چپتر 110: فصل 110
0داشتند میدانراههای نبرد راکردن ترک میکردند.
ریتو با لبخندی بیخیال به اووجود نگاه کرد، بیخبر از شوکی کهخونسردانهای سئو در آن فرو رفته بود.
«پس فعلاً، میخوام همهجور گزینهای رو بررسی کنم...ارتباطی عملیاتهامون ما رو به همهجای قاره میبره، برای همینلشکر بد نیست چیزهای جالب رو برگردونم تا همه ببینن.»
«...قصد داری پردازشگر مرکزی یهگرفته شپرد رو بخونی تا موقعیتهستن قرارگاه مخفی رو لو بدی؟»
شین حدس میزد که او ممکن است اطلاعاتی مربوط به عملیات داشتهخونسردانهای باشد، اما هیچ امکانات ارتباطی قابلاستفادهای نداشت. بنابراین، محفظه زلنه را دراحساسات پوشش یک محفظه مهمات، همراه با لشکر یکم زرهی با خود آورده بود.
خود محفظه در فضای بار مخفیِ یک وسیله نقلیه ترابری قرار داشت.خونسردانهای از آنجا که هر چیزی درباره اقدام خاموشیِ سراسری باید از گوشاحساسات دیگران مخفی میماند، شین باید زمان مناسبی برای دیدن او پیدا میکرد.
«پس در اصل، داری روی این احتمال قمار میکنی که یکی از اعضای جناحپوشش امپراتوری یا یک افسر عالیرتبه، شپرد باشه. هرچند احتمالاً راههای دیگهای هم برای پیداقرار کردن موقعیتشون وجود داره. میبینم که خود فدراسیون هم رویکرد کاملاً خونسردانهای در پیش گرفته.»
«امکانش هست؟»
«قطعاً شپردهایی هستندیگهای که در اصل بخشیداره از جناح امپراتوری بودن.»
شین نسبت به این جواب احساسات ضد و نقیضی داشت. از وقتی زلنه درباره اقدام خاموشی به او گفته بود،بخشی حس خاصی از کشمکش در درونش زبانه میکشید. او واقعاً میخواست جنگ تمام شود. اما روشی که زلنه برای پایانپایان دادن به جنگ و کشف قرارگاه مخفی به او گفته بود... دست خودش نبود، اما حس میکرد یک جای کار میلنگد.
«اسمها و نقاط استقرارشون...باشد هشدار. نقض بند ممنوعه... فایدهقابلاستفادهای نداره. نمیتونم به زبون بیارمش.»
و به همین دلیل بود که وقتی صدای زلنه ناگهان سرد و بیاحساس شد و حرف خودش راخاموشی قطع کرد، بخشی از وجودش نفس راحتی کشید. او نمیخواست فردریکا را فدا کند. جنگیدن تا آخرین نفسنبود به معنای تکیه بر قدرت خودشان تا پایان جنگ بود. به معنای چنگ زدن به یک معجزه نبود.
و علاوه بر آن... با اینکه آنها شایدمیبینم دشمن بودند، شین نمیخواست به شپردها، یعنی ارواحهست کشتهشدگان جنگ، صرفاً به چشم قطعات مکانیکی نگاه کند.
«بههرحال، لژیون اطلاعاتی رو که فدراسیون دنبالشه در اختیار داره. وکاملاً در مورد خوندن اطلاعات از پردازشگرهای مرکزیشون... اگه هیچ دلیل دیگهاینسبت هم نباشه، این دقیقاً همون روشیه که ما شپردها به وجود میایم.»
خاطرات آنها، یعنی اطلاعات ذخیرهشده در مغزشان، خوانده شده و به کالبد دیگری منتقل میشد.مهمات این کار نباید از نظر تئوری و تکنولوژی غیرممکن باشد... اگر ممکن بود، پس شایدآنجا روزی... چیزی وجود داشت که شین حس میکرد باید در مقطعی آن را تأیید کند.
«با این حال، راههای دیگهای هم هست که نیازی نیست حتماً روی پیدا کردن شپردهای جناح امپراتوریوقتی تمرکز کنی. مثلاً، این دستورات از طریق یک ماهواره ارتباطی به واحدهای فرماندهی تو هر پایگاه مخابرهدست میشه. اگه اون ماهواره نابود بشه، نزدیکترین واحدهای رابه باید برای پوشش و جبران وارد عمل بشن...»
«زلنه. قبل ازدیگهای اون... چیزی هستوجود که میخوام بپرسم.»
«همم؟ چیه؟»
این شکی بود که از زمان اولین گفتگوی خود با زلنه در دل داشت. و بههمراه همین دلیل بود که از این ایده که تواناییاش ممکن است به او اجازه دهد با یکاقدام شپرد صحبت کند، میترسید. حقیقتی که در پسِ چیزی که ممکن بود گناه او باشد، نهفته بود.
«تو میتونی صدام رو بشنوی. و بهعنوانهست یه شپرد، میتونی حرفم رو هم بفهمی. ایناحساسات موضوع در مورد بقیه شپردها هم صدق میکنه؟»
به نظر میرسید زلنه قصدموقعیتشون داشت سرش را به یکرویکرد طرف کج کند، اما نمیتوانست.
«آره. با این حال، صدا خیلی ضعیفه. احتمالاً به این خاطره که تو دقیقاًگرفته روبهروی منی و هیچ واحد لژیون دیگهای تو این حوالی نیست... پس این به اینخاصی معنی نیست که حضورت لو میده ممکنه کجا حمله کنی یا واحدت کجا مستقر شده.»
«منظورم این نبود...»
نمیخواست این سؤال را بپرسد.گرفته نمیخواست و دلش هم نمیخواست جوابشبخشی را بشنود. اما مجبور بود بپرسد.
«اگه اونا میتونستن صدام رو بشنون و بفهمن، و مارویکرد راهی برای درک متقابل داشتیم، مثل من و تو تو همینبودن لحظه، امکانش بود که بتونم با بقیه شپردها هم صحبت کنم؟»
جنگیدن، کشتن و دفن کردن. او همیشه فکر میکرد چارهای جز این کار ندارد. اماامکانش چه میشد اگر واقعاً مجبور نبودند یکدیگر را بکشند و بیدلیل به هم آسیب بزنند؟کشمکش چه میشد اگر میتوانستند در آرامش با هم گفتگو کنند و به یک درک متقابل برسند؟
زمانی فکر میکرد که برادرش از او متنفر است، که هرگز نمیتوانند یکدیگرزلنه را درک کنند. اما در آخرین لحظه، دستِ سوزان و وهمآلود برادرش، تنهانقلیه یک کلمه پایانی را به او رساند. او احساسات واقعی برادرش را شنیده بود.
آیا میتوانست ازخونسردانهای آن وداع پایانیامکانش بیرحمانه جلوگیری کند؟
«میتونستم... با برادرم حرف بزنم...؟»
زلنه برای لحظهای سکوت کرد.
«...میفهمم. تو یه برادر داشتی.اما یکی از اعضای خانوادهت کهنداشت توسط لژیون جذب شده بود.»
سرش را آرام تکان داد... نمیتوانستامکانش کلماتی پیدا کند تا به اوبودن بگوید چه اتفاقی افتاده است. نه الان.
«و تو شکستشدیگهای دادی. شِپردی رووجود که برادر عزیزت بود.»
«...آره.»
«میفهمم...»
انگار در سکوتی متفکرانهپیش فرو رفته بود. پسقطعاً از لحظهای، بهآرامی گفت:
«قبل از اینکه جواب سؤالتموقعیتشون رو بدم، بذار منم متقابلاً یهکاملاً چیزی ازت بپرسم... آیا من انسانم؟»
حالا نوبتراههای شین بودکردن که سکوت کند.
«خب...»
این سؤالی بود که لرچه نیز زمانی از او پرسیده بود. و در آن زمان، نتوانسته بود جوابی بدهد. اگر از او میپرسیدند کهمیکشید آیا لرچه یا زلنه انسان هستند یا نه، نمیتوانست با اطمینان به هیچکدام پاسخ مثبت بدهد. توانایی او در شنیدن ناله ارواحشان، با بیرحمینداره این حقیقت را تأیید میکرد. زلنه انسان نبود. زنده نبود. او یک روح بود... نه، حتی کمتر از آن. او بقایای ویرانشده یک روح بود.
اما شین نمیتوانست خودش را راضی بهداره گفتن این حرف کند. نمیتوانست تو چشمهایش نگاهامکانش کند و بگوید که انسان نیست. واقعاً نمیتوانست.
ظاهراً زلنه متوجه کشمکش درونیموقعیتشون او شد و شین بهرویکرد طریقی توانست لبخندش را حس کند.
«تو خیلی مهربونی.»
«...»
«پسر خوبی هستی. اگه امکانش بود، خیلی دوست داشتم باهات دوست بشم.خونسردانهای واقعاً همچین حسی دارم. اما نه من و نه برادرت دیگه نمیتونیماحساسات باهات دوست بشیم. و خودتم میدونی چرا، مگه نه؟ به خاطر اینکه...»
...آنها لژیون بودند.
«تنها دلیلی که میتونم باهات حرف بزنم اینه که محدود شدم. چون تمام سنسورهای من مهروموم شدن. از نظر سنسورهام، من حتی نمیتونم تشخیص بدم که توترابری دقیقاً روبهرومی. اگه میتونستم... اگه متوجه میشدم که یه انسان تو نزدیکیم ایستاده... نمیتونستم اونقدر عقلم رو حفظ کنم که بتونم باهات مکالمه داشته باشم. تبدیل شدنامپراتوری به یه شپرد یعنی همین. تو تبدیل به یه ماشین کشتار میشی. ممکنه شخصیت انسانی داشته باشی، اما همچنان یه هیولایی که با انگیزههای مخرب هدایت میشه.»
در پادشاهی متحد، این دست زلنه بود. در منطقه هشتاد و ششم،بودن دست برادرش بود. دستهایی که با کینهتوزی و تشنه به خون درازمیکشید شده بودند. اما در لحظات قبل از نابودی، دست برادرش مهربان بود.
