چپتر 59: -
0«...راستی...»
با اینکه شین واقعاً به پنجره تاریک قطارناباورانه نگاه نمیکرد، اما چشمانش همچنان به آن دوخته شدهقهوهای بود و با شنیدن صدای رایدن، بدنش منقبض شد.
«با لِناعجیبی دعوات شده یاکشید چیزی شبیه این؟»
همان لحظهای که بیاختیار به عقب نگاه کرد، بازی راگیر باخته بود. در حالی که شین ابرویی بالا انداخت، رایدن آرنجشسرکوب را به پنجره تکیه داد و گونهاش را روی مشتش گذاشت.
«...چطور؟»
«یعنی چی چطور...؟ داشتی سعی میکردیخودت قایمش کنی؟ لعنتی، پسر، تو واقعاًآهی هیچ درکی از خودت نداری، نه؟»
شنیدن صدای ناباورانه رایدن به طرز عجیبی روی اعصاب بود. شینقرمز آهی کشید، نگاه خیره و ناخواستهاش به چشمان قهوهای مایل بهتجربه قرمز رایدن را شکست و دوباره به پنجره سیاه قطار خیره شد.
«...فکر نمیکنمنباید بشه بهشبهم گفت دعوا.»
با توجه به تجربه بسیار زیادش در مبارزات تا پای جان و رفتار وحشتناک و پرحال از نفرتی که گاهی با نوادگان خون امپراتوری میشد، شین نمیتوانست اسم این را دعوا بگذارد.عقبنشینی در مقایسه با آن چیزها، یک اختلاف نظر ساده اصلاً در حد و اندازهی یک مشاجره نبود.
یا بهترلعنتی است بگویم،هیچ نباید میبود، اما...
«بهم گفت ما... هشتادآهی و ششیها، هنوز تو منطقهقهوهای هشتاد و ششم گیر افتادیم.»
رایدن براینباید لحظهای دربهم سکوت فرو رفت.
«...واقعاً اینطوری گفت؟»
چشمانش را ریز کرد اما هر احساسی که باعث این واکنش شده بود را سرکوب کرد، احتمالاًقهوهای به این دلیل که لِنا این حرف را زده بود. و قطعاً هم از روی کینه وپای دشمنی نبود. اما با این حال این حرفها آزارش میداد، احساسی که شین خیلی خوب آن را میشناخت.
«این موضوع... خیلی ناراحتم میکنه.»
لحظهای که این کلمات را شنیده بود، چیزی در درونش بهطور غریزی او را وادار به عقبنشینی کرد. اما آنچه در کناراحتمالاً این احساس جوانه زد، سردرگمی و اندکی درد بود. البته بخشی از آن به این دلیل بود که نمیتوانست بفهمد لِنا دقیقاً نگرانعقبنشینی چه چیزی است، اما چیزی که بیشتر از همه گیجش میکرد این بود که نمیفهمید چرا احساس میکند باید با او بحث کند.
آیا به این خاطر بود که اگر بحث میکرد، میتوانست به اینزده باور ادامه دهد که آدمها موجودات پستی هستند...؟ آیا برای این بودناراحتم که از این دنیا، با تمام سردی و بیرحمیاش، قطع امید نکند؟
اما واقعیت دقیقاً همین بود.
دنیا همینطور کار میکرد. دنیا حول محور بشریت نمیچرخید؛ بیتفاوت و سرد بود و چارهای هم برایش نبود. و این موضوع در مورد انسانها حتی بیشتر صدقجان میکرد، کسانی که برخلاف دنیا، بر اساس کینهای که نسبت به دیگران داشتند عمل میکردند. این چیزی بود که شین در اردوگاههای کار اجباری و در میدانهشتاد نبرد منطقه هشتاد و ششم با گوشت و پوستش یاد گرفته بود. دیدن تکرار مداوم این چرخه، تمام درسهایی که نیاز داشت را به او داده بود.
بنابراین او فقط همین موضوع را به زبان آورده بود... کجای این حرف ناخوشایند بود؟ او فقط حقایق را بیان کرده بود. آیا به این خاطر بود کهدشمنی لِنا ناراحت شده بود؟ چون دلش برای او سوخته بود؟ همانطور که گرته یک بار گفته بود، هیچکس حق نداشت برای آنها دلسوزی کند. اما در این نقطه،دقیقاً شین صادقانه دیگر اهمیتی به این موضوع نمیداد. طرف مقابل آزاد بود هر چقدر که میخواست برایشان دلسوزی کند، اما شین هیچ قصدی برای همراهی با این بازی نداشت.
اما اگررفت اینطور بود...ریز پس چرا؟
شین واقعاً نمیفهمید لِنا از چه چیزی ناراحت است. البته که هیچ تمایلی به ناراحت کردن او نداشت، اما چون نمیتوانست درکش کند، نمیدانست چطور بایدبهش با آن کنار بیاید. سخت بود که احساس نکند لِنا دارد از او دوری میکند، و راستش را بخواهید، از آن زمان به بعد تقریباً هیچاصلاً حرفی با هم نزده بودند. در نهایت، هیچکدامشان تمایلی به پیش کشیدن این موضوع نداشتند و همهچیز در هالهای از یک سکوت معذبکننده رها شده بود.
«...شین. هی، شین.»
پیش از آنکه متوجه شود، رایدن داشت دستش را جلوی صورت اوبرای تکان میداد. به نظر میرسید شین برای مدت زیادی در افکارش غرقحرف شده بود. او دوباره به رایدن نگاه کرد که پوزخندی روی لب داشت.
«میدونی، تورفت واقعاً... واقعاًریز عوض شدی.»
«؟»
رایدن با کلافگی جواب داد: «بیخیالش. خب، با شناختی که ازتقرمز دارم، بهزودی متصدی کفن و دفن رو به فنا میدی، پستجربه اون موقع باهاش حرف بزن... منظورم اینه که ماشینت بدجور ملکه آشیانهست.»
این یک اصطلاح عامیانه برای واحدی بود که همیشه خراب میشد و بیشتر از اینکه در میدانریز نبرد باشد، وقتش را برای تعمیر در آشیانه میگذراند. گذشته از درگیریهای کوچک، متصدی کفن و دفنخوب همیشه در نبردهای بزرگ آسیبهای شدیدی میدید، بنابراین شاید طبیعی بود که در نهایت چنین لقبی بگیرد.
«...پیرمرد آلدِرهت همیشهاینطوری سر این موضوعباعث بهم غر میزد...»
«آره...»
من بهت نمیگماعصاب عذرخواهی کنی، میگمخیره روشت رو عوض کن!
اون سبک مبارزهمیبود دیوانهوارت یه روزششیها به کشتنت میده!
ریتو به آنها گفته بود که او در جریان حمله همهجانبه، همراه با سایر اعضای تیم تعمیر و نگهداری کشته شده است. همهشان، در یک روز. شین با شنیدن این خبروادار کمی احساساتی شده بود، اما بخشی از وجودش میدانست که ممکن است چنین اتفاقی بیفتد. هشتاد و ششیها میدان نبرد را خانه خود میدانستند و به اینکه تا پای جان میجنگیدندآدمها افتخار میکردند. و همه هشتاد و ششیها در نهایت میمردند. این موضوع در مورد رئیس پیر بخش تعمیرات هم که با وجود آلبا بودن در کنارشان ایستاده بود، کاملاً صدق میکرد.
اما با این حال...
«...یه جوراییعجیبی دلم میخواستآهی زنده بمونه.»
رایدن نگاهش را به شین دوخت،ششیها اما شین بدون اینکه با اوبرای چشم در چشم شود ادامه داد.
