چپتر 44: فصل 44
0شیدن پوزخندی زدتنگ و با غروراین چانهاش را بالا داد.
«کاملاً حق دارم. برام مهم نیست که دروگر جبهه شرقی باشی.ناگهانی حق نداری به اعلیحضرتِ ما توهین کنی، فهمیدی؟ تازه، مگه قرار نبوداِهم دو سال پیش بمیری؟ حداقل یاد بگیر چطوری تو گورت بمونی، لعنتی.»
«...فقط پارس میکنی، نه؟»
شین با تحریکی آشکار جواب داد و قسمتِ «بدون گاز گرفتن»اومد را ناگفته گذاشت. چشمان لنگهبهلنگه شیدن که انگار برای لحظهای ازآمد خنده برق میزدند، درخشید و قامت بلندش را به جلو پرتاب کرد.
«بگیر که اومد!»
به محض اینکه فریاد زد، لگدی مورب مثل ضربه پتک روی شین فرود آمد که او با خم کردن بدنش به اندازه نیمقدم به عقب، ازولشون آن جاخالی داد. سپس به سختی از حمله بعدی طفره رفت و با استفاده از فاصله بین ضربات او برای پیدا کردن یک روزنه، با تاببرتری دادن بازویش ضربهای به سمتش روانه کرد. تارهای موی کوتاه و قرمزش مثل پاشش خون یا اخگرهایی که در باد میرقصند، در هوا به پرواز درآمد.
چشم برفیرنگش بادستهایی بازتاب آن رنگ، باسرگردان درندگیِ حیوانیای تنگ شد.
لِنا از دیدن این درگیری ناگهانی دستپاچه شدهجلو بود و چشمانش و دستهایی که بیاختیار دراز کردهمثل بود، سرگردان به این طرف و آن طرف میرفتند.
«آه، اِهم،حیوانیای لـ-لطفاً، لطفاًلِنا بس کنید...!»
«آه، ولشونبازتاب کن لِنا.درندگیِ بذار دعواشونو بکنن.»
این را سئو گفت، در حالی که برعکس روی صندلی نشسته بودکنید و از پشتی صندلی به عنوان تکیهگاه چانهاش استفاده میکرد و دستهایشعنوان را روی آن گره زده و سرش را روی آنها گذاشته بود.
«میدونی چطوری شیرها، گرگها، یا اصلاً سگهای ولگرد برایپرتاب برتری تو گله با هم میجنگن؟ آره، اینم همونه.ضربه فقط بذار به روش خودشون قضیه رو حل کنن.»
«اونا که سگ ولگرد نیستن...!»
لِنا متوجه شد که هشتاد و ششهای اطراف دارند صندلیهایشان را نزدیکتر میآورند تا بهتر ببیننددستهایی و علناً روی کسی که فکر میکردند برنده میشود شرط میبندند. هیچکس قصد نداشت جلوی اینحالی کار را بگیرد. کورنا، آنجو و رایدن با بیخیالیِ تمام داشتند به تماشای این خشونت میپرداختند.
«چی، شرطها پنجاهپنجاهه...؟ ناموساً...؟بیاختیار شین از هر دهطرف بار، نُه بار میبره.»
«آره، خب... شاید دروگرمیزدند جبهه شرقی باشه، ولی اونپرتاب داستان مال دو سال پیشه...»
«فکر کنم بیشترشون اونو خوب نمیشناسن.این به هر حال، من میگم لِناچشمانش تو این مورد کاملاً حق داشت.»
«مـ-من...؟!»
«مثلاً، نگاشون کن.دستهایی جفتشون بعد ازکرده یه مدت دست میکشن.»
بالاخره، آنها که سگ نبودند.
یک دختر نقش شرطبند را به عهده گرفت (که در کمالبود تعجب، کاپیتان دوم اسکادران بریسنگامن بود) و دور میچرخید و شرطها راولشون جمع میکرد. رایدن و بقیه همگی شرطهای کوچکی روی برد شین بستند.
«تو جمهوری، هشتاد و ششها زیاد بهلِنا درجهها اهمیت نمیدادن. برای همین خودمون دربود مورد پستهای کاپیتان و کاپیتان دوم تصمیم میگرفتیم.»
...که اینطور؟
لِنا با وجود اینکه یک سرباز بود، نمیتوانستجلو از اینکه اینقدر از اتفاقات بیرون دیوارها بیخبر بودهمثل که حتی این را هم نمیدانسته، احساس انزجار نکند.
«اما صاحبنامها غرور خودشون رودیدن دارن و تو نبرد از کسیبود که ازشون ضعیفتر باشه پیروی نمیکنن.»
«پای جونمون وسطه. عمراً بذاریمحیوانیای یه احمق بیعرضه بهمون دستوردرگیری بده و به خاطرش بمیریم.»
«معمولاً قویترین فرد به عنوان کاپیتان انتخاب میشه. وقتی یه واحد فقطکنید یه صاحبنام داشته باشه یه حرفه، ولی وقتی یه مشت از اوناعنوان رو یه جا جمع کنی، معمولاً همهچیز اینطوری مشخص میشه: با یه دعوا.»
هرچند این جملهبندی ناخوشایند بود،درخشید اما واقعاً شبیه جنگ حیواناتکرد برای تسلط و برتری بود.
«برای اسکادرانحیوانیای پیشتاز هملِنا همینطوری بود؟»
در آن آخرینرنگ میدان نبرد درتنگ منطقه هشتاد و شش.
«اون موقع، اسم و مهارت شین از قبلطرف خیلی معروف بود، برای همین همهمون بالاتفاق توافقبکنن کردیم که شین کاپیتان بشه و رایدن کاپیتان دوم.»
«...و از اون موقعمیزدند تا حالا تمام کارایجلو کثیفتون رو انداختین گردن من.»
«خب انتظار چی داشتی؟ بقیهمون تواین خوندن و نوشتن افتضاحیم، تازهشم، توچشمانش بیشتر از همه با شین بودی.»
کاپیتان اسکادران به عنوان بخشی از وظایفش باید کارهای اداری را انجام میداد و اگر اتفاقی برای کاپیتان میافتاد، کاپیتانسرگردان دوم باید جای او را میگرفت. هم شین و هم رایدن از نعمت داشتن سرپرست برخوردار بودند و نسبت بهدستهایش اکثر بچههای هممقام خود آموزش بهتری دیده بودند، بنابراین منطقی بود که اجازه دهند آنها این وظایف را بر عهده بگیرند.
«ولی آره، قبل از اون هم تو جوخهها از این دعواها برای برتری داشتیم. کورنا و دایا و کایه وبرعکس من بودیم... قبل از اینکه تو به ما ملحق بشی، یه پسره هم بود به اسم کوجو. اون زمان گندهترینگله و هیکلیترین پسرِ جوخهاش بود، ولی دیدن اینکه کوچیکترین دختر اونجا، یعنی کایه، چطوری دهنشو سرویس کرد، واقعاً دیوانهوار بود.»
ظاهراً کایه از جثه کوجو سوءاستفاده کرده بودجلو و از زانوهایش به عنوان تکیهگاه استفاده کردهمورب بود تا یک لگد پرشی به پشت گردنش بزند.
کورنا به لِنا که هنوزدیدن با نگاهی دستپاچه و وحشتزدهشده درگیری را تماشا میکرد، پوزخند زد.
«چیزی نمیشه. شین در برابرحیوانیای زنها با تمام توانش نمیجنگه. درناگهانی واقع الان داره خیلی مراعات میکنه.»
«آره، شین وقتی جدی میشهدراز شروع میکنه به لگد زدن.اِهم معمولاً هم فک رو هدف میگیره.»
«تو یه بار یکی تو فکت خوردی، نه رایدن؟ همیشه برام سؤال بوداینکه که وقتی شنیدم میتونه تو یه درگیریِ تنبهتن به فکِ یه آدم قدبلندتر لگدعقب بزنه، چطوری بدنش رو حرکت میده، ولی شین واقعاً از پسش برمیاد، مگه نه؟»
«فکر کنم دایا با یکی از همونادرگیری ناکاوت شد. چرا همیشه جاهايي رو هدفبیاختیار میگیره که معمولاً آدم رو میکشه...؟ اوه!»
«اوپا. کارش بدرنگ نیست. شین روتنگ مجبور کرد دفاع کنه.»
شیدن با استفاده از یک لگد چرخشی به عنوان یک حرکت فریبنده، ناگهان در اواسط چرخش، پای تکیهگاهش را عوض کرد و آن را به یک لگد بلند تغییر داد. شینآنها که نتوانست به موقع از ضربهای که به شقیقهاش میآمد جاخالی دهد، ضربه را با قسمت بالایی بازوی راستش دفع کرد که باعث ایجاد پارگی کوچکی در آستین یونیفرمش شد. لبهکسی زاویهدار کفه پوتین جنگی شیدن او را برید. این تلافیِ همان ضربه بازویی بود که شین به او زده بود. چند قطره خون از زیر پارچه پارهشدهی آبیفولادی به هوا پاشید.
چشمان خونینرنگ شین سردتر شد؛ چیزیقامت که حتی لِنا که هنوز به دیدناینکه خشونت فیزیکی عادت نداشت، متوجه آن شد.
«...اوه-اوه.»
«اون رویبازتاب سگش رودرندگیِ بالا آورد...»
لحظهای که رایدن و سئو این کلمات را زمزمه کردند، شین حرکت کرد. وقتی شیدن سعی کرد پایش را عقب بکشد، شین با بازوی راستشتکیهگاه آن را به کناری هل داد. همزمان، گام تندی به جلو برداشت تا فاصله بینشان را کم کند و وقتی شیدن همانطور که او میخواست،نیستن برای حفظ تعادلش روی یک پا پرید، شین از نوک پایش استفاده کرد تا زیر پای تکیهگاه او بزند و او را به هوا ببرد.
«آه، وای...!»
شیدن برای لحظهای کاملاً در هوا معلقدرگیری بود، تا اینکه شین گردنش را گرفت ودراز او را محکم به سمت کف زمین کوبید.
«...؟!»
اگر این مبارزهای در برابر یک دشمن واقعی بود، شین واقعاً او را به زمین میکوبید. اما در نیمه راه،برعکس شین او را رها کرد و شیدن با پیروی از غرایز حیوانیاش، خودش را جمع کرد و سرش را پوشاندگله و اجازه داد جاذبه در فاصله باقیمانده او را به پایین بکشد. سپس محکم به کف چوبی اتاق برخورد کرد.