«این موضوع در مورد منم صدق میکنه. تو پسرفدراسیون مهربونی هستی و من آرزو دارم باهات دوست بشم. وهستن دقیقاً به همین دلیله که میل شدیدی به کشتنت دارم.»
در آن لحظه، صدای زلنه واقعاً لبریز از عطش خون بود.کاملاً عطش خون مصنوعی و منحصربهفرد لژیون. عطش خون غیرمنطقیِ یک ماشیننسبت کشتار خودمختار، که برای کشتن انسانها نیازی به دلیل یا توجیه نداشت.
«و این دقیقاً در مورد برادرت هم صدق میکنه. بهعنوان یه شپرد، برادرت هیچ کاری نمیتونست بکنه جز اینکه سعی کنه تو رو بکشه. غرایزشوسیله بهعنوان یه ماشین کشتار بهش دستور میداد هر انسانی رو که باهاش روبهرو میشه بکشه، و اون تو مقابله باهاشون کاملاً ناتوان بود. و در حالییکی که تو ممکنه بتونی یه آمایزه رو مهار کنی، هرگز نمیتونستی یه دایناسوریا رو اسیر نگه داری. پس بذار اینو بهت بگم... تو هیچ اشتباهی نکردی.»
شین با شوک سرش را بالا آورد. زلنه داخل محفظههستن بود و در برابر چشمانش حضور نداشت، اما... فکر کردخاصی میتواند حس کند که جفتی چشم مهربان به چشمانش خیره شدهاند.
«فکر میکردی شاید میتونستی بهش رحم کنی و جونش رو ببخشی، مگه نه؟ برای همین ازم پرسیدی. خیلی خب پس. من جواب سؤالت رو میدم. تو نمیتونستی.خاموشی هیچ چارهای جز جنگیدن با برادرت نداشتی. هیچ راهی وجود نداشت که برادرت بتونه زنده بمونه و در کنار تو زندگی کنه. این حقیقت درست همون لحظهایبند که برادرت تبدیل به یه شپرد شد، تو سنگ حک شده بود... تو اون رو به خاطر هیچ اشتباه یا سهلانگاری از طرف خودت از دست ندادی.»
تقصیر تو نبود.
«اون زمان حقیقت داشت، و همچنان هم حقیقت خواهدقابلاستفادهای داشت. تنها راهی که برای مقابله با لژیون داری... اینهزرهی که ما رو شکست بدی و به خواب ابدی بفرستی.»
گرته پس از دریافتپیش گزارش لِنا، در پنجرهقطعاً هولوگرامی سر تکان داد.
«خسته نباشید... متأسفم، سرهنگکردن میلیزه. مجبور شدم اون بچههایفدراسیون شیطون رو به شما بسپارم.»
«اصلاً اینطور نیست. بههرحال، شما مسئولوجود برقراری ارتباط با مقصد بعدی ما،خونسردانهای یعنی حکومت الهی مقدس نوآریاناروس هستید.»
این بار، گرته لشکر یکم زرهی و لشکر چهارمقابلاستفادهای زرهی را که برای تلاش جهت برقراری مجدد ارتباط بازرهی کشورهای جنوبی به جبهه جنوب اعزام شده بودند، همراهی نکرد.
در حالی که همیشه دو لشکر زرهی از گروه ضربت دربخشی حال انجام وظیفه فعال بودند، آنها میتوانستند هر دو به یکدرونش مقصد اعزام شوند، یا مانند الان به دو منطقه متفاوت فرستاده شوند.
به عبارت دیگر، اوضاع آنقدر وخیم بود که مجبورفدراسیون بودند خودشان را به آب و آتش بزنند و نیروهایشانهستن را پخش کنند. لِنا ابروهای روشنش را در هم کشید.
«شنیده بودم که درخواستهای بیوقفهای برایوجود اعزام دریافت میکنیم، اما فکر نمیکردمخونسردانهای اوضاع همهجا تا این حد بد باشه...»
وقتی پا به میدان نبرد کشورهای ناوگان گذاشت، این موضوع را به چشم دیده بود. محیطهایهمراه دفاعی که به نظر میرسید در اثر حملات شدید در آستانه فروپاشی هستند. سربازان خسته ودرباره کمتعداد. منظره وحشتناک لاشه کشتیهای غرقشده که در شهرهای فقیر و خط ساحلی پراکنده شده بودند.
منطقی بود که بهمحض اینکه فدراسیون موفق به برقراری مجددهستن ارتباط با آنها شد، درخواست کمک کنند. آنها بهشدت نیازمندخاصی کمک بودند، حتی اگر نیرویی در مقیاس گروه ضربت بود.
«ده سال گذشته. کشورهای زیادیموقعیتشون نمیتونن برای این مدت طولانیرویکرد نبرد مداوم رو تحمل کنن.»
«...»
تنها کشورهای بزرگی مانند پادشاهی متحد و فدراسیون، یا کشورهایینداشت که توسط دژهای طبیعی محافظت میشدند مانند اتحاد، فاصله زیادی بینآورده خطوط مقدم و جبهه داخلی خود داشتند. این مکان متفاوت بود.
اما این موضوع لِنا را به فکر فرو برد. حتی اگر اینطور هم بود، چرا؟ کشورهای ناوگان و حکومت الهی مقدس، و هر کشور دیگری که ارتباطاتشجنگ را بازیابی کرده بود، همگی درخواست کمک نظامی داشتند. با وجود اینکه آنها یک دهه در برابر جنگ مقاومت کرده بودند و بهسختی از حمله همهجانبه سالناگهان گذشته جان سالم به در برده بودند. انگار در این یک سالی که از حمله همهجانبه میگذشت، اتفاقی افتاده بود که وضعیت جنگ را بهشدت وخیمتر کرده بود...
سپس گرته سرفهدیگهای خشکی کرد، گویی میخواستداره سکوت خفهکننده را بشکند.
«راستی، سرهنگ؟ فکر کنمکردن یه گزارش دیگه هممیبینم هست که یادتون رفته بدید.»
«ها؟!»
لِنا با عجله در حافظهاش جستجوامکانش کرد، در حالی که گرته بابودن لبخندی درخشان به او نگاه میکرد.
«جواب سروانراههای نوزن رو دادی؟موقعیتشون چطور پیش رفت؟»
افسر مافوق خودشدیگهای هم داشت سر اینداره موضوع یقهاش را میگرفت؟!
«مـ-مـ-مـ-من اصلاًعملیات نمیدونم دربارهباشد چی حرف میزنید!»
«منتظر نگه داشتن یه پسر امتیاز ویژه یه دختره، اماهستن اگه خیلی تو تعلیق نگهش داری، ازت خسته میشه. باید بدونیکشمکش که سروان بعد از اون ماجرا خیلی افسرده به نظر میرسید.»
سپس صدای گرته ضعیف شد و چهرهاش در هم رفت، انگار داشت بهپیش خاطره ناخوشایندی فکر میکرد. لِنا در مقابل پنجره هولوگرامی ایستاده بود و صورتشوقتی مثل لبو سرخ شده بود. آرزو میکرد میتوانست خودش را زنده به گور کند.
«دیدن قیافهاش باعث شد تقریباً دلم برای اون آخوندک قاتل بسوزه... کهخونسردانهای البته من رو یاد یه چیزی میندازه. ویلهم به یه دلیلی تو اوننقیضی سفر به ما ملحق شد. برام سؤاله که اون قضیه به کجا رسید.»
«شما به نشت اطلاعاتباشد از طریق تشدید حسیارتباطی تو پادشاهی متحد اشاره کردید...»
از آنجا که بخش تحقیقات هیچ نقشی در مأموریت بعدی نداشت، آنهابودن در پایگاه اصلی گروه ضربت، روستکامر، ماندند. آرنت که در دفترش نشستهمیکشید بود، با نگاهی مشکوک به مهمانش خیره شد و به حرف آمد.
خیلی با او آشنا نبود ووجود او هم خارج از ساعات کاری بهپیش دیدنش آمده بود. اما مهمتر از آن...
«رئیس ستاد اهرنفرید، منکردن قبلاً گزارشم رو دادم کهفدراسیون نشت اطلاعات از پارا-رِید نبوده.»
«بله، یادمه. با اینباشد حال... نظرت در موردارتباطی این چیه، هنریتا پنروز؟»
مرد با پوزخندی محو بهگرفته او خیره شد، در حالی کهبخشی چشمانش مانند تیغه شمشیر برق میزد.
عملیات حمله به یک دژ دریایی در فاصله سیصد کیلومتری از ساحل پیش رویشانگرفته بود. هیچ امیدی به پشتیبانی از سوی متحدانشان وجود نداشت و این یک یورش بیباکانهخاصی به خطوط دشمن محسوب میشد. این روزها میتوانست بهراحتی آخرین روزهای هشتاد و شش باشد.
اما آنها این روزها را با غصه خوردن سپری نکردند. کاملاً برعکس؛ با هم به شهر رفتند و برای تفریحبخشی کنار دریا قدم زدند. زندگی در منطقه هشتاد و ششم همیشه در لبه مرگ سپری میشد. میدان نبرد وطن آنهاپایان بود. از آنجا که زندگیشان را بین یک نبرد و نبرد بعدی گذرانده بودند، اغلب در حسرت سادگیهای زندگی بودند.
علاوه بر این، برای بیشتر آنها، این اولین باری بود که دریا را میدیدند. حتی برای کسانی که آنقدر خوششانس بودند کهفضای کنار دریا به دنیا بیایند، این اولین حضورشان در سواحل شمالی بود. بله، برای آنها، جنگ یک روزمرگی بود. و در حالیمیکرد که خود را برای اتفاقات پیش رو آماده میکردند، اجازه ندادند استرس و نگرانی آنها را از لذتهایی که داشتند محروم کند.
آنها به درون آب خیره میشدند و حرکات ماهیها را دنبال میکردند. وقتی یک ماهی روی آب میآمد، با فهمیدن اینکه از چیزی که فکرواقعاً میکردند بزرگتر است، فرار میکردند. پرندگان دریایی را که دور هم جمع شده بودند فراری میدادند و ماهیهای کوچک و خرچنگها را از چالههای آبِ بهجاماندهبیارمش از جزر و مد بیرون میکشیدند. آنها با نحوه تفریح معمول مردم در ساحل آشنا نبودند، اما برای لذت بردن نیازی هم نداشتند چیز زیادی بدانند.
