چپتر 67: فصل 67
0اگر سرشان را گرم نمیکردند، مدلهای اسکورپیون لِنا و بقیه افراد داخل را هدف میگرفتند. شین آگاهیاش را به سمتتقویت سروانِ جوخهای که به عنوان نیروی کمکی به دیوارها فرستاده بود، معطوف کرد. واحدی که هدفش نابودی لژیونهای روی دیوارهامیدان بود. تا دشمن را مجبور کنند سرشان را بدزدند و عقبنشینی کنند، و به واحد اجازه دهند به دیوارها نزدیک شوند.
«...کورنا. نقطهای هست کهحتی بتونی از اونجا بهحال سمت دیوارها تکتیراندازی کنی؟»
این سؤال باعث شد کورنا لبش را گاز بگیرد. او نقشهمهارتهای را بررسی کرد و یکی از نقاط تکتیراندازی که علامت زدهنقش بود را پیدا کرد. یک لبهی صخرهای کمی مرتفع در جنگل برفی.
«چندتایی هست. اما...»
او مهارتهای تکتیراندازیاش را به خاطر آرزویش برای کمک به شین، که به عنوان پیشگام رودررو با دشمن میجنگید، تقویت کرده بود. نقش او این بود که در مواقعی مثلببرد الان، دشمنانی که سر راهشان قرار میگرفتند را از بین ببرد. شین قطعاً اینجا به کمک او نیاز داشت. تا زمانی که میتوانست این کار را انجام دهد، میتوانست در میدانجدیدی نبرد کنار او بماند. این نقش او و تنها متعلق به او بود؛ آن را به هیچکس واگذار نمیکرد، و حتی لِنا هم در این مورد نمیتوانست از او پیشی بگیرد.
با این حال، مجبور بود این گزارش را بدهد. با دیدن سنسورهای مینهای ترکشی کاملاًکاملاً جدیدی که زیر برف سبک روی لبه صخره مدام چشمک میزدند، با ناامیدی نالید. احتمالاً آنهابودند را آنجا کار گذاشته بودند تا هنگام بازگشت از عملیات فتح کوهستان دندان اژدها، غافلگیرشان کنند.
«پر ازپیدا مینه...! همهجا مینکمی ضدتانک کار گذاشتن!»
صدای غرش انفجاری که لبه صخره را در بر گرفت، حتی تا اینجا هم رسید. رایدن به آن سمتناامیدی نگاه کرد و به حرف آمد، چرا که سنسورهای جاگرنات او نمیتوانستند چیزی فراتر از دیوار بتنی و سنگی راصدای تشخیص دهند. «پس خط دفاعیِ توی راهرو دست به کار شده، نه...؟ به نظر میرسه بچهها اون بیرون حسابی درگیرن.»
«خب آره، تو سعی کن ازمرتفع اون صخرهی دیوونهوار بالا بری. حتیتکتیراندازیاش عزرائیل کوچولو هم باهاش به مشکل میخوره.»
آنها در آشیانهی هشتم، در پایینترین طبقه پایگاه قلعهی رویچ بودند. این بزرگترین آشیانهی پایگاه بود، فضای عظیمی که تمام آن طبقه را اشغال کرده بود، با طولآنها و عرضی بیش از پانصد متر. ارتفاعش آنقدر زیاد بود که میتوانست یک خانهی مسکونی را در خود جای دهد، و گذشته از سیستم روشنایی، جرثقیلهای دروازهای سقفنمیتوانستند را پر کرده بودند که با راهروهای معلق احاطه شده بود. جاگرناتها با کانتینرهای خالی یک سنگر ساخته بودند و با هدایت وِروولف در سایهی آن پنهان شده بودند.
او از طریق سنسور نوریاش، به ورودی منتهی به آسانسور نگاه کرد که در حال حاضر کرکرهی ضدحریقش پایین کشیده شده بود و صدای خشن انفجارها از پشت آن میغرید.ببرد این صدای لژیونهای طبقات پایین بود که حملات انتحاری پیدرپی انجام میدادند. خودتخریبیِ مینهای خودکششی و ضربات آمایزهها کمکم داشت کرکره را در هم میشکست. کرکره شروع به تاب برداشتنکاملاً و غژغژ کرده بود. با یک صدای کوبش قدرتمند، سطح کرکره مچاله و پاره شد و به آنها اجازه داد نگاهی به گروه هیولاهای فلزی که در بیرون میلولیدند بیندازند.
...دارن میان.
«—همه واحدها، ضامنهالبهی رو بکشید. تا دستورجنگل بعدی سر جاتون بمونید...»
یک انفجار دیگر. کرکره توان تحمل آسیب بیشتری را نداشت و با شدت به هوا پرتاب شد. سیلیبرف از مینهای خودکششیِ درهمآمیخته با آمایزهها به داخل آشیانه سرازیر شدند، و در حالی که سنسورهای نوری درخشانشانکوهستان به این طرف و آن طرف میچرخید و در تاریکی به دنبال طعمه میگشت، رایدن دستور را صادر کرد.
«آتش!»
در لحظهی بعد، یک خط آتش افقی از پهلو روی لژیونها بارید. غرش بمِ یک توپمدام خودکار و جیغِ دو مسلسل سنگین آشیانه را پر کرد، و پاهای قطعشدهی آمایزهها و اندامهایاژدها متلاشیشدهی واحدهای پرنده خودکششی را همراه با پُفهای دود سیاه و فوران شعلهها به هوا فرستاد.
با این حال، موج دوم بیتوجه به رگبار گلولهها، به شدت مشتاق بود تا با لگدمال کردن اجساد رفقای سرنگونشدهشانتقویت وارد آشیانه شود. آنها فاصلهشان را در همان چند ثانیهای که آتش برای جلوگیری از داغ شدن بیش از حد لولههانبرد متوقف شده بود کم کردند، و در حالی که بیصدا از روی بقایای همرزمانشان رد میشدند، بر سر پردازشگرها آوار شدند.
«ها، مثل مورچه دارن میریزن تو...نمیتوانست نذارید حتی یکیشون هم رد بشه!سنسورهای ما هیچ راه پسوپیشی نداریم، شنیدید؟!»
شیدن بر سر اسکادران بریسنگامن فریاد زد و آنها هم در جواب تأیید کردند. خیلی زود نبرد به هرجومرج کشیده شد؛ سلاحهای متحرک به اینسو و آنسوراهشان میرفتند و نقاط ضعف یکدیگر را هدف میگرفتند، در حالی که مینهای خودکششی سعی میکردند به میان آنها هجوم ببرند. نه تنها جاگرنات، بلکه تمام سلاحهای زمینی معمولاًبدهد در سطوح بالاییشان زره کمتری داشتند، و در تلاشی برای بهرهبرداری از این نقطه ضعف، برخی از مینهای خودکششی از دیوارها بالا رفتند تا به راهروهای معلق برسند—
«دارن میان! بندازیدشون پایین!»
با شکستن شیشهی اتاق انتظار که به آشیانه مشرف بود، آتش یک تفنگ تهاجمی کهبرای روی حالت تمامخودکار تنظیم شده بود، به سمتشان روانه شد. خدمهی تعمیر و نگهداری هشتادوشش برایقطعاً پاکسازی آنهایی که قسر در رفته بودند، آتش متمرکزی را به سمت مینهای خودکششی شلیک کردند.
آنها به دلیل جراحات و آسیبهای واردشده به بدنشان مجبور شده بودند خط مقدم را ترکجدیدی کنند، اما در اصل مبارزانی بودند که به کار با سلاحهای گرم عادت داشتند... و همچنین بهبازگشت هوای میدان نبرد و حس ساییده شدن به مرگ. آمایزهها فوراً نگاهشان را به سمت آنها چرخاندند.
«عقبنشینی کنید—بکشید عقب!»
یک لحظه پس از آن فریاد و صدای بلند قدمهایشان، آتش مسلسل ۱۴سبک میلیمتری اتاق انتظار را درنوردید. اما در لحظهی بعد، واحد شانا، ملوزین، آمایزه رابازگشت زیر پا له کرد. شیدن نگاهی به اطراف آشیانه انداخت و با حرص گفت:
«به نظر نمیادلبهی اون یارو فونیکسمرتفع اینجا پیداش شده باشه...»
«نه اینکهواگذار الان دلمحتی بخواد پیداش بشه...»
از زمانی که برج دیدهبانی را تصرف کرده بود، هیچ سابقهای از درگیری با فونیکس در هیچ راهرویی وجود نداشت. دیوارهای حائل در بخش زیرزمینی به عنوانراهشان اقدامی در برابر حملات تیغههای فرکانس بالا، با تلههای ولتاژ بالا مجهز شده بودند، و آخرین باری که دیده شد زمانی بود که تیغهاش پس از برخوردگزارش به یکی از آنها منحرف شد. طبق شناسایی شین، او قطعاً هنوز جایی در پایگاه بود، اما یا آسیب دیده بود یا در حال تعمیر بود. یا...
«...اون برگ برندهی لژیونه.»
آنها سرکوب پایگاه را به سربازان ردهپایین سپردهبرفی بودند... و آن را برای نبردی که بیشترینکمک نیاز را به آن داشتند پنهان کرده بودند.
«قدرتمنده ولی جایگزینی نداره.حتی احتمالاً نمیخوان روی سربازایحال بیارزشی مثل ما حرومش کنن.»
میتوانست هر چیزی را پاره کند و به هر کسی شلیک کند، و دقیقاًآرزویش به همین دلیل، بینظیر بود. این یعنی فقط زمانی وارد معرکه میشد که یکقرار واحد به همان اندازه منحصربهفرد—شین و متصدی کفن و دفن—به عنوان حریف شایستهاش ظاهر شود.
شیدن با خشم پوزخند زد.
«بیارزش، هان؟ کمکم دلم میخوادکمی این ازخودراضی بودنشون رو بهاما همراه بقیه دلورودهشون بکشم بیرون.»
«تمومش کن... وقتی اینقدر کمبودمورد نیرو داریم، تو موقعیتی نیستیمبدهد که بخوایم باهاشون سرشاخ بشیم.»