«اگه میتونست تا رسیدن نیروهای نجات زنده بمونه، حداقلاحتمالاً شاید میتونست عکسهای خانوادهش رو ببینه. پیدا کردن بقایاشونآزارش سخت میشد، اما میتونست به آخرین میدان نبردشون بره.»
برخلاف من که نمیتونم خانوادهام رو به یادناباورانه بیارم... آلدِرهت که هنوز همسر و دخترش روچشمان به یاد داشت، میتونست به اون ذره آرامش برسه.
همه هشتاد و ششیها در نهایت میمردند... شین این رامایل درک میکرد. اما این بدان معنا نبود که او دردعوا برابر این حجم از مرگی که شاهدش بود کاملاً بیتفاوت است.
«...راست میگی، وقتی جنگ باهشتاد لژیون تموم بشه، سر زدنگیر به قبرهایی مثل اون امکانپذیر میشه.»
رایدن پس ازاینطوری کشیدن آهی سنگین،باعث به جلو خم شد.
«تو چی فکر میکنی، شین؟ اونخودت زلین که دیدی به نظر میرسیدآهی مایل به پایان دادن به جنگ باشه؟»
«...کی میدونه؟»
آن توده زنمانند از ریزماشینهای مایع قابلیت تولید صدا نداشت،گیر بنابراین شین هیچ راهی برای درک احساسات یا لحن اوواکنش نداشت. تنها چیزی که توانسته بود دریافت کند، یک پیام بود.
بیا پیدام کن.
هیچ راهی برای فهمیدن نیت او وجودنداری نداشت. حتی برای شین، کسی که آنخیره کلمات خطاب به او گفته شده بود.
«اینکه فرض کنیم اونا میخوان مذاکره کنن یا اطلاعات تبادل کنن یه چیزه، اما اینکه امیدوار باشیمبشه همچین چیزی نشانهای برای پایان جنگ باشه، به نظرم یه جهش منطقی خیلی بزرگه. حتی اگه اطلاعاتی باشهمیشد که پادشاهی متحده داره از ما پنهان میکنه... چشمم آب نمیخوره این جنگ به این راحتیها تموم بشه.»
هیچ جای این قاره وجود نداشت که بتوان ازششم جنگ به آنجا پناه برد، و آنها زمانی را بهباعث یاد نمیآوردند که اوضاع اینگونه نبوده باشد. با این حال...
«...اما اگه جنگ تمومریز میشد... فکر کنم بهسرکوب نوبه خودش چیز خوبی میشد.»
دلم میخوادلعنتی دریا روهیچ بهش نشون بدم.
چیزهایی که او نمیدانست، چیزهایی که هرگز ندیده بود. او میخواست تمام چیزهایی که لژیون از دنیا دزدیدهبهش بود را به لِنا نشان دهد. شین این کلمات را فراموش نکرده بود. این دلیل ارزشمندی برای جنگیدننمیتوانست بود. او هیچ انتظاری نداشت... این آرزو احتمالاً هرگز برآورده نمیشد. اما روزی، اگر جنگ به پایان میرسید...
رایدن برای لحظهای ساکت شد.
«آره. اگه جنگ تموم میشد...»
جملهاش نیمهکاره ماند و دیگر چیزیخودت نگفت. سکوتش به اندازه هزاران کلمهآهی حرف داشت و شین این را میفهمید.
آنها احساس میکردند که اگر جنگ به پایان میرسید، خیلیمایل خوب میشد. اما هنوز هم تصور آن غیرممکن بود؛ چرا کهتوجه تمام چیزی که تا به حال شناخته بودند، میدان نبرد بود.
غرش بلندی به گوش رسید و سپس واگنشان ناگهان غرق در نور شد. در کمتر از بیست دقیقه، واگنهای قطار سریعالسیرسرکوب از تونلی که حفر آن دو سال طول کشیده بود، عبور کردند. قرنیه چشمانشان که به تاریکی عادت کرده بود، برای لحظهایغریزی بر اثر نور خورشید کور شد، اما به تدریج به سفیدی خیرهکنندهای که منظره بیرون قطار را پر کرده بود، عادت کرد.
هر دو بیصدا به بیرون از پنجره نگاه کردند. شیشههای ضدگلوله پنجرهها تا حدودی دیدشان را مختل میکرد و بهخیلی منظره بیرون رنگی مایل به آبی میبخشید. اینجا کشور دیگری بود، اما دلگیری و فضای تاریک آن همچنان دستنخورده باقیالبته مانده بود. هیچ غیرنظامیای در نزدیکی جبههها زندگی نمیکرد. هر کسی هم که زنده مانده بود، زادگاهش را ترک کرده بود.
دانههای ضخیم و نقرهایرنگ برف روی زمین مینشستند. ویرانههای قدیمی در دشتهای برفی پراکنده بودند وچشمان منظره را تقریباً به اندازه میدان نبرد منطقه هشتاد و ششم متروک جلوه میدادند؛ به نظرزیادش میرسید همهچیز یخ زده است و این زمین بایر تا جایی که چشم کار میکرد امتداد داشت.
پایانه شهرعجیبی روگولود در پادشاهیکشید متحده روآ گراسیا.
«پس اول میریممیبود سمت پایگاه. اسمش پایگاههنوز قلعه رویچ بود، درسته؟»
«آره... ببخشید کهاینطوری همه کارهای سختباعث رو انداختم گردن تو.»
«خب، تو از نظر فنی مافوق منی و افسرانطرز ستاد و سرگردها خودشون کار انتقال رو انجام میدن.مایل شما فقط حواستون به اسکورت سرهنگ و لِنا باشه.»
تئو در حالی که دستش را تکان میداد، به سمت قطار بعدیاش رفت؛ در همین حین کانتینر حامل جاگرناتها در حال تخلیه و بارگیری مجدد بود. نیمیجان از واحد امروز میرفتند و نیم دیگر با محموله بعدی منتقل میشدند. هزاران نیروی گروه ضربت و فلدرسهایشان قرار بود به پایگاه قلعه رویچ در خطوط مقدمهشتاد پادشاهی متحده منتقل شوند. آنها این انتقال را به صورت مرحلهای و با وقفههایی انجام میدادند تا از چشمان تیزبین نوع کنترلگر دیدهبانی، یعنی رابه، پنهان بمانند.
شین پس از بدرقه همرزمانش، برگشت تا به شهر روگولود نگاه کند. همانطور که در قطار به او گفته شده بود، این شهردلیل که در کوهپایه رشتهکوه جسد اژدها قرار داشت، با برف سرد و سبکی پوشیده شده بود. این جنوبیترین شهری بود که غیرنظامیان درآنچه آن ساکن بودند و در حال حاضر در خاموشی به سر میبرد؛ چیزی که نشان میداد آنها چقدر باید در مصرف برق صرفهجویی میکردند.
در فاصله کوتاهی از منطقه شهری، در سایه یک سازهدلیل گنبدی مستطیلشکل عظیم که با نور ستارگان روشن شده بود،خیلی نیروگاه هستهای قرار داشت که گرمای این منطقه را تأمین میکرد.
ناگهان صدای قدمهای سنگینهیچ کسی را روی برفهاناباورانه در پشت سرش شنید.
«...نوزن.»
شین برای پیدا کردن صاحب صدا برگشت و مرد جوانی را دید که مدالی بارفت نشان یک وسیله نقلیه روی سینهاش داشت. او یکی از کنترلگرهایی بود که در خودرویحرفها فرماندهی لِنا، وانادیس، خدمت میکرد و از همدورهایهایش در آکادمی افسران ویژه بود: اروین مارسل.
«مگه از ارتش بازنشسته نشدی؟»
«به هر حال دیگه نمیتونمدرکی یه وانانگاند رو خلبانی کنم. پاماعصاب تو اون حمله همهجانبه داغون شد.»
