همیشه میذاری احساساتتچیزی بهت غلبه کنن، متنفرم.»
گرته خندید.
«اما من از این خوشمکردند میاد که با وجود تمامنمیتوانستند سنگدلیت، هیچوقت بیدلیل بیرحم نیستی.»
او با چند نفر دیگر از پسرها و همچنین اعضای خدمه تعمیر و نگهداری که همان لباسهای شب را پوشیده بودند و بابنفش وجود اینکه این مراسم برای آنها در نظر گرفته نشده بود نمیتوانستند از آن فرار کنند، رقصید. با افرادی صحبت کرد که معمولاً فرصتبرخی حرف زدن با آنها را پیدا نمیکرد، چند پیشغذا از روی میزها خورد و با لبخند به چند دعوت ناشیانه برای والس پاسخ داد.
او فرمانده تاکتیکی کل اسکادران بود، بنابراین با افراد متعددی رقصید. و قبل از اینکه متوجهکار شود، مهمانی شبانه به اوج خود نزدیک میشد. موسیقی والس به پایان رسید و لِنا درصورتی حالی که از گورن که به طرز غیرمعمولی عصبی بود جدا میشد، برایش سر تکان داد.
اما وقتی برگشت و صدای تقتق پاشنههای کفشش روی زمین پیچید، چشمانش گشاد شد. رایحه آشنای سروبهویژه کوهی - عطر باوقار و سردِ اواسط زمستان - او را در بر گرفت. سرش را بالا آورددختر و چشمانش روی یک جفت چشم خونیرنگ که یک سر و گردن از او بلندتر بود، ثابت ماند.
ظاهراً شین هم متوجه اوکردند نشده بود، چون با گرهنمیتوانستند خوردن نگاهشان، چشمانش کمی گشاد شد.
«...شین.»
«لِنا.»
شانا که ظاهراً تازه رقصش با شین تمام شده بود، پشت سر او ایستاده بود.میکردند او نگاهی به لِنا انداخت، سپس شانهای بالا انداخت و دور شد. او پوست قهوهایِتکفل معمولِ کسانی که خون دسریا داشتند را به همراه موهای بلند مشکی و چشمان آبی داشت.
هنگام رفتن، لباس زرشکی تیرهاش که با الگوی قرمز روشن و نقرهای تزئین شده بود، با هر قدم تابمدهای میخورد. آن نگاه زیرچشمی برای لِنا روشن کرد که وقتی در حال رقص والس بودند، شانا وانمود کرده کهپارچه اجازه داده شین رقص را هدایت کند، در حالی که در واقع او را به سمت لِنا راهنمایی کرده است.
آرنت، شیدن، شانا... همه آنها به طور نامحسوس سعی داشتند به لِنا کمک کنند. درست مثل لِنا،قرمز شین هم احتمالاً به همه سر زده بود. در چنین مواقعی وظیفه یک مرد بود که بهابریشم هر زنی که پارتنر ندارد نزدیک شود و سر صحبت را باز کند یا پیشنهاد رقص بدهد.
با این حال، بقیه پسرها همگی بسیار جوان و خجالتی بودند، بنابراینکردند این وظیفه به دوش شین، فرماندهشان، افتاده بود تا الگو باشد. اوبدوزد احتمالاً حتی بیشتر از لِنا موظف به پیشنهاد دادن برای رقص بود.
اما حالا او با بینقصترین حالت ممکن ایستاده بود و حتی یک لحظه هم تعلل نکرد.موضوع چشمانشان در هم قفل شد. به نظر میرسید این لحظه یک ابدیت طول کشید - گوییهمین روح و جسمشان را به یکدیگر تسلیم کرده بودند. پیشدرآمد آهنگ بعدی آنها را به خود آورد.
«افتخار این رقص رو بهکردند من میدی، لِنا؟» شین اولین نفریچشم بود که شجاعتش را جمع کرد.
«بـ-بله.» تقریباًمویی ناخودآگاه دستنمیتوانستند درازشدهاش را گرفت.
دستش بزرگ و محکم بود. به هم تعظیم کردند و شین باکردند عجله دست آزادش را دور کمر او حلقه کرد. وقتی شین او راجدیدترین در آغوش گرفت، لِنا حس کرد که بهسرعت دارد دستوپایش را گم میکند.
ریتم موسیقی تندتر شد و شین اولین قدم را برداشت. همگام با ملودی، بهآرامی حرکتمیکردند کردند، مثل پرندگان ساحلی که بالهایشان را باز میکنند. شین با ظرافتی کمنظیر او را هدایتآنها میکرد و لِنا چنان غرق احساسات شده بود که گویی گلبرگی سوار بر نسیم تابستانی است.
غرق در سرخوشی بود. حس میکرد میتواند در هر چیزی به او اعتماد کند،خانواده اما همزمان نگران بود که احساساتش بر او غلبه کنند. به یاد آورد کهزلال معلمهای رقص شین غر میزدند که او خیلی زود یاد میگیرد، اما بهشدت بیانگیزه است.
آنها فقط یک دوره رقص داشتند که تنها اصول اولیه را پوشش میداد، اما شین یک هشتادوشش بود که از منطقه هشتادوششم جان سالمباشکوه به در برده بود. قدمهایش سبک بود و میتوانست بهراحتی حرکات سادهای را که به او آموزش داده بودند تقلید کند. و با اینکهطبیعی رقصیدن فقط حرکت با موسیقی نبود و به هماهنگی بین پارتنرها نیاز داشت، آنها به همکاری با هم برای شکست دادن لژیون عادت داشتند.
اگر هم کسی قدمهایش نامطمئن بود، آن شخص لِنا بود. او از خانوادهای اصیل در جمهوری آمده بود و والتز وخانواده رقصهای دیگر را هم یاد گرفته بود. با بقیه پسرهای هشتادوشش، با مارسل، ویکا و اولیویه خیلی طبیعی میرقصید. اما حالا بهتنوع دلایلی از پسش برنمیآمد. مدام یک قدم از ریتم عقب میماند و تلاش برای حفظ تعادلش فقط باعث میشد بیشتر تلوتلو بخورد.
اما دلیلش این بود که قلبش با سرعت هزار کیلومتر در ساعت میتپید و جرقههایی در ذهنشبهویژه پرواز میکردند. پاهایش بهطرز عجیبی میلرزیدند. با خودش فکر کرد که آیا شین میتواند صدای تپش قلبشبرای را بشنود، اما آنقدر مضطرب بود که نمیتوانست در چشمانش نگاه کند. اگر دستش را میخواند چه؟
بنابراین مستقیماً سرش را بالا نیاورد. اما چهرهمویی شین، با اینکه کمی تار به نظر میرسید،لباسی همان حالت صمیمی و آرام همیشگی را داشت.
«...»
با اینکه خودش آنقدر هیجانزده و بهطرزچیزی وحشتناکی خوشحال بود که حس میکرد ممکنطراحان است همانجا بمیرد، شین خیلی خونسرد بود.
این اصلاً منصفانه نیست...
لِنا درحالیکه صورتشکاملاً از خجالت سرخآرایشگرها شده بود، اخم کرد.
با وجود اینکه لِنا درست روبهرویش، یا بهتر بود بگوید در آغوشش،جدیدترین اخم کرده بود، شین متوجه نشد. ذهنش بیش از حد درگیر بازسازیباشکوه نومیدانه قدمهایی بود که کمتر از یک ماه پیش یاد گرفته بود.
