چپتر 156: کرانههای لته
0آبهای خروشان رودخانه آبیرنگپوزخندی بود و تا جایی کهاعضای چشم کار میکرد امتداد داشت.
اگر بخواهیم دقیقتر بگوییم، ساحل مقابلِ کرانهای که رایدن رویش ایستاده بود، چند صد متر فاصله داشت. آنقدر دورمعلومه بود که هرگونه میل کنجکاوانهای را برای شنا کردن تا آنسوی رودخانه در نطفه خفه کند. گذشته از این، پاییزیکبارمصرف از راه رسیده بود و دما هم به همان نسبت پایین میآمد، بنابراین اصلاً دلش نمیخواست تنی به آب بزند.
با این حال، رایدن با پوزخندی با خود فکر کردنمیتونه که اگر بقیه اعضای اسکادران پیشتاز، مثل هاروتو، دایا یاجاگرناتها کوجو هنوز زنده بودند، احتمالاً با سر توی آب شیرجه میزدند.
نیمی از ماه از زمانی که به مأموریت شناسایی ویژهاجازه اعزام شده بودند میگذشت؛ یک راهپیمایی مرگ که مختصِ هشتادشروعشان و ششهایی بود که برای مردن بیش از حد سرسخت بودند.
در این مقطع، او دیگر نمیدانست چقدر از آخرین پایگاهِ بخش اول فاصله گرفتهاند، بیشتر به این دلیل کهاحتمالاً دادههای موقعیتیِ سیستم ناوبری اینرسیایی خود را قطع کرده بودند. آنها بالاخره به سفر آزادیشان دست یافته بودند. اینکهبیش اجازه دهند همهچیز به پایان برسد در حالی که میدانستند فقط همینقدر از نقطه شروعشان دور شدهاند، ناخوشایند بود.
رایدن پرسید: «...جاگرنات...همینقدر نمیتونه از اینشدهاند رد بشه، مگه نه؟»
شین که کنارش ایستادهنقطه بود، با لحن خشکیپرسید جواب داد: «معلومه که نه.»
جاگرناتها نمیتوانستند از پهنههای آبی عبور کنند. آنها محصول توسعهای شتابزده بودند و فقط قرار بودمیدانستند چند سالی دوام بیاورند تا جنگ خودبهخود تمام شود. یک سلاح انتحاریِ یکبارمصرف. طراحی و تولید آنهاداد بهشدت سرسری بود و حتی با وجود بسته بودن کانوپی، شکافهای متعددی در بدنه ماشین وجود داشت.
کابین خلبان معمولاً هوابندی میشد تا از خلبان در برابر جنگهای هستهای،مثل بیولوژیکی و شیمیایی محافظت کند، اما کابین جاگرنات همچنان درز داشت. نیازیماه به گفتن نبود که بقیه قطعاتش هم بیشتر از کابین آن ضدآب نبودند.
بنابراین اگر میخواستند از این رودخانه عبور کنند، باید پلی پیدا میکردند یا میساختند.کنارش اما از سپیدهدم تاریخ، پلها مواضع نظامی کلیدی محسوب میشدند. به این معنی کهشتابزده لژیون احتمالاً هر پلی را در این منطقه بهعنوان یک مسیر مهم در نظر میگرفت.
وقتی سه روز پیش به کرانههای این رودخانه رسیدند، یک نیروی لژیون را دیدند که از پلی در همان نزدیکی عبور میکردند و به سمتکنند شرق میرفتند. البته عبور از رودخانه خطرناک بود، چرا که نیروها را بین دو کرانه رودخانه تقسیم میکرد. طبیعتاً این بدان معنا بود که آنهامتعددی واحدهای شناسایی را در سراسر منطقه در حالت آمادهباش کامل قرار داده بودند. اسکادران پیشتاز نمیتوانست به پل نزدیک شود و مجبور بود مخفی بماند.
بدتر از همه، روزی که به رودخانه رسیدند، طوفانی در منطقه درگرفت و سه روز متوالی باران بارید. خوشبختانه آنها پناهگاهی برایناخوشایند در امان ماندن از باران پیدا کردند که به آنها اجازه داد برای دفع سرما آتشی روشن کنند. این از خوششانسیشان بود.قرار آنها همین حالا هم از مأموریت شناسایی ویژه خسته و فرسوده شده بودند و اگر آن آتش را نداشتند، مطمئناً بعضیهایشان بیمار میشدند.
آنها برای در امان ماندن از بالا آمدن آب، در یک سنگر بتنیِ قدیمی و متروکه در ارتفاعات پنهان شدند و از آنجا عبور نیروهای لژیون از رویویژه پل را زیر نظر گرفتند. روزها تاریک بود و ابرهای سیاه و سنگین خورشید را پوشانده بودند و باران سیلآسا نیز میدان دیدشان را بیشتر تاریک میکرد. آنهاقطع تماشا میکردند که چطور این ارتش فلزی از روی پل رژه میرفتند، در تمام طول ساحل صف میکشیدند و با عبور از رودخانه به سمت شرق پیش میرفتند.
منظرهای سوررئال بود. مثل یک خواب بد، کابوسی که نمیشد از آن بیدار شد. اینلحن بزرگترین ارتش لژیون بود که تا به حال دیده بودند، احتمالاً به بزرگیِ چندین لشکر.سالی لژیون میتوانست بدون هیچ زحمت خاصی، این تعداد را تولید کرده و به میدان جنگ بفرستد.
همه، حتی شین که بهندرت از چیزی جا میخورد،جاگرنات فقط در سکوت به رژه لژیون چشم دوخته بودند.داد انگار آیندهشان را جلوی چشمانشان به تصویر کشیده بودند.
بشریت این جنگ را میباخت.
طوفان اواخر شب گذشته به پایان رسید و این تقریباً همان زمانی بود که آخرین لژیون از پل عبوراحتمالاً کرد. منطقی بود که اینقدر طول بکشد. سبکترینِ لژیونها، یعنی آمایزه، بیش از ده تن وزن داشت، در حالیبیش که وزن دایناسوریا به بیش از صد تن میرسید. دهها هزار از آنها از روی پل عبور کرده بودند.
وقتی سپیده آن روز سر زد، باران طوری بند آمد که انگار هرگز نباریده بود وخشکی لژیونها همگی رفته بودند. با این حال، آنها در این کرانه ماندند، چون شین گفت بهتر استجنگ کمی بیشتر صبر کنند. آنها تصمیم گرفتند یک روز اضافهتر آنجا بمانند و اوضاع را شناسایی کنند.
