چپتر 117: برج (معکوس)
0«...آه.»
برای لحظهای، تئو زبانش بند آمد. تازه چه اتفاقی افتاده بود؟ بخشی ازمیکرد وجودش باید میدانست. روباه خندان در حین وقوع این اتفاق به متصدی کفنرسیدن و دفن چشم دوخته بود، بنابراین تمام ماجرا را به چشم دیده بود.
«...شین.»
هیچ جوابی نیامد. پارا-رِید قطع شده بود. درست مثل همان موقع. زمانیقرار که سروان را به حال خود رها کردند تا بمیرد. این همان سکوتیتلاش بود که بعد از قطع کردن ارتباط رادیوییاش بر فضا حاکم شده بود.
فراموش کرده بود. سروان... سروانی که با وجود آلبا بودن، با میل خودش به میدان نبرد برگشت.نمیتوانست همسر محبوب و فرزند تازهمتولدشدهاش را پشت سر گذاشت. کسی که آدمهایی را داشت که برای مرگشتعداد سوگواری کنند. مردی که آیندهای در پیش داشت، شادیای که اگر فقط زنده میماند میتوانست به دست بیاورد...
و با وجود تمام اینها، او مرد. و چیزی جز نشان شخصی یک روباه خندان از خود به جا نگذاشت. و به جای او، تئو زنده ماند... تئویی کهرفقایی نه آیندهای داشت و نه کسی که آن را با او شریک شود. هیچکس برای مرگ او سوگواری نمیکرد. نه خانوادهای داشت و نه خانهای که به آن برگردد.اشکهایی این به آن معنا نبود که دلش میخواست بمیرد، اما... با خودش فکر میکرد که اگر قرار بود فقط یک نفر از آنها زنده بماند، آن شخص باید سروان میبود.
شین هم همینطور بود. بالاخره کسی را پیدا کرده بود که زندگیاش راخوشبختی با او شریک شود. یک آینده شاد که برای رسیدن به آن تلاش کند.آورده و رفقایی داشت که همگی آرزو داشتند او به این خوشبختی دست پیدا کند.
تئو دوباره جا ماندهبرگردد بود. هنوز هم نمیتوانستمیخواست آرزوی چیزی را داشته باشد.
انگار تا الان فراموش کرده بود. و حالا، با وضوحی دردناک، به یاد آورده بود. اصلاً مهمنمیتوانست نبود ارزش جان یک نفر چقدر است. تعداد آدمهایی که پشت سر میگذاشت، حجم عظیم اشکهایی کهتعداد برای مرگش ریخته میشد... هیچکدام اهمیتی نداشت. یک جان میتوانست بدون توجه به هیچکدام از اینها درو شود.
اتفاقاً به نظر میرسید کسانی که دلایلمعنا بیشتری برای زندگی داشتند—کسانی که بیشتر از همهنفر برایشان سوگواری میشد—همیشه اولین نفراتی بودند که میرفتند.
رسم دنیا همین بود.
«آه...»
دیدن این صحنه، لِنا را هم در جایش خشک کرد. متصدی کفن و دفن سقوط کرد و در حین افتادن، قطعات ریزی از آن بهدردناک اطراف پخش شد. لِنا میتوانست سقوط او را به صورت صحنه آهسته ببیند، اما تنها یک لحظه طول کشید تا همهچیز تمام شود. جاگرنات بهکسانی دریا برخورد کرد و ستونی از آب را به هوا فرستاد. و درست به همین سادگی، بیدفاع و ناتوان در اعماق تاریک آب فرو رفت.
«آه... آااه...»
انگار از فاصلهای دور، صدای افتادن صندلی فردریکا و قدمهایش را که با پریدن روی پاهایش به عقبآرزوی میرفت، میشنید. صدای دویدن سراسیمه و وحشتزدهاش به گوش میرسید و در میان قدمهایش فریاد میزد: «یه قایقحجم نجات بفرستین! قدرت من میتونه کسایی که سقوط میکنن رو ببینه، پس عجله کنین و نجاتش بدین! زود باشین!»
اما با وجود شنیدن صدای او، لِنا نمیتوانست تکان بخورد. متصدی کفن و دفن... شین سقوط کرده بود. اما حالش خوب بود. باید خوب میبود. باید این را باور میکرد. از ارتفاع بسیار زیادی افتاده بود، اماداشته داخل آب سقوط کرده بود. رگینلیف برای مبارزه در سرعتهای بالا ساخته شده بود و به ضربهگیرهای قدرتمندی مجهز بود. علاوه بر این، متصدی کفن و دفن در میانه راه سقوط، لنگر سیمیاش را شلیک کرده بود کهبرایشان برای لحظهای دور یک تیرک پیچیده بود. این کار باید سرعت سقوطش را کم کرده و به او اجازه میداد تا وضعیتش را اصلاح کند. او با سر سقوط نکرده بود، پس حالش خوب بود. باید خوب میبود.
استلا ماریس از قبل قایقهای نجاتی را در اطراف برج مستقر کرده بود تا احتمال سقوط افراد را درداشته نظر بگیرد. قایقهای کوچکی که برای بازیابی جنگندههایی که قبل از بازگشت به ناو هواپیمابرشان سقوط میکردند، در نظراشکهایی گرفته شده بودند. جاگرنات حتی از آنها هم سبکتر بود، بنابراین بیرون کشیدنش از آب نباید کار سختی میبود.
اما آیا واقعاً آب تا این حد از شدت برخوردش کم میکرد؟ و آیا سیم او قبل از اینکه بتواندهمینطور سرعت سقوط را کاهش دهد، خطا نرفته بود؟ ضربهگیرها هر چقدر هم که قدرتمند بودند، نمیتوانستند اثر برخورد را کاملاًباشد خنثی کنند. و قبل از در نظر گرفتن تمام اینها، آیا خودتخریبی فونیکس به متصدی کفن و دفن آسیب نرسانده بود؟
و مهمتر از همه، اگر حالش خوب بود، پسرفقایی چرا؟ چرا پارا-رِید به او متصل نمیشد؟ لِنا درست همانجاداشته بود، پس چرا برای نجات خواستن با او تماس نگرفت...؟!
«نه...!»
شین گفته بود که برمیگردد. در آن میدان نبرد برفی، به یکدیگر قول داده بودند که با هم زندهداشته برگردند. به او گفته بود که میخواهد در کنارش زندگی کند. گفتگویی که درست قبل از این عملیات داشتنداشکهایی در ذهنش نقش بست. آن زمان، این شین بود که بوسهای از او دزدید. بوسهای گازگرفته، قهرآلود... اما شیرین.
حرفهایی کهمرگ به اوخانوادهای گفته بود.
هر وقت آمادهزندگیاش بودی جوابت رو بهمتلاش بدی... فقط بهم بگو.
لِنا هنوز جوابش را نداده بود. هنوزدلش احساساتی را که باید سالها پیش ابراز میکرد،بماند به او برنگردانده بود. و با وجود این...
لِنا با احساس اینکه تمام توان از دست و پایش رفته،آرزو روی زمین افتاد. فشار خونش افت کرد، گویی ناگهان دچار کمخونیالان شدیدی شده باشد. مه غلیظ و سفیدی میدان دیدش را تار کرد.
او یک فرمانده روی پل فرماندهی کشتی بود، در حضور زیردستانش وفکر سربازان یک کشور دیگر. این فکر گذرا که باید ظاهرش را بهآینده عنوان رینای خونین حفظ میکرد، چیزی شبیه به غرور، از ذهنش عبور کرد.