شاید او یک دختر بود، اما جثهای به اندازه یک پسراومد داشت و فیزیک بدنیاش در میدان نبرد آبدیده شده بود. صدایآمد برخورد سنگینی در سراسر اتاق طنینانداز شد و شیدن ساکت ماند.
هیچکس درحیوانیای جمع حتیلِنا جیک هم نزد.
سکوت.
سکوت.
و باز هم سکوت.
ناگهان، شیدن تکانی خورد. او با یک لگد خودش را بالا کشیدچشمانش و با استفاده از نیروی حرکت، از حالت ولوشدهی قبلیاش روی پاهایشبذار ایستاد و انگشتش را به نشانه اعتراض به سمت او نشانه رفت.
«...عوضی! اگه خودمرنگ رو جمع نکرده بودملِنا که منو کشته بودی!»
«فکر کردی برامدستهایی مهمه که زندهکرده بمونی یا بمیری.»
«چرا الان نوچبرق کردی؟! واقعاً میخواستیقامت منو بکشی، حرومزاده...؟!»
«تچ...»
«آااه، رو اعصابمی...! میبینید، اعلیحضرت؟ این یارولِنا از اون حرومزادههاییه که بدون لحظهای مکثبود میتونه رو یه زن دست بلند کنه!»
«تو بودی که مثل یهدراز سگ هار بهم پریدی. حالا خفهلطفاً شو و جنبه باختن داشته باش.»
شین با صدایی که ده درصد سردتر از همیشه بود، به شیدن که به معنای واقعی کلمه انگشتش را به سمت اوآمد نشانه رفته بود، پرید. واقعاً شبیه دعوای دو تا بچه دهساله بود. لِنا در حالی که به این گفتگوی دلگرمکننده(؟) نگاه میکرد، ازسمتش صمیم قلب آرزو کرد که او را قاطی ماجرا نکنند. رایدن و سئو پهلوهایشان را گرفته بودند و از خنده رودهبر شده بودند.
اما با این حال، باخت، باخت بود. شیدنناگهانی در حالی که تمام مدت غرغر میکرد، دورکرده شد و شین را در مرکز گروه تنها گذاشت.
«خب پس...»
چشمان زرشکیاش که پر از قاطعیت بود، اتاق توجیه را از نظر گذراند و باعث شد حتی هشتاد و ششهای جنگدیده همنشسته نگاهشان را بدزدند و خودشان را عقب بکشند. تا الان، شیدن پردازشگری بود که به عنوان زیردست مستقیم لِنا—افسر مافوقشان، رینای خونین—خدمتهمونه کرده بود. او به عنوان قویترین پردازشگر شناخته میشد. و شین چنان بیدردسر او را از پا درآورده بود که انگار بچهبازی بود.
«...اگه کس دیگهایبرق با فرماندهی منقامت مشکلی داره، بیاد جلو.»
حتی یکحیوانیای دست هملِنا بالا نرفت.
نه.
«خواهی نشوی رسوا،دستهایی همرنگ جماعت شو.کرده نفر بعدی منم...!»
در واقع، یک نفر بود که صدایش را بلند کرد. داستین درمحض حالی که از میان جمعیت میگذشت، با اشتیاق کت یونیفرمش را درآورد.بدنش آنجو که از قضا کنارش بود، او را در جایش متوقف کرد.
«گوش کنحیوانیای ببینم، ستوانلِنا دوم یگر.»
داستین برگشت تا با او روبهرو شود، اما با جفت چشمی مواجه شدشده که کمی بالاتر از چشمان خودش بود و جوری از بالا به اوولشون نگاه میکرد که انگار یک بزرگسال به بچهای که دارد چرتوپرت میگوید، نگاه میکند.
«بعد ازچشمانش اینکه منو بردیدراز میتونی ادعات بشه.»
«اِ، نه، منظورمبرق اینه که من نمیتونمبلندش با یه دختر بجنگم...»
آنجو پوزخند زد.
«بیا جلو.»
اتاق توجیه یک بار دیگر منفجر شد، زیرا همه هجوم آوردند تا پولیولشون را که در شرطبندیها باخته بودند، پس بگیرند. شین به کنار کورنا ومیکرد لِنا برگشت، در حالی که رایدن و سئو به آرامی دست تکان دادند.
«خسته نباشی.»
شین در حالی که نگاهش رااین به گوشه اتاق توجیه میچرخاند، گفت: «آره...دستهایی راستی، آنجو و یگر دارن چیکار میکنن؟»
«امم. فکر کنم تأدیب؟»
و درست هماندستهایی موقع که شین بهسرگردان سمت آنها نگاه کرد...
«—یاه!»
«واااااااااای!»
...آنجو به راحتی داستین را از رویلِنا شانهاش پرتاب کرد و او متأسفانه رفتبود تا بوسهای پرشور بر میز نزدیکش بزند.
«آنت، متأسفم. اصلاً قصدبیاختیار نداشتم شما دو تاطرف اینطوری با هم روبهرو بشید.»
«اشکالی نداره.»
هوا تاریک شده بود. آنت در اتاقش در پادگان، به آرامی سرش را برای لِنا—که مدام عذرخواهی میکرد—تکان داد و سپس به بیرون پنجرهبذار نگاه کرد. کافهتریای افسران پر از هیاهوی بیش از صد پردازشگر بود که داشتند از وقت آزادشان لذت میبرند. کنار پنجره، شین با فاصله کمیبرتری از این هرجومرج نشسته بود و کتاب میخواند. آنت در حالی که به سایه او که صفحات را ورق میزد نگاه میکرد، با زمزمهای گفت:
«منم اولش نتونستمرنگ تشخیص بدم کهتنگ شینه. اون خیلی...»
حرفش را نیمهکاره رها کرد،دراز اما لِنا به نوعی میدانستاِهم که او چه میخواست بگوید.
...خیلی فرق کرده.
آوریل ۲۱۵۰.
نیروی اعزامی امداد فدراسیون بالاخره سه ماه آمادهسازیاش را به پایان رسانده بود و آماده بود تا به حالتکرده تهاجمی دربیاید. عملیات بازپسگیری مناطق شمالی جمهوری آغاز شده بود و در نتیجه، گروه ضربت تحت حوزه قضایی وتکیهگاه فرماندهی نیروی اعزامی امداد قرار گرفت و به مقر پادگان آنها در پایتخت، یعنی لیبرته ات اگالیته، اعزام شد.
اما وقتی ۱۶۸ هشتاد و ششی کهسرگردان اکثریت هفت اسکادران گروه ضربت را تشکیل میدادنددعواشونو به پایگاه رسیدند، با این صحنه روبهرو شدند...
به منطقه هشتادبرق و شش برگردید،قامت هشتاد و ششها!
این کشورِ سفیدِتنگ خالص را بهاین دست انسانها برگردانید!
...بنرهای بیشماری از این دست، از ساختمانهای بلند و سوختهای کهناگهانی زمانی مقر نیروهای زمینی جمهوری بود و اکنون به عنوان پایگاهمیرفتند پادگان عمل میکرد، آویزان شده بودند و در باد تکان میخوردند.
دیروز، پلیسهای نظامیِ در حال گشتزنی بنرها را برداشته بودند،اِهم اما لِنا با نگاه به بیرون از پنجره اتاق توجیه میتوانستصندلی ببیند که آنها دوباره در همان نقطه در حال اهتزاز بودند.
لِنا در حالی که اخم کرده بود، با خود فکر کرد: باز هم نه. امروز هم دوباره همان آش و همان کاسه بود. گورتان را گم کنید، هشتاد و ششها. کشورحمله سفید خالصمان را به ما برگردانید، و حرفهایی از این قبیل. نیروی اعزامی امداد به شدت درگیر حفظ خط مقدم و بازپسگیری مناطق شمالی بود و نمیتوانست هیچ منبعی را بهرنگ حفظ نظم عمومی اختصاص دهد. و از آنجا که هیچ تحقیقی در این مورد انجام نشد، برخی از غیرنظامیان به اعمال تعصبآمیز و بیوقفه خود علیه هشتاد و ششها ادامه دادند.
از همان روزی که بنرها را نصب کردند، شروع به خواندن شعرهای توهینآمیز از پناهگاههای امنکرده خود کردند. شبها، اعلامیههای تحریکآمیز پخش میکردند. دیوارنویسیهای بیشتر و بیشتری که پر از تهمت ونشسته ناسزا بود، اطراف پایگاه را پوشانده بود و امواج رادیویی پر از ایستگاههای رادیویی غیرقانونی شده بود.
میگفتند: پستفطرتها. میگفتند: برید بیرون. تقصیر شماست که کار به اینجا کشیده. آنهاشده کلمات پر از کینه و سوءنیت خود را بیوقفه تکرار میکردند، بدون اینکهولشون حتی یک بار متوجه شوند که خودشان این سرنوشت را برای خود رقم زدهاند.
وقتی شین برای تأیید برخی اسناد بهسرگردان دفتر او آمد، از او پرسید: «این همهدعواشونو هیاهو سر وایتکس و مواد شوینده برای چیه؟»
«...وایتکس و مواد شوینده؟»
«مدام میگنحیوانیای "سفیدِ خالصمونلِنا رو بهمون برگردونید."»
لِنا زد زیر خنده. واقعاً هم همینطور بود، وقتی ایندرگیری حرف را خارج از چارچوبش میشنیدی، شبیه دیالوگی از تبلیغسرگردان پودر لباسشویی به نظر میرسید. اما خیلی زود شانههایش افتاد.
«...متأسفم.»
شین بدون هیچ نشانی از ناراحتی و با لبخندی کج روی صورتش گفت: «نباش. این چیزی نیست که تو بخوای به خاطرش عذرخواهی کنی،بدنش لِنا. مهم نیست ما چی میگیم، اون آدما گوش نمیدن. اونا مثل سگهایی هستن که فقط پارس میکنن و گاز نمیگیرن؛ لحظهای که بهشون اهمیتکوتاه بدی، باختی. تنها کاری که میتونن بکنن اینه که سروصدا راه بندازن، و تو هم همیشه میتونی مثل همین الان بهشون بخندی و رد بشی.»
شین در پاسختنگ به نگاه لِنااین شانهای بالا انداخت.
«پس نذار این موضوع اذیتتحیوانیای کنه، لِنا... تقصیر تو نیست، پسناگهانی اون قیافه رو به خودت نگیر.»
لِنا لبخند تلخی زد. متوجهدراز شد که شین نگران اوستاِهم و این خوشحالش میکرد، اما...
«ولی دست خودم نیست کهدرخشید از این موضوع ناراحت نشم.کرد من... منم یه شهروند جمهوریام.»
