چپتر 166: شروع جنگ لژیون
0شروع جنگ لژیون
وقتی امپراتوری اعلان جنگ کرددیگرش و لژیون حمله کرد، پدر ونیز عمو کارلشتال به میدان نبرد رفتند.
یعنی پدرشجاعانه امشب بهجنگیدن خانه برمیگشت؟
عمو کارلشتال هم همراهش بود؟
لِنای کوچک در سالن ورودی بزرگ و جاداراحتمالاً عمارتشان ایستاده بود و در حالی که عروسک محبوبششجاعانه را در بغل داشت، انتظار بازگشت پدرش را میکشید.
«کلود. هر کاری که مادرت ومادرش برادرت میگن رو انجام بده، باشه؟خداحافظی هنری، مراقب مادرت و کلود باش.»
«باشه.»
«آره بابا. حواسم بهشون هست.»
کلود برای پدرش که راهی میدان نبرد میشد دست تکان داد و اوبازمانده را بدرقه کرد. با دست دیگرش دست مادرش را محکم گرفته بود وفشردهاش برادرش که کنارش ایستاده بود نیز برای خداحافظی با پدرشان دست تکان میداد.
خط مقدم با سرعتی سرسامآور در حال عقبنشینی بود.برادرش آنها مدام سربازان بیشتری به جبهه میفرستادند، اما هیچچیز نمیتوانستعقبنشینی جلوی پیشروی پهپادهای رزمی خودمختار امپراتوری، یعنی لژیون، را بگیرد.
«لشکر اول زرهیکشورمون تار و مار شده.حرفها اون لژیونها... اونا هیولان...!»
«نمیتونیم با یگان پیادهنظامی که برای پوشش مابودن رفته بودن تماس بگیریم... احتمالاً همهشون نابود شدن. نیروهایهمه بازمانده همه رنگینپوست هستن، اما شجاعانه برای کشورمون جنگیدن.»
کارلشتال با شنیدن این حرفها کهتماس همرزمش از لای دندانهای به هم فشردهاشبازمانده بیرون میداد، فکری از ذهنش عبور کرد.
آه. متوجه نیستی، واتسلاو؟
رنگینپوست.
تو همین الاننمیتونیم هم اونا روپوشش از آلباها جدا دونستی.
پدر، مادر و برادر بزرگترش به جز اخبار هیچچیز دیگری تماشا نمیکردند. شین که از کارتونهای موردعلاقهاش محرومکشورمون شده بود، اصلاً دل خوشی نداشت. برادر بزرگتر و عزیزش هم دیگر مثل قبل با او بازی نمیکرد.آلباها اما چیزی که او را بیشتر از همه مضطرب میکرد، چهرههای درهم و جدی آنها هنگام تماشای اخبار بود.
او دقیقاً نمیدانست چهبدرقه اتفاقی دارد میافتد، اماگرفته میفهمید که چیز بدی است.
«برای مناطق نزدیک مرز دستور تخلیه دادن. این یعنی، هوم... اینجا خطرناکه و ما بایدعبور فرار کنیم. باید وسایلمون رو جمع کنیم، پس فقط چیزای مهم رو بردار. یه دستنمیکردند لباس و فقط یه دونه اسباببازی. همونی که از همه بیشتر دوست داری. باشه، تئو؟»
«باشه.»
«تورو، ما دیگهپوشش میریم. با دریاتماس و کشتی خداحافظی کن.»
«چشم، پدربزرگ.»
تورو در حالی که از پنجره اتوبوسی که برای تخلیه مناطق مرزی در نظر گرفته شدهمتوجه بود به بیرون خم شده بود، برای مناظر آشنای دریا و کشتی پدربزرگش دست تکان داد.کارتونهای و در تمام این مدت با خودش فکر میکرد که احتمالاً یکی دو روز دیگر برمیگردد.
تعداد زیادی از آن پوسترها در سطح شهر چسباندهتماس شده بود. هر روز هم بر تعدادشان افزوده میشد.رنگینپوست پدرش به او گفته بود که آنها برای سربازگیری هستند.
آنجو در حالی که دست در دست پدرشاحتمالاً در خیابانها قدم میزد، با خودش فکر کرد کهشجاعانه تعداد پوسترها نسبت به روزهای قبل بیشتر شده است.
گزارشهای خبری تنها وخامت اوضاع جنگ را نشان میدادند.برادرش آودرهت پس از نوشیدن قهوه بعد از صبحانهاش، وقتیحال مطمئن شد دخترش صدایش را نمیشنود، زیر لب زمزمه کرد:
«ارتش جمهوریشجاعانه داره پشت سرشنیدن هم شکست میخوره.»
و همسرشهیولان با صدایییگان لرزان جواب داد:
«قراره چهپیادهنظامی بلایی سرمون بیاد...؟بودن سر این کشور...؟»
شعلههای جنگ هنوز از پایتخت دوم، شاریته، و شهرهای اقماریاش دور بود، اما خانواده کوکومیلا از همین حالا در حال جمع کردن وسایلشان بودند تا آمادهاما باشند. کورنا در حالی که کنار خواهرش ایستاده بود—خواهری که داشت به پدر و مادرشان در بیرون کشیدن و پر کردن چمدان مسافرتی کمک میکرد—احساس میکردبگیریم که قرار است به سفر بروند. او که زیباترین پیراهن یکسره و کلاه موردعلاقهاش را پوشیده بود، با خوشحالی میرقصید و به اینطرف و آنطرف میدوید.