اما در این لحظه، تمام اینها بسیار دور به نظر میرسید. زانوهایش نمیتوانستند وزنش را تحمل کنند. او تمامداشته زندگیاش را روی دو پای خود ایستاده بود، اما در این لحظه، خاطره چگونگی انجام این کار از ذهناشکهایی و بدنش پاک شده بود. پیکر ظریفش لرزید و تلوتلو خورد. مارسل با احساس خطر از جایش بلند شد.
اما ناگهان صدایی کهبرگردد انگار یک ابدیت از شنیدنشاما میگذشت، در رزونانس طنینانداز شد.
«خودت رو جمعوجور کن، اعلیحضرت!»
لِنا به خودش آمد. انگار آن صدا سیلینبود محکمی به صورتش زده بود. هر طور کهآنها بود توانست قدرتی به پاهایش برگرداند. آن صدا...
لِنا با خستگی باآینده خودش زمزمه کرد: «شیدن...» گوییرفقایی تازه از خوابی پریده باشد.
شیدن با شنیدن این حرف نفس راحتی کشید. از آنجا که رزونانس صداها را همانطور که در حواس هر یک از آنها رخشاد میداد منتقل میکرد، نرخ همگامسازی از پیش روی حداقل تنظیم شده بود. اما حتی در حداقل رزونانس، احساسات طوری بیان میشدند که انگاراصلاً مستقیماً روبهروی یکدیگر قرار داشتند، و لِنا میتوانست اضطراب و وحشت شدیدی را که شیدن به زحمت قادر به سرکوب آن بود، احساس کند.
هر وقت که با شین روبهرو میشد، آن دو همیشه با هم دعواخوشبختی میکردند. به نظر میرسید که آن دو در بنیادیترین سطح شخصیتیشان با هم ناسازگارآورده بودند. اما شیدن به روش خودش شین را قبول داشت، برای همین نگرانش بود.
«حالش خوب میشه. مگه نگفت پیشت برمیگرده؟ پس وظیفه تومیخواست اینه که بهش باور داشته باشی. اون از پسش برمیاد.همینطور مگه از مأموریت شناسایی ویژه جون سالم به در نبرد؟»
لِنا نفسش را حبس کرد. میدان نبردِ مرگ حتمیِ منطقه هشتاد و ششم. محل دفع نهاییِ هشتاد و ششهایی که ازانگار دوره خدمتشان جان سالم به در برده بودند، مانند اولین واحد دفاعی جبهه شرقی، اسکادران پیشتاز. راهپیمایی مرگ از میان قلمرو دشمن.نداشت مأموریتی با شانس بقای صفر درصد. و با وجود اینکه آن مأموریت آخرین خداحافظیشان بود، آنها توانسته بودند مرگ را فریب دهند.
«تو خودت اینو میدونی. ما هشتاد و ششها، آدمای کلهشقی هستیم و به زندگی چنگ میزنیم، مهممیبود نیست مجبور بشیم به چه روشهای کثیفی متوسل بشیم. اونا ما رو انداختن تو منطقه هشتاد و ششمنمیتوانست و بهمون گفتن بمیریم، ولی بازم اینجاییم. و اون قویترینِ بین همهمونه. عمراً اگه از همهمون کلهشقتر نباشه.»
امکان نداشتپیدا از اینآینده مهلکه برنگردد.
لِنا با استیصال سرخانوادهای تکان داد. دوباره ونبود دوباره سر تکان داد.
«حق باپیدا توئه. کاملاًآینده حق با توئه...»
او وضعیت ایستادنش را اصلاح کرد و سرش را بالا گرفت. مارسل با نگرانی در چشمانش به اوهمینطور نگاه میکرد، و از جایی که لِنا ایستاده بود، میتوانست ایشمائل را ببیند که نگاهش را دزدیده بودآرزوی تا او را در این لحظه شرمآور نبیند. لِنا برای او سر تکان داد و صدایش را بالا برد.
«وانادیس به تمام واحدها! فرماندهیشاد اسکادران پیشتاز به رایدن محولهمگی میشه. هدف عملیات تغییر خواهد کرد.»
یونیفرم فدراسیون با حرکت اوخانهای به اهتزاز درآمد و او بیتفاوتاما به آن، مشتهایش را گره کرد.
«مأموریت گروه ضربت، رفع تهدید لژیون از سواحل کشورهای ناوگانیه. نوع جدید لژیون که ظاهر شده، یعنی نوکتیلوکا،آرزوی تهدیدیه که باید از بین بره. اگه به توپهای دوربرد این واحد اجازه داده بشه آزادانه تو دریاحجم حرکت کنن، نه تنها کشورهای ناوگانی، بلکه تمام کشورهای دیگه رو هم به خطر میندازه. به همین خاطر...»
او به سایه عظیمیبرگردد که روی مانیتورش نمایشمیخواست داده میشد، خیره شد.
«...هدف جدید و با بالاترین اولویترسیدن ما، نابودی نوکتیلوکاست. تمام تلاشتون روداشتند برای انهدام هدف به کار بگیرین!»
ظاهر شدن یک شناور دشمن، آن هم با دو رِیلگان به عنوان تسلیحات اصلیاش، برای خدمهآنها ناوگان یتیم بهشدت شوکهکننده بود. اما در مقایسه با هشتاد و ششها، که هدف حمله غافلگیرانه یکخوشبختی گلوله ۸۰۰ میلیمتری قرار گرفته و فرمانده عملیاتشان را از دست داده بودند، آنها بسیار آرامتر بودند.
عامل دیگری که به حفظ خونسردی آنها کمک کرد این بود که بهخوشبختی عنوان بخشی از هدف اولیهشان، یک محیط دایرهای را در اطراف برج سرابیاد تشکیل داده بودند و آماده میشدند تا بمباران مورفو را از سر بگیرند.
«استلا ماریس به تمام شناورها!معنا هدف ما نوکتیلوکاست. به محض اینکهمیکرد نشانهگیریتون رو تنظیم کردین، آتیش کنین!»
به همین دلیل بود که در نبرد دریایی، ناوگان یتیم اولین کسانی بودند که شلیک کردند. دو رزمناو دوربرد توپهایشان را روی هدف قفلوضوحی کردند و ناو هواپیمابر فوقسنگین نیز چهار توپ خود را تنظیم کرد. به عبارت دیگر، برجکهای اصلی آن، یعنی یک جفت پایه توپ ۴۰نظر سانتیمتری، غرشکنان آتش به پا کردند. گلولههایی که هر کدام یک تن وزن داشتند، نسیم اقیانوس را شکافتند و به سمت نوکتیلوکا هجوم بردند.
با این حال، توپهای ناوگان یتیم در حالت عادی برای شلیک و پراکنده کردن خرجهای عمقی در فواصل طولانی در نظر گرفته شده بودند. آنها اکنون اینتلاش گلولهها را بر فراز دریا پرتاب میکردند، جایی که کارایی کمتری داشتند، و علاوه بر این، توپهایشان در برابر اهداف متحرک دقیق نبودند. سلاحهای هدایتشونده گران بودندتعداد و کشورهای ناوگانی تعداد بسیار کمی از آنها را در اختیار داشتند، بنابراین گلولههایشان فقط دقیقاً در همان نقطهای فرود میآمد که به سمت آن شلیک شده بودند.
اما نوکتیلوکا بسیار سریعتر از آن چیزی بود که کسی بتواند برای چنین شناور عظیمی تصور کند. با چابکی وباشد سرعت غیرطبیعی که از ویژگیهای لژیون بود، به سرعت تغییر مسیر داد، با سرعتی برقآسا در اقیانوس حرکت کرد ومیشد با استفاده از تأخیر زمانی که طول میکشید تا گلولههای ۴۰ سانتیمتری به آن برسند، با مهارت از آنها جاخالی داد.
