چپتر 165: ۱۰.۲
0یک روز پس از عملیات
«بهخاطر حمله همهجانبه لژیون که از دیروز شروع شد... کهسریع از این به بعد بهش میگیم دومین تهاجم در مقیاسوفق بزرگ... تمام جبهههای نظامی تاییدشده بشریت مجبور به عقبنشینی شدن.»
پایگاه روستکامر، مقر فرماندهی گروهمثل ضربت. بزرگترین سالن کنفرانس پردهند از سایههای کشیده افسران حاضر بود.
فرمانده تیپ، گرته، در صدر میز نشسته بود. تمام سروانهای لشکر زرهینداشتند از جمله شین، هر چهار فرمانده تاکتیکی از جمله لِنا، و تمامنگاهش افسران ستاد به همراه روسای بخش تحقیقات و تعمیرات نیز حضور داشتند.
ویکا و زاشیا از پادشاهی متحد و اولیویا از ائتلافوفق در این زمان در مقر حضور نداشتند، چرا که برایدوخته بررسی وضعیت جنگی کشورهایشان به مقر فرماندهی جبهه غربی برگشته بودند.
شین لحظهای نگاهش را در اتاق چرخاند و دوباره به گرته چشم دوخت. به هشتاد و ششها برای آمادهسازیخودشان ضدحمله پیش رو، یعنی عملیات اورلرد، مرخصی داده شده بود، اما حتی قبل از اینکه بتوانند یک روز کاملسپاه را در مدرسه بگذرانند، دوباره فراخوانده شدند. تازه داشتند به «صلح» عادت میکردند که به این شکل ناگهانی احضار شدند.
وضعیت جنگ چنان سریع و بنیادین در حالخودشان تغییر بود که حتی سربازان جنگدیدهای مثل آنهاافتاده هم نمیتوانستند خودشان را با آن وفق دهند.
چه اتفاقی داشتحضور میافتاد؟ و چطورزاشیا این اتفاق افتاده بود؟
در حالی که تمام نگاهها بهمثل گرته دوخته شده بود، او رو بهداشت پنجرههای هولوگرامی بیشمار به صحبتش ادامه داد.
«پنج سپاه لژیون که حمله کردن، در حال حاضر توسط آرایش ذخیره دوم در امتداد خط سانتیس-هیستوریکس مهار شدن.خودشان درگیریهای پراکنده و کوچیکی وجود داره... چند تا زد و خورد، اما در کل، جبهه تو وضعیت بنبست قرارسپاه داره. خطوط شرقی، شمالی و جنوبی هم به همین ترتیب تونستن جلوی پیشروی رو بگیرن و جنگ رو متوقف کنن.»
گرته پنجره هولوگرامی اصلیاش را باز کرد تا نقشهای از تمام مناطق جنگی فدراسیون را نمایش دهد. فدراسیوننگاهها مرزهای طولانی غربی و شرقی داشت. به همین دلیل، مرزهای شمالی و جنوبی آن هر کدام به چهار خطدرگیریهای مقدم تقسیم میشدند که روی نقشه، در کنار جبهههای غربی و شرقی با یک خط آبی مشخص شده بودند.
به استثنای جبهه غربی، فدراسیون از موهبت کوهها و رودخانههای بزرگی برخوردارنداشتند بود که به عنوان موانع دفاعی طبیعی عمل میکردند و به آنهانگاهش اجازه میدادند تا این خطوط مقدم را با نیروهای نسبتاً کمی حفظ کنند.
خطوط دفاعی تکتک جبههها نابود شده بود و فدراسیون را مجبور کرده بود تا خطوط دفاعیاش را به دشتها و باتلاقهای پشت سرشان عقب بکشد.ادامه و در حالی که عبور از باتلاقها برای سلاحهای زرهی سنگین و حجیم دشوار بود، دشتهای هموار دقیقاً همان جایی بودند که شیرها و دایناسوریاهاجنوبی در آن فرمانروایی میکردند. بنابراین با وجود اینکه فدراسیون توانسته بود فعلاً به یک بنبست برسد، دفاع از این خطوط کار بسیار دشواری خواهد بود.
«ارتباط با حکومت تئوکراتیک مقدس نوآریاناروسه، کشورهای دوردست غربی و دوکنشین بزرگ کیتیرا هنوز قطعه. آخرین خط دفاعی کشورهای ناوگان شاهکش شکسته شدهداشت و نیروهای باقیموندهشون تو قلمرو کشور ناوگان استلیا مستقر شدن و دارن با تاکتیکهای تاخیری جلوی لژیون رو میگیرن. اونا درخواست کردن که غیرنظامیهاشونمهار به پادشاهی متحد و فدراسیون تخلیه بشن و مقدمات پذیرششون هم در حال انجامه. اگه بخوایم واقعبینانه نگاه کنیم، کشورشون نابودشده به حساب میاد.»
پنجرههای هولوگرامی بیشتری باز شدند و نقشههایی از غرب دور، سواحلاتفاقی جنوبی فراتر از ائتلاف، کشورهای ناوگان در شمال قاره، و در نهایت،صحبتش نقشهای از مناطق جنگی ائتلاف والد و پادشاهی متحد را نشان دادند.
تکتک خطوط مقدمحضور روی آن نقشه درپادشاهی وضعیت شکست قرار داشتند.
«ائتلاف خط دفاعی دومش رو رها کرده و به آخرین خط دفاعی مطلقش عقب کشیده. پادشاهی متحد هم رشتهکوه جسد اژدها رو رها کرده و بعد ازپنج منفجر کردن ورودی تونلی که از پایه کوه میگذشت، به کوهپایه عقبنشینی کرده. اونا در حالی که با عجله دارن تو دشتهای پشت سرشون استحکامات میسازن، درگیرجلوی نبردهای دفاعی هستن. ما نمیتونیم مستقیماً با این دو کشور تماس بگیریم، اما داریم ارتباطات بیسیمشون رو شنود میکنیم. همین الان که داریم حرف میزنیم، هنوز دارن میجنگن.»
شین به نقشه نگاه کرد. منطقه بین فدراسیون، پادشاهی متحد و ائتلاف پر از نقاط قرمز بیشماری بود که نشاندهنده نیروهای متخاصم، یعنیداشت لژیون، بودند؛ نقاطی که مناطقی را پر کرده بودند که تا همین چند روز پیش جادههای ارتباطی در آنها قرار داشت. خطوط مقدم هرمهار سه کشور به عقب رانده شده بود و در نتیجه، مناطق تحت نفوذ آنها در مقایسه با تهاجم بزرگ قبلی بسیار کوچکتر شده بود.
با این اوصاف، حتی یک موش همنمیتوانستند نمیتوانست بین این کشورها جابهجا شود، چه برسداتفاق به اینکه امکان همکاری بینالمللی وجود داشته باشد.
با وجود چنین فاصله زیادی بین آنها، توانایی شنوداولیویا بیسیم کشورهای دیگر تقریباً یک معجزه بود. به نظرکشورهایشان میرسید اینتاگسفلیگهها نمیتوانستند پابهپای گسترش منطقه نفوذ لژیون پیش بروند.
وضعیت تاحال این حدسربازان بیسابقه بود.
او رو به نقشه جبهه غربی فدراسیون کرد. در شرق مناطق جنگی نویهدافنهتغییر و نویهگاردنیا، در منگنهای بین رودخانه سانتیس و رودخانه هیستوریکس، جایی بود کهاتفاق پنج سپاه از لژیون و ارتش جبهه غربی در یک بنبست گرفتار شده بودند.
این آرایش دفاعی ذخیره بود؛ آرایشی که بین دو رودخانه بزرگی شکل گرفته بود که چهار منطقه جنگینگاهها ولفسلند را به شمال و جنوب و همچنین غرب میانه و شرق تقسیم میکردند. خطی که با تعداد زیادیدرگیریهای مینهای پاششی فرش شده بود و حتی بعد از روز گذشته، تعداد بیشتری از آنها نیز کاشته شده بود.
خط سانتیس-هیستوریکس.
این خط درست قبل از مرزی قرار داشت که مناطق جنگیِ محافظِ مرزهای امپراتوری سابق و سرزمینهای تحتحالی دفاع آنها به هم میرسیدند. اگر لژیون حتی چند کیلومتر جلوتر میآمد، آتش جنگ به زمینهای کشاورزی فدراسیون کشیدهمهار میشد و این امر، آنجا را عملاً به آخرین خط دفاعی برای حفظ قدرت تولید فعلی فدراسیون تبدیل میکرد.
پایگاه روستکامر نیز در لبه غربی منطقهای به نام سیلواس، نزدیک مرز یک منطقهسربازان جنگی به نام بلان راس ساخته شده بود. غرش دوردست توپها هر از گاهی بهنگاهها گوش میرسید و غیرنظامیان شهر مجاور در حال آماده شدن برای یک تخلیه شتابزده بودند.
شین با دیدن این حجم از اطلاعات، رو به گرته کرد. بمبارانهای بیشمار، تمامچطور جبهههای تحت کنترل بشریت را به مرز فروپاشی کشانده بود، با این حال وقتی جبههتوسط غربی بمباران شد، شین نتوانسته بود صدای لژیونی را که به سمتشان شلیک میکرد، بشنود.