شین پشت به آن هیاهوی شاد، بیحرفداره روی یکی از صخرهها ایستاده بود وگرفته به دریای بیکرانِ پیش رویش خیره شده بود.
مهم نیستراههای چند بار بهشموقعیتشون نگاه کنم، بازم...
رایدن که کنارش ایستاده بود وهیچ به همان اندازه مبهوت این منظرهمحفظه شده بود، حس شگفتیاش را پنهان نکرد.
«...خیلی شگفتانگیزه. تاخونسردانهای جایی که چشم کارهست میکنه، واقعاً فقط آبه.»
خوشبختانه آن روز ابرها کنار رفته بودند و خورشید بیرون آمده بود. آسمان آبیِگرفته کمرنگ شمالی و رنگ دریا به تیرگیِ روز قبل نبودند. از افق مهآلود درگفته دوردست، صدای پرندگان دریایی به شکلی شبیه به میومیو کردن گربهها به گوش میرسید.
در همین حال، لِنا از اینکه دوباره گربه واقعیاش، تیپی، را جا گذاشته بود احساس بدی داشت و به همین دلیل او را در این اعزام باخاموشی خود آورده بود. گربه در حال حاضر در اتاق لِنا پرسه میزد. به همین ترتیب، فیدو که از جا ماندن در سفرشان به اتحاد ناراضی بود، دستور مستقیمممنوعه شین برای ماندن در پایگاه را نادیده گرفت و به دنبال آنها تا ساحل آمد. در حال حاضر هم داشت به ریتو و مارسل در ماهیگیری کمک میکرد.
«و تمام این آب هماما همون مزه رو میده. اگهنداشت دقیقاً جلوم نبود باورش نمیکردم...»
شین با این فکرپیش که رایدن بچه نیست،قطعاً از او پرسید: «مزهاش کردی؟»
اما تنها چیزی که در جواب دریافت کرد،میبینم یک سکوت معذبکننده بود. ظاهراً او واقعاً تسلیمهست کنجکاویاش شده و کمی از آب را لیسیده بود.
«چهمزهای بود؟»
رایدن گفت: «مزه نمک میداد... یا خب، یه جورایی بوی ماهی هم میداد. میدونیپوشش محصول محلیشون تخمماهی نمکسود شدهست؟ مثل همون بود، ولی رقیقتر.» سپس چهرهاش را درقرار هم کشید. «واقعاً فکر کردی اون چیزا خوشمزهست؟ راستش به نظرم خیلی عجیب بود.»
شین از این سؤال گیج شد. آن تخمماهیهای قرمز و نمکسود شده، همراه با مربا و کره، روی میز کافهتریایخاصی پایگاه محل استقرارشان آورده شده بود. ظاهراً این یک ماده غذاییِ سنتیِ نگهداریشده در کشورهای ناوگان بود. بیشتر افراد فکراسمها میکردند چیز عجیبی است و از خوردنش امتناع میکردند، اما شین به توصیه کارکنان گوش کرد و آن را امتحان کرد.
«نه خیلی؟راههای آنچنان همکردن بد نبود.»
هرچند باید اعتراف میکردکردن که نمیتوانست آن رامیبینم کاملاً خوشمزه هم بنامد.
«...پسر، زبونتعملیات هم مثلباشد خودت داغونه...»
فردریکا که در همانپیش نزدیکی مشغول جمع کردنقطعاً صدف بود، پرید وسط حرفشان.
«اگه حس چشاییِ ضعیف شینی رو کنار بذاریم،میبینم به نظرم تو این مورد کاملاً یه مسئلههست سلیقهایه. مثلاً خود من خیلی از طعمش خوشم اومد.»
رایدن سر تکان داد: «آره،موقعیتشون داشتی اونجا حسابی میلمبوندی. کلیرویکرد خامه ترش مالیدی رو نون تستت.»
شین هم به همین ترتیب سر تکانامکانات داد و اضافه کرد: «آره، و نونپوشش تست تنها چیزی نبود که اونجا داشتی میبلعیدی.»
فردریکا در حالی که صورتش سرخ شده بود، سرشان داد زد: «اه، چطورنسبت جرئت میکنید با یه بانو اینطوری حرف بزنید! در-درسته که یکم وزن اضافهمیخواست کردم، اما این فقط به خاطر اینه که تو اوج دوران رشدم هستم!»
با این حال، آنهاکردن قصد نداشتند سربهسرش بگذارند. فقطفدراسیون داشتند حقایق را بیان میکردند.
«آره، میدونیم. منظورمون چیزکردن بدی نبود. اشتهای خوب توفدراسیون سن تو چیز خوبیه، نه؟»
«اگه میخوای رشد کنی بایداما بیشتر بخوری و وزن اضافه کنی،بنابراین پس هر چقدر دوست داری بخور.»
فردریکا با چهرهای عبوس ساکتگرفته شد، سپس با حالتی عجیبهستن و مشتاقانه سر تکان داد.
«درسته، من بالغدیگهای میشم. بههرحال نمیتونم تاداره ابد یه بچه بمونم.»
در چشمان سرخ و خونینموقعیتشون او چیزی وجود داشت کهرویکرد مرز بین شرافت و تراژدی بود.
«و بنابراین... وااااه؟!» ناگهان با یک جیغ کوتاه حرفشقابلاستفادهای را قطع کرد و صدفی را که برداشته بودیکم به گوشهای پرتاب کرد. «تکون خورد! همین الان تکون خورد!»
شین و رایدن هرپیش دو در دل نتیجهقطعاً گرفتند: ...آره، تو هنوز بچهای.
در حالی که فردریکا با انزجاروجود نگاه میکرد، رایدن چمباتمه زد تاخونسردانهای ببیند او چه چیزی را انداخته است.
او پرسید: «اوه، چیزی داخلشه؟»
«نه...»
در همین حین، شین یک صدف مارپیچ را از روی ماسهها برداشت و بیصدا آن رانقیضی بررسی کرد. رایدن با کنجکاوی به او نزدیک شد و سپس سکوت کرد. یک جفت پایدادن سخت و در حال تقلا از درون صدف بیرون زده بود و پیچ و تاب میخورد.
«...فکر کنمراههای این یهکردن خرچنگ گوشهگیره...»
«وقتی از نزدیکدیگهای به حرکت کردنش نگاهداره میکنی، یه جورایی چندشآوره...»
«از اونجا که داریم در مورد توامکانات حرف میزنیم، احتمالاً فکر کردی بهعنوان فرمانده وظیفهتهمهمات که مأموریت رو تو اولویت قرار بدی، میلیزه.»
لِنا در دفتر موقتش در پایگاه بود. از اسماعیل خواسته بود تا تمام آخرین دادههایاحساسات جنگیِ قابل افشا را به او تحویل دهد و حالا مشغول بررسی آنها بود. ویکاروشی در حالی که با چشمان بنفشِ امپراتوریِ خود با حیرت به او نگاه میکرد، آهی کشید.
«هیچکس اعتراضی نمیکرد اگه برای تنوع میرفتی ساحل.میبینم تنها دلیلی که من نرفتم اینه که قبلاً بهاندازهقطعاً کافی دریا رو دیدم. برام چیز خیلی عجیبی نیست.»
لرچه که مثل همیشه گوشبهفرمان ویکا بود، اضافه کرد: «دریا پهناور وخونسردانهای عظیمی فراتر از شمالیترین مرزهای پادشاهی متحد، پشت رشتهکوه فراست وو و قلههاینقیضی شمالی وجود داره. تو زمستون کاملاً پوشیده از یخ میشه. واقعاً منظره تماشاییایه.»
به نظر میرسید شین و بقیههیچ برای تفریح به ساحل رفته بودند، بنابراینزلنه او با ماندن در پایگاه مشکلی نداشت.
«نه... من همین دیروز دریا رو دیدم، و بعداً توهستن طول عملیات هم میبینمش. اما فکر کردم دفعه بعدی کهخاصی باید خودم برم ببینمش، باید زمانی باشه که جنگ تموم میشه.»
شین به او گفته بود که میخواهد دریا را به او نشانخونسردانهای دهد و لِنا این خواسته را پذیرفته بود. بنابراین... حتی اگر هنوز نمیتوانستنقیضی پاسخی به احساسات ابرازشده او بدهد، میخواست حداقل به این آرزو چنگ بزند.
«ما گفتیم وقتی جنگ تمومموقعیتشون بشه میریم اقیانوس رو میبینیم. پسکاملاً میخوام به اون قول پایبند بمونم.»
وقتی ویکا او را مسخرهاما کرد، لِنا به سمتش چرخید وبنابراین لبخند از روی لبانش محو شد.
«اما مهمتر از اون،پیش ویکا. یه چیزی هستقطعاً که باید ازت بپرسم.»
او از اسماعیل خواسته بود وضعیت جنگیِ کشورهای ناوگان را پس از حمله همهجانبه سال گذشته به او نشان دهد. و در حالیجواب که بخشی از آن ممکن بود به دلیل نداشتن آمار دقیق باشد (چون کمتر از یک سال از آن میگذشت)، تعداد تلفات با مقیاسکار نبردها همخوانی نداشت. بسیاری در میدان نبرد جا مانده بودند و مفقودالاثر محسوب میشدند. نبردها به قدری شدید و هرجومرج به حدی وسیع بود.
و گزارشهای شاهدان عینیِ بیشتری از تاوزندفوسلرها وجود داشت؛ واحدهایی که معمولاًخونسردانهای بهعنوان واحدهای پشتیبانی لجستیک لژیون در نظر گرفته میشدند. او از گرته پرسیدهنقیضی بود و او تأیید کرد که موارد مشابهی در فدراسیون وجود نداشته است.
«وضعیت تو پادشاهی متحد چطوره؟ میتونیهیچ درباره تغییر تاکتیکهای لژیون که اونمحفظه بهت گفت برام بگی؟ با جزئیات.»