کشتی چرخید، دو جفت بال روی برجکهای اصلیاش باز شدند و سنسورهای نوری آبیآنها روی دماغه آن، درحالیکه به استلا ماریس خیره شده بودند، درخشیدند. حتی یک ثانیههمگی هم نگذشت که دو رِیلگان ۸۰۰ میلیمتری چرخیدند تا شناور دشمن را هدف بگیرند.
ناوهای هواپیمابر فوقسنگین هرگز با پیشبینی نبرد دریایی رو در رو بینداشتند خودشان و یک شناور دیگر ساخته نشده بودند و این ناو قادروضوحی نبود از شلیکهای توپ دشمن با چنین شعاع چرخش گستردهای جاخالی دهد.
«بهت اجازه نمیدیم...!»
اما درست در همان لحظه، دنبولا شلیک خود را به پایان رساند وخوشبختی با حداکثر سرعت به سمت نوکتیلوکا حرکت کرد و آماده شد تا بهیاد پهلوی آن بکوبد. یک مانور کوبیدن که شبیه به کشتیهای پارویی دوران باستان بود.
دماغه دنبولا به پهلوی بهشدت زرهپوش نوکتیلوکا برخورد کرد. جرقهها به پرواز درآمدند و بدنه رزمناو دوربرد درحالیکه به نوکتیلوکا میچسبید و تمام سیمهای مهارشتلاش را شلیک میکرد، یک جیغ فلزی کشید. وقتی لنگرهای انتهای آنها در نوع گانشیپ الکترومغناطیسی فرو رفتند، موتور دنبولا غرش کرد و شروع به حرکتچقدر به سمت عقب کرد. این کشتی تلاش میکرد نوکتیلوکا را—که بیش از صد هزار تن وزن داشت—با تمام نیروی محرکهاش بکسل کرده و دور کند.
«استلا ماریس،پیدا برادر! تاآینده وقت دارین، شما—»
ایشمائل هرگز آخر آن جمله را نشنید. دونبود رِیلگان به سمت دنبولا چرخیدند. الکتریسیته ترقوتوروقکنان بین یکبماند مجموعه از ریلها جریان پیدا کرد و سپس... شلیک.
انفجار رعدآسای توپ از فاصله نزدیک آنقدر شدید بود که به جای صدا، بهدوباره شکل سکوت احساس میشد. پل فرماندهی دنبولا مستقیماً مورد اصابت قرار گرفت و کاملاً متلاشیمهم شد. صدای مهیب آن انفجار، تمام صداهای دیگر در میدان نبرد را تحتالشعاع قرار داد.
و با این حال، دنبولا به حرکت خود ادامه داد. موتور آن هنوز کار میکرد و کشتی را در مسیر معکوس پیش میراند ورسیدن نوکتیلوکا را با شدت به دنبال خود میکشید. البته، وزن آن بیش از دو برابر دنبولا بود، بنابراین کشتی نمیتوانست آن را کاملاً منحرف کند.جان اما نیروی خالص حرکت آن، شناور عظیم را متوقف کرد... و پهلوی چپ حساس آن را در معرض دید سه کشتی باقیمانده دیگر قرار داد.
موقعیتگیری دنبولا، نوکتیلوکا را در وضعیت نامطلوبی قرار داد. از آنجا که این یک شناور عظیم بود که حتی استلا ماریس در برابرش کوچک به نظر میرسید، ایستادن مستقیم در سمت راستچقدر آن باعث میشد که رِیلگانهایش، حتی در پایینترین زاویه فرود، فقط بتوانند پل فرماندهی را هدف بگیرند. موتور یک کشتی به پروانههای آن متصل بود و در پایین بدنه—زیر آب—قرار داشت. حضور دنبولاهمین در فاصله صفر، عملاً قویترین تسلیحات نوکتیلوکا را مهر و موم کرد و آن را به مانعی تبدیل کرد که نمیتوانست به راحتی از شرش خلاص شود یا آن را از بین ببرد.
تمام اینها در لحظهای که دنبولا به آن کوبید،دلش محاسبه شده بود. لحظهای قبل از منفجر شدن پلشخص فرماندهی، صدای کاپیتان دنبولا از طریق بیسیم شنیده شد.
«افتخار بر ناوگان یتیم...!»
این کلمات خطاب به شخص خاصی نبودند. آنها صرفاً انتخاب کاپیتان برای آخرین کلماتش بودند. اوشخص میتوانست کینهای یا حسرتی را به زبان بیاورد و هیچکس او را بابت آن قضاوت نمیکرد. امامانده در عوض، او کشورش، وطنش—تاریخی که باعث شده بود او به این شخص تبدیل شود—را ستایش کرد.
این شجاعت باعث شد ایشمائل دندانهایش را روی هم بساید. این عملیاتی بودخوشبختی که آنها باید به انجام میرساندند—حتی اگر به معنای از دست دادن کلیاد نیروی دریاییشان بود، حتی اگر ناوگان یتیم باید برای انجام آن محو میشد.
او با فرو دادنخانوادهای تمام درد و خشمش،نبود سرش را بالا گرفت.
«به بمباران ادامه بدین! ماشاد گیرش انداختیم. دفعه بعد، بهشهمگی ضربه میزنیم! بفرستینش به قعر اقیانوس!»
«اسکادران توپخونه، آماده شلیک! بمبهای آتشزانبود رو بارگیری کنین! اول باید استتارقرار نوری دشمن رو از کار بندازیم!»
با دستور لِنا، خطوط آتش از عرشه استلا ماریس پرتاب شدند. آسمان آبی، که تازه با عبور طوفان روشن شده بود، با هجوم موشکهاوضوحی به سمت نوکتیلوکا دوباره تاریک شد. بمبهای آتشزا خیلی زود به بالای نوکتیلوکا رسیدند و ناپالم درون خود را اسپری کرده و مشتعل ساختند.نظر یک بمباران شدید که از داغ شدن بیش از حد لوله توپ ابایی نداشت، رگباری از شعلههای تیره را بر سر نبردناو فلزی فرود آورد.
شعلهها روی عرشه زرهپوش رقصیدند، تا برجکهای توپ قلعهمانند گسترش یافتند و بین لولههای رِیلگانها خزیدند.آنها بالهای فلزی آتش گرفتند و به خاکستر نقرهای-خاکستری تبدیل شدند که باد آنها را روی دریاداشتند پراکنده کرد. این کار، گروهی از سایههای نقرهفام و موجدار را در معرض دید قرار داد.
لِنا با چشمانی نیمهبازآینده به آن خیره شد. دشمنرفقایی شناسایی شد. واقعاً خودشان بودند.
او قبل از شروع این عملیات پیشبینی کرده بود که لژیون ممکن است قصد تولید انبوه آن را داشته باشدپیدا و شاید این همان زمانی باشد که برای معرفی آنها انتخاب کردهاند. به همین دلیل بود که مطمئن شد بمبهایالان آتشزا را به زرادخانه خود اضافه کند و تعداد جاگرناتهایی را که تسلیحاتی برای مقابله بهتر با آنها داشتند، افزایش داد.
وخامت ناگهانی وضعیت جنگ برای کشورهای ناوگانی وکند سایر کشورهای اطراف. تغییر استراتژی لژیون به دنبالهنوز شکست حمله همهجانبه. افزایش تعداد و ارتقای عملکرد آنها.
وقتی ویکا فونیکس را در پایگاه قلعه رویچ دید، از خود پرسید که این واحد برای چهبماند ساخته شده است. قهرمانان شمشیر به دست، که مانند ارتشهای تکنفره در میدان نبرد میتازند، در جنگاوریدوباره مدرن بیتأثیر بودند. این موضوع برای بشریت صدق میکرد، اما این ایده برای لژیون به مراتب بیارزشتر بود.