...خود رایدن از این موضوع خوشش نمیآمد. او احساس میکرد که گذراندن اولین روز آفتابیشان بعد از مدتها، آن هم در حالی کهآبی داخل کابین جاگرنات حبس شده باشند، هدر دادن وقت است. بهخصوص بعد از اینکه سه روز تمام به خاطر باران دست روی دستبسته گذاشته بودند. اما چیزی نگفت. او این وضعیت را دوست نداشت، اما اینطور هم نبود که برای رفتن به جایی عجله داشته باشند.
آنجو تمام صبح با هیجان میگفت که امروز روز خوبی برای شستن لباسهاست و به همین خاطر، یک بند رخت موقت بین یکی از بازوهاینمیتونه جرثقیل فیدو و لوله توپِ جاگرنات خودش درست کرد. او آنجا یونیفرمهای میدانی استتار و فرسودهشان و پتوهای نازک را آویزان کرد تا خشک شوند.تمام منظرهای به طرز مضحکی آرام بود. باورش سخت بود که آنها در قلمرو لژیون هستند؛ تقریباً بدترین جایی که یک انسان میتوانست در آن گرفتار شود.
رایدن دوباره به منظرهی پهناور نگاه کرد. آسمان لاجوردیِ بدون ابر هنوز آنقدر تاریک و صاف بود که میشد دریای ستارگان را در آسمان تماشا کرد.مأموریت آبیِ تیره تا جایی که چشم کار میکرد امتداد داشت. صحنهای بسیار غیرواقعی بود. نه هیچ دشمنی در دیدرس بود و نه هیچ انسانی به چشم میخورد.سیستم همهچیز صرفاً آرام و بیدغدغه بود. این موضوع رایدن را در حالوهوای عجیبی فرو برد. انگار داشت دنیا را در آخرین روزِ در حال مرگش تماشا میکرد.
رایدن گفت: «میدونی، نگاه کردن به این منظرهپرسید یه جورایی این حس رو میده که... ماخشکی تنها کسایی هستیم که تو دنیا باقی موندیم.»
شین نگاهی به سمت او انداخت. رایدن بدون اینکه نگاهش با او تلاقی کند به حرفش ادامه داد. اساطیر در سراسرنمیتوانستند قاره، آبیِ روشن را رنگی مرتبط با بهشت میدانستند و به نظر میرسید تمام فرهنگها رودخانهها را با گذر به زندگیبهشدت پس از مرگ مرتبط میدانند. او به یاد نمیآورد که آیا پیرزن آلبا این را به او یاد داده بود یا شین.
«یا شایدم همهمونآنها تا حالا مردیمآزادیشان و اینجا ورودیِ بهشته...»
شین همچنان با آن نگاهِ حاشیهایفکر به او خیره شده بود ومثل به نظر میرسید سرگرم شده است.
رایدن بافقط شک ونقطه تردید پرسید: «...چیه؟»
شین در حالی که ردی از لبخندی شیطنتآمیز روی لبانشنمیتونه بود، جواب داد: «قبلاً چی گفتی؟ شاید اگه این بارشجاگرناتها شهابی آخرین چیزی باشه که میبینم، مردن اونقدرها هم بد نباشه؟»
رایدن نالهای کرد. این داستانی قدیمی مربوط به دو سال پیش بود. هر دوی آنها ازمیدانستند یک نبرد جان سالم به در برده بودند و شب را به تماشای بارش شهابیای گذراندند کهداد هر صد سال یکبار اتفاق میافتاد؛ همان موقع بود که این حرف از دهان رایدن در رفت.
شین با لحنیحال طعنهآمیز اضافه کرد:فکر «بهطرز غافلگیرکنندهای شاعرانه بود.»
رایدن از لایهمینقدر دندانهای به همشدهاند فشردهاش غرید: «...خفه شو.»
شین با صدای بلند خندید. رایدن با ناباوری به او خیره شد که چطور بیخیالِ دنیا داشتجواب میخندید. نیمی از ماه از زمانی که موفق شده بود روح برادرش را در آخرین میدان نبردشان درتمام بخش هشتاد و ششم از بین ببرد، میگذشت. و از آن زمان، شین بیشتر لبخند میزد و میخندید.
به نظر میرسید حالت چهرهاش کمی نرمتر شده است. بیشتر شوخی میکرد. بیشتر دربرسد گپزدنهای بیهدف به آنها ملحق میشد. انگار باری که روی قلبش سنگینی میکرد، برداشتهشین شده بود. انگار از مجازاتی که به او تحمیل شده بود، رهایی یافته بود.
شاید بعد از آرامش بخشیدن به برادری که پنج سال طولانی در میدان نبرد به دنبالشهنوز بود، احساس رهایی میکرد. یا شاید از اولین طعمِ واقعیِ آزادیشان به وجد آمده بود. و بیشمرگ از هر چیز، آن ذرهی کوچک از رستگاری که پیدا کرده بود، تأثیر زیادی روی او گذاشت.
عزرائیلِ آنها، کسی که قرار بود تمام رفقای کشتهشدهشان و حتی خودشانمگه را که در پایان این سفر میمردند، با خود ببرد. او آنها راکنند با خود حمل میکرد و تکتکشان را تا مقصد نهاییاش به یاد میآورد.
اما وقتی در نهایت به پایان راه خود میرسید، کسی نبود که بتواند قلبش را به او بسپارد. یا حداقل باید اینطور میبود،آبی اما در آخرین لحظات، کسی را پیدا کرده بود که میتوانست احساساتش را به او بسپارد. کسی که میتوانست از او بخواهد فراموششبسته نکند، کسی که میتوانست این آرزو را به او محول کند، تا زنده بماند و به جایی بیاید که سرنوشتِ شین به پایان میرسید.
ما رفتیم، سرگرد.
برای شین، اینکه توانسته بود این کلماتکرد را از خود به جا بگذارد، واقعاًدایا رستگاریِ بزرگتری نسبت به هر چیز دیگری بود.
شین بعدفقط از لحظهای خندیدن،شروعشان شانهای بالا انداخت.
«بعید میدونم تا الان مرده باشیم. اگه مردهپرسید بودیم، فقط ناپدید میشدیم. توی اعماق تاریکی محوخشکی میشدیم... دیگه هوشیار نبودیم و هیچچیز دیگهای نمیخواستیم.»
شین میتوانست صدای ارواحِ سرگردان را بشنود و لحظهای را که کاملاً ناپدید میشدند نیز درکمیدانستند میکرد. این درکی بود که از حواس پنجگانهاش جدا بود، درکی که رایدن فاقد آن بود.جواب بنابراین هر وقت شین آن توانایی را توصیف میکرد، رایدن هرگز نمیتوانست دقیقاً بفهمد منظورش چیست.
...اعماق تاریکی؟
اما به هر حال...
«مثل همونهاییفقط که قبل ازشروعشان ما مردن... درسته؟»
«آره.»
