چپتر 42: فصل 42
0لنا آراماونوقت سرش راخیلی تکان داد.
این یک صلیب نبود... احساس گناه نبود. یک زره بود. یونیفرم سیاهرنگ.رینای موهای قرمزرنگ. اینها زرهی بودند که برای تنها جنگیدن در جمهوری بهتأیید آنها نیاز داشتم؛ جایی که بقیه فراموش کرده بودند چطور باید جنگید.
«...ولی...»
پیش از آنکه بفهمدخونآلود دارد چه میگوید، کلمات ازخونینم میان لبان صورتیاش بیرون ریختند.
«...دیگه هیچکس نمونده بود... تو و بقیه، تمامشین کسایی که بعد از رفتن شما فرماندهیشون رو بههمذاتپنداری عهده گرفتم، همهشون رفتن و من رو جا گذاشتن.»
صدایی آرام در سرش دستورنمیآوردم میداد که بس کند، اما زمزمههایدروغ تلخش بیتوجه به آن بیرون میریختند.
جبهه تو همونهایی بودن که طردشون کردن، همونهاییخونینم که فرستادنشون به کام مرگ. تو حق نداری چیزیآسیبپذیری بگی، حق نداری از تنهاییت پیش اون گریه کنی.
«هیچکس حرفم رو باورخونآلود نکرد. هیچکس حاضر نشدرینای باهام بجنگه... هیچکس کنارم نموند.»
با وجود اینکهآره بهشون التماس کردم...میشکستم «من رو جا نذارین...»
«هم عموم و هم مادرم فوت کردن، و من کاملاً تنها شدم... برایخونینم همین اگه وانمود نمیکردم که قویام، هیچوقت دووم نمیآوردم. اگه خودم رو ملکهشاید خونآلود صدا نمیزدم، اگه این دروغ رو که من رینای خونینم باور نمیکردم، اونوقت...»
«...آره...»
...خیلی وقتخودم پیش میشکستم وصدا از هم میپاشیدم.
شین در سکوت، آسیبپذیری لنا را درک و تأیید کرد. شاید با بعضی ازشاید حرفهایش همذاتپنداری میکرد. شاید این پسر که همسن و سال خودش بود هم ناممیدان خدای مرگ را به دوش میکشید تا بتواند در آن میدان نبردِ مرگبار زنده بماند...
«ولی دیگه به این کارا نیازیخودم نداری. دیگه تنها نیستی... من، رایدنرینای و بقیه رو کنار خودت داری.»
گرمای بدنش که کمی از بدن خودش بیشتر بود، پیشتر باعثخیلی بیقراریاش شده بود، اما حالا به او حس آرامش میداد. این گرماحرفهایش به حرفهای شین وزن میبخشید و وجودش را سرشار از امید میکرد.
«مگه نمیخواستیخودم با هم بجنگیم...صدا در کنار ما؟»
«...!»
و آنجا بود که کاسه صبرش لبریز شد.خونآلود لنا به کسی که—سرانجام—در کنارش ایستاده بود چنگخیلی انداخت و مثل یک بچه زیر گریه زد.
سئو در حالی که با یک دستش جلوی دهان فردریکاآره را گرفته بود و با دست دیگرش تقلاهای دخترک را مهارشاید میکرد، گفت: «...این دو تا واقعاً، چطور بگم...؟ یه زوج دردسرسازن؟»
رایدن که کورنایِ به همان اندازه عصبانی و دهانبسته را نگهآره داشته بود، جواب داد: «فکرش رو هم نمیکردم که کل روز مجبوربعضی بشیم جلوی این دو تا رو بگیریم تا زاغسیاهشون رو چوب نزنن.»
آنها در پیچ همان راهرویی بودند که لنا اکنون به شین چنگ انداخته بود و با صدایهمذاتپنداری بلند گریه میکرد. رایدن و سئو در سایههای پشت دیوار پنهان شده بودند و دور از چشمنیازی آنها، تا جایی که میتوانستند آرام پچپچ میکردند تا گوشها و حواس تیز شین متوجه حضورشان نشود.
آنجو که در سمت دیگر راهرو نشسته بودخونآلود و با یک آینهی دستی با موفقیت حرفهایخیلی شین و لِنا را استراقسمع میکرد، لبخندی موذیانه زد.
«اتفاقاً کرِنا و فردریکا باید یاد بگیرن یکم جلوی خودشونآره رو بگیرن. میدونم خوشتون نمیاد ببینین یه دختر دیگه داره برادرشاید بزرگهتون رو از چنگتون درمیاره، ولی حداقل امروز رو بیخیالشون بشین.»
کرِنا و فردریکا در جواب، نالههایی خفهدروغ و عصبی سر دادند؛ صداهای اعتراضآمیزی کهمیشکستم به احتمال خیلی زیاد معنیش این بود:
اون داداش بزرگهی من نیست!
—که البتهقویام همه دردووم سکوت نادیدهاش گرفتند.
فایل ضبطشدهی مکالمهی شین و لِنا بعد از نابودی مورفو، چیزی بود که شین به هیچوجه نمیخواست بقیه بشنوند، اما سئو خوشحال بود که آنمیکرد را شنیده بودند. او دروگری بود که در کنارشان میجنگید و رفقای کشتهشدهشان را به مقصد نهاییشان میبرد. اما آن کنترلکنندهی گریان حرفهایی را به اوبیشتر زده بود که خودشان همیشه میخواستند بگویند ولی نمیتوانستند؛ چون این خود آنها بودند که باعث شده بودند شین چنین بار سنگینی را به دوش بکشد.
«...خوشحالم که سرهنگ نَمُرد.»
«موافقم.»
آنجو آینهیقویام دستیاش را بانمیآوردم صدای تقی بست.
«الان دیگه هرخونآلود لحظه ممکنه متوجهموندروغ بشه. بیاین جیم شیم.»
«بااااشه.» «دریاااافت شد.»
اینهمه زحمت کشیده بود تا دوباره آرایش کند و حالاآسیبپذیری دوباره همهچیز داشت با اشکهایش روی صورتش پخش میشد. لِناهمسن در حالی که هنوز کمی گرفتگیِ بغض در صدایش بود، گفت:
«پس موهامقویام رو برمیگردونم بهنمیآوردم همون حالت قبلیش.»
شین لبخند محوی زد.
«فکر کنم اینطوری بهتر باشه.»
«یونیفرمم رو هم همینطور.»
«آره.»
«...با این حال، تاصدا وقتی یه یونیفرم زاپاس برسه،اونوقت همین لباس مشکی رو میپوشم...»
«نمیتونی تا اونملکه موقع فقط هموننمیزدم یونیفرم فدراسیون رو بپوشی؟»
نه، اون دیگه زیادهرویه؛ لِنا میخواست این را بگوید، اما نظرشدرک عوض شد. بله، شین تا به حال به اندازهی کافی سر بهنام سرش گذاشته بود، پس جواب بعدیاش حکم یک انتقامجویی کوچک را داشت.
«اینطوری بیشتر... باب میلت میشه؟»
«ها...؟»
شین جاخورد و به لِنا خیره شد. نمیدانست چه جوابی بدهد و با دهانمیشکستم باز سر جایش خشکش زد. لِنا با دیدن این پسرِ همیشه خونسرد که حالاهمسن به شکلی غیرعادی دستپاچه شده بود، نتوانست جلوی خودش را بگیرد و زیر خنده زد.