اما لژیون تاکتیکهای خود را تغییر دادند. تعدادشان بالا رفت و عملکردشان افزایش یافت. آنها جمهوری را نابود کردندداشته و شهروندانش را به عنوان غنائم جنگی گرفتند. آنها گوسفندهای سیاه را، که با شبکههای عصبی آسیبدیده کشتهشدگان جنگ ساختهریخته شده بودند، با سگهای گله جایگزین کردند، که هوش خود را حفظ میکردند اما شخصیت و خاطراتشان حذف شده بود.
آنها سرهای زیادی برای استفاده به عنوان سربازان عادیاما خود جمعآوری کرده بودند. بنابراین روند طبیعی نشان میدادهمینطور که قدم بعدی آنها جمعآوری سرهای نخبگان خواهد بود.
جنگ مدرنپیدا جایی برایآینده قهرمانان نداشت.
اما لژیون متفاوت بودند. آنها به «قهرمانان» نیاز داشتند. تغییر استراتژی آنها این را ایجاب میکرد. و بهشخص همین دلیل آن را ساختند. کسی که ستاره درخشان را در میان انسانهای شکننده جستجو میکرد، سرِ یک قهرمانِنمیتوانست ناکارآمد اما قدرتمند. آنها واحدی ساختند که به عنوان یک قهرمان عمل میکرد تا سرهای قهرمانان را شکار کند.
واحدی که حتی ماهرترین سربازان انسانی را در هم میشکست، اماآرزو با نیروی توپخانه به بقایای آنها—یعنی مغزشان—آسیبی نمیرساند. یک سرباز تنبهتن وحالا شمشیر به دست. ایدهای که توسط جنگ مدرن کنار گذاشته شده بود.
«برای شکار سرها، به منظور گسترش عملکرددلش لژیون. برای انجام این کار، اونا مجبورآنها بودن فونیکس رو به تولید انبوه برسونن.»
و با وجودزندگیاش اینکه آن رارسیدن پیشبینی کرده بود...
رزونانس بودن با شین و شنیدن نالههای بیشمار، بر ویکا نیز فشار وارد کرده بود، و این در مورد نوکتیلوکا بهطوربالاخره استثنایی سخت بود، زیرا فریادهای آن مخلوطی مورمورکننده از چندین مغز بود. از قضا، با قطع شدن ارتباط شین و ازالان بین رفتن فریادها، ویکا بالاخره متوجه شد که میتواند بخشی از آنچه را که فریادها سعی در انتقال آن داشتند، تشخیص دهد.
در ابتدا فکر میکرد این فقط یک ناله است. اما حالا متوجه شد کهدوباره برخی از چیزهایی که میگفت، کلمات معناداری را تشکیل میدادند. اینها کلماتی بودند که اومهم یک بار در کودکی، قبل از شروع جنگ لژیون، در یک مراسم مذهبی شنیده بود.
این کلمات به زبان اصلی غرب قاره نبودند. بین فدراسیون و کشورهای شرق قاره، یکبماند بیابان سنگلاخی امتداد داشت که مسیرهای تجاری آن توسط فدراسیون تجاری رین-لیو اداره میشد. آنداشتند مراسم مذهبی و نالههای لژیون به زبان آن کشور و ملتها و قبایل اطراف آن بود.
افسران آن کشورها این کلمات را بهتلاش زبان میآوردند و آنها را به عنواندوباره دعا به خدای جنگ خود—یک الهه جنگ—تقدیم میکردند.
ویکا چشمان بنفشنمیکرد امپراتوری خود رابرگردد در تفکر جمع کرد.
«پس یکیشون ژنرال شرقیآینده بوده... میفهمم. لژیون قصدکند داره ویژگیهاش رو ارتقا بده...»
سگهای گله بر اساس شهروندان جمهوری بودند که هرگز جنگ را نمیشناختند و هیچ دانشیبماند از نبرد نداشتند، بنابراین آنها به دنبال بهینهسازیشان بودند. هشتاد و ششها هیچ دانشی از استراتژیخوشبختی نداشتند، بنابراین آنها به دنبال بهبود چوپانها به واحدهای فرماندهی کارآمدتر با مهارتهای فرماندهی برتر بودند.
و برای انجام این کار، لژیون عمداً به دنبال سربازان میگشت. فرماندهان عالیرتبه، با تحصیلات عالی و آموزشدیده—از آن دستهای که محافظت میشدندحالا و به ندرت در خطوط مقدم یافت میشدند. و به همین دلیل آنها کشورهای کوچک را، جایی که شکستن خطوط دفاعی آسانتر بود،درو به عنوان شکارگاه خود انتخاب کردند. هنگامی که آنها نفوذ میکردند، میتوانستند سرهای افسران عالیرتبهای را که از جبهه داخلی فرمان میدادند، جمعآوری کنند.
مانند، برای مثال، کشورهای ناوگانی. ملتهایی که درخواست کرده بودند گروه ضربت درمیکرد آنجا مستقر شود. فدراسیون و پادشاهی متحد به دلیل تداخل الکترونیکی اینتاگسفلیگه نمیتوانستندرسیدن این را بدانند، اما احتمالاً چندین کشور از قبل توسط لژیون نابود شده بودند.
جیغهای آزاردهنده نوکتیلوکا، آخرین فریادهای دهها نفر—این احتمالاً نتیجه ادغام بسیاری از شبکههای عصبی بامانده یکدیگر بود. این احتمالاً یک شپرد بود که نمیتوانست به عنوان یک فرمانده عمل کندارزش و ساختارهای مغزی ژنرالها و افسران میدانی پس از آن به آن ضمیمه شده بود.
«...چه دردسرساز.»
استلا ماریس وارد نبرد توپخانهای با نوکتیلوکا شد و آن را مجبور به انجام مانورهایمانده فرار کرد تا اینکه دنبولا به آن کوبید. در نتیجه، از برج سراب دور شدهارزش بود و قلعه دریایی را که رگینلیفها به آن نفوذ کرده بودند، پشت سر گذاشته بود.
برجکهای تانک آنها میتوانست به نوکتیلوکا برسد، اما آنقدر دور شده بود که نمیتوانستند امیدی به پریدن روی آن داشته باشند. در همین حال، واحدهایشاد فونیکس روی عرشه نوکتیلوکا خاکستر اینتاگسفلیگه را از روی خود تکاندند و به صورت گروهی شروع به بالا رفتن از برجکهای کشتی مادر خود کردند. آنهاجان به بالای کشتی، دهها متر بالاتر از سطح دریا صعود کردند و به پایین پریدند، دیوارهای بیرونی برج را گرفتند و با سرعتی شیطانی ارتفاع گرفتند.
رایدن صحنه را از بالاترین طبقه فعلی برج، یعنی کارلا سه، زیر نظر داشت. با واگذارهنوز کردن نبرد دریایی به کشتی مادرشان، به نظر میرسید واحدهای فونیکس تصمیم گرفته بودند یک پیادهسازی رااست ترتیب دهند. هدف آنها بازپسگیری قلعه بود. یا شاید شکار سر، همانطور که لِنا پیشبینی کرده بود.
در هر صورت، اهمیتی نداشت.
«—یوتو! ما اینجا پس زدن فونیکسرسیدن رو مدیریت میکنیم. نیروهات توی طبقهداشتند کارلا رو به من قرض بده!»