«—راهروی پنج، به راهروی سه عقبنشینی کنید. همهشون رو درو کنید. سی ثانیه بعد، برای بازپسگیریکمک برگردید داخل. آمایزههای مجهز به مسلسل سنگین دارن از راهروی صفر میان. واحد تفنگدار، عقبنشینی کنیداینجا و با تفنگهای ضدتانک آتش پشتیبانی فراهم کنید. به محض اینکه پیداشون شد، کارشون رو بسازید.»
در حالی که او عملیاتِ در جریان در چندین راهرو را فرماندهی میکرد، دستورات پیدرپی و سریع ویکا که در بخش فرماندهی طنینانداز میشد، به وضوح نشان میداد که درگیری دردندان خط دفاعی چقدر شدید است. تمام راهروهای منتهی به بخش فرماندهی با دیوارهای حائل سهلایهی ضخیم مهروموم شده بودند، اما اگر کسی برای دفاع از آنها نبود، در برابر حملات مکررنظر فرو میریختند. به همین دلیل، درگیریهای خشونتباری میان سربازانی که در مقابل دیوارهای حائل ایستاده بودند و لژیونهای سبکوزنی که سعی میکردند آنها را عقب نگه دارند، در حال وقوع بود.
مینهای ترکشی ضدنفر/ضد زرهسبک منفجر شدند و یکی پس از دیگری عمل کردند، و در حالی که صدای تیز شلیک تفنگهای ضدتانک ۲۰ میلیمتری از جهتی دیگر بهقرار گوش میرسید، غرش انفجارهایی که راهروها را میشکافت، هوا را لرزاند. تصاویر چندین راهرو و صفحات وضعیت مختلف با سرعتی سرگیجهآور یکی پس از دیگری ظاهر میشدند. ویکادیدن در حالی که هنوز به صفحات هولوگرامی که به صورت نیمدایره در اطرافش مستقر شده بودند نگاه میکرد، یکی از چشمان بنفش امپراتوریاش را به سمت لِنا چرخاند.
«اگه حتی یک مین خودکششی به اینجاپیشی برسه، کارمون تمومه. امواج ضربهای تا اینجاترکشی میرسه و ما هیچ راه فراری نداریم.»
لِنا با تکانلبهی دادن آرام سرشمرتفع جواب داد: «فهمیدم.»
دشمنان عمدتاً مینهای خودکششی بودند، اما برای بخش فرماندهی، این نوع دشمنان مرگبارترین بودند. اگر یک ماده منفجرهمیزدند قوی در این فضای بسته منفجر میشد، امواج ضربهای بارها از دیوارها منعکس شده و شدت میگرفتند. امواجمین ضربهای با چنین شدتی به راحتی اندامهای شکنندهتر داخل بدن انسان مانند مغز و رودهها را نابود میکردند.
در عملیات قبلی، شین از متصدی کفن و دفن به عنوان طعمه استفاده کرده و بدن خودش را در معرض خطر قرار داده بود تا مورفودشمنانی را از پا درآورد، اما یک قدم اشتباه کافی بود تا به خاطر انفجار در خطر مرگ قرار بگیرد. خواندن گزارش اقدامات او در آن نبرد باعثحال شده بود لِنا از وحشت به خود بلرزد، حتی اگر این تنها گزینهاش بود و پناهگاهی وجود داشت که امواج ضربهای را منحرف کرده و کاهش دهد.
«احتمالش هست که مینهایحتی خودکششیِ مدل نوزاد ازحال طریق کانالهای تهویه بخزن داخل؟»
کانالها بخش جداییناپذیر تأسیسات بودند، و هدفشان این بود که افراد داخل خفهخاطر نشوند، اما در عین حال، مسیرهایی بودند که مستقیماً به بیرون متصل میشدنددشمنانی و راهی معتبر برای نفوذ در طول یک نبرد محاصرهای به شمار میرفتند.
«احتمال اینکه یه بچه آتش یونانی با خودش بیاره تو...؟ از همون اول که این قلعه ساختهچشمک شد، تنها جاهایی که به اندازهی عبور یک انسان—چه بچه و چه بزرگسال—بزرگ بودن، اتاقها و راهروها بودن.همهجا فضای داخلی کانالها مجموعهای از لولههای فلزیِ تنگ و باریکه. حتی یک اینتاگسفلیگه هم نمیتونه ازشون رد بشه.»
اتفاقاً، آتش یونانی نوعی پیشران مایع از قرون وسطی بود که از نفتا به عنوان منبع سوخت اصلیاش استفاده میکرد. بهکرده لطف ویژگیاش که به راحتی با آب خاموش نمیشد، اغلب برای نبردهای دریایی و محاصرهای استفاده میشد. با این حال، این سؤالبماند پیش میآمد که آیا خاندان سلطنتی ایدیناروک آنقدر خشم عوام را برانگیخته بودند که نگران احتمال ورود کودکی حامل آتش یونانی باشند.
صدای انفجاری از دور به گوش رسید و باعث شد هوای پست فرماندهی به شکلی نامحسوس بلرزد. یکی از کدهایی که نشاندهندهی مین ترکشی بود، در یکی از صفحات هولوگرامی ویکا کمنور شد. نقطهای که در آن منفجر شد،غافلگیرشان راهرویی به طرز عجیبی محافظتشده اما همواره عریض بود که حمله به آن را آسان میکرد. با این حال، این یک راهروی فریبدهنده بود و به هیچکجا ختم نمیشد. انسانها اغلب حمله به نقاط ضعف را ترجیح میدادند و تمایلبالا داشتند مکانهای بهشدت محافظتشده را با نقاط مهم و حیاتی مرتبط بدانند. این تله برای بهرهبرداری از این جنبهی روانشناسی انسان و کنترل اقدامات دشمن کار گذاشته شده بود، و به نظر میرسید لژیونها هم فریب آن را خورده بودند.
ویکا تنها با یک نگاه به آن توجه کرد و پوزخند زد.تکتیراندازیاش تلههای بیشماری از این دست در سرتاسر بخش پراکنده شده بود. امامثل حتی این دفاعها نیز هر دقیقه در حال کاهش و مصرف شدن بودند.
«یک انسان همیشه برای شخص دیگهای مایهی دردسره، فقط به این خاطر که زندهست.لبه این برای همه صدق میکنه، مهم نیست چقدر آدم درستکاری باشن... بنابراین هرگز ایدهی بدیفتح نیست که آماده باشیم. مهم نیست در نهایت چقدر کینه برات به همراه داشته باشه.»
با غروب خورشید، بادی برفزا شروع به وزیدن کرد و میدان دید را با پردهی کمرنگی از سفیدی تار کرد. حتی سنسورهای مرکب آمایزهها هم تا حدودی توسط آنبین مختل شده بودند، بنابراین آتش آنها، به همراه آتش مدلهای اسکورپیون، به میزان قابلتوجهی از دقت افتاد و نزدیک شدن به دیوارها را آسانتر کرد. اما از طرف دیگر، برفترکشی گزنده به ضرر جاگرناتها نیز عمل میکرد و باعث میشد آنها روی کندههایی که در منطقهی جنگلزداییشده پراکنده بودند، سکندری بخورند. ماشینهای بیشتری یکی پس از دیگری از حرکت بازمیماندند.
آنها سعی کردند با شلیک از پایین دیوارها، آتش هویتزرهای بیوقفه را که به صورت مورب و افقی روی سرشان میبارید تلافی کنند، اما برجکهای تانک ۸۸احتمالاً میلیمتری و پرتابگر توپ ۱۰۵ میلیمتری توسط جانپناههای دندانهدار دیوارها مسدود میشدند و به ندرت به هدف میخوردند. جانپناههایی قدرتمند، که با صفحات زرهیِ مخصوص تقویت شده بودند.جاگرنات آنها خط آتش بالای دیوارها را از آسیب پنهان میکردند و در عین حال به طور سیستماتیک آتش طرف مهاجم را منحرف میساختند—یک شکل بینقص از دفاع قلعه.
متصدی کفن و دفن با عبور از میان خط آتش سنگین و بینظم، بالاخره به پای دیوار رسید. شین با فرو کردن یخشکنهای پاها والان لنگر سیمیاش در سطح یخزده، سیم را جمع کرد و ماشین دهتنیاش را به زور از دیوار بالا کشید. لژیونها بالای آن بودند، اما کولاکمورد او را از دید پنهان کرده بود. روباه خندانِ تئو چند لحظه بعد به او پیوست. آن دو، جوخههای پیشگامِ اسکادران پیشتاز را رهبری میکردند.
جوخهی سرکوب سطحیِ آنجو نقطهی دیگری از دیوارها را بمباران کرد تا توجه لژیونها را از رفقایشانچشمک دور کند، و غرش آتش آنها حتی زوزهی باد طوفانی را در خود بلعید. اما برای یکمینه لحظه، باد فروکش کرد و سپس دوباره شدت گرفت، و باعث شد پردهی سفید موقتاً کنار برود.
نگاه آنها با یک مین خودکششی کهجنگل از دیوارها به بیرون خم شده بودآرزویش تا پایین را نگاه کند، تلاقی کرد.
«...دور شید! میخواد بچسبه بهمون!»
شین با رها کردن سیمی که وقت جمع کردنش را نداشت، به دیوار لگد زدبرای و در هوا رقصید. این ارتفاع حتی برای کمکفنرهای بسیار کارآمد جاگرناتها که برای نبردهایببرد با تحرک بالا ساخته شده بودند، خشن بود، اما او هیچ راه فرار دیگری نداشت.
یک لحظه پس از پریدن او، مین خودکششی جلوی چشمانش سقوط کرد. به یکی از واحدهای همراه که نتوانسته بود به موقع جاخالی دهد چسبید وهنگام خودتخریبی کرد، و هر دوی آنها را از بین برد... یک مدل مین ضدتانک. این مدل قادر بود در صورت چسبیدن به هدف، جت فلزی آزادفراتر کند که حتی در زره سطح بالاییِ یک وانانگاند نفوذ میکرد. نیازی به گفتن نبود که رگینلیف با آن زره ضعیفش به طور کامل نابود شد.