رفقای کشتهشدهای که شین با خود حمل میکرد و تعدادشان همراهپیشتاز با برادرش اکنون به ۵۷۶ نفر میرسید. آنها که فقط میدان نبردنیمی بخش هشتاد و ششم را میشناختند، احتمالاً هرگز چنین منظرهای ندیده بودند.
در ضمن، از آنجا که لباسهایشان در حال خشک شدن بود و طبیعتاً هیچ دست لباس اضافهای نداشتند، در حال حاضر روتختیهایی را پوشیده بودندکنند که در خانههای متروکهی غیرنظامیان پیدا کرده بودند. نیازی به گفتن نبود که ظاهرشان کاملاً ژندهپوش به نظر میرسید. و چون نمیخواستند با این لباسهایمتعددی موقت زیاد اینطرف و آنطرف بروند، کنار رودخانه نشسته بودند و با چوبماهیگیریهای دستسازی که از نخ، شاخه و تکههای فلز درست کرده بودند، ماهی میگرفتند.
بقیه هم وضعیت مشابهی در لباس پوشیدن داشتند. آنجو در حالی که تظاهر میکرد با گلبرگهای رنگی گلها ناخنهایش را لاک میزند، آهنگ عجیبی راکنند برای خودش زمزمه میکرد. انگیزههای خلاقانهی سئو با دیدن این منظره قلقلک داده شد، اما چون چیزی برای طراحی کردن روی آن یا با آنمتعددی نداشت، فقط با کلافگی انگشتانش را میچرخاند. کورنا در دشتِ گلِ همان نزدیکی میدوید و غلت میزد و پفهای پنبهای را در هوا پخش میکرد.
شین در حالی که تماشا میکرد چطور گلولههاییافته کرکیِ پنبه مانند بارش برفی که به عقب برگرداندهفقط شده باشد به سمت آسمان آبی اوج میگرفتند، گفت:
«ظاهراً تو شرق یه افسانه هستفکر در مورد یه خرگوش سفید کهمثل دقیقاً همینطوری تو یه دشت غلت میزنه.»
«...اوه.» رایدن اهمیت خیلی کمی به آن افسانهپرسید میداد، اما... «الان دقیقاً چی دیدی که باعثخشکی شد یه خرگوش سفید رو بهش ربط بدی؟»
«...»
در آنسوی دشت، کورنا در حالی که یک لحاف رنگارنگ بدن رنگپریده وپایان برهنهاش را پوشانده بود، به اینطرف و آنطرف میدوید. و همانطور که میدوید،بشه رایدن میتوانست ببیند که پتو به طرز کاملاً آشکاری در هوا تکان میخورد.
با اینکه پاییز بود، نور خورشید داغ بود و بادی که در پیِ طوفان دیشب میوزید، قدرت زیادی داشت. لباسهایی که زودتر پهن کرده بودند، احتمالاًمأموریت تا ظهر خشک میشد. آنها دور آتش نشسته بودند و چایِ برگ کاج مینوشیدند، در حالی که بوی خوشِ ماهیِ کمی بیشازحد پختهشدهای که آن روزموقعیتیِ برای ناهار خورده بودند، در هوا پخش شده بود. وقتی در خفا بودند، مجبور بودند جیرههای مصنوعیِ بدمزه را تحمل کنند، بنابراین ماهی، تنوعِ اشتهاآوری بود.
یک روباه ظاهر شد؛ روباهی که بدون شک هرگز قبلاً انسانی ندیده بود و با کنجکاوی به آنها نگاه میکرد. آنها ماهیای را که برای خوردنشانمحصول خیلی کوچک بود به سمتش انداختند. روباه مدتی آن را بو کشید و بعد با دهانش آن را برداشت و دور شد. آنجو در حالی که باکابین لبخند رفتنش را تماشا میکرد، گفت: «لباسها رو که شستیم. حالا اگه فقط یه بشکه یا یه چیزی داشتیم که میتونستیم توش رو پر از آب کنیم...»
کورنا با گیجی و سردرگمی به او خیره شد، در حالی که سهشین پسر، از جمله رایدن، ساکت شدند. آنها میفهمیدند که او میخواهد چه کارمحصول کند و قطعاً درک میکردند که چرا میخواهد این کار را انجام دهد، اما...
رایدن بالاخره گفت:آنها «...پس در واقع میخوایدست یکم آب گرم کنی.»
آنجو در حالی که دستهایش را به هم میکوبید، بااسکادران هیجان گفت: «درسته! ما خیلی به رودخونه نزدیکیم، اما من ازشیرجه اینکه فقط برم تو آب خسته شدم. کاش میتونستیم حموم کنیم!»
کورنا در حالی کهنقطه چشمانش بهوضوح برق میزد، حرفجاگرنات او را تکرار کرد: «حموم؟!»
آنجو ادامه داد: «ما فقط بدنمون رو تمیز میکردیم، امانمیتونه این اصلاً کافی نیست. تا دیروز هم به خاطر بارونجاگرناتها هوا سرد بود، برای همین دلم میخواد یکم گرم بشم.»
کورنا دوباره گفت: «یه حموم!سفر و یه دوش آب گرم،اجازه و یه حوله، و صابون!»
«پیدا کردن همهی اینا اینجاخود سخته، اما دلم براشون تنگ شده.پیشتاز حداقل دلم میخواد یکم سرحال بیام.»
سه پسر در مواجهه باشروعشان دو دختری که با هیجاننمیتونه حرف میزدند، نگاهی به هم انداختند.
این... همم، درکهمینقدر میکنیم، اما... قرارشدهاند نیست اتفاق بیفته...
«نه، هر بشکهای که پیداسفر کنیم قطعاً زنگزدهست... منظورم اینهاجازه که اگه سالها اینجا مونده باشه...»
«و من کاملاً مطمئنمپوزخندی لژیون هر چیزی رو کهاعضای هنوز توش سوخت بوده، برده.»
«علاوه بر این، هر چیزی که توش سوختپرسید باشه، احتمالاً دیگه دست زدن بهش برامون امن نیست.جواب هیچ بشکهی تمیز و نویی این اطراف پیدا نمیشه.»
با این یادآوریِ ناخوشایند اماشروعشان قاطع از واقعیتی که در آنبشه قرار داشتند، شانههای آنجو پایین افتاد.
«...آره... فکر کنمآنها این اطراف هیچآزادیشان آبگرمکنی پیدا نکنیم...»
پایگاههای خط مقدم دارای اتاقهای دوش بودند تا احشام ـــ هشتاد و ششهاهاروتو ـــ بتوانند بهداشت اولیه را رعایت کنند. گرم شدن آب زمان زیادی میبردمأموریت و امکانات و تجهیزات کاملاً افتضاح بودند، در واقع فقط در شأن احشام بودند.