«چه اتفاقی افتاده...؟ لژیون چطور بمبارانهای اولیهای رو انجام داد که تمامنداشتند خطوط مقدم رو نابود کرد...؟ ممکنه چند تا مورفوی دیگه رو ازنگاهش ما مخفی نگه داشته باشن و تو مناطق مختلف پخششون کرده باشن؟»
گرته سرش را تکان دادجنگدیدهای و گفت: «نه.» و پنجرهوفق هولوگرامی دیگری را باز کرد.
پنجره، تصاویری از آسمان شب را در چنان ارتفاعی نشان میداد که هیچ ساختمانی در آنمثل دیده نمیشد. در تاریکی این تصاویر بیکیفیت که پر از نویز و برفک بود، گروهی از چیزهاییبیشمار که شبیه ستارههای دنبالهدار قرمز بودند، به صورت مورب در سراسر آسمان شب به پایین یورش میبردند.
حس آشناپنداری قلب شین را فرا گرفت. او درست دو روز پیش، زمانیمیافتاد که درگیریها شروع به شدت گرفتن کرده بود، همراه با یکی از بستگانش درسپاه یکی از اتاقهای مقر یکپارچه جبهه غربی چیزی شبیه به این را دیده بود.
اون یهنیز ستاره درداشتند حال سقوط بود؟
تو این موقع از شب نبایدمثل هیچ ستارهای تو اون قسمت ازاتفاقی آسمون باشه. حداقل من اینطور فکر نمیکنم...
درخشیده بود و بعد ناپدید شدهناگهانی بود. ستارهای که نباید آنجا میبود،حال مانند شعلهای به رنگ قرمز میدرخشید.
و اون... ستاره همونجنگدیدهای چیزی بود که خطوطخودشان مقدم رو بمباران کرده بود...
«تخمین زده میشه که حقیقت پشتزاشیا این حملات، ماهوارههایی باشن که بهنداشتند عنوان موشکهای بالستیک دستساز ازشون استفاده شده.»
سکوتی پر ازتغییر شک و تردید درآنها میان فرماندهان حاکم شد.
گرته گفت: «قبل ازمیکردند اینکه بیشتر توضیح بدم، بایدچنان بپرسم. میدونید موشک بالستیک چیه؟»
افسران ستاد و روسای بخش تعمیرات و تحقیقات که از قبل از جنگ لژیون در خدمت بودند،حالی همگی طوری سر تکان دادند که انگار یک چیز بدیهی است. لِنا هم سر تکان داد، چرا کههیستوریکس دانش پایهای در مورد موشکهای بالستیک داشت. اما شین و بقیه هشتاد و ششها گیج به نظر میرسیدند.
گرته سر تکانحضور داد. کاملاً منطقیزاشیا بود که آنها ندانند.
«آره، همونطور که فکر میکردم. لژیون معمولاً از موشکهای بالستیک یا حتی کروز استفاده نمیکنه. اختلال اینتاگسفلیگههاافتاده هدایت موشکها رو غیرممکن میکنه و تمام زبالههای فضایی تو مدار هم سد راهشون میشن. برای همینامتداد هم فدراسیون و هم پادشاهی متحد با این موشکها مثل یه سری خرت و پرت بیمصرف برخورد میکنن.»
رئیس بخش تحقیقات اضافه کرد: «اینا موشکهای دوربردی هستن که از پیشرانهای راکتی برایسربازان پرتاب خودشون به خارج از جو استفاده میکنن و بعد معمولاً از نیروی جاذبهحالی کمک میگیرن تا تو یک مسیر قوسی به سمت یه هدف زمینی سقوط کنن.»
او قدبلند و لاغر بود و موهایش را بلند کرده بوداتفاقی که بنا به دلایلی به شکل یک گوجهای خالدار بسته شدهبیشمار بود. رنگ اصلی موهایش قهوهای مایل به قرمز و چشمانش سبز بود.
«و از اونجایی که خارج از جو شلیک میشن، طبیعتاً یعنی هوایی وجود نداره، که به معنی عدم اتلاف انرژی ناشی از مقاومت هواست. بنابراین میتونه از فاصلههای خیلی دورتری نسبت به داخل جو هدفگیری کنه.اورلرد موشکهایی با حداکثر برد میتونن از غربیترین نقطه قاره تا شرقیترین نقطهاش برسن. اما چون نمیشه تو زمان سقوط کنترلشون کرد، دقتشون پایینه. این مشکل بیشتر با مجهز کردنشون به کلاهکهای هستهای که برد موثر وسیعی دارن،میافتاد جبران میشد. همونطور که گرته... ببخشید... سرهنگ ونتزل گفت، در حال حاضر تمام کشورهایی که موشک بالستیک دارن ازشون استفاده نمیکنن. حتی اگه میتونستن، شلیک کورکورانهشون میتونست به آلوده شدن قلمرو خودشون با تشعشعات رادیواکتیو ختم بشه.»
«و اگه قوس موشک رو به جای یه نقطه رو زمین، به سمت افق تنظیم کنید، نیروی گریز از مرکز و جاذبه میتونه باعث بشهادامه که تو مدار سیاره بچرخه. به این میگن ماهواره مصنوعی. به بیان دیگه، موشکهای بالستیک و ماهوارههای مصنوعی از این نظر که به خارج ازجنوبی جو پرتاب میشن و برای سقوط تنظیم میشن، شبیه به هم هستن؛ تفاوتشون تو اینه که رو سطح زمین انداخته میشن یا تو آسمون رها میشن.»
به عبارت دیگر.
«لژیون تعداد زیادی ماهواره مصنوعی رو به مدار پرتاب کرد و عمداً اونا رو رو سطح زمین انداخت تا به عنوان موشک بالستیک عمل کنن. ماهوارهها برای حفظ ارتفاعشون از پیشرانذخیره استفاده میکنن، اما اونا در عوض ازش برای تولید نیروی رانش لازم جهت سقوطشون استفاده کردن. اونا از یه پایگاه لژیون که تو عملیات کشورهای ناوگان بهش حمله کردید، معروف بهنقشهای برج سراب، پرتاب شدن. اونجا در واقع یه تاسیسات پرتاب بود. یه ساختار مشابه هم تو تئوکراسی مشاهده شده، و احتمالاً چند تای دیگه هم تو سراسر مناطق لژیون پراکنده هستن.»
رئیس بخش تحقیقات در حالی که سرش را کج کردهائتلاف بود و به جلو خم میشد، گفت: «...فقط یه مشکلیغربی هست، گرته. امکان نداره ما نتونسته باشیم اونا رو شناسایی کنیم.»
چشمان سبزش به وضوح نشانجنگدیدهای میداد که این یک تکذیبوفق نبود، بلکه یک سوال صادقانه بود.
رئیس بخش تحقیقات ادامه داد: «چه پرتاب یه ماهواره باشه چه یه موشک، سوزوندن اون حجم از پیشران گرمای عظیمی تولید میکنه. هنوز ماهوارههای هشدار زودهنگاماتفاق اون بالا هستن و ما قطعاً میتونستیم پرتاب موشکها رو شناسایی کنیم. پادشاهی متحد هنوز چند تا ماهواره داره و اونا هم به ما هشدار ندادن.داره پرتاب حتی یه ماهواره به مقدار مضحکی سوخت نیاز داره. لژیون اصلاً از کجا میتونه سوخت کافی برای پرتاب چند تا از اونا رو گیر بیاره...؟»
برای خروج از جو، نمیشد به موتور جت تکیه کرد که از هوای اطراف برای ایجاد نیروی رانش استفاده میکرد. بنابراین به جای آن از موتورهای راکتی استفاده میشد، اما انجام این کار از نظر هزینهمهار بسیار ناکارآمد بود. برای پرتاب یک ماهواره به مدار، سرعت هشت هزار متر بر ثانیه مورد نیاز بود و نسبت وزن به سوخت مورد نیاز برای رسیدن به این سرعت، یک به ده بود. پرتاب یکتقسیم ماهواره یک تنی به ده تن سوخت نیاز داشت. و نیازی به گفتن نیست که مصرف این مقدار سوخت چنان گرمایی تولید میکرد که ماهوارههای هشدار زودهنگام مستقر در مدار زمینآهنگ قطعاً آن را شناسایی میکردند.
«درسته. اونا به سرعت هشت هزار متر بر ثانیه نیاز دارن. بنابراین به جای تکیهبررسی بر موتورهای راکتی، از ریلگانها به عنوان پرتابگرهای جرمی استفاده شده. این چیزیه که ستادهشتاد کل فرماندهی حدس میزنه. این یه راه بسیار مقرونبهصرفهتر برای پرتاب یه ماهواره به مداره.»
رئیس بخشحال تحقیقات باسربازان تعجب گفت: «آه...!»
