---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

86 - هشتاد و شش

چپتر 201: فصل 201 • ⏱ 72 دقیقه

چپتر 201: فصل 201

0

عملیات اورلرد.

هدف این عملیات، تسخیر یک پایگاه فرماندهی لژیون و استفاده از خون آبی فردریکا به‌عنوان امپراتریس برای تعیین حق فرماندهی بر لژیون بود. از آنجا که این ماشین‌های کشتار هنوز‌زمان​ اراده‌ی واپسین امپراتوری را دنبال می‌کردند، او می‌توانست به آن‌ها دستور خاموشی یا خودتخریبی بدهد. این عملیاتی عظیم بود که هدفش پایان دادن فوری و قاطعانه به جنگ لژیون بود.‌نگوید​ و حالا که دومین حمله‌ی گسترده، تمام بشریت را محاصره کرده و آن‌ها را در تنگنا قرار داده بود، این آخرین فرصتشان برای برگرداندن ورق در دقیقه‌ی نود به شمار می‌رفت.

«هنگ‌های آزادی که امیدوار بودیم تو عملیات شرکتشون بدیم، در‌شرکتشون​ نهایت برای جبران تلفات تو جبهه‌های مختلف مستقر شدن و‌جابه‌جاشون​ نمی‌شه جابه‌جاشون کرد... مشکل اینه که وقت زیادی برای آماده‌سازی نداریم.»

پیش از جلسه، شین وضعیت پیشرفت را با یوشکا بررسی کرده بود. یوشکا به او گفت که لشکرهای زبده‌ی‌نیاز​ تحت فرمان اشراف‌زادگان بزرگ که تا الان به‌عنوان نیروی ذخیره از نبرد دور نگه داشته شده بودند، دارند به‌کند​ میدان جنگ فرستاده می‌شوند. علاوه بر آن، اشراف داشتند به سربازگیری اجباری بیشتر برای جبران کمبود نیروهایشان فکر می‌کردند.

گروه ضربت برای عملیات اورلرد آماده می‌شد، و برای همین شین می‌خواست به‌محض بازگشت لِنا، فردریکا حقیقت را به او و گرته بگوید. گرته و لِنا‌لِنا​ به‌عنوان فرمانده‌ی تیپ و فرمانده‌ی تاکتیکی، به زمان نیاز داشتند تا درباره‌ی عملیات فکر کنند. گذشته از این، پنهان کردن این حقیقت که جنگ ممکن است‌درددل​ به‌زودی تمام شود، بار سنگینی روی دوشش می‌گذاشت. با این حال، اینکه می‌توانست درباره‌ی عملیات با ویکا درددل کند، باعث می‌شد کمی احساس عذاب وجدان داشته باشد.

حس می‌کرد اگر زودتر‌فرستاده​ به لِنا نگوید، ممکن است‌سربازگیری​ به طرز عجیبی حسادت کند.

با عبور این نگرانی از ذهن شین—نگرانی‌ای که در مقیاس عظیم عملیات اورلرد هم عجیب بود و هم‌شدن​ بی‌اهمیت—او به نقشه‌ی جبهه‌ی غربی که روی یک صفحه‌ی هولوگرامی نمایش داده می‌شد، نگاه کرد. رایدن که ظاهراً فهمیده‌زبده‌ی​ بود شین به چه چیزی فکر می‌کند، ابرویی بالا انداخت و شین تصمیم گرفت بعداً یک لگد نثارش کند.

«اخیراً چندتا نیروی لژیون به اندازه‌ی یک سپاه تو جبهه‌ی غربی پیداشون شده.‌گرته​ اندازه‌ی این نیروها با اونایی که جمهوری رو نابود کردن یکی نیست... اگه‌است​ بخوام حدس بزنم، احتمالاً یکی از کشورهای بازمانده تو غرب یا جنوب سقوط کرده.»

حتماً یکی از کشورهای جنوبی یا دوردست غربی بوده—کشورهایی‌علاوه​ که نتوانسته بودند با آن‌ها ارتباط برقرار کنند—یا شاید‌گروه​ هم یک کشور شرقی، دوردست شرقی یا جنوب غربی.

ویکا پوزخندی زد. «یگان‌های جدیدی تو جبهه‌های شرقی و غربی پادشاهی متحد هم پیداشون شده.‌گروه​ اونی که تو جبهه‌ی شرقیه احتمالاً همونیه که کشورهای ناوگان رو نابود کرد، اما نمی‌دونیم اونی‌نیاز​ که تو جبهه‌ی غربیه از کجا اومده. این فرضت که یه کشور سقوط کرده، احتمالاً درسته.»

«حتی یه کشور بزرگ مثل پادشاهی متحد و یه کشور‌شرکتشون​ کوهستانی مثل اتحاد هم تحت فشارن. کاملاً منطقیه که کشورهای‌جابه‌جاشون​ کوچیک‌تر در نهایت سقوط کنن... فدراسیون هم دیگه زیاد دوام نمیاره.»

حتی صرفاً حفظ مواضعشان هم منجر به افزایش آمار تلفات می‌شد، در حالی که تعداد‌فرمانده‌ی​ دشمن فقط بیشتر و بیشتر می‌شد. حتی با پیوستن پناهندگان به لیست مشمولان سربازی، آن‌ها از‌روی​ نظر تعداد نیروهای آموزشی و ذخیره داشتند به ته دیگ می‌خوردند. فدراسیون واقعاً زیاد دوام نمی‌آورد.

در نهایت، آن‌ها در وضعیتی مشابه زمانی قرار می‌گرفتند که ویکا از تمام یگان‌های آلکونوست باقی‌مانده‌اش برای بازپس‌گیری قلعه‌ی‌ضربت​ رویچ استفاده کرد. در حال حاضر، تنها انتخاب‌هایشان این بود که یا خودشان را به آب و آتش بزنند‌پنهان​ تا راه نفوذی پیدا کنند—هرچند که بی‌گدار به آب زدن باشد—یا صبر کنند تا دشمن آن‌ها را ذره‌ذره نابود کند.

«آره... پس باید حداقل نیروهای لازمی که نیاز‌داشتند​ داریم رو انتخاب کنیم و اطلاعاتی که داریم رو‌آماده​ تأیید کنیم. وقتی این کارو کردیم، حرکتمون رو می‌زنیم.»

این اولین باری بود‌شمار​ که توضیح دادن چنین‌امیدوار​ چیزهایی به او سپرده می‌شد.

«این مربوط به برنامه‌های فعلیمونه.‌آماده​ گروه ضربت تو هیچ‌کدوم از‌بازگشت​ جبهه‌ها تو عملیات‌ها شرکت نمی‌کنه.»

سروان‌های لشکر اول زرهی—مثل میچیهی و ریتو—و ستوان‌هایشان، و همچنین شیدن که سروان یگان دفاعی قرارگاه فرماندهی بود، در اتاق توجیه قرارگاه‌همین​ جمع شده بودند. و کسی که روبه‌روی آن‌ها ایستاده بود و داشت توضیحات را ارائه می‌داد کورنا بود، که به نظر می‌رسید‌بار​ حسابی هیجان‌زده است. کلود و تورو هم آنجا بودند تا در صورت نیاز، به جای آنجوی غایب، اطلاعات تکمیلی را ارائه دهند.

«پس تا وقتی که از عملیات بعدی مطلع‌داشتند​ بشیم، تو حال آموزش می‌مونیم... نمی‌تونیم همه‌مون مرخصی‌ضربت​ بگیریم، اما بین آموزش‌ها به نوبت استراحت می‌کنیم.»

«اوووه.»

«آره، منطقیه.»

«همین‌طور، مهندس‌های نیروهای جبهه‌ی غربی قراره بیان تا یه موضع ذخیره‌ی‌داشتند​ جدید تو نوار جنگل زاسیفانوکسا که چسبیده به پایگاهه، برپا کنن.‌همین​ ما تو ساخت‌وساز کمک نمی‌کنیم، اما می‌تونیم در جریان ساختارش قرار بگیریم.»

میتسودا، فرمانده‌ی‌دارند​ گردان پنجم، سرش‌می‌شوند​ را بالا آورد.

«موضع ذخیره؟ فکر می‌کردم ارتش جبهه‌ی غربی در‌امیدوار​ امتداد موضع ذخیره‌ی خط ساینتیس-هیستوریکس مستقر شده. دارن‌مختلف​ برای موضع ذخیره یه موضع ذخیره‌ی دیگه می‌سازن؟»

«خط ساینتیس-هیستوریکس بعد از تموم شدن کار تقویتش، تبدیل به خط اصلی‌حقیقت​ جدید شد. اونا نمی‌خوان بیشتر از این عقب‌نشینی کنن، اما نیاز دارن‌کردن​ یه موضعی بسازن که اگه کار بیخ پیدا کرد، بتونن بهش عقب بکشن.»

«...آها. اگه بیشتر از‌بودند​ این عقب‌نشینی کنن، می‌رسن‌می‌شوند​ به مزارع و کارخونه‌ها.»

تمام جبهه‌های فدراسیون، از جمله جبهه‌ی غربی، مجبور شده بودند تا انتهایی‌ترین مرز مناطق جنگی عقب‌نشینی کنند. از آنجا که فدراسیون‌به‌محض​ بزرگ‌ترین قلمرو را در قاره داشت، از نظر مساحت خالص هنوز زمین‌هایی برای عقب‌نشینی داشتند. با این حال، دفعه‌ی بعدی که مجبور‌روی​ به این کار می‌شدند، وارد مناطق تولیدی می‌شدند؛ جایی که مزارع و کارخانه‌هایی که جمعیت عظیم فدراسیون را تأمین می‌کردند، قرار داشت.

ارتش یک جبهه شامل ده‌ها هزار نیرو بود. اگر در امتداد‌بدیم​ یک قطعه زمین مستقر می‌شدند، با احتساب صفوف پشتی، صد کیلومتر فضا‌اینه​ اشغال می‌کردند. در نهایت تمام محیط بیرونی مناطق تولیدی را اشغال می‌کردند.

میچیهی در حالی که به‌آماده​ سقف نگاه می‌کرد، گفت: «پس‌بازگشت​ باید برای هر چیزی آماده باشن.»

در واقع، هرچقدر هم که برای‌میدان​ دفاع از میهنشان مصمم بودند، باید‌سربازگیری​ خود را برای بدترین شرایط آماده می‌کردند.

لوکان، فرمانده‌ی گردان هفتم، دستش را‌علاوه​ بالا برد. «آموزش برای عملیات رو‌کمبود​ می‌فهمم، کورنا، اما تدارکات چی می‌شه؟»

«در مورد قطعات رگینلیف‌ها، تو‌می‌رفت​ محموله‌ی بعدی فقط حداقل چیزهایی‌شرکتشون​ که نیاز داریم برامون تأمین می‌شه.»

گروه ضربت به‌صورت چرخشی مستقر می‌شد و همیشه یکی از چهار لشکر زرهی در مرخصی بود. در آن مدت، رگینلیف‌های آن لشکر برای‌پنهان​ بازرسی و تعمیرات اساسی به کارخانه فرستاده می‌شدند. اما حالا قرار بود هر چهار لشکر با هم برای عملیات اعزام شوند و تمام یگان‌های‌زودتر​ یدکی و آن‌هایی که در نوبت بازرسی بودند نیز به میدان فرستاده می‌شدند. این برنامه برای حل این مشکل در نظر گرفته شده بود.

همه‌ی سروان‌ها به کلمه‌ی حداقل چیزها واکنش منفی نشان دادند، بنابراین کلود اضافه کرد: «اونا اون‌قدر ندارن که بتونن مقداری‌آماده​ که ما نیاز داریم رو تحویل بدن، اما بخش تدارکات و زرادخونه الان دیوانه‌وار سرشون شلوغه. سرهنگ گرته مجبور شد‌ممکن​ کلی چونه بزنه تا همین محموله رو هم برامون جور کنه، پس غر نزنید. ضمناً سعی کنید یگان‌هاتون رو داغون نکنید.»

سروان‌ها با لبخندهایی زورکی‌فرستاده​ سر تکان دادند، اما‌داشتند​ شیدن پرید وسط حرف:

«فکر کنم دریافت شد، ولی اگه می‌خوای‌آزادی​ از کسی بخوای یگانش رو داغون نکنه، بهتره‌جبهه‌های​ اول با سروان خودت حرف بزنی، کلود پسر.»

کلود با بی‌خیالی‌گروه​ سر تکان داد:‌می‌شد​ «کاملاً درسته. بهش می‌گم.»

اما این یک شوخی نبود؛ او واقعاً باید به شین می‌گفت‌داشتند​ که از این به بعد با یگانش هیچ کار بی‌محابایی نکند. با‌می‌خواست​ این فکر در سر، کورنا دوباره ارائه‌ی توضیحات را به دست گرفت.

شین خونسرد به نظر می‌رسید، اما در واقع خیلی‌سربازگیری​ مستعد این بود که خون جلوی چشمانش را بگیرد... این‌همین​ چیزی بود که کورنا تازه اخیراً متوجه آن شده بود.

«اِهم، و در مورد گرفتن نیروهای جدید. شهروندان وارگوس دارن آموزششون رو تو‌جبران​ شهر فورتراپید تموم می‌کنن، پس اونا هم بهمون ملحق می‌شن، بیشتر به‌عنوان پیاده‌نظام‌آماده‌سازی​ همراه. یگان‌های دیگه دیگه تو موقعیتی نیستن که پیاده‌نظامشون رو به ما قرض بدن.»

«...بیشتر به‌عنوان پیاده‌نظام؟»

کونوئه، سروان گردان ششم، آهی کشید. تقریباً انگار نیروهای‌علاوه​ جدید قرار بود جای خالی پردازشگرهایی را که ممکن‌گروه​ بود در نبردهای پیش رو کشته شوند، پر کنند.

«از این متنفرم... فکر‌فرستاده​ می‌کردم بهش عادت کردم، اما‌سربازگیری​ دیدن مرگ دوستامون هنوزم دردناکه.»

کورنا با خودش فکر‌شمار​ کرد: حداقل تا وقتی‌امیدوار​ که عملیات اورلرد شروع بشه.

جزئیات هنوز قطعی نشده بود، بنابراین نمی‌توانستند هنوز چیزی به بقیه بگویند، اما در نهایت، باید به تمام سروان‌ها‌نیاز​ و لِنا که اینجا نبود، اطلاع می‌دادند. باید به گرته هم خبر می‌دادند. او یک سرهنگ بود، به این‌کند​ معنی که اشراف‌زاده نبود، اما از هویت فردریکا خبر نداشت. به‌عنوان فرمانده‌ی تیپ، باید در جریان عملیات قرار می‌گرفت.

شین و بقیه با فردریکا صحبت کرده بودند و تصمیم گرفتند صبر کنند تا ببینند ارنست و‌فکر​ دیگر مقامات ارشد ارتش چه واکنشی نشان می‌دهند. اما قبل از آن، کورنا باید از برنهولت می‌خواست‌نیاز​ تا یک جلسه با نیروهای تازه‌نفس وارگوس ترتیب دهد و همچنین باید آرایش دفاعی را هم بررسی می‌کرد...

وای...

معلوم شد که فرمانده بودن یعنی سرت حسابی‌امیدوار​ شلوغ است. کورنا اخم کرد و سعی کرد‌مختلف​ حالت چهره‌اش را از دید بقیه پنهان کند.

«...همون‌طور که گفتی، اگه بتونیم ماهواره‌ی ارتباطی‌همین​ رو شناسایی کنیم، می‌تونیم تأیید کنیم که‌بگوید​ آیا پایگاه... آیا اطلاعات زلنه درسته یا نه.»

عملیات اورلرد به واقعی بودن پایگاه بستگی داشت، که آن را به حیاتی‌ترین بخش‌بیشتر​ اطلاعات برای افزایش شانس موفقیت عملیات تبدیل می‌کرد. شین ماهواره‌ی ارتباطی‌ای را که زلنه به‌بگوید​ آن اشاره کرده بود به‌عنوان یک سرنخ احتمالی مطرح کرد و ویکا سر تکان داد.

«اگه در صورت از دست رفتنش، رابه برای فعالیت جایگزینش بشه، این یعنی ماهواره ارتباطات زمان‌بندی‌شده‌ای با‌آماده​ پایگاه داره، حتی اگه از طریق رله باشه. اگه این‌طور باشه، پیدا کردن ماهواره نباید خیلی سخت باشه.‌پنهان​ هر چی باشه، وقتی بمباران ماهواره‌ای اتفاق افتاد، فدراسیون تونست متوجه تغییر تو تعداد ماهواره‌های اون بالا بشه.»