اینجا کلاس آداب معاشرت نبود و با اینکه فقط در جمع دوستان و همکارانشان بودند، این اولین باری بود که در یک مهمانی واقعی میرقصید. اینمدهای اولین رقصش در آن شب نبود، اما اینکه اینقدر برایش دستپاچه شود احساس جدیدی بود. اولین پارتنرش فردریکا بود و قبل از اینکه با شانا، کهنقره تمام مدت لبخندی مرموز بر لب داشت، همرقص شود، با افراد بیشماری رقصیده بود. هیچکدام از آن پارتنرهای رقص او را به اندازه الان هول نکرده بودند.
و به دلایلی، غرایزش داشتند به او خیانت میکردند. فقط میتوانست دعاخاصی کند که لِنا صدای نفسنفس زدنهای عصبیاش را نشنود. خیلی خجالتآور میشد. میتوانستبچهها صدای تپش قلبش را بشنود؛ هر شریانش مانند زنگ خطری در گوشش میکوبید.
میدانست که باید حواسش به پارتنرش باشد، اما نمیتوانست خودش را راضی کند که مستقیماً به صورت لِنا نگاه کند. میدانست به محضقرمز اینکه این کار را بکند، خشکش میزند. او از خانوادهای اصیل در جمهوری آمده بود و احتمالاً قبلاً والتزهای زیادی رقصیده بود، بنابراینطلا نباید مضطرب میبود. و با اینکه از این بابت از او کینهای به دل نداشت یا بدش نمیآمد... اما به نظرش منصفانه نمیآمد.
اما با وجود این، با ادامه موسیقی ظریف، هر دوی آنها کمکم با شرایطشان راحتتر شدند. تمام تنشهادرخشان بهسادگی از بین رفت. آهنگ تمام شد و آداب معاشرت حکم میکرد که تعظیم کنند، از هم فاصلهتورهای بگیرند و به دنبال پارتنرهای رقص جدیدی بگردند. اما حتی بعد از تعظیم، هیچکدام دست دیگری را رها نکرد.
نمیخواستند رهایش کنند. به چشمان یکدیگر نگاه کردند و با نگاهشان گفتند که نمیخواهند ازمویی هم جدا شوند. با اینکه موسیقی برای مدت کوتاهی متوقف شد تا افراد به دنبالقرمز پارتنرهای جدید بگردند، دستهایشان حتی با شروع آهنگ بعدی در هم گره خورده باقی ماند.
لرشه که در گوشه سالن رقص ایستاده بود، مانند سایهای به دیوار تکیه داد. نمیتوانستمیکردند با شمشیر در یک مهمانی شرکت کند، بنابراین شمشیر صابرش را به همراه نداشت، اماتکفل یونیفرم سرخش را به تن کرده بود و موهای بلوندش مثل همیشه بسته شده بود.
پیشخدمتها چند باری به او نزدیک شدند و به او نوشیدنی تعارف کردند، اما او نمیتوانست چیزی بنوشد ومدهای هر بار مؤدبانه رد میکرد. چند صندلی نزدیک دیوار برای کسانی که از رقصیدن خسته شده بودند چیده شدهپارچه بود. فردریکا روی یکی از آنها نشسته بود. لرشه از روی زمینی که طرح طنابهای بافتهشده داشت، عبور کرد.
«درود، پرنسسمویی کوچولو. براتوننمیتوانستند یه نوشیدنی بیارم؟»
«نه، به من توجهینظر نکن. من بهندرت توجنگ اینجور مراسمهای اجتماعی شرکت میکنم.»
پاهایش به زمین نمیرسید، بنابراین درحالیکه از زیر لباسش بیرون زده بودند، آنها راحفظ تاب میداد. قرار بود فقط زمانی که بزرگتر شد در مجامع عمومی ظاهر شود وتحت هنوز به آن سن نرسیده بود. بنابراین هرگز قبلاً در چنین مهمانیای شرکت نکرده بود.
دامن پفدار و گلبرگمانندش تا روی زانوهایش میرسید. لباس ابریشمی سبزرنگی بود که با تور و روبانهای نقرهایجدیدترین تزئین شده بود. موهایش بسته نبود، اما آنها هم با روبانهای نقرهای آراسته شده بودند. همه اینها زیباییتنوع ظریف و کودکانهاش را برجسته میکردند، اما این لباس در کل چیزی نبود که دختری همسن او بپوشد.
فردریکا ازمویی او پرسید:نمیتوانستند «نمیخوای برقصی؟»
«...متأسفانه من خیلی دستوپاچلفتیام.»
دانش نحوه رقصیدن، قدمهای اساسی لازم برای اجرای یک والتز یا مینوئت سنتی، همگیحفظ در مغز مصنوعی او ذخیره شده بودند. اما این بدان معنا نبود که اوکاغذ میدانست چطور برقصد. آنها فقط یکسری دادههای ثبتشده بودند. تجربه نبودند، چه رسد به خاطره.
«منظورم اینه که قصد نداری حداقل یک بار با اربابتنمیتوانستند برقصی؟ میتونی فقط بذاری اون هدایتت کنه و اگه کارشهمخوانی رو خوب انجام بده، نیازی نیست تو هیچ تلاشی بکنی.»
«اوه. چشممویی شما چیزینمیتوانستند دیده، پرنسس کوچولو؟»
با لحنی کمی عذرخواهانه اضافه کرد: «از تو نه. از اربابت. وقتی کسی چیزی رو خیلیکار شدید حس میکنه، دست خودم نیست و میبینمش. اما حس میکنم اون واقعاً منتظرته. یه محافظصورتی باید شمشیر و سپر اربابش باشه، اما ارباب تو، تو رو فقط بهعنوان یه سلاح نمیبینه.»
«...»
شاید همینطورنمیشناختند بود. امامسحور اگر اینطور بود...
«این موضوعمویی من رو... حسابیچشم به دردسر میندازه.»
وقتی دخترک با چشماننظر زرشکیاش به او نگاهجنگ کرد، لرشه شانهای بالا انداخت.
«من فقط یه تابوتم. تابوتی که برای کسی ساختهعالیرتبهای شده که من از روش الگوبرداری شدم. و تنهازمان کسانی که اجازه دارن با یه تابوت برقصن، مردهها هستن.»
و از آنجا که ویکا هنوز زنده بود، نمیتوانست دستنمیتوانستند او را بگیرد. چون در بدترین حالت، او که خودشهمخوانی مرده بود، میتوانست ویکا را هم با خودش به پایین بکشد.
یک آهنگ پخش شد و بعد به پایان رسید. آهنگ دیگری شروع شد، به پایان رسید و متوقف شد. و پیش از آنکه لِنا متوجه شود، حالت بدنشان کهکدام تا آن لحظه باوقار و ظریف باقی مانده بود، بهطور طبیعی از تنش افتاد. انگار که خودآگاه او و شین در هم ذوب شده بود و بهنحوی میتوانستند بفهمندسنیشان دیگری چگونه حرکت خواهد کرد. در ابتدا، آنها از تمپوی والتز پیروی میکردند، اما طولی نکشید که شین و لِنا هر دو بهجای آن، با سرعت یکدیگر هماهنگ شدند.
قلبهایشان مانند یک قلب میتپید. و لذت آن مستشان کرده بود.مسحور هر دو احساس کامل بودن و رضایت میکردند. حالا همهچیز بسیار واضحلباسی بود. سرهایشان را بالا آوردند و لبخندهای شادی بر لبانشان نقش بست.
اگر در نقطهای، آرزوهایشان برای آینده را گم میکردند... اگرشأن از برداشتن قدم بعدی به جلو میترسیدند. اگر میلغزیدند، ازخارجی چیزی آسیب میدیدند، متزلزل میشدند و در جای خود متوقف میشدند...
هر دو فقط نیازمسحور داشتند که مثل الان،مویی دست دیگری را بگیرند.