با اینکه دوستانش در گوشه دیدش با خوشحالیقطعاً مشغول بازی بودند، سئو غرق در افکارش بودنقیضی و نگاهش را به آنسوی امواج دوخته بود.
دریا.
حدود یک سال پیش بود که گفته بودند دوست دارند روزی آن را ببینند. عجیب آنکه، آن زمانشپردهایی هم مصادف با وقتی بود که در تعقیب مورفو بودند. و با وجود اینکه میخواستند دریا را ببینند،جنگ این احتمالِ قریبالوقوع وجود داشت که از مورفو شکست بخورند و بمیرند، و هرگز به این آرزو نرسند...
بنابراین بخشی از وجودش فکر میکرد حتی اگر این اتفاق نیفتد هم مشکلی نیست.پوشش این مکان بیشتر شبیه یک هدف مبهم بود. و حالا آنها اینجا بودند، درقرار نزدیکی اقیانوس. خیلی راحت به آن رسیده بودند. تقریباً بدون هیچ هیجان و اوجی.
البته، در آن زمان سئو به این دریای شمالی فکر میکرد. اما اقیانوس تنها نمادی براینقیضی مکانهایی بود که هرگز ندیده بودند. شاید به همین دلیل بود که وقتی برای اولین باردادن اقیانوس را دید، هیچ حس موفقیتی نداشت. هیچ هیجان یا احساس شدیدی برای گفتن وجود نداشت.
تنها چیزی که حس کرده بود یک خلأ بود. انگار سوراخی بسیار کوچک اما همچنانامکانش عمیق در جایی از آگاهیاش وجود داشت. حسی شبیه به زمانی بود که راهش راکشمکش گم کرده بود و فقط بیحرکت ایستاده بود. بههرحال... هیچچیزِ او تغییر نکرده بود. مطلقاً هیچچیز.
فکر میکرد هیچ پیشرفتی نکرده است، که از وقتی منطقه هشتاد و ششم را ترک کرده هیچچیز تغییر نکرده است. و با اینجواب حال، او اینجا بود و مناظر جدیدی را میدید. همهچیز بسیار بیثمر به نظر میرسید. حتی اگر بیحرکت میایستاد، حتی اگر بدون تغییرجای باقی میماند، حتی اگر نمیدانست باید چه آرزویی داشته باشد... باز هم در جریان اتفاقات گرفتار میشد و به مکانهای جدیدی برده میشد.
در پادشاهی متحد و اتحاد هم همینطور بود. حالا که فکرش را میکرد، از وقتی که فدراسیون به آنها پناه داده بود و بهمخفیِ عمارت ارنست آورده شده بودند، اوضاع به همین منوال بود. دریای پیش چشمانش بهتر از روز قبل به نظر میرسید؛ خورشید باعث میشد کمتراحتمال سیاه به نظر برسد. اما آن آبیِ تیره همچنان حسی مالیخولیایی به او میداد، و باد سرد و بوی گندش یکجورهایی گزنده و تمسخرآمیز بود.
با وجود اینکه این اولین باری بود که اقیانوس را میدید... به هیچ وجهجواب برایش زیبا جلوه نکرد. برای اولین بار پس از مدتها، متوجه این موضوع شدهتمام بود. نوعی درک که در منطقه هشتاد و ششم در وجودش ریشه دوانده بود.
این دنیاراههای نیازی بهکردن انسانها نداره.
دنیا اهمیتی به راحتی، احساسات یا عواطف کسی نمیداد. آدمها میتوانستند بمیرند، و ستارهها همچنان در گنبدقطعاً آسمان میدرخشیدند. آدمها میتوانستند بهسختی زنده بمانند و به زندگی چنگ بزنند، اما فقط برای اینکه رگبارهایواقعاً سنگین روی جشنهایشان ببارد. دنیا چنان نسبت به بشریت بیتفاوت بود که تقریباً شرورانه به نظر میرسید.
و احساس میکرد این حقیقت دوباره به اوارتباطی یادآوری شده است. سئو که نمیتوانست در جای خودلشکر بماند، برگشت و به سمت شهر به راه افتاد.
آنجو با آهی زیر لب گفت:امکانش «همیشه فکر میکردم شهرهای بیرون از میداننسبت نبرد در صلح و آرامش هستن، اما...»
یکی از خانمهای کافهتریا به او گفته بود که قرار است جشنوارهای در شهر بندریِ متصل به این پایگاه برگزار شود. اسمشنسبت جشنواره شاهزادهخانم کشتی بود. در گذشته، هر یک از شهرهای کشورهای ناوگان یک کشتیِ مرتبط با خود داشتند و گفته میشد که مجسمهنبود جلوی این کشتیها، میزبان روح مقدسی به نام شاهزادهخانم کشتی است. سالی یک بار، شهرها مراسمی برگزار میکردند تا این ارواح را بپرستند.
مجسمه دوشیزهای در مقابل تالار شهر قرار داشت که با گلهای بیشماری تزئین شده بود و حسقطعاً و حال یک جشنواره را منتقل میکرد. با این تفاوت که... میدانِ مقابل تالار شهر به قدریواقعاً مخروبه بود که آدم ممکن بود آن را با مکانی مستقیماً در منطقه هشتاد و ششم اشتباه بگیرد.
ابرهای گردوغبار، ساختمانهای آسیبدیده، سنگفرشهای شکسته و درختان پژمرده کنار جاده. سازهها به نوعی کارکردشان را حفظ کرده بودند، اما مردم مدتها بود کهمخفیِ وقت آزاد، انرژی و بودجه لازم برای تعمیر آنها را از دست داده بودند. بچهها با لباسهای کهنهای که با وجود تمیزی، پر ازاحتمال سوراخهای وصلهدار بود، به این طرف و آن طرف میدویدند. و با وجود برگزاری جشنواره، غرفهها همگی محقر بودند و شیرینیهای ارزانقیمت و مصنوعی میفروختند.
اما در مقابل، با توجه به کوچک بودن شهر، شهروندان با انرژی خیابانها را پر کرده بودند و از اقامتگاههای پیشساختهای کهدرونش نزدیک میدان و پارکی در همان حوالی برپا شده بود، بیرون میریختند. این اقامتگاهها برای پناهندگانی بود که مجبور به تخلیه شدهنقض بودند، چرا که خط مقدم در طول یک دهه گذشته کمکم به عقب کشیده شده و بهآرامی به جبهه داخلی نزدیک شده بود.
این بهایی بود که کشورهایموقعیتشون ناوگان با وجود وسعتِ کمشان،رویکرد باید برای ده سال جنگیدن میپرداختند.
«فکر کنم فدراسیون و پادشاهیموقعیتشون متحد استثنا بودن... بقیه کشورهارویکرد همگی به مرز تحملشون رسیدن.»
حقیقت این بود که آنها مدتها پیش توان ادامه جنگ را از دست داده بودند، اما همچنان براییکم زنده ماندن تقلا میکردند و به هر شکلی که میتوانستند میجنگیدند. و پایان اجتنابناپذیر این مسیر زمانی فراباید میرسید که تمام توانشان کاملاً تحلیل میرفت و در نهایت زیر دستوپای دشمن له شده و از بین میرفتند.
واقعیت این امرخونسردانهای اکنون در برابرامکانش چشمانش عریان شده بود.
میچیهی که کنار آنجو ایستادهموقعیتشون بود، بهآرامی زمزمه کرد: «امارویکرد هنوزم دارن جشنواره رو برگزار میکنن.»
آنها مجسمه دوشیزه را تزئین کرده بودند، هر گل بهتنهایی ساده بود، اما مجموعه آنها در کنار هم چشمگیر بود. این احتمالاًنسبت بیشترین چیزی بود که اهالی شهر میتوانستند جمعآوری کنند. آنها میخندیدند، شادی میکردند، مشتریان را فرا میخواندند و فریاد میزدند. اما حتی درآوردننبود نان شبشان هم طاقتفرسا بود. وضعیت شهر بهوضوح نشان میداد که جنگ لژیون تا چه حد آنها را به مرز انقراض کشانده است.
و با این حال دندان روی جگر میگذاشتند و در این جشنواره قومی، خود را مجبور به لبخندیکم زدن و خندیدن میکردند. هشتاد و ششها در جمهوری در اقلیت بودند و حتی در میان آنها، اورینتاهایباید شرق قاره از آن هم نادرتر بودند. و میچیهی با داشتن ظاهرِ آن خط خونی، به حرف آمد.
«من چیز زیادی درباره جشنوارهها نمیدونم. منظورم اینه که کسی نبود که اونا رو به ما منتقل کنه. وطنم رو به یاددرونش نمیارم و تمام خانوادهم مردن. برای همین دیدن این صحنه باعث میشه احساس تنهایی کنم. اما بیشتر از اون، حسودیم میشه. ایننقض مردم چیزی دارن که براشون اونقدر مهمه که حتی اگه انجام دادنش غیرممکن بشه، بازم انجامش میدن. و من... به این حسودیم میشه.»
یک چیز ارزشمند. چیزی که آدم میتوانست تحت هر شرایطی به آنخونسردانهای وابسته باشد. چیزی که... به آدم هویت میبخشید. و هشتاد و ششها کهنقیضی تنها هویتشان انگیزه جنگیدن تا پایانِ تلخ بود... فاقد آن چیز ارزشمند بودند.
سئو ساحل را ترک کرد و به شهر برگشت، اما در شلوغی و هیاهوی خیابانها احساس راحتی نمیکرد. برای چنین شهر کوچکی، جمعیتجواب زیادی وجود داشت و بیشتر آنها دقیقاً مثل خودش از خط خونیِ یشم بودند. نژاد وریدیان، که شامل یشمها میشد، بومیِ سواحل جنوبی قارهکار بودند. بخش کوچکی از آنها در تعقیب لوایتانها به این سرزمین مهاجرت کرده و هفت کشور از یازده کشور ناوگان را پایهگذاری کرده بودند.
اما با وجود تمام اینها، اوهیچ در هیچکجا هیچ فامیل خونی یا دوستیزلنه پیدا نکرد. او این جشنواره را نمیشناخت.