ماهواره‌های مصنوعی در مدار باقی می‌ماندند و در ارتفاع بالایی شناور بودند و در بالای افق پنهان می‌شدند. این موضوع شناسایی آن‌ها را دشوار می‌کرد، اما بسته به‌پیش​ قدرت خروجی یک رادار، می‌شد ماهواره‌ها را از فاصله‌ی زیادی تشخیص داد و تحت شرایط خاصی، حتی با چشم غیرمسلح هم قابل‌مشاهده بودند. اگر ماهواره‌هایی که بعد از‌اشراف​ دومین حمله‌ی گسترده در مدار باقی مانده بودند، در سوابقی که به شروع جنگ لژیون برمی‌گشت وجود داشتند، این احتمال وجود داشت که ماهواره‌ی مدنظر آن‌ها در میانشان باشد.

«اگه بتونیم هم پایگاه و هم ماهواره رو شناسایی کنیم، می‌تونیم ثبت کنیم که انتقال پیام‌هاشون چقدر طول‌زمان​ می‌کشه. در واقع، اگه بتونیم یه انتقال پیام رو شناسایی کنیم، می‌تونیم تأیید کنیم که بین پایگاه و ماهواره‌ست...‌درددل​ و اگه خوش‌شانس باشیم، شاید بتونیم بدون گرفتن پایگاه، از بیرون مستقیماً دستور خاموشی رو به ماهواره مخابره کنیم.»

اگر ماهواره در رادار گیر می‌افتاد،‌میدان​ به این معنی بود که در برد‌اجباری​ رسیدن پیام‌ها قرار داشت. با این حال...

شین فوراً حرفش‌میدان​ را قطع کرد:‌علاوه​ «این غیرممکنه، مگه نه؟»

ویکا بی‌تفاوت‌دقیقه‌ی​ سر تکان‌شمار​ داد: «احتمالاً.»

اگر امکان مخابره به ماهواره و به‌روزرسانی مالکیت فرماندهی بر لژیون از هر جایی وجود داشت، زلنه پایگاه‌زمان​ را به‌عنوان کلید خاموش کردن لژیون معرفی نمی‌کرد. و با توجه به اینکه آن‌ها رمزنگاری ارتباطی لژیون را‌ویکا​ رمزگشایی نکرده بودند، جعل یک پیام کار دشواری بود. و البته، شکستن امنیت یک ماهواره‌ی نظامی هم آسان نبود.

با این حال، رایدن پرید‌دارند​ وسط حرفشان: «تو نمی‌تونی این‌اشراف​ کارو بکنی؟ نفوذ و جعل کردن.»

«نمی‌گم نمی‌تونم، اما... حالا که بهش فکر می‌کنم، همین چند وقت پیش میلیزه هم یه چیز مشابهی ازم پرسید. اگه سال‌هایی رو‌بازگشت​ که به‌عنوان فرمانده تو جبهه کار می‌کردم و سیرین‌ها رو ارتقا می‌دادم، صرف توسعه‌ی هوش مصنوعیشون می‌کردم، شاید می‌تونستم این کارو بکنم. اما‌می‌گذاشت​ اگه تمرکزم رو می‌ذاشتم رو اون، پادشاهی متحد دوام نمی‌آورد. برای همین بهش گفتم که نه قصدش رو دارم و نه وقتش رو.»

از نظر تکنولوژیکی ممکن بود، اما او منابع‌امیدوار​ لازم برای انجامش را نداشت. از این رو،‌مختلف​ او می‌توانست این کار را بکند، اما انجامش نمی‌داد.

«این‌قدر حرفای پیچیده نزن—»

«هک کردن ماهواره‌ی ارتباطی احتمالاً همون‌قدر‌میدان​ ازم وقت می‌گیره. دوست داری برای‌سربازگیری​ انجام این کار از جنگیدن دست بکشم؟»

میهنش نمی‌توانست سال‌ها دوام بیاورد، پس واضح بود که‌سربازگیری​ نمی‌توانستند برای چنین چیزی صبر کنند. حتی با دانستن این‌همین​ موضوع، اعلی‌حضرت آن سؤال را پرسید. رایدن شانه‌ای بالا انداخت.

«نه، ما اینجا بهت نیاز داریم. ما لِنا و‌بودیم​ سرگرد زاشیا رو داریم که بدون تو به‌عنوان فرمانده‌شدن​ عمل کنن، اما اونا نمی‌تونن سیرین‌ها رو تعمیر کنن.»

«زبون درآوردی، نه؟» اما‌ضربت​ ویکا با وجود گفتن‌می‌خواست​ این حرف، لبخند سرگرم‌کننده‌ای زد.

حالا که به آن فکر می‌کرد، شین دیگر نشنیده بود که‌داشتند​ آن‌ها ویکا را با لقبی که برایش گذاشته بودند صدا بزنند: اعلی‌حضرت.‌می‌خواست​ شین با تأمل در این باره، بحث را به مسیر اصلی‌اش برگرداند.

«اول باید تأیید کنیم که‌می‌شوند​ ماهواره واقعاً کار می‌کنه... همین‌اجباری​ برای تأیید پایگاه هم کافی نیست؟»

«از هیچی بهتره، و در هر صورت این کارِ بخش‌شرکتشون​ اطلاعاته... راستی، شنیدی بخش اطلاعات چطوری ملکه‌ی بی‌رحم رو که از‌کرد​ جواب دادن به هر چیز محرمانه‌ای امتناع می‌کرد، به حرف آورد؟»

«همم؟ نه.»

«شکنجه که رو لژیون‌بودند​ جواب نمی‌ده، می‌ده؟ پس‌می‌شوند​ حتماً یه جوری مجبورش کردن.»

ویکا حالتی داشت که‌فرستاده​ انگار تازه یک جوک‌داشتند​ واقعاً خنده‌دار شنیده بود.

«از اجبار استفاده کردن... اسم شخصیت‌های مهمی که تو آخرین مقاومت جناح‌نهایت​ امپراتوری کشته یا مفقود شده بودن رو یکی‌یکی خوندن، بعد از زلنه‌وقت​ خواستن اسامی رو تکرار کنه تا بفهمن کی شپرد بوده و کی نبوده.»

«...»

به زبان آوردن نام‌هایی که چوپان‌ها در زمان حیاتشان داشتند، نقض اطلاعات محافظت‌شده محسوب می‌شد.‌کمبود​ بنابراین اگر او می‌توانست نامی را تکرار کند، آن شخص چوپان نبود، و اگر سیستم‌فرمانده‌ی​ محافظتی مانع از این کار می‌شد، آن نام به‌عنوان یک شپرد شناسایی می‌شد. با این حال...

«...این فقط‌دارند​ یه بیگاریِ‌فرستاده​ محض نیست؟»

شین هیچ ایده‌ای نداشت که چند نفر در این‌بودیم​ لیست هستند، اما خواندن نام چهره‌های مهم احتمالاً زمان‌شدن​ زیادی می‌برد. تصور کردنش تصویر نسبتاً احمقانه‌ای در ذهن می‌ساخت.

«بازجوها چند روز به نوبت این کارو کردن، و این باعث شد زلنه داغ کنه و چند‌تاکتیکی​ باری براش مشکل پیش بیاد. تمام کاری که می‌کردن فقط آزمایش راه‌هایی برای بازجویی ازش بود، پس‌حال​ می‌تونی برای وقتی که بازجویی واقعی شروع می‌شه باهاش همدردی کنی. طراحی سؤالات درست هم زمان قابل‌توجهی می‌بره.»

«آدم دلش براشون می‌سوزه... هم‌دارند​ برای زلنه و هم برای‌اشراف​ اونایی که ازش بازجویی می‌کنن.»

شین نمی‌توانست مخالفت‌میدان​ کند. اما علاوه بر‌اشراف​ آن، متوجه چیزی شد.

«...می‌تونن از همین روش استفاده کنن تا مجبورش کنن اسم یگان فرماندهی اون‌جبران​ پایگاه رو لو بده. اگه یه جایی صدای ضبط‌شده‌ای ازشون باشه، یه انتقال پیام‌نداریم​ قدیمی یا هر چیز دیگه‌ای، می‌تونم بگم که واقعاً تو پایگاه هستن یا نه—»

رایدن و حتی‌گروه​ ویکا به دلیلی نگاهی‌همین​ شرمنده به خود گرفتند.

«نمی‌تونیم با اطمینان بگیم که یگان‌میدان​ فرماندهی اون پایگاه لزوماً از جناح‌سربازگیری​ امپراتوریه، اما آره، می‌تونه جواب بده.»

«پس اونا به خوندن اسم سربازای امپراتوری که تأیید کردن‌اجباری​ چوپان‌ها هستن ادامه می‌دن، بعد ازش می‌خوان بگه آیا اونا‌می‌خواست​ فرمانده‌ی پایگاه هستن یا نه. این دیگه یه حماقت مضاعفه.»

این یعنی زلنه مجبور می‌شد آن تصویر احمقانه را بارها و بارها تکرار‌جبران​ کند. شین واقعاً فکر می‌کرد که می‌خواهد قبل از عملیات یک بار به‌آماده‌سازی​ دیدن او برود. اما حالا... احساس می‌کرد نیاز دارد تا به شکایت‌هایش گوش دهد.

«اما، شین، تو با این کار‌می‌شد​ مشکلی نداری؟ نزدیک شدن به خطوط‌حقیقت​ مقدم و اون پایگاه بهت فشار می‌آورد.»

فاصله‌ی بین مناطق نبرد فعال و پایگاه، در مقایسه با منطقه‌ی هشتاد و ششم هنوز زیاد بود. و با‌ضربت​ فعال بودن سگ‌های گله، که آن زمان مشکلی نبودند، ناله‌های لژیون حالا بسیار قوی‌تر شده بود. در واقع، از‌پنهان​ زمان شروع دومین حمله‌ی گسترده، موارد بیشتری پیش آمده بود که تحمل این فشار بیش از حد سخت می‌شد.

اما شین با در نظر گرفتن این موضوع پاسخ داد.‌اجباری​ بله، برای او سخت‌تر بود و از نگرانی‌اش قدردانی می‌کرد،‌می‌خواست​ اما... خب، اگر او اصرار داشت که گور خودش را بکند.

«آره. پس یه مدت‌شمار​ کارای اداری منو انجام‌امیدوار​ بده، معاون سروان شوگا.»

«چی؟! ای عوضی...!»

«...اگه این تنها چیزیه که بار رو از دوشت برمی‌داره، خوبه، اما نمی‌تونیم اجازه بدیم قبل از‌فکر​ عملیات از پا بیفتی. زلنه بهت اعتماد داره، پس ایده‌آل‌ترین حالت اینه که تو ازش بازجویی کنی.‌نیاز​ و دور شدنت از جنگ برای یه مدت هم کارآمد و مفیده، چون بهت فرصت استراحت هم می‌ده.»

ویکا با نادیده گرفتن شکایت‌های رایدن، با خونسردی توصیه‌اش را کرد و شین هم شانه‌ای‌گروه​ بالا انداخت. گروه ضربت قطعاً در عملیات اورلرد شرکت می‌کرد. شین هیچ قصدی برای بیرون‌زمان​ ماندن از این عملیات نداشت و شک داشت که هیچ‌کدام از همرزمانش هم چنین چیزی بخواهند.

هر چه بود، آن‌ها هشتاد و شش بودند. آن‌ها فقط به قدرت خودشان و همرزمانشان اعتماد داشتند‌مستقر​ و مصمم بودند تا آخرین لحظه بجنگند. معنای نبردشان از زمانی که منطقه‌ی هشتاد و ششم را ترک‌گفت​ کرده بودند برای هر کدامشان تغییر کرده بود، اما اراده‌ی جنگیدن برای همه‌ی آن‌ها یکسان باقی مانده بود.

و بنابراین به‌عنوان فرمانده‌شان، ترک یگان حتی برای مدتی کوتاه‌بازگشت​ انتخابی بود که شین نمی‌توانست به آن تن بدهد؛ هم از‌کنند​ نظر همگام ماندن با آموزش‌هایش و هم برای حفظ روحیه‌ی یگان.

«نمی‌تونم این کارو بکنم.»

با دیدن آنجو که در کنار داستین—که برای اولین بار بعد از مدت‌ها ژاکت تانک‌سواری‌اش را پوشیده بود—از‌می‌شد​ زمین مانور ضمیمه‌شده به پایگاه برمی‌گشت، فردریکا با عجله به سمتشان رفت تا بازگشت او به خدمت را تأیید‌ممکن​ کند. او در حال حاضر به خاطر نیروی اعزامی امداد جمهوری سن مگنولیا از عملیات‌ها و آموزش معاف بود.

«اوه، داستین. اون‌قدر حالت‌شمار​ خوب شده که بتونی‌امیدوار​ بیای بیرون و بگردی؟»

اما به‌محض اینکه این را پرسید، فردریکا متوجه شد‌به‌محض​ چه اتفاقی افتاده و نیشخندی روی لبانش نشست. نیازی نداشت‌نیاز​ جوابی بشنود تا ببیند که حال او کاملاً خوب است.

«...عجب، عجب.»

او مشخصاً روی پاهایش خسته به نظر می‌رسید. آن‌قدر خسته بود‌بیشتر​ که حتی نمی‌توانست سرش را بلند کند، و آنجو که در تضاد‌لِنا​ با او کاملاً بی‌تأثیر و سرحال به نظر می‌رسید، لبخند زورکی‌ای زد.

«حسابی زنگ زده.‌نود​ انگیزه‌ش کافیه، اما بدنش‌آزادی​ با ذهنش همراهی نمی‌کنه.»

«باعث شرمندگیمه...»

«بهت که گفتم، می‌تونی دوباره رو فرم بیای و رو واکنش‌هات کار‌سربازگیری​ کنی، اما زمان می‌بره تا بهش عادت کنی... حالا باید چی‌کار کنیم؟ با‌بازگشت​ این وضعیتی که الان داریم، فکر نکنم بتونم هر دفعه باهات تمرین کنم...»

او الان بیکار بود چون ارائه‌ی توضیحات را به کورنا، کلود و تورو سپرده بود، اما با وجود آماده‌سازی‌ها برای‌می‌خواست​ عملیات اورلرد در کنار وظایف معمولش به‌عنوان فرمانده‌ی دسته، حسابی سرش شلوغ بود. او البته آماده و مایل بود که‌شود​ به داستین کمک کند تا دوباره روی فرم بیاید، اما نمی‌توانست این کار را به قیمت نادیده گرفتن مسئولیت‌هایش انجام دهد.

داستین در حالی که سرش هنوز از خستگی پایین بود، گفت:‌بدیم​ «نگران من نباش، آنجو. می‌دونم الان چقدر سرت شلوغه. از یوتو‌مشکل​ یا... ایچیهی—هر کی که وقتش آزاد باشه—کمک می‌خوام، پس یه کاریش می‌کنم.»

او نام هم‌رزمانش در دسته‌ی ششم را به زبان آورد، اما آن‌قدر خسته‌گرته​ بود که نتوانست نام دوم را درست تلفظ کند. و با توجه به‌است​ وضعیت ذهنی بدی که داشت، در نهایت افکار فیلترنشده‌اش را به زبان آورد.

«منظورم اینه که تو یه حالت ایده‌آل، خیلی دوست دارم تو تو تمرینات کمکم کنی... اما ما هر روز با هم‌می‌شد​ غذا می‌خوریم و وقتایی که بیکاریم با هم می‌گردیم. و اون گلای خشک رو با هم آویزون کردیم، و دسته گل‌به‌زودی​ درست کردن با هم خیلی کیف داد، پس راستش رو بخوای، من فعلاً حالم خوبه. نمی‌تونم بیشتر از این وقتت رو بگیرم.»

«دـ‌داستین؟!»

آنجو با دستپاچگی نگاهی بین فردریکا و داستین رد و بدل کرد و داستین با شنیدن صدای وحشت‌زده‌ی او، بالاخره‌جابه‌جاشون​ سرش را بلند کرد و یادش آمد که فردریکا آنجاست. در همین حین، فردریکا کمی در اینکه چگونه به این‌اشراف‌زادگان​ فوران احساسات واکنش نشان دهد، درمانده به نظر می‌رسید و در نهایت تصمیم گرفت با تمام مهربانیِ مادر مقدس لبخند بزند.

«به نظر می‌رسه شما‌ضربت​ دو تا هر روز‌می‌خواست​ در کنار هم خوشحالید.»

«اوه خدای من...!»‌شده​ آنجو با صورتی سرخ‌فرستاده​ پا به فرار گذاشت.

داستین که جا مانده بود و صورتش درست‌داشتند​ به اندازه‌ی صورت آنجو سرخ شده بود، در حالی‌آماده​ که فردریکا به او زل زده بود، خشکش زد.

«...هر روز در کنار هم خوشحال بودن خیلی هم خوب و عالیه، اما‌جبران​ باید بدونی که آنجو برای من مثل یه خواهر بزرگه. اگه کاری کنی‌آماده‌سازی​ گریه کنه، فارغ از اینکه شینی چی‌کار می‌کنه، من شخصاً می‌ندازمت جلو لژیون.»

«تو درباره‌ش شنیدی...؟!»‌گروه​ داستین با وحشت‌می‌شد​ به فردریکا نگاه کرد.