این احساس به زبان آورده نشد، اما با این وجود منتقل شد.جدیدترین مانند یک توهم لحظهای بود، همدردیای که به محض پایان موسیقی ازباشکوه بین میرفت. اما در آن لحظه، هر دو قطعاً آن را احساس کردند.
آنها میتوانستندسرپرستشان یکدیگر رانظر کاملاً درک کنند.
ستارههای تابستانی از آنسوی سقف شیشهای قدیمی چشمک میزدند و بهمنزلت آن لحظه ادای احترام میکردند. عطر شیرین گلهای شببو همراه بامیکرد هوای سرد شبانه از تراس آنسوی پنجره بزرگ به داخل میوزید.
دیدن نور ستارهها باعث شد لِنا متوجه شود کهکار دیر وقت است. بعد از چند آهنگ دیگر، سخنرانیجدیدترین پایانی شب ایراد میشد و بعد مهمانی به پایان میرسید.
نه. نمیتونهمویی تموم بشه.نمیتوانستند این خوب نیست.
نه... باید قبل از اینکه تموم بشه بهش بگم. چون وقتیمسحور مهمونی تموم بشه، از این رؤیا بیدار میشم. برمیگردم به همونتلاش خود ترسوی همیشگیم. میشم دختری که فقط میتونه تظاهر کنه قویه.
بنابراین قبل از اینکه زنگ آخر به صدا درآید... قبل از اینکه لباس نقرهای ناپدید شود... قبل از اینکه کفشهای شیشهایاش را گم کند...اگر این مهمانی، این موسیقی، این رقص؛ همه اینها جادو بودند. آنها قلب انسان را به تپش میانداختند و به فرد اجازه میدادند غرورش راداده کنار بگذارد، زرهاش را درآورد و از هر چیزی که مانعش میشد دست بکشد. این جادو به فرد شجاعت میداد تا روحش را عریان کند.
«شین... بعداً، امم...»
اما با این حال، تمام کردن آن جملهخانواده به شجاعت عظیمی نیاز داشت. و به همین خاطرقرمز وقتی حرف زد، صدایش تا حد ممکن ضعیف بود.
«میتونیم، امم، حرف بزنیم...؟ آاااه!»
اینکه لِنا اجازه داده بود در وسط رقص حواسش به چیز دیگری پرت شود، باعث شدموضوع پاشنه کفشش در درز کوچکی از کف چوبی صیقلی گیر کند. بدنش به جلو پرتاب شدهمین و شین بلافاصله او را گرفت. صورتش در سینه شین فرو رفت و به او چسبید.
آن لحظه جادویی که ضربان قلبشان با هم یکی شده بود، محو شد. قلبهایشان دوباره شروعلباسی به تپیدنهای ناهماهنگ کرد. و از آنجا که در وضعیتی شبیه به یک آغوش گرفتار شدهخالص بودند، هر دو احساس میکردند انگار اعمال شخص دیگری آنها را به این موقعیت کشانده است.
ضربان قلبشان بار دیگر مانند زنگ خطرطراح عمل کرد و به هر دوی آنهاهمخوانی بهشدت یادآوری کرد که فوقالعاده مضطرب هستند.
شین فکر میکرد بدنی که در آغوشش استجنگ آنقدر لطیف و ظریف است که اگر اوکار را خیلی محکم نگه دارد، ممکن است بشکند.
لِنا فکر میکرد بدنی که به آندیگر چسبیده بود بسیار سفتتر و قویتر ازحفظ چیزی است که تصور میکرد؛ بدن یک مرد.
بله، لحظهای که متوجه آن شدند، هر دو سرخ شدند؛نمیتوانستند بهخصوص لِنا که بههیچوجه به حضور جنس مخالف عادت نداشتهمخوانی و تمام خون در سرش جمع شد و باعث سرگیجهاش شد.
شین بامویی کمی وحشتنمیتوانستند زمزمه کرد: «لِنا؟!»
همه اطرافیانشان هنوز در حال رقص والتز بودند. لِنا برای حفظ تعادل به بازوهایطراحان او چسبید، درحالیکه سرش گیج میرفت. بدنش داغ شد و حس میکرد ممکن است منفجرباشد شود. فردریکا و رایدن که از قضا در همان نزدیکی میرقصیدند، با او پچپچ کردند.
«شما دو تافدراسیون خیلی وقته دارین میرقصین.دیگر حتماً سرش گیج رفته.»
«چرا نمیرین تو تراس تاکردند یکم هوای تازه بخورین؟ بایدنمیتوانستند تا اونجا همراهیش کنی، شینی.»
شین درحالیکه لِنا را با خودبردارند میبرد آنجا را ترک کرد، وجدیدترین وقتی رفتند، دو تماشاگر دیگر آهی کشیدند.
واقعاً که، این دو تا...
«آه، به نظرفدراسیون میرسه شین بالاخره دارهدیگر لِنا رو میبره بیرون.»
«اون دو تا اونقدر روی هم تمرکز کردهمویی بودن که خودشون رو فراموش کردن... اما هیچکدومشون اینبدوزد جرئت رو نداشت که جلوی چشم همه اعتراف کنه.»
سئو و آرنت به آنها نزدیک شدند کهخانواده باعث شد رایدن یکی از ابروهایش را بالا بیندازد.قرمز درست بود، او هم با حرفهایشان موافق بود، اما...
«شما جفت عجیبی هستین.»
سئو شانهای بالا انداخت. «خب،سابق همه پارتنرهاشون رو عوض کردن تامنزلت اینکه فقط ما دو تا موندیم.»
آرنت اضافه کرد: «منم باکردند خودم فکر کردم گوشهگیر بودننمیتوانستند تو همچین مهمونیای کار درستی نیست.»
«کورنا کجاست؟»
سئو و آرنت به مرکز سالندخترانی رقص نگاه کردند، جایی که کورناکردند با شیدن در حال رقص بود.
فردریکا پیشنهاد داد:فدراسیون «...شاید دو دوشیزه دلشکستهدیگر دارن با هم میرقصن؟»
رایدن سرزنشش کرد: «تمومش کن.»
آرنت با تعجب ابروهایش را بالا برد. «صبر کن،تلاش دو دوشیزه دلشکسته؟ منظورت اینه که شیدن...؟ هوم. فکردرخشان کنم اون سر لِنا خیلی با شین شاخبهشاخ میشد...»
سئو از او پرسید: «چی، هیچوقت متوجه نشدی؟ منظورم اینه کهمسحور تو منطقه هشتادوششم، آدما فقط از هر کی که خوششون میاومدتلاش خوششون میاومد. هیچکدوممون بهش فکر نمیکردیم تا اینکه رسیدیم به فدراسیون...»
«جدی میگی...»
آرنت ازنمیشناختند این افشاگری کمیکردند حیرتزده شده بود.
یک جفت در بزرگ شیشهای و دولنگه از سالن رقص به یک تراس سنگی راه داشت که بهاندازهدرخشان کافی بزرگ بود تا بهتنهایی میزبان یک دورهمی باشد. سنگکاری خاکستری صیقلی زیر نور ستارهها رنگپریده میدرخشید. باتورهای وجود اینکه اواسط تابستان بود، اینجا هنوز یک کشور کوهستانی محسوب میشد و نسیم شبانه فلاتها کاملاً خنک بود.
نردههای تراس به شکل تاکهای رز ساخته شده بودند و گلهای سفید و خوشبویی آنها را پوشانده بود.چشم مهمانانی که از الکل یا رقصیدن گیج شده بودند، اینجا خودشان را خنک میکردند. چند نیمکت فلزی و تزئینشدهباشکوه که در نردهها بافته شده بودند، در اطراف قرار داشتند و شین لِنا را روی یکی از آنها نشاند.