حتی اگر نمیتوانست به آن افتخار کند، حتی اگر دیگر قادر به دوست داشتن آن نبود، جمهوری هنوز هم وطنی بود که لِناولشون را به دنیا آورده و بزرگ کرده بود. و به عنوان یکی از شهروندان جمهوری، دیدن اینکه هموطنانش اینقدر پست و حقیرانه رفتاراصلاً میکردند، باعث میشد احساس شرم و حقارت کند. و رها کردن این چیزها به همان حال در برابر چشمان هشتاد و ششها غیرقابلقبول بود.
«رها کردن این چیزها به همون حال، حتیدیدن وقتی میدونی اشتباهن، معادل حمایت از اونهاست. اصلاحدستهایی نکردن کارهاشون... به عنوان یه هموطن تو جمهوری، شرمآوره.»
شین برای لحظهای ساکت شد. لِنا فکرسرگردان کرد درخشش چیزی شبیه به خشم یابذار انزجار را در چشمان او دیده است.
«...تو با اونا فرق داری، وقامت همهمون اینو میدونیم... هر چی بگن یااینکه هر کاری بکنن، ربطی به تو نداره.»
«...با این حال، براملِنا غیرقابلتحمله. هیچ کاری نیستناگهانی که بتونیم بکنیم، سرهنگ ونزل؟»
«خب، آره،بازتاب قطعاً منظرهدرندگیِ خوشایندی نیست...»
لِنا در یکی از جلسات برنامهریزیشدهشانکرده شکایات خود را بیان کرد و گرتهولشون با ناراحتی اخمهایش را در هم کشید.
«مقر فرماندهی شکایات ما رو به دولت موقت منتقل کرده،کرد و ما هم منطقه ورودممنوع و همینطور دفعات گشتزنی روروی افزایش دادیم. انجام کاری بیشتر از این سخت خواهد بود.»
«...بله، همینطور هم فکر میکردم...»
«ناراحتیت رو درک میکنم، اماحیوانیای پلیس نظامی فقط میتونه دردرگیری چارچوب مقررات نظامی فدراسیون عمل کنه.»
حفظ نظم مدنی در داخل پایگاه و اطراف آن وظیفه پلیس نظامی بود. و از آنجا که این موضوع عمداًبرعکس روحیه سربازان را پایین میآورد، پلیسهای نظامی فعالانه سعی در جلوگیری از آن داشتند. با این وجود، هیچ راهی برایگله متوقف کردن پخشهای رادیویی که از طریق امواج منتقل میشدند، یا شعارها و اعلامیههایی که سوار بر باد میآمدند، وجود نداشت.
چند روز پیش، وقتی یکی از اسکادرانها پس از یک تمرین در حال بازگشت به پایگاه بود، جاده راپتک پر از بلوط یافتند. به نظر نمیرسید سربازان فدراسیون اهمیتی بدهند، اما لِنا که یک شهروند جمهوری بود، معنایضربات پشت آن را میفهمید. صنایع جمهوری در اصل کشاورزی و دامداری بود. و بلوطها به طور سنتی... علوفه خوکها بودند.
هشتاد و ششها شاید در جمهوری متولد شده بودند، اما هرگز فرهنگ و تاریخ آن را یاد نگرفته بودند، بنابراین جای شکرش باقی بود که معنای بدخواهانه و تحقیرآمیزِ پشت اینصندلی عمل را نمیفهمیدند... اما وقتی در وسیله نقلیه نشسته بودند، شین آهی کشید و رایدن پوزخند زد. لِنا احساس کرد که اضطراب قلبش را مانند گیرهای میفشارد. اگر هیچکس دیگر هم نمیفهمید،ششهای حداقل آن دو نفر میدانستند. آنها فقط ساکت ماندند و وانمود کردند که متوجه کینهای که به سمتشان نشانه رفته بود، نشدهاند. لِنا میخواست راهی برای متوقف کردن این وضعیت پیدا کند...
گرته پرسید: «نمیتونیم بگیم برامون مهمتنگ نیست، اما... هشتاد و ششها کهدستپاچه از این بابت ناراحت نیستن، درسته؟»
«...در واقع...»
لِنا با تردید سر تکان داد. برایش عجیب بود، یا حداقل ناخوشایند. اینطوراینکه نبود که همه آنها به اندازه شین نسبت به این موضوع بیتفاوت باشند. واکنشهایعقب پراکندهای در اینجا و آنجا وجود داشت، اما همه آنها در حد شوخی بودند.
هر بار که بنری نصب میشد، هشتاد و ششها یک عروسک خوک سفید را به یکی از میلههای پرچمِ بلااستفاده میبستند و آن رابذار به اعدام با طناب دار محکوم میکردند. هر بار که شعارهای زننده شروع میشد، روز بعد به یک تقلیدِ طنزِ مبتذل تبدیل میشد. هشتادولگرد و ششها کاریکاتورهای بامزهای از یک خوک سفید را پشت اعلامیهها خطخطی میکردند و هر روز کافهتریا با تقلیدهای اغراقآمیز از شهروندان جمهوری منفجر میشد.
این واقعیت که آنها از این موضوع آسیبی نمیدیدند قطعاً نکته مثبتی بود، اما لِنا احساس میکرد کهدراز آنها باید بیشتر از این کینه به دل میگرفتند و آشکارتر با آن مخالفت میکردند. بالاخره، جمهوریای کهپشتی آنها را مورد آزار و اذیت قرار داده بود و حقوقشان را سلب کرده بود، دیگر وجود نداشت...
«خندیدن در برابر ناملایمات شکل دیگهای ازسرگردان مقاومته... شک دارم تو این مقطع چیزیبذار باشه که بتونه اونا رو به هم بریزه.»
«اما اشتباهات نباید بدون اصلاح باقی بمونن. و شهروندان جمهوریکرد دارن ناعادلانه ناامیدیهاشون رو سر اونا خالی میکنن؛ هیچ دلیلیروی نداره که اونا مجبور باشن با این قضیه کنار بیان.»
صدایش حالاحیوانیای رنگوبویی ازلِنا خشم داشت.
«منطقه هشتاد و شش دیگه وجود نداره. مادیدن دیگه بر اونا حکومت نمیکنیم. باید بهشون اجازهدستهایی داده بشه که آشکارا با این نفرت مخالفت کنن...»
گرته اخم کرد.
«...و دقیقاً پیشنهادبرق میکنی چطوری اینقامت کار رو بکنن؟»
لِنا ازحیوانیای این سؤاللِنا ناگهانی پلک زد.
«چطوری...؟ منظورتون چیه، سرهنگ ونزل؟»
«این برداشت منه ازبیاختیار شناختن اونا... از شناختن کاپیتانمیرفتند نوزن تو این یک سال.»
این افسر که ده سال از او بزرگتر بود، با نگاه کردن به چشمان لِنا بامورب لحنی متفکرانه صحبت کرد. لبهایش با دقت با رژ لب قرمز پوشانده شده بود و برخلافبعدی لِنا، سینه یونیفرمش پر از روبانها و مدالهایی از دستاوردهایی بود که به دست آورده بود.
«اون بچهها، اونا قوی نیستن. فقط فهمیدن که برای زنده موندنبود باید قوی باشن، و تو روندِ تلاش برای قوی شدن، در عوضولشون هر چیزی رو که باعث ضعفشون میشد، قطع کردن و دور ریختن.»
اینطور نبود که آنها آسیب ندیده باشند. این بود که آنقدرناگهانی آسیب دیده بودند که مجبور شدند هر چیزی را که بهمیرفتند آنها اجازه میداد درد را احساس کنند، از خود جدا کنند...؟
«چیزی که در موردش حرف میزنی... این فقط یه جنبه دیگه از ضعف برای اونا بود. تجربه کردنِ هر روزهی اون نفرتِنشسته آشکار، همه این احساسات رو از قلبشون برید و دور انداخت و اونا رو بیحس کرد. اینکه بهشون بگی در برابر ناملایمات بیمعنیروش از خودشون دفاع کنن ممکنه یه واکنش طبیعی به نظر برسه، اما... این همون درخواست از اونا برای دوباره احساس کردنِ درد نیست؟»
با وجود اینکه از مهمات جنگی استفاده نمیکردند، نبردهای شبیهسازیشدهای که در آنها جاگرناتهایی با وزن بیش از ده تن درگیر مانورهایآمد پرسرعت میشدند و سعی میکردند به پهلوها و عقب یکدیگر شلیک کنند، برای کسانی که به آن عادت نداشتند، طاقتفرسا بود. داستینضربهای پس از جلسه توجیهی، خودش را با خستگی به سمت حمام کشاند، اما ریتو از او جلو زد و فریاد کشید: «اول من!»
شین در حالی که دور شدن آنها را تماشا میکرد، اخم کرد. از آنجا که او کاپیتان بود، تصمیمگیری در مورد اینکه کدام نیروهابذار را به کدام اسکادران اختصاص دهد در دست او بود و او بیشتر بر اساس نمرات آنها در آکادمی افسران ویژه و سابقه نبردشانولگرد در جمهوری انتخاب میکرد. این کار در نهایت منجر به تشکیل جوخههایی تقریباً مشابه آنچه در جمهوری داشتند شد، اما یک سربازِ مشکلساز وجود داشت.
آنجو به دیوار تکیهدرندگیِ داده بود و منتظردیدن بود تا شین بیرون بیاید.
با دیدن او پرسید:بیاختیار «مطمئن نیستی در موردطرف پست یگر چیکار کنی، نه؟»
«...آره.»
با وجود اینکه ریتو سه سال از داستین کوچکتر بود، پردازشگری بود که در اسکادرانی که شین قبل از پیوستن به پیشتاز در آن بود،دعواشونو خدمت میکرد. دو سال سابقه نبرد برای یک پردازشگرِ بازمانده نسبتاً کوتاه بود، اما هنوز هم بسیار بیشتر از داستین بود. آن شکافِ دوساله تجربه درمیجنگن هدایت یک جاگرنات کاملاً آشکار بود. نرخ برد و باخت آنها در تمرین و خستگیِ او پس از یک مسابقه، داستان را به وضوح بیان میکرد.
«با این حال، روحیهاش تحسینبرانگیزه وتنگ به نظر نمیرسه که بخواد بمیره.دستپاچه فقط فاقد قاطعیت و مهارت واقعیه.»
«داشتم فکر میکردم به عنواندراز نیروی ذخیره نیمکتنشینش کنم... اما برایلطفاً عملیات بعدی همچین امکانی رو نداریم.»