با توجه به صدای قدمهایش هنگام نزدیک شدن، به نظر نمیرسید این آسیب مانع راه رفتنش شود، اما مارسل در حالی که صحبت میکرد به پای راستشجان خیره شد و گفت که این یک شکستگی مرکب بوده است... وقتی استخوان شکستهاش گوشت و پوستش را شکافته بود، یک عصب را هم قطع کرده بود.هشتاد این موضوع مانع زندگی روزمرهاش نمیشد، اما آسیب به قدری ویرانگر بود که دیگر سرعت واکنش لازم برای تصمیمگیریهای کسری از ثانیه در خلبانی فلدرس را نداشت.
«گذشته از این، منظورت از اینکه "مگه بازنشسته نشدی"ششم چه کوفتیه؟ برخلاف شما هشتاد و ششیها، ما افسران ویژهباعث اگه ارتش رو ول کنیم نمیتونیم شکممون رو سیر کنیم.»
«بعد از سازماندهی مجدد، اسمت از فهرست واحد لشکر ۱۷۷ زرهی خط خوردهقطعاً بود، اما اسمت تو لیست کشتهشدگان جنگ هم اعلام نشد. برای همین فکر کردمشنیده بازنشسته شدی... فکر نمیکردم اسمت رو تو لیست واحد خودروی فرماندهی گروه ضربت ببینم.»
«...فکر نمیکردم برات مهم باشه.درکی همیشه فکر میکردم هیچکس و هیچچیزاعصاب تو اطرافت برات پشیزی ارزش نداره.»
مارسل با خود فکر کرد که این فقدان احساسات و علاقه، چیزی بود که از زمان آکادمی افسران ویژهگفت در مورد شین از آن متنفر بود. اینکه چطور از جهنم میدان نبرد تا این حد فاصله داشت... اینکه چطورمقایسه میتوانست وحشت را در قلب دیگران ببیند، طوری به نظر میرسید که انگار دارد به نوعی آنها را مسخره میکند.
«...در مورد نینا.»
شین با شنیدن ناگهانی این اسم، چشمانش را ریز کرد. یوجین دوست مشترک و همدورهای آنهاحال بود و نینا خواهر کوچکترش بود. شین مدتها پیش نامهای را که او برایش فرستاده بودعقبنشینی و در آن خواسته بود بداند چرا برادرش را کشته است، پاره کرده و دور انداخته بود.
«نباید بهش میگفتم یوجین چطور مرد... اون نامه چیزی نبود که یه نفر درست قبل از عملیاتی که ممکنقرمز بود توش کشته بشه، دریافتش کنه. باید فقط بهش میگفتم که یوجین مرده و اتفاق غمانگیزی بوده و همونجانفرتی تمومش میکردم، اما در نهایت زیادهروی کردم. دلم میخواست فکر کنه مرگش تقصیر یه نفره، و انداختمش گردن تو... متأسفم.»
او سرش را عمیقاً پایینکشید انداخت. شین فقط سرش رامایل تکان داد و پرسید: «حالش چطوره؟»
پس از اینکه پدر و مادری را کهمنطقه به یاد نمیآورد از دست داد، تنها کسیاینطوری که برایش باقی مانده بود—یعنی برادرش—هم مرده بود.
«راستش... خب، حالش خوبه... با تمام اتفاقاتی که برای جمهوری افتاد،حرف آلباهایی که برگشتن خونه یه جورایی شرمندهن. اما میدونی، برادرش سرباز بود،موضوع برای همین کسی اذیتش نمیکنه و دیگه درگیر مرگ یوجین هم نیست.»
شین چشمانش را بست.
درگیرش نیست. اواعصاب منتظر برادرش نیست، چونناخواستهاش میداند که هرگز برنمیگردد.
«پس... این خوبه.»
چهره مارسل از تعجب روشناحساسی شد و سپس حالت چهرهاشدلیل به لبخندی محو تغییر کرد.
«...آره.»
پس از رفتن مارسل، فردریکاکشید که تا آن لحظه شاهد اینقرمز گفتگو بود، به سمت شین رفت.
«...واقعاً با اینمیبود قضیه مشکلی نداری؟ششیها اون مرد... خب...»
«برام مهمرفت نیست... حداقلریز الان دیگه نه.»
فردریکا با چشمانی که به طرز عجیبی نیمهباز بودند به او نگاه کرد، شانهای بالا انداخت و گردنش را کج کرد کهسیاه باعث شد سر کوچکش به پایین خم شود. تنها کسانی که به سمت پایتخت، آرکس استایری، میرفتند شامل فرمانده تیپ یعنی گرته،نمیتوانست فرمانده تاکتیکی یعنی لِنا، آنت، چند افسر فنی منتخب، و فرماندهان ارشد اسکادرانها و معاونانشان بودند: شین و رایدن، و شیدن و شانا.
«پرسیدنش تو این موقعیت احمقانهست،کشید اما واقعاً مشکلی نداره کهمایل با ما به پایتخت بیای؟»
حتی صرفاً درگیر شدن او در عملیاتی که سربازان کشور دیگری در آن حضور داشتند، دردسرساز بود. او یک امپراتریس بود، حتی اگر فقط یک امپراتریس سابق بود کهحال در زمان شروع جنگ نوزادی بیش نبود و هرگز به طور رسمی تاجگذاری نکرده بود. از آنجایی که تواناییاش از طریق خط خونیاش منتقل میشد، شین فکر نمیکرد دیدنبیشتر او توسط کسی از خارج از کشور امن باشد. او اکنون این بحث را پیش کشیده بود، زیرا در اینجا هیچ نگرانیای از بابت استراق سمع کسی وجود نداشت.
فردریکا طوری که انگار هیچ قصدی برای فخرفروشی نداشت گفت: «حضور من خودش جوابه، اینطور نیست؟ اعضای خاندان امپراتوری گیاد به مدت دو قرن عروسک خیمهشببازی اشرافزادگان بزرگ بودهاند. از زمان پیدایشعقبنشینی امپراتوری، خانواده سلطنتی مجبور شدهاند خون خود را با نژادهای مختلفی که وارد کشور شدهاند ترکیب کنند. اشرافزادگان ردهپایین هرگز چهره امپراتور را نمیشناختند، چه رسد به مردم عادی، و به اینپستی باور رسیدهاند که با رقیق شدن خون ما در اثر ازدواجهای مختلطِ مکرر، تواناییهای خاندان امپراتوری کاهش یافته است. حتی برای آمیتیستوسِ خاندان ایدیناروهک هم سخت است که بفهمد من امپراتریس آگوستا هستم...»
او اضافه کرد: «آمیتیستوس اصطلاحی بود که برای توصیف اسپرهای خاندان ایدیناروهک درکشید طول نسلها به کار میرفت.» خط خونی آنها نوابغی را پرورش میداد که قادرگفت به انجام کارهای بزرگی مانند توسعه مدلهای جدید هوش مصنوعی در هر نسل بودند.
«با این حال، من معتقدم که برخی از ژنرالهای جبهه غربی به زندهدوباره بودن من مشکوک هستند... در غیر این صورت، فایل ضبطشده گفتگوی تو باپای میلیزه پس از نابودی کیریا، به آن شکل در برابر ژنرالها پخش نمیشد.»
شین چهره در هم کشید، زیرا مجبور شده بود در جلسه توجیهی هنگام پخش فایل ضبطشده در برابر ژنرالها حضور داشته باشد؛ لحظاتی که فقط میتوانست آنها را با شکنجهحرفها مقایسه کند. این خاطرهای بود که نمیخواست دوباره تجربهاش کند، بنابراین تا این لحظه آن را از ذهنش دور نگه داشته بود. حتی اگر ضبطکننده ماموریت بیشتر صداهایی را ضبطگیجش کرده بود که از طریق سیستم ارتباطی پردازشگر و تبادلات با بیرون رد و بدل میشد، بعید بود که صدای فردریکا را—که در کابین خلبان همراه او بود—اصلاً ضبط نکرده باشد.