این اتفاق درست بعد از آن افتاد که همگی بدون توجهاما به اسکادران یا جوخهشان، برای پناه گرفتن در شش طبقه مختلف پراکندهزندگیاش شده بودند. وقت نداشتند تا دوباره در واحدهای خودشان تجدید قوا کنند.
یوتو که داخل واحدش، ورثرگنا، در طبقه برتا نشسته بود،همگی نگاهی به او انداخت و سرش را به نشانه تأییدباشد تکان داد. جابهجایی اعضا بین واحدهایشان برای هیچکدام چیز عجیبی نبود.
در منطقه هشتاد و شش، هر کسی ممکن بود هر لحظهمیکرد کشته شود، به همین دلیل واحدها باید مدام سازماندهی و متعادل میشدند.شاد بهعنوان فرمانده یا معاون، اغلب وظیفه داشتند این تغییرات را مدیریت کنند.
«شروع کنین. تمام واحدهای طبقه برتا، از الان تحت فرمان من هستین. واحدهای محدودکننده آتش و سرکوبنمیتوانست منطقه، حواستون به فونیکس باشه و پیشگامهای مجهز به برجک تانک و تکتیراندازها رو پوشش بدین. پیشگامهاتعداد و تکتیراندازها، تمرکزتون رو بذارین روی از کار انداختن برجکهای نوکتیلوکا. ما از نبرد ناوگان یتیم پشتیبانی میکنیم.»
حالا که نوکتیلوکا توسط دنبولا در جایش میخکوب شده بود، استلا ماریس ومیکرد دو رزمناو دوربرد باقیمانده به بمبارانش ادامه دادند. آنها برجکهایشان را چرخاندند تارسیدن به واحدهای خودی یا برج سراب آسیبی نرسد و دوباره شروع به شلیک کردند.
هرچند دقتشان پایین بود، اما شلیک مستقیم بهکند یک هدف بیحرکت خطا نمیرفت. گلولههای ۴۰ میلیمتریشانهنوز در مسیری مستقیم به سمت نوکتیلوکا هجوم بردند.
اما تمامشان بهراحتی دفع شدند.
«چی...؟!»
«زرهش خیلی ضخیمه...!»
زرهش ضخیم بود. از آنجا که لژیون نیازی نداشت نگران وزن اضافی ناشی از حضور خدمه باشد، میتوانستآرزوی تمام این ظرفیت را صرف زرهی ضخیم کند. و چون کشتیهای ناوگان یتیم باید مراقب شلیکهای رگباری ریلگانهاحجم میبودند، مجبور بودند فاصلهشان را حفظ کنند. این یعنی شلیکهایشان قدرت کافی برای نفوذ به زره آن را نداشت.
باسیلیکوس سکان را چرخاند تا از فاصله نزدیک شلیک کند، اما همان موقع نوکتیلوکاآنها آتش متقابل را شروع کرد. این کشتی عظیمالجثه سمت چپش را که یازده توپهمگی تندشلیک ۱۵۵ میلیمتری داشت، به سمت ناوگان یتیم چرخاند. توپها شروع به ریختن آتش کردند.
درست بود که ضعیفترین نقطهاش، یعنی دماغه را در معرض دید دشمن قرار داده بود، اما این کار به این معنی هم بود که حالا بسیاری از توپهایشاصلاً رو به ناوگان دشمن قرار داشتند و به آن اجازه میدادند تا حداکثر قدرت آتش خود را به نمایش بگذارد. رگبار متراکم و سریعی از گلولهها هوا راهمه شکافت؛ شلیکی بسیار سریعتر از آنچه که یک توپخانه عادی میتوانست انجام دهد. این حمله، باسیلیکوس را مجبور کرد تا با عجله سکان را بچرخاند و فرار کند.
توپهای تندشلیکش هم درست مثلخانهای تسلیحات اصلیاش، ریلگان بودند. با ایناما وضعیت نمیتوانستند به آن نزدیک شوند.
تئو که از طبقهآینده برتا ناظر نبرد بود،کند دندانهایش را روی هم سابید.
او حالا تحت فرمان یوتو بود. نوکتیلوکا تنها شناور دشمن روی آب بود وآنها در جایش میخکوب شده بود. اما نبرد بین نوکتیلوکا و ناوگان یتیم بیش ازهمگی حد یکطرفه بود. مثل این بود که دستهای موش بخواهند یک ببر را شکار کنند.
تعداد توپهایش از مجموع تمام کشتیهای باقیمانده ناوگان یتیم بیشتر بود و میتوانست با ریلگانهایشمانده بهسرعت به سمتشان شلیک کند. با بیستودو توپ تندشلیک ۱۵۵ میلیمتری و دو برجک ۸۰۰ارزش میلیمتری که هماهنگ با هم کار میکردند، میتوانست رگباری کابوسوار و بیوقفه به راه بیندازد.
گروه تئو در طبقه برتای برج سراب مستقر شده بودند، جایی که جاگرناتهای مجهز بهنفر برجکهای ۸۸ میلیمتری، توپهای تندشلیک را هدف گرفته بودند. آنها سعی کردند بارها به سمتشانهمگی شلیک کنند، اما این شناور به بیش از پنجاه توپ ضدهوایی ۴۰ میلیمتری هم مجهز بود.
زیر آن رگبار، هدفگیری مورفو سخت بود و نگهداشتنش در یک نقطهداشتند از آن هم سختتر. و آن توپهای ضدهوایی آنجا تعبیه شده بودندوضوحی تا از دو ریلگان اصلی و توپهای تندشلیک ۱۵۵ میلیمتری دفاع کنند.
از هر جهتی که توپهای تندشلیک را هدف میگرفتند، باز هم در تیررس آتش متقاطع توپهایشخص ضدهوایی قرار میگرفتند. گهگاه شلیکی به توپهای تندشلیک میرسید، اما صفحات زرهی که برای دفاع ازدوباره آنها نصب شده بودند، بیش از حد ضخیم بودند. از این فاصله نمیتوانستند به آنها نفوذ کنند.
اگر فقط یکزندگیاش راه برای از بینتلاش بردن قطعیشان وجود داشت...
«باید نزدیکترمرگ بشیم. بایدخانوادهای بریم روی کشتی.»
نوکتیلوکا کمی خارج از بردی بود که یک رگینلیف بتواندهمگی به سمتش بپرد. نمیتوانستند مستقیماً رویش بپرند. تئو به اطرافشباشد نگاه کرد تا چیزی پیدا کند که به دردشان بخورد.
همونجا.
«روباه خندان به تمامآینده واحدها. دارم میرم رویکند کشتی دشمن! پوششم بدین!»
اهرمهای کنترل واحدش را به جلو فشار داد. روباه خندان مثل یک تیر از جا پرید. بهجای پریدنشخص به طبقات پایین، به فضای بیرونی برج پرید و از حرکت سهبعدیاش استفاده کرد تا حتی سریعتر حرکت کند.نمیتوانست لنگرش را به جلو شلیک کرد تا واحدش را ثابت نگه دارد و بهصورت عمودی از برج پایین رفت.
خیلی زودپیدا صدای ارتباط رایدنشاد در گوشش پیچید.
«دیوونهبازی درنیار، تئو!خانهای داری میذاری وحشتنبود بهت غلبه کنه!»
«مشکلی نیست. نترسیدم.»
دروغ میگفت. بهشدت ترسیده بود و خودش هم این رامیخواست میدانست. نمیتوانست تودهای از احساسات را که در قلبش زبانههمینطور میکشید، بر او غلبه میکرد و منطقش را میگرفت، انکار کند.
شین باید رستگاریاش را پیدا میکرد.رسیدن او میتوانست آیندهاش را ببیند... میتوانست خوشحالخوشبختی باشد، اما حالا از دست رفته بود.
