چپتر 200: نام را به زبان میآورم
0مناطق جنگی «جمهوری فدرال گیاد» در شمال غربی قاره قرار داشتند. در روزهای تاریک زمستان هم از چنگال بیرحم لژیون در امان نبودند. با این حال، خاک سردی که زیر لایهایحتی از برف پودری پنهان شده بود، از فلز هم سختتر بود و همین موضوع باعث میشد چهار خط مقدم شمالی وضعیت نسبتاً بهتری داشته باشند. در عوض، وضعیت در جبهههای جنوبی وماشینهای غربی بیرحمانه بود. برفی که شبها میبارید، با تابش آفتاب و گرمای هوا آب میشد. آب حاصل از آن به خورد زمین میرفت و کل منطقه را به باتلاقی بزرگ تبدیل میکرد.
این دریای گلولای آنقدر عمیق نبود که جلوی حرکت شیرها و دایناسوریاها را بگیرد، اما سرعت هویتزرهایپاهای یدککش و کامیونهای تدارکاتی را کم میکرد و باعث زمین خوردن پیادهنظام زرهپوش میشد. کف هر خندقی کهغرش میکندند پر از آب گلآلود و یخزده میشد که گرمای بدن، توان و روحیه سربازان را ذرهذره میمکید.
و این عذاب برای سربازان پیادهنظام بیچارهای کهروی مجبور بودند با یونیفرمهای رزمی مشکیفلزی و پالتوهای استتارخندق برفیشان در معرض آن سرمای استخوانسوز بنشینند، دوچندان بود.
ارتش فولادی از روی خندقها گذشت. آخرین سربازی که برای جنگیدن جا مانده بود، هر طور که بود خودش را از خندقبیرون بیرون کشید، اما پاهای بیحس و یخزدهاش یاری نکردند و زمین خورد. پیش از آنکه حتی بتواند برای کمک فریاد بزند، پای میخمانندبیامان یک شیر او را له کرد. مسلسلهای چرخانش غرش کردند و رگباری بیامان را به روی سربازان در حال فرار بستند. لحظهای بعد،
گلولههای انفجاری ۱۵۵ میلیمتری باریدند و بر فراز خندقهای تسخیرشده منفجر شدندروی و بارانی از ترکشهای نفوذگر را بر سر ماشینهای کشتار ریختند. اینپاهای آخرین درخواست پشتیبانی توپخانهایِ سربازانی بود که همان لحظه جان داده بودند.
«همین الان!دوچندان حمله کنین!فولادی پسش بگیرین!»
چنین آتشباریهایی در چندین نقطه از خندقها اجرا شد و طوری تنظیم شده بود که از سه جهت به لژیونهای در حال پیشروی ضربه بزند. پیادهنظام از خندقهای اطراف بیرون زدند، در حین دویدن برفهاکرد را به هوا میپراکندند و زیر آتش پوششی همرزمانشان، داخل خندقهای خالی شیرجه میزدند. آنها به لژیونهایی که از بمباران جان سالم به در برده بودند شلیک میکردند؛ یا از فاصله نزدیک با تفنگهای تهاجمیشانالان هدف میگرفتند، یا از همان معدود توپهای ضدتانک ۸۸ میلیمتریِ ارزشمندی که برایشان باقی مانده بود استفاده میکردند. خندقهایی که داخلشان میپریدند، به یک اندازه با برفاب و خون و بقایای همرزمانشان پوشیده شده بود.
خندقهای منحصربهفرد فدراسیون که برای خنثی کردن امواج انفجار با زاویههای قائمه ساخته شده بودند، همراه با موانع ضدتانکطور فولادی و بتنی، همگی بر اثر روزها نبرد بیوقفه فرسوده شده و در حال فروپاشی بودند. یگان زرهی خودی بهکرد خطوط عقب کشیده شده و به دفاع متحرک محدود شده بود، برای همین کسی آنجا نبود تا به دادشان برسد.
«هیچ واناگاندری نیست که کمکمون کنه، سر یگانهایبنشینند توپخونه هم با پشتیبانی از بقیه شلوغه. پسسربازی فقط خودمونیم که میتونیم از اینجا محافظت کنیم!»