«معلومه که شنیدم. در‌بودند​ جریان تک‌تک جزئیاتش قرار‌می‌شوند​ گرفتم، از جمله قضیه‌ی بیکینی‌ها.»

داستین با‌دارند​ ناامیدی روی‌فرستاده​ زمین ولو شد.

«—به هر‌دقیقه‌ی​ حال، فعلاً فقط‌می‌رفت​ همینا رو می‌دونیم.»

«بعداً وضعیت پیشرفت عملیات رو با یوشکا چک می‌کنم، و چیزایی که می‌دونیم‌گرته​ رو گزارش می‌دم و بهش توصیه‌هامون رو می‌گم. اگه اشراف‌زاده‌های بزرگ هنوز دارن‌است​ سر اینکه کدوم نیروها رو انتخاب کنن غر می‌زنن، می‌دم ارنست بشوندشون سر جاشون.»

«همون‌طور که خودت گفتی، قوی‌دارند​ شدی. اینکه این‌طوری از اصل‌اشراف​ و نسب و پشتوانه‌ت استفاده می‌کنی.»

شین با نگاهی غضبناک، اما نه به ویکا، جواب‌سربازگیری​ داد: «...این فقط به خاطر اینه که ما وقت‌می‌شد​ و فراغت اینو نداریم که بخوایم تو روش‌هامون سخت‌گیر باشیم.»

پدرخوانده‌اش ارنست، رئیس‌جمهور فدراسیون بود. با شناختی که از او داشت، در برابر ایده‌ی سربازگیری اجباری‌مختلف​ بیشتر مقاومت می‌کرد، که مشکلی هم نداشت، اما کار او این نبود که همیشه ایده‌ها را‌پیشرفت​ رد کند. بنابراین به جای سربازگیری اجباری، اشراف را مجبور می‌کرد تا نیروهایشان را تحویل دهند.

اگر قرار بود آرمان‌هایش را درباره‌ی قربانی نکردن کودکان، قربانی نکردن مردم، و‌گرته​ به خطر انداختن جانش برای دفاع از چیزهایی که ارزش محافظت دارند موعظه کند،‌به‌زودی​ دیگر وقتش رسیده بود که برای نجات مردم بدون دادن تلفات، کمی تلاش کند.

اما این فکر باعث شد شین چهره‌فرستاده​ در هم بکشد. دلیل دیگری هم وجود‌بیشتر​ داشت که ارنست با عملیات اورلرد موافق نبود.

«همین‌طور... فردریکا هم هست.»

با کمبود وقت و سرباز، مقامات ارشد ارتش می‌توانستند برای مهار جناح جدید امپراتوری که تهدیدی برای امنیت فردریکا محسوب می‌شدند، دست به کار‌وقت​ شوند. در طول خود عملیات، گروه ضربت همیشه برای محافظت از او در اطرافش بود—با استفاده از دستاوردهایشان تا به الان و اهمیت شین‌داشته​ به‌عنوان یک یگان شناسایی—اما این بار، اشراف اونیکس و پیروپ قرار بود زیردستانشان را بفرستند. این یعنی یگان‌های پیروپ هم در عملیات حضور داشتند.

به احتمال زیاد، این شامل یگان‌های جناح جدید امپراتوری هم می‌شد—یگان‌های وفادار به دوشس بزرگ برانتولوته، که به دنبال جایگزینی خط خونی سابق‌پنهان​ امپراتوری بود. البته، فدراسیون نمی‌رفت آشکارا زنده بودن امپراتریس را برای جناح جدید امپراتوری فاش کند، اما در میدان نبرد هر اتفاقی ممکن بود‌زودتر​ بیفتد. آن‌ها باید فرض را بر این می‌گذاشتند که اوضاع طبق برنامه پیش نمی‌رود، و این احتمال وجود داشت که آن‌ها متوجه موضوع بشوند.

«نمی‌تونیم بگیم‌داشته​ تو نبرد‌بودند​ کشته شد؟»

«می‌تونیم، به‌دارند​ فرض اینکه‌فرستاده​ جواب بده...»

آن‌ها می‌توانستند با تهمتِ آوردن یک دختر جوان به‌عنوان شانس‌بیار به‌بدیم​ میدان نبرد و به کشتن دادنش کنار بیایند، اما نمی‌توانستند مطمئن‌مشکل​ باشند که این کار واقعاً جلوی بازجویی‌ها و سؤالات بعدی را می‌گیرد.

«...ویکا، تو بدترین‌گروه​ حالت، می‌تونه تو‌می‌شد​ پادشاهی متحد پناهنده بشه؟»

«داری اینو ازم می‌پرسی‌بودند​ در حالی که می‌دونی‌می‌شوند​ چه پیشنهاد پرخطریه. غیرمنطقی نباش.»

در نهایت، او نمی‌توانست با این موضوع موافقت کند.‌سربازگیری​ اعلی‌حضرت با چهره‌ای درهم غرولند کرد و در حالی‌می‌شد​ که هنوز همان حالت را حفظ کرده بود، اضافه کرد:

«اول از همه، ما نباید بدون حضور اون این بحث رو‌بدیم​ داشته باشیم. اون به روش خودش با همه‌چی کنار اومده، و‌مشکل​ ما نباید عزم و اراده‌ش رو نادیده بگیریم. درست همون‌طور که شما...»

شما هشتاد و شش‌ها‌ضربت​ هم دلتون نمی‌خواد بقیه‌می‌خواست​ غرورتون رو دست‌کم بگیرن.

شین برای لحظه‌ای ساکت شد. حالا به نظر می‌رسید خیلی وقت پیش بوده، اما تنها یک سال پیش بود‌ضربت​ که فدراسیون آن‌ها را پناه داد، و ارنست، گرته و مردم فدراسیون با کارهایی که فکر می‌کردند از روی‌پنهان​ مهربانی است، غرور آن‌ها را جریحه‌دار کردند. و او هم داشت بدون اینکه حتی متوجه باشد، همان کار را می‌کرد.

«...حق با توئه.»

«البته من تو بررسی اقدامات متقابل شرکت می‌کنم... اما آره، اگه اشراف‌زاده‌های بزرگ در نهایت قوی‌ترین یگان‌هاشون رو‌شدن​ بیارن جلو، می‌تونیم انتظار لشکر بدنام استخوان‌های دیوانه‌ی خاندان نوزن رو داشته باشیم. از اونجا که اونا خیلی دوست‌زبده‌ی​ دارن تو چشم باشن و برای افتخار رقابت کنن، احتمالاً می‌تونیم بعدش همه‌ی مشکلات دردسرساز رو بندازیم گردن اونا.»

همین که او درجا پیشنهادی ارائه داد، نشان می‌داد که اعلی‌حضرت این بار نسبتاً بزرگوارانه رفتار می‌کند. در حالی‌نیاز​ که رایدن و شین به او خیره شده بودند، ویکا با وقار شانه‌ای بالا انداخت، انگار می‌خواست بگوید این‌کند​ دقیقاً همان چیزی است که لیاقتش را دارند. نه شین و رایدن، بلکه لشکر بدنام و جلب‌توجه‌کننده‌ی استخوان‌های دیوانه.

«تمام چیزی که می‌گم اینه که شماها که در هر صورت دنبال افتخار نیستید،‌بیشتر​ پس همون بهتر که بذارید اونا چه خوب و چه بد، تمام اعتبار رو مال‌بگوید​ خودشون کنن. شاید خودشون نخوان، اما در نهایت، هر چی بکارن همون رو برداشت می‌کنن.»

مطمئناً مارکی نوزن و مارکیز مایکا آن‌قدر پیر و‌سربازگیری​ خرفت نشده بودند که با وجود چنین وضعیتی، اجازه دهند‌همین​ هشتاد و شش‌های قهرمان تمام افتخارات را از خانواده‌شان بدزدند.

حداقل، این چیزی بود که یک‌هنگ‌های​ جوان خاص از خاندان نوزن با‌نهایت​ چهره‌ای شجاعانه و کمی ازخودراضی بودن گفت.

یوشکا با رفتاری دوستانه شانه‌ای بالا انداخت، در حالی که نیشخندی‌لِنا​ که نمی‌توانست جلویش را بگیرد روی لبانش نشسته بود. آن‌ها داشتند‌گذشته​ درباره‌ی نتیجه‌ی نیروهایی که در عملیات اورلرد شرکت می‌کردند، بحث می‌کردند.

«فقط شین نیست؛ کل خاندان نوزن قراره بیان‌می‌شوند​ به جبهه. مگه نه، فرمانده لشکر یاترای نوزن از‌فکر​ لشکر زبده و مایه‌ی افتخار استخوان‌های دیوانه‌ی خاندان نوزن؟»

یاترای در حالی که با نارضایتی دستش را تکان می‌داد، غرولند کرد: «...فکر کنم این استفاده‌ی بهتری از اون یگان‌می‌خواست​ زبده باشه تا اینکه تو گل و لای بجنگن و فرسوده بشن. و این یه عملیات مشترک با پیروپ‌هاست، پس‌شود​ ما تنها نمی‌ریم. برای همینه که خاندان مایکا با اون ادعاهای بی‌طرفیش، تصمیم گرفت لشکر استریکسِ تو رو هم بفرسته.»

اما این جواب دندان‌شکنی برای یوشکا که با نیشخند پاسخ داد، نبود. آن‌ها از نظر سنی به هم نزدیک بودند‌جابه‌جاشون​ و هر دو افسر نظامی بودند، به این معنی که آن‌قدر همدیگر را می‌شناختند که گهگاه با هم صحبت کنند،‌اشراف‌زادگان​ اما در نهایت، یاترای یک اونیکس بود و تازه از خاندان نوزن هم بود. او نمی‌توانست یوشکا را تحمل کند.

«خوش به حالت. با وجود اینکه از قبل‌می‌خواست​ به سرپرست فعلی خانواده نزدیکی، کوچیک‌ترین بچه‌ی یه خانواده‌ی‌تاکتیکی​ فرعی قراره جانشین بشه. این برای اعتبارت معجزه می‌کنه.»

یاترای سرش‌داشته​ را گرفت و‌دارند​ فریاد زد: «نههههه!»

نامزد او، دختری از یک خانواده‌ی فرعی و بزرگ نوزن و معاون فرمانده‌ی لشکر استخوان‌های دیوانه، با حالتی بی‌تفاوت در‌می‌خواست​ کنار یاترای نشسته بود و با ظرافت چای می‌نوشید. او سرش را بلند کرد، کنترل‌های صفحه‌ی هولوگرامی را که در‌شود​ پس‌زمینه اخبار پخش می‌کرد بالا آورد و صدا را زیاد کرد. این کار بحث یوشکا و یاترای را قطع کرد.

«ببخشید، پرنسس. صدامون بلند بود؟»

در حالی که چشمانش‌ضربت​ به صفحه دوخته شده‌می‌خواست​ بود، گفت: «نه، عالیجناب یوشکا.»

موهای سیاه و پرپشتش بالا بسته‌میدان​ شده و حالت‌دار بود. مژه‌های سیاهش روی‌اجباری​ چشمان مشکی و براقش سایه انداخته بود.

«فقط... محتوای این اخبار در‌می‌شوند​ رابطه با نظم عمومی تو‌اجباری​ جبهه‌ی غیرنظامی، یه کم نگران‌کننده‌ست.»

با صحبت از‌نود​ نیروهای کمکی، ریتو‌هنگ‌های​ چیزی به یاد آورد.

«یوتو نباید تا الان‌ضربت​ برمی‌گشت؟ فکر کنم شکستگی‌ها زمان‌به‌محض​ زیادی می‌بره تا خوب بشن...»

ساکی که در غیاب یوتو فرمانده‌ی جایگزین گردان‌می‌شوند​ چهارم بود، مثل یک گربه غرغر کرد: «ولی‌نیروهایشان​ زخم‌هاش که دیگه تا الان اکثراً خوب شدن.»

ساکی چتری‌های سیاه و بلندی داشت که چشمان طلایی و‌اجباری​ گربه‌مانندش را پنهان می‌کرد، و فیزیک بدنی منعطف و گربه‌سانی‌می‌خواست​ داشت که منشأ نام شخصی‌اش، گریمالکین را کاملاً روشن می‌کرد.

«اما ظاهراً، هنوزم نمی‌تونن درست بعد از‌آزادی​ مرخص شدنش از بیمارستان بفرستنش به میدون جنگ.‌جبهه‌های​ قرار شده برای استراحت و بهبودی بره خونه.»

در حالت عادی، یک بیمار تا زمانی که وضعیت وخیمی داشت تحت‌حقیقت​ مراقبت پزشکان و پرستاران می‌ماند، و وقتی از آن مرحله عبور می‌کرد،‌کردن​ برای بهبودی به خانه فرستاده می‌شد. حداقل در حالت عادی وضعیت این‌طور بود.

«اما ما هشتاد و ششیم؛ خونه‌ی ما این پایگاهه. دفعه‌ی پیش که بهم زنگ زد،‌کمبود​ گفت نمی‌ذارن برگرده به پایگاه چون می‌دونن تو دوره‌ی نقاهتش یه کار بی‌محابایی می‌کنه. این‌فرمانده‌ی​ اتفاق افتاد چون وقتی پرستارا به خاطر زیاد تکون خوردنش دعواش کردن، بهشون بی‌محلی کرد.»

تورو اظهار نظر کرد:‌فرستاده​ «...آره، می‌شه گفت خودش‌داشتند​ باعث این بی‌اعتمادی شده.»

ساکی با بداخلاقی خودش را انداخت و گفت: «راستش،‌بودیم​ واقعاً نیاز دارم که همین روزا برگرده. فرمانده‌ی جایگزین‌شدن​ بودن به من نمیاد... تو نمی‌دونی کِی قراره برگرده، کورنا؟»

کورنا با حس کردن نگاه ساکی، سر تکان‌می‌خواست​ داد. البته که نمی‌دانست، اما شین یا گرته‌تیپ​ حتماً می‌دانستند، چون هر دو افسر فرمانده بودند.

«می‌پرسم.»

باید از‌دارند​ جاهای شلوغ‌فرستاده​ دوری کنم.

و با وجود رسیدن به این نتیجه، وقتی هوشیاری‌اش تا‌شرکتشون​ حدودی برگشت، می‌توانست صدای صحبت کردن افراد بی‌شماری را بشنود.‌جابه‌جاشون​ با سری که هنوز گیج می‌رفت، به اطراف نگاه کرد.

آن‌ها در ساعات اولیه‌ی روز در گوشه‌ی یک میدان بودند. نور خورشید از میان هوای سرد و صاف یک صبح زمستانی می‌درخشید و افراد بی‌شماری در آن نور اندک‌بار​ در حال رفت‌وآمد بودند. بزرگسالانی که پالتوها و شنل‌های گرم پوشیده بودند و بچه‌های کوچکی که با شال‌گردن‌های آویزانشان به این‌طرف و آن‌طرف می‌دویدند. دکه‌هایی برپا شده بود که زیورآلات‌نقشه‌ی​ فلزی و شیشه‌ای برای جشن تولد مقدس که در پایان ماه فرا می‌رسید، می‌فروختند؛ یا قالب‌های کره‌ی طلایی و کیک‌های بزرگی که رویشان شکر مثل برف پودری پاشیده شده بود.

خوب نیست.‌داشته​ باید از‌بودند​ اینجا دور بشیم.

او نمی‌توانست با بقیه ملاقات کند و وقت کافی‌سربازگیری​ هم برای ماندن با آن‌ها نداشت. و در کمترین حالت،‌همین​ دلش هم نمی‌خواست افراد بی‌گناه را درگیر این ماجرا کند.

اما با وجود تمام این نیت‌ها، دیگر نمی‌توانست روی پاهایش بایستد. از آنجا که نمی‌توانست قدرتی برای‌مستقر​ رفتن به گوشه‌ای از مسیر رفت‌وآمد مردم پیدا کند، با بی‌ثباتی روی جاده‌ی سنگفرش قدیمی افتاد. حالش بد‌گفت​ بود. دیدش تار شده بود، عرق سردی روی بدنش نشسته بود و هوشیاری‌اش دوباره داشت از دست می‌رفت.

اجسام خارجیِ پنهان‌شده در بدنش داشتند به‌سرعت‌همین​ بالغ می‌شدند و حتی همین الان هم‌بگوید​ تهدید می‌کردند که او را از درون بخورند.

دیگر هیچ وقتی باقی‌بودند​ نمانده بود. در واقعی‌ترین‌می‌شوند​ معنای کلمه، حتی یک لحظه.

اما او قدرت بلند شدن یا حتی خزیدن را نداشت و بدن در هم شکسته‌اش دیگر حتی‌آماده​ نمی‌توانست صدایی تولید کند. حتی حس وظیفه‌شناسی‌اش برای اینکه حداقل به جایی برود که افراد کمتری حضور‌گذشته​ داشته باشند، همراه با ترس از سرنوشت قریب‌الوقوعش، با چرخش کند و کندِ افکارش از بین رفت.