تراس نمایی از دریاچهای که هتل در کنار آن ساخته شده بود و همچنین آسمان شب را ارائهزمان میداد. آبهای ناشی از ذوب برف به رودخانه میریخت و باعث میشد حتی در تابستان هم برای شنالباسهای کردن بیش از حد سرد باشد. بادهای سردی که از قلههای همیشه برفی میوزیدند، آبها را سرد میکردند.
پیشخدمتی با سینی نوشیدنیهای خنک به آنها نزدیک شد. شین دو لیوانبردارند برداشت و یکی را به لِنا داد. محتویات لیوان شیاردار بهآرامی گازداردرخشان بود و بوی ضعیف الکلی شراب سیب و عطر طراوتبخش نعناع را میداد.
لِنا بعد ازکار نوشیدن چند جرعه،بردارند آه عمیقی کشید.
«...متأسفم. فکرسرپرستشان کنم الاننظر حالم خوبه.»
لِنا به این فکر افتاد که این اولین باری بود که چنین اشتباهی میکرد.حفظ او از مهمانیها خوشش نمیآمد، اما به آنها عادت داشت. یا حداقل فکر میکردکاغذ که عادت دارد. اما از بین اینهمه آدم، اینکه جلوی شین چنین کاری کند...
«حتماً خیلی خسته شدی. ماکردند تو مرخصی هستیم، اما خوشگذرونی همچشم میتونه به نوبه خودش خستهکننده باشه.»
«شاید یهمویی بخشیش به خاطرچشم اون باشه، اما...»
بیشتر از اون، حضور تو دردخترانی کنارم... باعث میشه بخوام برای بینقص بودنآرایشگرها تلاش کنم. مضطربم میکنه. آره... حتماً همینه.
«ببخشید.»
«این دفعهنمیشناختند دیگه برایمسحور چی عذرخواهی میکنی؟»
«امم... تو حتماً میخواستی بیشتر بابردارند بقیه حرف بزنی، اما به جاشجدیدترین اینجایی و داری از من مراقبت میکنی.»
«آه.»
بعد از این حرفاشرافزادگان بیتفاوت، شین محتویات لیوانشافراد را یکنفس سر کشید.
«برام مهم نیست. درسته که مهمونیه، اماطراحان همهشون آدمایی هستن که میشناسیم. هر وقتخانواده دلم بخواد میتونم باهاشون حرف بزنم. و...»
حرفش را نیمهکاره رها کرد، اما لِنا فوراً متوجه مکث لحظهای او و اینکه لحنش کمی بالاتر رفت، نشد. اما پیشخدمت سالخورده کهبنفش سالها در این هتل خدمت کرده بود و میدانست چگونه حالوهوای مهمانان را بخواند، متوجه آن شد. او مانند سایهای به آن دو نزدیکبرخی شد و لیوانهایشان را از آنها گرفت، سپس با همان سرعت بیصدا آنجا را ترک کرد و آن دو را در تراس تنها گذاشت.
شین بالاخره گفت: «...مننظر دلم نمیخواست امروز رو بانمیشناختند هیچکس دیگهای جز تو بگذرونم.»
«ها...؟» لِنادولتی با تعجب سرشسابق را بالا آورد.
درست در همان لحظه، چیزی آنسوی تراس روشن شد، در سایه سطح آرام دریاچه موجدار. آن سایه نبود، بلکه قایقها بودند. شبح چندقرمز قایق کوچک. چیزی از آن قایقها به بالا شلیک شد و درحالیکه به سوی آسمان اوج میگرفت، رد نوری از خود به جاطلا گذاشت. درحالیکه هوا را میشکافت صدای سوتی تولید کرد و سپس با انفجاری مهیب به شکل گلی از شعلهها در آسمان تاریک شب شکفت.
لِنا درحالیکه هنوز به بالا نگاه میکرد،طراح از جا بلند شد، انگار که به سمتداشته آن کشیده شده بود. چیزی که شاهدش بودند...
«آتشبازی.»
در آن لحظه، سقف شیشهای با بارانی از رنگها رنگآمیزی شد. شعلههایی که در آسمان شکفته بودند، حلقهای از نورخارجی را تشکیل دادند. و با آن درخشش نور، رقص متوقف شد و آنها صدای غرش کوچک یک انفجار را شنیدند.فرستاده اما این صدا سبکتر از غرش آتش توپخانهای بود که هشتادوششها به شنیدنش عادت داشتند. صدای ترکیدن باروت سیاه بود.
خاکسترهای درخشان مانند غبار ستارگان از آسمان باریدند. واکنش شعلهور، آسمان خالی ماه نو راتلاش با هفت رنگ پرجنبوجوش رنگآمیزی کرد. صدای موسیقی بهآرامی در سالن رقص ساکت طنینانداز شد.باشکوه وقتی دومین و سپس سومین گل شعلهور در آسمان شکفت، همه یکباره به بالا نگاه کردند.
«آتشبازی...؟» زمزمه کسیکار با صدای بلندبردارند در اتاق پیچید.
و با آن بهعنواننظر یک نشانه، همه شروعجنگ به تشویق و هلهله کردند.
«آتشبازی!»
«خیلی وقته آتشبازی ندیدم...»
«فکر کنممویی ده سالینمیتوانستند میشه، نه...؟ واو...!»
شخصی در عقب ایستاده بود، جایی که دو راهپله به هم میپیوستند تاآرایشگرها صحنه کوچکی را تشکیل دهند. او هیکل تنومند و خوشفرمی داشت که مختصمدهای مردم اتحاد بود و تونیک قرمزرنگ بومی به تن داشت. او مدیر هتل بود.
پس از اطمینان از اینکه همه چشمها بهافراد او دوخته شده است، تعظیمی اغراقآمیز کرد و سپسبهویژه با صدایی رسا شروع به صحبت با آنها کرد.
«هشتادوششهای گروهنمیشناختند ضربت هشتادوششم،مسحور سربازان فدراسیون!»
سالن رقص میتوانست بسیار بیشتر از صد نفری که در حال حاضر در آن بودند را در خود جای دهد، بنابراین صدایشزلال بدون نیاز به میکروفون به گوش همه میرسید. این سرزمین کوهستانی با علفزارهای کمیابش، بیشتر محل پرورش بزهای کوهی بود. بنابراین چوپانهاییمصنوعی که در این سرزمین زندگی میکردند، آموزش دیده بودند تا برای گفتوگو با چوپانهای دیگر در کوههای همسایه با صدای بلند صحبت کنند.
«شما که از منطقه هشتادوششم جان سالم به در بردهاید، کار بزرگی کردید که به کشور ما آمدیدچشم و در پای کوه مقدسی که پادشاه اژدها در آن آرمیده است ایستادهاید. برای پایان دادن به این جشنباشکوه دلپذیر با یک خاطره خوب، هتل ما این نمایش را به شما تقدیم میکند. امیدواریم از آن لذت ببرید!»
در زیر آتشبازیهایی که به هوا پرتاب میشدندافراد و آسمان را به هر رنگی درمیآوردند، ارکسترموضوع بار دیگر یک آهنگ مارش شاد را آغاز کرد.
درحالیکه تمام دوستانشان در اطرافشان هلهلهآرایشگرها میکردند، رایدن، سئو و کورنا در سکوتطراح و با قدردانی به تماشای آتشبازی نشستند.
«فکر کنم آخرین باری که آتشبازی دیدمطراح همین موقعهای سال بود... دو سال گذشته، نه؟داشته حس میکنم خیلی بیشتر از این حرفا گذشته.»
«اون موقع تعداد بیشترینظر از ما زنده بودن.جنگ فقط ما پنج تا نبودیم.»
دو سال پیش، آنها هنوز بخشی از اولین اسکادران دفاعی منطقه هشتادوششم بودند. جمهوریحفظ اسکادران پیشتاز را با قصد نابودی آنها تشکیل داده بود و تا آن زمان، بیشتحت از نیمی از آنها در حین انجام وظیفه جان خود را از دست داده بودند.
