چپتر 55: پسگفتار
0یگانهای ضربت باعث میشن خونجهنم توی رگها به جوش بیاد!خلاصه سلام به همگی، آساتو آساتو هستم.
یک یگان نخبه که میره پشت خطوط دشمن تا به مواضع مهم و سلاحهای مخفیهرچند یورش ببره و سرکوبشون کنه! خیلی خفن نیست؟ با همین ایده، این بار شین و رفقایاوتهماچی هشتاد و ششیاش رو توی همچین یگانی سازماندهی کردم. اسمش هست... گروه ضربت هشتاد و ششم!
این شمارهگذاری احتمالاً یه جور شوخی بیرحمانه از طرف سران فدراسیونه. اگه دست من بود، خیلی دوستشیرینیهای داشتم یه نبردناو پرنده اختصاصی یا یه همچین چیزی برای خودشون داشته باشن، اما سطح تکنولوژی تویشدنهای دنیای این داستان همچین چیزی رو غیرممکن میکنه و سلاحهای هوایی هم اصلاً توی داستان جایی ندارن.
لعنت بهت، لژیون! یاپرنده بهتره بگم، لعنتی، اینخودشون اینتاگسفلیگهها خیلی رو اعصابن!
بگذریم.
مثل همیشه از همهتون ممنونم!
جلد چهارمفقط ۸۶—هشتاد وزدن شش: تحت فشار
حالا برای خوندن در دسترس شماست! داستان این جلد یه کم از همیشه سبکتره. راستش اینغیرممکن بار خودم عمداً فضاش رو سبکتر کردم! بعد از فضای تاریک جلد سوم، این دو تاهمیشه فقط به لاس زدن و لاس زدن و لاس زدن ادامه میدن. برن به جهنم! لعنتیا!
اگه بخوام پیچشهای داستانی رو خلاصه کنم،بخوام میشه چیزی شبیه «شیرینیهای خوشمزه قبل ازشیرینیهای قهوه تلخ». هرچند معنای خیلی عمیقی پشتش نیست.
• میدان نبرد این جلد:
یه هزارتوی زیرزمینیه، یا بهتره بگم، یه پایانه مترو. الهامبخش این ایده، کینه منکنم از گم شدنهای همیشگیم توی ایستگاه شینجوکو، ایستگاه اوتهماچی و ایستگاه توکیو میاد. هنوزهزارتوی هم بعضی وقتا گم میشم. یه ایستگاه مگه چقدر میتونه خروجی و خط داشته باشه...؟!
همچنین، از اونجایی که مکاهای این داستان از نوع چندپایباشن کوتاه هستن، میخواستم توی یه محیط تنگ با سقف کوتاهجایی بجنگن که یه مکای انساننما—که طبیعتاً قدبلنده—نتونه توش مبارزه کنه.
• ماجرایادامه دمای بالایبرن بدن شین:
این موضوع در واقع کاملاً بر اساس برادر کوچیکترمه (که توی تمام سالهای دبیرستان و دانشگاهش، درصد چربی بدنشمیدان تکرقمی بود). ظاهراً هرچی بدن انسان به حالتی که تماماً عضله باشه نزدیکتر بشه، دمای بدنش هم بالاتر میره.مگه از قرار معلوم، میانگین دمای بدن توی این حالت میتونه به سی و هفت درجه سانتیگراد برسه. ورزشکارها واقعاً شگفتانگیزن.
دمای بدن شین هم احتمالاً خیلی بالاست، برایجهنم همین لنا میتونه تو زمستونهای سرد حسابی بهششبیه بچسبه... یا شایدم نه. این دو تا یهجورایی غیرممکنن...
در آخر، جانبردناو داره چند تشکرچیزی ویژه داشته باشم.
از ویراستارانم، کیوسه و تسوچیا، که نظرات و راهنماییهای بسیارخلاصه مفیدی بهم ارائه دادن. من تمام منابع و پیشنهاداتی کهمعنای برای زنگ تفریح و استراحت معرفی کرده بودید رو بررسی کردم.
شیرابی، بابت افزایش ناگهانی تعداد شخصیتها ازتکنم معذرت میخوام! و اینبار بالاخره افتخار دیدنتلخ لنا تو «اون» وضعیت رو نصیبمون کردی...!
آی-فور، اون یکی که اسمش رو به خاطر اسپویل شدن نمیآرمپیچشهای واقعاً عالی بود. هرچند خیلی دلم میخواست تو خود داستان به قابلیتهایمعنای تغییر ژست مینهای خودکار بپردازم...! بالاخره یه روزی این کار رو میکنم.
و در نهایت، داستان ما صاحب یه اقتباس مانگا شد! یوشیهارا،اما هر بار که میخونمش حسابی به هیجان میآم. تمام تلاشم رولعنت میکنم تا صحنههای نبرد رمان هم به اندازه کار تو هیجانانگیز بشن!
و از همه شما که این کتاب رو برای خوندن انتخاب کردید، بینهایت سپاسگزارم. تو قصههای پریان، جادوگر شرور همیشه شکست میخوره، شاهزادهخانم نجات پیداهزارتوی میکنه و همه تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی میکنن. اما آیا تو دنیای واقعی هم، بعد از نابودی شر، پایان تراژدی ونوع رهایی از سختیها، آدمها لزوماً به آرامش و شادی میرسن؟ اون هم در حالی که زخمهای روی تن و روحشون به همون شکل باقی مونده؟
داستان این پسرها و دخترها که چیزی جز میدانشبیه نبرد نمیشناسن، یعنی ۸۶—هشتاد و شش، درباره همون چیزیه کهمیدان بعد از «به خوبی و خوشی زندگی کردن» اتفاق میافته.
در هر صورت، امیدوارم تونسته باشم حتی برای لحظهای کوتاه، تجدید دیدار این جنگجوهاکنم رو تو اون فرصت گذرای استراحت و آرامش به تصویر بکشم. و شما رو درزیرزمینیه کنارشون قرار بدم؛ درست همونجا که با تاریکیِ نهفته در اعماق خاطراتشون دستوپنجه نرم میکردن.
موسیقی در حال پخش هنگام نوشتن این مؤخره: Raise Your Flag اثر MAN WITH A MISSION
منابع: Railway Corridor اثر هیروکی توکوگاوا و Transparent Specimens اثر ایوری تومیتا.