سایه‌ی تاریک‌تری روی میدان دید تار و تاریکش افتاد. او توانست سرش را بالا بیاورد‌جبهه‌های​ و شخصی را دید که جلویش زانو زده است. زنی که چند سال از او‌شین​ بزرگ‌تر بود، با دیدن او که روی زمین مچاله شده بود، با نگرانی خم شده بود.

«چی شده؟ کم‌خونی داری؟ می‌خوای ببرمت‌می‌شد​ یه جایی که بتونی دراز بکشی؟ شاید‌گرته​ بتونم برات یه چیز گرم بیارم بخوری؟»

صدایش واقعاً نگران به نظر می‌رسید. ناگهان، به نظر رسید تمام رهگذران به او نگاه می‌کنند.‌نیروهایشان​ هیچ‌کس صدایش را از روی ناراحتی بلند نکرد. صاحب یکی از دکه‌ها برای کمک به او‌تاکتیکی​ نزدیک شد و پیرزنی از روی نیمکت بلند شد تا به او جایی برای دراز کشیدن بدهد.

آااه. دلم نمی‌خواد اونا رو‌می‌شوند​ درگیر کنم. اونا آدمای خوبی‌اجباری​ هستن؛ نباید گرفتار این ماجرا بشن.

او با تمام توان ذهنی‌اش، گلویش‌هنگ‌های​ را مجبور به حرکت کرد و‌نهایت​ تنها یک کلمه به زبان آورد.

«فرار کنید...»

این آخرین کلمه‌ای‌شده​ بود که او در‌فرستاده​ عمرش به زبان آورد.

به نظر می‌رسید سگ سیاه به‌طور غریزی فهمیده بود که دوره‌ی نقاهت لِنا رو به پایان است. او بیشتر‌همین​ از همیشه با حالت مالکیت در اطرافش پرسه می‌زد، انگار می‌خواست بگوید: داری می‌ری؟ بیشتر بمون! لِنا از ترک کردنش‌به‌زودی​ بیزار بود—و کمی، نه، خیلی تمایل داشت او را با خودش ببرد، اما می‌دانست که نمی‌تواند چون شین حسادت می‌کرد.

اما در حالی که سگ در‌هنگ‌های​ اطرافش جست‌وخیز می‌کرد، او به پخش‌نهایت​ اخبار از جبهه‌ی غربی نگاه کرد.

از آنجا که آسایشگاه نمی‌خواست باری روی ذهن بیمارانش بگذارد، برنامه‌های خبری—و به‌خصوص آن‌هایی که به جنگ‌تاکتیکی​ مربوط می‌شدند—در مکان‌های عمومی مثل سالن غذاخوری پخش نمی‌شدند. اما در عین حال، وقتی مردم کاملاً از‌حال​ اخبار دور می‌ماندند مضطرب می‌شدند، بنابراین فقط در یکی از سالن‌های استراحت اجازه‌ی پخش این برنامه‌ها داده می‌شد.

از آنجا که لِنا در شرف بازگشت به خدمت بود، تصمیم گرفته‌سربازگیری​ بود به سالن استراحت بیاید و تلویزیون را چک کند، اما متأسفانه، سگ‌بازگشت​ سیاه که به دنبالش دویده بود، با بدن بزرگش جلوی صفحه را گرفت.

«...یه انفجار؟»

گروهبانی که آن نزدیکی نشسته بود، اضافه کرد:‌امیدوار​ «تو شهر گارنیکه... شهری تو بخش جنوبی مرز‌مختلف​ قدیمی امپراتوری. تو بازار صبحگاهی یه انفجار رخ داده.»

سگی که میدان دیدش را مسدود کرده بود، در حالی که دمش را با خوشحالی‌فرمانده‌ی​ تکان می‌داد، بالاخره کنار رفت و به لِنا اجازه داد تا حدودی صفحه را ببیند. گوینده‌ی‌روی​ اخبار به صحبت کردن ادامه می‌داد و کلماتش به‌صورت زیرنویس در پایین صفحه نمایش داده می‌شد.

علت انفجار نامشخص بود، اما تحقیقات‌میدان​ با این فرض که ممکن است‌سربازگیری​ یک حادثه بوده باشد، در جریان بود.

یوتو انواع و اقسام مواد غذایی و همچنین یک رادیوی شارژی که از قبل تهیه کرده بود‌آماده​ را با خود آورد. او آن را خریده بود تا از وضعیت جنگ مطلع بماند، اما به‌گذشته​ لطف آن، همه می‌توانستند در زمان استراحتشان از پیاده‌روی طولانی، به برنامه‌های موسیقی و نمایشنامه‌خوانی گوش دهند.

گوش دادن به رادیو در حالی که یوتو صبح‌ها برای تهیه‌ی غذا از شهرهای اطراف بیرون می‌رفت، لذت کوچک و ساده‌ای برای سیتری بود. دیشب، آن‌ها در یک تونل قدیمی و متروکه‌پیشرفت​ خوابیده بودند. آنجا دور از جاده بود، به این معنی که حتی در طول روز هم کسی از آنجا رد نمی‌شد، و بنابراین آن‌ها توانستند حتی بعد از سپیده‌دم هم همان‌جا بمانند. ایمنو،‌ضربت​ که تپل بود و همیشه سیتری را یاد کیک شیفون می‌انداخت، به جلو خم شد و از ران سؤالی پرسید؛ ران جدی‌تر بود و به مسئولیت مراقبت از رادیو در صبح‌ها علاقه داشت.

«ببینم ران،‌فکر​ نمی‌تونیم مثل همیشه‌آماده​ بزنیم رو نمایشنامه‌خوانی؟»

ران موافقت کرد و دستش را دراز کرد تا‌علاوه​ موج را عوض کند. درست در همان لحظه، اخبار‌گروه​ رادیو که در حال پخش بود، به موضوع بعدی رفت.

و با شنیدن کلمات گوینده، ران، ایمنو و سیتری‌سربازگیری​ همگی خشکشان زد. چون چیزی که تازه شنیده بودند،‌می‌شد​ همان خبری بود که بیش از همه از آن می‌ترسیدند.

«یه حادثه‌ی... انفجار...»

«...تو شهر گارنیکه.»

«اونجا... نزدیک همون‌شده​ خونه‌ای نیست که سایا‌فرستاده​ رو به سرپرستی گرفت...؟»

سایا، یکی از دوستانشان از آزمایشگاه—یکی از آکتئون‌ها. آخرین‌سربازگیری​ نفری که از او خواسته بودند تا در این سفر‌همین​ به آن‌ها بپیوندد، و در نهایت به آن‌ها ملحق نشد.

سیتری با اندوه صورتش را پوشاند. او با سایا‌بودیم​ تماس گرفته بود تا چنین اتفاقی نیفتد. او می‌دانست که‌نمی‌شه​ سایا، بیشتر از هر کسی، دلش نمی‌خواست چنین اتفاقی بیفتد.

«دیر رسیدیم...!»

«تو این دور و بر تازه‌واردی،‌میدان​ پسر جون. حتماً یکی از پناهنده‌های مناطق‌اجباری​ جنگی هستی، آره؟ حسابی هم خرید کردی.»

«آره، خواهرای کوچیکم خسته و سردشونه،‌علاوه​ اما در هر صورت گرسنه‌شون هم‌کمبود​ می‌شه، برای همین باید خرید کنم.»

«هاهاها، برادر بزرگ خانواده بودن‌می‌رفت​ باید سخت باشه. ولی باید‌شرکتشون​ مراقب خواهرای کوچولوت باشی، هان؟»

خانمی که دکه‌ی نان سرخ‌شده را می‌گرداند، به داستان ساختگی یوتو شک نکرد، و یوتو مقداری از نان‌های تازه‌پخته‌شده‌ی او را در کوله‌پشتی‌اش‌پنهان​ چپاند. بعضی از آن‌ها ماهی قزل‌آلای دریایی و قارچ خامه‌ای داشتند، در حالی که بقیه با میوه‌های شکری پر شده بودند. او با حس‌زودتر​ کردن گرمای آن‌ها از روی کیف، راهش را به سمت تونل در حومه‌ی شهر، جایی که سیتری و بقیه منتظر بودند، در پیش گرفت.

با اینکه قدم‌هایش تند بود، اما آن‌قدر هم سریع راه نمی‌رفت که باعث شک و شبهه شود. تونل متروکه آن‌قدر دور بود که مردم‌به‌محض​ در حالت عادی به آن نزدیک نمی‌شدند. اما او می‌خواست نان‌ها را تا وقتی داغ هستند به آن‌ها برساند، هم به این خاطر که‌می‌گذاشت​ نمی‌خواست حسن نیت خانم دکه‌دار را هدر بدهد و هم به این دلیل که حفظ استقامت همه در این هوای سرد، طبیعی‌ترین کار ممکن بود.

و گذشته از هر عقل سلیمی در طول زمستان، سیتری و دخترها وقتی او غذای گرم می‌آورد به‌طور ویژه‌ای سپاسگزار می‌شدند، و‌بازگشت​ این موضوع او را در حال‌وهوای بسیار... عجیبی قرار می‌داد. غذای گرم و ساده‌ی یک دکه و غذاهای کنسرویِ گرم‌شده، آن‌ها را‌دوشش​ به‌طرز باورنکردنی‌ای قدردان می‌کرد—با وجود اینکه مدت زیادی را بیرون خوابیده بودند، هیچ‌کس در گروه سیتری بلد نبود چطور آتش درست کند.

...آن‌ها متفاوت بودند. بچه‌های شنود همگی با یوتو و بقیه‌ی هشتاد و شش‌ها که‌تلفات​ در میدان نبرد آبدیده شده بودند، فرق داشتند. برخلاف آن‌ها که با پا گذاشتن‌پیش​ روی جنازه‌های همرزمانشان زنده مانده بودند، دستان آن‌ها به خون و مرگ آلوده نبود.

«...همم.»

او با شنیدن اخبار رادیویی در خیابان، سر جایش متوقف شد. انفجاری در یکی از شهرهای منطقه‌ی پایتخت. چیزی که باعث شد اخم‌می‌خواست​ کند، خود حادثه نبود. سیتری قبلاً به آن‌ها گفته بود که تعداد آکتئون‌ها بیشتر از آن هفت نفری است که راهی این سفر‌روی​ شده‌اند. و از میان آکتئون‌های متعدد، لزوماً همه‌ی آن‌ها در خفا به پایان راهشان نمی‌رسیدند—مثل توتوری که چند روز پیش مخفیانه جیم شده بود.

این احتمال وجود داشت که یکی از آن‌ها در مقابل مردم بمیرد—و در بدترین حالت، آن مردم هم گرفتار‌همین​ سرنوشت او شوند. این چیزی بود که سیتری و دخترها هرگز به زبان نیاورده بودند، اما یوتو خودش به این‌به‌زودی​ موضوع شک کرده بود. به همین دلیل بود که او گزارش وضعیت را به ارتش فدراسیون به آماری سپرده بود.

چیزی که شک او را برانگیخت، کلمات خبرنگار بود: انفجار نامشخص. او‌نهایت​ از آماری خواسته بود تا در مورد آکتئون‌ها به ارتش گزارش دهد،‌وقت​ بنابراین این موضوع نباید «نامشخص» می‌بود، انگار که هیچ‌کس چیزی درباره‌ی آکتئون‌ها نمی‌دانست.

«یعنی گزارش به‌گروه​ دستشون نرسیده؟ اتفاقی‌می‌شد​ برای آماری افتاده—؟»

نه.

«—دارن به حرفام شک می‌کنن.»

شاید او از خطوط مقدم فرار نکرده بود، اما‌بودیم​ ناپدید شدن بدون تأییدیه، فرار از خدمت محسوب می‌شد.‌شدن​ و آن‌ها شهادت یک سرباز فراری را جدی نمی‌گرفتند.

...همه‌چیز بی‌فایده بود.

یوتو در حالی که‌بودند​ یک بار سرش را تکان‌علاوه​ داد، به راهش ادامه داد.

«—پس یکی از‌میدان​ کشورهای شرقی باید‌علاوه​ سقوط کرده باشه.»

علاوه بر نتیجه‌گیری و توصیه‌ها درباره‌ی پایگاه فرماندهی،‌امیدوار​ شین به یوشکا درباره‌ی افزایش تعداد لژیون در جبهه‌ی‌مستقر​ غربی اطلاع داد. یوشکا از طریق رزونانس غرغر کرد.

«فشار رو جبهه‌ی غربی و همین‌طور جبهه‌های مجاور چهارم جنوبی و چهارم شمالی بیشتر شده. همین‌طور جبهه‌های‌تاکتیکی​ نزدیک اول شمالی و جنوبی. حملات لژیون به جبهه‌های دوم و سوم شمالی و جنوبی هم داره‌حال​ بیشتر می‌شه. احتمالاً می‌تونیم فرض کنیم که اونا هر نیروی باقی‌مونده‌ای رو به‌عنوان نیروی کمکی فرستادن اونجا.»

شین چشمانش را ریز کرد. اوضاع بدتر از حد انتظار بود. در جمهوری، توانایی او می‌توانست تا‌فکر​ قلمروهای سابق امپراتوری گسترش یابد، اما آن‌قدر وسیع نبود که تمام سطح خشکیِ بزرگ‌ترین کشور قاره را پوشش‌درباره‌ی​ دهد. با این حال، او انتظار داشت که تعداد دشمن در یک یا دو جبهه‌ی دیگر افزایش یابد.

یوشکا با حالتی آشفته غرید:

«ما واقعاً باید عملیات رو جلو بندازیم، مهم‌امیدوار​ نیست چقدر سخت باشه. با این سرعتی که لژیون‌مستقر​ داره پیش می‌ره، ما چهار ماه وقت اضافه نداریم.»

اگر هر یک از کشورهای انسانی بازمانده سقوط می‌کردند، نیروهای لژیونی که با آن کشور می‌جنگیدند به مبارزه در جبهه‌های دیگر می‌پیوستند. و اگر آن کشور از قبل به مرز توانایی‌هایش رسیده‌دوشش​ بود، نیروهای کمکی در نهایت آن‌ها را به لبه‌ی پرتگاه هل می‌دادند، کشور بعدی را نابود می‌کردند و نیروهای باقی‌مانده‌ی لژیون را آزاد می‌گذاشتند تا به میدان نبرد دیگری بروند. اگر این‌نمایش​ چرخه به دفعات کافی تکرار می‌شد، جبهه‌های فدراسیون فرو می‌ریخت. و حتی اگر این‌طور هم نمی‌شد، آن‌ها نیروی در دسترسی برای اعزام به عملیات اورلرد نداشتند که منجر به شکست آن می‌شد.

«در نهایت‌داشته​ مجبوریم بریم‌بودند​ سراغ سربازگیری اجباری.»

«شاید، به‌عنوان یه اقدام ناامیدانه. ما نمی‌خوایم کارمون به ته‌اجباری​ دیگ خوردن بکشه، اما حداقل اعدادی رو بهمون می‌ده تا‌می‌خواست​ یگان‌های زرهی‌ای رو که تو طول عملیات نداریم، جبران کنیم.»

به ته دیگ خوردن—به عبارت دیگر، سربازانی بدون استقامت یا استعداد، که برای تکمیل‌تلفات​ هیچ عملیاتی روی آن‌ها حساب نمی‌شد. آن‌ها نیروهای یک‌بارمصرفی بودند که فقط می‌شد از‌پیش​ آن‌ها انتظار داشت صاف بایستند، راه بروند و شاید چند باری ماشه را بکشند.

با این حال، با تعداد کافی، آن‌ها یک نیروی جنگی را تشکیل می‌دادند. کارایی یک گلوله تحت تأثیر روحیه یا مهارت قرار نمی‌گرفت و‌کردن​ داشتن افراد کافی برای تیراندازی حتی می‌توانست دقت پایین را جبران کند. سربازان یک‌بارمصرف هم نیازی به هیچ فرایند گزینشی نداشتند و تعداد بالا به‌طرز​ این معنی بود که نیازی به صرف زمان برای آموزش آن‌ها هم نبود... اما البته، انتظار می‌رفت هر کسی که برای جنگیدن فرستاده می‌شود، بمیرد.

این بدان معنا بود که حتی اگر‌فرستاده​ فدراسیون فقط برای مدت زمان عملیات اورلرد‌بیشتر​ سربازگیری می‌کرد، باید انتظار تلفات گسترده‌ای را می‌داشتند.

«پس اطلاعات اضافه‌ت درباره‌ی پایگاه جای قدردانی داره. آه، و‌اجباری​ از شاهزاده بپرس می‌تونه چندتا سیرین برامون جور کنه یا نه.‌به‌محض​ دلمون می‌خواد اونا رو برای عملیات شناسایی تو اطراف پایگاه بفرستیم.»

«بهش خبر می‌دم.»

«...با وجود این کار‌ضربت​ و ردیابی حرکات دشمن، شرمنده‌ام‌به‌محض​ که این‌قدر بهت زحمت می‌دم.»