ریلگانها قادر بودند با سرعت تخمینی هشت هزار متر بر ثانیه شلیک کنند. مورفو از قبل ثابت کرده بود که قادر است پرتابههایی با کالیبر ۸۰۰ میلیمتر و وزن چنددوخته تن را دقیقاً با همین سرعت شلیک کند. و لژیون همچنین نشان داده بود که قادر به تولید ریلگانها در تعداد زیاد و حتی افزایش اندازه آنهاست. نوکتیلوکا و هالسیون نشانهمین دادند که قادرند آنها را به لولههای چندگانه مجهز کنند و طوری تنظیمشان کنند که انرژی مورد نیاز را به صورت داخلی تولید کنند، هرچند اندازه لولههایشان هرگز بزرگتر نشده بود.
اما اگر آنها قادر به افزایش خروجی انرژی خود بودند، چه کسی میگفت که تلاش نکردهاند وزنحالی پرتابهها را نیز افزایش دهند؟ این احتمال وجود داشت که خود مورفو تنها یک نمونه اولیه برایسانتیس پرتابگرهای جرمی بوده باشد؛ صرفاً یک قدم در راه رسیدن به سرعت سرسامآور هشت هزار متر بر ثانیه.
«موشکهای بالستیک سرعت بالا و پوسته سختی دارن که میتونه فشار خروج از جو رو تحمل کنه، بنابراین وقتی شلیک بشن، رهگیریشون سخت میشه. ستاداتاق کل فرماندهی ارتش جبهه غربی تحلیلی انجام داد، اما نتایجش رو درست قبل از شروع حمله به دست آورد. ما هیچ راهی برای متوقف کردن بمبارانصلح نداشتیم. تازه خیلی هم تحسینبرانگیزه که روسای ستاد هر جبهه و ستاد مشترک تونستن تو عرض یک روز برای تکتک جبههها یه نقشه عقبنشینی طراحی کنن.»
از آنجا که گرته فکر میکرد فرمانده ستاد کل ارتش جبهه غربی، یعنی مانتیس قاتل، احتمالاً دستاورد خودش را اصلاً تحسینبرانگیز نمیداند، به صحبتش ادامه داد. یک ماهواره پس از پرتاب نمیتوانستذخیره مسیر خود را تغییر دهد. به همین ترتیب، وقتی یک موشک بالستیک سقوطش را آغاز میکرد، دیگر امکان تغییر مسیرش وجود نداشت. بنابراین با در نظر گرفتن این موضوع، از آنجا که لژیونفدراسیون خطوط مقدم را هدف قرار داده بود، یعنی جایی که بیشتر نیروهای فدراسیون در آن متمرکز بودند، او نقشه عقبنشینی را طوری طراحی کرد تا اکثریت نیروهایشان را به جای امنی منتقل کند.
این نقشهای نبود که بشود در یک روز به آن رسید. با وجود صدها هزار سرباز، عقبنشینی منظم آنها نیازمند نظم و انضباط بود، و همچنین باید امکاناتی براینگاهها اسکان آنها در مواضع ذخیره فراهم میشد. علاوه بر این، برای اینکه آرایش بتواند به طور موثر جلوی لژیون را بگیرد، باید نیروهایی در آنجا مستقر میشدند و بهشرقی تامین کافی مهمات هویتزر نیاز داشتند. و به محض تخلیه سربازان، در حالی که دشمن در دیدرس بود و باید مراقب سقوط موشکها میبودند، باید مینهای جدیدی کاشته میشد.
برای دستیابی به تمام اینها، باید حجم واقعاً عظیمی از اطلاعات به دقت زیر نظر گرفته میشد. ویلم هیچ راهی برای دانستن زمان سقوط موشکهای ماهوارهای نداشت. در عینتوسط حال، نمیتوانست تا زمان سقوطشان خطوط مقدم را تخلیه کند. هنگامی که سقوط آغاز میشد، دیگر راهی برای توقف موشکها وجود نداشت، بنابراین او فعلاً با استفاده از همانپنجره اطلاعات اندکی که داشت، یک نقشه عقبنشینی حداقلی را با این هدف پیشنویس کرد که پس از شروع حمله و روشن شدن جزئیات بیشتر، آن را بررسی و اصلاح کند.
وقتی پای فرماندهی یک ارتش در میان باشد، سرعت عمل مهمتر از بینقص بودن است. و در راستای همین قانون، نقشه عقبنشینی حداقلی که تنها درچرخاند یک روز پیشنویس شده بود، به طور موثری نتیجه داد. در این رابطه، تنها میشد گفت که رئیس ستاد کارش را بسیار عالی انجام داده است.عادت و البته، این واقعیت که افسران و مردان ارتش فدراسیون این نقشه را بدون هیچ آمادگی قبلی اجرا کردند، نشاندهنده نظم و انضباط بالای آنها بود.
این نتیجه با جمعآوری مستمر اطلاعات وآنها بررسی دقیق آنها، و با تکیه بر نظمچطور و آموزش مداوم سربازان به دست آمده بود.
«همچنین، اگه بخوایم نیمه پر لیوان رو ببینیم، اینه که اونا فقط از یه پرتابه جنبشی استفاده کردن و نه یه کلاهک هستهای. درسته که تمام تاسیسات دفاعیحالی تو منطقه برخورد رو نابود کرد، اما برخلاف کلاهک هستهای، هیچ گرما یا موج انفجاری تولید نکرد، بنابراین تا زمانی که کسی دقیقاً تو محل برخورد حضور نداشت،قرار تلفات جانی به حداقل میرسید. و در واقع، ارتش بعد از بمباران اول از جبهه جنوبی عقبنشینی کرد، بنابراین نسبت به مقیاس خسارت، ما تلفات جانی خیلی کمی داشتیم.»
به جز اینکه...
«البته ما به کشورهای دیگهویکا هشدار دادیم، اما... با این حالزمان کشورهای ناوگان رو از دست دادیم.»
علاوه بر آن، ارتباط با کشورهای غرب دور و سواحل جنوبی قطع شده بود. ائتلاف با وجود اینکه از همان ابتداپنجرههای قلمرو زیادی نداشت، مجبور شد به آخرین خط دفاعیاش عقبنشینی کند، و پادشاهی متحد مجبور شد خط دفاعیاش را در مناطقداره غلهخیز که بخش عمدهای از تولید مواد غذاییشان را تشکیل میداد، بازسازی کند. تمام آن کشورها در وضعیت وحشتناکی قرار داشتند.
«اما حالا که میدونیم دارن از ماهواره استفاده میکنن، شناساییشون نباید اونقدرها هم سخت باشه. بهینهسازی اونا برای پنهانکاری سخته، و نمیتونن از مدارشون خارجچطور بشن. با مقایسه موجودی فعلی با وضعیت قبل از جنگ، میتونیم تایید کنیم که آیا ماهوارهای اضافه یا کم شده یا نه، بنابراین حداقلش اینهکوچیکی که دیگه نمیتونن ما رو غافلگیر کنن. در صورت امکان، دلمون میخواد پرتابگرهای جرمیشون رو نابود کنیم، اما اول باید روی حفظ خطوطمون تمرکز کنیم.»
در حالی که گرته صحبت میکرد، تصاویری از پرتابگرهای جرمی... یا بهتر استمیافتاد بگوییم پایگاه برج سراب را اضافه کرد. او سپس تصویری از دکل فولادیپنج شناساییشده در منطقه خالی را اضافه کرد و بعد تصویر دیگری را بالا آورد.
شین نفسش را در سینه حبس کرد. این یک فایل ضبطشده از عملیات هزارتوی زیرزمینی شاریته در شش ماه پیش بود. اگربودند بخواهیم دقیقتر بگوییم، تصویری از شفت اصلی بود که گوسفند سیاه کایه او را به داخل آن پرتاب کرده بود؛ شفتی کهبتوانند نور خورشید را به داخل سازه هدایت میکرد. همان جایی که او برای اولین بار با فونیکس روبرو شده و جنگیده بود.
این تصاویر سالن بزرگی را نشان میداد که دیوارها و کف آن با سطوح آینهای به رنگ آبی پروسی پوشیده شده بود. گذرگاهیبیشمار از شیشه و فلز به داخل فرو ریخته بود و حالا به صورت مورب روی زمین قرار داشت. و در مرکز آن، چرخلنگریقرار با وقار ایستاده بود که چرخدندههایش هنوز زنده بودند و مانند فضای داخلی یک برج ساعت تیکتیک میکردند. این یک تاسیسات تولید برق بود.
و از جایی در داخل ساختمان، ساختاری شبیهجنگ به ریل بیرون آمده بود که در سراسرمثل منطقه امتداد یافته و تا آسمان کشیده میشد.
شین فکر میکرد چیزی که «کایه» سعی داشت در موردشدهند به او هشدار دهد، فونیکس بود. اما آیا ممکن بود اینهولوگرامی همان چیزی باشد که «او» واقعاً سعی داشت به شین بگوید...؟
گرته بانیز لحنی سرد بهویکا توضیحاتش ادامه داد.
«سازهای شبیه به پرتابگرهایسربازان جرمی دیگه تو شهرنمیتوانستند شاریته جمهوری کشف شده.»