درست است. در آنریز زمان، ارنست او راسرکوب فردریکا صدا زده بود.
«پس چون اونپسر میدونه، خطری وجود ندارهنداری که بهت خیانت کنه؟»
«برعکس...»
فردریکا سرش را کمیبهم کج کرد. تقریباً بامنطقه اندوه... و با نگرانی.
«مطمئنم خودت هم بهش شک کردی... اما اون مرد یه اژدهای آتشنفسه. اون آرمانها رو بالاترحال از هر چیز دیگهای قرار میده و حاضره خودش و بقیه دنیا رو برای حفظ اونا توآنچه آتش بندازه؛ با وسواس و تثبیتی که نمیشه مهارش کرد. صادقانه بگم، اون مرد دقیقاً همچین اژدهاییه.»
«...»
گاهی اوقات در چهره مردی که از نظر فنی پدرخواندهاش محسوب میشد، حالتی ظاهر میشد که با نگاهبهش دوستانه همیشگیاش در تضاد بود. کلماتی که به یک اندازه دلسوزانه و توخالی بودند و تنها لایه نازکینمیتوانست از صمیمیت روی آنها کشیده شده بود. گاهی شین متوجه بیرحمی ظریف پنهان در پشت کلمات او میشد.
اگه این کاریه که بشریتهشتاد باید برای بقا انجام بده،گیر پس ما سزاوار نابودی هستیم.
«اگه قرار بود من به عنوان نمادی برای سرنگونی فدراسیون معرفی بشم... اگه بشریت اونقدردشمنی احمق بود که فدراسیون و بقیه جهان رو قبل از پایان جنگ با لژیون، بهغریزی خاطر طمعی بیمعنی به خطر بندازه... اون احتمالاً فکر میکرد که برای همهمون بهتره منقرض بشیم.»
تغییر به سمت دموکراسی به معنای انتقال و توزیع مجدد ثروت بود. املاک و کالاهایی که زمانی منحصراً به خانواده سلطنتی تعلق داشت ونمیکنم تنها درصد کوچکی از جمعیت را تشکیل میدادند، در میان مردم توزیع میشدند. این امر منجر به افزایش سطح زندگی برای اکثریت قریب بهچیزها اتفاق مردم شد. اما این بدان معنا نیز بود که اقلام لوکس، پر زرق و برق و تجملی به تدریج شروع به ناپدید شدن کردند.
با این حال، در پادشاهی متحده روآ گراسیا که برای نسلها کشوری قدرتمند بود و اکنون تنها پادشاهی استبدادی باقیمانده محسوب میشد، خانواده سلطنتیزیادش همچنان ثروت خود را حفظ کرده بودند. در واقع، روآ گراسیا تنها کشوری بود که هنوز چنین اقلام لوکسی تولید میکرد. قلعه سلطنتی کهبهتر به عنوان نماد و معبد خانواده سلطنتی پابرجا بود، به قدری پر زرق و برق و خیرهکننده بود که لِنا را غرق در شگفتی کرد.
اتاقی که آنها را به آنجا برده بودند، طوری به نظر میرسید که انگار برای پذیرایی از مهمانان ساخته شده است، نه برای انجام کارهای رسمی. درختچههای بارانطلایی و تاکهای رزآزارش همراه با لوستری کریستالی به شکل گل ساعتی آبی از سقف آویزان بودند و کف صیقلی از جنس عقیق طوری میدرخشید که انگار آینهای زیر پایشان پهن شده است. تمام مبلماننمیفهمید به طور یکدست از چوب آبنوسِ خاتمکاریشده با مالاکیت ساخته شده بودند و تعداد زیادی گل رز—که به ویژه در شمالِ سردسیر بسیار کمیاب بودند—در گلدانهایی از جنس آونتورین قرار داشتند.
در گوشه اتاق، یک مدل شیشهای درخشان از یک طاووس، جمجمهای ساخته شدهقطعاً از اوپال که مانند غنیمت یک شکار به دیوار نصب شده بود، وکلمات چیزی که به نظر میرسید یک فسیل واقعی دایناسور باشد، به چشم میخورد.
دیوار گچی سفید با گچبریهایی به شکل الگوی تاکهای نقرهای تزئین شده بود که با چنان جزئیات دقیقی کشیدهقرمز شده بودند که سر آدم سوت میکشید. این هنرنمایی گویای زمان بسیار زیادی بود که صرف ساخت آن شدهنفرتی بود... اقتدار و قدرت مضحکی که برای تولید، جمعآوری و نگهداری چنین ثروتی لازم بود... نفوذی طاقتفرسا و حیرتانگیز.
خانواده میلیزه خاندان شناختهشدهای در جمهوری بودند و به ثروت و تاریخچه عظیم خود میبالیدند، امانمیکنم همچنان خاندانی از اشرافزادگان سابق بودند که سیصد سال پیش در جریان انقلاب، جایگاه و حقنوادگان دریافت مالیات خود را از دست داده بودند. ثروت اینجا در سطح کاملاً متفاوتی قرار داشت.
او اجازه نداد احساساتش در چهرهاش نمایان شود، اما هنوز کمی مضطرب بود. او به شین نگاه کرد که درواکنش تضاد با او، مثل همیشه بیتفاوت به نظر میرسید. او به دیوار تکیه داده و دست به سینه ایستاده بود؛شنیده این احتمالاً یکی از عادتهایش بود. چشمان سرخرنگش در سکوتی که به نظر متفکرانه میآمد، به پایین دوخته شده بود.
با نگاهی به اطراف، رایدن و شیدن را پیدا کرد که به عنوان اسکورت آمده بودند. رایدن مانند گرگ بیحوصلهای که وقت آزاد زیادی داشت وکلمات نمیدانست با آن چه کند، خمیازهاش را فرو خورد و شیدن داشت با کراوات سفتبستهشدهاش ور میرفت، اما به نظر نمیرسید که این منظره او را چندانبحث تحت تأثیر قرار داده باشد. فردریکا نیز به طور کاملاً طبیعی روی مبل پایهپنجهای نشسته بود، طوری که انگار در این محیط مجلل کاملاً احساس راحتی میکرد.
هشتاد و ششیها به چیزهای کمی خارج از میدان نبردی که در آن بزرگ شده بودند و مبارزات مرگبار روزمرهشان اهمیت میدادند. هرفکر چیزی که در یک جامعه عادی نشاندهنده جایگاه بود یا احترام به همراه میآورد، واقعاً تأثیری روی آنها نداشت. به همین دلیل، فضایبگذارد داخلی مجلل و دکوراسیون پر زرق و برق تأثیر چندانی در چشمان آنها نداشت؛ هر چه نباشد، مبلمان که نمیتوانستند آنها را گاز بگیرند.
لِنا که به راحتی میتوانست تصور کند آنها چنین جوابی بدهند، لبخند محوی زد. او تصور میکرد که اگر از شین میپرسید آیا این نوع محیط اوجان را معذب میکند یا نه، احتمالاً چنین پاسخی به او میداد. تنها چیزهایی که برای آنها ترسناک بود، لژیونی بود که با آن میجنگیدند و تنها چیزهایی کهششیها برایشان ارزش داشت، مهارتها و دانشی بود که برای زنده ماندن در نبرد به آن نیاز داشتند. دنیای انسانها—با تمام قوانین و استانداردهایش—برای آنها چیزی کاملاً بیگانه بود.
