چپتر 34: [داستانهای فرعی ۸۶] مدرسه - اگر: سالن ورزشی بعد از مدرسه
0بام. توپ سفت روی زمین پرید و صدای خفهایسالن شبیه برخورد یک چرخ فلزی با کفپوش چوبی ایجادنردبان کرد و بین چندتا از دانشآموزها هیاهویی به راه انداخت.
بیشترشان پسرنقرهای بودند، همراهداشت با چندتا دختر.
«ــ اَه لعنتی!!سالسومیها خورد به لبهسالن حلقه و رفت بیرون!»
«هوم، فرصت خوبیه سئو. بندازش!»
«نه کایه، خودت میدونیطلایی من اینجا لیز خوردم!!میکرد ـــ آآآخ میدونستم اینطوری میشه!»
«شما دوتا خیلیطبیعیاش تو این کار افتضاحین.حاشیه بذارین تمومش کنم ــ»
«...واقعاً جالبه که حتیخودنمایی یه دونهاش رو هم گلدبیرستان نکردی، رایدن-سان! کف کردم ــ»
«خفه شو دایا! اصلاًداشت کی بود که همون اولمخصوص از باشگاه بسکتبال زد بیرون!؟»
«آخه لیزمدرسه خوردم. تقصیرطلایی من نبود که!»
«ایول! رفت توووو!»
«شیدن، نوبت توئه.»
«حله! الاننقرهای جفتتون روداشت له میکنم!»
«شین! وایسا!»
«شماها همیشهنقرهای همین موقع...داشت ــ اَه لعنتی!؟»
«...دارین چیکار میکنین؟»
درهای فلزی با صدای بلندی باز شدند. ایسکا در حالی که دستبهسینه به درورزشی تکیه داده بود، این را پرسید. کت فرم سرمهایرنگش تضاد شدیدی با موهای نقرهای طبیعیاشپشت داشت و نشان مدرسه با حاشیه طلایی که مخصوص سالسومیها بود، روی آن خودنمایی میکرد.
در سالن ورزشی پهناوری که این دبیرستان به آن افتخار میکرد، دو زمین بسکتبال وجود داشت. در هر طرفِنوار زمینهای بسکتبال، شکلهایی شبیه به نردبان با نوار چسب روی زمین کشیده شده بود. حدود دهتایی پسر و دخترکردند پشت ضلع کوتاهتر، یعنی خط پرتاب آزاد، ایستاده بودند. همه آنها همزمان به سمت در برگشتند و نگاه کردند.
زیر حلقههایی که از سقف آویزان بود، آن دومخصوص نفر، یکی قدبلند و دیگری قدکوتاه ــ رایدن ووجود سئو ــ کنار هم ایستاده بودند و آه میکشیدند.
با نگاهی به اوضاع، به نظر میرسید داشتند بازیای میکردند که فقط به یک توپ بسکتبال و یک حلقه نیاز داشت. ظاهراً باید پشت خط پرتاب آزاد میایستادند و بهآنها نوبت پرتاب میکردند. اگر پرتابشان گل نمیشد، باید آنقدر پرتاب میکردند تا بالاخره توپ برود توی سبد. در این حین، اگر کسی که نوبتش بعد از آنها بود گل میزد،پرتابشان نفر قبلی که نتوانسته بود گل بزند از بازی حذف میشد. قوانین ساده بود. فقط سه توپ بسکتبال وجود داشت و هر نفر حداکثر میتوانست دو نفر را حذف کند.
شین رفت تا توپ بسکتبال کهنهای کهحاشیه روی زمین بالا و پایین میپرید (و نزدیکپهناوری بود زمین بخورد) را بردارد و جواب داد:
«اسمش چی بود؟ ناکاوت؟»
«کسی نپرسید اسم بازی چیه. اصلاً مگهحاشیه قرار نبود امروز کف سالن رو واکسورزشی بزنن یا یه چیزی تو همین مایهها؟»
به همین دلیل، تمام فعالیتهایمیکرد باشگاهی در سالن ورزشی برایافتخار آن روز لغو شده بود.
هر باشگاه باید با قرعهکشی یک نفر را برای کمک به واکس زدن کف سالنپهناوری تعیین میکرد. شین، بهعنوان یکی از کسانی که اسمش درآمده بود، به گوشهای از سالن ورزشیکوتاهتر نگاه کرد. تعداد زیادی تی که برای واکس زدن کف استفاده میشد، همانجا رها شده بودند.