شین خواست جواب بدهد، اما خاطره‌ای برای لحظه‌ای حواسش را‌اشراف​ پرت کرد. کسی که تصمیمات نهایی عملیات اورلرد را می‌گرفت،‌آماده​ یوشکا نبود، بلکه شخص بسیار بلندپایه‌تری بود، و با این حال...

«برای من مشکلی نیست، به‌می‌شوند​ شرطی که در طول عملیات‌اجباری​ بتونیم پیش خودمون نگهش داریم.»

او لبخند معنادار‌نود​ پشت جواب یوشکا‌هنگ‌های​ را حس کرد.

«من شخصاً مشکلی ندارم، اما... بهتره وقتی همه‌چیز تموم‌به‌محض​ شد، به‌طور مرموزی غیبش نزنه. میدون نبرد جای پرهرج‌ومرجیه،‌زمان​ پس اگه تصادفاً گم بشه، نمی‌تونیم بریم دنبالش بگردیم.»

شین به‌خوبی متوجه منظور پنهان او شد. اگر در طول نبرد گم می‌شد، دیگر کسی دنبالش نمی‌گشت... نه. دیگر اجازه نمی‌دادند‌می‌شد​ کسی دنبالش بگردد. اگر هیچ دلیل دیگری هم در کار نبود، تنها ارزش فردریکا برای یوشکا—یا بهتر بود بگوید خاندان مارکیز مایکا—این‌شود​ بود که ابزاری برای پایان دادن به جنگ لژیون باشد، و آن‌ها هیچ علاقه‌ای نداشتند که قدرت بیشتری به دوک‌نشین برانتولوت بدهند.

«البته. و اگه تو‌فرستاده​ نبرد کشته بشه، فقط یه‌سربازگیری​ خسارت جبران‌ناپذیر به بار میاره.»

«این دیگه بدترین حالت ممکنه. یه خالهٔ بداخلاق‌امیدوار​ و جیغ‌جیغو می‌شناسم که اگه این اتفاق بیفته، بی‌وقفه‌مستقر​ گریه می‌کنه. پس بهتره حسابی مراقب باشی، برادر بزرگ‌تر.»

حسابی مراقب باش و همه‌چیز را بی‌نقص آماده کن تا دوشس بزرگ برانتولوت متوجه‌بگوید​ نقشه‌ات نشود—باید یک مرگ واضح و غیرقابل‌انکار برایش جعل کنی. حتی سوزاندن واحدش هم‌شود​ جسدی به جا می‌گذارد، پس بهتر است یک گلولهٔ تانک آن را تکه‌تکه کند.

در حالی که یوشکا سؤال دیگری را مطرح‌می‌شوند​ می‌کرد، شین به انواع مرگ‌های وحشتناکی که در‌نیروهایشان​ منطقهٔ هشتاد و شش دیده بود فکر کرد.

«راستی، حالا که بحث زحمت دادن شد، یه چیز دیگه‌اجباری​ هم هست که باید بپرسم. هیچ لژیونی، چه مین‌های خودکار‌می‌خواست​ چه چیزای بزرگ‌تر، مخفیانه به اطراف سانکت جدر نفوذ نکرده، درسته؟»

شین با خودش فکر کرد: سؤال عجیبی بود. موقعیت پایتخت طوری تعیین شده بود که توسط مناطق تولیدی احاطه می‌شد و‌کرد​ مناطق جنگی در محیط بیرونی آن دایره قرار داشتند. به عبارت دیگر، پایتخت سانکت جدر تا جای ممکن از میدان نبرد دور‌نیروی​ بود. اما او همان‌طور که از او خواسته شده بود بررسی کرد و تأیید کرد که هیچ لژیونی در آنجا حضور ندارد.

اگر می‌خواست دقیق‌تر بگوید، تعداد کمی را حس کرده بود، اما آن‌ها بی‌نهایت دور بودند و صدایشان به‌سختی شنیده می‌شد، تازه از‌گذشته​ همان اول هم صدای ضعیفی داشتند و علاوه بر آن، در آسمان بودند. پس احتمالاً اینتاگسفلیگه‌هایی بودند که سوار بر باد حرکت‌باشد​ می‌کردند یا چیزی شبیه به آن. از آنجا که اینتاگسفلیگه‌ها سبک‌وزن بودند و بال زدنشان ضعیف بود، رخ دادن چنین اتفاقی بی‌سابقه نبود.

در حالی که دستگاه رِید را درمی‌آورد و با‌علاوه​ خود فکر می‌کرد چرا یوشکا چنین سؤالی پرسیده، از‌گروه​ کنار سالن استراحت گذشت و صدای گورن را شنید.

«...اوه، بازم نه.»

«خیلی ترسناکه، نه؟ مدام داره اتفاق‌هنگ‌های​ می‌افته، اما هیچ‌کس نمی‌گه کار کی‌نهایت​ بوده یا چرا این کارو کرده.»

گورن و توکا که بر حسب تصادف داشتند اخبار‌به‌محض​ را تماشا می‌کردند، دربارهٔ چیزی که می‌دیدند حرف می‌زدند. با‌نیاز​ شنیدن بخش کوتاهی از پخش خبری، شین متوجه موضوع شد.

«...پس منظورش این بود.»

یوشکا داشت دربارهٔ همین موضوع از او می‌پرسید. انفجارهایی در منطقهٔ پایتخت و یک منطقهٔ مرکزی مجاور‌آماده​ رخ داده بود. در این مقطع، این اتفاقات به‌عنوان بمب‌گذاری‌های تروریستی در نظر گرفته می‌شدند؛ از زمان اولین‌پنهان​ انفجار در شهر گارنیکه، ده حادثه رخ داده بود، اما هنوز عامل پشت پردهٔ آن‌ها پیدا نشده بود.

پس نگرانی یوشکا از اینکه یک مین خودکار تحت پوشش استتار نوری اینتاگسفلیگه‌ها وارد شده و تا پایتخت نفوذ کرده باشد، منطقی به نظر می‌رسید. این موضوع کاملاً غیرممکن‌جلسه​ نبود، اما تا زمانی که شین در جبههٔ غربی حضور داشت، قطعاً آن را حس می‌کرد، پس نمی‌توانست کار آن‌ها باشد. علاوه بر این، حتی کسی که هرگز یک‌سربازگیری​ مین خودکار را ندیده بود، می‌توانست تشخیص دهد که آن یک انسان نیست. و اگر مین خودکار بود، این حادثه به‌عنوان بمب‌گذاری تروریستی گزارش نمی‌شد—بلکه به‌عنوان حملهٔ ماشین‌ها گزارش می‌شد.

اما این فکر باعث شد شین‌می‌شد​ اخم کند. این یک مین خودکار‌حقیقت​ نبود، اما دقیقاً به همین دلیل...

«...تصور می‌کنم مردم‌شده​ اطراف پایتخت باید‌میدان​ خیلی مضطرب باشن.»

در مقایسه با یک حملهٔ تروریستی، تلفات کمی وجود داشت. اما این فقط به این معنا بود که عده‌ای جانشان را از دست داده‌اند، و فکر‌بگوید​ کردن به اینکه ممکن است خود شخص یا خانواده‌اش گرفتار چنین اتفاقی شوند، باعث می‌شد این حقیقت آرامش چندانی به همراه نداشته باشد. از آنجا که حملات‌احساس​ چه از نظر زمانی و چه مکانی پراکنده بودند، غیرممکن بود بفهمند بمب‌گذارها به دنبال چه هستند و در نتیجه دوری کردن از آن‌ها هم غیرممکن بود.

شین در حالی که دور‌می‌رفت​ می‌شد با خود فکر کرد:‌شرکتشون​ فقط امیدوارم زودتر بفهمیم قضیه چیه.

بمب‌گذاری‌های تروریستی زنجیره‌ای برای کسانی که روی آن‌ها تحقیق می‌کردند نیز مسئلهٔ ناخوشایندی بود. آن‌ها از نظر زمان، مکان و تعداد افراد حاضر در صحنه کاملاً بی‌نظم بودند،‌شود​ مثل مجموعه‌ای از انفجارها که هیچ منطق و دلیلی پشتشان نبود. این‌ها بمب‌گذاری‌هایی ظاهراً تصادفی بودند که هیچ خواسته‌ای در آن‌ها مطرح نشده بود و حتی یک کلمه‌مقیاس​ بیانیه هم نداشتند. هیچ جنبش ضدحکومتی شناخته‌شده یا سازمان دیگری مسئولیت آن‌ها را بر عهده نگرفته بود. حتی نمی‌شد حدس زد انگیزه‌ها یا اهداف بمب‌گذارها چه بوده است.

تنها وجه مشترک این حوادث این بود که هم شهادت شاهدان‌داشتند​ عینی و هم فیلم‌های دوربین‌های امنیتی کنار جاده نشان می‌دادند که‌همین​ عاملان تمام این بمب‌گذاری‌ها، دخترانی در اواخر سال‌های نوجوانی‌شان بوده‌اند. و—

«باز هم واکنش‌های مربوط‌فرستاده​ به مواد منفجره وجود‌داشتند​ داره، اما هیچ‌چیز دیگه‌ای نیست.»

هیچ سیم یا فیوزی که به بمب متصل باشد، هیچ گیرندهٔ رادیویی یا دستگاه‌تلفات​ تایمری در کار نبود. هیچ بلبرینگ یا میخی که معمولاً در بمب‌های ضدنفر قرار‌پیش​ داده می‌شد، وجود نداشت. هیچ‌چیز از این قبیل در هیچ‌کدام از صحنه‌ها کشف نشد.

به همین دلیل، قربانیان مستقیم این حوادث نسبت به یک بمب‌گذاری بسیار اندک بودند. فقط کسانی که دقیقاً در مجاورت انفجار قرار داشتند گرفتار موج‌ممکن​ انفجار می‌شدند، و تعداد افرادی که سعی می‌کردند فرار کنند و در نهایت زیر دست‌وپای بقیه له می‌شدند، بیشتر بود. در برخی موارد، تنها کسی که‌حسادت​ کشته می‌شد خود بمب‌گذار بود. احتمالاً مواد منفجره را به تمام بدنشان بسته بودند، چون طوری تکه‌تکه می‌شدند که انگار از درون به بیرون منفجر شده‌اند.

و وقتی فیلم‌های امنیتی دقیق‌تر و‌میدان​ شهادت شاهدان عینی بیشتری به دست‌سربازگیری​ آمد، بازرسان بیشتر از قبل گیج شدند.

«...بمب‌گذار گفته ”فرار کنید“؟»

بمب‌گذار بلافاصله پس از آن منفجر شده بود، اما صاحب یکی از دکه‌های نزدیک می‌گفت که قطعاً شنیده او این حرف را زده است.‌وقت​ فیلم دوربین از یک بمب‌گذار دیگر نشان می‌داد که او به‌وضوح از مکان‌های پرجمعیت دوری می‌کند و وارد کوچه‌ای می‌شود و سپس در آنجا‌داشته​ منفجر می‌گردد. دختر روی پاهایش بسیار نامتعادل بود، و به‌محض اینکه به نبش کوچه رسید، پاهایش نزدیک یک گربهٔ خیابانی متوقف شد و منفجر شد.

این در واقع گیج‌کننده‌ترین بخش ماجرا بود. آن‌ها تا آنجا پیش می‌رفتند که مواد منفجره را در وسط شهر منفجر کنند، اما در عین حال سعی می‌کردند از قربانی‌بار​ گرفتن جلوگیری کنند، با آمار مرگ‌ومیری به‌طور غیرمنتظره پایین که تنها با تلاش آن‌ها برای به حداقل رساندن تعداد آسیب‌دیدگان قابل توضیح بود. یک دختر در حالی که در‌بی‌اهمیت—او​ خانه‌ای متروکه پنهان شده بود منفجر شد، و یکی از آن‌ها حتی تا آنجا پیش رفت که در وسط مزرعه‌ای که هیچ‌کس در آن حوالی نبود، خودش را منفجر کرد.

اما سپس یکی از بازرسان‌دارند​ به چهرهٔ دختر در یکی‌اشراف​ از ویدیوهای متوقف‌شده خیره شد.

«این دختر...‌دارند​ من قبلاً‌فرستاده​ یه جایی دیدمش.»

همکارانش که کنجکاو شده بودند، بلافاصله سرشان را بالا آوردند. او در حالی که‌تلفات​ با چهره‌ای متفکرانه به فیلم خیره شده بود و در اعماق خاطراتش جست‌وجو می‌کرد،‌پیش​ اخم کرد. دقیقاً نمی‌توانست به یاد بیاورد، پس این کسی نبود که شخصاً بشناسد، اما—

«همین اواخر بود... درسته، یه بخشنامه‌می‌شد​ برای افراد تحت‌تعقیب بود. آره، همونی‌حقیقت​ که ارتش با ما به اشتراک گذاشت...»

و با به یاد آوردن آن، سرش را‌می‌شوند​ تکان داد. حتی همان موقع هم فکر کرده بود‌فکر​ که چیز عجیبی در مورد آن دخترها وجود دارد.

«اون یکی از همون هشتاد‌می‌شوند​ و شش‌هایی بود که وقتی داشتن‌بیشتر​ شنودها رو جمع می‌کردن، فرار کرد.»

آماری همان‌طور که یوتو خواسته بود فوراً گزارش را تحویل داد، اما آن پلیس نظامیِ نچسب آن را به‌عنوان دروغ رد کرد و التماس‌هایش را نادیده گرفت و‌پیش​ در عوض روی «فرار از خدمت» یوتو تمرکز کرد. او مدام از آماری بازجویی می‌کرد که یوتو به کجا می‌رفته و برای چه، اما اگر آماری می‌گفت که‌اشراف​ او در حال «بازگشت به خانه» در جمهوری است، حرفش را باور نمی‌کرد. و اگر قرار نبود هیچ‌کدام از حرف‌هایش را باور کند، آماری ترجیح می‌داد اصلاً چیزی نگوید.

این موضوع ظاهراً او را به‌عنوان شریک جرم نشانه‌گذاری کرد و خروجش از مرکز‌بگوید​ بهبودی ممنوع شد. این امر بازگشت او به روستکامر را به تعویق انداخت و آماری‌بار​ چاره‌ای نداشت جز اینکه با انرژی اضافه‌ای که داشت، بی‌هدف در سالن استراحت پرسه بزند.

او متوجه سایه‌ای شد که از ورودی سالن به داخل افتاده بود. در حالی که‌کمبود​ سرش را روی میز گذاشته بود، چشمانش را بالا آورد و همان پلیس نظامی نچسب را‌تیپ​ دید. مرد نگاهی به اطراف انداخت و با دیدن او، با قدم‌هایی تند به سمتش آمد.

آماری با چهره‌ای درهم‌رفته‌فرستاده​ گفت: «...چیه؟ من که‌داشتند​ همه‌چیز رو بهت گفتم.»

پلیس نظامی با چهره‌ای خشک جواب داد. در‌امیدوار​ کنار او سرباز مسن‌تر و ناآشنایی ایستاده بود که‌مستقر​ بر اساس نشان درجه‌اش، افسر مافوق او محسوب می‌شد.

«درسته. من به حرفت گوش ندادم. گفتم گزارشت رو‌به‌محض​ منتقل می‌کنم، و نکردم. من رو ببخش... لطفاً یک‌زمان​ بار دیگه همه‌چیز رو بهمون بگو. هرچی می‌دونی، هرچی شنیدی.»

«...انگار فدراسیون هم‌شده​ اون‌قدرها که به‌میدان​ نظر می‌رسه یکپارچه نیست.»

در حالی که اخبار مربوط به بمب‌گذاری‌ها را تماشا می‌کردند که حالا به برنامهٔ ثابت تلویزیون تبدیل شده بود، آرنت‌می‌خواست​ این حرف را در حین نوشیدن چای به سئو زد؛ کاری که این اواخر بیشتر با هم انجام می‌دادند. سئو‌شود​ چشمان یشمی‌اش را به سمت او چرخاند. همکارانش همچنان با سردی به آن‌ها نگاه می‌کردند، اما رابطهٔ آن‌ها چیز قابل‌توجهی نبود.

آرنت ابروی باریکش را‌شمار​ بالا انداخت و به‌امیدوار​ تلویزیون بزرگ فودکورت نگاه کرد.

«واقعاً به گروه‌های مشکوک مختلفی اشاره می‌کنن. ”جبههٔ آزادی‌بخش اشراف“‌بازگشت​ فلان، ”کلیسای تطهیر“ بهمان... و آره، جبههٔ آزادی‌بخش منطقیه؛ اونا گروهی‌کنند​ هستن که خواهان استقلال مناطقی‌ان که امپراتوری اشغال کرده بود، اما...»

سئو که چیزهایی شبیه به این دربارهٔ فدراسیون، یا‌علاوه​ بهتر بود بگوید امپراتوری شنیده بود، گفت: «آره... اون‌گروه​ زمان که امپراتوری وجود داشت، روابط بدی با هم داشتن.»