متصدی کفن و دفن با تغییر حالت در هوا، روی چهار پایش فرود آمد. شین به مانور دادن در یک میدان نبرد برفی با تجهیزات منحصربهفردی که برای سازگاری با این زمین در نظرداشت گرفته شده بود، عادت نداشت. ضربه به طور کامل مهار نشد و از یخشکنهایش به مکانیسمهای داخلی جاگرنات منتقل گردید، و با ترک برداشتن چندین قطعه، غژغژی نگرانکننده در کابین خلبان طنینانداز شد. یکچشمک نشانگر هشدار به همراه صدای آزاردهندهی آژیر روشن شد. او با چشمانی نیمهباز نگاهی به آن انداخت. مکانیسم مفصل پای راست عقبیاش تا حدودی آسیب دیده بود... با این حال، هنوز قادر به حرکت بود.
یک اسکورپیون در تعقیب آنها لولهاش را حرکت داد، و جاگرناتهایی که به کنار پریده بودند، بیرحمانه به سمت آن شلیک کردند تا مهارش کنند.ناامیدی آنها بدون وقفه از پایههای توپ پشتی و توپهای خودکارشان شلیک میکردند و اهمیتی نمیدادند که لولهها بیش از حد داغ شوند و با پُفهایرایدن دود از کار بیفتند. در تضادی آشکار، صدایی که بیش از حد سرد و آرام بود—صدای ستوان دوم یوتو کرو—از طریق تشدید به گوش رسید.
«نوزن، عقبنشینی کن. باصخرهای این وضعیتی که ماشینتبرفی داره، نمیتونی مثل همیشه بجنگی.»
«...اما...»
ماشین یوتو، ورتراگنا، سنسور نوریاش را بهجنگل سمت او چرخاند. اگر یک جاگرنات میتوانستآرزویش صحبت کند، احتمالاً صدایی یکنواخت و مکانیکی میداشت.
«اگه بمیری، نیروی شناساییمون رو از دست میدیم. حتی بعد از اینکه نفوذمینهای کردیم، نبودِ مهارتهای نبرد تنبهتن و تجربهی جنگی گستردهت ما رو تو مضیقهینالید شدیدی قرار میده... بکش عقب. فعلاً شناسایی و فرماندهی رو در اولویت قرار بده.»
شین برای لحظهای طولانی نفسش را حبس کرد. یوتوچندتایی حق داشت. اما حتی اگر هیچ پیشرفتی نمیکردند، عقبنشینیرودررو به پشت خط در این مقطع او را آزار میداد.
«...دریافت شد.»
لِنا در حالی که یکی از دوربینهای سطح زمین مورد اصابت آتش هویتزر قرار گرفت و از کار افتاد، تماشا میکرد. بخش عمدهای ازمثل صفحهنمایش اصلی تاریک شد. تصاویر نبردِ اطراف دیوارها، اطلاعات هواشناسیِ بیرون، انواع و تعداد پیشبینیشدهی دشمن. تمام اطلاعات مربوط به آنچه در بیرون پایگاهنمیکرد میگذشت، به یکباره قطع شد... خط ارتباطی با محیط سایبان در بالای پایگاه—و واحدهای سنسور مرکب که در آنجا نصب شده بودند—قطع شده بود.
«مدار رزرو فعال شد... میلیزه، کمینمیتوانست طول میکشه تا بازیابی و آنلاینسنسورهای بشه. تا اون موقع، گزارشهای بیرون رو—»
«نه، مشکلیپیدا نیست. همهشصخرهای رو حفظ کردم!»
لِنا حتی ندید که ویکا با تعجب چرخید تا به او نگاه کند. موقعیت دشمن که شین برای آنها فاش کرده بود. موقعیت هر دوبودند طرف، همانطور که در گزارشها و دوربینهای بیرونی تا الان به تفصیل آمده بود. ساختار پایگاه قلعه و توپوگرافی اطراف. سرعت باد و میانگین دیدنمیتوانستند که بر مسیر گلولهها تأثیر میگذاشت. تمام اینها در ذهن او حفظ شده و سپس شبیهسازی شده بود تا پیشبینی کند چگونه حرکت خواهند کرد.
این کار برای لِنا که در حین بازسازی میدان نبردی در صد کیلومتری، اسکادرانها را فرماندهی کرده بود، آسان بود. اما این یکمواقعی تیپ بود—تعداد نیروها به هزاران نفر میرسید. حتی اگر آنها را به واحدهای کوچکتر تقسیم میکرد، به تعداد عظیمی شبیهسازی نیاز بود—که سیکادا باواگذار عملکردی با راندمان بالا به آن پاسخ داد. فیبرهای شبهعصبیِ بیشمار به رنگ بنفش روشن شدند و الگوهای تصادفی در سراسر سطحشان ترسیم کردند.
«اسکادران سایث، آتشتون رو روی دیوار پنجم از بلوک سوم شرقی متمرکز کنید. اسکورپیون باید سعی کنهزیر به محض تموم شدن بارگیری مجددش بزنه بیرون. اسکادران لایکائون، با گروهان یکم آلکونوست همکاری کنید وعملیات به شماره هفت شلیک کنید. گروهان ۲۲اُم وظیفهی تأمین آتش پشتیبانی رو داره. اسکادران پیشتاز، شما باید—»
صفحهنمایش اصلی دوباره روشن شد و انواع آمار را نشان داد. لِنا با نگاهی گذرا به آن برای تأیید اینکه تصویر ذهنیاش از میدان نبرد با آنچه در حال وقوع بود مطابقت دارد، بهداشت دادن دستورات ادامه داد. این کار غیرممکنی نبود، اما حتی بدون تمرکز شدید یا غوطهور شدن، او این نقشه از میدان نبرد را در ذهن خود بازسازی و حفظ کرد و حتی پس ازچشمک روشن شدن مجدد صفحه، به دادن دستورات پیدرپی ادامه داد. این احتمالاً به لطف کمک سیکادا بود، اما او در عین حال با یک جوخهی کامل در تشدید باقی مانده بود. در این صورت...
در همان لحظه بودبدهد که یک جرقهی نقرهای درکاملاً میدان دیدشان به پرواز درآمد.
همه در پست فرماندهی—از جمله لِنا و ویکا—غافلگیر شدند. یک پروانهی مکانیکی با بالهایی به بزرگی دست یک انسان بالغ. یک اینتاگسفلیگه. احتمالاً قبل از شروع محاصرهراهشان به داخل نفوذ کرده و قبل از پیدا کردن راهش به اینجا، سرگردان بوده است. از روی سنگ بستر که هیچ سنسور قابلذکری نداشت عبور کرده بودگزارش و از آن زمان هیچ راهی برای پیروی از دستورات واحد مادرش نداشت. احتمالاً در آستانهی تمام شدن انرژیاش راه خود را به داخل پیدا کرده بود.
اینتاگسفلیگه بالهایش را یک بار، گویی با تردید، به هم زد و حضورمینهای دشمنان را سریعتر از چشم انسان شناسایی کرد. با بالهای بازشدهاش به شکلینالید تهدیدآمیز در مقابل لِنا پرواز کرد، در حالی که رگههای فولادیش به روشنی میدرخشیدند.
اینتاگسفلیگه... مدلی که با استفاده از امواج الکترومغناطیسی قدرتمند، رادیو، بیسیم و سایرخاطر اشکال ارتباطات الکترونیکی را مختل میکرد. و اگر یک بدن زنده در فاصلهیدشمنانی نزدیک در معرض آن امواج قرار میگرفت، احتمالاً به آسیب کشندهای منجر میشد...
صدای گوشخراش لحظه به لحظهدیدن شدیدتر میشد. اینتاگسفلیگه با سوزاندنجدیدی هوای اطرافش، نور قویتری ساطع کرد—
«—آاااااااااااااااااااااااه!»
مارسل روی پاهایش ایستاد و با قنداق تفنگ تهاجمیاش اینتاگسفلیگه را پایین انداخت. شکل مگسمانندِکاملاً ضعیفبال به عقب پرتاب شد و در اثر آن ضربه محکم به کف زمین برخورد کرد.بودند روی زمین دستوپا زد تا دوباره به پرواز درآید، اما ظاهراً مکانیسم بالهایش آسیب دیده بود.
ویکا در حالی که تفنگی بیرون میکشید و با یک حرکت روان، اینتاگسفلیگه را هدف گرفت و شلیک کرد،میجنگید گفت: «...کارت خوب بود، ستوان دوم مارسل.» یک مسلسل دستی ۹ میلیمتری، که تنها تعداد کمی از نیروهای ویژهی پادشاهیدهد متحد آن را حمل میکردند. شلیک او با دقت به بخش مرکزی اینتاگسفلیگه نفوذ کرد و آن را تکهتکه کرد.
لِنا نفسی را کهبدهد تمام این مدت ناخودآگاهترکشی حبس کرده بود، بیرون داد.
این... نزدیکپیدا بود. بیش ازکمی حد نزدیک بود.
«ممنونم، ستوان دومنمیکرد مارسل... تو جونمنمیتوانست رو نجات دادی.»
شاید تمام تنش از بدنشکمی خارج شده بود، چون مارسلاما حتی از او هم رنگپریدهتر بود.
«نه... راستش، من فقط یهجورایی... انجامش دادم.مینهای منظورم اینه که اگه نمیتونستم این کارلبه رو بکنم، نمیتونستم تو چشمهای نوزن نگاه کنم...»
او آه سنگینی کشید، صندلیای را که با لگد کنار زده بود عقب کشید و به کنسول فرماندهیاش بازگشت. نیمرخ صورتش که به صفحهی هولوگرامی خیره شده بود، به وضوح نشانقطعاً میداد که از قبل ذهنش را به میدان نبرد بازگردانده است. لِنا پروندهی پرسنلی او را به یاد آورد—اینکه قبل از اینکه این مرد جوان به یک افسر کنترل تبدیل شود، یکبرف اپراتور وانانگاند بوده که در خط مقدم خدمت میکرده و یک فلدرس را هدایت میکرده است، اما به دلیل آسیب ماندگار ناشی از جراحت پا مجبور به تغییر نقش خود شده بود.
«...دشمن بعدی دارهنمیکرد میاد. لطفاً فرماندهینمیتوانست رو از سر بگیرید.»