«...میشه بذاریخنده بیاد تومیزدند جوخه من؟»
او به آنجو نگاهلِنا کرد که با لبخندیناگهانی محو و تلخ پاسخ داد.
«منظورم اینه که، تو در هر صورت داشتی به این فکر میکردی که ببریش، درسته؟ گذاشتنش تو جوخه تو یا سئو که اصلاً حرفشم نزن، چونولشون شما دو تا تو خط مقدم هستید. رایدن هم که اغلب با تو کار میکنه، پس اونم به همون اندازه تو خط مقدمه. اما نمیتونی یهبرتری تازهکار رو که راحت لو میره، به کورنا که تمرکزش روی جاسوسی و تکتیراندازیه بچسبونی... گذاشتنش تو جوخه من، که مسئول آتش سرکوبگره، برای جفتمون امنتره.»
او نگرانیهای خودش را داشت، اماکرده آنجو حق داشت... اینکه او باکنید داستین سروکله بزند بهترین اقدام بود.
«ممنون... ولیخنده اگه احساسمیزدند میکنی برات سخته—»
«مشکلی پیش نمیاد. برایلِنا بقیه هم همینه. خوکهایناگهانی سفید دقیقاً همینطورین... مگه نه؟»
هیچ هشتاد و ششِ زندهایحیوانیای نبود که نداند پایمال شدندرگیری توسط جمهوری چه حسی دارد.
«آره.»
«و اینخنده در مورد سرهنگدرخشید هم صدق میکنه.»
شین پلک زد، انگار انتظار نداشتاین نام لِنا برده شود، و آنجوچشمانش فقط لبخند زد و شانه بالا انداخت.
«اگه سرهنگ هم اینطوری فکر میکنه... خیلیلِنا زود به جمهوری پشت میکنه. پس لازمبود نیست در این مورد مضطرب باشی، باشه؟»
او به چشمان لاجوردی دختریدراز نگاه کرد که مدام نگرانش بود،لطفاً تا حدی که تقریباً آزاردهنده بود.
«...باشه.»
تمام دادههای پارا-رِید که در طول جلسات آموزشی جمعآوری شده بود و نتایج بازرسیهای دورهای پردازشگرها توسط آنت جمعآوری میشد، که در حال حاضربذار اطلاعات را روی صفحههای هولوگرامی میآورد و آنها را تأیید میکرد. در حال حاضر هیچ رفتار غیرعادیای وجود نداشت، و هیچ بینظمیای در فیزیولوژیولگرد فردی آنها دیده نمیشد. همین انتظار هم میرفت، زیرا آنها سالها در جمهوری از این فناوری استفاده کرده بودند، اما احتیاط شرط عقل بود.
او داوطلب شده بود تا این کار را انجام دهد زیرا فکر میکرد این میتواندچشمانش برای شین مفید باشد؛ راهی برای جبران گناهانش. در حالی که صفحه به صفحه اسناد الکترونیکیگفت را پایین میکشید، وقتی نام او به همراه یک عکس پرسنلی ظاهر شد، دستانش متوقف شد.
«...شین.»
دستی که بیاختیار دراز کرده بودقامت در هوا خشک شد. متوجه شدمحض که دارد لبش را گاز میگیرد.
«—کاپیتان نوزن.»
شخصی که در آن نزدیکی ایستاده بود،لِنا با تکان دادن رسمیِ سر به صدایبود او پاسخ داد و به سمتش برگشت.
«بله، سرگرد پنروز؟»
چشمان خونینرنگش. چهره رنگپریدهاش که به ندرت احساسی را نشان میداد. او در این ده سال خیلی قد بلندترپتک شده بود و اندامش باریک اما با هفت سال نبردِ بیامان آبدیده شده بود. او مانند یک شمشیر قدیمیضربات و تیزشده بود که در زمین یک میدان نبرد باستانی فرو رفته و در نور ماه غرق شده بود.
او با قبل خیلی فرق کردهاین بود. و طوری به آنت نگاه میکرددستهایی که انگار به یک غریبه نگاه میکند.
«شین. توبازتاب واقعاً منو یادتحیوانیای میاد، مگه نه؟»
لِنا قبلاً به آنت گفته بود که شین هرگز از او صحبت نکردهولشون بود، همان زمان که آنها برای مأموریت شناسایی ویژه رفتند. او هرگز حتیمیکرد نامش را هم نیاورده بود و احتمالاً اصلاً او را به یاد نمیآورد.
اما آنت فکر میکرد این یک دروغ است. چطور میتوانست فراموش کند که آنت او را یک لکه ننگ خطاب کرده بود، در حالی که این برای او یکسپس خیانت وحشتناک بود؟ اینکه آنت، یکی از نزدیکترین همبازیهایش، او را با آن توهین صدا بزند، احتمالاً بدترین چیز در دنیا بود. و در نهایت، او شین را رهادرآمد کرده بود. وقتی فرصتی برای نجات او پیش آمد، آنت از روی حماقت خشمگین شده بود و باعث شد شین و خانواده عزیزش... بیرحمانه به اردوگاههای کار اجباری فرستاده شوند.
شین خانوادهاش را از دست داده بود و مجبور شده بود احتمالاً پنج سال از عمرشکرده را در حال جنگ در منطقه هشتاد و شش بگذراند. یک جهنم واقعی روی زمین. و آنتپشتی ریشه تمام اینها بود. چطور میتوانست به خاطر این موضوع از او کینه به دل نداشته باشد؟
او باید از آنت کینه به دل میگرفت. و وقتی برای احوالپرسی پیش او آمد، حتماً مجبور شده بود احساساتش را کنترل کند، زیرا در یک محیط رسمیدعواشونو بودند. یا شاید با او مثل یک غریبه رفتار میکرد چون نمیتوانست او را ببخشد. اما حالا آنها در یک پادگان زندگی میکردند و فرصتهای زیادی برای صحبتاینم کردن بدون دخالت دیگران داشتند. آنت فکر میکرد که او به زودی چیزی خواهد گفت... اما روزها آمدند و رفتند و شین هرگز حرفی از آن به میان نیاورد.
امکان نداشت...چشمانش واقعاً نمیتوانستبیاختیار اینطور باشد، میتوانست...؟
«منم، هنریتا... ریتا.برق از خونه بغلی...قامت منو یادته، درسته...؟»
امکان نداشت فراموش کند...
اما شین فقط با کمی سردرگمیتنگ در چشمانش به او نگاه کرددستپاچه و به آرامی سرش را تکان داد.
آه، اون واقعاً قدبلندتر شده. وقتی به اوطرف نگاه کرد، این فکر نامناسب از ذهنش گذشت. پسرسئو کوچولوی خاطراتش در آن زمان همیشه همقد او بود.
«...عذر میخوام.»
و او اینگونه پاسخش رادیدن داد، با نگاهی که آدمشده فقط به یک غریبهِ تمامعیار میاندازد.
آنت از قبل به لِنا گفته بود که امروز با شین صحبت خواهد کرد. او گفتهدستهایی بود که اگر اتفاقی بیفتد، تماماً تقصیر خودش خواهد بود و با چشمانی که از قاطعیتیحالی تلخ میدرخشیدند، به لِنا التماس کرده بود که مهم نیست چه اتفاقی بیفتد، شین را مجازات نکند.
لِنا فکر میکرد هیچ اتفاقی نخواهد افتاد. غرور شین به عنوان یک هشتادولشون و شش به او اجازه نمیداد مثل یکی از خوکهای سفید جمهوری رفتارمیکرد کند... و او احتمالاً از همان اول هم آنت را به یاد نمیآورد.
بعد از غروب آفتاب بود و با وجود اینکه هنوزکرد زمان خاموشی فرا نرسیده بود، اتاق تاریک بود. نور راهروروی روی پیکری که روی زمین چمباتمه زده بود، سرازیر شد.
«...آنت.»
«...اون... منو یادش نمیاد.»
«...»
میدونستم...
«اون واقعاً هیچی یادش نمیاد. اینکه چطوری هر روز بازی میکردیم. خونههامونچشمانش تو منطقه اول، یا اینکه چطوری تو حیاط میرفتیم اکتشاف... اون واقعاًبذار هیچی از قبل از فرستاده شدنش به اردوگاه کار اجباری یادش نمیاد.»
در ده سالی که از آخرین دیدارشان میگذشت، شین—پسری که آنقدر طولانیدستپاچه و سخت جنگیده بود تا نام دروگر منطقه هشتاد و شش رالطفاً به دست آورد—چیزهای زیادی را به خاطر شدت نبرد از دست داده بود.
آبدیده کردن و تیز کردن یک تیغه به معنای تراشیدن آن است. و شین برای تبدیل شدن به تیغه برندهای که لژیون را میشکافت، هر چیزی را که برایزده نبرد مفید نبود، از خود تراشیده و دور ریخته بود. آنت احتمالاً برای اولین بار متوجه شده بود که زنده ماندن از پنج سال جنگ با لژیون در میدانمیآورند نبرد منطقه هشتاد و شش به چه معناست. هیچ راهی برای زنده ماندن و در عین حال همان آدمی ماندن که در ابتدا بودی، وجود نداشت. آنجا چنین جهنمی بود.
آنت صورتشخنده را با هردرخشید دو دست پوشاند.
«...اما حالاحیوانیای من بایدلِنا چیکار کنم؟»
صدایش شبیه بچه گمشدهای بودحیوانیای که جایی برای رفتن ودرگیری کسی را برای پناه بردن نداشت.
«میدونستم که احتمالاً هیچوقت منو نمیبخشه. اما با این قضیه مشکلی نداشتم؛کنید هنوزم میخواستم عذرخواهی کنم. ولی وقتی اون حتی یادش نمیاد، نمیتونم اینعنوان کار رو بکنم. پس الان چطوری باید اوضاع رو با شین درست کنم...؟!»
لِنا در حالی که آنت صحبت میکرد و صدایش شبیه به یک فریادِ خفه بود، به زمین نگاه کرد. او یک بار پیش از این فکر کردهعقب بود که فراموشیِ شین احتمالاً نفرینی برای آنت خواهد بود. گناهان نیازمند مجازات بودند. حتی اگر یک گناهکار هرگز بخشیده نمیشد، میتوانست با عذرخواهی جبران کند. اما اگرمیرقصند گناه فراموش میشد، حتی آن هم غیرممکن میگشت. گناه آنت هرگز پاک نمیشد، حتی اگر این فقط یک عمل یکطرفه و به شدت خودخواهانه از طرف مقصر بود.
