چپتر 130: فصل 130
0اما آن زمان، و حتی همین حالا... آنها تنها نبودند. رفیق داشتند. سئو، شین،بگی رایدن، آنجو و کورنا را داشت. آن رفقا پناهگاه او برای بازگشت بودند؛ «پیوندهایی»همین که به او شکل میدادند. آنها به یکدیگر هویت میبخشیدند و تکیهگاه هم بودند.
و حتی حالا که دیگر نمیتوانست بجنگد، باز هم میخواست باور داشته باشدسعی که اگر اراده کند، میتواند پیش آنها برگردد. و به همین دلیل بودزمان که هر روز را بدون اینکه خودش را گم کند، پشت سر میگذاشت.
چون رفقایش به اوداداش اجازه میدادند که بهبگی آنها ایمان داشته باشد.
و در همین نقطه بودکمی که فهمید گرت و ارنست... کههمین فدراسیون هم به دنبالشان آمده بود.
پیوندهای خونی. پیوندهایعمو سرزمینی. چیزهایی کهابروهایش از دست داده بودند.
آنها
میتوانستند
دوباره به دست بیایند.
اینها چیزهایی نبودند که از بدو تولد همراهش باشند، مثل خانواده یا وطنش. اینها چیزهایی بودند که در انتهای مسیرش به دستکمی آورده بود. حتی اگر آنها را از دست میداد، باز هم میتوانست چیزهای جدیدی پیدا کند که به آنها چنگ بزند وبازگشت جاهای جدیدی برای ماندن بیابد. میتوانست کسی را پیدا کند که در سختترین روزها به او تکیه کند. درست مثل همین خویشاوند هزارسالهاش.
سئو گفت: «...ممنون، عمو.»
اسماعیل با ناخشنودیصدام ابروهایش را دریالا هم کشید و گفت:
«حداقل صدام کندورش داداش بزرگه. یالا،بزرگتر سعی کن بگی.»
سئو لبخند زد. لبخندی شبیه بهابروهایش لبخند یک برادرزاده به عموی دورشیالا که فقط کمی از خودش بزرگتر بود.
«نوچ.»