«...لعنتی.»
یک جوخهی کامل از سیرینها به یکباره با ناپدید شدن اهداف پارا-رِیدشان ناپدید شدند. یک کنترلکنندهی جوان با درک معنای پشت آنآنها از دست دادن سیگنال، زیر لب ناسزا گفت. پس از اتصال، سیرینها نمیتوانستند تشدید را به تنهایی قطع کنند، و بنابراین تنهارایدن یک دلیل وجود داشت که تشدید برخلاف میل کنترلکننده قطع شود. دختران بیچاره—که قادر به خوابیدن یا از دست دادن هوشیاری نبودند—مرده بودند.
«لعنتی، لعنتی، لعنتی! اون هیولاهایکمی غیرانسانیِ لعنتی هشتادوشش! شما رواما به عنوان طعمه استفاده میکنن...»
برای کنترلکنندههای پادشاهی متحد، سیرینها صرفاً سلاح نبودند. آنها شرکای ارزشمند و زیردستان مورد اعتمادی بودند. برخی حتی آنها را به عنوان معشوقه، خواهرمیزدند کوچکتر یا دختران خود میدانستند. این احساسات محدود به سیرینها نیز نبود. کنترلکنندههای سگهای جنگی و پهپادها اغلب همدلی و محبت بیش از حدیگرفت نسبت به شرکای خود پیدا میکردند. مواردی که در آن یک کنترلکننده پس از نابودی پهپادش برای گرفتن انتقام شریک خود هجوم میبرد، غیرمعمول نبود.
و این امر در مورد سیرینها که شخصیتهای خاص خود را داشتند—هرچند مصنوعی—و به شکل دختران معصوم ساخته شده بودند، حتی بیشتر صدق میکرد. والان آن سیرینها اکنون یکی پس از دیگری در حال مصرف شدن بودند. به آنها دستور داده شده بود تا یک حملهی قاطعانه را در زیر صخرهاینمیتوانست شیبدار به ارتفاع صد متر رهبری کنند، جایی که در معرض آتش متمرکز قرار میگرفتند، و به عنوان طعمهای عمل میکردند که باید دور انداخته میشد.
چگونه ممکن بود قلب کنترلکنندههایشان برای آنها به درد نیاید؟ کاملاً طبیعی بود کهلبه کنترلکنندهها نسبت به هشتادوشش که سیرینها را به جلو میراندند تا به عنوان طعمههایشانعملیات عمل کنند، احساس خشم و انزجار کنند. همهی کنترلکنندهها تا حدودی چنین احساسی داشتند.
اگر یکی از برادران شمالیشان بود، باز هم قابل تحمل میبود. اگر یکی از اعضای خاندان سلطنتی بود، حتی ممکن بود آن را یکمثل افتخار بنامند. اما اینکه گروهی از افرادِ نژادی دیگر، از کشوری پستتر، و از گونهای پستتر که حتی وطنشان را هم کنار گذاشته بودند، سیرینهایحتی محبوبشان را مصرف کنند و به سوی نابودی سوق دهند؟ این امر کنترلکنندهها را به خشم و کینه وامیداشت، بسیار بیشتر از خود مرگ سیرینها.
اشکهای خشم و پشیمانی از گونههایشاننمیتوانست سرازیر شد. به خاطر اون خارجیها،سنسورهای اون احمقهای پست... به خاطر اون هیولاها...؟
«لعنت... بهش!»
«کافیه.»
یک سرباز میانسال دیگر نمیتوانست این صحنه رابرفی تماشا کند. نشان درجه روی یونیفرم بنفش و مشکیپیشگام او متعلق به یک سروان بود—فرماندهی تمام کنترلکنندههای حاضر.
«اما، سروان!»
«صرف نظر از اینکه ما چی فکر میکنیم، اون دخترها همینی هستن که میبینید.آرزویش آدمهایی داوطلب شدن تا به اون دخترها تبدیل بشن، با علم به اینکه قرارهقرار اینطوری باهاشون رفتار بشه. چیزی نیست که بخواید براش ناراحت بشید... علاوه بر این...»
او به عنوان فرماندهی کنترلکنندهها در این پایگاه، با دختر افسر نظامی جمهوری که محاصره را فرماندهی میکرد، و در نتیجه با زیردست مستقیمگذاشته او، پسری که به عنوان سروانِ هشتادوشش خدمت میکرد، در تشدید بود. و هر یک از آنها در حالی که درد تماشای مرگ رفقایشانچرا را در خود میریختند، نبرد را فرماندهی میکردند. قلب آنها نیز با تماشای نابودی سیرینها، که حتی رفیق آنها هم نبودند، به درد میآمد.
اینطور نبود که آنها از اینمرتفع فقدان غمگین نباشند... آنها صرفاً بدونتکتیراندازیاش اهمیت دادن به نابودیشان تماشا نمیکردند.
و بیشتر از هر چیز...
«...هشتادوششها هم اون بیرون دارن میمیرن.مرتفع برای نجات فرماندهشون و اعلیحضرت، و همچنینخاطر ما... تنفر یا کینه ورزیدن بهشون بیجاست.»
لژیونها فریب تظاهر آنها به هدف گرفتن دروازهی اصلیکاملاً را نمیخوردند. کورنا در زیر صخره به دنبال یکمیزدند نقطهی دید مناسب برای تکتیراندازی بود، اما موفق نشده بود.
«تچ...»
تنها زمانی که صدای نوچ کردن خودش را شنید، شین متوجه شد که دارد بیطاقت میشود و سرش را تکان داد.صخره عصبانی شدن او را به جایی نمیرساند. فقط منجر به مرگومیر بیشتر میشد. اما با در نظر گرفتن تلفات انباشتهشدهی آلکونوستهامین و جاگرناتها و افزایش تعداد مجروحان و کشتهشدگان—و در تضاد مستقیم با آن، مقدار مهماتی که مدام در حال کاهش بود...
و ناامیدکنندهترین بخش ماجرا این بود که با وجود تمام این فداکاریها، آنها هیچ پیشرفتی نکرده بودند. محدودیت زمانیمیجنگید ثانیه به ثانیه به آنها نزدیکتر میشد و همراه با آن، حس فزایندهای از استیصال از اعماق وجودش میجوشید.انجام نیروهای کمکی دشمن داشتند نزدیکتر میشدند و به نظر نمیرسید تعداد دشمنان در داخل قلعه رو به کاهش باشد.
و دقیقاً به این دلیل که او این موضوع را درک میکرد، در کنار این واقعیت کهچشمک تعدادشان فقط در حال کاهش بود، شین احساس میکرد که کنترلش روی اعصابش به تدریج ضعیفتر میشود.مینه آنها حتی هیچ راهی برای دانستن اینکه در پایگاه، که خارج از دسترسشان بود، چه میگذرد نداشتند.
و به نظر میرسیدصخرهای او تنها کسی نبودبرفی که دچار بیطاقتی شده بود.
«ستوان دومواگذار ماتوبا؟! وایستا! ازمورد دستوراتت پیروی کن!»
«اما ما باید به شلیککمی کردن ادامه بدیم! باید حواسشوناما رو پرت کنیم، وگرنه— گاااه!!»
یک جوخه از دستورات سرپیچی کرده و سعی کرده بود از دیواری واقع در نوک جنوبی بالاچشمک برود، اما فقط با آتش مسلسل از هر دو طرف مواجه شد و سقوط کرد. شین فکرمینه کرد میتواند صدای غیرطبیعی فرود آمدنشان روی موانع ضدتانکی که جابهجا نشده بودند و سوراخ شدنشان را بشنود.
اسکادران تاندربولت با عبور از میان آتش اسکورپیونها هجوم برد و در این فرآیند متحمل تلفاتی شد، و به سطح صخره چسبید، امامواقعی متوجه شد که آمایزهها از شکافهای تیراندازی در امتداد جانپناهها به آنها نگاه میکنند. آمایزهها پس از تأیید موقعیت جاگرناتها، فوراً عقبنشینی کردندهیچکس تا دوباره ظاهر شوند، در حالی که چیز سنگینی را هل میدادند. بشکههای استوانهای، که سپس آنها را از صخره به پایین هل دادند.
«...؟!»
اعضای اسکادران تاندربولت برای جاخالی دادن از بشکهها به سطح صخره لگد زدند، و در لحظهی بعد، بشکهها از جایی کهکرده اسکادران قرار داشت عبور کردند و به پایین سقوط کردند. برخی توسط موانع ضدتانک به سیخ کشیده شدند، و برخی دیگرکنار روی زمین بین آنها متلاشی شدند، و ضربهی برخورد آنها را پاره کرد و چیزی را به بیرون پاشید... یک مایع شفاف.
به دنبال آن، مینهای خودکششی از دیوارها به پایینکاملاً شیرجه زدند. با سقوطی صد متری با سر، به شدتناامیدی فرود آمدند و به محض برخورد با زمین خودتخریبی کردند.
کسری از ثانیه بعد، دیواری از آتش جهنمی به سمت آسمان کدر و برفی زبانه کشید، و بین اسکادرانمیجنگید و خندق قرار گرفت. شعلهها در حالی که زبانه میکشیدند برف را به کناری زدند، و جریان هوای روانجام به بالا گردابی از جرقهها و برف ایجاد کرد که در دنیای سربیرنگ با درخششی قرمز و خیرهکننده اوج میگرفت.
حتی لرچه در داخلحتی چایکا مبهوت نشسته بودحال و سپس فریاد زد:
«خندقهای آتش...! اونالبهی بنزین رو ازمرتفع پناهگاههای سوخت برداشتن!»
بشکههای بیشتری با صداهای گنگ و خفه به پایین غلتیدند. پس از برخورد با گوشهای از دیوارها، از روی خندقنالید پریدند و بنزین را به اطراف پاشیدند که باعث شعلهورتر شدن آتش شد. لژیون با نیروی برق کار میکرد وغرش نیازی به بنزین بهعنوان سوخت نداشت. آنها آزاد بودند تا بدون هیچ محدودیتی از آن بهعنوان یک تاکتیک تأخیری استفاده کنند.
بله، یک تاکتیک تأخیری.
شین بهآرامیواگذار سرش راحتی تکان داد.