شاید او به یاد نمیآورد، اما شین هم افکار خودش را در مورد این وضعیت داشت. برخلاف پایگاه مقر فرماندهیشان که برای هر کسی که درجه افسری و بالاترحالی داشت اتاقهای مجزا داشت، در این پایگاهی که مستقر بودند، چند پردازشگر در یک اتاق مشترک بودند. تنها بودن سخت بود. جستجوی او برای تنهایی، او را به آشیانهکنن کشاند، جایی که با یک کتاب باز به زرهِ ماشینش تکیه داده بود. با این حال، او در حال خواندن نبود، بلکه به نظر میرسید در افکارش غرق شده است.
با شنیدن صدای تقتق پاشنهها، نگاهشتنگ را به لِنا دوخت و بادستپاچه کمی درماندگی سرش را تکان داد.
«...امیدوارم خیلی ناراحت نشده باشی.»
«ناراحت نیستم.»
این تقصیر شین نبود که آنتاین را به یاد نمیآورد... که روزهایشچشمانش در بخش اول را فراموش کرده بود.
«ولی واقعاً هیچی یادت نمیاد؟ امم... حتیلِنا اگه یادت نمیاد، شاید حرف زدن دربود موردش کمک کنه یه سری از خاطراتت برگردن...»
«شنیدن اینکه یه دوست دوران کودکی داشتمسرگردان باعث شد حس کنم شاید واقعاً داشتم، ولیدعواشونو فقط همین... نه اسمی یادم میاد، نه چهرهای.»
طبیعتاً وقتی آخرینبرق خاطرهای که از همبلندش داشتند یک دعوا بود...
او با حالتی گرفته که بیشباهت به چهرهی یک کودک یتیم نبود، زیر لب گفت: «...بعد از اینکه بخش اولاِهم رو پس گرفتیم... شنیده بودم خونهای که خونوادهم قبلاً توش زندگی میکردن رو پیدا کردن، برای همین رفتم ببینمش. پروندههایسرش پرسنلی پردازشگرها باید پاک میشد، اما یه جورایی دستنخورده باقی مونده بودن و از اون طریق خونه رو پیدا کردیم.»
«...»
لِنا از این موضوع خبر داشت. سوابق کسانی که در نبرد کشته شده بودند، در انبار زیرزمینیِ زیر مقر نیروهای زمینیصندلی نگهداری میشد. در واقع این لِنا بود که به ارتش فدراسیون گفته بود آنجا را بگردند، چون میدانست باید چیزی درآره آن پایین وجود داشته باشد، هرچند تا قبل از باز شدن درهایش نمیدانست دقیقاً چه چیزی در آن نقطه پنهان شده است.
دو ماه پس از حملهی گسترده، یک سرباز در بحبوحهی نبرد از طریق ارتباط بیسیم این موضوع را به او گفته بود. یکیکردن از پیشینیانش وظیفهی بازیابی و پنهان کردن سوابق کشتهشدگان را به او سپرده بود و خودش هم از این کار حمایت میکرد. اوروانه در اصل خودش یک کنترلکننده بود که شغلش را به خاطر جنگ از دست داده بود و برای امرار معاش به ارتش پیوسته بود.
در نهایت، دیگر نتوانست تحمل کند که ببیند سربازان کودک به عنوان واحدهای پردازشی پهنپادها میمیرند. پس از آنکهمیرفتند اسکادرانش، به فرماندهی سروانی که تازه در اوایل نوجوانیاش بود، تا حدی تارومار شد که دیگر دلیلی برای هدایتگره آنها به میدان نبرد وجود نداشت، درخواست داد تا به بخش پرسنلی منتقل شود و با درخواستش موافقت شد.
اما میدونید ستوان میلیزه، درحیوانیای نهایت، آدما نمیتونن از گناهانیدرگیری که مرتکب شدن فرار کنن.
وقتی این را گفت، لِنا حسکرده کرد میتواند صدای گریهی او راکنید از آن سوی ارتباط بیسیم بشنود.
من دوباره اون سروان رودرخشید دیدم. توی پادگان همون اسکادرانکرد پیشتاز که شما میشناسید، ستوان.
من کسیحیوانیای بودم که آخریندیدن عکسش رو گرفتم.
اون موقع فکر میکردم دارم دیوونه میشم. سرباز کودکی که اون زمان رهاش کرده بودم، هنوزدستهایی زنده بود فقط برای اینکه شش ماه بعد به سوی مرگش قدم برداره. و هیچ کاریحالی از دستم برنمیاومد تا بهش کمک کنم. نه... من حتی هیچوقت سعی نکردم بهش کمک کنم.
حالا وقت جبران کردن منه. من... جمهوریسرگردان همینجا میمیره. میمیره و فراموش میشه. امابذار در مورد اونا، شاید یه نفر، یه روزی...
شاید کسی دعای خالصانهاش را شنیده بود. عکسهای تمام هشتاد و ششها که باید وجودشان بهمورب طور کامل پاک میشد، حفظ شده بود و برخی از هشتاد و ششها مانند شین زندهبعدی مانده بودند. مسیری تراشیده شده بود که از طریق آن میشد آن گذشتهی فراموششده را ردیابی کرد.
و لِنا او را به یاد میآورد: آنناگهانی سرباز ترسو و خوشقلب از بخش پرسنلی کهکرده جانش را در ازای این مسیر فدا کرد.
«و چطور بود...؟ خونه؟»
«ناآشنا.»
حتی دیدن آن بامیزدند چشمان خودش هم نتوانستهجلو بود حافظهاش را تحریک کند...
«...من خیلی...»
بیشتر به نظررنگ میرسید که داردتنگ با خودش حرف میزند.
«من خیلی از این موضوع که نمیتونم گذشته رو به یاد بیارم ناراحت نیستم. حتی بدون اون همگفت میتونم بجنگم. حتی اگه نتونم خونواده و زادگاهم رو به خاطر بیارم، بازم میتونم لژیون رو شکست بدم. درسگهای واقع، اگه بیش از حد برای به یاد آوردن تلاش کنم، ممکنه حواسم رو پرت کنه و مانعم بشه.»
داشتن چیزی برای از دست دادن، تنها باعث حواسپرتی میشد. داشتن چیزیمحض برای عزیز شمردن، تنها باعث میشد دچار تردید شود. اگر او تمامبدنش چیزهایی که برای نبرد غیرضروری بودند را دور نمیریخت... هرگز زنده نمیماند.
«وقتی تنها چیزی که میتونستم بهش فکر کنم کشتن برادرم بود، یه دلیل برایبیاختیار زندگی داشتم. اما وقتی به عقب نگاه کردم و فهمیدم که حتی نمیتونم بهگفت یاد بیارم اون چه شکلی بود، این... این فقط حس کمی تنهایی بهم داد.»
من خودمبازتاب هیچوقت نتونستم اونوحیوانیای به یاد بیارم.
بله، او این را در بخش هشتاد و ششممیرفتند گفته بود. به همین دلیل بود که وقتی فهمیدگفت لِنا ری را به یاد میآورد، خوشحال شده بود.
«...شنیدم پدربزرگت هنوز زندهست.»
او یک نجیبزادهی عالیرتبه، از چهرههای برجستهی مجلس سنای امپراتوری قدیم و ستون حامی یک خانوادهی جنگجو بود؛ مارکیز سِیاِی نوزن. همانطورکنید که ری زمانی به لِنای جوان گفته بود، نام نوزن تنها مختص به خاندان آنها بود و هم در امپراتوری و همشیرها در فدراسیونی که پس از آن شکل گرفت، نادر بود. دقیقتر بگوییم، هیچکس جز اعضای این خاندان اجازهی استفاده از آن را نداشت.
البته، به محض اینکه شین تحت حمایت فدراسیون قرار گرفت، مارکیز از طریق ارنست درخواست ملاقات با او را داده بود،طرف چرا که متقاعد شده بود شین فرزند پسر ارشدش است که از خانه فرار کرده بود. از آن زمان، مارکیز بارهازده درخواست ملاقات را به ارنست، به افسران مافوق شین یعنی ریچارد و گرت، و اخیراً حتی به خود لِنا داده بود.
گفته بود:چشمانش میخوام ببینمش.بیاختیار بذارید ببینمش.
اما خود شین رضایتمیزدند نمیداد، بنابراین لِنا درجلو جایگاهی نبود که چیزی بگوید.
«پدربزرگت ممکنه برادرت و خونوادهت رواین به یاد داشته باشه... ممکنه عکسهایی ازدستهایی اونا داشته باشه. شاید بهتر باشه ببینیش.»
شین لبخندبازتاب محو ودرندگیِ تقریباً بیجانی زد.
«چرا باید همچین چیزی بخوام؟ من حتی یک بار هم این پیرمردی رو که خودش روبکنن پدربزرگم میدونه، ندیدم. هیچ داستانی از پدرم یادم نمیاد که بتونم براش تعریف کنم. اصلاً چی بایدمیدونی بگم...؟ الان دیدن اون چه فایدهای برام داره؟ برای هر دومون یه ملاقات توخالی و پوچ میشه.»
این ملاقات تنها یادآوری تلخیدرخشید میشد که آنچه زمانی ازکرد دست رفته، هرگز قابل جبران نیست.
همان موقع بود که لِنا متوجه شد. شین میگفتدستپاچه به یاد نمیآورد، که نمیتواند به یاد بیاورد. اماطرف شاید مسئله این نبود که نمیتوانست به یاد بیاورد، بلکه...
«در این مقطع، من واقعاً نمیخوامتنگ به یاد بیارم، برای همین دلم نمیخوادشده ببینمش... در مورد سرگرد پنروز هم همینطوره.»
دختری که ادعا میکرد دوستدراز دوران کودکی اوست و شیناِهم نمیتوانست او را به یاد بیاورد.
«اگه میخواست عذرخواهی کنه... تا طوری وانمود کنهجلو که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، بهتر بود خودش هممثل فراموش میکرد و هیچوقت در موردش پیش من نمیومد.»
برای او بهتر بود نداند چه چیزیدرگیری را فراموش کرده است—چه چیزی را ازبیاختیار دست داده است. این موضع شین بود.
«خب، دوست دارم فکر کنمحیوانیای این بار گل کاشتم. راحتدرگیری باش و ازم تعریف کن، لِنا.»
با انتصاب به عنوان فرماندهی تاکتیکی، یک خودروی فرماندهی شخصی به لِنا اختصاص داده شد. شناسه تماس آن وانادیس بود. این کالسکهینشسته سلطنتی بلادی رینا بود که به پیشرفتهترین تجهیزات فرماندهی و نظارت پارا-رِید مجهز شده بود. وقتی لِنا برای تحویل گرفتن آن بههمونه آشیانه رفت، از دیدن خودروی زرهی کاملاً جدید و دیدن سئو که به پهلوی آن آویزان شده بود، مات و مبهوت ماند.