احتمالاً بعضی از رفقایش الان رفته بودند ساحل تا خوش بگذرانند، چون آنها همجواب در فضای جشنواره احساس راحتی نمیکردند. ترجیح میدادند بیرون از شهر باشند. بیرون ازتمام دنیای انسانها. جایی که توسط چیزی غیرانسانی اداره میشد. درست مثل منطقه هشتاد و ششم.
آنجا هیچ چیزی برای به ارث بردن وجود نداشت. هیچ ریشهای برای پیوند خوردنگرفته نبود. آنجا دیگر نیازی نبود غصه این را بخورند که هیچ پشتوانهای ندارند. میتوانستندگفته در میدان نبرد زندگی کنند، جایی که به هیچکس جز خودشان و رفقایشان تکیه نمیکردند.
به عبارت دیگر، آنها هیچ پایهای جز خودشان نداشتند که به آن تکیه کنند. برخلاف مردم این شهر، هیچ زادگاهبخشی و ریشهای در هیچکجای این دنیا نداشتند. و این چیزی بود که سئو فکر میکرد از زمان ترک منطقه هشتادپایان و ششم، تا به حال چند باری متوجهش شده است. اما با این وجود، به هر دلیلی، هنوز هم دردناک بود.
آنها فهمیده بودند که راهی برای متوقف کردن لژیون وجود دارد. پایان دادن به جنگ دیگر یک تلاش ناامیدکننده نبود،خود بلکه یک احتمال واقعگرایانه به حساب میآمد. و شاید درک همین موضوع، نقطه شروع همهچیز بود. اما بیشتر از هر چیز...مناسبی دیدن شین، و بعد رایدن، ریتو و آنجو که سعی میکردند برای رسیدن به آینده تلاش کنند، احتمالاً بزرگترین دلیلش بود.
خود سئو یک بار گفته بود که شین باید سعی کند بیشتر از زندگی لذت ببرد. که نباید مدام درگیرخاصی این حقیقت باشد که برادرش و خیلی از رفقایشان زودتر از او مردهاند. برای همین، سئو صادقانه از اینکه میدید اونقاط برای یک بار هم که شده به آینده فکر میکند، احساس آرامش میکرد. میدانست که حالا باید او را رها کند...
...اما در عین حال، اینموقعیتشون موضوع باعث میشد احساس تنهاییرویکرد وحشتناکی به او دست بدهد.
چون حالا او باید چه کار میکرد؟ هیچ پشتوانهای نداشت که به آن تکیه کند، هیچ جایی در این دنیا نبود که به آن تعلق داشته باشد. شین شاید رستگاریکشمکش را پیدا کرده و توانسته بود به سوی آینده دست دراز کند، اما سئو باید چه کار میکرد؟ او خیلی خوب میدانست که رستگاری به این راحتیها به دست نمیآید.بیارمش گذشته از این، وقتی حتی نمیدانست «امید» یا «آینده» برایش چه معنایی دارد، چطور میتوانست چیزی به دست بیاورد؟ و اگر نمیتوانست آن را به دست بیاورد، باید چه کار میکرد؟
نمیدانست. میترسید.
بعد از مدتی پرسه زدن در گیجی و بهت، انگار که میخواست ازنسبت سایهای که به قدمهایش چسبیده بود فرار کند، به خودش آمد و دیدمیخواست که به پایگاه برگشته است. ظاهراً وارد اسکله ناو هواپیمابر غولپیکر شده بود.
اسکله چند طبقه ارتفاع داشت و مقیاس آن به طرز چشمگیری بزرگتر از آشیانه جاگرناتها بود. با این وجود،هستن پل فرماندهی کشتی همارتفاع با راهروهای هوایی بود که همین موضوع بزرگی آن را بیشتر به رخ میکشید. در برابرش،روشی شکوه و عظمت خالص یک پایگاه دریایی عظیم قرار داشت که برای اعزام هواگردها به آبهای آزاد ساخته شده بود.
روی عرشه آن، هواپیماهای گشتی ضد لوایاتان قرار داشتند که برای شناسایی دستههای کندگرفته اما بیشمارِ موجودات دریایی ساکن آبها ساخته شده بودند؛ موجوداتی که تعدادشان به اندازهگفته لژیون بود. و البته، جنگندههای رزمی هم برای از بین بردن آنها وجود داشتند.
برای پیدا کردن و از بین بردن لوایاتانها، کشتی به یک سیستم سونار هم مجهزمهمات بود تا بزرگترین نژاد لوایاتانها، یعنی موسوکورا را شکار کند. این موجودات قادر به شلیکآنجا پرتو نور بودند و برای از بین بردنشان، ابتدا باید با جتهای جنگنده بیرون کشیده میشدند.
این ناو غولپیکر و هواپیماهاییگرفته که حمل میکرد، در خطهستن مقدم مبارزه با لوایاتانها قرار داشتند.
مردی که جلوی کشتی ایستاده بود و به مجسمه سینهرویکرد کشتی نگاه میکرد، با شنیدن صدای قدمهای سئو برگشت. موهای بلوندبودن تیره و چشمان سبز. یونیفرم سرمهای-نیلی و خالکوبی یک پرنده آتشین.
ایشمائل.
«...همم. پسر، توداشته از گروه ضربتهیچ نیستی؟ اسمت، اِ...»
مکث طولانیکاملاً و سنگینی بینشانگرفته به وجود آمد.
ایشمائل بالاخره تسلیم شد: «...اِرم.»
«ریکاست.»
«اوه، ببخشید. ما معمولاً همدیگه رو ازامکانات روی خالکوبیهامون میشناسیم. میدونی، سخته که فقطپوشش از روی چهره همدیگه رو تشخیص بدیم.»
از روی خالکوبیها؟ سئو با شک و تردید به او نگاه کرد. ظاهراً داغ کردن یک خالکوبی روی بدن، از رسوم قبیلههای آبهای آزاد بود، اما از نظر سئوشود همه خالکوبیها شبیه هم بودند. گویا الگوهای خالکوبی بر اساس نژاد یا اصالت افراد با هم فرق میکرد. ایشمائل خالکوبی پرنده آتشین داشت، در حالی که خالکوبی استر شبیه فلسوجودش بود. اورینتاها خالکوبی گل داشتند، توپازها طرحهای پیچکمانند و سلستاها الگوهای هندسی داشتند. یشمها، امرودها و آونتوراها به ترتیب خالکوبیهایی به شکل امواج آب، رعد و برق و مارپیچ داشتند.
اما حالا که فکرش را میکرد،وجود هیچ یشم دیگری را ندیده بود کهپیش مثل ایشمائل خالکوبی پرنده آتشین داشته باشد.
«نباید با دوستات تو آبموقعیتشون بازی میکردی؟ شنیدم فدراسیون ورویکرد جمهوری الان به دریا راه ندارن.»
«قبلاً اونجاعملیات بودم، ولی...باشد حوصلم سر رفت.»
«جشنواره توی شهر چطور؟»
«...برام مهم نیست.»
به دلیلی نامعلوم،دیگهای ایشمائل با لبخندی تلخداره به او نگاه کرد.
«تو یه یشمی، مگه نه؟اما اهل کجایی؟ اجدادت قبل ازنداشت مهاجرت به جمهوری اهل کجا بودن؟»
«ها...؟ اگه بخوام دقیقپیش بگم، فکر کنم ازقطعاً همهجای قاره اومده بودن...»
«آه، اشتباه محاسباتی از طرف من بود. معذرت میخوام. چیزی که گفتی تقریباً در موردامکانش همه صدق میکنه. اصیلزادههای مطلق فقط متعلق به اشراف پادشاهی متحد و امپراتوری هستن. و البتهدرونش جمهوری، گمانم... اوه، نه اینکه بخوام پشت سر سرهنگ خوشگلتون، شاهزاده یا فرمانده عملیاتتون بد بگم.»
پدر و مادر شین اصیلزاده بودند، اما خودشمیبینم یک دورگه بود، بنابراین او هم در اینهست توصیف نمیگنجید. اما این موضوع ربطی به بحث نداشت.
سئو جواب داد: «من اهل جنوبم،هیچ از یه جایی به اسم الکترا... البتهزلنه فکر کنم مال دویست سال پیش باشه.»
«آه، پس ما ریشههای یکسانی داریم. قبیله من هم اهل همون منطقهبودن بود. البته حدود هزار سال پیش از اونجا مهاجرت کردن. با اینمیکشید حال، هنوزم میتونیم این فاصله رو جبران کنیم. به خونه خوش اومدی، پسر.»
لحنش کاملاً شاد و صمیمی بود، اما با این وجود، حس انکار شدیدی تمام وجود سئو را فرا گرفت.هستن این شخص فقط همرنگ او بود. در غیر این صورت، یک غریبه تمامعیار محسوب میشد. سئو فقط تصادفاً چند جدروشی دور داشت که به این کشور مربوط میشدند. اینجا از دویست سال پیش تا به حال، دیگر وطن خانوادهاش نبود.
بیشتر از هر چیز، تنها کسانی که سئو شاید میتوانست آنهاکاملاً را هموطن بنامد، حتی همرنگ او هم نبودند؛ آنها فقط باید هشتادجواب و ششی میبودند که در همان میدان نبرد در کنارش جنگیده بودند.
فقط به این خاطر که با کسی همرنگ بود، به این معنی نبود که میخواستمهمات با او همخون و خویشاوند محسوب شود. مخصوصاً وقتی این حرف از طرف کسی زده میشدچیزی که وطن و میراثی برای تکیه کردن داشت؛ به همراه فرمانده ناوگان که پدرش بود... خانوادهاش.
نه از طرف کسیپیش که تمام چیزهایی راقطعاً که او نداشت، دارا بود.
«...»
در حالی که سئو ساکت مانده بود،داره ایشمائل فقط با بیخیالی شانهای بالا انداخت.گرفته این حرکت، سئو را یاد شخص خاصی انداخت.
«ببین، اخلاق من اینجوریه. دست خودم نیست که اینطوری سر به سر بقیه میذارم. مثل این میمونه که یهزرهی گربه برات هیسهیس کنه. باعث میشه دلم بخواد باهات ور برم. البته این فقط در مورد تو صدق نمیکنه. شمامیماند هشتاد و ششیها یه جوری هستین که خودتون تصمیم میگیرین کی دوستتونه و بقیه رو که نیستن، از خودتون میرونین.»