اواخر تابستان بود و کمتر از یک ماه تا مرگ بقیه همرزمانشانبردارند باقی مانده بود. اما در آن زمان هنوز چیزی به لِنا نگفتهدرخشان بودند و همگی خودشان را برای آنچه در پیش بود آماده میکردند.
اما در آن یک شب، توانستند همهچیز را فراموش کنند. آن عزم، خستگیای که دیگر نمیتوانستندباشد از شرش خلاص شوند، خشم آمیخته با غیظی که احساس میکردند و وحشتی که در خود پنهانمنحصربهفردی کرده بودند چون میدانستند ابرازش بیفایده است. فقط در آن شب، مجبور نبودند به آن فکر کنند.
استادیوم فوتبال متروکه و ویرانشده را به یاد آوردند که آسمانمسحور تاریکش غرق در رنگ شده بود. آسمان میدان نبردی که سالهایتلاش بیشماری آتشبازی به خود ندیده بود، با شعلههای خیرهکننده روشن شده بود.
حالا که به آن فکر میکردند، نمایش محقری بود. اماشأن باز هم مجلل به نظر میرسید. هیچچیز نمیتوانست با ارزشمندیخارجی منظره آن آسمان که با آتشبازی روشن شده بود، برابری کند.
تمام پردازشگرها و اعضای تیم تعمیرات که شاهد آن لحظه بودند، به استثنای آنها پنج نفر، قبلاً مرده بودند. اگرچه،همخوانی شاید چند بازمانده از واحدهای دفاعی دوم، سوم و چهارم جبهه دفاعی اول در این اتاق حضور داشتند. و شایدابریشم از قضا در آن منطقه بودند و آن نمایش را دیده بودند. یا شاید هم نبودند و همگی مرده بودند.
در آن زمان، این واقعیتچشم برای هیچکدامشان عجیب به نظرلباسی نمیرسید. چون آن موقع، آنها هنوز...
کورنا با لحنی جدینظر گفت: «همهمون فکر میکردیم... ایننمیشناختند آخرین چیزیه که قراره ببینیم.»
آنجو بیحرکت ایستاده بود و به باران خیرهکنندهافراد رنگهایی که توسط آتشبازی تولید میشد نگاه میکرد؛ سایههاییبهویژه که توسط سایبان شیشهای قدیمی کمی مخدوش شده بودند.
«...آخرین بار...»
وقتی داستین به او نزدیک شد، منتظر ماند تا حرفشلباسی را ادامه دهد. نمیتوانست بگوید که او دارد با اوملایم صحبت میکند یا با خودش، اما صدایش سنگین از اندوه بود.
«آخرین باری کهنصب آتشبازی دیدم... دایادخترانی دیگه رفته بود.»
«...»
«داستین... متأسفم. من هنوز نمیتونم همونطوری که بهمویی دایا نگاه میکردم به تو نگاه کنم. ولباسی نمیدونم اصلاً هیچوقت میتونم یا نه. اما لطفاً...»
گلهای شعلهور شکفتند و گلبرگهای سوزانشان به همان سرعتی که ظاهر شده بودند، ناپدید شدند.داشته نورشان به روشنی نور روز نبود، اما تأثیر زیادی داشت. آنجو با درک تمام اینها صحبتبافت کرد. مانند دعایی گذرا که برای درخشیدن در برابر تاریکی واقعیت بیش از حد ضعیف بود.
«...ترکم نکن.سرپرستشان نمیر و منگرفته رو تنها نذار.»
«...نمیکنم.»
او فکر میکرد هشتادوششها نسبت به مرگ بیحس شدهاند. وقتی چهره شین را دید که درلباسی هزارتوی زیرزمینی شاریته به نمونههای مغزهای تشریحشده نگاه میکرد. وقتی دید که او حتی با دیدنخالص دهها هزار جسد در حال پوسیدگی که روی هم تلنبار شده بودند، خم به ابرو نیاورد.
در این دو ماهی که از زمان حمله همهجانبه در کناربدوزد آنها جنگیده بود، آنها مانند سلاحهایی در قالب انسان رفتار میکردندزلال که به دیدن متلاشی شدن همرزمانشان توسط آتش دشمن واکنشی نشان نمیدادند.
فکر میکرد به آننظر عادت کردهاند. فکر میکرد مرگنمیشناختند دیگران برایشان اهمیت چندانی ندارد.
اما این درست نبود. این دورترین چیز از حقیقت بود. و با وجود اینکه بارها وموضوع بارها از این موضوع درد کشیده بودند، دوستانشان یکی پس از دیگری مردند تا اینکه دیگر نتوانستنددلیل تحمل کنند. تا اینکه قلبهایشان را منجمد کردند تا دیگر مجبور نباشند آن درد را تحمل کنند.
اما حالا حس میکرد که میتوانند قلبهای یخزدهشان را آب کنند.چشم و به همین دلیل بود که آن کلمات را به زبانباشد آورد... تا هرگز مجبور نشود قلب او را دوباره منجمد کند...
«قول میدم. هیچوقتکار نمیمیرم و تنهاتبردارند نمیذارم. تحت هیچ شرایطی.»
بالیگر، نه، سرباز هشتادوششی که به نام شین شناخته میشد، آن روز برای بازجویی از او نیامد. ظاهراً کار دیگری داشت. و از آنجا که او و اسکادرانش درباشد نهایت به فدراسیون بازگشتند، او نیز قرار بود به یکی از تأسیسات فدراسیون منتقل شود و بنابراین زلنه در حال حاضر بار دیگر در یک کانتینر حملونقل بود. اوظریف در سکوتی تاریک نشسته بود. کانتینر با دیوارهایی فلزی پوشیده شده بود که برای جلوگیری از رسیدن یا خروج هرگونه سیگنال ارتباطی به او در نظر گرفته شده بود.
رساندن آن پیام به بشریت در قالب مدل با تحرک بالا یک قمار بود. آن هم قماری با شانس موفقیتخارجی پایین. نباید هیچ انسان زندهای وجود میداشت که قادر به شکست دادن آن باشد. حتی اگر هم وجود داشت، احتمالفرستاده اینکه آنها بتوانند رد آن را تا او در اعماق قلمروهای لژیون در پادشاهی متحد بگیرند، حتی ضعیفتر هم بود.
هر کسی که میتوانست مدل با تحرک بالا را شکست دهد باید یک سرباز میبود و سربازان کسانی بودند که بهعنوان شمشیر یکقرمز ملت عمل میکردند. وظیفه قسمخورده آنها فداکاری برای وطنشان و برای کسانی بود که برایشان عزیز بودند. اکثر کسانی که قدرت فرماندهی لژیونطلا را به دست میآوردند، از آن برای متوقف کردن ارتش مکانیکی استفاده نمیکردند. آنها بهسادگی شمشیرهای لژیون را به سمت کشورهای دیگر میچرخاندند.
تبادل نظرهای اولیهاش با شین او را متقاعد کرد که قمارش واقعاً شکست خوردههمخوانی است. یک سرباز فدراسیون و از نوادگان نوزنها؛ خاندانی از جنگجویان وحشی که در امپراتوریکدام سلطه داشتند. یکی از خطوط خونی که قتل را بهعنوان افتخار و میراث خود میدید.
اما بدتر از همه این واقعیت بود که وقتی با او روبهرو شد، هیچ نفرت یا دشمنیای نسبت به لژیون نشان نداد. او آنقدر خونسرد ومدهای کمحرف بود که زلنه مجبور شد به عقل او شک کند. مردی که برای مرگ خانواده و همرزمانش هیچ اندوه یا خشمی احساس نمیکند، مردی استنقره که از همان ابتدا هیچ عشقی به آنها نداشته است. مردی که نسبت به بیعدالتی احساس خشم نمیکند، مردی است که آن را بهطور ضمنی میپذیرد.