رقابت‌ها در فدراسیون زمانی آشکارتر می‌شد که شخصی در ارتش ثبت‌نام می‌کرد.‌کمبود​ بین اشراف سابق و غیرنظامیان، بین اونیکس‌ها و پیروپ‌ها، و همچنین نسبت‌حقیقت​ به وارگوس‌ها تعصب وجود داشت که برنهولت درباره‌اش به او گفته بود.

و در پادشاهی متحد، شکافی بین رعایا و سرف‌ها وجود داشت، و در میان رعایا، خصومتی بین ایولا و‌نمی‌شه​ تافه به چشم می‌خورد. و حتی در میان هشتاد و شش‌ها نیز نسبت به کسانی که خون آلبا یا‌تحت​ اشراف امپراتوری را در رگ داشتند، تعصب وجود داشت. احتمالاً شرایط در داخل امپراتوری هم به همین شکل بوده است.

زبان، فرهنگ، طبقهٔ اجتماعی یا ویژگی‌های نژادی‌ای‌همین​ که فرد با آن‌ها متولد می‌شد. مردم‌بگوید​ به خاطر کوچک‌ترین جزئیات تحقیر و طرد می‌شدند.

«کورنا بهم می‌گه اونا فقط از روی رقابت با‌علاوه​ پدربزرگ شین یه واحد نظامی فرستادن. اگه مقامات ارشد ارتش‌ضربت​ هنوز این‌طورین، احتمالاً تو کل فدراسیون هم همین وضعیته... آه.»

سئو حرفش را نیمه‌کاره رها کرد و برگشت، چرا که متوجه شد صدای قدم‌هایی که در پس‌زمینه‌آماده​ می‌شنید، دارد به میزشان نزدیک می‌شود. یک درجه‌دار با بازوبند پلیس نظامی به همراه گروهی از افسران‌گذشته​ نزدیک شدند. آن‌ها برای سئو سر تکان دادند و نگاهشان را به آرنت دوختند که غافلگیر شده بود.

«ببخشید... شما‌دقیقه‌ی​ سرگرد هنریتا‌شمار​ پنروز هستید، درسته؟»

لِنا پس از گرفتن یک پرواز ترابری از نزدیک‌ترین پایگاه به‌لِنا​ آسایشگاه، در پایتخت توقف کرد تا با یک پرواز اتصالی به‌گذشته​ روستکامر برگردد. با رسیدن به آنجا، با استقبال غیرمنتظره‌ای روبه‌رو شد.

«اِم...؟»

«سرهنگ ولادیلنا میلیزه، منتظرتون بودم.»

او تقریباً هم‌سن لِنا بود، به این معنی که یک افسر ویژه محسوب می‌شد. یک پسر اونیکس با موها و چشمان‌کرد​ مشکی و نگاهی که هم صریح بود و هم به‌نوعی اجازه نمی‌داد کسی نیتش را بخواند. او نشان درجهٔ ستوان دومی‌الان​ داشت و با وجود اینکه منتظر لِنا بود، لِنا به یاد نمی‌آورد که هرگز او را دیده باشد... در واقع، نه.

ناگهان او را شناخت. او آجودان دریادار ویلم‌می‌خواست​ ارنفرید، رئیس ستاد جبههٔ غربی بود؛ کسی که‌تیپ​ همیشه مانند یک سایه پشت سر دریادار می‌ایستاد.

«ازتون می‌خوام‌داشته​ دنبالم بیاین‌بودند​ و مقاومت نکنین.»

داستین با شوک از جایش پرید. اخبار از صفحهٔ تلویزیون بزرگ سالن غذاخوری اول پایگاه روستکامر در حال پخش بود. سه نفر از بمب‌گذاران تروریست شناسایی شده بودند:‌تیپ​ هینا شیناگا، سایا هیو و یوکیری هاکورو. هر سه نفر از هشتاد و شش‌هایی بودند که از خانه‌هایشان ناپدید شده بودند و پلیس در حال جست‌وجوی همتایان آن‌ها بود‌می‌کرد​ که هم‌زمان با آن‌ها به‌عنوان مظنونین اصلی گم شده بودند. اگر هر یک از آن‌ها دیده می‌شدند، نباید به آن‌ها نزدیک می‌شدند، بلکه باید فوراً به مقامات گزارش می‌دادند.

عکس‌های چهرهٔ چند دختر نشان داده شد و‌امیدوار​ یکی از آن‌ها—دختری با موهای کتان و چشمان‌مختلف​ بنفش روشن بود. زیبا، ظریف و با چهره‌ای مهربان.

او هرگز نمی‌توانست این دختر را فراموش کند. حتی یک دهه بعد و با وجود اینکه بزرگ‌تر شده بود، داستین‌درباره‌ی​ او را با هیچ‌کس دیگری اشتباه نمی‌گرفت. او هم‌کلاسی‌اش بود... دوست دوران کودکی‌اش. دختری که گمان می‌کرد پس از اینکه‌کمی​ به همراه بیشتر مردم شهرش در عرض یک شب جمع‌آوری و به منطقهٔ هشتاد و شش برده شد، مرده است.

«...سیتری...؟»

گویندهٔ خبر بدون‌میدان​ هیچ احساسی نام او‌اشراف​ را خواند. سیتری اوکی.

لِنا در روزی که قرار بود برگردد، بازنگشت—در عوض، خبر دستگیری او رسید. خود پیام اشاره‌ای‌مختلف​ به دستگیری نکرده بود، اما او برخلاف میلش بازداشت و حبس شده بود که اساساً به‌پیشرفت​ معنای دستگیری بود. با توجه به اینکه او چیزی نمی‌دانست، این رفتار بدیهی بود که نامناسب است.

«...این یعنی‌فکر​ چی؟ چرا‌ضربت​ این کارو کردن؟»

در حالی که شین با خشم به گرته‌می‌شوند​ که در آن سوی میز نشسته بود اعتراض‌نیروهایشان​ می‌کرد، گرته او را به خاطر رفتارش سرزنش نکرد.

«یه مسئلهٔ امنیتی پیش اومده. با این حال،‌داشتند​ سرهنگ میلیزه مسئول هیچ‌کدوم از این اتفاقات نیست...‌ضربت​ سروان، اخبار مربوط به بمب‌گذاری‌های زنجیره‌ای رو دیدی؟»

شین با تردید اخم کرد. چک کردن اخبار در حین صبحانه بخشی از برنامهٔ‌تلفات​ روزانه‌اش بود، بنابراین تا حد زیادی از آن خبر داشت... در واقع، در راه آمدن‌جلسه​ به اینجا، وقتی از کنار سالن استراحت می‌گذشت، اخبار مربوط به مظنونین را شنیده بود.

با این حال، متوجه نشد‌آماده​ که گرته از نامیدن آن‌ها‌بازگشت​ به‌عنوان حملات تروریستی اجتناب کرده است.

«می‌دونی چرا‌داشته​ دارن این‌بودند​ کارو می‌کنن؟»

«نمی‌دونم چرا، اما می‌دونم چطور...‌می‌شوند​ می‌تونی جزئیات رو از اون بپرسی‌بیشتر​ و بعداً با من حرف بزنی.»

گرته با چشمانش به کسی اشاره کرد که شین متوجه حضورش در مبل سالن نشده بود. آماری. او با عصبانیت از‌کرد​ جایش بلند شد. او از زمان عملیات منارهٔ سراب مجروح شده بود و برای بهبودی به پایتخت فرستاده شده بود. حالا‌الان​ که شین فکرش را می‌کرد، قرار بود او به‌زودی به پایگاه برگردد، اما هنوز خبری مبنی بر ترخیصش دریافت نکرده بود.

با این حال، چهرهٔ همیشه‌آماده​ جدی او این بار به‌طور غیرعادی‌لِنا​ دستپاچه و ضعیف به نظر می‌رسید.

«متأسفم، سروان. می‌خواستم‌شده​ گزارشش بدم؛ فکر نمی‌کردم‌فرستاده​ کار به اینجا بکشه...»

«آماری، اشکالی‌دارند​ نداره. توضیح بده‌می‌شوند​ چی شده. و...»

قرار بود شخص دیگری هم هم‌زمان با‌آزادی​ او از پایتخت برگردد، پس اگر آماری برگشته‌جبهه‌های​ بود، او هم باید قبل از آماری برمی‌گشت.

«...یوتو کجاست؟»

وقتی لِنا وارد اتاقی در مقر‌میدان​ نظامی شد، آرنت که با اضطراب‌سربازگیری​ لبهٔ مبل نشسته بود، از جایش پرید.

«لِنا!»

«آرنت. تو هم...؟!»

لِنا با عجله به سمت او رفت و او را در آغوش گرفت و هر دو برای لحظه‌ای به هم چسبیدند. دیدن‌گذشته​ اینکه چشمان نقره‌ای دوستش با احساس آرامش کمی نرم‌تر شد، به لِنا اجازه داد تا با لبخندی اطمینان‌بخش با او روبه‌رو شود،‌باشد​ اما سپس به سمت شخص دیگری که وارد اتاق شده بود برگشت. رفتار او فوراً از حالت آسوده‌خاطر به حالتی مقتدرانه تغییر کرد.

«من توضیح می‌خوام،‌شده​ ستوان دوم. معنی‌میدان​ این کارا چیه؟»

افسر جوان با وجود اینکه اساساً لِنا را دستگیر کرده و‌بیشتر​ به این ساختمان ضمیمهٔ کوچک در مقر نظامی در سانکت جدر‌بازگشت​ آورده بود، با صدایی آرام جواب داد: «این یه اقدام امنیتیه.»

او چمدان لِنا و باکس حمل تی‌پی را که از دستش گرفته‌نهایت​ بود، کنار مبل‌ها گذاشت و سپس ادامه داد. اینجا یک اقامتگاه برای‌وقت​ مقامات عالی‌رتبه بود که یک سوئیت متصل با مبلمانی مجلل و مناسب داشت.

«فکر می‌کنم این اولین باریه که شما رو می‌بینم، سرگرد پنروز. اجازه‌حقیقت​ بدید خودم رو معرفی کنم. ستوان دوم یوناس دگن، وابسته به ستاد‌کردن​ کل جبههٔ غربی. من به‌عنوان آجودان رئیس ستاد، دریادار ویلم ارنفرید، خدمت می‌کنم.»

او نام کامل و وابستگی‌اش را که به لِنا گفته بود تکرار کرد. اما حالا،‌کمبود​ در مواجهه با دو جفت چشم نقره‌ای که به او دوخته شده بود، نگاهشان را‌فرمانده‌ی​ پاسخ داد و موقعیت واقعی‌اش را که قبلاً برای لِنا فاش نکرده بود، بیان کرد.

«اما در حال حاضر، من به‌عنوان تنها فرزند خانوادهٔ دگن فعالیت می‌کنم که تحت فرمان خانواده‌ای به‌آماده​ رهبری مارکیز ارنفرید کار می‌کنه. به عبارت دیگه، ارباب من، ویلم ارنفرید، شما رو برای محافظت از‌گذشته​ خودتون بازداشت کرده و من اینجا هستم تا ظاهر قضیه رو در چشم بقیهٔ ارتش حفظ کنم.»

لِنا اخم کرد. این‌شمار​ قطعاً روش درستی برای‌امیدوار​ بیان این موضوع نبود.

«...تحت محافظت ایشون؟»

یوناس بدون هیچ‌شده​ عذرخواهی‌ای سر تکان‌میدان​ داد: «بله. محافظت.»

چهرهٔ او به حدی صادقانه و جوان بود که‌سربازگیری​ تقریباً شبیه به یک کودک به نظر می‌رسید، اما‌می‌شد​ حالت سرد چهره‌اش افکار و احساساتش را پنهان می‌کرد.

«عذرخواهی می‌کنم که این اتفاق این‌قدر ناگهانی افتاد. با این حال، همهٔ این‌ها کاملاً‌تلفات​ به شما دو نفر مربوط می‌شه. کسی که گزارش رو دریافت کرده بود، از‌پیش​ گفتنش به افسر مافوقش غفلت کرد و به همین دلیل ما خیلی عقب افتادیم...»

«اینا حملات تروریستی نیستن.‌ضربت​ اما ممکنه یه نوع‌می‌خواست​ مین خودکار جدید باشن.»

مفسر در پخش خبریِ تحت حمایت دولت چهره‌ای جدی به‌اشراف​ خود گرفته بود که نشان می‌داد وضعیت چقدر خطرناک شده‌آماده​ است. و چیزی که می‌گفت هم به همان اندازه جدی بود.

«تمام هشتاد و شش‌های گمشده بخشی از اون ده هزار کودک‌سرباز هشتاد و شش‌فکر​ بودن که یک سال پیش نجاتشون دادیم. غیرقابل‌تصور نیست که یه نوع مین خودکار‌تیپ​ جدید که از انسان قابل‌تشخیص نیست، در بین اون ده هزار نفر بوده باشه.»

نه، غیرقابل‌تصوره. چه ایدهٔ مزخرفی.

سئو با عصبانیت فکر کرد که حتی بدون در نظر گرفتن توانایی شین، این نظریه غیرممکن به نظر می‌رسید. خشم او بیشتر ناشی از این واقعیت بود که آرنت را درست جلوی چشمانش برده‌حال​ بودند و او برای جلوگیری از این کار کاملاً ناتوان بود. پلیس‌های نظامی رفتار نسبتاً مؤدبانه‌ای داشتند، اما همه‌چیز به همان رفتار ختم می‌شد. آرنت به‌وضوح از اینکه ناگهان محاصره شده و او را برده‌چیزی​ بودند، گیج و ترسیده بود. سئو سعی کرده بود دخالت کند و جلویشان را بگیرد، اما یکی از افسران پیش‌بینی کرده بود که او چنین کاری می‌کند و برای متوقف کردنش وارد عمل شده بود.

او از افسر پرسیده بود قضیه از چه قرار است، اما تنها چیزی که افسر‌کمبود​ گفته بود این بود که این یک «اقدام امنیتی» است. سئو می‌دانست که ارتش بر اساس‌تیپ​ اصل «نیاز به دانستن» عمل می‌کند، اما از نظر احساسی، اصلاً از این وضعیت راضی نبود.

همکاران سئو که شاهد کل ماجرا بودند و می‌دانستند‌سربازگیری​ او چقدر آزرده‌خاطر شده است، فعلاً او را تنها گذاشتند.‌همین​ اما برنامهٔ تلویزیونی بی‌خبر از همه‌جا به وراجی‌اش ادامه می‌داد.

«یا شاید یه نوع سلاح بیولوژیکی لژیون باشه. در هر‌شرکتشون​ صورت، ممکنه لژیون با انتقادات گسترده و بی‌ملاحظه‌ای که ارتش از‌کرد​ زمان شروع دومین حملهٔ همه‌جانبه با اون مواجه شده، درآمیخته باشه.»

او می‌توانست صدای همکارانش را بشنود که‌همین​ آن‌ها نیز داشتند تلویزیون بزرگ را تماشا‌بگوید​ می‌کردند و با دلخوری زیر لب غر می‌زدند.

«”سلاح بیولوژیکی“؟ داره چی می‌گه؟‌دارند​ این‌طور نیست که یه ویروس‌اشراف​ آدما رو به بمب تبدیل کنه.»

«نه، احتمالاً فکر می‌کنه‌فرستاده​ اونا هیولاهایی‌ان که از‌داشتند​ یه آزمایشگاهی چیزی اومدن.»

«زیادی فیلم می‌بینه. اصلاً تا حالا تو‌آزادی​ واقعیت یه مین خودکار دیده؟ باید کور باشی‌جبهه‌های​ که اونا رو با یه آدم اشتباه بگیری.»

مین‌های خودکار نه‌تنها چشم، بینی یا دهان نداشتند، بلکه اندام‌هایشان نیز در جهت‌های غیرممکنی خم می‌شد و مانند حیوانات چهار‌درباره‌ی​ دست‌وپا می‌خزیدند. مردم در نبرد فریب آن‌ها را می‌خوردند چون میدان‌های نبرد مکان‌های پرهرج‌ومرجی بودند و آن‌ها می‌توانستند مخفیانه به افراد‌احساس​ نزدیک شوند، اما آن‌قدرها هم خوب ساخته نشده بودند که کسی با یک نگاه دقیق آن‌ها را با انسان اشتباه بگیرد.

«منظورم اینه که اگه واقعاً اونا رو شبیه انسان‌علاوه​ طراحی می‌کردن، نمی‌تونستی تشخیص بدی... اما لژیون نمی‌تونه سلاح‌هایی‌گروه​ شبیه به انسان بسازه، سلاح‌های بیولوژیکی هم نمی‌تونه بسازه.»

حکایتی وجود داشت که در میان سربازان فدراسیون به‌عنوان یک شوخی ردوبدل می‌شد.‌نیروهایشان​ امپراتوری، لژیون را از ساخت و استفاده از سلاح‌های بیولوژیکی منع کرده بود،‌بگوید​ چه برسد به آن نوع «سلاح‌های بیولوژیکی» که ممکن بود در یک فیلم ببینید.