به این معنی که لژیون ازناگهانی همان زمان برای حمله با استفاده ازتغییر موشکهای ماهوارهای برنامهریزی کرده بود. که یعنی...
«این یعنی اطلاعاتی که ملکه بیرحم... زلنه بیرکنباوم...خودشان به ما میداده، یه رد گمکنی بوده تاافتاده حواسمون رو از هدف واقعی لژیون پرت کنه...»
<<امکان نداره.>>
لژیون هیچ احساسی نداشت، باجنگدیدهای این حال شاید واقعاً تعجبیوفق در صدای او نهفته بود.
ویکا جلوی محفظه مهر و موم شده زلنه ایستادهچنان بود. با شنیدن ناله ناباوری در صدای مصنوعی ونمیتوانستند مکانیکی او، ویکا با سردی با خودش فکر کرد.
«...به نظر میرسه فدراسیون شک کرده که تسلیم شدنت به ما چیزی جز یهچطور حقه برای فریب دادنت نبوده. و واقعاً هم بازی خوردیم. ما برای جمعآوری اطلاعاتکردن خیلی مستاصل شده بودیم، تا بتونیم جلوی دومین تهاجم در مقیاس بزرگ رو بگیریم.»
و در واقع، دومین تهاجم در مقیاس بزرگی که او به آنها گفته بود حقیقت داشت. اماجنگی زلنه در مورد تولید انبوه مورفوها به آنها هشدار داده بود؛ اینکه لژیون از نظر جرم وپیش تعداد افزایش خواهد یافت، و این اصلاً چیزی نبود که در دومین تهاجم در مقیاس بزرگ اتفاق افتاد.
تولید انبوه فونیکس به وضوح یکمثل پیشرفت غیرطبیعی بود، همانطور که تولیداتفاقی نوکتیلوکا و هالسیون نیز همینطور بود.
«اگه آدم فقط به نتیجه نگاه کنه، به نظرچنان میرسه تمام اطلاعاتی که به ما دادی یه حواسپرتینمیتوانستند برای پنهان کردن موشکهای بالستیک بوده. و جواب هم داد.»
<<...>>
«با این حال...»
بله، با این حال.
«...من شخصاً بر اینمیکردند باورم که تو همجنگ از لژیون بازی خوردی.»
وقتی در مورد نوکتیلوکا به زلنه گفته شد، او گفت که این موضوع گیجکننده است. و به نظر نمیرسید پاسخش دروغ باشد. ارتشها برای محافظت در برابر درزکردن اطلاعات، اطلاعات را تنها در اختیار کسانی قرار میدادند که نیاز به دانستن آن داشتند. این موضوع در مورد لژیون نیز صدق میکرد. با در نظر گرفتن اینمتوقف موضوع، پنهان کردن حقیقت از زلنه برای آنها کار دشواری نبود. و اینکه زلنه باور کند اطلاعات جعلیاش حقیقت دارد، راه آسانی برای معتبرتر جلوه دادن آن بود.
به این ترتیب،حضور او نمیتوانست حدس بزندپادشاهی و به حقیقت برسد.
مشخص نبود که آیا لژیون از زمان تاسیس گروه ضربت برای این کار برنامهریزی کرده بود یا نه، یعنی از زمانیپنجرههای که گروه کوچکی از رگینلیفها اولین مورفو را در اعماق قلمرو لژیون نابود کردند. اما زمانی که فدراسیون شروع به شناسایی دقیقچند پایگاهها و واحدهای فرماندهی لژیون کرد، لژیون با میل و رغبت زلنه را تحویل داد و اجازه داد تا او دستگیر شود.
لژیون انسان نبودند، آنها ماشینهای کشتار بیرحمی بودند. آنها در برابر انواع تکنیکهای بازجویی مصونیتجنگدیدهای داشتند. بشریت برای به دست آوردن اطلاعات محرمانه، یا باید رمزنگاری سنگین روی ارتباطات آنها راپنجرههای میشکست یا پایگاههایی را هدف قرار میداد که اطلاعات مهمی را در خود جای داده بودند.
انسانها وقتی راه فراری پیدا میکنند، همیشه به سمت آن هجوم میبرند ومیافتاد این موضوع، آنجا را به کارآمدترین مکان برای قرار دادن یک تله تبدیل میکند.سپاه آنها تله را در هدفی کار گذاشتند که میدانستند انسانها به دنبالش خواهند رفت.
زلنه تبدیل به یک مهره قربانی شد تا اطلاعات جعلی را بهنداشتند انسانها برساند. یا شاید دستگیری او توسط بشریت یک تصادف بود ونگاهش از واحدهای فرماندهی دیگر نیز به عنوان مهرههای قربانی استفاده شده بود.
ماشینهای جنگی سنگدل و بیاحساس بودند؛ آنها حتی واحدهای فرماندهی خودشان را هم برای نابودی دشمنانشان کنار میگذاشتند.حالی این کار بیشباهت به مورچهها یا زنبورهایی نبود که برای محافظت از کل کلنی، ملکه پیر را میکشند.هیستوریکس این کار ممکن بود برای انسانها بیرحمانه به نظر برسد، اما آنها بر اساس منطق متفاوتی عمل میکردند.
«تو برای محافظت از وطنت، به لژیون یاد دادیچنان که بیرحم باشن، اما اونا از همون منطق استفاده کردنخودشان تا خودت رو حذف کنن. طعنهآمیزه، مگه نه، ملکه بیرحم؟»
<< >>
زلنه تمسخر ویکا را با سکوت پاسخ دادمتحد و ویکا با تردید ابرویی بالا انداخت. مطمئناًوضعیت این ماشین کشتار از دست او ناراحت نشده بود.
«چی شده؟»
پاسخ زلنهصلح بیتفاوت و سرد،شکل اما واضح بود.
<<نه.>>
تئو گفت: «باورم نمیشه هر چیزاشیا ما و گروه ضربت به دست آوردیمچرا تو عرض یک روز به باد رفت.»
یوتو که در عملیات ماه گذشته در کشورهای ناوگان به شدت مجروح شده بود، در حال حاضر در یک مرکز بیمارستانپنجرههای نظامی مخصوص بیمارانی که نیاز به بستری طولانیمدت و توانبخشی داشتند، اقامت داشت. او دوره استراحت مطلق در رختخواب را پشتداره سر گذاشته بود، اما هنوز برای راه رفتن به عصا نیاز داشت و یکی از دستانش در آویز دست باقی مانده بود.
تئو یک لیوان کاغذی پر از قهوه را کنار دست چپ یوتو کهتغییر بهبود یافته بود گذاشت و روی یکی از صندلیهای سالن استراحت نشست. اواتفاق لیوان قهوه خودش را از روی سینیای که قبلاً روی میز گذاشته بود، برداشت.
او آستین خالی دست چپش را با یک سنجاق قفلی بسته بود. یک پرستار در آن نزدیکیحالی وقتی داشت دو لیوان قهوه را برمیداشت به او نگاهی انداخت، اما با دیدن اینکه از یکسانتیس سینی برای حمل آنها استفاده میکند، چیزی نگفت. این موضوع به طرز عجیبی باعث رضایت او شد.
یوتو در حالی که یک بسته شکر را بااولیویا دستش برداشت و با استفاده از دندانهایش بسته کاغذی راجبهه پاره کرد تا آن را در قهوهاش بریزد، پاسخ داد:
«دستاوردای ما رو بیخیال؛ تمام پیشرفتی که فدراسیون تو اینوفق دو سال به دست آورده بود، یه شبه به باد رفت.پنجرههای با توجه به اخبار، ضربه خیلی سنگینی بوده. بیرون اوضاع چطوره؟»
«افسر جدیدم یواشکی بهم گفت که فعلاً گروه ضربت رو فراخوندن، حتی لشکرتغییر اول زرهی که قرار بود تو مرخصی باشن. پایگاهی که الان توشم حسابی بهافتاده هم ریخته. اونقدر کمبود سرباز دارن که دارن به تغییر سن سربازگیری فکر میکنن.»
تئو که از بخش زرهی به یک واحد پشتیبانی لجستیکی منتقل شده بود، در حال حاضر برای دورهنگاهها آموزشی خود در پایگاهی در حومه سانکت جدر مستقر بود. و از آنجایی که این پایگاه مسئولیت آموزش ودرگیریهای بازآموزی دانشجویان افسری و سربازان ذخیره را بر عهده داشت، مرگ و میرهای خطوط مقدم برای آنها بیاهمیت نبود.
«به هر حال، در مقایسه با چیزایی که از پایگاه شنیدم، اخبار اجساد یا بقایای خطوطوضعیت مقدم... ببخشید، خطوط مقدم سابق رو نشون نمیده. اما غیر از اون، چیزی رو مخفی نمیکنن. فدراسیونضدحمله قبل از اینکه شماها بیاین اینجا هم همینطوری بود، همون موقعی که اولین حمله مورفو اتفاق افتاد.»
سئو قبل از آمدن به اینجا، وقتی به عمارت ارنست سر زده بود، اخبار راچطور از ترزا شنیده بود. آزادی مطبوعات شرط اساسی دموکراسی مدرن بود. آنها نمیخواستند مردم راتوسط مضطرب کنند، اما در عین حال، قصد پنهان کردن اطلاعات از مردم را هم نداشتند.