سپس با لبخندی بیخیال اضافه کرد که چند نفر از هشتاد وبودن ششیها اینطور نبودند. مثل کاپیتان و معاونش، و آن بچه پررویی که میگفتواقعاً استلا ماریس بزرگ و کند است... به عبارت دیگر، شین، رایدن و ریتو.
کسانی که قبلاً مثل سئو بودند، اما قبل از اینکه او متوجه شود تغییر کرده بودند. اینقطعاً کلمات در قلبش فرو رفتند و باعث شدند قلبش یخ بزند. اگر کسی رفیقش بود، همان هشتاد ومیخواست ششیهایی بودند که در غرور و سبک زندگیاش شریک بودند. اما در این مقطع، حتی همین رفقایش هم...
«میدونی، ما... ماهادیگهای اخیراً داریم ازوجود هم دور میشیم.»
«...آره، همینطوره.»
سئو در یک مقطعی به جایی رفته بود. آنجو هم رفته بود، هرچند درجواب مورد او، دلیلش علاقهاش به جشنواره بود. اما کورنا حتی نمیخواست بیاید و باتمام آنها اقیانوس را تماشا کند. رایدن طبیعتاً متوجه این موضوع شده بود، شین هم همینطور.
کسانی که به ساحل نیامدند چون نمیخواستند دریا را ببینند، و کسانی که به اینجا آمدند چون نمیتوانستند شلوغی و سرزندگی شهر را تحملاحساسات کنند. کسانی که از اولین دیدارشان با اقیانوس هیجانزده بودند، و کسانی که تصمیم گرفتند بروند و جشنواره ناآشنا را ببینند. آنها همه بینمیلنگد این گروههای مختلف در هم آمیخته بودند، اما در یک مقطعی، شکافی بینشان شکل گرفته بود. چیزی در نحوه نگاهشان به یکدیگر تغییر کرده بود.
جنگیدن تا آخرین نفس در آن میدان نبردِ مرگ قطعی. آنها هیچ خون مشترکی برای تکیه کردن نداشتند،شپردهایی هیچ رنگ مشترکی نبود که آنها را به هم پیوند دهد. آن غرور تنها پیوندشان بود، و آنها راتمام به عنوان هشتاد و ششی متحد میکرد... اما در یک مقطعی، شروع به جدا شدن از هم کرده بودند.
«با اینعملیات حال، نبایدباشد نگرانش باشی.»
یکی از همین رفقای جداافتاده، بدون اینکه نگاهی به سمت او بیندازد، این را بهاحساسات دیگری گفت. با این وجود، رایدن با اینکه حس میکرد آن نگاه سرخرنگ به سمتشروشی چرخیده، در حالی که چشمانش هنوز به سمت دیگری بود، به حرف زدن ادامه داد.
«اینطور نیست که کسی رو جا گذاشته باشی یا رهاشون کرده باشیخونسردانهای یا هر چیز دیگهای، پسر. اونا فقط دارن با سرعت خودشون، انتخابهای خودشوننقیضی رو میکنن. پس مهم نیست چه انتخابی میکنی، نیازی نیست نگران بقیه باشی.»
شین گفت: «...میدونم.»
از لحن صدایش معلوم بود کههیچ واقعاً این را درک کرده است. امازلنه با این قضیه کنار هم نیامده بود.
«اما اگه گفتن این حرف بهت صدمه میزنه...قطعاً فکر کنم شماها بیشتر از حد کافی مننقیضی رو نجات دادین. پس اگه اون زمان برسه...»
رایدن نتوانستراههای جلوی لبخندکردن تلخش را بگیرد.
احمق. چطور میتونی این حرف رو بزنی؟داره کسی که تو تمام این مسیر قدمگرفته به قدم ما رو نجات داده همیشه...
«مجبور نیستی... تو بهباشد اندازه کافی کار کردی. هرقابلاستفادهای چی باشه، تو ریپرِ مایی.»
«آره، آره. من اینجام، پیرمرد.»
صدای سئو عبوستر از چیزی که قصد داشت به گوش رسید.کاملاً با عصبانیت به زور موضوع را عوض کرد. او که یکنسبت بچهگربه ترسیده یا همچین چیزی نبود. میتوانست یک گفتگوی معمولی داشته باشد.
پرسید: «اینراههای جشنواره اصلاًکردن در مورد چیه؟»
«همم؟ اوه، جشنواره شاهزادهخانم کشتی. این یکی ازارتباطی سنتهای کشورهای ناوگاننشینه. جشن گرفتن برای خدایان کشتی.همراه فکر کنم تو این شهر، برای یه قایق اژدرافکنه؟»
او به نوعی از قایقهای نظامی اشارههست کرد که با پیشرفت تکنولوژی منسوخ شدهجواب بودند... اما بعد با حالتی پرسشگرانه مکث کرد.
ایشمائل سپسراههای پرسید: «...یاکردن چیز دیگهای بود؟»
«ها...؟ تو نمیدونی؟»
«خب، من... منظورمداشته اینه که منهیچ بومیِ این شهر نیستم.»
سئو به ایشمائل کهپیش از نگاه کردن در چشمانشپردهایی او طفره میرفت، نگاه کرد.
«گوش نمیدادی؟ انگار نه. وقتی ناوگان یتیم تو شروع این جنگ تشکیل شد، ما کل یه کشور رو تخلیه کردیم و اونونسبت تبدیل به میدون جنگ کردیم تا لژیون رو عقب برونیم. ما بین مرزهای شمالی و جنوبی قلمرومون فضای کافی برای تشکیل یه آرایشنبود دفاعی نداشتیم، و لژیون از شرق بهمون حمله کرد. برای همین شرقیترین کشور رو تخلیه کردیم. اونجا وطن من بود. کشور ناوگاننشینِ کلئو.»
«...اوه.»
در موردش شنیده بود. لِنا قبل از اینکه به اینجا اعزام شوند، به آن اشاره کرده بود. فقط به ذهنش خطور نکرده بود. نه تاوسیله زمانی که از زبان کسی که وطنش را از دست داده بود، این حرف را شنید. این موضوع بیشباهت به کشور خاصی نبود که مجبورمیکنی شده بود درصد زیادی از قلمرو و شهروندانش را دور بیندازد تا میدان نبردِ بدون تلفاتی به نام منطقه هشتاد و ششم را شکل دهد.
بیشباهت به جمهوری نبود.
ایشمائل با دیدن سئو که در جایشداره خشکش زده بود و به او نگاهگرفته میکرد، با بیخیالی دستش را تکان داد.
«...مجبور نیستی اونطوری بهم نگاه کنی. با ما به بدیِ شما رفتار نشد. اونا ما رو با اسلحه و زور بیرون نکردن، و هیچکدوم از وسایلمون رو هم مصادره نکردن. ما با هرمیکشید چیزی که میتونستیم حمل کنیم فرار کردیم، و وقتی تو یه جای دیگه ساکن شدیم، واقعاً مورد تبعیض قرار نگرفتیم. البته خونههایی که بهمون دادن موقتی بود، اما جایی که بهش پناه بردیم همقطع شرایط به همون اندازه سختی داشت... هه، منظورم اینه که حتی فرمانده ناوگان هم مجبور شد استلا ماریس و کل ناوگان رو برای تخلیه با خودش ببره.» این را به شوخی گفت و خندید.
فرمانده ناوگانِ مذکور... بله. این نامِ فرمانده ناوگان مرده بود. با وجود اینکه پایگاه برای آمادهسازیهمراه عملیات پر از هیاهو و فعالیت بود، هیچکس را با خالکوبی مشابه ایشمائل ندیده بود. این احتمالاقدام وجود داشت که فقط فرمانده ناوگان نباشد؛ بلکه تمام کسانی که آن خالکوبی را داشتند، از قبل...
پس اوکاملاً در نهایت آنگرفته چیزها را نداشت.
او حتی در این سطح هم شبیه به هشتاد و ششیها بود. شبیه به آنها که خانوادهها و وطنشانهستن را از دست داده بودند و از داشتن هرگونه فرهنگ و سنتی برای تکیه کردن محروم بودند. پس شاید...شود نه، او تقریباً به طور قطع نگران هشتاد و ششیهایی بود که همان مصیبتهای او را از سر گذرانده بودند.
«ببخشید... و، اِرم...»
حرفهای ریتو دوباره در ذهنش نقش بست. حالا که آنها بیرون از منطقه هشتادپوشش و ششم بودند، کسی نگرانشان بود. و اینجا او با شخص دیگری ملاقات کردهقرار بود که در همان موقعیت آنها قرار داشت... کسی که سرشار از غرور بود.
«...ممنونم.»
احساس میکرد انگار در انتهای یکوجود تونل تاریک و طولانی، نقطه نورانیخونسردانهای و دوری را به چشم دیده است.
نور خورشیدِ در حال غروب روی سطح اقیانوس منعکس میشد و درخشش طلاییرنگی که از آن برمیخاست، شبیه مجموعهایهستن از آینههای روی هم قرار گرفته بود. منظرهای خیرهکننده و درخشان بود. کاپیتان یک ناوشکن ضد لوایاتان، زنی باشود خالکوبی گل صدتومانی، به او گفته بود که فانوس دریاییِ حومه شهر، منظرهای کروی و عالی از ستارگان ارائه میدهد.
آنجا به عنوان یک رصدخانه برای عموم باز بود، و در واقع، افق ازپوشش آن نقطه دید شبیه یک کمان به نظر میرسید. آنجا منظرهای کامل از تماشایقرار درخشانِ پرتوهای کمارتفاع غروب که روی سطح آب سوسو میزدند را به نمایش میگذاشت.
دریای گرگومیش با درخشش طلاییِ سوزان و ماورایی، مثل یک آینه خردشده میدرخشید. بهجواب نوعی، زیبایی آن برای یوتو شبیه به تصویرِ مجسمِ طرد شدن بود. شیدن و شاناشود در همان نزدیکی بودند؛ ظاهراً شخص دیگری در مورد این مکان به آنها گفته بود.