از زمان دومین حمله گسترده، توقف برای کشیدن سیگار به عادتش تبدیل شده بود. پکی به سیگار زدبیحس و دود بنفشرنگش را در هوای سرد و پر از دانههای برف بیرون داد. دختر فرمانده توپخانه، باکردند آن موهای بلند و مشکی و عینک فریممشکیاش، به میدان نبردِ پوشیده از برف و گلولای خیره شد.
یگانهای توپخانه با استقرار در دهها کیلومتر عقبتر از خط مقدم و شلیک مهماتِ با قدرت تخریب بالابیرون میجنگیدند. اوضاع به اندازه خندقهایی که درست در خط مقدم و روبهروی دشمن ساخته شده بودند آشفته نبود،مسلسلهای اما تا زمانی که درگیری در خط مقدم ادامه داشت، درخواستهای پشتیبانی توپخانهای هم بیوقفه از راه میرسیدند.
بنابراین، در همان وقفههای کوتاهی کهسرمای بین نبردها پیش میآمد، زیردستانش فرصت پیداخندقها میکردند تا یک وعده غذای درستوحسابی بخورند؛
جیرههای جنگی شامل یک بسته گوشت بهعنوان غذای اصلی، همراه با بیسکوییتهایی کهخندقها میتوانستند آنها را در سس خرد کرده یا خیس کنند. در این میان، اویاری هم سیگارش را میکشید و سهم کافئینش را از یک فنجان قهوه جایگزین میگرفت.
«انگار اونطرفدوچندان حسابی سرتونفولادی شلوغه، دخترِ توپخونه.»
نگاهی به پشت سرش انداخت و چشمش به مرد جوان آشنایی افتاد؛ فرمانده لشکر زرهی. لشکر زرهی هم هر زمان که خطوط خندقهای پیادهنظام در هم میشکست،حتی برای دفع دشمن فراخوانده میشد و زمان کمی برای استراحت داشتند، اما به نظر میرسید فرصت کوتاهی پیدا کردهاند تا برای تجدید قوا و تعمیرات به عقبمنفجر برگردند. ماشینآلات زرهی بهشدت سنگین بودند و این موضوع فشار زیادی به موتورهایشان وارد میکرد، به همین دلیل به اندازهی زمان عملیاتشان، به تعمیر و نگهداری نیاز داشتند.
سیگاری گوشهٔ لبش بود و یک افسر درجهدار جلو آمد و آن را برایش روشنآخرین کرد. کاپشن زرهیاش از فرط استفاده رنگورورفته شده بود و خستگی در چهرهٔ دودهگرفتهاش موج میزد.حتی پشت سرش، مرکب مکانیکی هشتپایش قرار داشت که تا زیر شکم در گلولای فرو رفته بود.
«تو هم دستکمی از من نداری،سرمای بچه زرهپوش. به نظر نمیاد حملهٔروی این قراضهها به این زودیها فروکش کنه.»
«متأسفانه همینطوره.دوچندان این یکی قرارهروی حسابی طول بکشه.»
درحالیکه سیگار گوشهٔ لبش بود، پوزخندی زد، اما هیچ اثری از شادی در چشمانش دیده نمیشد.خودش نبرد طولانی داشت از پا درش میآورد، اما نه پایانی در کار بود و نه کفهٔپای ترازو به نفعشان سنگینی میکرد. اگر حداقل بهزور لبخند نمیزد، نمیتوانست به این مسیر ادامه دهد.
«آمارشون رو نگرفتم، فقط همینجوری چشمی میگم،استخوانسوز ولی... حس میکنم از وقتی این حمله شروعآخرین شده، تعداد لژیونها فقط بیشتر و بیشتر شده.»
دختر فرماندهٔ توپخانه اخم کرد و گفت: «فکربنشینند کنم اون لژیونهایی که قبلاً جزو هشتاد وسربازی ششها بودن، قتلعامشون رو توی جمهوری تموم کردن.»