«و بهخاطر همین سیاست... و از اونجایی که ارتش و دولت مدتهاستحال بهش پایبند موندن، به نظر میرسه مردم شهر اخبار رو باور کردنمیافتاد و سعی میکنن خونسردیشون رو حفظ کنن. ولی خب هنوزم همه حسابی مضطربن.»
گوینده اصلی اخبار، با آن صدای همیشه آرامش، لحنی کمی تندتر از روز قبل داشت. بحث و جدل سربازها در سالن غذاخوری پایگاه منظرهادامه عجیبی نبود، اما به نظر میرسید خشنتر از حد معمول شدهاند و گروههای عجیبی از مردم در میدان پایتخت تظاهرات میکردند و یکصدا شعارشمالی میدادند. جوانانی که در خیابان اصلی رژه میرفتند، با چهرههایی عبوس پلاکارد در دست داشتند و ارنست و دولتش را بهعنوان دیکتاتورهای بیعرضه نقد میکردند.
سئو زیر لبحضور اضافه کرد: «نهزاشیا اینکه نتونم درکشون کنم.»
لباس جوانان تظاهرکنندهای که در خیابان راه میرفتند، بسیار نازک بود. زانکت جدر نزدیک شمالچطور قاره بود و در این موقع از سال برای در امان ماندن از سرما به پالتوآرایش نیاز بود. با این حال، آنها لباسهای نازکی به تن داشتند، انگار که وسط تابستان بود.
انگار حتی در این اواخر پاییز هم پالتوهایشان راچنان آماده نکرده بودند. انگار تا همین روز قبل در جنوبخودشان بودند، جایی که حتی در ماه اکتبر هم گرم بود.
«با عقبنشینی یه روزه خطوطمثل مقدم، مردم مجبور شدن یهوییدهند تخلیه کنن. میفهمم چرا اینقدر عصبانین.»
زمینهای شهروندان استانهای مرزی یکشبه به خط مقدم جدید تبدیل شده بود و آنها بهتدریج به شهرهای داخلیتر تخلیه میشدند. نیاز ناگهانی برای اسکان ایناتاق تعداد عظیم از پناهندگان به وجود آمد، بنابراین برخی از آنها به مناطق دوری مانند زانکت جدر فرستاده شدند. به آنها در قطارهای باری جایگاه ویژهایصلح داده شد و در هتلها، متلها و آپارتمانهای خالی اسکان موقت یافتند. با این حال، به دلیل فوریت تخلیه، اجازه نداشتند هیچ چمدانی با خود بیاورند.
«مجبور شدن برن چون توی نبردهای دفاعی در خطر بودن... یا بهتره بگم دستوپای ارتش رو میبستن.افتاده یه سری از شهروندای مسنتر هم بودن که اصرار داشتن "هرگز مزرعههای آبا و اجدادیمون رو ولامتداد نمیکنیم!" و سربازا مجبور شدن روشون اسلحه بکشن و بهزور ببرنشون تا تخلیه بشن. اینو تو پایگاه شنیدم.»
وظیفه ارتش محافظت از شهروندانش بود، حتی اگر به قیمت منفور شدنشانحال تمام میشد. رها کردن غیرنظامیان بیدفاع در میدان نبرد نه تنها بهمیافتاد معنای از دست رفتن جانشان بود، بلکه مانع فعالیتهای عملیاتی نیز میشد.
بنابراین سربازها بر سرشان فریاد زدند، آنها را از خانههایشان بیرون کشیدند، کودکانشان را بغل کردند و با تهدید اسلحهپنجرههای مجبورشان کردند به سمت امنیت قدم بردارند. اما مسلماً شهروندانی که از خانههایشان رانده میشدند، از این بابت خشمگین بودند.وجود هم از کاری که با آنها شده بود و هم از این شهر که در مقایسه با آنجا اینقدر آرام بود.
«و بعدش هم غیرنظامیای مناطق جنگی هستن. فکر کنماولیویا بهشون میگن ولفسرین؟ اونا خودشون به داخل کشور تخلیه شدنجبهه و نگرانن که نکنه خونهها و شهرهاشون غارت شده باشه.»
ولفسرینها در دوران امپراتوری، زمانی که مجبور به عقبنشینی بودند، زمینهایشان را رها کرده بودند و هر زمان که قلمرو امپراتوری گسترش مییافت، مجبور بودند به زمینهای جدید مهاجرت کنند؛ این یعنیذخیره آنها به جابهجایی با تمام داراییها و خانوادههایشان عادت داشتند. آنها در خانههای متحرک زندگی میکردند، بیشتر از نیازشان دارایی جمع نمیکردند و رسم داشتند وسایل و فلزات گرانبهایشان را که قابلمناطق نقد کردن بود، با خود حمل کنند. این موضوع اکنون کار را برایشان آسانتر کرده بود و وقتی عقبنشینی آغاز شد، توانستند وسایلشان را بردارند و داوطلبانه منطقه جنگی را تخلیه کنند.
تا دستوپای والدین، برادرانمیکردند و همسرانشان را کهجنگ بهعنوان وارگوس میجنگیدند، نگیرند.
یوتو پوزخند زد: «همم. تظاهرکنندهها و شهروندایینمیتوانستند که حاضر به تخلیه نشدن. واقعاً فکرچطور میکنن الان کسی وقت اینجور چرتوپرتها رو داره؟»
سئو پرسید: «فکر کنمداشتند پارسال موقع حمله همهجانبه، اوضاعاولیویا تو جمهوری اینطوری نبود، نه؟»
«هر کی که حاضرسربازان به تخلیه نشد، یکمنمیتوانستند بعدش توسط لژیون تیکهتیکه شد.»
«...آها، درسته...»
پیش از آنکه حفظ خونسردی وآنها احساساتشان اصلاً مطرح باشد، آنها بهسادگیداشت وقت نداشتند که نگران این چیزها باشند.
«مجبور بودن همهچیز رو ول کنن و برای جونشون فرار کنن، و فقط اون موقع بود که شانس زنده موندن داشتن. نمیدونم به خاطر ایناتاق بود که اوضاع اونقدر خراب بود که مردم عقلشون رو از دست داده بودن یا نه، ولی حتی آدمایی بودن که با گل و پلاکاردایی کهصلح یه چیزی درباره منجیشون روش نوشته شده بود، میرفتن استقبال لژیون. با در نظر گرفتن اینکه کار به اونجاها نکشیده، میتونم بگم اوضاع فدراسیون خیلی بهتره.»
البته این به معنای بهتر بودن اوضاعآنها نبود؛ فقط به این معنا بود که شرایطچطور در جمهوری تا آن حد بدتر بوده است.
«...خب، راستش با وجود اینهمه عقبنشینی، جبهه جدید توی مناطق جنگیه. تمام مزرعهها و کارخونهها توی اون مناطقن. زانکت جدر بهعنوان پایتخت کار میکنه وچطور مردمی که اونجا زندگی میکنن حالشون خوبه، برای همین روی معیشت فدراسیون تأثیری نذاشته. بعضیا نگرانن که نکنه هدف بعدی پایتخت باشه، ولی فکر کنم بیشتروجود مردم اصلاً نمیدونن حمله چطوری اتفاق افتاده. راستش رو بخوای، خود منم نمیدونم. و وقتی درک درستی از یه چیزی نداشته باشی، نمیتونی واقعاً ازش بترسی.»
وحشت کردن درسربازان برابر ناشناختهها آسانآنها است، مگر اینکه...
سئو زمزمه کرد: «اگه چیزی باشهزاشیا که منو بترسونه، این حقیقته کهنداشتند اونا زانکت جدر رو هدف نگرفتن.»
یوتو نگاهی به او انداخت. سئو سرشآنها را پایین انداخته بود و به قهوهایمیافتاد که در فنجانش میچرخید خیره شده بود.
«موشکهای بالستیک، ماهوارههای ساخت دست بشر... توضیحاتش رو شنیدم، ولی واقعاً نمیتونم هضمش کنم. اما اگه اونا تونستننمیتوانستند به تمام جبهههای فدراسیون حمله کنن، یعنی میتونستن به همین راحتی هر جای دیگهای توی کشور رو همداد هدف بگیرن. پس میتونستن فقط پایتخت رو بزنن و مغز متفکر فدراسیون رو نابود کنن. ولی با این حال...»
البته، فدراسیون طوری سازماندهی نشده بود که نابودی پایتخت، کل کشور را سرنگون کند. آن ستارههای دنبالهدار فلزینگاهها دقیق نبودند و شعاع تخریب یک سلاح هستهای را نداشتند و برای جبران این نقصها، باید در تعدادمهار زیاد شلیک میشدند. پس شاید در نهایت، آنقدر بیدقت بودند که نمیتوانستند به پایتخت ضربه بزنند. با این وجود...