آنها در یک واحد بودند، اما آنقدر صمیمی نبودند که آزادانه با هم صحبت کنند. مخصوصاً به این خاطرهستن که یوتو ذاتاً آدم کمحرف و بیاحساسی بود. و به همین دلیل، آنها بدون رد و بدل کردن هیچ نگاهروشی یا کلمهای، در حالی که گرمای بدنشان از هم دور بود، همانجا ایستادند. و به تماشای همان غروب ناآشنا نشستند.
«قبیلههای آبهای آزاد دور هم جمع شدن تا یه نیرویرویکرد دریایی واحد تشکیل بدن. این بیشتر از اینکه یه واحدبخشی نظامی باشه، گروهیه که بیشتر شبیه به یه جور «خانواده»ست.»
یوتو نگاهش را به سمت این صدای جدید چرخاند. استر به رصدخانه آمده بود و به هر دلیلی، کورنا هم همراهش بود. یوتوبار پیش خودش فکر کرده بود که کورنا نتوانسته خودش را راضی کند که به ساحل یا شهر برود، برای همین در پایگاه ماندهروی بود، جایی که استر او را پیدا کرده و با خودش آورده بود. شیدن و شانا هم احتمالاً تحت شرایط مشابهی آنجا بودند.
به نظر میرسید نه تنها استر و خانمی که با یوتو صحبت کرده بود، اصراراحساسات داشتند در کارهای آنها دخالت کنند، بلکه تمام سربازان ناوگان یتیم و حتی مردم شهر همپایان مشتاق بودند تا آنها را در جشنواره بگردانند. همه آنها همین حس را به آدم میدادند.
در ابتدا، او فکر میکرد آنها فقط از واحد خارجی که برای کمک به آنها فرستادههست شده بود سپاسگزارند، یا اینکه فقط با خوشحالی از اولین مهمانانی که در یک دهه گذشتهزبانه از خارج از کشور داشتند پذیرایی میکردند، اما... حالا احساس میکرد قضیه چیزی فراتر از اینهاست.
کشورهای ناوگاننشین چند قرن بود که وجود داشتند، در حالی که قبیلههای آبهای آزاد هزاران سال بود که در حال کاوش در دریاها بودند و برایوقتی کنترل آبها با لوایاتانها رقابت میکردند. با وجود اینکه بارها و بارها در آن نبرد شکست خورده بودند، این مردم هرگز تسلیم نشدند. و به نظرهشدار میرسید که همین الان، آنها داشتند به نوعی فریاد میزدند؛ اعلام میکردند که هیچ چیزی جز این مبارزه قاطعانه ندارند. که این تمام چیزی بود که داشتند.
«فکر کنم این یهباشد جور همدردیه... نسبت بهارتباطی ما، هشتاد و ششیها.»
استر با لحنیخونسردانهای جدی و صریحامکانش به صحبتش ادامه داد.
«برای همین، من به عنوان ستوانِ سروانداره ایشمائل، اونو برادر بزرگترم صدا میزنم. باگرفته وجود اینکه هیچ رابطه خونی بین ما نیست.»
«اِرم...»
کورنا که به وضوح شگفتزده شده بود، به استر نگاه کرد. تمام کاری که او کردههمراه بود این بود که در میان یک گفتگوی بیهدف، خیلی عادی پرسیده بود چرا او ایشمائلدرباره را برادر بزرگتر خود مینامد، در حالی که او کوچکتر بود و هیچ نسبتی با او نداشت.
«...ببخشید. منکاملاً واقعاً متوجهپیش نمیشم، قربان...»
او با درک اینکه دارد با یک ستوان صحبت میکند،رویکرد کلمه آخر را اضافه کرد. خوشبختانه، به نظر میرسید استربخشی اهمیتی نمیدهد، چون فقط با حالتی پرسشگرانه به کورنا نگاه کرد.
«متوجه نمیشی؟ فکر میکردمکردن شما هشتاد و ششیهامیبینم هم روابط مشابهی دارین.»
کورنا یک بار پلک زد.
«...منظورتون ماست؟»
«بله. مثلاً، تو و فرمانده عملیاتتون، سروان نوزن. وقتی اولینرویکرد بار شما دو تا رو دیدم، فکر کردم ممکنه خواهربخشی و برادر باشین. خب، البته واضح بود که رابطه خونی ندارین.»
گذشته از اینکه ویژگیهای چهره همه با هم متفاوت بود، رنگهایی که با آن متولد شده بودندقطعاً هم کاملاً فرق میکرد. اما چیزی در مورد این پسرها و دخترها شبیه به هم بود. شایدواقعاً نگاهِ چشمانشان. با یک نگاه میشد فهمید که هیچکدامشان رابطه خونی با هم ندارند، و با این حال...
«یه چیزی در مورد شما به وضوح شبیه هم بود... آره، گمانم بشه بهش گفت شکلِ روحتون. شما تو یه میدون نبردفضای زندگی کردین، سرنوشتتون به گورهای یکسانی ختم میشد، یه جور زندگی رو تجربه کردین و به غرورتون بالیدین. این پیوندهای خونی نبود،میکرد بلکه پیوندهای خویشاوندیِ روح بود که ارتباطات شما رو شکل داد... درست همونطور که غرور قبیلههای آبهای آزاد روابط ما رو شکل میده.»
این کلمات شیرین کورنا را تکان داد. او با بیقراری آنهابخشی را زیر لب زمزمه کرد. مثل کسی که در پایان یکدرونش پیادهروی طولانی در یک بیابان خشک، به او آب داده باشند.
«خویشاوندیِ... روح.»
«دقیقاً. و این ارتباطی فراتر از پیوندهایداره خونی یا رفاقتِ هموطن بودنه، پیوندی کهگرفته هرگز نمیتونه از بین بره. تحت هیچ شرایطی.»
استر در میان آن درخشش طلاییهیچ با اشتیاق صحبت میکرد، انگار کهمحفظه داشت یک حقیقت بدیهی را بیان میکرد.
«و برای همین، هر اتفاقی هم که بیفته، اون همیشه برایبخشی من یه برادر بزرگتر میمونه. و به همین شکل، سروان نوزن همزبانه همیشه برای تو یه برادر بزرگتر خواهد بود. این هرگز تغییر نمیکنه.»
«ما فقط یه تخمین تقریبی از فاصله و تعدادشون داشتیم، چونکاملاً خیلی از ما دور هستن، اما دونستن همین مقدار هم کارهانسبت رو خیلی راحتتر میکنه. هم برای ما و هم برای ناوگان انحرافی.»
اتاق توجیهی در کلیسای مصادرهشدهی دانشگاه برپا شده بود. نور از میان شیشههای رنگآمیزیشده و قدیمی به داخل میتابید وبخشی روی میز میافتاد. ایشمائل آنجا ایستاده بود و با لبخند، اسنادی را که جلویش پهن شده بود بررسی میکرد. درپایان میان آنها یک نقشه دریایی بود که شین موقعیت کشتیهای مادرِ واحد شناسایی پیشرفته را روی آن علامتگذاری کرده بود.
«اجازه بدین وقتی برگشتیم، به عنوان تشکرامکانات برای این کار، شما رو به ناهار دعوتمهمات کنم، سروان. غذاهای دریایی خشکشده، همونطور که رسمه.»
«...»
شین با درک اینکه او دقیقاً مشخص نکرد منظورشفدراسیون ماهی است یا صدف و فقط به طور مبهم گفتهستن «غذاهای دریایی»، ساکت شد. سئو به جای او حرف زد.
«سروان، منظورتون همون خوراکیهایکردن لذیذیه که محلیها دوست دارنفدراسیون باهاشون توریستها رو دست بندازن؟»
«نه، اصلاً... فقط خود حیوونِاما خامش یه کم عجیب ونداشت غریب به نظر میرسه، همین.»
لِنا با دیدن اینکه هشتاد و ششیها به خوبی با ایشمائلبخشی و مردم کشور ناوگاننشین کنار میآیند، لبخندی زد. سربازان ناوگان یتیمدرونش و مردم شهر همگی مهربان و خوشقلب بودند. شاید دلیلش همین بود.
«آه، همگی منتظر شام امشب باشین. فصل جشنوارهست و ما ازکاملاً حضور شما تو اینجا خیلی خوشحالیم، برای همین پیرزنهای مهربونی که آشپزخونهجواب رو میچرخونن، خیلی ذوق داشتن تا براتون یه ضیافت حسابی راه بندازن.»
ایشمائل سپس دستش را بالا آورد و تکان داد، و اتاق توجیهی راپیش ترک کرد. لِنا با لبخندی او را بدرقه کرد و سپس نگاهی بهوقتی اتاق انداخت و به فرماندهان اسکادرانِ گروه ضربت و افسران ستاد نگاه کرد.
«خب پس... بیایینداشته جلسه توجیهی خودمونهیچ رو شروع کنیم.»
افسران ستاد اطلاعات که درست مثل او لبخند میزدند، و زاشیا که به دلیلی نامعلوم مات و مبهوت به نظرخاصی میرسید، به سرعت با چهرههایی جدی به او نگاه کردند. هشتاد و ششیها چندان مضطرب به نظر نمیرسیدند و بااسمها خیال راحت روی صندلیهایشان نشسته بودند. مثل همیشه. لِنا به این موضوع اهمیتی نداد و پنجره هولوگرافیک را فعال کرد.
«اول از همه، ما یهموقعیتشون نمودار شماتیک از هدف فعلیمون،رویکرد یعنی برج سراب رو داریم.»
این یک شماتیک سهبعدی بود که با تجزیه و تحلیل تصاویرِ ثبتشده توسط یک قایقامکانش شناسایی تهیه شده بود. چارچوب فولادی واضحی داشت، اما به نوعی شبیه به جسد یککشمکش موجود زنده بود. و با وجود این، هنوز هم مقیاس تهدیدآمیز یک دژ دریایی را داشت.