روی بدنهی خودرو، شبح زنیدرخشید با لباس زرشکی نقش بسته بود.اومد نشان شخصی بلادی رینا—نشان شخصی لِنا.
سئو با پوزخندیتنگ حاکی از رضایتاین به شاهکارش نگاه کرد.
«باحاله، نه؟ مثل لوگوی یه عطر یا لوازم آرایشیه. با خودمناگهانی گفتم حالا که قراره نشان شخصی همه رو از نو بکشیم،میرفتند منم که از وقتی اومدم فدراسیون روی طراحیم کار کردم، اینو بکشم.»
همانطور که میگفت، تصویرسازی بسیار شیکی بود. علاوه بر آن، حال و هوای مشابهی نه تنهابکنن با نشان شخصی خود سئو، بلکه با نشانهای شین، رایدن، کورنا و آنجو داشت. لِنا همیشهگذاشته فکر میکرد این پنج نشان توسط یک نفر کشیده شدهاند، اما نمیدانست آن شخص سئو بوده است.
لِنا لبخندی زد و احساس قلقلکگونهای در درونش شکفت. اینکه او هم دراینکه میان جمع آنها به حساب میآمد، قلبش را از غرور لبریز میکرد ونیمقدم اینکه سئو چنین غافلگیریای برایش تدارک دیده بود، او را بسیار خوشحال کرد.
«میدونی، میتونستی یهتنگ خوک سفید بااین لباس قرمز بکشی.»
با این حرف شوخطبعانهیدرندگیِ او، لبخندی روی لباندیدن آغشته به رنگ سئو نشست.
«چییی؟ نه، اصلاً حرفشم نزن. نمیدونمکرده چرا پای خوکهای سفید رو میکشیکنید وسط... هنوز به خاطر بلیچرز ناراحتی؟»
در مقطعی، تصمیم بر این شده بود که نام مستعار فرقهی شوالیههایمحض فلانوفلان، بلیچرز باشد. احتمالاً به همین دلیل بود که عروسک خوک پارچهایبدنش که همیشه از گردن آویزانش میکردند، در یک جعبهی مواد شوینده نگهداری میشد.
«همم، آره...حیوانیای اگه بگملِنا نیستم دروغ گفتم.»
«تو هیچ ربطی به این قضیهتنگ نداری، پس نذار اعصابت رو خرددستپاچه کنه. ما دیگه بهشون عادت کردیم.»
«ولی... اگه یه وقت حس کردی دیگه نمیتونیطرف تحمل کنی، لطفاً به من بگو. شما الان...بکنن نه، شما همیشه باید این حق رو میداشتید.»
«چی؟ چقدرخنده دردسر. فقطمیزدند فراموشش کن—مهم نیست.»
سئو در حالی که به بالا نگاه میکرد، گفت: «تازهش هم، اگهچشمانش یه خوک سفید روی نشان شخصیت بکشم، اصلاً دلم نمیخواد به اینبذار فکر کنم که شین قراره چه بلایی سرم بیاره. هنوز نمیخوام بمیرم.»
«...چرا اسم شین رو آوردی؟»
از گوشهیچشمانش چشم بهبیاختیار او نگاه کرد.
«چی، جدیخنده میگی؟ نگومیزدند که متوجه نشدی.»
«متوجه چی؟»
سئو ازبازتاب ته دلدرندگیِ آه عمیقی کشید.
«لعنتی، چقدر خنگی... یعنی تو این وضعیت،سرگردان تنها چیزی که میتونم بگم اینه کهبذار بیچاره شین. دیگه از این تابلوتر نمیشه.»
«...؟»
سئو در حالی که دستبهسینه میشد،این گفت: «اِه، بیخیال. اگه نمیفهمی، یعنیچشمانش نمیفهمی. توضیح دادنش دردسره... یا بهتره بگم...»
حالتی در چهرهاش بود که لِنا را کمی آزاراین میداد. دقیقاً مثل... بله، درست مثل حالت چهرهی دیروزدراز شین، زمانی که گفت به رفتار بلیچرز اهمیتی نمیدهد.
«مگه شین بهت نگفت که دیگه اون قیافهی عذابکشیده رو به خودت نگیری؟ میدونی، حقدعواشونو با اونه. هیچکس تو رو به خاطر هیچی مقصر نمیدونه، و همین باعث میشه کهسرش تماشای این دلسوزیهای بیستوچهار ساعتهی یه نفرهت به شدت اعصابخردکن باشه... میتونی دیگه بس کنی، باشه؟»
پس از شلیک سه گلوله به چهارمین مین خودکشش، خشاب را بیرون پرید. یک تپانچهی ۹ میلیمتری دو ردیفهپتک قابلیت حمل پانزده گلوله را داشت. او زمانی خشاب را خارج کرد که یک گلوله در لوله و دوضربات گلوله در خشاب باقی مانده بود و در حالی که میایستاد و شلیک میکرد، خشاب بعدی را جا زد.
این تکنیکی بود که به آن بارگذاری مجدد تاکتیکی میگفتند. یک تپانچهی نیمهخودکار از لگد شلیک برای بارگذاری گلولهی بعدی استفاده میکرد، بنابراین اگربذار در هنگام تعویض خشاب، لولهی تفنگ خالی میبود، گلولهی اول باید به صورت دستی بارگذاری میشد. هدف از این تکنیک، جلوگیری از هدر رفتن ثانیههایبرتری حیاتی در درگیری مسلحانه بود. در برابر لژیون و سرعت عمل برتر آنها، زمان لازم برای بارگذاری مجدد میتوانست مرز بین مرگ و زندگی باشد.
پس از شلیک آخرین گلوله و بالا آمدن ضامن گلنگدن، مینهای خودکشش—یا بهترشده است بگوییم، تصویر هولوگرامی آنها—خاموش شدند. شین در حالی که به بالا آمدنولشون هدفها و نمایش نتایج تیراندازیاش نگاه میکرد، گلنگدن تپانچهاش را سر جایش برگرداند.
او در میدان تیراندازی پایگاه بود. رایدن که همان نزدیکی نشسته بود، بدونولشون اینکه حتی زحمت بررسی نتایج را به خود بدهد، به جای گلولههای بیشماریمیکرد که روی واحدهای کنترلیِ روی سینهی هولوگرام مینهای خودکشش متمرکز شده بودند، نگاه کرد.
«چیه، اعصابتخنده خورده یامیزدند چیزی شده؟»
«این...»
شین تقریباً به طور غریزی میخواست آن رادیدن انکار کند، اما به جایش ساکت ماند. او تابیاختیار حدودی از اعتراف به این موضوع بیمیل بود، اما...
«...شاید باشم.»
«که ربطی به اونمیزدند زن یه چشم نداره،جلو نه...؟ پس فقط میمونه...»
رایدن وانمود کردتنگ که برای لحظاتیاین به آن فکر میکند.
«لِناست؟»
«...آره.»
از آنجا که رایدن پیشدستی کرده و آن را به زبان آورده بود، اوفریاد هم تأییدش کرد، اما هنوز هم... اعتراف به آن ناخوشایند بود. مسئله حرفی نبودجاخالی که لِنا زده باشد، بلکه چیزهایی بود که قلبش را در بند کشیده بود.
«هیچوقت نمیخواستم سرزنشش کنم،لِنا ولی... اون قضیهی آزارناگهانی و اذیتها داره اذیتش میکنه.»
آزار و اذیتهای بلیچرز واقعاً شین را آزار نمیداد. آنها به اندازهی وزوز مگسی در گوش ناخوشایند بودند و نه بیشتر. این چیزها او را اذیت نمیکرد... نه در این مرحله ازحالی کار. پس از سالها سروکار داشتن با سربازان جمهوری—که تعداد بسیار کمی از آنها انسانهای شریفی بودند—هشتاد و ششها به این موضوع عادت کرده بودند. همه این را درک میکردند. تمام هشتادمتوجه و ششها با درجات مختلف در این زمینه شبیه هم بودند. بنابراین هیچکدامشان از این بابت ناراحت نبودند—چه برسد به اینکه فکر کنند این موضوع به نوعی تقصیر لِناست. و با این حال...
رایدن چهرهیچشمانش نسبتاً کلافهایبیاختیار به خود گرفت.
«همم.»
«...چیه؟»
«هیچی... فقط داشتم فکر میکردم. اگه تنها کاری که میکردی اینناگهانی بود که روی چیزی که بیشتر از همه اعصابت رو خردمیرفتند میکنه تمرکز کنی، دیگه چقدر بیشتر از این میتونستی عصبانی بشی؟ همین.»
توهینی در لحن حرفش نهفته بود که آن را به زبان نیاورد. شین با چشمانی نیمهبازبکنن به او نگاه کرد. او هرگز این را با صدای بلند اعتراف نمیکرد، اما از همانگذاشته روزی که با هم آشنا شده بودند، از اختلاف قد بینشان متنفر بود. رایدن فقط پوزخند زد.
«میگه "من شهروند جمهوریام"... واقعاً فقط به خاطرجلو اینکه تو یه جای خاص به دنیا اومدهمورب یا تصادفاً همرنگ اون آدماست، اینقدر بهشون وابستهست؟»
هشتاد و ششها تنها خاطراتی مبهم از زادگاهها و خانوادههایی که آنها را بزرگ کرده بودند به یاد داشتند واِهم مفهوم وطن برایشان چندان واقعی به نظر نمیرسید. اردوگاههای کار اجباری و میدان نبرد، محیطهایی نبودند که احساس خویشاوندی راسرش برانگیزند، بنابراین این ایده که کسی فقط به خاطر همنژاد بودن با شما، خویشاوندتان محسوب شود، واقعاً برایشان معنایی نداشت.
اگر وطنی داشتند، همان میدان نبردی بود که با ارادهی خود انتخاب کرده بودند تا پایان تلخ در آن بجنگند. اگرطرف برادرانی داشتند، همان هشتاد و ششهایی بودند که سبک زندگی مشابهی را برگزیده و در کنارشان میجنگیدند. بنابراین ایدهی داشتن حس تعلقسرش به یک ملت به خاطر سرزمین یا نژادی که خودشان هرگز انتخاب نکرده بودند در آن به دنیا بیایند، برایشان بیگانه بود.
انسانها خودشان را با دستان خود، از طریق گوشت و خونشانلطفاً و رفقایی که به آنها تکیه میکردند، شکل میدادند. این هماننشسته سبک زندگیای بود که هشتاد و ششها آن را درست میدانستند.