اما حتی این امکانات اولیه هم چیزی نبود که یک نفر بهتنهایی بتواند فراهم کند. آنها برجواب اساس انواع مختلفی از زیرساختهایی بودند که توسط دولت ارائه میشدند. و حالا که گروه از آنخودبهخود قطع شده بود، حتی نمیتوانستند از امتیاز یک دوش گرفتن، هرچند هم که بد بود، لذت ببرند.
این یادآوریِ کاملاً تلخی ازشروعشان این بود که انسانها چقدرنمیتونه میتوانند کوچک و ناتوان باشند...
فیدو که بالاخره از وظیفهی نگهداشتن بند رخت آزاد شدهاجازه بود، با دیدن آنجو و کورنا که از روی ناامیدیشروعشان سرشان را پایین انداخته بودند، سنسور نوریاش را چشمکزنان روشن کرد.
«پی.»
شین گفت: «اگه منظورت اون محفظهی مهماتِ که ده روز پیش خالیش کردیم... یکمکنارش بد جوش خورده، اما میتونیم با یه پارچه بپوشونیمش. مهمتر از اون، چطوری میخوایمشتابزده اینهمه آب رو گرم کنیم؟ ما سوخت لازم برای روشن کردن همچین آتشی رو نداریم.»
فیدو بافقط ناامیدی بوقنقطه زد: «پی...»
سئو با لرزشی در صدایش پرسید: «...دوبارهدست باید ازت بپرسم، آخه تو چطوری میفهمیبرسد این چی میگه، اون هم با اینهمه جزئیات؟»
رایدن دربزند این مورد باخود سئو موافق بود.
«...پی!»
شین متفکرانه پرسید: «یه شهرشروعشان این نزدیکیاست؟ خب... اگه میخواینمیتونه بری دنبالش بگردی، جلوت رو نمیگیرم.»
«بیخیال... چطوری میفهمی چی میگه...؟»
آنجو در حالی که سرشخود را به یک طرف کجاسکادران کرده بود، پرسید: «مطمئنی، شین؟»
با اینکه چقدر دلش حمام میخواست، متوجه بود که فراهم کردنش در واقعیتشین دشوار است. این کار به تلاش زیادی نیاز داشت و او تصور میکرد شین،توسعهای بهعنوان کاپیتان، با آن موافقت نمیکند. اما شین فقط با بیتفاوتی شانهای بالا انداخت.
«میفهمم که دلتون میخواد یه دوش آب گرم بگیرین، و اینطوری هم نیست که برای رسیدن به جایی عجله داشتهجاگرناتها باشیم. علاوه بر این...» او لبخند ملایمی زد و همان حالت آرامی را نشان داد که هر از گاهی درطراحی طول این سفر از خود بروز میداد. «باید بهزودی وارد قلمروهای امپراتوریِ قدیم بشیم. بد نیست ببینیم شهرهای امپراتوری چطوری بودن.»
آنها به شهری که فیدو از روی فلات دیده بود نزدیک شدند و پرچم امپراتوری را با نمادهمینقدر عقاب دوسر پیدا کردند که در جادهی منتهی به خرابههای شهر در باد تکان میخورد. در کنار آننمیتوانستند تابلویی قرار داشت که نام شهر روی آن نوشته شده بود، اما آنقدر رنگورورفته بود که خوانده نمیشد.
ساختمانها از سنگهای سیاه و خاکستری و چدنِ سیاهشده ساخته شده بودند. رنگهاییهاروتو خفهکننده. ساختمانهای یکشکل و بیروح در سراسر شهر ردیف شده بودند و درمأموریت مقابل، جادهها پر از پیچوخمهای هماهنگ بودند که به شهر حالتی هزارتو میداد.
این شهر کاملاً با شهرهای جمهوری متفاوت بود؛ جایی که خیابانها شکلی شعاعی داشتند و از مرکز شهر تا لبهی بیرونی آن امتداد مییافتند، با یک خیابان اصلیِشتابزده مستقیم در قلب شهر. آنجا، ساختمانهای ظریف و زیبا طوری بنا شده بودند که زیباییشناسیِ معمار را به نمایش بگذارند. شهرهای امپراتوری از همان ابتدا طوری برنامهریزی شدههوابندی بودند که بهعنوان دژهای نظامی عمل کنند و طراحی آنها به گونهای بود که ارتشهای دشمن را هنگام عبور از آنها متوقف کرده و حس جهتیابیشان را مختل کند.
این موضوع به آنها ثابت میکرد که واقعاًپرسید از مرز بین جمهوری و امپراتوری عبور کردهخشکی و به کشوری رسیدهاند که زمانی دشمنشان بوده است.
آنها برای احتیاط، جاگرناتهای خود را در انباری در حومهی شهر پنهان کردند. رایدن و بقیه پیش از آنکهنقطه خودشان به گشتوگذار در شهر امپراتوری بپردازند تا به امید دیدن مناظر یک شهر خارجی لذت ببرند، تماشا کردندآبی که چطور فیدو (احتمالاً) با روحیهای شاد برای پیدا کردن بشکهای که بتوانند از آن استفاده کنند، دور شد.
برخلاف انتظاراتشان، وقتی قدم به خیابان اصلی گذاشتند، مغازههایی را دیدند که کنار هم قرار داشتند و ویترینهای زمانی درخشانشان در امتداد خیابان ردیف شدهزمانی بودند. درست مثل یک شهر جمهوری. در میان مغازههایی که هرگز ندیده بودند، متوجه رستورانهای زنجیرهایِ فستفودی شدند که نامشان از دور آشنا به نظردلیل میرسید. آنها مکانهایی شبیه به این را در خرابههای بخش هشتاد و ششم دیده بودند، اما هرگز آنها را در حال کار و فعالیت ندیده بودند.
در حالی که قدم زدن کورنا بین دو طرفجاگرنات خیابان و سرک کشیدنش به ویترینهای کدر و شکستهی مغازههامعلومه را تماشا میکردند، ناگهان احساس عجیبی بر رایدن غلبه کرد.
چهرههایی با لباسهای استتار صحرایی، بدون توجه به فصل یا زمین، در خرابههای متروکهی شهر پرسه میزدند. این منظرهای بود که او بارهاآبی در بخش هشتاد و ششم هنگام جستجوی آذوقه دیده بود. اما برای یک لحظه، دیدن کورنا که روی سنگفرشهای شهرِ یک کشور ناآشنابسته قدم میزد... تقریباً این حس را به او داد که دارد به یک دختر معمولی نگاه میکند که در یک شهر آرام قدم میزند.