«فعلاً نمیتونیم از اینجاصخرهای حمله کنیم... استراتژی کثیفیبرفی رو علیهمون به کار بردن.»
زره جاگرناتها از آلیاژ آلومینیوم ساخته شده بود که در برابر آتش ضعفسبک داشت، درست مثل سیمهایشان که حاوی عناصر کربنی بود. عبور از میان آن شعلههابازگشت و بالا رفتن از دیوارها درحالیکه در معرض حرارت قرار داشتند، عملاً غیرممکن بود.
گزارشی از تئو رسید:
«از واحد شناسایی گزارش دادن. بقیه دیوارها هم دارنپیدا تو آتیش میسوزن... البته فکر نمیکنم زیر این برف،مهارتهای آتیش زیاد دووم بیاره. ظاهراً چارهای جز صبر کردن نداریم...»
«...»
از نظر منطقی، این نتیجهگیری درست بود. اما زمان به نفع لژیون پیش میرفت.بودند درحالیکه نیروهای کمکی دشمن در حال نزدیک شدن بودند، دفاع دژ داشت تحلیل میرفت.صدای با در نظر گرفتن همه اینها، فقط نشستن و تلف کردن وقت، انتخاب افتضاحی بود...
«...نه.»
چایکا که کنارشنقشه ایستاده بود، بهنقاط آسمان نگاه کرد.
«برف داره تندتر میشه... این...»
آسمان برفی باز هم تاریکتر شد و دانههای برفی که هوا را پر کرده بودند، متراکمترکمک شدند. کاهش دما نشان میداد که غروب آفتاب بهسرعت نزدیک میشود. فیدو جاگرناتهای گیر افتاده و لاشههاینیاز سوخته آلکونوستها را یدک میکشید. بستههای انرژی، مهمات و سایر اقلام مصرفیشان هم بیدلیل هدر رفته بود.
تلفاتشان تاحال این حدبدهد سنگین بود.
«...شاید این تماملبهی کاری باشه کهمرتفع امروز از دستمون برمیاد...»
خورشید غروب کرد.
اینتاگسفلیگههایی که آسمان را پوشانده بودند، آخرین پرتوهای نور خورشید آن روز راخاطر با بالهای نقرهای خود منعکس کردند و گنبد آسمان و برفی که زمین راراهشان پوشانده بود، به زیبایی روشن کردند. دنیا میدرخشید و سایههایش تاریکتر از همیشه میشد.
پرترهای تماشایی از جنون، بیآنکه حتیسنسورهای یک نفر در میدان نبرد فرصتبرف و فراغت تماشای آن را داشته باشد.
با غروب آفتاب، درگیریها در داخل و خارج از پایگاه فروکش کرد.تکتیراندازیاش ویکا با تأیید اطلاعات روی صفحات هولوگرامی، آهی کشید و گفت: «میلیزه،مثل فرماندهی گروه ضربت رو برای مدتی به من بسپار. برو یکم استراحت کن.»
خالی گذاشتن پست فرماندهی در طول نبرد اصلاًحال گزینه قابلقبولی نبود. دلیل دستور ویکا هم همینجدیدی بود، اما لِنا با جدیت سرش را تکان داد.
«نه. توپیدا اول استراحتصخرهای کن، ویکا.»
«قصد داری با این خستگی، فرماندهی یه نبرد دفاعی رو بهزیر عهده بگیری؟ استقامت بدنی تو خیلی کمتر از منه. پس بایدآنها اول تو استراحت کنی... زیر چشمات گود افتاده و رنگت هم پریده.»
شعلههای خندق آتش در نهایت تسلیم برف شدند و وقتی دیگر چیزی برای سوختن باقی نماند، روی صخرهها خاموش شدند. در آننقش لحظه، سلطه بر میدان نبرد به برف همهگیر منتقل شده بود. برف فقط بهشدت نمیبارید؛ باد یخبندان آن را تقریباً بهصورت عمودیتنها میوزاند و پردهای سفید تشکیل میداد که میدان دید اسکادران پیشتاز را میپوشاند. کولاک بیرحمی بود، گویی خود آسمانها علیهشان توطئه کرده بودند.
البته حرکت به جلو دشوار بود و حالت دید در شب سنسورهای نوری و رادارشان در این آبوهوا کارایی نداشت. حتی مگسک سیستم کنترل سلاحشان هم توسط برف سفید محوگذاشته شده بود، و ازآنجاکه در صورت برخورد با دشمن قادر به دیدن آنها نبودند و شناساییِ شین بهتنهایی نمیتوانست تمام جاگرناتها را به جلو هدایت کند، مجبور شدند با حرفبتنی لرچه موافقت کنند که نبرد بیشتر در آن روز غیرممکن است. جاگرناتها و آلکونوستهایشان هم پس از نیمی از روز تقلا و فشار شدید، نیاز به تعمیر و نگهداری داشتند.
آنها در اعماق درختان جنگل مخروطیان، جایی که کولاک شدت کمتری داشت، اردو زدند. شین متصدی کفن و دفن را به تیم تعمیراتی که به استقبالشان آمدهراهشان بودند سپرد و آهی در شب سرد و برفی کشید. میچیهی بهسمت او رفت و با نزدیک شدنش، صدای خرد شدن برف زیر پاهایش به گوش رسید.گزارش او هم درست مثل کایه یک اورینتا بود؛ خون شرق قاره در رگهایش جریان داشت. دختری ریزنقش با پوستی عاجیرنگ و موهای مشکیِ متمایل به قهوهای بود.
«سروان نوزن، قربان، ممکنه مفصلها کاملاً یخ بزنن و ولتاژ برق اضطراری افتسبک کنه، برای همین هر جاگرناتی که تو حالت آمادهباش نیست باید به داخل کانتینرهابازگشت منتقل بشه. اونایی که تو حالت آمادهباش هستن رو با آتیش گرم نگه میداریم.»
وقتی شین به او نگاهکمی کرد، میچیهی با لبخندی کهاما خستگی از آن میبارید، ادامه داد:
«من از جبهه شمالی اومدم، برای همین به جنگیدن تو برف عادت دارم...مینهای افراد دیگهای هم داریم که تو شمال خدمت کردن، پس با خودمون فکرنالید کردیم میتونیم همه روشهای مقابله با سرما رو به بقیه هم یاد بدیم!»
«...ممنون. ولی زیادلبهی به خودت فشار نیار.جنگل برای فردا استراحت کن.»
«چشم، قربان.حال شما همبدهد همینطور، سروان.»
میچیهی دستی تکان داد و دور شد. شین با نگاه او را بدرقه کرد و خودش هم به راه افتاد. گروهی از لاشخورها به رهبری فیدو برگشتند و لاشههای بازیابیشده جاگرناتهای نابودشده را یدک میکشیدند. امدادگران رزمیکار کانوپیها را باز کردند، پردازشگرها را بیرون کشیدند و روی برانکارد گذاشتند. از کنارشان تیمهای تعمیراتی دو نفره با لبهای در هم فشرده عبور میکردند که کیسههای جسد را حمل میکردند. شین پیش از آنکه درِ خودروی زرهیگذاشته سنگین اسکادران پیشتاز را باز کند، پشت چادری که کنار خودروی رزمی واحد اعزام پزشکی برپا شده بود، کوهی از کیسههای سیاه تلنبارشده را دید. آنجو که قبل از او برگشته بود، با لبخندی به او خوشآمد گفت.
«خسته نباشی. کورنا همحتی باید هر لحظه ازحال بازرسی گارد عقب برگرده.»
«درسته.»
داخل خودرو داستین، تئو و به دلایلی ریتو حضور داشتندجدیدی که با وجود اینکه از اسکادران دیگری بود، آنجا نشسته بود.احتمالاً داستین یک ماگ پر از قهوه فوری به دست شین داد.
«...آدمای زیادی مردن.»
«ما پردازشگرها بازمنمیکرد وضعمون بهتره. بیشترنمیتوانست آلکونوستها بهجای ما مردن.»
«مهمات، بستههای انرژی و قطعاتکمی تعمیراتیمون هم داره تموم میشه...اما نداشتن خط تدارکات واقعاً سخته.»
کورنا برگشت، با بدخلقی برف را از روی موهای قهوهایجدیدی مایل به قرمزش تکاند و پس از گرفتن یک ماگنالید بخارآلود از سیرینی که بهسمتش آمده بود، کنار آنها نشست.
«مدلهای اسکورپیون از روی دیوارها عقبنشینی کردن. طبق چیزی که شاهزاده میگه، دارن توسطآرزویش یه ماشین عجیبوغریب تو سطح زمین سرویس میشن. الان فقط مینهای خودکششی روی دیوارهاقرار موندن. راستش خیلی خندهداره؛ با این همه برفی که روشون نشسته، شبیه آدمبرفی شدن.»
او این را بدون هیچ اثری از سرگرمی در صدایش گفت.دیدن شین به او نگاه کرد و متوجه خلقوخوی تلخش شد کهمدام ناشی از ترکیب خستگی و یک روزِ بدون هیچ پیشرفتی بود.
«دارن لولههایپیدا مدلهای اسکورپیون روکمی سرویس میکنن... احتمالاً.»
«شاید.»
احتمالاً به همین دلیل بود که لژیون برای به تأخیر انداختن آنها به خندقهای آتش متوسل شده بود. هویتزرها قادر به شلیکنقش افقی بودند، اما معمولاً با زاویه بالا و بهسمت بالا شلیک میکردند. با افزایش وزن گلولهها و مقدار باروت، فشار روی لولهتنها افزایش مییافت. مدلهای اسکورپیون احتمالاً به وضعیتی کشیده شده بودند که پس از یک روز کامل درگیری، نیاز به تعمیر و نگهداری داشتند.
کورنا باواگذار تماشای صحنه بیرون،مورد شانهای بالا انداخت.
«اون سیرین همین الان گفت که اگهجنگل دستور بدیم، بهتنهایی میرن جلو. گفتن اگهآرزویش مرگشون باعث نجات یه جون بشه، باعث افتخارشونه.»
رگهای محو اما محسوس از انزجار چشمان طلاییاشترکشی را پر کرد. چشمان کسی که داشت بهمدام چیزی نگاه میکرد که قادر به درکش نبود.