«این موضوع در مورد سرگرد پنروزقامت و فدراسیون هم صدق میکنه. نمیفهمممحض چرا اینقدر روی گذشتهی ما کلید کردن.»
«آره، اون... دوستتنگ قدیمیت... اصلاً قضیهشاین چیه؟ واقعاً یادت نمیادش؟»
«هیچی.»
شین فرماندهی جوخه بود و آنت مشاور فنی پارا-رِید. حتی بدون هیچ کار شخصیای، اودعواشونو چند باری در محیطی حرفهای با آنت صحبت کرده بود و هیچ خاطرهای در ذهنشسرش زنده نشده بود. هرچند شاید دلیلش صرفاً این بود که تلاشی برای به یاد آوردن نمیکرد.
«"سه چیز یک انسان را میسازد: وطنی که در آنکرد متولد شده، خونی که در رگهایش جریان دارد و پیوندهایی کهفرود شکل میدهد." ...این رو فردریکا گفت، نه؟ من که هنوزم نمیفهممش.»
«تو نبایدحیوانیای اینجور چیزا رودیدن بیشتر یادت باشه...؟»
رایدن برخلاف سایر هشتاد و ششها، تا دوازده سالگی در هشتادناگهانی و پنج بخش پناه داده شده بود، بنابراین زمان نسبتاً کمتریمیرفتند برای اردوگاههای کار اجباری وجود داشت تا خاطراتش را از بین ببرند.
«اینطور نبود که مدرسهی اون پیرزن خیلی به خونهمون نزدیک باشه... و بعد از اینکه پردازشگربکنن شدم، راستش دیگه این چیزا اهمیتی نداشت... تا به خودم اومدم، چهرهی پدر و مادرم روگذاشته فراموش کردم، و یادم هم نمیومد کجا بزرگ شدم. فکر کنم برای تو هم همینطور باشه.»
«...هیچوقت دلت میخواد برگردی؟»
آیا هنوز هم میخواست به وطنی که فراموشش کرده بودشده بازگردد؟ لبان رایدن به شکلی شبیه به یک لبخند کجاِهم شد، اما حسی که منتقل میکرد بیشتر انزجار و نفرت بود.
شین با خود فکر کرد: پس اونم مثلدیدن منه. وقتی پای این موضوع به میان میآمد، هربیاختیار دوی آنها واقعاً حتی نمیخواستند به آن فکر کنند.
«...نه.»
به محض پایان یافتن جلسهی استراتژی، شین بلند شد وکرد رفت. در حالی که آنت بار دیگر رفتن او راروی بدون هیچ حرفی تماشا میکرد، صدای جوانی به گوش رسید.
«هر چقدر دلت میخواد با اون چشمای عاشقانهناگهانی بهش زل بزن، وایسهاره. اون مرد همونطور که الانسرگردان هست، هیچ وظیفهای نداره که احساساتت رو حدس بزنه.»
کلمهای که فردریکا به کار برد، یک اصطلاح تحقیرآمیز در زبانناگهانی عامیانهی گیاد بود که به معنای مو سفید بود. این کلمهمیرفتند به آلباها و به طور خاص به اهالی جمهوری اشاره داشت.
«...آره، فکر کنم قدرت تودراز انحصار این زمینه رو دراِهم دست داره، مگه نه، جادوگرِ همهچیزبین؟»
«وقتی این تنها چیزیه که تو ذهنته، دیدنش خیلی راحته.کرد چشمای پر از پشیمونیت با اون نگاه حسرتبار مدام شینی روفرود دنبال میکنن... حتی اگه سعی کنم نادیدهش بگیرم بازم آزارم میده.»
فردریکا در حالی که به آنتاین نگاه میکرد، جوابش را تقریباً باچشمانش لحنی تند و گزنده به زبان آورد.
«اگه میگه تو رو نمیشناسه، پستنگ قضیه تمومه. تنها چیزی که باقیدستپاچه میمونه اینه که باهاش کنار بیای.»
«ولی... ولی اگهدستهایی عذرخواهی نکنم، هیچوقت نمیتونمسرگردان به جلو حرکت کنم.»
فردریکا با تحقیربرق آشکار و حتیقامت خصومت پوزخند زد.
«چیزی که ازش میترسی ناتوانی در حرکت به جلو نیست، بلکه ناتوانی در برگشتن به عقبه. تنها آرزوت اینه که به رابطهایکنید که تو بچگی با هم داشتید و توش خوشحال بودید برگردی. دلت میخواد کاری کنی که گناهت پاک بشه... حتی با اینکه میگیگرگها به شینی صدمه زدی، تنها آرزوت اینه که بدون اینکه حتی یک بار زخمهایی که بهش وارد شده رو ببینی، به آرامش برسی.»
«...»
آنت سر جایش خشکش زد و فردریکاسرگردان با چشمانی همچون آتش به او خیره شد.دعواشونو چشمان زرشکی یک پیروپ، درست مثل چشمان شین.
«شینی... و تمام کسایی که شما آدما تا مرز نابودی فرسودهشون کردید، همین الانشفریاد هم تمام توانشون رو برای محافظت از خودشون به کار گرفتن. و اگه قصدجاخالی داری بار روی دوششون رو سنگینتر کنی، من به عنوان دشمنت سر راهت میایستم.»
لِنا با هدف کمک کوچکی به آنت، از شین دعوت کرد تا در زمان مرخصیشاندراز گشتی در لیبرته اِ اگالیته بزنند. شاید فقط صحبت کردن در مورد آن یا یک بارصندلی دیدنش برای به یاد آوردن کافی نبود، اما محرک مناسب میتوانست خاطرات او را زنده کند.
عملیات بازسازی خیابان اصلی لیبرته اِ اگالیته در شش ماهی که از بازپسگیری آن میگذشت، به خوبی پیش رفته بود. ساختمانها در آتش جنگ سوخته بودندولشون و درختان زغالشدهی کنار جاده به همان حال رها شده بودند، اما آوارها پاکسازی شده و خیابانها پرجنبوجوش بودند؛ کسانی که موهای نقرهای داشتند با کسانی کهگله یونیفرمهای آبی فولادی به تن داشتند در هم آمیخته بودند. تماشای این صحنه در زیر آسمان لاجوردی و تغییرناپذیر بهار، باعث شد قلب لِنا به تپش بیفتد.
«...کمی دوره، ولی دوست داریدراز بریم پلاس لون؟ اونجا درگیری کمتریلطفاً بوده، برای همین ساختمونش سالم مونده.»
«پلاس لون؟»
«همونجاییه که آتشبازی فستیوال تأسیس جمهوری توش برگزارناگهانی میشه. تو با برادرت و خونوادهت میرفتی تا تماشاشونسرگردان کنی... قول دادیم یه روزی بریم ببینیمشون، یادت میاد؟»
«درسته...»
شین قدمهایش را تندتر کرد تا به لِنا برسد، در حالیلطفاً که در خاطراتش جستجو میکرد مکثی کرد و سپس لبخند تلخینشسته زد. «آتشبازی... گفتیم که همه با هم میریم آتشبازی رو میبینیم.»
«آه... آره، حق با توئه. در اینبلندش صورت، نمیتونیم فقط دوتایی بریم. وقتی وقتفریاد آتشبازی شد، میتونیم همه با هم بریم تماشاش.»
«تا وقتی که فستیوال فرا برسه، احتمالاً برگشتیم به پایگاهشده اصلیمون... هرچند با این اوضاع، به فرض اینکه فستیوالی هماِهم در کار باشه، آتشبازی راه انداختن یه کم زیادهروی نیست؟»
«درسته. ولی... یهرنگ روزی. تو اولینتنگ فرصتی که گیر بیاریم.»
لِنا قدمی به جلو برداشت، سپس ایستاد و به بالا نگاه کرد. این یک قول واقعی بود، قولی کهحالی میتوانستند به آن عمل کنند. مثل آخرین قولی نبود که شین برای دیدن آتشبازی داده بود، در حالی که تمامبرتری مدت میدانست هرگز اتفاق نخواهد افتاد. شین با درک معنای نهفته در پس این کلمات، به آرامی سر تکان داد.
«حتماً. یه روزی.»
«الان چیزی هست که دلت بخواد ببینی،درگیری شین؟ جایی هست که بخوای بری؟ کاریبیاختیار هست که دوست داشته باشی انجام بدی؟»
اینها حرفهایی بود که قبلاً از او پرسیده بود، بدون اینکه بداند شین هیچ آرزویی نمیتواند داشته باشد، چراکرده که قرار بود شش ماه بعد بمیرد. اما حالا اوضاع فرق میکرد. او حالا میتوانست برای خودش آرزوهایی داشته باشد.میکرد و قادر بود آن آرزوها را به واقعیت تبدیل کند. این بار، وقتی به آینده نگاه میکرد، چه چیزی میدید...؟
شین برایچشمانش مدت کوتاهی بهدراز آن فکر کرد.
«تو چطور، لِنا؟»
لِنا در حالی که ناخودآگاه لبخند میزد، گفت: «خب، بذار ببینم... فعلاً دوست دارم بعددراز از تموم شدن این مأموریت، برم تو روستای پشت پایگاه روستکامر شکار و ماهیگیری کنم.برعکس و شاید سانکت یِدر رو ببینم. اوه، و اقیانوس رو هم همینطور. تا حالا ندیدمش.»
لبخند شین ناگهان عمیقتر شد.
«عالی بهچشمانش نظر میرسه...بیاختیار یه روزی، حتماً.»
«آره. حتماً.»
حقیقت این بود که حتی همین... فقط همینطور قدم زدن در شهر با او یکی از چیزهایی بود کهمیرفتند لِنا همیشه میخواست. اما این را به عنوان یک راز پیش خود نگه داشت. شین با دیدن اینکه لِنا اززده روی خجالت قدمهایش را تندتر کرد، ناگهان گفت: «...اینکه یهو خواستی بیایم قدم بزنیم به خاطر قضیهی سرگرد پنروز بود؟»
شین دستش رارنگ خوانده بود. لِناتنگ با دستپاچگی ایستاد.
«آره... میدونم این چیزی نیست که حقی برای نظر دادن در موردش داشتهولشون باشم، ولی... آنت دوست منه—و تو هم همینطور... امم، ولی فکر کردم اینمیکرد کار کمکت میکنه نه تنها آنت، بلکه خونوادهت رو هم به یاد بیاری...»
چشمانش را محکمبرق بست و سرشقامت را پایین انداخت.
«متأسفم. دارم رو اعصابت میرم؟»
«رو اعصاب که نه، ولی...»