«راستش، مورمورکنندهست. اونا میخوان ما رو بکشن، ولی بهجای اینکه کارمون رو تموم کنن، عقب میکشن و سعی میکننجبهه ما رو ذرهذره از بیرون به داخل خرد کنن. انگار میخوان ازمون گاز بگیرن، در حالی که اصلاً براشونداده مهم نیست دارن مغزمون رو هدف میگیرن یا دستوپامون رو. اونا مثل حشرهها بهمون حمله میکنن و این فقط... ترسناکه.»
اگر بخواهید دشمنی را بکشید، نقاط حیاتیاش را هدف میگیرید؛ مانند نای یک انسان. حتی حیوانات هم از این منطق پیروی میکنند. اما یکصحبتش کلنی مورچه ترجیح میدهد بهجای هدف قرار دادن نقاط حیاتی طعمهاش، آن را ببلعد. آنها حریفشان را میپوشانند، هر اینچ از بدنش را گازشرقی میگیرند و در نهایت او را تکهتکه میکنند. در تمام این مدت هم کاملاً نسبت به جیغها و دستوپا زدنهای طعمه نگونبختشان کر هستند.
این تفاوت مورمورکنندهای بامیکردند تفکر، قضاوت و حتیجنگ سبک زندگی سایر ارگانیسمها بود.
«فدراسیون، پادشاهی متحد، ائتلاف و جمهوری. لژیون ما رو از هماتفاقی جدا و محاصره کرده و واقعاً میتونه ما رو از بیرونبیشمار به داخل خرد کنه. و این موضوع همهچیز رو ترسناکتر میکنه.»
شین کسی بود که چرخلنگر تولید برق رامتحد در شاریته دیده بود، اما این آرنت بودوضعیت که شخصاً ساختار ریلی پرتابگر جرمی را دید.
این آگاهی او را بینهایت کلافه میکرد. مرکز ساختمان اداری ازدهند پایینترین طبقه تا بالاترین طبقه باز بود و ریلهای نقرهای درهولوگرامی سراسر آن کشیده شده و به سمت آسمان نشانه رفته بودند.
در آن زمان، او فکر میکرد که نورگیر شکسته و به داخل ریختهتغییر است، اما با نگاهی به گذشته، احتمالاً نورگیر از همان ابتدا آنجا نبودهاتفاق و آن سوراخ راهی برای خروج ریلها به سمت آسمان فراهم میکرده است.
«من حتی با چشمایجنگدیدهای خودم دیدمش...! چطور فکرخودشان کردم یه جور وسیله دکوریه؟!»
لِنا که روبهرویش نشسته بود، بهآرامی سرش را تکاناولیویا داد: «میفهمم چه حسی داری، ولی... اون موقع تو شرایطجبهه روحیای نبودی که بتونی اینو بفهمی، آرنت. تقصیر تو نیست.»
هر دوی آنها در دفتر آرنت بودند و روی دو مبل نشسته بودند. در آن زمان، آرنت در حال بررسی نقص فنی پارا-رِید بود. اندکی پسداد از شروع کارش، فونیکس یک حمله غافلگیرانه انجام داد که اسکادران فالانکس را نابود کرد. و پس از آن، سگهای گله کشف شدند که منجر بهترتیب یک عقبنشینی فوری شد... نه آرنت و نه لِنا نمیتوانستند آنقدر به آن ریلها توجه کنند که فرض کنند چیزی جز یک دکور بیفایده محیطی هستند.
خود لِنا هم نمیتوانست جلوی فکر کردن به این را بگیرد که اگر آن زمان متوجهش شده بودنمیتوانستند چه میشد، اما واقعبینانه بخواهیم بگوییم، با دانش بسیار ابتداییاش در مورد ماهوارهها و موشکهای بالستیک، بعید بودداد لِنا حتی در آن زمان هم متوجه موضوع شود. و همین امر در مورد آرنت نیز صدق میکرد.
لِنا به او گفت: «علاوه بر این، حتیخودشان اگه از اون ریلها شلیک هم کرده باشن،افتاده این جمهوری بود که نتونست متوجه چیزی بشه.»
«...ولی جمهورینیز توسط موشکهایداشتند ماهوارهای بمباران نشد.»
«...آره.»
جمهوری تنها کشوری در میان کشورهای تأیید شدهجنگ توسط فدراسیون—و احتمالاً حتی در میان کشورهایی که بقایشانآنها نامشخص بود—محسوب میشد که توسط ماهوارهها بمباران نشده بود.
از حمله به جبهه غربی فدراسیون تا بمباران دروفق کشورهای دوردست غربی، مدتی فاصله بود. و سپس ازنگاهها حمله در کشورهای دوردست غربی تا بمباران جبهه شرقی فدراسیون.
فدراسیون فرض را بر این گذاشت که لژیون از فاصله چند ساعته بین این بمبارانها برای حمله به سایرجبهه کشورهای انسانی استفاده کرده است. از قضا، این موشکهای ماهوارهای بودند که وجود سایر کشورهای بازمانده را فاش کردند.داده هرچند، از آنجا که آنها بمباران شده بودند، مشخص نبود که آیا آن کشورها هنوز هم وجود دارند یا خیر.
«کشورهای دیگه ممکنه با این بمباران نابود شده باشن. و جمهوری با وجود اینکه یهچطور تأسیسات پرتاب درست روبهروشون قرار داشت، جون سالم به در برد. و بعد دومین حملهتوسط همهجانبه رو تحمل کردن. جمهوری هرگز متوجه نشد، من هرگز متوجه نشدم، و این قراره...!»
«آرنت.» لِنا ساکت امامیکردند قاطعانه حرفهای پر ازجنگ حسرت آرنت را قطع کرد.
او به یاد حرفی افتادمثل که شین در اولین روزدهند ملاقاتشان به او گفته بود.
لطفاً اوننیز قیافه تراژیک روویکا به خودت نگیر.
«تقصیر تو نیست... اگه میخوای میتونی حسرتش رو بخوری،خودشان ولی نمیتونی اصرار کنی که برای چیزی که توشحالی مقصر نیستی، گناهکاری. نمیتونی مثل یه قدیسه تراژیک رفتار کنی.»
آرنت آب دهانشعادت را قورت داد... واحضار سپس آهی طولانی کشید.
«ببخشید... حق باسربازان توئه. بههرحال... الانآنها وقت این کارا نیست.»
«طنز تلخ ماجرا اینجاست که چرخلنگر دقیقاً همون جایی بودائتلاف که من برای اولین بار با فونیکس جنگیدم... جایی کهغربی "پیام" زلنه رو دیدم. پیام فونیکس کاملاً حواسم رو پرت کرد.»
لحن بهشدت بیتفاوت شین هنگام یادآوری این موضوع، باعث شد رایدن اخماتفاقی کند. اگر رایدن... اصلا اگر هر کسی جای شین بود، حواسش باصحبتش پیام فونیکس پرت میشد. و همینطور با اتفاقاتی که بعد از آن افتاد.
«...حتی اگه گولعادت خورده باشی همناگهانی تقصیر تو نیست، پسر.»
او برای خام شدنجنگدیدهای با اطلاعات زلنه پسخودشان از دستگیریاش نیز مقصر نبود.
«اگه کسی برای گول زدن تو مقصر باشه،متحد اون زلنهست، و کلهگندههای بخش اطلاعات هم نتونستن دروغشجنگی رو بفهمن. تو برای هیچکدوم از اینا گناهکار نیستی.»
شین یک پردازشگر در میانهجنگدیدهای نبرد بود. این اشتباهی نبود کهدهند بتوان او را برایش مؤاخذه کرد.
شین با دیدن تلاشمیکردند صمیمانه رایدن برای روحیهجنگ دادن به او، خندید.
رایدن باتغییر ترشرویی غرید:جنگدیدهای «...چته تو؟»
شین که دوباره ریزریز میخندید گفت: «ببخشید،پادشاهی فقط... تو خیلی نگرانی. خیلی به منبرای گیر میدی. آره، خودم میدونم. تقصیر من نیست.»
من حالم خوب است.سربازان حالا دیگر میتوانم بانمیتوانستند احساس گناه کنار بیایم.
«...درسته.»
«در هر صورت، فکر نمیکنم من تنهانمیتوانستند کسی باشم که اینجا گول خورده. به نظرماتفاق زلنه هم دقیقاً به همین شکل فریب خورده.»
در حالی که رایدن نگاهی پرسشگرانه به او میانداخت، شین با نگرانینداشتند سرش را پایین انداخت. نگرانی برای کسی که در اینجا حضور نداشت،نگاهش برای زلنه... برای روحی که به یک شبح مکانیکی تبدیل شده بود.
«فکر نمیکنم به من دروغ گفته باشه. شاید این فقط یه خیالاتفاقی باطل باشه، چون دلم میخواد حرفش رو باور کنم، ولی اون تا جاییادامه پیش رفت که اجازه داد دستگیر بشه تا اون خواستهش رو بیان کنه...»
خواسته پایانصلح دادن به جنگ.شکل نجات دادن بشریت.
شین درتغییر آخر گفت: «...فکرمثل نمیکنم دروغ میگفت.»