اگر جنگ لژیون نبود، اگر جمهوری ۸۶ها را تحت ستم قرار نمیداد،همهچیز او... همهشان فقط بچههایی معمولی بودند که زندگی آرام و بیدردسری داشتند.جاگرنات اگر اوضاع اینطور پیش نمیرفت، شاید اصلاً هیچوقت با هم روبهرو نمیشدند.
کورنا در یکی از شهرهای اقماری پایتخت ثانویهی شمالی، یعنی شاریته، به دنیا آمده بود.کوجو سئو در آن سر جمهوری، نزدیک مرزهای قدیمی جنوب متولد شده بود. زادگاه آنجو شهر کوچکیمیگذشت در شرق بود و رایدن هم اهل جایی بود که حالا منطقهی اداری سیودوم نامیده میشد.
هیچکدامشان هیچوقت فرصت آشنایی با همشدهاند را پیدا نمیکردند. بقیهی اعضای اسپیرهیدمگه هم از گوشهوکنار جمهوری آمده بودند.
ظاهراً شین در پایتخت جمهوری، یعنی لیبرته ات اگالیته، به دنیا آمده بود. پایتخت، به همراه مناطقی که در حال حاضر مناطق اداریآبی اول تا پنجم را تشکیل میدادند، از پیش از جنگ محلههایی اعیاننشین و مرفه به حساب میآمدند. بچههایی که آنجا متولد میشدند، جزبسته برای تعطیلات یا اردوهای مدرسه، بهندرت پایشان را از آن مناطق بیرون میگذاشتند و افراد جدید هم خیلی کم به آنجا نقلمکان میکردند.
اگر جنگ در کار نبود... اگر خوکهای سفید آنها را با هم به میدان نبرد تبعید نمیکردند...فقط احتمالاً تمام عمرشان را بدون اینکه حتی یک بار مسیرشان به هم بیفتد، سپری میکردند. همین فکرمعلومه باعث میشد قدم زدن در یک مکان مشترک و تماشای مناظری یکسان، حسوحال بسیار عجیبی به او بدهد.
همان موقع متوجه شد که شین سر جایش خشکش زده است. او در میدانی ایستاده بود که در مقایسه با فضای دلگیر و بیروح شهر، تزئینات عجیبیشناسایی داشت. دورتادور میدان مجسمههایی چیده شده بود. اول، رایدن فکر کرد شین دارد به مجسمهی زن جوانی نگاه میکند؛ شاید یک امپراتریس که یونیفرمی پرزرقوبرق و شنلیناوبری بیشازحد بلند به تن داشت. اما وقتی دقیقتر شد، دید که نگاه شین به مجسمه نیست، بلکه به آسمان پاییزیِ پسزمینهی آن خیره شده است. به سمت شرق.
رایدن پرسید: «چی شده؟»
شین چشمان سرخ و خونیاش را به سمتپرسید او چرخاند و پلک زد. اصلاً متوجه نشدهخشکی بود که رایدن به او نزدیک شده است.
شین گفت: «نه...» و ساکت شد. لحظهای به فکر فرواجازه رفت... یا شاید داشت به صدایی در دوردست گوش میداد وشدهاند بعد سرش را تکان داد. «چیزی نیست... احتمالاً خطری تهدیدمون نمیکنه.»
«...؟»
این یعنی جای نگرانی وجود داشت. لژیون این دورواطراف بود؟نمیتونه حالا که رایدن فکرش را میکرد، در طول مسیر چندجاگرناتها باری دیده بود که شین با کنجکاوی اطراف را نگاه میکند.
شین ادامه داد: «متوجه ما نشدن، فکر همپرسید نمیکنم احتمال اینکه باهاشون روبهرو بشیم زیاد باشه.خشکی تا وقتی خودمون بهشون نزدیک نشیم، نباید اتفاقی بیفته.»
«آهان، پسکرده واقعاً کاربالاخره لژیون بود.»
فراموش کردنش راحت بود، مخصوصاً در روزهایی مثل امروز، اما آنها در قلمروی لژیون بودند. جایی کهزنده انسانها نمیتوانستند در آن زندگی کنند. آنها داشتند فقط با پنج جاگرنات از میان چنین جایی عبورمختصِ میکردند. اگر حتی یک قدم اشتباه برمیداشتند، ممکن بود همگی در یک چشمبههمزدن از روی زمین محو شوند.
رایدن دوباره نگاهش را به شین دوخت.ناخوشایند همگی از مأموریت شناسایی ویژه خسته و کوفتهلحن بودند. و وضعیت شین از همه بدتر بود.
«خستهای، پسر؟ اگه میخوای یه نفسی تازه کنی،پرسید پیدا کردن اون سنگره کار راحتی نیست. اگه برگردیمجواب اونجا، میتونی با خیال راحت یکم بیشتر استراحت کنی.»
آنها در سرزمینی بودند که لژیون در آن موج میزد و هیچکس هم نمیتوانست وظایف شناسایی شین را به جای او انجام دهد. در مقایسه بابشه منطقهی هشتاد و ششم، ارواح بیشماری در این میدان نبرد پرسه میزدند و شین هیچ راهی برای مسدود کردن صدای آنها نداشت. اصلاً عجیب نبود اگرسلاح او خیلی بیشتر از بقیه خسته شده باشد. شاید به همین خاطر بود که گفته بود امروز باید دست نگه دارند و ببینند اوضاع چطور پیش میرود.
شین لحظهای با حیرت بهخود او خیره شد، اما وقتیاسکادران فهمید منظور رایدن چیست، پوزخندی زد.
رایدن پرسید: «...چته؟»
شین درحالیکه هنوز لبخند روی لبش بود گفت: «ببخشید. ولینمیتونه قبلاً هم بهت گفتم. من به شنیدن صدای لژیون عادتجاگرناتها دارم. اومدن به این مناطق اونقدرها هم برام فرقی نمیکنه.»
«تو اینجوری میگی، ولی...»
رایدن نزدیک به چهار سال بود که او را میشناخت و میدانست که شاید بهعنوان عوارض تواناییاش در شنیدن صدای لژیون، گاهیمیزدند اوقات مثل یک لامپ سوخته از کار میافتاد. رایدن خیلی خوب میدانست که نباید فقط به خاطر حرف شین، فکر کند که حالشپایگاهِ خوب است و به این وضعیت عادت دارد. اگر هیچچیز دیگری هم در کار نبود، این مسئله قطعاً داشت به او فشار میآورد.
«با توجه به اینکه قرار نیست هیچ تدارکاتی بهمون برسه، تعدادبشه روزهایی که میتونیم به مسیرمون ادامه بدیم محدوده. پس بهجای یهپهنههای استراحت بیدلیل، باید تمرکزمون رو بذاریم روی اینکه بیشتر بریم جلو.»