و او نمیتوانستفدراسیون آرزویش را بهعبارت چنین شخصی بسپارد.
اما این درست نبود. ارزیابی اولیهاش از او اشتباهکار بود و درحالیکه در آن کانتینر تاریک نشسته بود،جدیدترین زلنه از اینکه اشتباه کرده بود بینهایت خوشحال بود.
«میتونی این رو ببینی، بیچهره...؟ نه... احتمالاًطراح نمیتونی. تو دیگه به خاطر من کاریهمخوانی نمیکنی. چون دیگه به من نیازی نداری.»
من لژیون هستم، زیرا ما بسیاریم. ماهیت لژیون آنها را به موجوداتی مصرفی تبدیل میکرد. وایزلهایی کهنمیتوانستند در اعماق قلمروها پنهان شده بودند، میتوانستند در هر لحظه تعداد بیشماری از لژیون را تولید کنند.آبی و این حتی در مورد زلنه هم صدق میکرد. واحدهای فرماندهی هم به همان اندازه قابلجایگزینی بودند.
احتمالاً طولی نمیکشید که شپرد دیگری جای او را بهعنوان واحد فرماندهی مسئول جبهه پادشاهی متحدموضوع میگرفت. هیچچیز تغییر نمیکرد. روش کار لژیون این بود که هرگونه تلاش ناشیانه برای استراتژی را بادلیل اعداد و ارقام محض و کوبنده زیر پا بگذارد. غیبت زلنه تأثیر چندانی بر این مجموعه نمیگذاشت.
و به همین دلیل بود که بیچهره، و همچنین سایر واحدهای فرماندهی لژیون که شبکه یکپارچه لژیونبدوزد را تشکیل میدادند، به دنبال او نبودند. آنها به او نگاه نمیکردند. تنها کاری که میکردند این بودکدام که سوابق او را پاک کنند، درست همانطور که وقتی یک سرباز نابود میشد این کار را میکردند.
و با نادیدهکار گرفتن او، نقشه اوطراح را نیز نادیده گرفتند.
«بیچهره... نه...»
بدون تولید صدا یا به زبان آوردن کلماتی، نامی را که او در زمان حیاتش داشت زمزمه کرد. درملاقات آن زمان، اکثر لژیونها هنوز زمان زیادی از طول عمر اولیه پردازندههای مرکزی خود باقی داشتند. اما با دانستنطرف اینکه آن تایمر روزی به صفر میرسد، آنها از قبل شروع به جستوجوی یک راهحل کرده بودند؛ یک جایگزین.
و یکی از شبکههای عصبیای که ازطراحان یک جسد جذب شده و در آنخانواده زمان بهعنوان جایگزین استفاده میشد، بیچهره بود.
در آن زمان، زلنه به جبهه ضد پادشاهی متحد رسید. و با وجود اینکه جسدداشته او را مستقیماً ندیده بود و در تشریح آن نقشی نداشت، او یک واحد فرماندهی بودبافت و به همین عنوان، گزارشی از آن را از شبکه یکپارچه پادشاهی متحد دریافت کرده بود.
و به همین دلیل بود که نام او را میدانست. به نظر میرسید خودش آن را فراموش کردهچشم بود، همراه با خاطره اینکه چهرهاش زمانی چه شکلی بوده است. بیچهره تنها یک نمونه اولیه بود، امابنفش حالا بهعنوان یکی از واحدهای فرماندهی برای شبکه یکپارچه انتخاب شده بود. و دلیل آن این بود که...
«من متوقفت میکنم... با اینسابق وضعیتی که الان هست، توشأن دیگه حتی لژیون هم نیستی.»
چشمان نقرهای لِنا به آسمان دوخته شده بود، درحالیکه آخرین ذرات غبار ستارگان آخرین ردتلاش خود را به جا میگذاشتند. آتشبازی به پایان رسید و آبشاری از نور بر جایباشکوه گذاشت. پژواکها در شب ناپدید شدند. جرقههای چندرنگ درحالیکه میسوختند و به پایین میریختند، میدرخشیدند.
نگاه کردن به این منظره باعث شد لِنا احساس تنهایی عجیبی کند. این حس عجیبِ گذر فصلهاقرمز بود، خلأیی که اغلب در پایان یک جشن احساس میشد. تنهایی دلخراشِ فکر کردن به چیزی کهابریشم از دست داده بود. غم گذرای برخورد با لحظهای که دیگر هرگز آن را تجربه نخواهد کرد.
«به نظر میرسهنصب دیگه نمیتونیم آتشبازیدخترانی جشنواره انقلاب رو ببینیم.»
میتوانست حس کند که نگاه کسی که کنارش ایستاده بود به سمت او چرخید. لِنا بدون اینکه نگاهش را باخارجی او تلاقی دهد، در افکارش غرق شد. جشنواره انقلاب. جشنوارهای در جمهوری که در اوج تابستان، در ماه آگوست، جشنفرستاده گرفته میشد. آتشبازیها در آسمان آلوده و کثیف شهر به هوا پرتاب میشدند؛ آتشبازیهایی که هیچکس به آنها توجهی نمیکرد.
اما با این حال، او قول داده بود که آن آتشبازیها رابردارند با او تماشا کند. دو سال پیش، در شب جشنواره انقلاب. بدوندرخشان اینکه بداند یک ماه بعد، واحد شین به راهپیمایی مرگشان فرستاده میشوند.
زیر همان آسمان،کار قبل از اینکهبردارند چهرههای یکدیگر را بشناسند.
«اتفاقاً جشنواره انقلاب قراره بهزودی شروع بشه. اماجنگ ما اونقدر درگیر تمرین و تسلط روی ارتشکار خشمگین میشیم که... در مورد اعزام بعدی شنیدی، نه؟»
«آره. اگه اشتباه نکنم، کشورهای حوضه شمالی. یه پایگاهعالیرتبهای لژیون تو یه نقطه دردسرساز وجود داره. لشکرهای زرهی دومملاقات و سوم باهاش مشکل داشتن و تصمیم گرفتن عقبنشینی کنن.»
کشورهای حوضه شمالی مجموعهای از کشورهای کوچک بودند که در شمال فدراسیون و شرق پادشاهی متحدلباسی قرار داشتند. این کشورها برای مقابله با تهدید لژیون با هم متحد شده بودند. در طول ماهمشکی گذشته و حتی اکنون، واحد عملیاتی گروه ضربت برای کمک به آنها در آنجا مستقر شده بود.
به آنها مأموریت داده شده بود تا سوراخی در محاصره لژیون در اطراف کشور ایجاد کنند، اماقرمز درگیریها وجود یک پایگاه دشمن را آشکار کرد. گروه ضربت مجبور به نبردی دشوارتر از آنچه پیشبینیابریشم میشد گردید و تصمیم بر این شد که آنها باید عقبنشینی کنند و وضعیت را دوباره ارزیابی کنند.
«جمهوری... جشنواره انقلاب رو مایه افتخار میدونه و هنوزم قصد داره برگزارش کنه،آرایشگرها اما بعیده تا حد آماده کردن آتشبازی پیش برن. بازسازی نیروگاهها و کارخونههایمدهای تولیدی هنوز در جریانه و مقاومت سگهای گله، بازپسگیری مناطق شمالی رو سخت کرده.»