بیرحمانه. خیلی راحت. خیلی سریع. ایننبود تنها نوع برابری بود که واقعاًقرار وجود داشت. و اگر اینطور بود...
ما که نمیتونیم نجاتآینده پیدا کنیم، احتمالاً خیلی بیرحمانهتررفقایی بلعیده میشیم. ما واقعاً میمیریم.
«اما... نمیتونم اینجانمیکرد دست به یهبرگردد کار دیوانهوار نزنم.»
اگر میخواست میل به فریاد زدنرسیدن آن توده سوزان در قلبش را مهارخوشبختی کند، باید این کار را انجام میداد.
به دویدن به سمت پایین ادامه داد تا اینکه چیزی شبیه بهقرار یک تخته پرش دید که بهصورت مورب روی دریا قرار گرفته بود. احتمالاًتلاش نوعی داربست بود که به خاطر سقوط تیرآهنها از وسط خم شده بود.
«برو...!»
دقیقاً روی آن فرود آمد و بدونمعنا اینکه سرعتش را کم کند، تا لبهاشقرار دوید و از نوک آن به پایین پرید.
«اسکادران توپخانه، مهمات رو بهشاد ساچمههای ضدنفر تغییر بدین. بهمحضهمگی اینکه پر کردین، شلیک کنین!»
لِنا با دیدن شیرجه روباه خندان، بلافاصله این دستور را داد. او این مهمات را هم درستمیبود مثل بمبهای آتشزا برای مقابله با استتار نوری آورده بود. این کار کمکی به نفوذ در عرشههنوز نوکتیلوکا که حتی در برابر بمباران هم مقاوم بود نمیکرد، اما شعلههای آتش میتوانست سنسورهایش را کور کند.
تئو نمیتوانست در میان زمین و هوا جاخالی بدهد، به همین دلیل لِنا این دستور راهنوز داد تا مطمئن شود که او هدف قرار نمیگیرد. در دوردست، نوکتیلوکا با ابری شکوفا ازچقدر شعله و دود پوشانده شد. هرچند یک لحظه طول میکشید تا صدای انفجار به آنها برسد.
«به شلیک ادامهنمیکرد بدین! تا دستور بعدیمعنا رگبار رو قطع نکنین!»
هم فریاد تئو که میگفت به کشتی دشمن نفوذ میکند و هم دستورات لِنا برای پوشش دادنش، از طریق رزونانسباشد به کورنا رسید. او هنوز در طبقه کارلا، جایی که برای فرار از بمباران ریلگان به آنجا پناه برده بود، خشکشهیچکدام زده بود. بخشی از ذهنش به او یادآوری میکرد که باید به پوشش دادن تئو کمک کند، اما نمیتوانست تکان بخورد.
دیدش تار و نامتمرکز بود. نمایشگر روی سرش حرکات چشمش را دنبال میکرد وآنها مگسک در جایش میچرخید. تماشای آن سردردآور بود. دست راستش میلرزید و نمیتوانست آنهمگی را مشت کند. حتی نمیتوانست اهرم کنترلی را که در دست داشت حس کند.
هرچه که بود... شین سقوط کرده بود. تنها کسی که فکر میکرد هرگز ترکش نمیکند. درست مثل بسیاری از رفقایی که قبل و بعد از دیدنیاد او با آنها آشنا شده بود. درست مثل کایه و هاروتو و کوجو و کینو در دو سال پیش در منطقه هشتاد و شش. درست مثلبیشتری پدر و مادرش که سربازها برای تفریح تا حد مرگ کتکشان زدند... درست مثل خواهرش که او را بیشتر از هر چیزی دوست داشت اما هرگز برنگشت.
فقط شین بود که همیشه برمیگشت.برگردد تنها کسی که هرگز از کنارش نمیرفت.میکرد تنها کسی که او را رها نمیکرد...!
«نه... نه، نرو... تنهام نذار...!»
سر جایش میخکوب شده بود. عضلاتش تکان نمیخوردند و تمام افکارش به بنبست رسیده بود. نمیتوانستشخص حرکت کند. اما فقط دستانش بودند که از لرزش نمیافتادند و چشمانش مدام میچرخیدند و رویدوباره هیچچیز ثابت نمیماندند. احساس میکرد حتی اگر تلاش کند نمیتواند یک گلوله را هم به هدف بزند.
چون بودن در کنار او تنها جایی بود که به آن تعلق داشت. اودوباره هیچچیز دیگری نداشت. حتی اگر غرورش را هم از دست میداد، آنها باز هماصلاً همرزم بودند. این موضوع تغییر نمیکرد. و همین بهتنهایی برای ادامه دادن کافی بود.
چیزی به سمت هفتتیرکش دوید. سایهای به رنگ سفیددلش عاجی، مثل استخوانی صیقلخورده. عنکبوتی اسکلتی و سرگردان کهشخص در جستجوی سر گمشدهاش در میدان نبرد میخزید. یک رگینلیف.
...در جستجوی سر گمشدهاش. در جستجوی سر دزدیدهشده برادرش. اماهمگی او نمیتوانست مثل شین بهتنهایی در میدان نبرد پرسه بزندباشد و دنبالش بگردد... او نمیتوانست ردی از شینِ گمشده پیدا کند.
سنسور نوری قرمز رگینلیف به سمت او چرخید. قرمز، درست مثل چشمان یک نفر خاص. نشانشخص شخصی یک دوشیزه بالدار و فلسدار را داشت. ملوزین، واحد شانا. ظاهراً اسکادران بریسینگامن دیده بودنددوباره که برای مقابله با فونیکس نیروی کافی ندارند و در طبقه کارلا به آنها ملحق شده بودند.
میتوانست صدای سرد شانا راشاد بشنود که به رزونانس متصلهمگی شد و با او صحبت کرد.
«کورنا، داریمرگ چیکار میکنی؟خانوادهای باید پوشش بدیم...»
اما درست در همان لحظه، شانا فهمید که چرا کورناهمگی هیچ کاری نمیکند. او حتی تلاشی برای پنهان کردن عصبانیتشباشد نکرد، نوچی کرد و فقط یک جمله در رزونانس گفت.
«اگه نمیخوای شلیکخانهای کنی، از اینجانبود برو پایین. دستوپاگیری.»
این کلمات بیشتر ازآینده هر چیزی به اوکند ضربه زد. بله، درست بود.
او داشت بیفایده عمل میکرد.
وزن دهتنی روباه خندان درحالیکه از فراز پرتگاه آبیرنگ اوج میگرفت، کمانی را رسم کرد.مانده پس از رسیدن به نقطه اوج پرش خود، در میان زمین و هوا درحالیکه هیچچیزارزش زیرش نبود شروع به سقوط کرد. فقط کمی مانده بود تا به عرشه نوکتیلوکا برسد.
تئو یک لنگر سیمی شلیک کرد که دور یک دکل رادار پیچید و آن را به سمت خود کشید تا فاصلهای را که کم آورده بودکند جبران کند. توپهای ضدهوایی با متوجه شدن حمله بیمحابای او، دیدشان را رویش قفل کردند. اما همان لحظه که خط آتششان به سمت او چرخید، گلولهها بهمیگذاشت پرواز درآمدند و یکی پس از دیگری منفجر شدند. شعلهها و امواج انفجارشان خط آتش را مبهم کرد و روباه خندان را از دید نوکتیلوکا پنهان ساخت.
تئو لنگر سیمی را که دور شناور دشمن پیچیده بود جمع کرد، سپس لنگر دیگری را در جهتآرزوی مخالف شلیک کرد. درحالیکه لنگر قبلی با سروصدا به پرتابگرش برمیگشت، این یکی در پهلوی کشتی فرو رفتحجم و ثابت شد. لگد سلاح و همچنین نیروی جاذبه، روباه خندان را از تیررس توپهای ضدهوایی بیرون کشید.