به طرز غیرمعمولی، همه آنها لباسهای کاملاً رسمی به تن داشتند که معمولاًسکوت برای مراسمهای اجتماعی استفاده میشد. لِنا به یاد نمیآورد که قبلاً آنها را درکینه چنین لباسهایی دیده باشد و این منظره اعصاب متشنج او را کمی آرام کرد.
طبق برنامهٔ اعزامشان، تنها فرمانده تیپ، گرت، قرار بود با پادشاه و ولیعهد ملاقات کند. آنت با همراهیآزارش شانا به عنوان محافظش، برای دیدار با بخش فناوری فرستاده شده بود و گروه لِنا هم قرار بودجوانه به صورت رسمی با شاهزادهٔ پنجم دیدار کنند، چرا که هم او و هم آنها از پرسنل نظامی بودند.
با این حال، شخص مورد نظر از خانوادهٔ سلطنتی بود. آدم باید حواسش به ظاهرش میبود. لِنا که جای خودشکست داشت، اما حتی شین و سایر پردازشگرها هم با لباس رسمی کامل فدراسیون آمده بودند؛ همراه با تمام مدالها، بازوبندهانوادگان و کمربندهای سام براون. آنها حتی چندین نشان خدمت که معمولاً نمیپوشیدند را هم روی سینهٔ چپ کتهایشان سنجاق کرده بودند.
لِنا با یک آه، هوایکشید حبسشده در ریههایش را بیرونمایل داد و خودش را آماده کرد.
بریم.
«اولین باره کهاینطوری همهتون رو توباعث لباس رسمی میبینم.»
قبل از اینکه شین جواب بدهد، مکثنداری قابلتوجهی به وجود آمد که احتمالاً بهخیره خاطر نگاه دزدکی چشمان زرشکیاش به او بود.
«...منطقیه. ماعجیبی معمولاً بیرونآهی از مراسمها نمیپوشیمشون.»
لحن کوتاه و مختصر جوابش باعث شدهنوز موجی از آرامش وجود لِنا را فرافرو بگیرد. این همان لحن همیشگی شین بود.
«مراسمها؟»
جوابش را باپسر لحنی طبیعی و راحتنداری داد. این خوب بود.
«مثل مراسمعجیبی اعزام... وآهی مراسمهای اهدای مدال.»
«آها.»
هر ارتشی برای تشویق نیروهای برجسته و تسلی خاطر مجروحان جنگی، از خدمات آنها به صورت عمومی تقدیر میکرد. این کار روشی عالی برای تقویت روحیه هم بود. برای شیدن کهوادار هنوز نیروی نسبتاً جدیدی به حساب میآمد شرایط فرق میکرد، اما شین و رایدن با دو سال سابقهٔ خدمت نظامی در فدراسیون، به طرز شگفتآوری مدالهای زیادی جمع کرده بودند. البته هنوزموجودات برای دریافت مدال خدمت طولانیمدت خیلی زود بود، اما آنها برای تواناییها و دستاوردهایشان مدال داشتند. هر دوی آنها آمار خیرهکنندهای در کشتن لژیونها داشتند، بنابراین مدالهایشان احتمالاً نشاندهندهٔ همین موضوع بود.
«دوست داشتم ببینمشون... فکرهیچ میکنی اگه از رئیسجمهور بخوام،طرز عکس یا فیلمی ازشون داره؟»
رئیسجمهور موقت فدراسیون، ارنست زیمرمن، قیم قانونی شین بود ومایل از آن دسته آدمهایی بود که با اشتیاق اینجور چیزها راتوجه ثبت و نگهداری میکرد. با این حال، شین فقط اخم کرد.
«لطفاً این کارمیبود رو نکن. دیدنشونششیها هیچ جذابیتی نداره.»
که یعنی قطعاً مدارکی وجود داشت. لِنا تصمیم گرفت وقتی بهحرف فدراسیون برگشتند، از ارنست بخواهد آنها را نشانش دهد. حتی اگرمیشناخت ارنست هم برای نشان دادنشان بیمیل بود، گرت احتمالاً یک کاریاش میکرد.
لِنا در دلش نفس راحتی کشید؛ اولیننداری تلاشش بعد از مدتها برای یک گفتگویخیره ساده و روزمره با شین موفقیتآمیز بود.
خدا رو شکر. حداقل بهکشید نظر نمیرسه به خاطر حرفیمایل که زدم ازم متنفر شده باشه.
سپس به سراغ سؤالبهم دیگری رفت که ذهنشمنطقه را درگیر کرده بود.
«امم... چیزی اذیتتاینطوری میکنه؟ مدتیه کهباعث رفتارت عجیب شده.»
یا بهتر بود بگوید از وقتی وارد قلمرو پادشاهی متحد شده بودند. در پایانهٔ شهر روگولود، در قطار به سمت پایتخت، و وقتی به اتاقهایی که در یکیدعوا از بالهای کاخ برایشان آماده شده بود راهنمایی شدند. هر از گاهی، نگاه شین با اضطراب به سمتی غیرمنتظره میچرخید. و از وقتی وارد این اتاق شده بودندبهتر هم همینطور بود. چیزی آزارش میداد، مثل سگ شکاریای که با دقت گوشهایش را تیز کرده و چیزی را میشنود که حس شنوایی انسان قادر به درکش نیست.
«آره...»
شین حرفش را قطع کرد و لحظهای ساکت شد.ششم سکوتش به طرز عجیبی مردد به نظر میرسید، انگاراحساسی خودش هم از چیزی که میخواست بگوید مطمئن نبود.
«...صدای لژیونها رو ازریز همین نزدیکی میشنوم. تعداد دقیقشوناحتمالاً رو نمیدونم، ولی کم نیستن.»
«چی...؟»
لِنا که از شدت تعجب نزدیک بود فریاد بزند، با عجله جلویشکست خودش را گرفت. وقتی نگاه مشکوک پیشخدمت امرودِ مو بلوند و چشمآبی رامبارزات که در گوشهای ایستاده بود روی خودش حس کرد، صدایش را پایین آورد.
«چرا تا الان چیزی نگفتی؟ پادشاهی متحدهنوز که از تواناییت خبر داره. اگه قرارفرو بود حملهای بشه باید بهمون هشدار میدادی...»
لحنش ناخواسته تند شده بود. آماده شدن برای حملهٔ لژیونها از قبل، میتوانستقطعاً تلفات را به شدت کاهش دهد و هنوز هیچ کشوری نتوانسته بود وسیلهایکلمات برای شناسایی لژیونها بسازد که برد و دقتی معادل قدرت شین داشته باشد.
اما شین با حالتی گیج،درکی انگار که از حرف خودشعجیبی هم مطمئن نباشد، جواب داد:
«چون بیش از حد نزدیکن. از روی فاصلهٔ صداها،قهوهای قطعاً از داخل پایتخت میان و نزدیکترینشون همینجاست، داخل قلعه.گفت واقعاً نمیتونم فرض رو بر این بذارم که نفوذ کردن.»
هرچه که بود، اینجا پایتخت یک کشور بود. آرکس استیری فاصلهٔ زیادی با خطوط مقدم داشتاینطوری و لایههای دفاعی عظیمی بین آنها قرار گرفته بود. حتی اگر لژیونها به پشت خطوط مقدممیداد نفوذ کرده بودند، بعید بود حتی یک مین خودکششی هم بتواند تا این حد پیشروی کند.
«فکر کردم شاید یه اینتاگسفلیگه تونسته باشه یه جوری پرواز کنه و بیادقطعاً تو، ولی تعداد صداها برای این فرض خیلی زیاده. احتمالاً لژیونهایی هستن کهکلمات برای اهداف تحقیقاتی اسیرشون کردن. حداقلش اینه که فکر نمیکنم درگیریای پیش بیاد.»