این فقط در مورد جمهوری صدق نمیکرد. همهجا همینطور بود. به همین دلیل بود که گروه ضربت درزمان عملیاتهای بیباکانه از منطقهای به منطقه دیگر میرفت. به همین دلیل بود که آنها فرستاده میشدند تا از قلمروشبی دشمن در زمینهای برفی عبور کنند و یک پایگاه دشمن را بدون حتی یک نقشه در دست، سرنگون کنند.
در حال حاضر، لشکرهای زرهی دوم و سوم مسئول عملیات بودند و با اینکهخانواده در کشورهای حوضه شمالی موفق عمل کرده بودند، یک حرکت اشتباه آنها را مجبور میکردبنفش تا به میان نیروهای دشمن هجوم ببرند که خیلی راحت میتوانست به نابودیشان ختم شود.
لِنا و شین نمیتوانستند باچشم وجود جنگی که در اطرافشانلباسی جریان داشت، به جشنواره انقلاب بروند.
و حتی اگر هم میرفتند، هیچ آتشبازیایچیزی برای تماشا وجود نداشت. و آیا سالطراحان آینده اصلاً آنجا بودند؟ آتشبازیها؟ جشنواره انقلاب؟ جمهوری؟
من و شین چی...؟اشرافزادگان آیا بشریت زنده میمونهافراد تا سال آینده رو ببینه؟
وقتی این افکار بدبینانه سرهای زشتشان را بلند کردند، یکی پس از دیگری درخانواده ذهن لِنا چرخیدند. لِنا درحالیکه لبهایش را گاز میگرفت، سرش را به نشانه انکار تکانبنفش داد و به خودش گفت که نمیتواند اجازه دهد این افکار به ذهنش نفوذ کنند.
آنها زنده میماندند. چون قول داده بودند. آنهاخانواده آتشبازیهای جشنواره انقلاب را با هم میدیدند. وقتی جنگقرمز تمام میشد، میرفتند و دریا را میدیدند. با هم.
پس تاسرپرستشان اون موقع،نظر هیچکدوممون نمیتونیم بمیریم.
و در همان لحظهای که این فکردیگر ناامیدانه از ذهنش گذشت، شین درحالیکه به خاکسترهایمیکردند در حال سقوط نگاه میکرد، به حرف آمد.
«در این صورت...»
با پایان یافتن مارش، ارکستر دوباره شروع به نواختن یک والتز کرد. یک والتز آرام، با تمپویی صمیمی و ملایمملایم که برازنده پایان جشنها بود. گویی میخواست تمام کسانی را که آن را میشنیدند در خوابی آرام فرو ببرد وطلا به بقایای هیاهوی مهمانی چنگ بزند. ملودیای که اندکی غمگین بود. با توجه به زمان، این آخرین آهنگ شب بود.
شین با احساس اینکه آن آهنگ او را به جلو میراند، لبهایش را از هم باز کرد.نمیتوانستند این فکر که باید همین الان آن را بگوید حتی از ذهن خودآگاهش هم نگذشت؛ کلمات خودبهخودآبی از دهانش بیرون ریختند. کاملاً طبیعی، مانند برفهای ذوبشدهای که رودخانههایی را تشکیل میدهند و به مزارع میریزند.
«پس بیا هر وقت که تونستیم بریم جشنوارهافراد انقلاب. اگه سال دیگه نتونستیم بریم، سال بعدشموضوع میریم. و هر وقت که رفتیم، جشن میگیریم.»
دو سال پیش، در شب نمایش آتشبازی، شین درحالیکه بهخوبی میدانست آن قولطراح هرگز عملی نخواهد شد، به حرفهای لِنا پاسخ داد. دقیقاً به این خاطر کهآبی غیرممکن بود، توانست به آرزوی لِنا برای تماشای آتشبازی با هم، پاسخی مبهم بدهد.
او واقعاً نمیخواست آتشبازی را ببیند.بردارند در آن زمان حتی نمیتوانست چنین آرزوییمدهای داشته باشد. اما حالا همهچیز فرق میکرد.
«چون دیگهسرپرستشان یه آرزوینظر غیرممکن نیست.»
آنها بر آن سرنوشتِ مرگ حتمی غلبه کرده و زنده مانده بودند. آنها یاد گرفتند که اجازه دارند امیدوار باشند.خارجی که به جلو نگاه کنند. که چیزی را آرزو کنند؛ برای آینده. و دختری که روبهرویش بود او را بارهافرستاده نجات داده بود. بارها او را از لبه پرتگاه عقب کشیده بود. و بنابراین پیش از آنکه حتی خودش متوجه شود...
دوباره به لِنا نگاه کرد. چیزی نگفته بود، اما چشمان نقرهایچشم لِنا با چشمان او تلاقی کرد، گویی که به سمت اوباشد کشیده شده بود. و بنابراین با اشتیاق او را صدا زد.
«لِنا...»
«...یه روز، وقتی تونستیم انجامشگرفته بدیم، بیا جشن بگیریم. چونکاملاً دیگه یه آرزوی غیرممکن نیست.»
نگاه زرشکیاش جدیتی داشت که لِنا هرگز قبلاً ازعالیرتبهای شین ندیده بود. مسحور شده بود. اضطراب و ترسیزمان که در ذهنش میچرخید، مانند یک کابوس محو شده بود.
اگه تو اینطور میگی، مطمئنم کهآرایشگرها اتفاق میافته. مهم نیست چقدر غیرممکن باشه،طراح مطمئنم ما اون معجزه رو رقم میزنیم.
این احساس از اعماق قلبش جوشید. درست مثل چشمک زدنلباسی ستارهها در شب و شکوفه دادن گلها در بهار. مثلملایم طبیعت. او میتوانست بدون ذرهای شک به او ایمان داشته باشد.
و بهطور طبیعی نفس عمیقی کشید. بدون اینکه متوجه شود هر دو دستش را بالا آوردکار و آنها را جلوی سینهاش به هم گره زد. اگر قرار بود آن کلمات را بگوید، بایدملایم همین الان میبود. اگر قرار بود روزی آن را بگوید، میخواست درست همینجا و همین الان باشد.
دوستت دارم.
وقتی جنگ تموم بشه. وقتی بتونیم آتشبازیهای جشنواره انقلاب رو با هم تماشا کنیم.خانواده دلم میخواد با تو باشه. دلم میخواد با هم ببینیمشون. نمیدونم کی اتفاق میافته،زلال اما دلم میخواد با هم انجامش بدیم. اگه ممکنه، هر چند بار که تونستیم.
اما درست زمانیکار که میخواست آن کلماتطراح را به زبان بیاورد...
«لِنا.»
صدای صدا زدنش، لحن صدایش، باعث شد زبانش را نگه دارد. با اضطراب آب دهانش را قورت داد وملاقات نفسش را در سینه حبس کرد. هر چیزی که الان میخواست بگوید، قرار بود خاص باشد. میتوانست این راطرف بفهمد. و ناگهان، به وحشت افتاد. میترسید آنها را بشنود. کلمات تعیینکنندهای که قرار بود فضا را پر کنند.
رابطه آنها تا به اینجا بهنوعی معذبکننده بود، انگار که کشتیهایی بودند که مدام در شبلباسی از کنار هم میگذشتند. اما در ابهام خود دلپذیر بود. و آن کلمات این ابهام را درمشکی هم میشکستند. آنها رابطه فعلیشان را در هم میشکستند و آن را به چیز دیگری تبدیل میکردند.
این میتوانست به چیز جدیدی منجر شود. اما تغییر، و تخریبی که ناگزیر با آن همراهباشد است، غیرقابلبازگشت است. وقتی حرفهایش را میشنید، دیگر راه برگشتی وجود نداشت. و بنابراین فکر شنیدنپارچه آن کلمات او را میترساند. وحشت او را فرا گرفت و بدنش را منجمد کرد. اما...