و برای جلوگیری از اینکه این سلاح‌های مکانیکی که قادر به یادگیری و تکامل بودند راه گریزی پیدا کنند، تعریف بسیار سخت‌گیرانه‌ای از آنچه سلاح بیولوژیکی محسوب‌نداریم​ می‌شد به آن‌ها داده شده بود. در نتیجه، واحدهای خودی که حتی فقط یک چاقو حمل می‌کردند، ناقض این قانون حفاظتی به حساب می‌آمدند و باعث می‌شدند‌می‌شوند​ لژیون آن‌ها را مجبور به خلع‌سلاح کند. به همین دلیل، لژیون که برای خدمت به‌عنوان سلاح‌های امپراتوری ساخته شده بود، نتوانسته بود در کنار سربازان امپراتوری بجنگد.

«تازه، اگه ویروسی وجود داشت که می‌تونست آدما رو به مین‌های‌لِنا​ خودکار تبدیل کنه، همهٔ کسایی که اون بیرون می‌جنگن تا الان‌گذشته​ مین شده بودن. مخصوصاً هشتاد و شش‌ها—اونا سال‌هاست که دارن باهاشون می‌جنگن.»

«...بس کن.»

وقتی سرباز دیگری او را سرزنش کرد، حالت چهرهٔ آن سرباز خشک شد.‌نیروهایشان​ او با دستپاچگی نگاهی به سئو انداخت، اما سئو فقط دستش را بالا‌بگوید​ آورد و با بی‌تفاوتی تکان داد. هرچند، این بار نگفت که مشکلی نیست.

و برنامهٔ خبری همچنان‌شمار​ بی‌تفاوت به فضای ناخوشایندی که‌بودیم​ ایجاد کرده بود، ادامه یافت.

«پس می‌تونیم فرض کنیم که شرایط در خطوط مقدم هم مشابهه. به عبارت‌گرته​ دیگه، ممکنه سربازان فدراسیون ما ناآگاهانه دوش‌به‌دوش مین‌های خودکار جنگیده باشن. تا جایی‌است​ که ما می‌دونیم، ممکنه همهٔ افراد حاضر در خطوط مقدم مین‌های خودکار باشن—»

همهٔ افراد حاضر‌شده​ در اتاق یک‌صدا‌میدان​ فریاد زدند: «««نه، غیرممکنه!»»»

تماشای مفسرانی که چنین نظریه‌های عجیبی را با حالتی‌سربازگیری​ پرتنش و بیش‌ازحد جدی مطرح می‌کردند، برای سربازان خط مقدم‌همین​ که سرگرمی چندانی نداشتند، کمی مایهٔ خنده و تفریح بود.

یکی از سربازان با تعجبی اغراق‌آمیز فریاد زد: «صبر‌بودیم​ کنین، حرفشو شنیدین بچه‌ها؟! ما مین‌های خودکاریم!» و تمام‌شدن​ سربازانی که دور رادیو نشسته بودند از ته دل خندیدند.

«اوه نه، دارم منفجر‌ضربت​ می‌شم! مامان، من باید‌می‌خواست​ برم اونجا که لژیون‌ها هستن!»

همه با صدای بلند خندیدند و از شدت خنده شکم‌هایشان را‌داشتند​ گرفتند. آن‌ها شروع کردند به آوردن نام کسانی که ممکن بود‌همین​ واقعاً مین خودکار باشند—فرماندهان منفور، نیروهای تازه‌وارد خودخواه، یا نیروهای داوطلب جمهوری.

—اما چه می‌شد اگر مین‌های خودکار واقعاً به داخل کشور نفوذ کرده بودند؟ آنجا‌فکر​ محل زندگی خانواده‌هایشان بود و فکر آسیب دیدن آن‌ها سربازان را مضطرب می‌کرد. و‌تیپ​ به همین دلیل نیاز داشتند که با خنده این ایده را از ذهنشان بیرون کنند.

یوناس با چشمان‌نود​ مشکی، سرد و‌هنگ‌های​ بی‌احساسش به حرف آمد.

«حتماً اخبار بمب‌گذاری‌های زنجیره‌ای‌ضربت​ رو دیدید. مقصرها—البته همون‌می‌خواست​ دخترا—قطعاً اینجا قربانی هستن...»

آماری در حالی که‌بودند​ چشمان گردویی‌رنگ و هشتاد و‌علاوه​ ششی‌اش از غم می‌لرزید، گفت.

«به اون دخترا می‌گن آکتائون. جمهوری‌علاوه​ از اونا—از هشتاد و شش‌ها—استفاده کرد‌کمبود​ تا تبدیلشون کنه به بمب‌های انتحاری.»

پروتئین‌های مختلفی که بدن انسان را تشکیل می‌دادند، از اسیدهای آمینه‌ای ساخته شده بودند که بر پایهٔ آران‌ای درون سلول‌های بدن قرار داشتند.‌اینه​ وقتی ویروسی به بدن حمله می‌کرد، سلول‌های آلوده به‌جای آران‌ای خودشان، بر اساس آران‌ای ویروس شروع به تکثیر می‌کردند. همچنین باکتری‌های قارچی‌ای به نام‌نگه​ دیازوتروف وجود داشتند که نیتروژن را از جو سنتز می‌کردند تا آمونیاک بسازند، درست شبیه به کارخانه‌های شیمیایی کوچک، پیچیده و به‌اندازهٔ یک سلول.

محققان نظامی جمهوری توانسته بودند از آران‌ای برای ساخت سلول‌های مصنوعی استفاده کنند؛ ساختارهای مبتنی بر پروتئین‌تاکتیکی​ که نیتروژن را به ترکیبات نیترو تبدیل می‌کردند. سلول‌های مصنوعی دیگری که با آن‌ها همزیستی داشتند، دارای‌حال​ آران‌ای بودند که ترکیبات نیترو و گلیسیرین—که مادهٔ اولیهٔ تشکیل چربی بود—را به مادهٔ دیگری تبدیل می‌کردند.

در حالت عادی، وقتی این دو سلول در بدن یک سوژهٔ آزمایشی قرار می‌گرفتند، این دو گروه سلولی غیرفعال‌ضربت​ باقی می‌ماندند، اما به‌محض اینکه فعال می‌شدند، مانند یک ویروس به سایر سلول‌های بدن سرایت می‌کردند، آران‌ای خود را تزریق‌کردن​ می‌کردند و سلول‌ها را به کارخانه‌های شیمیایی‌ای تبدیل می‌کردند که یک مادهٔ شیمیایی خاص بر پایهٔ ترکیبات نیترو تولید می‌کرد.

به عبارت‌دارند​ دیگر—نیتروگلیسیرین. مادهٔ اولیه‌می‌شوند​ برای ساخت دینامیت.

فدراسیون به‌نحوی توانسته بود تحقیقات فوق‌سری‌هنگ‌های​ آکتائون را کشف کند و آن‌نهایت​ را به بمب‌گذاری‌های انتحاری ربط دهد.

وقتی از پریمور پرسیدند که چرا چنین کاری کرده‌اند، او فقط لب‌هایش‌حقیقت​ را گاز گرفت. محققان و مقامات بلندپایهٔ ارتش جمهوری و همچنین مقامات دولتی‌ممکن​ جمهوری، برای بازجویی به یکی از تأسیسات پلیس سانکت جدر برده شده بودند.

«...ما سعی‌داشته​ کردیم مین‌های خودکار‌دارند​ رو بازسازی کنیم.»

او نمی‌توانست در حضور کسانی که هم‌وطنان سلنای او نبودند، دربارهٔ‌بیشتر​ دلیل واقعی صحبت کند. هیچ‌کس نباید از این موضوع مطلع می‌شد،‌بازگشت​ نه فدراسیون و نه حتی شهروندان آلاباستر و آدولاریای خود جمهوری.

—آن‌ها این کار را‌شمار​ برای دفاع از نژاد‌امیدوار​ نجیب سلنا انجام دادند.

سلول‌های سازندهٔ نیتروگلیسیرین (که «دیِر» نامیده می‌شدند) به آکتائون‌ها تزریق شدند. اگر می‌توانستند آن را به‌طور کامل اجرا کنند،‌نیاز​ دیگر نیازی به آموزش سربازان یا نگرانی در مورد کمبود تعداد نیروها نبود. دیگر نیازی نبود بررسی کنند که آیا‌باعث​ آن‌ها توانایی یا تمایلی برای جنگیدن دارند یا نه، یا نگران سن و استقامت افراد باشند. هرکسی می‌توانست کارساز باشد.

در نهایت، آلاباسترها و آدولاریاها که تابع سلنا بودند، به منبع فراوانی از افراد تبدیل می‌شدند که می‌توانستند آن‌ها را به سلاح‌هایی برای‌می‌خواست​ دفاع از کشور تبدیل کنند. بنابراین حتی اگر تمام هشتاد و شش‌ها در برابر لژیون از بین می‌رفتند، آکتائون‌ها می‌توانستند برای دفاع از کشور‌دوشش​ استفاده شوند. این روش بسیار کارآمدتر و ساده‌تر از منطقهٔ هشتاد و شش بود که هم به پردازشگرها و هم به جاگرنات‌ها نیاز داشت.

«سلاح‌های زرهی کشور ما، جاگرنات‌ها، در گذشته قربانی‌داشتند​ مین‌های خودکار شدن. در این صورت، مین‌های خودکار‌ضربت​ می‌تونن در شکست دادن لژیون هم مؤثر باشن.»

و به همین دلیل او نمی‌توانست دربارهٔ هدف واقعی آن با‌بدیم​ کسی که سلنا نبود صحبت کند. پریمور به‌جای بیان دلیل اصلی، وسیله—یعنی‌اینه​ استفاده از مین‌های خودکار—را گرفت و آن را به دلیل تبدیل کرد.

بازجویی که روبه‌روی او نشسته بود هیچ خشونتی علیه او اعمال نکرد، اما چنان‌بگوید​ هالهٔ بی‌رحمانه‌ای داشت که نشان می‌داد در صورت لزوم بدون هیچ عذاب وجدانی به خشونت‌بار​ متوسل خواهد شد. به همین دلیل، او چاره‌ای جز حرف زدن از روی ترس نداشت.

«هشتاد و شش‌ها خوشبختانه فرم انسانی داشتن و از سگ و گربه باهوش‌تر‌اجباری​ بودن. با تبدیل مستقیم اونا به مین‌های خودکار، ما می‌تونستیم بدون تکیه به‌لِنا​ جاگرنات‌ها با لژیون بجنگیم... پس چه دلیلی داشت که این روش رو توسعه ندیم؟»

کارکنان آزمایشگاه در اردوگاه‌های پناهندگان همین حرف‌ها‌اشراف​ را می‌زدند، اما سیتری، کیکی و بقیهٔ‌فکر​ دختران آکتائون همگی می‌دانستند که این حقیقت ندارد.

بله، دختران. آکتائون‌ها‌نود​ همگی دخترانی در‌هنگ‌های​ اواخر سال‌های نوجوانی‌شان بودند.

زنان درصد چربی بدن بالاتری نسبت به مردان داشتند و بافت‌های چربی در نواحی سینه، لگن و ران آن‌ها بزرگ‌تر از آن چیزی‌پنهان​ بود که صرفاً برای اهداف بقا لازم است. علاوه بر این، ظرفیت آن‌ها برای بارداری—عمل حمل یک فرم زندگی متفاوت در درون بدن‌اگر​ خود برای مدت طولانی—به این معنی بود که بدن آن‌ها می‌توانست تحت شرایط خاصی، اجسام خارجی را از پس‌زدن توسط سیستم ایمنی معاف کند.

و—دخترها برای جنگیدن‌شده​ با لژیون کمتر‌میدان​ از پسرها مفید بودند.

«چیزی که ما هستیم، یوتو—ما سلاح‌هایی هستیم که قراره علیه هشتاد و‌کمبود​ شش‌ها استفاده بشن. وقتی جنگ لژیون تموم می‌شد، از ما استفاده می‌کردن‌حقیقت​ تا هر هشتاد و ششی که زنده مونده رو از بین ببرن.»

آن‌ها که دقیقاً شبیه به هشتاد و‌آزادی​ شش‌ها بودند، در کنارشان زندگی می‌کردند—و وقتی زمانش‌جبهه‌های​ می‌رسید، منفجر می‌شدند تا هم‌نوعان خود را بکشند.

«احتمالاً قرار بوده سلاح‌های ضدنفر باشن. من همچین حکایتی شنیدم. تو یه نوار نمایشی‌بگوید​ گفته شده بود که اگه جمهوری مورد حمله قرار بگیره، اونا نه‌تنها با سربازای‌شود​ جمهوری‌شون، بلکه با تمام موجوداتی که بتونن از هر جایی پیدا کنن، مقابله می‌کنن.»

همهٔ این‌ها قبل از تولد ویکا بود. این نوار، تصاویر بزرگ‌نمایی‌شده‌ای از سلول‌های مصنوعی را نشان می‌داد که به‌سرعت‌ضربت​ سلول‌های چربی را می‌بلعیدند تا بزرگ شوند و در نهایت بترکند. پس از آن، خوکی با وحشت پشت یک شیشهٔ‌کردن​ ضد‌انفجار می‌دوید، و سپس در انفجاری بسیار بزرگ‌تر از آنچه هر مادهٔ منفجره‌ای در معده‌اش می‌توانست ایجاد کند، متلاشی می‌شد.

جمهوری یک کشور کشاورزی بود که به دامپروری متکی بود. قلمرو‌بیشتر​ وسیع آن‌ها در آن زمان پر از گوسفند، بز، گاو، اسب‌بازگشت​ و خوک‌های بی‌شماری بود—تعداد دام‌ها به‌طور قابل‌توجهی بیشتر از جمعیت جمهوری بود.

«نیتروگلیسیرین. در حالت عادی، خیلی ناپایداره و خیلی راحت واکنش نشون می‌ده، برای همین مثل دینامیت، از یه نرم‌کننده برای کاهش واکنش‌پذیریش استفاده می‌شه. در هر صورت، نیروی لازم‌جلسه​ برای آسیب رسوندن به زره جلویی یه سلاح زرهی رو نداره. در برابر لژیون، جمهوری مجبور می‌شد مثل مین‌های خودکار از تعداد زیادی از اونا تو فاصلهٔ نزدیک استفاده‌سربازگیری​ کنه، و چون نیتروگلیسیرین نیروی لازم رو نداره، باید با یه ترفندی اون رو جبران می‌کرد. اما وقتی علیه حریفای انسانی استفاده بشه، هیچ‌کدوم از این نقص‌ها دیگه نگران‌کننده نیستن.»

جمهوری میدان نبرد را به منطقهٔ دورافتادهٔ هشتاد و شش و جنگیدن را به دوش هشتاد و‌تاکتیکی​ شش‌ها انداخته بود. آن‌ها نمی‌دانستند که لژیون بر طول عمر خود غلبه کرده است و فکر می‌کردند‌حال​ پایان جنگ لژیون نزدیک است. بنابراین اگر هر کشوری زنده می‌ماند، آن‌ها باید نبرد ضدنفر را آغاز می‌کردند.

لرچه با چهره‌ای آکنده از انزجار‌میدان​ گفت که شنیده است چنین تاکتیک‌هایی در‌اجباری​ طول تاریخ طولانی نبردهای بشریت استفاده شده‌اند.

«سربازا معمولاً در‌میدان​ برابر زنان و کودکان‌اشراف​ گاردشون رو پایین میارن.»

آن‌ها با گلی در دست می‌آمدند یا برای گرفتن آب‌نبات التماس‌بدیم​ می‌کردند. و به‌محض اینکه سربازان نزدیک می‌شدند، زنان و کودکان به‌مشکل​ بمب‌های انتحاری تبدیل می‌شدند و سربازان دشمن را از بین می‌بردند.

زاشیا سرش را تکان‌ضربت​ داد و گفت: «نه، لرچه.‌به‌محض​ قضیه فراتر از این حرفاست.»

نوار نمایشی دقیقاً دربارهٔ همین موضوع بود. احتمالاً در آن‌اشراف​ زمان به‌عنوان هشداری برای سایر کشورها توزیع شده بود، چرا که‌می‌شد​ اگر جمهوری مواد لازم برای آزمایش‌های انسانی را به دست می‌آورد...

«اونا عمدتاً روی اسرای جنگی استفاده می‌شدن... تصور کن یه اسیر نجات‌یافته‌کمبود​ ناگهان دست به بمب‌گذاری انتحاری بزنه؟ چه تو خط مقدم باشه، یا‌حقیقت​ بدتر از اون، تو جبههٔ خودی که باید امن و آروم باشه.»

لرچه با نارضایتی اخم‌شمار​ کرد. ویکا با سردی‌امیدوار​ توضیحات را به پایان رساند.

«این اتفاق می‌تونست تو فدراسیون هم بیفته. اونا شروع می‌کردن‌بازگشت​ به شک کردن که متحدای فرضیشون در واقع دشمنن. شک دارم‌کنند​ که این چیز رو عفونی و مسری ساخته باشن، اما بازم...»