صدای ناآشنایی به گوش رسید: «—به قول معروف، نزدیکطرز بود ولی نه کاملاً. اما همونطور که حدس زدی،مایل خطری برای نگرانی وجود نداره. اگه ممکنه، لطفاً نادیدهاش بگیر.»
صدا به شیرینی در گوش طنینانداز میشد؛ با لحن رسایی که انگار به سخنرانی کردن عادت داشت،بشه اما همچنان صدای پسری نزدیک به سن و سال خودشان بود. جوانی ملبس به یونیفرم بنفش وامپراتوری مشکی پادشاهی متحد با یقهای ایستاده، از دری که پیشخدمتی برایش باز نگه داشته بود وارد شد.
او فیزیک لاغر یک مرد جوان در اواخر سالهای نوجوانیاش را داشت. خانوادهٔ سلطنتی پادشاهی متحد طبق رسم موهایشان را بلند میکردند، اما موهای او کوتاه بود ودشمنی رنگ پوست روشنی داشت که مختص ساکنان شمال بود. چشمانش مثل چشمان ببر کمی کشیده بود و اجزای صورتش تعادلی برابر از لطافت ظریف و بیرحمی غیرانسانی رادقیقاً به نمایش میگذاشت. چهرهای نسبتاً دوجنسیتی داشت که اشرافی به نظر میرسید، اما لِنا به دلایلی ظاهر کلی او را به یک مار سیاه و باریک تشبیه کرد.
فلسهای مشکیِ براق.اینطوری چشمانی زیبا بهباعث رنگ صاعقهٔ بنفش.
جانوری خونسردلعنتی و عاریهیچ از همدلی انسانی.
پسرک لبخندی شوم زد و چشمانخیره سرد و جواهرگونهاش که به رنگشکست بنفش امپراتوری بود را تنگ کرد.
«بابت تأخیر عذر میخوام، دوستان عزیز. من ویکتور ایدیناروکششم هستم، از امروز به بعد همرزم شما... اجازه بدیداحساسی اول بهتون خوشامد بگم. به قلعهٔ تکشاخ خوش اومدید.»
شاهزاده با صدای تقتق چکمههای نظامیاش روی کفپوش عقیق و خشخش ملایم لباسهایش، به سمت آنها رفت. لباسش بویمیداد کندر جنوبی میداد. لِنا به خودش آمد و دید که بدون توجه به آداب و رسوم، به او خیره شدهدرد است. اجزای زیبای صورتش در تضاد با حس وقار سنگین و مقتدرانهای بود که یونیفرمش به طور طبیعی القا میکرد.
«پس اعلیحضرت شاهزادهپسر شخصاً برای خوشامدگوییخودت به ما اومدن.»
شاهزاده باعجیبی حالتی اغراقآمیز ابروهایشکشید را بالا برد.
«فکر کنم از همین الان نقطه ضعف ما رو فهمیدید... پادشاهی متحد جایی بودفرو که مدل ماریانا، که بعداً پایه و اساس لژیون شد، توش توسعه پیدا کرد.دشمنی حتی اگه جنگ تموم بشه، کشورهای دیگه بدون شک با تحقیر به ما نگاه میکنن.»
«...»
هیچ رابطهٔ علت و معلولی مستقیمی بین توسعهٔ مدل ماریانا و جنگ با لژیون وجود نداشت، اما احتمالاً اوضاع همانطور کهدوباره شاهزاده میگفت پیش میرفت. وقتی فاجعهای رخ میدهد، مردم تمایل دارند به دنبال مقصر بگردند. حتی اگر این کار نیازمند یک جهش،میشد یا بهتر است بگوییم لغزش بزرگ منطقی باشد، باز هم سعی میکنند تقصیر بلاهایی که سرشان آمده را گردن شخص دیگری بیندازند.
«هرچند گمان میکنم وضع ما بهتر از امپراتوری باشه که لژیون رو توسعه داد، یا بهتره بگم جانشینش، یعنی فدراسیون... البته حتی اگه اونا قصدمبارزات نداشته باشن این رو بپذیرن یا مسئولیتی در قبالش به عهده بگیرن، باز هم اونقدر حسن نیت نشون میدن که بعیده کسی چنین درخواستی ازشون داشتهنباید باشه. مردم بیشتر تحت تأثیر کشوری قرار میگیرن که دست یاری به سوی همسایههاش دراز میکنه، تا کشوری که حتی از شهروندان خودش هم محافظت نمیکنه.»
سپس با بیتفاوتی شانهای بالا انداخت... شایدهنوز به خاطر زندگی در ارتش بود، امافرو حرکاتش اصلاً شبیه به یک فرد سلطنتی نبود.
«و به همین دلیله که اعضای خانوادهٔ سلطنتی برای دیدارهای تشریفاتی به اینور و اونور فرستاده میشن... اما همین موضوع، دوباره در مورد فدراسیون هممیکنه صدق میکنه. گروه ضربت هشتاد و ششم. یه واحد زبده متشکل از مردان و زنان جوانی که برای کمک به کشورهای دیگه فرستاده شدن. اگه مردهایمیکند زمخت این کارها رو میکردن، اصلاً تصویر جالبی نداشت، اما وقتی سربازهای بچهسالی با چنین ریشههای تراژیکی نقش ناجی رو بازی میکنن، داستان کاملاً فرق میکنه.»
«هین...؟!»
نفس در سینهٔ لِنا حبس شد. او ترحم آمیخته با نگاه از بالا به پایینی که برخی از شهروندان فدراسیون نسبت بهتجربه هشتاد و ششها نشان میدادند را دیده و شناخته بود. اما اینکه دولت فدراسیون آنها را با این پیشفرض فرستاده باشد که مورداندازهی ترحم قرار بگیرند، به این امید که از هشتاد و ششها به عنوان یک ابزار دیپلماتیک برای خریدن همدردی کشورهای دیگر استفاده کند...؟!
آدمها تانباید کجا میتوانستندبهم پست شوند؟
احساس کرد لحنی یخی و لبخندی کجوکولهواکنش دارد تمام وجودش را فرا میگیرد، اماکینه به سرعت آنها را از خود دور کرد.
امکان نداره. آدما چیزی فراتر از بیرحمی و سنگدلیِ بیدلیلعجیبی هستن. الان زمان جنگه و ممکنه مجبور باشن فقط زشتترین جنبههایدوباره خودشون رو نشون بدن، اما... آدما، و این دنیا، در واقع...
«اما، اعلیحضرت... این...»
شاهزاده لبخندی دوستانه زد.
«لطفاً من رو ویکا صدا کن. میتونید القاب و تشریفات توخالی رو کنار بذارید. به هرحال حال تو ارتش این چیزا فقط اتلاف وقته. و من هم شما رو با نام خانوادگیتونعقبنشینی خطاب میکنم. اگه فکر میکنید بیادبانه است، راحت باشید و بگید تا خودم رو اصلاح کنم.»
صدا زدن کسی با اسم مستعارش تنها برای کسانی مجاز بود که به آن شخص نزدیک بودند. با توجه به اینکه شخص مورد نظر از خانوادهٔبهش سلطنتی بود، این کار رفتاری فوقالعاده صمیمانه به نظر میرسید، اما همانطور که خودش گفته بود، این کار بیشتر از روی منطق بود تا علاقه. بهاصلاً هر حال، شاید او اجازه داده بود با اسم مستعارش صدایش کنند، اما خودش قصد داشت رسمی رفتار کند و آنها را با نام خانوادگیشان خطاب کند.
همین که لِنا دهان بازکشید کرد تا چیزی بگوید، اومایل با بالا آوردن دستش ساکتش کرد.