تعداد روزهایی که میتوانند به مسیرشان ادامه دهند. به عبارت دیگر، تعدادمگه روزهایی که میتوانند زنده بمانند. پایگاه خط مقدم منطقهی اول فقط برای یککنند ماه به آنها تدارکات داده بود و آن ذخایر هم داشت کمکم تهمیکشید.
رایدن آه عمیقی کشید.
خب... اگهبزند خودش اینطور میگه،خود پس حتماً همینطوره.
«دریافت شد... باهمینقدر این حال، بالاخرهشدهاند رسیدیم به امپراتوری.»
«فکر نمیکردم تا اینجانقطه برسیم. راستش اصلاً انتظارپرسید نداشتم اینقدر زنده بمونیم.»
رایدن درحالیکه نگاهی بهبالاخره شین میانداخت پرسید: «...اینجایافته برات خاطرهای رو زنده میکنه؟»
والدین شین از امپراتوری به جمهوری مهاجرت کرده بودند و این موضوع او را به یک شهروند نسل دومی جمهوری با اصالت جیادینیمی تبدیل میکرد. خانوادهاش مدت زیادی نبود که شهروند جمهوری شده بودند. رایدن فکر میکرد شاید او به خاطر تأثیر والدینش با فرهنگ امپراتوریبخش آشنا باشد. اگر پدربزرگ و مادربزرگش یا دیگر اقوامش در امپراتوری مانده بودند، شاید حتی قبلاً یک بار به این کشور سفر کرده بود.
اما شینفقط فقط سرشنقطه را تکان داد.
«نه، من تاحالا نیومدم امپراتوری. بههرحالشدهاند پدر و مادرم رو هم بهسختی یادمه...شین اینجا برام فقط مثل یه کشور غریبهست.»
سپس نفسش را بیرونبالاخره داد و نگاهش رایافته دوباره به رایدن دوخت.
«تو چی؟بزند مگه خانوادهت مهاجرهاییخود از امپراتوری نبودن؟»
«نه بابا، اونهمینقدر مال بابابزرگِ بابابزرگم بود...ناخوشایند یا حتی بابابزرگ اونا...»
حتماً دویست سالی از مهاجرت خانوادهی رایدنناخوشایند به جمهوری میگذشت. حتی کلمهی «اجداد» همکنارش برای توصیف آنها زیادی نزدیک به نظر میرسید.
رایدن درحالیکه به محو شدن پتوی لاجوردی و ضخیم آسمان در افق نگاه میکرد،برسد با خودش فکر کرد: یه روستای کامل از امپراتوری به جمهوری نقلمکان کردن. شین همکنارش به همان سمت نگاه کرد و احتمالاً همان حسی را داشت که رایدن تجربه میکرد.
آنها به اصطلاح به سرزمین مادریشان رسیده بودند، جایی که ریشهیپیشتاز خونیشان به آن برمیگشت. اگر اوضاع کمی متفاوت بود، اینجا میتوانستمیزدند زادگاهشان باشد. اما با وجود اینکه بالاخره پایشان به اینجا رسیده بود...
«در نهایت، اینجا...همینقدر جایی نیست کهشدهاند بهش تعلق داشته باشیم.»
«...آره، انگار نه.»
در همان حوالی،آنها صدای جیغمانند یکآزادیشان قرقاول به گوششان رسید.
فیدو واقعاً گل کاشته بود.
«...یه آبگرمکن خورشیدی. کهنقطه اینطور. اعتراف میکنم کهپرسید به فکر خودم نرسیده بود.»
«و سیستم پمپاژ آبنقطه و ژنراتور برق خورشیدیشپرسید هم هنوز کار میکنن...»
«این دستگاه احتمالاً میتونه یه مخزنآزادیشان آب رو بدون مشکل گرم کنه،همهچیز ولی... فیدو یه ذره زیادی باهوش نیست؟»
آنها از رودخانه آب کشیدند و آن را داخل مخازن بزرگی ریختند کههاروتو با استفاده از پنلهای خورشیدی آب را گرم میکردند. درحالیکه آنجو و کورنامأموریت با ذوقوشوق دستانشان را به هم کوبیدند، فیدو کمی مغرور به نظر میرسید.
حیوان کوچک که در لانهاش میان بوتهها نشسته بود، داشت استخوانهای ماهیای را میجوید کهلحن آن موجودات عجیبوغریب اوایل همان روز برایش انداخته بودند. اما ناگهان صدای زوزهی عجیبی راسالی شنید که از دوردست در میانهی شفق طنینانداز شد و با نگرانی گوشهایش را تیز کرد.
«وااااااااااااای، چقدر گرمهههههه...!»
صدای عجیبی بود، اصلاً شبیه زوزهی گرگ نبود. شاید کار همان موجودات عجیبوغریبِ قبلی بود. قطعاًمیدانستند لحن عجیبی داشت که به آن موجودات عجیبوغریب میخورد. بعد از آن دیگر آن صدا راجواب نشنید. و به این ترتیب، روباه با تکان دادن دم پشمالویش، دوباره مشغول جویدن استخوانها شد.
«وااااااااااااای، چقدر گرمهههههه...!»
«کورنا، اگه اینقدرهمینقدر بلند داد بزنی ممکنهناخوشایند لژیون صدات رو بشنوه.»
اما کورنا از فکر حمام کردن بعد از اینهمه مدت آنقدر هیجانزده بود که هشدار آنجو خیلی روی او تأثیری نگذاشت. او آنقدر خوشحال به نظر میرسید کهشتابزده اگر دم داشت، قطعاً وقتی خودش را داخل مخزن پر از آب گرم میانداخت، دمش را تندتند تکان میداد. این مخزن بهقدری بزرگ بود که میشد چندین گلولهی ۵۷میشد میلیمتری را در آن جا داد و آنها آن را داخل ساختمانی که سقف نداشت پنهان کرده بودند، که به آنها منظرهای از آسمانِ در حال سرخ شدن میداد.
کورنا که کاملاً راضی به نظرآزادیشان میرسید، تا شانههایش در آبی که باپایان انرژی خورشیدی گرم شده بود، فرو رفت.
«واقعاً حس خوبیه... احتمالاً هرچی بگذرهفکر سردتر میشه. کاش شین و بقیهمثل هم میتونستن با ما بیان تو آب...»
همانطور که انتظار میرفت، سه پسر آنجا نبودند. آنها اجازه داده بودند دخترها اول حمام کنند و خودشانداد بیرون ساختمان منتظر بودند و مقدار کمی از غذاهای کنسروشده را داخل محفظهی فیدو بار میزدند. کورنا باشود دیدن آنجو که آهی کشید و با یک چشم بسته و سرزنشآمیز به او نگاه کرد، از جا پرید.
«چـ-چی گفتم مگه؟!»