«ببخشید، ولی من واقعاً فکر میکنم اونا چندشآورن... از دید اونا،مهارتهای خیلی از رفقاشون مردن. اونا خیلی بیشتر از افراد ما تلفات دادن.مواقعی اما یه جوری هنوزم میتونن طوری لبخند بزنن انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.»
آنها میتوانستند مردان و زنان جوان بیشماری را در اطراف اردوگاه ببینند که از سیرینها لیوانجدیدی میگرفتند، تشکر میکردند اما مستقیماً به آنها نگاه نمیکردند. دختران مکانیکی هم هیچ نشانهای از نگرانیهنگام بروز نمیدادند و تنها با لبخندهایی که به دل نمینشست، به رسیدگی به پردازشگرها ادامه میدادند.
«همیشه نترس، تا ابدصخرهای خستگیناپذیر و بدون هیچبرفی درکی از درد، هان...؟»
این دقیقاً شبیهگزارش همان لژیونی بودسنسورهای که با آن میجنگیدند.
«اونا واقعاً عروسکهای مکانیکیان... میشکننکمی ولی هیچوقت نمیمیرن. نمیتونی چیزیاما رو بکشی که از قبل مرده.»
داستین درحالیکه نگاهش را به داخل ماگش دوخته بود، با صداییدیدن ضعیف گفت: «اما... حس بدی داره... این دقیقاً مثل همون زمانیهمدام که مجبور میکردیم هشتاد و شیشیها تمام جنگیدنها رو به عهده بگیرن.»
تئو باپیدا عصبانیت ابروهایشصخرهای را بالا انداخت.
«پس داری میگی مابدهد اینجا داریم مثل همونترکشی خوکهای سفید رفتار میکنیم؟»
لحن تند او باعثصخرهای شد داستین با حالتبرفی عذرخواهی دستانش را تکان دهد.
«نه، اینطورواگذار نیست! منظورم اینمورد نبود. من فقط...»
پس از اینکه نگاهش برای چندمرتفع لحظه به اطراف چرخید، با چهرهایتکتیراندازیاش در هم رفته چشمانش را پایین انداخت.
«من، ام... معذرت میخوام.»
ریتو شروع کرد: «اما... واقعاً یه جورایی حس میکنم داریم بهمهارتهای خودمون تو زمانی که تو منطقه هشتاد و ششم بودیم نگاه میکنیم.مواقعی مخصوصاً تو اون حمله در مقیاس بزرگ، همه مردن... تقوتوقکنان... دقیقاً همونطوری...»
«...»
شین با تماشای او که مثل یک کودک خردسالچندتایی زانوهایش را بغل کرده بود، چشمانش را ریز کرد.رودررو پس به همین دلیل بود که پیدایش شده بود.
«دلت براشون میسوزه؟»
«نه... اینطور نیست. منظورم اینه که همونطور که ستوان دوم کوکومیلا گفت،تکتیراندازیاش اونا چندشآورن. اونا انسان نیستن. من واقعاً نمیفهمم چیه هستن، برای همین میترسم...الان اما اینکه میبینم با اون سروصدا میافتن و میمیرن، حس بدی بهم میده.»
این حس به او دست میداد کهپیشی شاید فردا آنها هم جا پای سیرینهاترکشی بگذارند و به همان شکل بمیرند. وحشتناک بود.
این احساس که به زبان آورده نشد، چیزی بود کهاما شین با آن ناآشنا بود. او به دیدن مرگ کسانیتقویت که کنارش بودند عادت داشت... مجبور شده بود عادت کند.
«میخوای تو نبرد فردابدهد عقب بمونی؟ اگه براتترکشی سخته، شاید اینطوری بهتر باشه.»
اگه ترس تا این حد فلجکنندهست... همون بهتربرفی که از میدون نبرد دور باشی. تنها کاری کهپیشگام میکنه اینه که تو رو زودتر میفرسته تو گور.
«...نه.»
ریتو پس ازلبهی لحظهای سکوت، سرشمرتفع را بهشدت تکان داد.
«نه... مشکلی نیست. همینبدهد الانشم بهاندازه کافی نیروترکشی نداریم. تازه علاوه بر اون...»
ریتو لبهایش را در هم فشرد و ادامهبرفی داد، گویی سعی داشت به خودش انگیزه بدهد،کمک و کمی هم شبیه به یک نفرین بود.
«...من... منمواگذار یه هشتادحتی و شیشیام.»
با بازگشت به اتاقش، لِنا سیکادا را درآورد و دوباره یونیفرم آبی پروسیاش را پوشید. سپس یونیفرم آبی فولادی را که روینقش تختش افتاده بود، برداشت. فردریکا یونیفرم یدکی یک نفر را آورده بود. پوشیدن آن بهطرز عجیبی آرامشبخش بود، اما وقتی نبرد تمامتنها میشد، باید به صاحبش برمیگشت. احتمالاً نباید میگذاشت چروک شود. با این فکر، سعی کرد با دستان بیتجربهاش آن را تا کند.
اما با وجود اینکه او یک سرباز بود، لِنا در بیشتر عمرش فقط لباسهایی را میپوشید که در کمدش داشت. و وقتی به خانهگذاشته برمیگشت، یک خدمتکار لباسش را میگرفت و به آن رسیدگی میکرد. زمانی که او پس از سقوط جمهوری وقتش را صرف دفاع از آنچرا کرد، چارهای نداشت جز اینکه تا حدودی یاد بگیرد به نیازهای خودش رسیدگی کند، اما تا کردن لباس هنوز در آن زمان دغدغهاش نبود.
مخصوصاً وقتی پایلبهی یک ژاکت مردانهمرتفع در میان بود.
پس از اینکه لِنا مدتی با آن کلنجار رفت، فردریکا که داشت او را تماشا میکرد، آهی کشیدبرف و آن را از دستانش قاپید. ازآنجاکه در حال حاضر تعداد افراد حاضر در پست فرماندهی بیشتر ازکوهستان ظرفیت در نظر گرفته شده بود، پرسنل مازاد مجبور بودند برای اسکان همه، اتاقها را با هم شریک شوند.
«بدهش به من. وقتیصخرهای پای کار خونه وسط میاد،چندتایی تو کاملاً ناامیدکنندهای، مگه نه؟»
«...ممنون، دستیار روزنفورت.»
«این لقبپیدا آزاردهندهست. فقط صدامکمی کن فردریکا، ولادیلنا.»
فردریکا کت را با حالتی غیرمنتظره، سریع و ماهرانه تابدهد کرد. طبق چیزی که شین دربارهاش گفته بود، مهارت فردریکا درصخره آشپزی همسطح لِنا بود، اما ظاهراً در مورد تمیزکاری اینطور نبود.
«...تو این کار ماهری.»
«بههرحال، بخشی از نقش یه نماد خوشیمنی اینهترکشی که مثل یه خدمتکار عمل کنه. هرچند هنوز بهمچشمک اجازه نمیدن به اتو دست بزنم، میگن خیلی خطرناکه.»
پس از مکثی برای فکر کردن، ژاکتجنگل تاشده را روی میز گذاشت و باآرزویش نگاهی از گوشه چشم به لِنا نگریست.
«بهت گفتن استراحت کنی،حتی نه؟ برامون غذا آوردم، پسگزارش بشین و یه استراحتی بکن.»
«اما...»
فردریکا چهرهای واقعاًگزارش و کاملاً ناخوشایندسنسورهای به خود گرفت.
«تو واقعاً دیر میفهمی، دختر رو اعصاب، مگه نه...؟ اوناییاما هم که بیرونن الان دارن استراحت میکنن. برو یکم با شینیکرده حرف بزن، حتی اگه فقط در حد یکی دو کلمه باشه.»
آنها احتمالاً نمیتوانستند پنج روز تا رسیدن کمک دوام بیاورند. در بهترین حالت، میتوانستند دو روز دیگرزیر دوام بیاورند. شین که از خستگی و بیحوصلگی کلافه شده بود، پس از پایان گزارش به فرماندهانعملیات که پر از اخبار بد بود، کانتینر را ترک کرد و لرچه را دید که منتظرش ایستاده است.
«به نظر نمیاد برف امشب بندمرتفع بیاد... میتونید نگهبانی رو به ماتکتیراندازیاش بسپارید. همهتون باید یکم استراحت کنید.»
وقتی شین نگاهی پرسشگرانه بهدیدن او انداخت، به نظر رسیدجدیدی لرچه متوجه سؤالش شده است.
«ما نیازی بهلبهی استراحت نداریم، چونمرتفع پرندههایی مکانیکی هستیم.»
«شاید برای شمانمیکرد درست باشه... ولینمیتوانست برای کنترلکنندههاتون نه.»
«ما برای یه نگهبانیِ شبانه ساده نیازیجنگل به فرماندهی نداریم. و بعضی از کنترلکنندههاآرزویش هم خودشون رو برای بیدار موندن آماده کردن.»
...که کاملاً طبیعی بود. در یک نبرد محاصرهای، هیچ تضمینی وجود نداشت که شب به معنای توقفچشمک درگیریها باشد. بااینحال، پیشنهاد او برای شین هم کاملاً مفید بود. او میتوانست بدون چند روز خوابیدنمینه بجنگد، اما کارایی و قدرت قضاوتش افت میکرد. اگر میتوانست استراحت کند، حتماً این کار را میکرد.
«ممنون... اگهپیدا چیزی تغییر کردکمی بهت خبر میدم.»
لرچه یک بار پلک زد.
«متوجه شدم. منلبهی یکی از خودمونمرتفع رو کنارتون میذارم... بااینحال...»
طرز کج کردن سرش از نظر شین یک حرکت کمی کودکانه به نظر رسید. ویکا گاهی اوقات اومیزدند را یک بچه هفتساله صدا میزد، که به این معنی بود که او هفت سال پیش شروع به کارضدتانک کرده است. آن حرکت معصومانه شبیه حرکتی بود که ممکن بود از یک کودک در آن سن سر بزند.
«...جناب ریپر. منظورتون اینهصخرهای که حتی تو خواببرفی هم صدای جیغهاشون رو میشنوید...؟»
«آره.»