شین سرش را کمیبیاختیار کج کرد. پس ازطرف مکثی مرددانه، با قاطعیت گفت:
«فکر میکنم عجیبه...برق چرا اینقدر رویقامت این موضوع کلید کردی؟»
لِنا ازحیوانیای این سؤاللِنا غیرمنتظره جا خورد.
«منظورت از "چرا" چیه...؟»
«لِنا، اگه هم تو و هم سرگرد پنروز اینقدر از گذشته و کارایولشون جمهوری عذاب میکشید، چرا همهش رو دور نمیریزید؟ چسبیدن بهش... چرا از منمیکرد میخواید به یاد بیارم وقتی خودتون حتی تحمل روبهرو شدن با گذشته رو ندارید؟»
این سؤالی به شدت بیگانه بود، از آن دست سؤالاتی که تنها یک هیولا میپرسید. وطن و گذشتهی هر شخص، بخشهاییفرود از هویت او بودند. حداقل برای لِنا که اینطور بود. بنابراین با احساس سرمایی که در وجودش دوید، به شین که بهبازویش این راحتی به او میگفت همه چیز را دور بریزد، نگاه کرد. اما کمی بعد این احساس را از خود دور کرد.
اما شک و تردید همچنان باقی بود. چطور میتوانستند تا این حد نسبت به آن بیتفاوت باشند؟ آیاطرف هشتاد و ششها که نه تنها خانهها و خانوادههایشان، بلکه حتی خاطرات آنها را نیز از دست دادهمیکرد بودند، این موضوع را غمانگیز نمیدانستند؟ مطمئناً بخشی از وجودشان آرزو داشت حتی ذرهای از آن را پس بگیرد.
«به خاطر اینه که... خب، گذشته و وطن من بخشی از چیزی هستن که منچشمانش رو میسازن. و من نمیتونم بخشی از خودم رو دور بندازم. فکر میکنم دلیل اینکهسئو به یاد نیاوردن برات درد کمتری داره اینه که... اونا هم بخشی از وجود تو هستن.»
«من میتونم خودم باشم حتی اگه خونه یاطرف خونوادهم رو به یاد نیارم. و فکر میکنمبکنن اون خاطرات برای من، همونطور که الان هستم، غیرضرورین.»
«ولی اینکه نمیتونستی برادرمیزدند خودت رو به یاد بیاریپرتاب باعث نشد احساس تنهایی کنی؟»
«اون...»
شین ساکت شد، گویی گیج یا سردرگملِنا شده بود. برای لحظهای، چشمان زرشکیاش ازبود روی ناامنی لرزید. انگار که میترسید... وحشتزده بود.
«درسته—نمیخواستم فراموشش کنم.دستهایی ولی اگه قرار بودسرگردان به یاد بیارمش، من...»
در همان لحظه،برق صدای زیر یک کودکبلندش در گوششان طنینانداز شد.
«مامانی، چراحیوانیای اون چیزهلِنا رنگاش اینقدر عجیبه؟»
هوای آرام بعدازظهر در یک ثانیه یخ زد. گوینده یک کودکناگهانی آلبا بود که در حالی که دست مادرش را گرفته بود،میرفتند در خیابان قدم میزد. انگشت کودک به سمت شین نشانه رفته بود.
«موهاش کاملاً سیاه و کثیفه، و چشمای قرمزش مورمورکنندهست.میرفتند چطور تا حالا هیچکس از شر همچین هیولای ترسناکیگفت خلاص نشده؟ نزدیکش نشو، چون همهمون رو کثیف میکنه!»
مادر با دستپاچگیبرق سعی کرد کودکقامت را ساکت کند.
«بـ-بس کن! داری چیکار...؟!»
«خیلی ازشون هست! من میترسم!حیوانیای باید از شر اون چیزادرگیری خلاص بشیم. اونا نباید اینجا باشن!»
«کافیه!»
این واقعیت که مادر حتی سعی نکرد حرف کودک را اصلاح کند، به وضوح نشانلگدی میداد که این نمایش چقدر ریاکارانه است. انگار که اصلاً بچهاش را دعوا نمیکرد، بلکهسختی صرفاً ظاهر قضیه را حفظ میکرد تا بتواند ادعا کند سعی کرده جلویش را بگیرد.
شین با نگاهی سرد به مادر و کودک خیره شد... نه، نگاهی شبیهدستهایی به نگاهی که ممکن بود به یک سنگریزهی کنار جاده بیندازد، و انگاربکنن که با خودش حرف میزد، گفت: «میفهمم. این قطعاً میتونه... بعداً مشکلساز بشه.»
او این را طوری گفت که انگار کاملاً به شخص دیگری مربوط میشد. این موضوع لِنا را شوکهدراز کرد و نفسش را در سینه حبس کرد. ممکن بود شین آنجا به دنیا آمده باشد، اما برایپشتی او—یک هشتاد و شش—جمهوری دیگر خانهاش نبود. این چیزی بود که لِنا فکر میکرد آن را درک کرده است.
مادر بارها و بارها برای عذرخواهی سر خمطرف کرد و در حالی که کودک همچنان از ترسسئو و انزجارش میگفت، به زور جلوی دهانش را گرفت.
«خیلی متأسفم! بچههابرق چیزی نمیفهمن، لطفاًقامت ما رو ببخشید...»
«...اوهوم.»
شین با دست به مادر اشاره کرد که برود، انگار میخواست بگوید اصلاً برایش اهمیتی ندارد. مادر همچنان سر خم میکرد ومیرفتند سپس کودک را در آغوش گرفت و طوری که انگار از صحنه فرار میکرد، از آنجا دور شد. اما لحظهای که باآنها کودک در آغوشش برگشت، کلماتی که از دهانش خارج شد و نگاه خنجروار و تحقیرآمیزی که به آنها انداخت، گویای همهچیز بود.
«...اون آشغالِ پستتردستهایی از انسان پیشکرده خودش چی فکر کرده؟»
لِنا حسخنده کرد خون فوراًدرخشید به سرش دوید.
«هـ-همونجا وایسا—!»
او میخواست به دنبال زن راه بیفتد،لِنا اما کسی بازویش را گرفت. به عقببود نگاه کرد و دید که شین است.
«نادیدهش بگیر،چشمانش لِنا. خودتبیاختیار رو خسته نکن.»
«چـ—؟!»
لِنا دستش را پس زد و رو به او چرخید. شین هنوز ده سانتیمتربیاختیار از او بلندتر بود، حتی با وجود اینکه لِنا کفش پاشنهدار به پا داشت.گفت لِنا بدون اینکه از اختلاف قدشان ترسی به دل راه دهد، به او خیره شد.
«چطور انتظار داری نادیدهش بگیرم؟! اون همین الان علناً بهتدرگیری توهین کرد! حتی الان—و تا همین الان هم همینطور بوده! شماطرف اومدید تا نجاتشون بدید! حتی میشه گفت به خاطر اونا جنگیدید!»
«من برایچشمانش جمهوری نمیجنگم ودراز هیچوقت هم نجنگیدم.»
لحنش کمی ناراضی به نظر میرسید. شاید با درک جدی بودناومد لحنش، آهی کشید انگار که میخواست استرسش را تخلیه کند وآمد در حالی که هنوز رگهای از کلافگی در صدایش بود، ادامه داد:
«من عادت کردم که شهروندای جمهوری هر چی دلشون میخواد بگن. من اینو توهین خاصی نمیدونم... و مهمطرف نیست چی بگم، اونا هیچوقت گوش نمیدن. آیا تو جیغوجیغ کردن یه خوک رو به دل میگیری، لِنا؟ برایدستهایش منم همینه. تا جایی که به شهروندای جمهوری مربوط میشه، هشتاد و ششها فقط یه مشت دام و طیورن.»
لحنش حالا آنقدر آرام و خونسردتنگ بود که تقریباً به بیرحمی پهلودستپاچه میزد. لِنا مشتهایش را گره کرد.
«شین. منم یه شهروند جمهوریام.»
شین برای لحظهایبرق ساکت شد وقامت ناراضی به نظر رسید.
«درسته... متأسفم.»
«من شما رو بهدرندگیِ چشم دام نمیبینم... ولیدیدن هنوزم یه شهروند جمهوریام.»
«تو با اونا فرق داری.»
«دارم.»
بالاخره فهمید منظورتنگ شین چیست. لِنااین با آنها فرق داشت.
«خوکهای سفید جمهوری برخلاف من،حیوانیای فقط زبالههایی به شکل انساندرگیری هستن... این چیزیه که میخوای بگی.»
هشتاد و ششها از رفتار شهروندان جمهوری نمیرنجیدند و سعی هم نمیکردند آن را اصلاح کنند. هر چه بود، آنها فقط خوکهاینشسته سفید بودند. میتوانستند وانمود کنند که به زبان انسانها سخن میگویند، اما برای همیشه فاقد درک و فهم باقی میماندند. آنها بههمونه سادگی خوب را از بد تشخیص نمیدادند. این تقریباً تمام چیزی بود که هر کسی میتوانست از خوکهای سفید ترحمانگیز انتظار داشته باشد.
رنجیدن از خوکها هیچ فایدهای نداشت. حتی اگر از آنها انتظار عقل سلیم داشتید، هیچ راهیمورب وجود نداشت که شما را درک کنند و حتی نمیتوانستید سرزنششان کنید. طبیعی بود که ستمدیدگان،بعدی ستمگران خود را پست و نفرتانگیز ببینند، اما این مرزبندی به شدت بیرحمانه هنوز هم... غمانگیز بود.
«پس با خوک صدا زدنشون، با این فکر کهدستپاچه اونا اساساً با شما فرق دارن... شما هم دقیقاًطرف همون حسی رو دارید که اونا دارن، مگه نه؟»
این احتمالاً با تبعیض آلباها تفاوت داشت، اما فقط نشان میداد که هرگز درک متقابلی بین آنها وجود نخواهد داشت. و کاملاً طبیعی بود که هرگز با هم توافق نظرسئو نداشته باشند. اما حتی اگر لِنا دیگر هیچ انتظاری از وطن یا شهروندانش نداشت، دیدن اینکه حتی حالا هم هیچ چیز تغییر نکرده، او را غمگین میکرد. او بالاخره باقضیه این واقعیت کنار آمده بود که خشم سرد و ناامیدیای که هشتاد و ششها از زمان حضورشان در بخش هشتاد و ششم در دل میپروراندند، حتی ذرهای التیام نیافته است...
شین برای لحظهای طولانی ساکتدراز ایستاد. و سپس به سادگیاِهم و با آرامش سر تکان داد.
«...آره.»