باید حرفاشسرپرستشان رو بشنوم.نظر باید بشنوم.
چون شین هم حتماً وحشتزده است. اون داره اینهمه تلاش میکنه تا تغییر کنه، ومیکردند اون قدم رو به جلو برداشت، با اینکه ممکنه تمام وجودش رو نابود کنه. اونتکفل حتماً خیلی بیشتر از من وحشتزده است. تنها کاری که باید بکنم اینه که صبر کنم.
اما اگر حرفهایش را نمیشنید، قطعاً پشیمان میشد.مویی و بنابراین دستهایش را گره کرد. نفسی کشید، بازدمبدوزد را فراموش کرد و با لبهای جمعشده منتظر ماند.
و سپسمویی شین بهنمیتوانستند حرف آمد.
«من... خوشحالمسرپرستشان که باهاتنظر آشنا شدم.»
صدایش پر از احساس بود. نام این احساسات را نمیدانست، بنابراین فقط سعی کرد آنها را در قالب کلماتملاقات بیان کند. اما حس میکرد کافی نیست و احتمالاً تمام واژههای موجود در هستی هم نمیتوانستند احساسش را توصیف کنند.سرپرستانشان تنها راهی که میتوانست خودش را ابراز کند از طریق کلمات بود، و گزینهها بهطرز آزاردهندهای ناچیز به نظر میرسیدند.
«اگه تو نبودی، من همون موقع تو منطقه اول موقع جنگیدن با برادرم میمردم. من میجنگیدم، کاملاً آماده برای مردن.همخوانی بعد از نابود کردن مورفو، دلیلم برای زندگی رو از دست میدادم. وقتی تو دریاچه ماگمای کوه دندان اژدها گیرابریشم افتاده بودم، برای برگشتن به خونه نمیجنگیدم. تو هر قدم از راه، تو بارها و بارها من رو نجات دادی.»
شین کسی بود که کسانی را که در کنارش جنگیده بودند جمع میکرد و آنها را به مقصد نهاییشانصورتی میبرد. و این شین را به کسی تبدیل میکرد که همیشه جا میماند. هیچکس یاد او را زنده نگهگلدوزیهای نمیداشت و او بهسادگی از دنیا میرفت، بدون اینکه کسی جز خودش را داشته باشد تا به او تکیه کند.
اما لحظهای که شروع به باور این کرد که میتواند خاطراتش را به او بسپارد...مویی این رستگاریای بود که با هیچچیز دیگری قابلمقایسه نبود. لِنا دو سال تمام، از زمانقرمز منطقه هشتادوششم، زمانی که او حتی نمیدانست چهرهاش چه شکلی است، از او حمایت کرده بود.
وقتی یک سال پیش، در آنعبارت دشت گلهای لیکوریس به او رسید،خاصی دلیلی برای ادامه جنگیدن به او داد.
و یک ماه پیش، در آن میدان نبرد برفی،کار به او کمک کرد تا اولین و تنها آیندهایجدیدترین را که تا به حال آرزو کرده بود، بپذیرد.
«حضور تو باعث شدنمیتوانستند باور کنم... که بایدخانواده به زندگی ادامه بدم.»
لِنا احساس کردنصب اشک در چشمانشدخترانی حلقه زده است.
آره. آره، شین. منم همین حس رو دارم. من فقط به خاطر این اینجام که با تو آشنا شدم. به خاطر این بود که راز چوپانهافقط و گوسفندهای سیاه رو فهمیدم که تونستم برای حمله همهجانبه آماده بشم. با تکیه کردن به همه شما، فهمیدم این دنیا واقعاً چقدر سرد و شروره.نصب فهمیدم که واقعاً چقدر آدم زشتی هستم. و به خاطر این بود که تونستم سایه تو رو دنبال کنم که فهمیدم دلم میخواد با کی باشم.
به خاطر حضورکاملاً تو بود که ازطراحان منطقه هشتادوششم فرار کردم.
به خاطر حضور تونمیتوانستند بود که تونستم دیگهخانواده یه خوک سفید نباشم.
تو من رو به کسی که امروز هستم تبدیل کردی. این کلمات تو بودطراحان که به اون بخش از وجودم که تا به امروز بهش میبالم، جان بخشید. وباشد بنابراین، تو... کسی که من رو تغییر داد. کسی که به من زندگی بخشید. من...
«دوستت دارم.»
این واقعیت که او بالاخره توانست آن کلمات را بهوضوح به زبان بیاورد، شین را غرقلباسی در آرامش کرد. کلماتی که تمام افکار بیداریاش را به خود مشغول کرده بود. اگر بعد ازمشکی اینهمه مدت شجاعت گفتن آنها را پیدا نمیکرد، آنوقت کلمات تمام معنای خود را از دست میدادند.
او بارها و بارها نجاتش داده بود... و نمیدانست که آیا احساساتش برای جبرانهمخوانی لطف او کافی خواهد بود یا نه. نمیدانست او چه واکنشی نشان خواهد داد.باوقار این فکر ذهنش را تاریک میکرد... اما با این حال سفره دلش را باز کرد.
«دلم میخواد دریا رو بهت نشون بدم... دلم میخواد چیزهایی رومسحور ببینم که قبلاً هرگز ندیدیم، چیزهایی که هنوز تو آتش جنگتلاش پنهان موندن. دلم میخواد از همون مناظری لذت ببرم که تو میبری.»
به عبارت دیگر...
«دلم میخواد کنار تو بمونم.کردند دلم میخواد با تو باشم.نمیتوانستند برای همیشه... اگه ممکن باشه.»
لِنا فقط همانجا ایستاد، درحالیکه چشمان نقرهایاشطراح گشاد شده بود و نمیتوانست حتی یکهمخوانی کلمه به زبان بیاورد. ذهنش خالی بود.
منم همین حس رو دارم. منم دلم میخواد همیشه با تو باشم. تا مقصد نهاییت. مهم نیستنمیتوانستند به کجا ختم میشی، اونجا مقصد نهایی منم خواهد بود. و منظورم این نیست که نام وآبی خاطراتت رو با خودم حمل میکنم. منظورم این نیست که قلب و خاطراتت رو با خودم میبرم.
دلم میخواد بافدراسیون هم باشیم. با همدیگر به زندگی ادامه بدیم.
کلماتش او را خوشحال کرد. اما فقط به این خاطرنمیتوانستند نبود که احساس میکرد دوست داشته میشود. نه. به اینهمخوانی خاطر نبود که او بالاخره احساسش را به او گفته بود.
او خوشحال بودکار چون خودش همبردارند همان احساس را داشت.
باید جوابش رو بدم.نظر باید جوابش رو بدم.جنگ باید جوابش رو بدم.
آن احساس واحد او را به جلو راند، سریعتر از سرعت نور، زودترباید از آنکه بتواند افکارش را جمعوجور کند. بدنش به جلو حرکت کرد. چون کلماتروی خیلی کند بودند. کلمات کافی نبودند. کلمات حتی یکدهم احساساتش را هم منتقل نمیکردند.
فاصله بین آنها کمتر از یکآرایشگرها قدم بود و این شکاف دربردارند یک چشم به هم زدن پر شد.
چشمان شین از تعجب گشاد شد. لِنا بازوهایش را دور شانههای او حلقه کرد، بدون اینکه جرئت کند اجازه دهد او فرارزلال کند، و خودش را به بالا کشید. اختلاف قد آنها در حالت عادی نصف یک سر بود، اما کفشهای پاشنهبلند آن روزمصنوعی لِنا بیشتر آن را پوشش داده بود. لبهای او کمی نزدیکتر از قبل بود. و بنابراین لِنا به او نزدیکتر شد و...
...آنها اولینسرپرستشان بوسهشان را باگرفته هم شریک شدند.