«این...»
لرچه کلمهای برای گفتن پیدا نکرد. و چشمان سبزش حالت نگرانی به خودسبک گرفت، که این تصور را ایجاد میکرد که یک انسان واقعی روبهروی اوهنگام ایستاده است. چشمان کسی که قلبش برای درد شخص دیگری به درد آمده است.
«باید براتون خیلی سخت باشه. من فقط میتونمبرفی تصورش رو بکنم، اما اینکه آرامشتون همیشه بهکمک هم بخوره، برای یه انسان باید شکنجه وحشتناکی باشه.»
«...نه واقعاً.»
این تجربهای بود که شین پس از ده سال به آن عادت کردهخاطر بود. از زمانی که سگهای گله وارد میدان شده بودند، حجم نالهها تقریباًدشمنانی دو برابر شده بود، اما او حالا حتی به آن هم عادت کرده بود.
«پارا-رِید در اصل بازسازی توانایی فراحسی یک انسان بود. چقدر خوب میشد اگه با گذشت زمان، یه محدودیت مکانیکیناامیدی یا بازسازی از توانایی شما هم توسعه پیدا میکرد... مخصوصاً برای ما که استراحتی نداریم تا مختل بشه. ماگذاشتن میتونستیم شما رو از بارِ هشدار دادن به دیگران رها کنیم، بدون اینکه متحمل هیچ درد یا فشاری بشیم.»
ابروهای شین ازلبهی روی دلخوری در همجنگل گره خورد. رهایش کنند؟
«من ثبتنام نکردمنمیکرد که بهعنوان آژیرنمیتوانست خطر خدمت کنم.»
«کاملاً آگاهم. ثبتنام شما تو ارتش کاملاً با میل خودتون بوده. احتمالاً میگید به این هم عادت کردید، همونطور که چارهای نداشتید جزمواقعی اینکه به سواری گرفتن از اون فلدرسِ سرکش عادت کنید... اما اگه اجازه بدید نظرم رو آزادانه بیان کنم، شما بیشازحد به خودتونهیچکس فشار میارید، جناب ریپر. بقیه هشتاد و شیشیهای محترم هم همینطور. شما موهبت ارزشمند زندگی رو دارید. باید بیشتر قدر سلامتیتون رو بدونید.»
شنیدن این کلمات از زبان کسی که صرفاً کپی شبکه عصبی یک فرد مردهلبه بود—شنیدن آن از زبان لرچه که از قبل مرده بود—واقعاً حس عجیبی داشت. گوییعملیات واقعیت بیشازحدی در آنها نهفته بود و به همین دلیل رد کردنشان دشوار بود.
یا بهتر است بگویم...
«چرا اینقدر روتون رویحتی ما قفله؟ برای شما، ماگزارش فقط سربازای یه کشور دیگهایم.»
لرچه لحظهای مکثلبهی کرد، گویی داشتمرتفع کلماتش را سبکسنگین میکرد.
«...چون ما سیرینها،گزارش بهنوعی، شبیه... بله،سنسورهای شبیه ماشین لباسشویی هستیم.»
«...؟»
ماشین لباسشویی؟
«نقش ما اینه که بهجای مردم کار کنیم. مشارکت تو کار انسانها هدف ماست... و بهعنوان یه ماشین لباسشویی، وقتی میبینم شخص روبهروم دارهمثل خودش رو هلاک میکنه درحالیکه من بدون استفاده نشستم، نمیتونم جلو خودم رو بگیرم و فکر نکنم که: کاش میذاشتن ما تمام این کارهاینمیکرد طاقتفرسا رو انجام بدیم و وقتشون رو صرف عشق ورزیدن به همدیگه، مراقبت از بچههاشون و بهتر کردن و لذت بردن از زندگیشون کنن. چون...»
...اینها امتیازاتی هستندگزارش که ما هرگز نمیتوانیممینهای از آنها لذت ببریم.
درحالیکه شین ساکت ایستاده بود، لرچه بهجنگل او لبخند زد. پوزخندی مغرورانه و درخشان،آرزویش کاملاً بیارتباط با اینکه کلماتش چقدر وحشتناک بودند.
«ما پیوند ماشینآلات و مرگ هستیم که برای مبارزه با هم ادغام شدیم. ما هیچکاملاً آیندهای نداریم. تنها چیزی که داریم، هدفیه که بهمون داده شده. اما شما زندهاید و اینبودند آزادی رو دارید که برای آینده آرزویی داشته باشید... برخلاف ما، شما میتونید هر آرزویی بکنید.»
«...شما...»
«انسان نیستیم، بله؟ جناب ریپر،دیدن برای شما که میتونید صدایجدیدی مردگان رو بشنوید، آیا ما...؟»
درحالیکه این را با لبخندی تلخ از او میپرسید، شین نتوانست خودش را راضی کند که فوراً جواب دهد. او میتوانست صداها رامواقعی بشنود. صداهایی که از سیرینهای روبهرویش میآمدند. درست مثل لژیون، آنها صداهای مرثیه بودند. صدای کسانی که مرده بودند و از جایی کههیچکس باید باشند دور نگه داشته شده بودند، صدای ارواحی که مدام گریه میکردند و التماس میکردند که به آنها اجازه عبور داده شود.
همان صداهای بسیاری از رفقایش که تبدیل به گوسفند سیاه شده بودند. همانند آن مرد جوان از خویشاوندان دورش که هرگز اومدام را ندیده بود... همانند برادری که انتقامش را گرفته بود. که به این معنی بود که آنها مردهاند. آنها دیگر زنده نبودند.گذاشتن اگر از شین پرسیده میشد که آیا آنها جزو زندگان به حساب میآیند، تنها میتوانست با انکار پاسخ دهد. آنها زنده نبودند.
اما به دلایلی، بیان این حرف، گفتن این موضوع به آنها که فقط روحآرزویش هستند—که انسان نیستند—چیزی بود که نمیتوانست خودش را راضی به انجامش کند. زیرا اینقرار کار به منزله این بود که بگوید برادرش و رفقای بیشمارش هم انسان نبودند.
شاید لرچه با حسبدهد کردن درگیری درونی پشتترکشی سکوت شین، شانهای بالا انداخت.
«...میفهمم. پس مالبهی برای شما چیزی بیشترجنگل از اجساد متحرک نیستیم.»
«...شما زندهواگذار نیستید، اینحتی درسته. اما...»
شین حرفش را نیمهکاره رها کرد،مرتفع زیرا قادر نبود افکارش را مرتبتکتیراندازیاش کند، و لرچه فقط لبخندی درخشان زد.
«سوءتفاهم نشه، جناب ریپر. من هیچ علاقهای به انسان شدن ندارم، و دلمسبک هم نمیخواد باهام مثل یه انسان رفتار بشه. من شمشیر و سپر شاهزادههنگام ویکتور هستم و بنابراین نیازی به قلب و بدن شکننده یه انسان ندارم... بااینحال...»
لرچه به بدنشلبهی نگاه کرد ومرتفع لبخند کمرنگی زد.
«...من اون شخصی نیستم که بر اساسش ساخته شدم. من فقط آخرینسنسورهای بقایای مغز اون شخصم. و همین بهتنهایی اربابم رو آزار میده... ومیزدند درک این موضوع باعث میشه احساس... بله، باعث میشه احساس تنهایی کنم.»
«...»
برخلاف صدای بقیه سیرینها، صدایی که از درون او فریاد میکشید مردانه نبود. این صدا متعلق به یک سرباز پادشاهی متحداحتمالاً نبود—که فقط مردهای بالغ بودند—که به این معنی بود که احتمالاً متعلق به کسی نبود که در نبرد کشته شده باشد.گرفت و او موهای طلایی داشت که از موهای یک انسان قابلتشخیص نبود و هیچ کریستال شبهعصبیای در پیشانیاش جاسازی نشده بود.
او احتمالاً اساساً با سایر سیرینها متفاوت بود؛ سیرینهایی که قرار بود در میدان نبرد بهجای انسانها مصرفرودررو شوند و به همین دلیل متمایز ساخته شده بودند تا بهعنوان چنین جایگزینهایی مشخص شوند. ظاهر او بهوضوح نشانکار میداد که برای نبرد در نظر گرفته نشده، بلکه با هدف زنده کردن یک شخص خاص خلق شده است.
«...تو... در اصل کی بودی؟»
ویکا، من تنهات نمیذارم...
بله، صدا آخرین افکارش را منعکس میکرد، اما درعینحال آرزویش برای عبور کردنسبک را تکرار میکرد، درست مثل صدای ارواح بیشمار دیگر. این صدای لرچه بود،هنگام هرچند چند سال جوانتر. صدای یک دختر جوان، شبیه به آواز یک پرنده.
«بانو لرچنلید...پیدا ایشون خواهرصخرهای شیریِ اعلیحضرت بودن.»
پس او کسی بود که ویکانمیتوانست میشناخت... همانند مادرش که اندکی پسسنسورهای از تولد او از دنیا رفته بود.
مار غلوزنجیر و پوسیدگی—گادیوکا.
این نام افعیای بود که شهرتش را مدیون الگوی زنجیرمانند فلسهایش بود؛ زهرش که آنقدر قوی بود که میتوانست گوشت انساناحتمالاً را از بین ببرد؛ و حکایتهایی که میگفتند چگونه با خوردن گوشت والدینش متولد میشود و به این ترتیب آنها راگرفت میکشد. ظاهراً این خرافهای بود که از زندهزایودن این حیوان نشئت میگرفت. این افعی تنها بهواسطه زنده بودنش، نزدیکانش را میبلعید.
برای اولین بار، شین احساس کرد احساسات آن شاهزاده مارصفت را درک میکند که با میلکمک و رغبت آن نام را یدک میکشید. زیرا به دوش کشیدن بارِ مرگ نزدیکترین افراد، احساسیاینجا بود که به همان شکل قلب شین را به درد میآورد—احساسی که بیشازحد برایش آشنا بود.
«از قرار معلوم، ایشون تو اولین نبردِپیشی اعلیحضرت همراهشون بودن و همونجا از دنیا رفتن...کاملاً این بدن به شکل بانو لرچنلید ساخته شده.»