«تازه روشهاشون رو هم عوض کردن. دیگه فقط با لشکرکشی و تعداد بالا به خط مقدممون فشار نمیارن. دارن نحوهٔیاری ضدحملههای ما رو رصد میکنن و یگانهای بینظمتر رو بیرون میکشن، بعد نیروی اصلیشون رو میفرستن همونجا تا خطشون روبستند بشکنن. تا همین الانش هم چند بار بخشهایی که پر از نیروهای ذخیره بوده رو به همین روش در هم کوبیدن.»
ارتش فدراسیون برای جبران تلفات سنگینی که در اولین حملهٔ همهجانبه متحمل شده بود، چارهای نداشت جز اینکه به نیروهای ذخیرهبیحس تکیه کند و از زمان آموزششان بزند. سربازانی که آموزش و مهارت کافی نداشتند، از نظم و انسجام کمتری هم برخوردار بودند.بستند آنها بههیچوجه با سربازان کارکشتهای که در یک دههٔ گذشته از جنگ با لژیون جان سالم به در برده بودند، قابلقیاس نبودند.
آنها در تصمیمگیریهایشان مرتکب اشتباهات کوچک اما مرگباری میشدند و بهراحتیفولادی دستپاچه میشدند؛ یا شاید هم فقط بدشانس بودند. سربازان تازهکار دربیرون موقعیتهایی که نیروهای باتجربه میتوانستند دوام بیاورند، بهراحتی از هم فرو میپاشیدند.
«و برای پس گرفتن اون مواضع ازدسترفته، یگانهای کارکشته مجبورن خودشون رو به خطر بندازن و تلفات بدن.مانده از زمان حملهٔ همهجانبهٔ پارسال تا حالا، پروازها به سمت بهشت بدجوری شلوغ شده. تعداد اونایی که بایدپای برگردونده بشن هم خیلی زیاده. اونایی که بهموقع نمیرسن رو هم روی هم تلنبار میکنن و یخ میزنن.»
اگه پاییز نبود،ارتش تا الان یهخندقها حشره میانداختم تو یقهات.
وقتی ویکا این حرف را به او زد، یک لحظه طولآخرین کشید تا شین دلیلش را بفهمد—اما بعد متوجه شد که فردریکایخزدهاش حتماً با میل خودش هویت واقعیاش را به او لو داده است.
پیشینهٔ واقعی او اطلاعاتی بود که برای حفظ امنیتش به دیگران بروز نمیدادند، اما اگر خود فردریکا تصمیم گرفتهطور بود این موضوع را به او بگوید، شین قصد نداشت با این انتخاب مخالفت کند. به نظر میرسید ویکاشیر هم این موضوع را درک کرده بود، برای همین حرفش دربارهٔ انداختن حشره در یقهٔ دیگران فقط یک شوخی بود.
...البته بماند که همین حرفش باعث شد لرچه با یک پروانهٔ بیچارهٔ یخزده درگذشت دستش به سمت شین حملهور شود؛ پس ویکا فقط به این دلیل آن رانکردند به چشم یک شوخی میدید که با وجود گشتن، نتوانسته بود حشرهای پیدا کند.
به هر حال.
«—اوه. پس از قبل میدونستی پایگاه کجاست.فولادی یعنی همون موقع که بمباران ماهوارهای ارتباطتمانده رو قطع کرد، داشتی نقشه رو میکشیدی.»
از آنجا که او همین حالا هم از رازشان باخبر بود، شین دلیلی ندیدگذشت که بقیهٔ چیزها را از او پنهان کند. شین به بهانهای ساختگی جلسهای ترتیبنکردند داده بود و حالا همراه با رایدن و ویکا دور یک میز نشسته بودند.
«ما قبل از اینکه دومین حملهٔ همهجانبه رخ بده، اسم عملیات، یگانهای شرکتکننده وگذشت تاریخش رو مشخص کرده بودیم. اما حالا که شرایط عوض شده، باید اطلاعاتمون رونکردند دوباره بررسی کنیم، و داریم یگانهایی که باید شرکت کنن رو از نو سازماندهی میکنیم.»