درحالیکه به سمت پایین و روی آب حرکت میکرد،دلش سیم ثابت او را آویزان نگه داشته بود. سیمش رامیبود جمع کرد، بالا رفت و روی عرشه نوکتیلوکا پایین پرید.
توپهای ضدهوایی در تعقیب روباه خندان شلیک کردند و گلولههایشان عرشه راداشتند شکافت. روباه خندان از شلیکهایشان جاخالی داد و پشت کپهای از تیرآهنهاوضوحی که روی عرشه افتاده بود پنهان شد؛ احتمالاً قطعاتی از داربست برج بودند.
فکر کنم مورفو زیاد مایلمعنا نبود طبقات رو هدف بگیرهفکر چون این لعنتی دقیقاً زیرمون بود.
کمی بعد، بقیه هم از او الگو گرفتند و با استفاده از لنگرهایشان وارد کشتی شدند.هنوز چایکای لرشه، ورثرگنای یوتو و آلکونوستهای باقیمانده. ساچمههای ضدنفر پردههای دودی ایجاد کردند که آنها راچقدر از دید توپهای ضدهوایی پنهان میکرد و خیلی زود در همان نقاطی که تئو بود پناه گرفتند.
تئو میتوانست ببیند که تیرآهنهایی که بهعنوان سپر از آنها استفاده میکردند،فکر زیر فشار خم میشدند و با صدای بلندی قل میخوردند. چایکا که نزدیکترشاد از همه به روباه خندان پنهان شده بود، نگاهی سرزنشآمیز به او انداخت.
«شما نباید دست به چنین کارهایرسیدن بیمحابایی بزنین، عالیجناب روباه...! اگه ممکنهداشتند اینجور حماقتها رو به عالیجناب ریپر بسپارین!»
«جیکجیکهای عصبانیت رو بذار برای بعد، پرنده کوچولو... بچهها، میدونین باید چیکار کنیم،نفر مگه نه؟ ریلگانها رو خرد میکنیم. این کار باید به رزمناوها و ناوکند هواپیمابر اجازه بده نزدیک بشن و با توپهاشون این لعنتی رو غرق کنن.»
حتی اگر در تمام طول سیصد متری نوکتیلوکا پخش میشدند و به بمباران اضافه میکردند، توپ ۸۸ میلیمتری جاگرنات در برابرانگار این شناور عظیمالجثه مثل یک تفنگ ساچمهای اسباببازی بود. اگر میخواستند این غول را غرق کنند، باید هسته کنترلیاش را بهطوراهمیتی قطعی نابود میکردند و تنها چیزی که از پس این کار برمیآمد، شلیک از فاصله نزدیک با یک توپ کالیبر بالا بود.
با این وجود، نفوذ به زره ریلگانها هم کار سختی بود. جاگرناتهافکر باید توپهای ۸۸ میلیمتریشان را از فاصله نزدیک شلیک میکردند و برای اینشاد کار، باید دشمنانی را که از آن محافظت میکردند از سر راه برمیداشتند.
«پس اول باید ازآینده شر اون توپهای تندشلیککند روی اعصاب خلاص بشیم...»
یوتو با خونسردی گفت:برگردد «از بین بردن توپهایمیخواست ضدهوایی تو اولویته، ریکا.»
«واحدهای ما تنها کسایی هستن که روی نوکتیلوکان.کند نباید انتظار نیروی کمکی داشته باشیم و تلاشهنوز برای نابود کردن توپهای تندشلیک با این تعداد، خودکشیه.»
تئو نفسش را بیرون داد. حق با یوتو بود. تخته پرش آنها از بین رفته بود و علاوه بر این، تنهابالاخره کسانی که میتوانستند حرکات لازم برای ورود به کشتی را انجام دهند، پیشگامانی بودند که در این نوع حرکات آکروباتیک مهارتالان داشتند. صحبت کردن با یوتو همیشه شبیه حرف زدن با یک ماشین بود، اما خونسردی او در چنین مواقعی به درد میخورد.
«به بچههای تو قلعه هم گفتم که آتششون رورفقایی روی توپهای ضدهوایی متمرکز کنن، اما نمیتونیم همهچیز رو بهداشته اونا بسپاریم. اگه خودمون از شر توپها خلاص بشیم کارآمدتره.»
«فکر کنم بتونیم توپهای تندشلیک رو هم به ناوگان بسپاریم. امامیکرد حتی یه شلیک از فاصله خیلی نزدیک هم ممکنه برای غرق کردنشاد این کشتی کافی نباشه، مگه اینکه مستقیماً هسته کنترلی رو هدف بگیره...»
هرچه که بود، این هیولا سیصد متر طول داشت. حتی توپهای ۴۰ سانتیمتری استلا ماریس و رزمناوهای دوربرد هم فقط میتوانستندانگار سوراخهای کوچکی در آن ایجاد کنند. این یک نبردناو بود و احتمالاً سیستمهای کنترل آسیبی متناسب با اندازه و وضعیتش داشت.اهمیتی به عبارت دیگر، حتی اگر بدنه شکافته میشد، مکانیزمهایی برای به حداقل رساندن مقدار آب ورودی در آن تعبیه شده بود.
بر اساس چیزهایی که اسماعیل به آنها گفته بود، موتور قایقهای هستهای مثلمیکرد استلا ماریس بهشدت زرهپوش بودند. آنقدر که حتی اگر یک هواپیما به آنرسیدن برخورد میکرد—که نیرویی معادل برخورد مستقیم یک اژدر داشت—باز هم به رآکتور آسیبی نمیرسید.
از آنجا که نوکتیلوکا هیچ دودکش یا مجرای تهویه قابل مشاهدهای نداشت، احتمالاً آن هم با انرژی هستهای کارداشته میکرد. بنابراین حتی اگر موتور را هدف میگرفتند، آسیب زیادی وارد نمیکرد. پردازشگر مرکزی تنها نقطه ضعف این هیولایاشکهایی مکانیکی بود. تنها چیزی که میتوانست قطعاً آن را ساکت کند، هرچند از ظاهرش نمیشد چنین چیزی را حدس زد.
ویکا از طریق رزونانس حسیمعنا متصل شد. احتمالاً از طریقفکر لرشه به حرفهایشان گوش میداد.
«من بررسی و تحلیل مربوط به اون رو بهرفقایی عهده میگیرم. حالا که فونیکسها بیرونن و دارن میچرخن،آرزوی میتونیم حتی تو اندازه یه سیرین هم بهش نفوذ کنیم.»
کابین آلکونوستها باز شد و گروهبرگردد کوچکی از عروسکهای مکانیکی به شکلفکر دختران جوان روی عرشه پایین آمدند.
«شک دارم راهرو یا دریچهای وجود داشته باشه که به پردازشگر مرکزیش ختم بشه، اما رفتن به داخل میتونه اطلاعاتی بهمون بده که از بیروندردناک نمیتونیم به دست بیاریم... ممکنه این یه واحد لژیون باشه، اما اگه طراحیش از منطق خاصی پیروی کنه، تأسیسات داخلیش باید تقریباً مثل یه کشتیکسانی جنگی واقعی قرار گرفته باشن. اگه فرض کنیم که این قراره یه نبردناو یا یه کشتی تهاجمی آبیخاکی باشه، میتونیم چندتا حدس در مورد طراحیش بزنیم.»
تئو اصلاً نمیدانستخانهای کشتی تهاجمی آبیخاکینبود دیگر چه صیغهای است.