«تو بدون اینکه حتی بهش فکر کنی یه حرفایاینکه خیلی جسورانهای میزنی، ولی عرضهی این رو نداری کههمینقدر واقعاً عملیشون کنی. اگه از من بپرسی، مشکلت همینه.»
کورنا با درک حرفیپوزخندی که تازه زده بود،بقیه تا بناگوش سرخ شد.
«نـ-نه! منظورم این نبود—»
«در ضمن، حتی به زبون آوردنش هم برام عجیبه، ولی خودت میدونی که فقط دختربچههالحن این حرفا رو میزنن، مگه نه؟ اینکه به برادر بزرگترت التماس کنی باهات بیاد حمومسالی و اینجور چیزا. من کاملاً مطمئنم که اون برادر بزرگتره کمکم حوصلهش از دستت سر میره.»
«ولی منظورکرده من که—بالاخره وایسا ببینم، واقعاً؟!»
با وجود اینکه کورنا تا شانههایش در آب گرماعضای نشسته بود، این بار رنگش مثل گچ سفید شدبودند و آنجو را وادار کرد تا دوباره آه بکشد.
«...و از همه بدتر، بلند گفتنشدهاند این حرفا وقتی که بقیه صدامونمگه رو میشنون، یکی از عادتهای بد کورناست...»
سئو درحالیکه در آب که با گذشت زمان کمی سردتر شده بود فروشین میرفت و بازوهایش را روی لبهی مخزن گذاشته بود، به آسمان بنفش نگاهمحصول کرد؛ درحالیکه تاریکی شب کمکم همهجا را فرا میگرفت و ستارهها پدیدار میشدند.
خود شین خودش را به آن راه زده بود و تظاهر میکرد که حرفش را نشنیده است، درحالیکه رایدننقطه ساکت مانده بود و به جای دیگری نگاه میکرد، چون هیچ کلمهای برای واکنش نشان دادن به این موضوعآبی پیدا نمیکرد. هرچند احتمالاً وضعیت شین از همه بدتر بود. سئو انتظار جوابی نداشت و چیز دیگری هم نگفت.
وقتی نظر کورنا را شنیده بودند، چای برگ کاجاعضای در گلوی همهشان پریده بود. البته که حمام کردنبودند با آنها ایدهای نبود که بتوانند با آن موافقت کنند.
«شین... به نظرتهمینقدر چرا کورنا ازشدهاند درون اینقدر بچهست...؟»
«...از من نپرس.»
...منطقی بود.
آنها به اردوگاهشان در سنگر برگشتند و بلافاصله مشغول خوردن سوپ کنسروشده وهاروتو بیسکویتهای سفتی شدند که پیدا کرده بودند. پسرها سپس خودشان را در پتوهای گرمشناسایی و تازهشستهشدهای که بوی نور خورشید میداد پیچیدند و خیلی زود به خواب رفتند.
راهپیمایی بدون پشتیبانیِ آنها در قلمروی دشمن، هر روز تدارکاتشان را کمتر میکرد. این کمبود تجهیزات، آرام اماداد پیوسته مثل یک طناب دار ابریشمی دور گردنشان تنگتر میشد. آنها روزها در دمای سرد پاییز اردو میزدند وسلاح جیرههای مصنوعیای میخوردند که اصلاً لایق اسم غذا نبودند و قطعاً برای زنده نگه داشتن ۸۶ها ساخته نشده بودند.
این سفر فقط آنها را خسته میکرد و فرصت کمی برای استراحت به آنهاکنارش میداد. خستگیشان قطعاً روی هم تلنبار میشد؛ فقط خودشان متوجه آن نبودند. و همگی درقرار اعماق وجودشان میدانستند که اگر اوضاع به همین منوال پیش برود، زیاد دوام نخواهند آورد.
باران سردِ روز گذشته بند آمده بود و لژیوناینکه هم در آن حوالی نبود. سنگری که در آنهمینقدر بودند اجازه نمیداد باد کوهستان یا هیچ حیوانی مزاحمشان شود.
و به این ترتیب، پسرها که برای اولین بار بعد از مدتها یک استراحتگاه امن پیدا کرده بودند،بودند به خواب عمیقی فرو رفتند. صدای هوهوی آرام جغدها خوابشان را به هم نمیزد. فقط فیدو کنار پنجرهیششهایی کوچک سنگر چمباتمه زده بود و درحالیکه زیر نور ماه غرق شده بود، به نفسهای بیصدای آنها گوش میداد.
—هوم.
شین با شنیدن صدایی کهشروعشان هوشیاریاش را قلقلک میداد، آن روزبشه صبح از خواب سبکش بیدار شد.
یکی از صداها نسبت به روز قبل نزدیکتر شده بود. فقط یک واحد بود، به اینمیدانستند معنی که احتمالاً در حال گشتزنی نبود. واحدهای گشتی لژیون در قالب دستهها یا گروهانها حرکتجواب میکردند. و مسیر عجیبی که در آن حرکت میکرد، نشان میداد که دنبال آنها هم نمیگردد...
نه، این صدا داشت...
اون داره... صدا میزنه؟
اما شین راهمینقدر صدا نمیزد. شخصشدهاند خاصی را صدا نمیزد.
یکی. هرکسی.
خواهش میکنم... یه نفر...
...کارم رو تموم کنه...
شین چشمانش را ریزنقطه کرد و پتوی نازک راجاگرنات از روی خودش کنار زد.
به نظر میرسید آن واحد دیگرآزادیشان برای امروز متوقف شده است. و بهپایان این ترتیب، شین بیسروصدا روی پاهایش ایستاد.
وقتی بیداربزند شدند، شینپوزخندی رفته بود.
«...اون احمق داره چیکار میکنه؟»
فیدو هنوز آنجا بود و متصدی کفن و دفن هم همینطور. این یعنی او همینطوری آنها را ول نکرده و نرفته بود. آنهاآبی سعی کردند از طریق پارا-رِید با او ارتباط برقرار کنند، اما او بهمحض وصل شدنشان رزونانس را بست، که نشان میداد احتمالاً تویبسته دردسر نیفتاده است. اما تفنگ تهاجمیای که در کابین متصدی کفن و دفن نگه میداشت و تپانچهی همیشگیاش را با خودش برده بود.
واقعاً داره چه غلطی میکنه؟
آنها مدتی منتظر ماندند، اما او برنگشت. کورنا ازاعضای روی نگرانی شروع به بیقراری کرد و به همین خاطراحتمالاً رایدن تصمیم گرفت وقت آن است که بروند دنبالش بگردند.