—آیا لرچه دلتنگ بازگشتصخرهای به جایی است کهبرفی به آن تعلق دارد؟
ویکا این را از او پرسیده بود... چون او کسی بود که لرچهسبک را به این دنیا گره زده و مقید کرده بود. و این دلیلِهنگام حالت چهرهاش در زمانی بود که شین تأیید کرد که او چنین آرزویی دارد.
«اعلیحضرت من رو برای زنده کردن بانو لرچنلید خلق کردن. امامهارتهای جسم و روح من متعلق به بانو لرچنلید نیست و مننقش هیچکدوم از خاطرات ایشون رو ندارم. همین یه مورد... بهشدت ناامیدکنندهست.»
«...عذر میخوام که چنین چیز عجیبینمیتوانست بهتون گفتم. لطفاً این مکالمه روسنسورهای فراموش کنید... و... شب خوبی داشته باشید.»
و با لبخندی شاد، لرچه رفت و شین به خودروی زرهی ترابریتکتیراندازیاش بازگشت. جاگرناتها هم در خودرو نگهداری میشدند، اما سایر اعضای جوخه هنوزمثل برنگشته بودند. آنها احتمالاً داشتند با رفقایشان از اسکادرانهای دیگر صحبت میکردند.
پارا-رِید ناگهان روشن شد و صداییسنسورهای آشنا، شبیه به زنگولهای نقرهای، بابرف خجالت او را خطاب قرار داد.
«—شین؟»
«لِنا. چی...؟»
شین میخواست چیزی بپرسد اما بهآرامی ساکت شد. صدای لِنا هیچ اثری از وحشت که نشاندهنده وضعیت اضطراریرودررو باشد، نداشت. این همان لحنِ کمی آرام بود که وقتی هر شب در آن پادگان با آنها همگامسازیمیتوانست میکرد، داشت. او ناخودآگاه پوزخندی زد—میتوانست حس کند چیزی که ناخودآگاه در درونش منقبض مانده بود، ناگهان شل شد.
ظاهراً لِنا از روی تسکین آهیسنسورهای کشیده بود. شین سؤالش را از طریقسبک همگامسازی بهسمت آن حس تسکینیافته هدایت کرد:
«حالت خوبه؟»
«یه جورایی خوبیم. به لطفمورد شما بچهها که نیروی اصلیبدهد لژیون رو مشغول نگه داشتید.»
سپس با جدیت پرسید:
«سردته، مگه نه؟گزارش فردریکا گفت بیرون کولاکمینهای شدیدی به پا شده...»
«چیزی نیست که نتونیم از پسش بربیایم. خطوط مقدمچندتایی فدراسیون تو زمستون خیلی سرد میشه، هرچند اصلاً قابلمقایسهرودررو با سرمای اینجا نیست. ما هم تجهیزات لازم رو داریم.»
خودروهای زرهی ترابری در اصل برای حملونقل مسافت طولانیِ فلدرسها در نظر گرفته شده بودند. آنها طوری ساخته شده بودند که وقتی زمان توقف برایناامیدی اردو زدن فرا میرسید، بهعنوان شبهپادگان عمل کنند، و درحالیکه با یک اقامتگاه ایدهآل و راحت فاصله زیادی داشتند، برای استراحت بهاندازه کافی خوب بودند. اگرنگاه هیچچیز دیگری هم نبود، بسیار بهتر از صندلی ارزانقیمت کابین تنگ آن تابوت آلومینیومی بود که گویی فقط برای لجبازی با ایده ارگونومی طراحی شده بود.
«کسی صدمه دیده...؟ یادمصخرهای رفته بود، اما فقط باچندتایی پارا-رِید نمیتونم چیز زیادی ببینم.»
صدای شین همان لحن آرام و منطقی همیشگیاش را داشت. اما به ذهن لِنا خطور کرد که اگرمیزدند او سعی میکرد حقیقت را از او پنهان کند... اگر آن را پنهان میکرد تا او را ازمین دردِ دانستن اینکه کسی مجروح یا کشته شده در امان نگه دارد، او هیچ راهی برای فهمیدنش نداشت.
«دقیقاً مثل دو سال پیشه، مگه نه...؟ من داخل دیواراماما و شما بچهها باید تمام جنگیدنها رو تحمل کنید. اگه صدمهکرده ببینید یا درد بکشید... تا خودتون بهم نگید، من هیچوقت نمیفهمم.»
و او آنها را در میدان نبرد محبوس کرده بود تا بقای خودش را تضمین کند. دلیل جنگیدن شین و بقیه تا حدی این بود که تدارکات کافی برای عقبنشینیگذاشته همه را نداشتند و تا حدی به این دلیل بود که اگر این کار را میکردند، لِنا و بقیه را رها میکردند تا در قلعه بمیرند. چون وقتی دژ سقوط کرد،سنگی آنها از روی نگرانی برایشان توقف کرده بودند و به همین دلیل در محاصره گیر افتاده بودند. اگر لِنا و بقیه اینجا نبودند، آنها مطمئناً میتوانستند به جای امنی عقبنشینی کنند.
اگر کسی صدمه میدید... اگر کسیمرتفع برای این کار قربانی میشد، همهاشتکتیراندازیاش تقصیر آنها بود. در این صورت، حداقل...
«لِنا، تو الان تو خطرناکتریندیدن جای ممکنی. و اینطور نیست کهزیر تو هم در حال جنگیدن نباشی.»
شین پاسخ داد، شاید از درگیری درونی اوبرفی آگاه بود، شاید هم نه... این مهربانیِ بیتکلف اوپیشگام بود که به لِنا اجازه میداد در کنارش بماند.
پیش از آنکهنمیکرد متوجه شود، لبخند تلخیپیشی روی لبانش نقش بست.
و اگر اینطوره... اگه قضیه اینه...مرتفع پس من باید کسی باشم کهتکتیراندازیاش این کلمات سرد رو به زبون میاره.
«—شین. اگه...»
چیزی که لِنا در ادامه گفت،مرتفع شین را آنقدر پر از خشمتکتیراندازیاش کرد که مو بر تنش سیخ شد.
«...اگه فکر میکنی ممکنه همهتون کشته بشید،پیشی میخوام ما رو فراموش کنید و عقبنشینی کنید...کاملاً و اگه برای همهتون غیرممکنه، پس حداقل بعضیهاتون—»
«عصبانی میشما، لِنا.»
شین حرفش را قطع کرد. اینسنسورهای تنها چیزی بود که نمیتوانست دست رویسبک دست بگذارد و اجازه دهد او بگوید.
«اینکه بهمون بگی ولتون کنیم و فرار کنیم،برفی توهین به ماست. پس حتی اگه تو باشی، سرهنگ...پیشگام حتی اگه این یه دستور باشه، من گوش نمیدم.»
«من بهتون نمیگم فرار کنید. عقبنشینیِ تاکتیکی یه استراتژی کاملاً منطقیه... و اینطور نیست کهکاملاً قبلاً هیچوقت چیزی رو رها نکرده باشی. تو این کار رو برای دفاع از دوستات کهبودند هنوز زنده بودن انجام دادی. مثل همون موقعی که به آنجو گفتی دنبال سر کایه نره.»
«اون... تچ...»
او بهطور غریزی به فکر انکار استدلال او افتاد اما وقتی متوجه شد نمیتواند، ساکت شد. فقط کایهمیزدند نبود. افراد دیگری هم بودند که او نتوانسته بود نجاتشان دهد... خیلیهای دیگر. او نمیتوانست اجازه دهد افراد زیادیضدتانک به خاطر نجات یک نفر بمیرند، و جان خودش را هم برای پوشش دادن شخص دیگری به خطر نمیانداخت.
«حق با توئه، اما...»
«من سرزنشت نمیکنم. تو کاپیتان جوخهای، پس کاملاً طبیعیه کهبدهد مسیری رو انتخاب کنی که جون آدمای بیشتری رو نجاتلبه بده... اینم همونه. نمیخوام به خاطر اون انتخابها عذرخواهی کنی.»
«...!»
این همان نبود. او چیزهایی را که غیرضروری میدانست، بیشتر از آنکه بتواند بشمارد، دور انداخته بود. اما آنها با رها کردن لِنا در اینجا برای مردن یکی نبودند.فتح درست بود که برای شین و هشتاد و شیشیها، رفقا در نهایت میمردند. همه در میدان نبرد ناپدید میشدند. درست مثل پدر و مادر و برادرش که پیش از اوراهرو به جنگ رفته بودند. مثل ۵۷۶ رفیقی که با خود از منطقه هشتاد و ششم دور کرده بود. مثل یوجین که او را از درد و رنجش خلاص کرده بود.
حتی فیدو که بیشتر از هر کسی در کنارش جنگیده بود، در مقطعی او را ترک کرده بود. تنها تفاوت این بود که چه کسی اول اوراهشان را ترک میکرد، اما در نهایت همه شین را پشت سر میگذاشتند و جلوتر میرفتند، با وجود اینکه هیچکدامشان آرزوی مرگ نداشتند. و بااینحال، لِنا به همینگزارش راحتی به او میگفت که رهایش کند. بیآنکه خودش بداند، کلماتش سعی داشتند اولین آرزویی را که شین تا به حال کرده بود، از او جدا کنند.
میخوام دریا رونمیکرد بهت نشون بدم،نمیتوانست این آرزوی او بود.
اما کلماتی کهلبهی شنید این بود:مرتفع منو جا بذار.
اگر او رفیقش بود، اگر در کنارش میجنگید، ممکن بود به این معنی باشد که حتی لِنا هممیزدند در نهایت او را تنها خواهد گذاشت. او این را بهخوبی میدانست. یا... فکر میکرد که میداند. بااینحال،مین با وجود این، نمیتوانست آن را بپذیرد. او حتی نمیخواست به احتمال از دست دادن او فکر کند...
«...شین.»
«نه.»
همانطور که بهطور غریزی به او پرخاش کرد، حتی خودشاما هم نتوانست جلوی درک این موضوع را بگیرد... که صدایش شبیهکرده به صدای کودکی گمشده و آسیبدیده بود که دارد بهانهگیری میکند.