رایدن نفس عمیقی کشید. درست بود، زیر سؤال بردناولیویا هر چیزی که میدیدند آنها را به جایی نمیرساندکشورهایشان و شک کردن به همهچیز وظیفه آنها هم نبود.
او گفت: «با این حال، سؤالمثل اینه که... کی به کی دروغ گفته...داشت و این دروغها تا کجا پیش میرن.»
«آره.»
آیا اطلاعاتی که او در مورد خاموش کردن تمام لژیون به آنها داده بود، اعتبار داشت؟ آیا اطلاعات مربوط بهپنجرههای پایگاه انتقال و اینکه فردریکا کلید انجام این کار است، اساس و پایهای داشت؟ آیا مقامات عالیرتبه باید در موردوجود میزان اعتبار این اطلاعات تجدید نظر میکردند؟ آیا آنها اصلاً زمان و حضور ذهن برای انجام این کار را داشتند؟
شین ناگهان به یاد حرفیویکا افتاد که زلنه در کشورهایائتلاف ناوگان تقریباً به او گفته بود.
دستور خاموشی از طریق ماهواره ارتباطی اختصاصی خود بهخودشان واحدهای فرماندهی هر پایگاه منتقل میشود. و اگر آنحالی ماهواره سرنگون شود، نزدیکترین رابه آن را جبران میکند.
و گرته اشاره کرده بودشکل که اعمال فناوری پنهانکاری روی ماهوارههایبنیادین ساخت دست بشر بسیار دشوار است.
«پس فکر میکنی شانسیجنگدیدهای هست... که بتونیم اونخودشان ماهواره ارتباطی رو پیدا کنیم؟»
وقتی متوجه شد سرزمین مادریاش در آن سویمتحد قلمروهای لژیون منزوی شده است، حتی داستین هموضعیت نتوانست با شنیدن این خبر رنگ از رخش نپرد.
«...جمهوری حالش خوبه،تغییر حداقل فعلاً. پس...مثل منم خوب میشم.»
آنجو با شنیدن اینکه اوشکل با وجود رنگپریدگی صورتش اینسریع کلمات را تکرار میکرد، اخم کرد.
«داستین...»
او شروع به حرف زدن کرد: «من حالم خوبه، واقعاً.ائتلاف همه شما خانوادههاتون رو از دست دادین. من هنوز چیزی روبرگشته از دست ندادم؛ نمیتونم بذارم این موضوع منو به هم بریزه...»
اما آنجو انگشتی روی لبهای او گذاشت و ساکتش کرد. انگار که با کلافگی از او بپرسد آیاحالی این همان مسئلهای است که روی دوشش سنگینی میکند. در این مقطع، این موضوع دیگر اهمیتی نداشت. آنجوهیستوریکس و دیگران ممکن بود هنوز هم زخم خورده باشند، اما درد زخمهای فقدان مدتها پیش متوقف شده بود.
«خانوادههای ما مردن، این درسته، ولی... مادراحضار تو از حمله همهجانبه پارسال جون سالم بهجنگدیدهای در برد و هنوزم تو جمهوریه، مگه نه؟»
هرچند متأسفانه آن حمله جان پدرش را گرفته بود.وفق اما مادرش اینقدر خوششانس بود که به لطف محافظتنگاهها داستین و هشتادوششها زنده بماند. او هنوز زنده بود.
«اون هنوز حالش خوبه، پس کاملاً طبیعیه کهمتحد نگرانش باشی. نیازی نیست خودت رو مجبور کنیوضعیت طوری رفتار کنی که انگار این موضوع مهم نیست.»
داستین سرشحال را پایینسربازان انداخت: «...ببخشید.»
«ارتش جمهوری و نیروی امدادی فدراسیون هنوز توجنگ قلمرو جمهوری هستن. اونا بالاخره برمیگردن، پس میتونیمثل ازشون بخوای مادرت رو هم با خودشون بیارن.»
وقتی داستین با چشمان نقرهایاش نگاه او را پاسخ داد،دهند آنجو شانه بالا انداخت. آنجو با لبخندی سرش را کج کرد.هولوگرامی جدی و سختگیر بودن داستین بخشی از جذابیت او بود، اما...
«تو اینجایی و داری برای جمهوریزاشیا میجنگی، داستین... حق داری یه کمنداشتند به خواسته خودت برسی، مگه نه؟»
وقتی زاشیا از مقر فرماندهی یکپارچه به پایگاه روستکامر بازگشت، به نظر نمیرسید زیاد آشفته باشد. لرچهافتاده که کمی نگران رفتار او بود، صدایش زد. زاشیا روی مبل دفتر ویکا نشسته بود. با وجودامتداد غیبت صاحب اتاق، او آنجا بود و اولیویا روبهرویش نشسته بود و لرچه پشت سرش ایستاده بود.
«بانو معاون...»
زاشیا با چهرهای خشک و چشمانی که سایه بنفش امپراتوری آنهااتفاقی کمی روشنتر از چشمان اربابش بود، گفت: «من خوبم، لرچه. بعدبیشمار از شنیدن خبرا، تو تختم اونقدر گریه کردم تا آروم شدم.»
آن چشمها نماد آمیتیستا،داشتند حاکمان پادشاهی متحد ومتحد خاندان سلطنتی سرزمینهای شمالی بودند.
«من معاون فرمانده هنگ اعلیحضرت هستم. اگه بذارم تردیدام خودشون رو نشون بدن، باعث ایجاد ناآرامی بینافتاده افرادم میشه. و اگه افراد اعلیحضرت اجازه بدن تردید باعث بشه تو ارتش پادشاهی متحد گاف بدن،امتداد دیگه نمیتونم تو چشمای ایشون یا پدر و برادرشون که تو سرزمین مادری جا گذاشتیم، نگاه کنم.»
با شنیدن این حرف، اولیویا نتوانست جلوی عبور یک فکر نامناسب را از ذهنش بگیرد. این شاهزاده بهعنوان پادشاه اجساد پادشاهیدهند متحد شناخته میشد. با این وجود، اولیویا با شاهزاده مار صفت گفتگو کرده بود، اما این کار فقط باعث شد متوجهذخیره شود که لقب او بهعنوان مار غلوزنجیر و پوسیدگی کاملاً برازندهاش است. آیا آن مار سرد و بیاحساس اصلاً میتوانست آشفته شود؟
لرچه که شاید تردیدهای اولیویا را حس کرده بود،وفق با چشمان تیرهاش به او غره رفت و اولیویانگاهها در پاسخ، دستش را به نشانه عذرخواهی بالا برد.
«چرا باید آشفته بشم؟داشتند اوضاع اونقدرها هم بد نیستاولیویا که بخواد منو متوقف کنه.»
ویکا دقیقاً بهموقع در را باز کرد تا گفتگوی آنهاوفق را بشنود. او که از مذاکره با فرماندهان فدراسیون ودوخته ملاقاتش با زلنه بازمیگشت، با آن کلمات بیتفاوت وارد اتاق شد.
زاشیا با عجله از جا بلند شد، اما ویکا با تکان دادن دستش به او اشارهمثل کرد که بنشیند و خودش هم روی مبل نشست. سپس با لحنی که کمتر شبیه بههولوگرامی یک خیال باطل و بیشتر شبیه به یک واقعیت بدیهی بود که حدس زده بود، ادامه داد.
«سقوط رشتهکوه جسد اژدها اصلاً برای سرنگونی خاندان ایدیناروهک کافی نیست. مطمئنمداشت که اونا با مشکلات بزرگی روبهرو هستن، ولی برادر و پدرم میتونن اینداد اوضاع رو مدیریت کنن. و به همین خاطر، دلیلی برای آشفته شدن ندارم.»
زاشیا گفت: «البته،حضور اعلیحضرت... اگه بیادبیزاشیا کردم منو ببخشید.»
«من از اسمم استفاده کردم تا از فدراسیون بخوام هروفق گونه اطلاعاتی رو در مورد وضعیت جنگ با پیشرفت اوندوخته فاش کنه. در مورد کشور تو هم اطلاعات خواستم، ایجیس.»
اولیویا سرش را خم کرد. او از نامش—مقامش بهعنوان شاهزاده پادشاهیبنیادین متحد که فدراسیون نمیتوانست نادیدهاش بگیرد—استفاده کرده بود تا اطلاعات محرمانهای برایداشت اولیویا، که صرفاً یک مربی برای گروه ضربت بود، به دست آورد.
«...سپاسگزارم.»
«نگرانش نباش؛ فقط فکر کن که بهمپادشاهی بدهکار شدی. خیلی زود مجبورت میکنم کهبرای پسش بدی، آنا ماریا، قهرمان رقص نیزه.»
اولیویا با نگاهی پرسشگرانه بهجنگدیدهای او خیره شد، اما ویکا بدوندهند اینکه جوابی بدهد شانه بالا انداخت.