«گفتم که نیازی به تشریفات توخالی نیست، سرهنگ ولادیلنا میلیزه. اطلاعات شما درسکوت اختیار پادشاهی متحد قرار گرفته و من به خودم این جسارت رو دادم کهکینه از قبل در موردتون بخونم. نیازی نیست نفستون رو برای معرفی کردن هدر بدید.»
اتفاقاً پادشاهی متحد هیچ اطلاعاتی درباعث مورد او فاش نکرده بود. حداقلزده چیزی که به دست لِنا رسیده باشد.
«...خب، شاید برای یه مکالمه یه خورده بیادبانه به نظر برسه،اعصاب اما راحت باشید و اینطور در نظر بگیرید که ما وقتسیاه اینجور تعارفات رو نداریم و بزرگوارانه من رو ببخشید. به هر حال...»
نگاهی به پنجرهٔ بزرگی که رو به خیابانهای پایتخت بودمایل انداخت، با اشاره از آنها هم خواست که نگاه کنند،دعوا و لبهایش را با سردی به سمت بالا کج کرد.
«...همونطور که میبینید، پادشاهیبهم متحدِ ما تو وضعیتمنطقه به شدت بحرانیای قرار داره.»
بله، کاملاً واضح بود.
بیرون از پنجره، ابرهای نقرهای ضخیم و کمارتفاع آسمان را پوشانده بودند و با وجود اینکه اواخر بهار بود، برف به آرامی میباریدفکر و تمام رنگهای دیگر را سفیدپوش میکرد. حتی در فدراسیون هم دیگر روزهای سرمای ناگهانی تمام شده بود و در جمهوری، رزهای تابستانی زودرسمقایسه در این موقع از سال شکوفه میدادند. حتی یک کشور شمالی هم در این موقع از سال بارش برفی شبیه به چلهٔ زمستان نداشت.
وقتی لِنا به ابرها نگاه کرد، در گوشهٔ دیدش سوسوی نقرهایقرمز رنگی را دید که نورهای روی زمین را منعکس میکردند. انگارتجربه بیشمار خردهفلز کوچک در حال انعکاس نور بودند. مثل بالزدن بیشمار پروانه...
«اینتاگسفلیگه...»
«دقیقاً. حتی این سرزمین، با وجود اینکهواکنش محبوب الههٔ برف سفیده، تو این موقعکینه از سال نباید با تور اون پوشیده بشه.»
این اصطلاحی بود که پادشاهی متحد برای توصیف زمستانطرز به کار میبرد، اما هیچ اثری از لبخند روی صورتقرمز ویکا نبود. چشمانش همان سرمای زمستانِ استخوانسوز شمال را داشت.
«به خاطر استقرار چندلایهٔ اون ابرهای فلزی—اینتاگسفلیگهها—پادشاهی متحدچشمان داره به سرعت سرد میشه. همراه با پایتخت، نیمیبشه از جنوب قلمرو ما زیر بالهای اونا پوشیده شده.»
نوع اختلالگر الکترونیکی، یعنی اینتاگسفلیگه، قادر بود امواج الکترونیکی از هر نوعی، از جمله نور را منحرف و مختلباعث کند. در منطقهٔ هشتاد و ششم، دستههای آنها شبیه به ابرهای نقرهای نازکی بود که جلوی خورشید را میگرفتند، وکلمات در جبهههای فدراسیون که استقرارشان متراکمتر بود، به نظر میرسید آسمان دائماً پشت پردهای نقرهای و خفقانآور حبس شده است.
اما هیچ مورد ثبتشدهای وجود نداشت که آنهاسرکوب به تعداد کافی برای ایجاد بارش برف در اواخرحرفها بهار، یا در چنین شعاع وسیعی مستقر شده باشند...
«این اتفاقلعنتی از کیهیچ شروع شد؟»
«تقریباً همون موقعی که لژیونهای هوشمندِ تولید انبوهچشمان که شما بهشون میگید سگهای گله، تبدیل بهنمیکنم نیروی اصلی شدن. به عبارت دیگه، اوایل بهار امسال.»
همانطور بود که حدس میزد.
«با این روند، مناطق کشاورزی جنوبیمون نابود میشن... این کشور از همون اول هم از نور خورشید بهرهٔ چندانی نبرده بود، برای همینموضوع بیشتر برقمون از نیروگاههای زمینگرمایی، زغالسنگی و هستهای تأمین میشه. اما اگه تمام کارخونههای تولیدیمون رو به سمت تولید غذا تغییر بدیم، دیگه نمیتونیمگیجش از خودمون دفاع کنیم. اگه لژیونها همینطور طناب دار رو دور گردنمون تنگتر کنن، تا بهار سال آینده، کشور من دیگه وجود نخواهد داشت.»
با تکان دادن دستش، یک هولوگرام سهبعدی در وسط اتاق ظاهر شد. این یک نقشهٔ برجسته بود که نمای سادهسازیشدهای از قلمروهای پادشاهیفکر متحد را نشان میداد. وقتی لِنا دید که شین به نقشه نزدیک میشود و احتمالاً حس کرده که قرار است توضیحی داده شود، گفت:مقایسه «اگه اونا از همین تاکتیک جای دیگهای هم استفاده کنن، فدراسیون به خاطر وسعت زیادش ممکنه دوام بیاره، اما هیچ کشور دیگهای طاقت نمیاره.»
«بله. و به همین دلیله که باید همین الان، تا وقتی که هنوز دارن از پادشاهی متحد بهبهش عنوان زمین آزمایش استفاده میکنن، نقشهشون رو تو نطفه خفه کنیم. خوشبختانه فدراسیون و پادشاهی متحد هدف مشترکی دارن.اسم ملکه بیرحم که شما دنبالش هستید، تو اعماق قلمرو لژیونهاست، تو سایت تولید اینتاگسفلیگه در اعماق کوهستان نیش اژدها.»
صفحه نمایش رشتهکوه جسد اژدها را نشان میداد، دقیقاً همان قسمتی که نزدیک مرز جمهوری بود و میدان نبرد پادشاهی متحد محسوب میشد. سپسحرف تصویر به یک مدل سهبعدی تغییر کرد که کوهستان نیش اژدها را در اعماق این رشتهکوه نشان میداد. به نظر میرسید یک کارخانهٔ تولیدیاحساس در آنجا قرار دارد. هولوگرام همچنین تعداد تخمینی دشمنان و فاصلهٔ مستقیم از نزدیکترین جبهه را که حدود هفتاد کیلومتر تخمین زده میشد، نمایش داد.
«هدف این عملیات مشترک، نفوذاحساسی و بازپسگیری کوهستان نیش اژدهادلیل و دستگیری ملکه بیرحم هست.»
«دقیقاً، رینای خونین.پسر ازت میخوایم که ماهنداری رو برامون پایین بکشی.»
لِنا در حالی که به مدل کوهستان نیش اژدها خیره شده بود—کهشکست همانطور که از نامش پیدا بود، شبیه به نیش عظیمی بود کهزیادش با قلهٔ هرمی و صخرهایِ معمول خود به سمت آسمان کشیده شده بود—گفت:
«اعلیحضرت.»
«ویکا هستم، میلیزه.»
«ببخشید، ویکا. میخوام نیروهایی رو که در طول این عملیاتعجیبی فرماندهیشون رو به عهده داری تأیید کنی. شنیدم کشور شماشکست برای دفاع از مرزهاش از سلاحهای بدون سرنشینِ خودمختار استفاده میکنه.»
این دلیل توانایی پادشاهی متحد در دفاع ازچشمان قلمروش بود، با وجود اینکه قدرت ملیاش ازنمیکنم فدراسیون کمتر بود. ویکا لبخند کوچک و بدبینانهای زد.