«...من که دقیقاً متوجه نمیشم،شاد اما اگه میتونی از پسشهمگی بربیای، روت حساب میکنیم، شاهزاده.»
«تصور میکنم من تنها کسی باشم که بتونه این کارمیخواست رو انجام بده. میلیزه و دستیارهای کنترلش سرشون شلوغه، پسهمینطور من تنها کسیام که وقت آزاد برای این کار داره.»
او با لحنی بیتفاوتآینده صحبت میکرد، اما بعدکند با کمی دلخوری اضافه کرد:
«اگه نوزن اینجا بود،برگردد مجبور نبودیم برای پیدا کردناما هسته کنترلی اینهمه دردسر بکشیم.»
«...»
این طعنه گستاخانه و بیملاحظه باعث شد تئو دندانهایشدلش را روی هم بساید. ویکا قبلاً بارها خودش را مارمیبود غلوزنجیر بیرحم نامیده بود و حالا تئو بالاخره میفهمید چرا.
«آره، خب. اون الانآینده رفته... پس باید خودمونکند این یکی رو حل کنیم.»
از پشت پناهگاهش نگاهی به بیرون انداخت. آنسویمیخواست توپهای ضدهوایی و تندشلیک، سلاحی که متصدی کفن ومیبود دفن را ساقط کرده بود، خودنمایی میکرد—قاتل او، ریلگان.
و برای از بین بردنش...
«اول، حسابمرگ توپهای ضدهواییخانوادهای رو میرسیم.»
یوتو گفت: «درسته. ترجیح میدم ازرسیدن پشت تیر نخورم، پس بیاین از شرخوشبختی اونایی که سمت دماغه هستن شروع کنیم.»
این دژ ساختهشده از تیرآهنها، جای پای زیادی برای فونیکسها فراهم میکرد تا از آن بهره ببرند. آنها با حرکات سهبعدی به اینطرف و آنطرف میپریدند و برای حمله هم بهصورت افقی و همهنوز عمودی جابهجا میشدند. برای بیرون کشیدن آنها، چند جاگرنات به جلو دویدند و نقش طعمه را بازی کردند. تنها تسلیحاتی که میتوانستند با آن فواصل طولانی را پوشش دهند، مسلسلهای سنگینی بود که بهکسانی بازوهای گیرهدارشان متصل شده بود، چراکه برجکهای تانکشان بیشتر روی قدرت نفوذ تمرکز داشتند. این سلاحها برای مبارزه با فونیکس که هدفش شکار پیشگامان متمرکز بر نبردهای با تحرک بالا بود، اصلاً مناسب نبودند.
در وهله اول، فونیکس از نظر تحرک بر رگینلیف برتری داشت. مدلهای تولید انبوه بزرگترمانده بودند و به نظر میرسید وزن بیشتری داشته باشند، اما چابکیشان درست مثل مدل اصلیارزش بود. اسکلتشان زره بهتری داشت و ظاهراً قدرت خروجیشان هم متناسب با آن افزایش یافته بود.
و اگرچه گلولههای برجک ۸۸ میلیمتری با سرعت بالایی حرکت میکردند، امافکر طوری طراحی شده بودند که قدرتشان را در یک نقطه در نوک گلولهشاد متمرکز کنند و نمیتوانستند امیدی به اصابت مؤثر به هدف داشته باشند. بنابراین...
«رایدن، شروع کن!»
«دریافت شد!»
درحالیکه جاگرناتهای طعمه از کنارش میگذشتند، رایدن و جوخه موقتش از جاداشتند بلند شدند و با توپهای خودکار و مسلسلهای دوگانهشان آتش گشودند. این جوخهدردناک موقت از جاگرناتها، توپهای خودکار ۴۰ میلیمتری روی بازوهای نصب سلاح خود داشتند.
بارانی از فولاد تمام محدودهای را که پیشبینی میکردند فونیکس ممکناما است به آنجا فرار کند، پوشاند. فونیکسها که توسط طعمههایشان بهپیدا محدوده بمباران کشیده شده بودند، مستقیماً با این رگبار برخورد کردند.
برجک تانک برای مقابله با آنها گزینه نامناسبی بود. و از آنجا که جاگرناتها کندتر ازهنوز فونیکس بودند، اگر تحت تعقیب قرار میگرفتند، نمیتوانستند از دستشان خلاص شوند. بنابراین در عوض، از ایناست تعقیب و گریز به نفع خود استفاده کردند—و از آن برای کشاندنشان به منطقه کشتار بهره بردند.
این تاکتیکی بود که از قبل تعیین کرده بودند. لِنا که پیشبینی کرده بود ممکن است فونیکسهایمیبود تولید انبوه در این عملیات حضور داشته باشند، تعداد نیروهایی را که سلاحهای مناسبتری برای مقابله باهنوز آنها داشتند افزایش داد. علاوه بر توپهای خودکار، هر واحد توسط جاگرناتهایی با پیکربندی توپهای ساچمهای پشتیبانی میشد.
چندپرتابگرهای موشکی واحد سرکوب منطقه، فونیکسها را در دادههای ردیابی هدفآرزو خود ثبت کرده بودند. علاوه بر این، کامپیوترهای تمام جاگرناتها باالان محاسبات مربوط به سرعت و الگوهای حرکتی فونیکس اصلی بهروزرسانی شده بودند.
و به این ترتیب، گروهی از فونیکسها وارد خط آتش شدند، جایی که با گلولهها تکهتکه شدند.بماند البته با غیبت شین، نمیتوانستند تأیید کنند که صداهایشان خاموش شده است... به این معنی که تنهادوباره زمانی نگاهشان را از بقایای آنها گرفتند که متقاعد شدند هیچکدام از فونیکسها خودشان را به مردن نزدهاند.
—بعدی.
رایدن عرق روی پیشانیاش را پاک کرد و نفسش را بیرون داد. تازه متوجه شدهبماند بود که در تمام طول این ماجرا تندتند نفس میکشیده است. آنها توانسته بودند مقاومتداشتند کنند چون از قبل اقدامات متقابلی را تدارک دیده بودند، اما این بههیچوجه نبرد آسانی نبود.
بااینحال، همین واقعیت که آنها راهی برای مقابله داشتند، به اینآرزو معنی بود که وضعیتشان بهتر از گروه تئو است که وارد نوکتیلوکاحالا شده بودند. آنها باید با آن هیولای غولپیکر و ریلگانهایش روبهرو میشدند.
با این وجود...
«آنجو، داستین،پیدا میتونین اینجا روشاد به ما بسپارین.»
آنجو که مشخص بودبرگردد گیج شده است، جوابمیخواست داد: «چی؟ رایدن، فونیکسها هنوز...»
«برین پایین. تئوزندگیاش رو پوشش بدین...رسیدن لطفاً کمکش کنین.»
آنجو از روی شوک نفسش را در سینه حبس کرد. سنسوراما نوری جادوگر برفی که تازه متوجه غیبت او شده بود، باپیدا شگفتی به نوکتیلوکا و اشکال سفیدی که روی آن میجنگیدند خیره شد.
«...دریافت شد.پیدا خدای من، تئو،شاد داری چیکار میکنی...؟!»
«شوگا، اما، ماخانهای از اینجا پوشششوننبود میدیم. ولی عجله کنین.»
چند پردازشگر که داشتند گوش میدادند، همراه با جادوگر برفی و کماندار جلو آمدنددوباره و دور شدند. در همین حین، رایدن میتوانست ببیند که اسکادران بریسینگامنِ شیدن مثلاصلاً گرگهای گرسنه فونیکسها را تعقیب میکردند، آنها را محاصره کرده و در هم میکوبیدند.