«واحد تو و واحد من تا یه مدت نمیتونن به عملیات برن، ولیتغییر کی میدونه تا کی میتونن به این حرفشون ادامه بدن...؟ زاشیا، حواست حسابیاتفاق به افرادمون باشه. ایجیس، تو هم که مسلماً واحد آموزش رو مدیریت میکنی؟»
با فتح دژهای طبیعی تسخیرناپذیرشان و در غیاب هیچ خبر دیگری از وضعیت کشورهایشان، حتی سربازان کارکشته پادشاهی متحد و ائتلاف هم نمیتوانستند خونسردیادامه خود را حفظ کنند. هرچه بود، عملیاتهای فدراسیون برای آنها نبردهای کشور دیگری محسوب میشد و اگر اکنون هر یک از همرزمانشان کشته میشدند، میتوانستجنوبی جرقهای برای درگیری و شورش باشد. این بدان معنا بود که فدراسیون نمیتوانست بیگدار به آب بزند و این دو واحد را به نبرد بفرستد.
آنها نمیتوانستند.
زاشیا و اولیویا با رد و بدل کردن نگاهی،خودشان سر تکان دادند. حتی اگر با توجه به وضعیتحالی روانی فعلی سربازانشان نمیتوانستند آنها را به نبرد بفرستند...
«به فرمان شما، اعلیحضرت.»
«البته. همین الان انجامش میدم.»
...هر اتفاقی که در ادامه میافتاد... حتی اگر سرزمینهای مادری عزیزانشان در آنچرا سوی دیوارهای خاکستری لژیون از بین میرفت... آنها هنوز اینجا بودند. گرفتار درچرخاند میدان نبرد فدراسیون. و ممکن بود زمانی برسد که بههرحال مجبور شوند بجنگند.
حتی با وجود اینکه تمام جبهههای فدراسیون، از جمله جبهه غربی که در مجاورت پایگاه روستکامر بود، بهشدت عقبنشینی کرده بودند، هنوزهولوگرامی هم کارتونهای کودکان از شبکهها پخش میشد. شاید این روش ایستادگی ایستگاههای پخش بود. با وجود اینکه بزرگسالان برای فرار آماده میشدند،خورد کودکان زیادی بودند که وضعیت را درک نمیکردند و ایستگاهها تصمیم گرفته بودند به آنها ظاهری از یک زندگی عادی را نشان دهند.
اما فردریکا با وجود اینکه یکی از همان کودکان بود، وقتی برای لذت بردن ازجنگدیدهای آن کارتونها نداشت. کورنا، شیدن و بقیه همگی در سالن غذاخوری در حال خوردن بودنددوخته و نگاههای نگرانشان را دزدکی به دختری میانداختند که چشمانش به اخبار تلویزیون دوخته شده بود.
با وجود عقبنشینی خطوط مقدم، هم منوی سالن غذاخوری ودهند هم اشتهای پردازشگرها بدون تغییر باقی مانده بود. آنها باید مطمئنهولوگرامی میشدند که غذا میخورند تا هر لحظه برای نبرد آماده باشند.
میچیهی در حالی که به گزارش خبری درباره وضعیت تخلیه گوش میداد،نداشتند گفت: «از اونجایی که فدراسیون محاصره شده و تمام جبهههاش عقب کشیدن، ایناتاق کاملاً منطقیه. ولی اونا دارن مدام همه رو به سمت مرکز منتقل میکنن.»
ریتو با تعجب پرسید: «برام سؤاله کهآنها آیا تو جمهوری هم وقتی جنگ لژیونمیافتاد تازه شروع شده بود، اوضاع همینطوری بود؟»
شیدن با کلود و تورو، که به ترتیب کاپیتانهای جوخههای چهارم و سوم اسکادران پیشتازجنگدیدهای بودند، نگاهی رد و بدل کرد. ارتش جمهوری تنها دو هفته برای جلوگیری از پیشرویدوخته لژیون جنگیده بود و در همان حین، شهروندان را از اطراف مرز تخلیه کرده بود.
شیدن غرغرتغییر کرد: «آه...جنگدیدهای یادم نمیاد.»
«مشخصه. ما توحضور اون سن کهزاشیا اخبار نگاه نمیکردیم.»
«آه، من یادمه! آره، ما رومثل تخلیه کردن. یه اتوبوس اومد و منداشت با مامان، بابا و پدربزرگم سوارش شدیم.»
مارسل با چهرهای معذب و پرناگهانی از احساس گناه پرسید: «من چطوریحال باید تو این بحث شرکت کنم...؟»
هرچه بود، یازده سال پیش، اندکی پس از آن تخلیه، جمهوریاتفاقی شروع به فرستادن هشتادوششها به اردوگاههای کار اجباری کرد و همهبیشمار بهجز او و فردریکا، هشتادوششهایی بودند که درد آن زندگی را میشناختند.
تورو به نمایندگی از بقیه هشتادوششها با لحنی تنداولیویا پاسخ داد: «میتونی فقط درباره کاری که فدراسیون اونکشورهایشان موقع کرد حرف بزنی، نه؟ اون موقع تخلیه شدی؟»
مارسل گفت: «من نشدم، ولی...» و سپس اضافه کرد که چطور یکی از آشنایانش تخلیه شده بود.افتاده یوجین، دوستش از دوران راهنمایی و آکادمی افسران ویژه. «یکی از دوستام تخلیه شد، ولی آخرش از خانوادهشسانتیس جدا افتاد و دیگه هرگز اونا رو ندید. خواهر کوچیکش حتی دیگه پدر و مادرشون رو یادش نمیاد...»
«...»
سکوت نسبتاً معذبی بر میز حاکمآنها شد، انگار که میگفت نباید این سؤالمیافتاد را میپرسیدند. مارسل با عجله ادامه داد:
«با این حال، به نظر نمیرسه حداقلپادشاهی فعلاً اوضاع به اندازه اون موقع آشفتهبرای باشه. پس مطمئنم که از پسش برمیایم.»
فردریکا با صدایی آرامسربازان حرفش را قطع کرد:نمیتوانستند «...واقعاً اینطور فکر میکنی؟»
چشمان زرشکیاش در هم کشیده شده بوداحضار و اشک در آنها جمع شده بود.سربازان انگار که داشت خشم بزرگی را فرو میخورد.
«تو هم باور داشتی که جنگ بهزودینمیتوانستند تموم میشه. که صلح تو چشماندازه و میشهاتفاق بهش رسید. و با اینکه باید همینطور میشد...!»
«فردریکا.» کورنا پیش از آنکهویکا کلمات فردریکا به فریاد تبدیلائتلاف شوند، حرف او را قطع کرد.
همزمان با اینتغییر کار، کلود کانالمثل را عوض کرد.
کورنا بهصلح او گفت: «فردریکا،شکل این کارو نکن.»
کلود گفت:تغییر «آره، نمیتونی اینمثل حرفو بزنی، فسقلی.»
تلویزیون به یک برنامه تصادفی حیواناتزاشیا تغییر کرده بود. مستندی درباره حیاتنداشتند وحش گرفتار در خطوط مقدم بود.
او ادامه داد: «حداقل نه الان.مثل اگه دیدن اخبار اعصابت رو خرداتفاقی میکنه، فقط کانال رو عوض کن.»
تصاویری از یک گربه وحشیشکل که در خطوط مقدم ثبتسریع شده بود، روی صفحه پخش میشد.
حتی با وجود اینکه تمام حوزههای نفوذ بشریت تاوفق این حد کاهش یافته بود، این موجودات وحشی بدوننگاهها هیچ مزاحمتی شکار میکردند و تولههایشان را بزرگ میکردند.
ریتو با بیخیالی پرسید: «این زیاد جالب بهمتحد نظر نمیرسه. میتونم کانال رو بزنم رو ماراتنوضعیت فیلمای هیولایی که شروع کرده بودم به دیدنشون؟»
این حرف باعث شد دوباره پچپچهای بیاهمیت شروع شود. عدهای بحث میکردند که ترجیح میدهند فیلماتفاق زامبیمحور ببینند یا بقیه آن برنامه دختر جادویی را که یک بار دیده بودند تمام کنند. ودوم در حالی که پچپچها در اطرافشان ادامه داشت، کورنا دستانش را دور فردریکای لرزان حلقه کرده بود.
در میان این پچپچها، تورو سؤالی از کلودجنگ پرسید. تورو موهای بلوند و چشمان سبز یکمثل آونتورا را داشت و قدبلند و لاغراندام بود.
«کلود، خودت خوبی ولی؟»
دوستش بدون اینکه برگردد تا به او نگاه کند، پاسخ داد. آنها سالها با همبررسی دوست بودند، زیرا از اولین اسکادرانی که در منطقه هشتادوششم به آن اختصاص یافته بودند، درششها یک واحد خدمت کرده بودند و همرزمانی بودند که حتی اکنون نیز در کنار هم میجنگیدند.
او موهای قرمزی داشت که از مادرش که خون اشرافی مختلطدهند امپراتوری در رگهایش جریان داشت به ارث برده بود، و برای پنهانبیشمار کردن چشمان سفیدِ مهتابیاش عینک بدون نمره میزد. تورو این را میدانست.
«خوب نیستم، و برای همین فقط دلم میخوادجنگ یه چیزی تماشا کنم، حالا میخواد گربههای وحشیمثل باشه یا زامبیها یا هیولاها یا دخترای جادویی.»
«...درسته.»