«نیمهخودمختار. ما این حماقت رو نمیکنیم که با وجود سایهٔ سنگینافتادیم لژیونها بالای سرمون، سلاحهای کاملاً خودمختار رو وارد میدون کنیم. علاوه بردلیل این، پادشاهی متحد هنوز هوش مصنوعی خودمختاری در سطح لژیون بازتولید نکرده.»
«ولی این... حتیاینطوری تو هم نمیتونیباعث بازتولیدش کنی، ویکا؟»
«اینطور نیست کهپسر نتونم. فقط هیچخودت تمایلی بهش ندارم.»
شاهزاده این حرف را با حالتی مغرورانه گفت؛ انگار میخواست بگوید اگر اراده کند از پسش برمیآید، آن هم با همانتوجه لحن سبکی که انگار داشتند در مورد یک دستور پخت کمی پیچیده بحث میکردند. اما حتی با وجود اینکه بقای کشورش وساده جان بیشمار شهروندانش در خطر بود، او به راحتی این احتمال را رد کرد و گفت که علاقهای به این کار ندارد.
لِنا متوجه شد که چشمهای از بیرحمی خونِ اشرافی راگیر دیده است؛ چیزی که جمهوری با تأکیدش بر برابری، باواکنش آن ناآشنا بود. خون آبی، فاقد هرگونه گرما و حرارتی.
«پهپادی که توصیف میکنی آلکونوست نام داره. یه فلدرسِ نیمهخودمختاره که برای مبارزه با گروههای بزرگ دشمن طراحی شده... از نظرخوب نسبت، اونا پنجاه درصد از نیروهای ما رو تشکیل میدن و نیمی دیگه باروشکا ماتوشکاهای سرنشیندار هستن، اما واحدهای تحت فرماندهی مستقیمدقیقاً من تقریباً همگی آلکونوست هستن. واحد شخصی من هم شاملش میشه و باروشکا ماتوشکاها فقط برای دفاع از پست فرماندهی استفاده میشن.»
«میگی "نیمهخودمختار"... پس اونا از راه دورنداری توسط انسانها کنترل میشن—توسط کنترلکنندهها، درسته؟ روش کارشونناخواستهاش بیسیمه؟ چطور از اختلال الکترونیکی اینتاگسفلیگهها عبور میکنید؟»
«آلکونوستها از طریق فناوریایآهی که شما بهش میگیدچشمان پارا-رِید، به کنترلکنندههاشون متصل میشن.»
لِنا با شک و تردید ابروهایش را در هم کشید. پارا-رِید—تشدید حسی—یک روش ارتباطی بود کهاینطوری از طریق پیوند حواس، عمدتاً شنوایی، و با استفاده از ناخودآگاه جمعی مشترک بین تمام انسانهامیداد کار میکرد. با این کار، بر موانع فاصله، موانع فیزیکی و هر نوع پارازیت غلبه میکرد.
این به خودی خود، آن را به یک فناوری فوقالعاده پیشگامانه تبدیل میکرد،قطعاً اما از آنجایی که از ناخودآگاه جمعی انسان استفاده میکرد، اجازه نمیداد شخص باشنیده چیزی غیر از انسان ارتباط برقرار کند—یعنی ماشینها که آگاهی مستقلی از خود نداشتند.
یا بهتر است بگوییم، تادرکی جایی که لِنا میدانست، نباید ارتباطاعصاب با چیزی غیرانسانی را ممکن میساخت.
«ا-اما چطور...؟»
«همین الاننباید بهت نشونبهم میدم. لرچه، اونجایی؟»
صدایش را بالا نبرد،ریز اما جوابی از پشتسرکوب در به گوش رسید.
«البته.»
«معرفیت میکنم. بیا تو.»
«بله.»
در باز شد. در فاصلهای کهباعث برای یک مکالمه کمی دور بهزده نظر میرسید، شخصی با نشاط زانو زد.
«از آشنایی با شما خرسندم. من لرچهنداری هستم، شوالیه و گارد سلطنتی شاهزاده ویکتور. منناخواستهاش به عنوان شمشیر و سپر ایشون خدمت میکنم.»
شخص با صدایی واضح، زیرکشید و دلنشین، شبیه به آوازمایل یک پرندهٔ خوشصدا صحبت میکرد.
«بانو رینای خونین از جمهوری و عالیجناب ریپر، عالیجناب وِروولف و بانوبرای سایکلاپس از فدراسیون. من از شهرت نظامی شما زیاد شنیدم. مخصوصاً شما، عالیجنابزده ریپر. اگه فرصتش پیش بیاد، خیلی دوست دارم تحت آموزش شما قرار بگیرم.»
همانطور که گفتهاینطوری شد، صدایش مثلباعث آوازی دوستداشتنی بود.
«و در مورد شاهزادهخانم دوستداشتنی در اونجا، به کشور برفسفید ما خوشآهی اومدید. اگه بازی تو برف به دلتون میشینه، من همیشه آمادهٔ همراهینمیکنم هستم، پس هر وقت که خواستید راحت باشید و من رو صدا بزنید.»
شاید تکرار دوبارهاشاعصاب زیادهگویی باشد، اماخیره صدایش بینهایت دلنشین بود.
«...ببخشید—یه دقیقهنباید به منبهم وقت بدید.»
ویکا دستهایش را بالا برد،احساسی به سمت شخصِ زانوزده رفتدلیل و بر سرِ پایینافتادهاش فریاد زد:
«لرچه! مگه بهت نگفتم از اینخودت فرصت استفاده کن و طرز حرفآهی زدنت با مردم رو تغییر بده؟!»
او با تعجب سرش را بالا آورد. او یک دختر امرود با موهای طلایی که محکم پشت سرش گوجه شده بود و چشمانی سبز بود. به نظر میرسیدرفتار همسن ویکا باشد، که یعنی تقریباً همسن لِنا و شین هم بود. او یونیفرم نظامی قدیمیای از پارچهٔ سرخابی به تن داشت که با نوارهای طلایی تزئین شده بودمنطقه و یک شمشیر با ظاهری رسمی در غلاف به کمرش بسته بود. اجزای صورتش کوچک و دوستداشتنی بود و ابروهای نازکش به نشانهٔ اعتراض با دقت بالا رفته بود.
«چی...؟ اعلیحضرت، چی میفرمایید؟! این نشانهٔششیها وفاداری من به شماست و حتی دستوراتسکوت شما هم نمیتونه من رو منصرف کنه!»
«کدوم رعیتی برای اثبات وفاداریش، طرزباعث حرف زدنی رو انتخاب میکنه که اربابشقطعاً رو آزار بده؟! احمقی مگه، بچه هفتساله؟!»
«نصیحت خوب، درست مثل داروی مؤثر، خیلی تلخه اعلیحضرت! و به همینآهی دلیله که با وجود غمی که برام به همراه داره، با احترام بیپایانبشه باهاتون رفتار میکنم! اینکه اعمالم اینطور مورد انتقاد قرار میگیره، بینهایت شرمسارم میکنه...!»
ویکا باعجیبی کلافگی سرش راکشید میان دستهایش گرفت.
«آآآه، لعنت به همهچیز—من هر چی میگم،هنوز تو همیشه یه جوابی تو آستینت داری...!فرو کدوم احمقی ویژگیهای زبانیت رو تنظیم کرده...؟!»
«...با کمال احترام، اعلیحضرت، تنهااحساسی کسی که تا حالا تنظیمات منحرف رو انجام داده خود شما هستید.»
«خودم میدونم—فقط دارمپسر غر میزنم! محض رضاینداری خدا، فقط نادیدهاش بگیر!»