ناگفته نماند که دوجوی کندو جای دیگری قرار داشت و فعالیتهای باشگاه کندو در این سالنزمینهای ورزشی برگزار نمیشد، اما بهشدت به باشگاههای دیگر وابسته بود. تمام باشگاههای ورزشی موظف بودند کارهای پیشپاافتادهایآنها مثل تمیز کردن محوطه، جمع کردن برگهای اطراف دوجو و واکس زدن کف سالن را انجام دهند.
«خیلی از بچهها بیکارداشت بودن. واسه همین تمومطلایی کردن کارمون زیاد طول نکشید.»
«...»
عجیب به نظر میرسید،داشت اما انگار شین استعداد خاصیمخصوص در دوست پیدا کردن داشت.
به همین دلیل، بازی کردنمخصوص در زمین پس از واکس زدنپهناوری کف سالن، اتفاق کاملاً عادیای بود.
«حتی اگه صد قدم هم بهت ارفاق کنم، بعدمخصوص از واکس زدن کف سالن نباید این کار احمقانهوجود رو بکنید. اینطوری دیگه واکس زدن فایدهای نداره، مگه نه؟»
هر چهمخصوص باشد، کف سالنمیکرد هنوز لیز بود.
اما بانقرهای وجود این، شیننشان همچنان بیتفاوت بود.
ایسکا یک سال از شین بزرگتر بود و در باشگاهورزشی متفاوتی هم حضور داشت. شین هرگز با او رسمی صحبتچسب نمیکرد و احترامی به عنوان یک سالبالایی به او نمیگذاشت.
«هنوز یکم وقتطبیعیاش داریم... از نظرمدرسه شما مشکلی نداره، آلیسسنپای؟»
«آخه...»
«چیه، ایسکا؟ مشکلی داری؟»
با نگاهی به آن سمت، کاپیتان بازنشستهخودنمایی باشگاه کندو آنجا ایستاده بود. او موهای سیاهطرفِ بلندی داشت و داشت سرش را تکان میداد.
ایسکا لبخندی را که روی لبان دختر نقش بست دید، نوچهای کرد وسالن نگاهش را دزدید. از سال اول دبیرستان همیشه در یک کلاس بودند وشده پیوند ناخوشایندی بینشان شکل گرفته بود. کنار آمدن با او برای ایسکا سخت بود.
«دارید بازیمخصوص میکنید؟ اینجاخودنمایی که لیزه.»
«به نظر جالب میاد.»
«حالا که حرفش شد، سال اول هم یه همچین روزیورزشی داشتیم. بعد از واکس زدن کف سالن یکم وقت اضافهچسب آوردیم، منم پیشنهاد دادم وسطی بازی کنیم، ولی تو نذاشتی.»
«ها؟ کی همچین اتفاقی افتاد؟»
«...کاپیتان، راستش،مخصوص ما هم میخوایممیکرد وسطی بازی کنیم...»
شین بدون حاشیه و مستقیم زیرمدرسه لب گفت. اما در هر صورت،میکرد به نظر میرسید آلیس صدایش را نشنید.
«جدی میگم... میخوای اگه یه بار دیگهخودنمایی اینو گفتی به مدرسه گزارشتون بدم؟ اگهوجود همین الان یکی دیگه پیداش بشه چی...؟»
انگار اسمش را آورده بودند.
ایسکا حضور مقتدرانهای راخودنمایی پشت سرش احساس کردپهناوری و بلافاصله خشکش زد.
او تمام تلاشش را کرد تا خونسردیاش را حفظ کند تا سالپایینیهای روبهرویشسالن متوجه چیزی نشوند. آرام به گوشهای عقب کشید و نگاهی به دختر انداخت.شده سپس متوجه شد که او دختری ریزنقش و لاغراندام با موهای نقرهای بلند است.
دختر لب به سخنطلایی گشود. روی لبان صورتی کمرنگش،سالن لبخند مهربانی نقش بسته بود.
و با صداییطبیعیاش به زلالی یکمدرسه زنگوله نقرهای ادامه داد.
«ــ شین؟»
شین که در تمام این مدت چهرهایحاشیه بیتفاوت به خود گرفته بود، ناگهان حالت مضطربیپهناوری پیدا کرد که از چشمان ایسکا دور نماند.
«شنیدم دارید کف سالنطلایی رو واکس میزنید، پسمیکرد الان دقیقاً دارید چیکار میکنید؟»