«سرهنگ میلیزه، سرگرد پنروز، حتماً درک می‌کنید. ما باید شما رو‌داشتند​ تحت محافظت خودمون قرار بدیم، هم برای امنیت خودتون و هم‌همین​ برای اینکه این کشور بتونه فرم خودش رو به‌عنوان فدراسیون حفظ کنه.»

با وجود حرف‌های او، لِنا و آرنت نتوانستند به نشانهٔ موافقت سر تکان دهند. آن‌ها چیزی نگفتند و سکوتشان یک رد‌به‌محض​ کردن واضح بود، اما یوناس حتی خم به ابرو نیاورد. آن‌ها سلناهای شکننده‌ای بودند، آن هم افسران زن. حتی اگر مقاومت‌سنگینی​ فیزیکی هم می‌کردند، برای یوناس به‌اندازهٔ دو بچه گربه ضعیف و ناتوان بودند. سکوت آن‌ها به‌تنهایی به‌سختی می‌توانست نوعی مقاومت محسوب شود.

«من به‌عنوان نگهبان و سرپرست شما، مسئولیت کامل امنیت و راحتیتون رو بر عهده‌تلفات​ می‌گیرم. با این حال، من یه مَردم و درست نیست که به نیازهای دو تا‌جلسه​ خانم رسیدگی کنم، برای همین خاندان ارنفرید زیردستانی رو فرستاده تا از شما مراقبت کنن.»

چند سرباز زن در سکوت وارد اتاق شدند و تعظیم کردند. آن‌ها همگی اونیکس‌هایی با موها و چشمان مشکی‌نیاز​ بودند و تک‌تکشان ویژگی‌های زیبا اما به‌طرز عجیبی فراموش‌شدنیِ معمول در اشرافیت سابق امپراتوری را داشتند. آن‌ها برای نسل‌ها به‌باعث​ خود آموزش داده بودند تا به‌عنوان سایه به اربابانشان خدمت کنند و دیده نشوند مگر اینکه از آن‌ها خواسته شود.

«اگه اتفاقی بیفته، اونا به‌عنوان سپر شما عمل می‌کنن.‌علاوه​ اما در صورتی که شرایط ایجاب کنه این پادگان رو‌ضربت​ ترک کنین، چند نفر از اونا باید همیشه همراهتون باشن.»

اساساً، لِنا و آرنت قرار نبود این اتاق را ترک‌اجباری​ کنند. این دو به این دستور ضمنی پاسخی ندادند، اما یوناس‌به‌محض​ به سکوت آن‌ها توجهی نکرد. زیرا همان‌طور که قبلاً گفته بود...

گرته پس از آماری رشتهٔ‌می‌رفت​ کلام را به دست گرفت؛ چهره‌اش‌بدیم​ خشک بود اما صدایی نرم داشت.

«تا زمانی که حادثهٔ آکتائون حل نشه،‌همین​ نمی‌تونیم سرهنگ میلیزه رو به خط مقدم‌بگوید​ بفرستیم. خودت که می‌دونی چرا، درسته سروان؟»

گرته در این‌شده​ زمان هیچ قصدی‌میدان​ برای برگرداندن لِنا نداشت.

خشم در افکار شین زبانه کشید، اما او به‌سختی توانست آن‌بیشتر​ را سرکوب کند. پرخاش کردن به گرته در اینجا و راه‌بازگشت​ انداختن یک قشقرق بچگانه هیچ‌چیز را حل نمی‌کرد. مهم‌تر از آن—

«...با این حال.‌نود​ این دستگیری غیرضروریه.‌هنگ‌های​ نمی‌تونیم شکایتی تنظیم کنیم؟»

گرته به‌آرامی پلک زد.

«بله. البته.»

«ازشون بخواه که برای حل این موضوع سریع و باجدیت اقدام کنن،‌کمبود​ و تأیید کنن که به‌محض تموم شدن اوضاع، فوراً برمی‌گرده. بهشون بگو که‌گرته​ لشکر زرهی یکمِ گروه تهاجمی زیر نظر هیچ فرماندهی جز اون کار نمی‌کنه.»

هنگام ترک دفتر، او به‌نحوی توانست ظاهر محترمانه‌اش را‌بودیم​ حفظ کند و در را به‌آرامی پشت سرش بست. اما‌نمی‌شه​ سپس خشمش شعله‌ور شد و نتوانست جلوی خودش را بگیرد.

«—لعنتی!»

شدتی که با آن این کلمه را به زبان آورد باعث شد آماری که با او‌نیروهایشان​ از اتاق خارج شده بود، از جا بپرد. شین با دیدن اینکه آماری از او عقب‌تاکتیکی​ کشید، خودش را مجبور کرد که آرام شود. نفسش را بیرون داد و سپس دوباره پرسید.

«دستگاه رِید یوتو... اون‌فرستاده​ رو موقع درمان درآورد، درسته؟‌سربازگیری​ وسیلهٔ ارتباطی دیگه‌ای هم داشت؟»

آکتائون‌ها از یوتو خواسته بودند آن‌ها را به خانه ببرد. به‌عنوان یک هشتاد و ششِ هم‌رزم، شین می‌توانست حدس بزند که‌کرد​ یوتو به چه چیزی فکر می‌کرد و چه احساسی داشت. اگرچه، کمی جای تعجب داشت که یوتو با آن ظاهر سرد و‌نیروی​ بی‌احساسش، واقعاً با این درخواست موافقت کرده بود. اما شین دلیلی برای این کار نمی‌دید که بخواهد آن را زیر سؤال ببرد.

آن‌ها پس از اینکه از حق بازگشت به آنجا محروم شده بودند، درخواست کرده بودند که به خانه برگردند. به میدان نبرد منطقهٔ‌پنهان​ هشتاد و شش. پس اگر یوتو با او تماس می‌گرفت و درخواست کمک می‌کرد، شین هر کاری از دستش برمی‌آمد برای کمک به او‌زودتر​ انجام می‌داد. شین به او نمی‌گفت که این کار را نکند، و این احتمالاً در مورد هر هشتاد و شش دیگری هم صدق می‌کرد.

یوتو این را می‌دانست. پس چرا ساکت‌فرستاده​ مانده بود؟ چرا آن را از همه پنهان‌کمبود​ کرده بود، طوری که انگار یک خیانت بود؟

«اون نمی‌تونست تو‌میدان​ رو برای این‌علاوه​ کار با خودش ببره.»

آماری سرش را تکان داد.

«بالاخره ما هشتاد و شش‌های هم‌رزم هستیم... اگه به تو یا‌لِنا​ ساکی، یا هرکس دیگه‌ای از گروه تهاجمی می‌گفت، شما هم مسئول‌گذشته​ این کار شناخته می‌شدید. مردم می‌گفتن گروه تهاجمی با آکتائون‌ها تبانی کرده.»

«تچ.»

شین احساس کرد نفسش در سینه حبس شد. پس یوتو از این می‌ترسید.‌نیروهایشان​ آکتائون‌ها هشتاد و شش بودند و افراد زیادی از قبل کشته شده بودند.‌بگوید​ و شین و گروه تهاجمی هم به همین ترتیب هشتاد و شش بودند.

«اون نمی‌تونست اجازه بده گروه‌می‌رفت​ تهاجمی—همهٔ هشتاد و شش‌ها—مسئولیت این‌شرکتشون​ کار رو به گردن بگیرن.»

سیتری در حالی که شانه‌هایش را جمع کرده بود، به‌بازگشت​ حرف آمد. آن‌ها در سردابه‌ای در محوطهٔ یک کلیسای متروکه‌درباره‌ی​ واقع در مرز بین مناطق میانا و ناروا پنهان شده بودند.

«متأسفم، یوتو. نمی‌خواستم اوضاع این‌طوری‌دارند​ بشه. دخترایی هم که باعث‌اشراف​ بمب‌گذاری‌ها شدن همچین قصدی نداشتن.»

همین امروز صبح، رادیو گزارش داد که یک دختر آکتائون‌اجباری​ دیگر در جایی خودش را منفجر کرده است. با شنیدن‌می‌خواست​ تکرار این فاجعه، سیتری و دختران آکتائون همگی دلسرد شده بودند.

«ما فقط می‌خواستیم قبل از مردن بریم خونه. خونه‌های جدیدمون رو ترک‌نهایت​ کنیم تا به کسی آسیب نرسونیم. این تنها چیزی بود که می‌خواستیم؛‌وقت​ هیچ قصد دیگه‌ای نداشتیم و این‌طوری شد... آدمای زیادی به خاطر ما مردن...»

کیکی در حالی که‌ضربت​ به نظر می‌رسید در آستانهٔ‌به‌محض​ گریه کردن است، ادامه داد.

«ش-شاید باید... خودمون رو می‌کشتیم. اگه قرار بود این اتفاق بیفته، شاید‌سربازگیری​ باید همون موقعی که فدراسیون ما رو پذیرفت، همه‌چیز رو تموم می‌کردیم.‌به‌محض​ این‌طوری بقیه مجبور نبودن به خاطر ما بمیرن. ما این رو می‌دونستیم، اما—»

یوتو سرش را‌میدان​ تکان داد و‌علاوه​ حرفش را قطع کرد.

«می‌دونم که این رو‌شمار​ نمی‌خواستید. فقط اطلاعات به‌موقع‌امیدوار​ نرسید. تقصیر شما نیست.»

سربازان فدراسیون بسیار کوشاتر از کنترل‌کننده‌های تنبل جمهوری بودند که او می‌شناخت، و همین باعث شده بود یوتو با خیالی آسوده این احتمال را‌کردن​ که گزارش منتقل نشود، فراموش کند. گرته و افسران ستادی که با آن‌ها کار می‌کردند معمولاً هشتاد و شش‌ها را دست‌کم نمی‌گرفتند و همیشه‌نگوید​ به گزارش‌ها و نظرات آن‌ها گوش می‌دادند. و به همین دلیل او تصور کرده بود که همهٔ سربازان فدراسیون به همین شکل عمل می‌کنند.

حتی با وجود اینکه آن‌ها به‌وضوح نشان داده‌می‌شوند​ بودند که هشتاد و شش‌ها را فقط به‌عنوان‌نیروهایشان​ سگ‌های شکاری توانا می‌بینند و نه چیز دیگری.

اما با شنیدن زمزمه‌های‌فرستاده​ گناه‌آلود کیکی، یوتو برای لحظه‌ای‌سربازگیری​ فکر کرد و ادامه داد.

«می‌دونی چطور شپردها... چطور‌شمار​ فرماندهان لژیون اغلب بر اساس‌بودیم​ هشتاد و شش‌ها ساخته می‌شن؟»

کیکی با‌فکر​ تردید پلک‌ضربت​ زد. «...آره.»

«لژیون‌ها تونستن بر طول عمر تعیین‌شده‌شون غلبه کنن چون از هشتاد و شش‌ها به‌عنوان پایه‌کمبود​ استفاده کردن. پس این به این معنی نیست که همهٔ هشتاد و شش‌ها باید قبل‌فرمانده‌ی​ از اینکه لژیون اونا رو ببره، خودشون رو می‌کشتن تا از طولانی شدن جنگ جلوگیری کنن؟»

کیکی با حیرت و شگفتی به او نگاه کرد. سیتری آب دهانش را‌نیروهایشان​ قورت داد. یوتو در حالی که چشمانش را در تفکر پایین انداخته بود،‌بگوید​ ادامه داد. چشمان زرشکی و شعله‌مانند او به نظر می‌رسید از اعماق وجودش می‌درخشند.

«اگه کسی این حرف رو بهم می‌زد، باهاش‌امیدوار​ موافقت نمی‌کردم. فکر نمی‌کنم درست باشه که فقط‌مختلف​ به خاطر تمام بشریت تسلیم شیم و بمیریم.»

و بنابراین این مسئولیت سیتری و بقیهٔ دخترها هم نبود. یوتو هم فکر نمی‌کرد که فرار کردنش‌تاکتیکی​ از فدراسیون بدون گفتن هیچ حرفی، تقصیر او باشد. او قرار نبود به دخترها بگوید که آن‌ها به‌اینکه​ خاطر نکشتن خودشان مقصرند، یا اینکه وجودشان تهدیدی برای اطرافیانشان است و باید تا زمان مرگشان حبس شوند.

قضاوت کردن دیگران...‌شده​ بله، تصمیم گرفتن برای‌فرستاده​ زندگی یک نفر دیگر—

«حرف درستی‌دارند​ نیست. حداقل من‌می‌شوند​ این‌طور فکر می‌کنم.»

لژیون کاری بیش از فشار آوردن به‌آزادی​ تمام جبهه‌ها و جست‌وجوی واحدهای بی‌تجربه برای‌تلفات​ درهم دریدن و نفوذ کردن انجام می‌داد.

ترکیب واحدهای تمام جبهه‌های فدراسیون تجزیه‌وتحلیل شد—انتقال عملیات به فاز دوم.

لژیون‌ها در اصل برای جایگزینی سربازان عادی، درجه‌داران و افسران جزء ساخته‌کمبود​ شده بودند، و حتی واحدهای فرماندهی که شبکهٔ یکپارچهٔ کل ارتش لژیون‌حقیقت​ را کنترل می‌کردند، لزوماً ساختار مغزی افسران و فرماندهان عالی‌رتبه را نداشتند.

اما در میان آن‌ها واحد فرماندهٔ عالی، «نو فیس»، حضور داشت؛ یک شپرد با شخصیت‌جبهه‌های​ و خاطرات سرهنگ جمهوری، واتسلاو میلیزه، که یک فرماندهٔ عالی‌رتبه بود. و او می‌دانست ضربه‌ای‌شین​ که منجر به فروپاشی ارتش دشمن می‌شود، لزوماً نباید از طریق خشونت مستقیم وارد شود.

هدف اولویت‌دار تعیین شد. تمرکز بر اردوگاه‌هایی با اکثریت سربازان جمهوری. اردوگاه‌هایی با اکثریت نیروهای ذخیره. اردوگاه‌هایی با اکثریت نیروهای اقلیت. به‌موازات آن، بمباران دوربرد مناطق پشتی آغاز شود.

در سرتاسر قلمروهای لژیون، ریل‌های قطاری کشیده شده بود که قادر به تحمل وزن‌فکر​ هزار و چهارصد تنی آن‌ها بود. پاهای مکانیکی و چنگال‌مانند مورفو روی ریل‌های تازه‌ساخته‌شده‌تیپ​ غژغژ می‌کردند، در حالی که مسیرشان را به سمت ده جبههٔ فدراسیون باز می‌کردند.

یکی از آن‌ها با نام مستعار نیدهوگ شناخته می‌شد. این همان واحد مورفویی بود که در طول عملیات تخلیهٔ‌نمی‌شه​ جمهوری، قطار را متوقف کرده بود و آتش آن نویدبخش سقوط جمهوری بود. پس از سرنگون شدن توسط کامپف فاو،‌فرمان​ در ماه بعد بازسازی شد و اکنون به سمت صحنهٔ نبرد جدید خود در جبههٔ غربی فدراسیون در حرکت بود.

و آخرین کلماتش این بود:

نوبت ماست.‌داشته​ نوبت ما.‌بودند​ نوبت ماست.

بله، او فریاد در حال مرگ یک هشتاد و شش را داشت. کسی که‌فکر​ عمداً انتخاب کرده بود به یک شپرد تبدیل شود تا از جمهوری انتقام بگیرد، تا‌تاکتیکی​ به یک روح مکانیکی تبدیل شود که واحد کنترل یک ماشین کشتار را اشغال می‌کند.

نفرت او به حدی شدید بود که جانش را‌بودیم​ فدا کند، و صرفاً زنده‌زنده سوزاندن مردم جمهوری برای فرونشاندن‌نمی‌شه​ آن کافی نبود. عطش خون او هنوز ارضا نشده بود.

او به نقطهٔ شلیک خود رسید و دیدش را روی مختصات تعیین‌شده‌حقیقت​ تنظیم کرد. به نیدهوگ اطلاع داده شد که چه چیزی در آن مختصات‌ممکن​ قرار دارد. تکانشی شبیه به خنده، مغز ریزماشین مایع او را پر کرد.

هنوز نوبت ماست.

نوبت ما برای انتقام، برای پیروزی، برای کشتار. می‌تونیم بریم،‌اجباری​ مگه نه؟ می‌تونم شروع کنم، مگه نه؟ هنوز نوبت ماست. از‌به‌محض​ این به بعد، همیشه، همیشه نوبت ما خواهد بود. مگه نه؟

چندین مورفو در منطقهٔ اطراف قلمرو فدراسیون ظاهر شدند. آتش آن‌ها از خطوط‌جبران​ مقدمِ مستحکم و تشکیلات ذخیره‌ای که در پشت آن‌ها ساخته شده بود گذشت و‌نداریم​ با گلوله‌های ۸۰۰ میلی‌متری به شهرها و روستاهای ظاهراً امن و آرام اصابت کرد.

ناولها | novelha.net