«ارتفاعی که به بالاترین سطحش میرسه، حدود صد و بیست متر تخمین زده میشه. از هفت برج تشکیل شده که برج مرکزی توسطبار شش ستون پشتیبانی میشه. حدس زده میشه که فضای داخلیش به چیزی بین ده تا دوازده طبقه تقسیم شده باشه. هسته کنترل پایگاهروی و مورفو تو بالاترین طبقه قرار دارن. برای نابود کردنشون، ما سه گروه از جاگرناتهای توپخونه رو میفرستیم تا مسیر ورودمون رو ایمن کنن.»
ظرفیت بارگیری به این معنی بود که آنها فقط میتوانستند بخشی از نیروهایشان را بیاورند. ظرفیت بارگیری استلا ماریس به آنکشمکش اجازه میداد صد و پنجاه جاگرنات را حمل کند. ناو هواپیمابر معمولاً حداقل تعداد هلیکوپترهای گشتی را با خود میآورد، که آنهاهشدار هم در عوض به چند ناوشکن دیگر منتقل شده بودند. حتی با این وجود، تعداد جاگرناتهایی که میتوانست حمل کند محدود بود.
برنامه اولیه این بود که نیروهای باقیماندهشانداره به خطوط مقدم کشورهای ناوگاننشین فرستاده شوند وامکانش چند کشتی هم برای احتیاط عقب بمانند، اما...
«ستوان دوم ریتو اوریا و ستوان دوم رکی میچیهی. واحدهایرویکرد شما تو خشکی میمونن، جایی که تو پشت خطوط مقدم اونابودن مستقر میشین تا به عنوان یه نیروی دفاعی متحرک عمل کنین.»
ریتو باعملیات تعجب چندباشد بار پلک زد.
«من و میچیهی جزوپیش نیروی حمله نیستیم؟ وقطعاً منظورتون از «دفاع متحرک» چیه؟»
«نیروی اصلی ناوگان دریایی یتیم، توجه برج سراب رو جلب میکنه. وقتی درگیری تو پایگاهامکانش شروع بشه، این احتمال وجود داره که واحدهای زمینی لژیون برای تلافی دست به حملهکشمکش بزنن. به همین خاطر، ما به شما نیاز داریم تا با نیروهای باقیمونده عقب بمونین.»
میچیهی و ریتو نگاهی به هم انداختند ومیبینم در حالی که لبهایشان را روی هم فشار میدادند،قطعاً سر تکان دادند. اگر قضیه از این قرار بود...
«دریافت شد.»
«ما حلش میکنیم.»
«این احتمال هم وجود داره که ترکیب و آرایش دشمنرویکرد تغییر کنه. من بعداً اقدامات متقابل برای این موضوع روبخشی توضیح میدم، پس لطفاً یه وقتی رو براش خالی بذارین.»
ویکا نگاهیراههای به سمتکردن او انداخت.
«پس برای همینه که از فدراسیون مهمات اضافی درخواست کردی... آلکونوستها رو همزلنه تو خط دفاعی مستقر میکنی، درسته؟ به استثنای دیدهبانهایی که خودم شخصاً هدایتشوننقلیه میکنم، فرماندهی بقیه رو به زاشیا میسپارم، پس راحت باش و ازشون استفاده کن.»
به دلیل محدودیتهای وزنی، جاگرناتها که قابلیتهایهست رزمیِ همهجانبه بالاتری داشتند، برای حمله بهجواب پایگاه نسبت به آلکونوستها در اولویت قرار گرفتند.
شین سپس گفت: «در مورد چوپانهایی که دنبالشونیم، تا جایی که من میتونم بشنوم، دو تا از اونا هستن. مورفو، و از اونجایی که فرض رو بر این میذاریم کهکشمکش اینجا یه پایگاه زرادخونهست، اون یکی باید هسته فرماندهیِ یه ویزل باشه. اونا فاصله زیادی دارن، برای همین من فقط میتونم بگم چند تا ازشون اونجاست، نه اینکه چطوری مستقربیارمش شدن. البته وقتی نزدیکتر بشیم، باید بتونم جاشون رو پیدا کنم. گروه لرچه به عنوان دیدهبان عمل میکنن، اما من جلوتر از اونا میرم، پس نباید دست و پاگیر بشن.»
لِنا با شنیدن توضیحات صریح و بیپرده او، دستورالعمل خاصی راکاملاً به یاد آورد و اخم کرد. اینها دستورالعملهای گیجکننده و مزخرفی ازجواب طرف ارتش جبهه غربی بودند که گرته به او تحویل داده بود.
«به ما دستور دادن که در صورت امکان هستههای کنترل دشمن رو برایزلنه تجزیه و تحلیل اهدافشون تسخیر کنیم، اما نیازی نیست برای رسیدن به این هدفترابری خودتون رو به آب و آتیش بزنین... میتونین اونو تو اولویت پایین قرار بدین.»
برای لحظهای، شین به طرز عجیبی ساکت شد. اماشپردهایی قبل از اینکه لِنا بتواند فکری در این بارهخاموشی بکند، او با همان خونسردیِ همیشگی سر تکان داد.
«دریافت شد.»
«شینی.»
پنجره اتاقش در پادگان، منظرهای رو به دریا داشت و از آنجایی که قرار بود برایهمراه آمادهسازی عملیات در ساعات مشخصی بخوابد و بیدار شود، هر بار که بیدار میشد دریا تاریکدرباره بود. زمان هنوز در دل شب بود، خیلی زودتر از آنکه بشود به آن صبح گفت.
از فراسوی سکوتِ شهرِ خفته، میتوانست صدای غرشِ بم و پیوسته دریا را بشنود که به گوشش میرسید. زمزمهایگفته خاموش بود، بیشباهت به نالههای مداوم لژیون نبود. شین بدون اینکه حتی سعی کند به آن صدا و صدایکار فراتر از آن گوش دهد، نگاهش را به سمت در چرخاند، جایی که آن صدا او را صدا میزد.
فردریکا وارد اتاق شد،کردن در حالی که هنوزمیبینم با خوابآلودگی چشمانش را میمالید.
«داری به چیدیگهای نگاه میکنی؟ چیزوجود عجیبی اون بیرونه؟»
«اوه... نه،عملیات به چیزباشد خاصی نگاه نمیکردم.»
«پس صدایکاملاً لژیون... صدایپیش مورفو بود؟»
فراتر از سکوتِ شهرِ خفته، فراتر از غرش امواج، صدای یک شبح بهپیش گوش میرسید... چوپانِ برج سراب. فردریکا با قدمهایی سبک به کنار او رفت،وقتی در حالی که چشمان زرشکی و متفکرش را به فراسوی دریا دوخته بود.
«شینی.»
حتی الان هم، فردریکا شین را با نام مستعارش صدا نمیزد. شین به نوعی میتوانست بگوید کهلشکر این یک جور هشدار به خود بود که او به خودش تحمیل کرده بود. تا او راخاموشیِ با شوالیه امپراتوری که شبیهاش بود و او را با نام مستعار صدا میزد، اشتباه نگیرد؛ یعنی کیری.
«شینی. مورفوی تو دژ دشمن...»
برای لحظهای مکثدیگهای کرد. انگار ازوجود گفتن بقیه حرفش میترسید.
«اون کیریاست؟»
«...؟ مگه نگاه نکردی؟»
توانایی اسپرِ فردریکا به او این قدرت را میداد که وضعیت فعلی افرادی راجواب که میشناخت ببیند، حتی اگر آن شخص یک شبح باشد. شین با این فکرتمام که او بدون پرسیدن هم این را میداند، جواب سؤالش را با یک سؤال داد.
اما به محض پرسیدن، متوجه شد: شاید او نتوانستهفدراسیون بود خودش را راضی کند که «نگاه کند». او ازهستن این احتمال میترسید که شاید واقعاً دوباره کیریا را ببیند.
او گفت: «اوندیگهای شوالیه تو نیست. صداداره و کلماتش فرق دارن.»
فردریکا فوراًعملیات سرش راباشد بالا آورد.
«فکر کنم مال امپراتوری باشه، اما شوالیههست تو نیست... برای همین نمیدونم این همون منبعاحساسات اطلاعاتیه که ارنست بهش اشاره کرد یا نه.»
«...»
فردریکا سپس دوباره با غم و اندوه سرشمیبینم را پایین انداخت. لبش را گاز گرفت، و بعدقطعاً دوباره با حالتی ملتمسانه مستقیماً به او نگاه کرد.
«شینی، اگه اون فرصت پیش اومد، بالاخره باید از من استفاده کنی. هر چی زمان بیشتری میگذره، جونیکم آدمهای بیگناه بیشتری از دست میره. و هیچ معلوم نیست کِی این ویرانی ممکنه به فدراسیون هم تجاوز کنه.گوش اگه این اتفاق بیفته، هیچ تضمینی نیست که تو زنده بمونی. اما من... من فقط یه قربانی کوچیکم، پس...»
«نه.»
«شینی!» و او را چسبید.
البته جثه او خیلی کوچکتر از شین بود، بنابراین تنها کاری که میتوانست بکند این بود که او را کمی تکان دهد. شینجواب احساس او را درک میکرد. اگر او هم در موقعیت فردریکا بود، احتمالاً همین حرف را میزد... و حتی به حرفش عمل میکرد.جای درست همانطور که فکر کرده بود دو سال پیش در پایان مأموریت شناسایی ویژه، عمل کردن به عنوان طعمه میتوانست دوستانش را نجات دهد.
پس فکر میکرد که بیقراریاما و عزم او را درکنداشت کرده است. اما با این وجود...
«یه نفر ممکنه قربانی کوچیکی باشه... قربانی کردن اقلیت اگههستن برای نجات اکثریت باشه، توجیهپذیره. این همون منطقیه که اوناخاصی استفاده کردن تا ما رو بندازن تو منطقه هشتاد و ششم.»
چشمان فردریکا کمی گشاد شد. شین در حالی که به او نگاه میکرد،پیش به صحبتش ادامه داد. او بیقراری و عزم فردریکا را میفهمید. اما باوقتی این وجود، این تنها چیزی بود که حاضر نبود از آن کوتاه بیاید.
«فکر نمیکنم قربانی کردن توموقعیتشون کار درستی باشه... من نمیخوامرویکرد اشتباهات جمهوری رو تکرار کنم.»