آنها از ارتفاعات پایین آمدند و خوشبختانه یک جادهی گلی پیدا کردند که هنوز یک جفت ردپای تازه روی آن بودنمیتوانستند که به سمت خرابههای شهر میرفت. ردپاهای گلی خیلی زود خشک و ناپدید شدند، بنابراین فقط میتوانستند مسیر کلیای که اوبهشدت در آن قدم برداشته بود را ببینند. آنها در امتداد حاشیهی بیرونی شهر حرکت کردند و در نهایت به چیزی رسیدند...
«...یه باغوحش؟»
این کلمه روی یک تابلوی بزرگ با حروف پرزرقوبرق و طلایی نوشته شده بود. تابلو بالای دروازهای قرار داشت که شبیه به تاکهای گلجاگرنات رز طراحی شده بود و با دیوارهای سنگی سفید و حصار نقرهای احاطه شده بود. البته باغوحش بزرگی نبود. شاید فرماندار شهر آن را بهعنوانخودبهخود بخشی از سرگرمیاش ساخته و برای عموم باز کرده بود. در واقع، قفسها و سنگفرشهای پیادهرو به نظر میرسید که با سلیقهی خاصی چیده شدهاند.
اینجا یک شهر استانی نزدیک مرز و یکبقیه قلعهی نظامی بود، بنابراین اشراف امپراتوری حتماً وقت وزنده پول اضافهی زیادی داشتند که چنین چیزی ساخته بودند.
اما اینها تقریباً تنهانقطه چیزهایی بودند که ازپرسید گذشته باقی مانده بودند.
این شهر احتمالاً برای فرار از دست لژیون تخلیه و متروکه شده بود. با توجه به اینکه چقدرداد از تدارکات اینجا دستنخورده باقی مانده بود، راحت میشد تصور کرد که تخلیه با عجلهی زیادی انجام شده است.سلاح و البته، مردم آنقدر مشتاق زنده فرار کردن بودند که هیچ وقتی برای آزاد کردن حیوانات از قفسهایشان نداشتند.
پشت قفسی که میلههایش شبیه به تاکهای درهمپیچیدهی انگور طراحی شده بود، اسکلت سفیدشدهی یکحالی حیوان بزرگ افتاده بود. روی پلاک خاکگرفتهی کنارش نوشته شده بود که این یک ببرلحن است، اما دیگر هیچ اثری از هیکل باابهت یا خَزِ راهراه و درخشانش باقی نمانده بود.
یک شیر. یک خرس قطبی. یک تمساح. یک طاووس. یک عقاب سیاه... همهی آنها به اسکلت تبدیل شدهبودند بودند. اسکلت یک کفتار در قفسش نشسته بود و آروارههایش را روی میلهها قفل کرده بود تا شایدششهایی بتواند راهی به بیرون باز کند. شاید قبل از اینکه لژیون برای کشتنش برسد، از تشنگی مرده بود.
این قفسها قرار بود جلوی فرار حیوانات کمیاب را بگیرند، اما در عین حال مانع از این میشدند که گوشتخوارانی مثل گرگها و روباهها اجساد رامحصول بخورند. این موضوع باعث شده بود که موجودات کوچکتر بهسادگی تجزیه شوند. فکر کردن به این حیوانات که از خانههای دورافتادهشان آورده شده و در قفسماشین حبس شده بودند، فقط برای اینکه روی بتن بپوسند بدون اینکه هرگز به منبع تغذیهی چیزی تبدیل شوند... حس پوچی وحشتناکی به آن چهار نفر میداد.
آنها هم از سرزمین مادریشان دور شده و حبس شده بودند. آنها در میدانکنارش نبرد زندانی بودند، جایی که مجبور بودند مرگهای بیمعنیای را در جنگ تجربه کنند. زندگیقرار آنها هیچچیز از خود به جا نمیگذاشت. به زندگی آنها اجازهی ارزشمند بودن داده نمیشد.
این حیواناتکرده دقیقاً مثلبالاخره ما ۸۶ها هستن...
شاید همنام بودن با یک سگ به او حس خویشاوندی عجیبی میداد، چون فیدو در نزدیکی استخوانهای چیزیبودند که ظاهراً یک سگسان عجیب با اصالت شرقی بود، خشکش زد. احتمالاً او هم با وجود اینکه بهششهایی خاطر کارش در جمعآوری اجساد کشتهشدگان جنگ به دیدن اسکلتها عادت داشت، حسی شبیه به ۸۶ها را تجربه میکرد.
اجساد حیواناتی که به حال خود رهاناخوشایند شده بودند تا بدون هیچ جایی برایکنارش رفتن یا هیچ هدفی در زندگیشان تلف شوند.
کورنا بهآرامی زمزمههمینقدر کرد: «یعنی ماشدهاند هم قراره اینطوری...؟»
سپس لبهای خشکش را به هم فشرد و حرفشاینکه را نیمهکاره رها کرد، انگار از تمام کردن آن جملهنقطه میترسید. اما همهشان احساس میکردند میدانند او میخواهد چه بگوید.
یعنی مابزند هم قرارهپوزخندی اینطوری بمیریم؟ یا...
بدون اینکه کسی ما رو بشناسه، بدونناخوشایند اینکه بتونیم تأثیری تو زندگی کسی بذاریم،کنارش خیلی راحت از بین میریم و فراموش میشیم...؟
چهار نفر و یک ماشین از میان این باغوحش متروکه عبور کردند؛ جاییشین که پر از قفسهای تزئینشدهای بود که بقایای بیجان آن حیوانات را درمحصول خود حبس کرده بودند. آنها در سکوت از میان این نمایشِ مرگ بیکران گذشتند.
و در دورترین نقطهی باغوحش، یک قفس نقرهای پیدا کردند که از بقیه بزرگتر و تزئینشدهتر بود. داخل آننقطه جمجمهی بزرگ یک فیل قرار داشت که از میان حدقههای خالی چشمانش به آنها خیره شده بود. شین آنجاآبی ایستاده بود و پشتش به آنها بود. و درست روبهروی او، با هشت پای خمیده و شکستهاش افتاده بود...
یک شیر.
رایدن حس کرد تمام خون صورتش یکباره خالی شد. خاطرهینمیتونه وحشتناک اینکه چطور سر یکی از همتیمیهایشان، کایه، با حملهیجاگرناتها بیرحمانهی یک شیر قطع شده بود، در ذهنش جان گرفت.
«شین؟!»
قبل از اینکه حتی بتواند به چیزی فکر کند، با عجلهدهند به سمت شین رفت. بند تفنگ تهاجمیاش را از روی شانهاشناخوشایند پایین انداخت و با حرکتی آشنا آن را در دستانش گرفت.
او غرید:بزند «احمق! داریپوزخندی چیکار میکنی؟!»
شین بهآرامی گفت: «—چیزینقطه نیست، رایدن. خطرناک نیست...پرسید دیگه نمیتونه تکون بخوره.»