خوابگاه مدرسه تنها یک تلویزیون در سالن غذاخوری داشت. در حالی که رایدن با اضطراب به اخبار که مدامهمین از آن پخش میشد نگاه میکرد، پیرزن مدیر مدرسه پشت سرش ایستاده بود. رایدن دقیقاً نمیدانست اخبار درباره چهبزرگتر چیزی صحبت میکند، اما میفهمید که اتفاق بدی در حال رخ دادن است، و با نگرانی به پیرزن نگاه کرد.
آیا پدر و مادرش که درپوشش جایی نسبتاً دور از اینجا زندگیهمهشون میکردند، هنوز حالشان خوب بود؟ دوستانش چطور؟
«ننه...»
دستان چروکیده پیرزن روی شانههایدیگرش او قرار گرفت. دستانی بزرگترکنارش از دستان خودش، دستان یک بزرگسال.
«نگران نباش.شجاعانه خونهت، مادر وشنیدن پدرت، جاشون امنه.»
صدای زنی که اخبار را میخواند، لحظهبهلحظه عبوستر میشد.تماس صدایش خشمگینتر و تحریکآمیزتر شده بود، انگار دنبال کسیرنگینپوست میگشت تا تقصیر این وضعیت را گردن او بیندازد.
شیدن که هر روز آن را تماشا میکرد،احتمالاً تحتتأثیر بحثهایش قرار گرفته بود. تقصیر کیست؟ تقصیر چیست؟شجاعانه او واقعاً دلیلش را نمیدانست، اما جواب روشن بود.
شیدن باتکان معصومیت گفت: «تقصیردیگرش امپراتوریه، کار اوناست!»
خواهر کوچکش هم باجنگیدن سادگی ادای او راهمرزمش درآورد: «آره! تقصیر امپراتوریه!»
خطوط مقدم همچنان در حال عقبنشینی بودند. کامیونهای پناهندگان به شهری رسیدند که کایه و خانوادهاشبازمانده در آن زندگی میکردند. وقتی پناهندگان از کامیون پیاده شدند، همسایههایشان با چنان خصومتی به آنها نگاهعبور کردند که از رفتار با هموطنان خود بعید به نظر میرسید. انگار که مزاحم بودند. غریبه بودند.
نگاهِ آدمهایی که تشنه بودند تا تمام اضطراباحتمالاً و ترسشان را روی سر کسی خالی کنند...هستن و حالا آن افراد را پیدا کرده بودند.
خائنها.
روی سنگی که چراغ ایوانشان را خرد کرده بود، همیندندانهای کلمه خطخطی شده بود. احتمالاً کسی آن را پرت کرده بودآلباها که فهمیده بود خاندان پنروز از اشرافزادگان سابق امپراتوری—از نوادگان دشمن—هستند.
آرنت که پشت در کز کرده بود،رفته با ترس تماشا میکرد که چطور پدرششدن با چهرهای درهمکشیده شیشهها را جمع میکند.
تپهای پیش روی کارلشتال انباشته شده بود. تپهای متشکل از جنازههای سربازان ارتش خودشان، که مثلهستن کیسههای شن روی هم چیده شده بودند. حتی کیسه جسد کافی به آنها تحویل داده نشدهنیستی بود تا جوابگوی همه باشد، و طولی نمیکشید که مجبور میشدند بقایای سربازان کشتهشدهشان را دور بیندازند.
یکی از سربازان بازمانده، که بیحرکت ومحکم بیجان مثل یکی از همان جنازهها رویمیداد زمین افتاده بود، با لحنی بیروح زمزمه کرد:
«چرا ما...؟»
چرا فقط ما؟
تمام آن جنازهها متعلق به آلباهای مو نقرهای و چشمنقرهای بود. این بدان معنا نبود که رنگینپوستها نمیمردند،کشورمون اما نسبت جمعیت رنگینپوستها به آلباها در کل جمعیت بسیار نامتوازن بود، بنابراین تعداد کشتهشدگان آلبا بیشتر به چشمجدا میآمد. اما با در نظر گرفتن نسبت جمعیتیشان، هیچ تفاوت واقعی بین درصد کشتهشدگان آلبا و رنگینپوست وجود نداشت.
اما تنها جنازههایی که روی این تپه دیده میشد،برادرش متعلق به آلباها بود. و به هر میدان نبردیحال که میرفتی، جنازهها همیشه متعلق به آلباها بود، نه رنگینپوستها.
سرباز زمزمهشجاعانه کرد. بیروح،جنگیدن اما تبدار.
تقصیر اوناست. اونا تو جنگ نمیمیرن.پوشش ما رو به کشتن میدن و احتمالاًنابود به ریشمون میخندن. نوادگان امپراتوری. وارثان ظالمان.
آنها—کسانی کهپیادهنظامی یکی ازرفته ما نیستند.
«...اون رنگینپوستهای لعنتی.»
بیرون بهطرز عجیبی پرسروصدا بود. مادرش پردهحرفها را کنار زد، نگاهی به بیرون انداخت وعبور بعد درحالیکه رنگ از رخش پریده بود، برگشت.
به او گفت: «داستین...یگان امروز نباید بیرون روبودن نگاه کنی. تحت هیچ شرایطی.»
سربازانی که یونیفرمهایی مشابه یونیفرم پدرش به تن داشتند، به دلیلی نامعلوم به زور وارد خانهشانهستن شدند و کلود و مادرش را روی زمین میخکوب کردند. پدر کلود که با جراحات سنگین بهواتسلاو خانه برگشته بود، درحالیکه سعی میکرد جلوی اشکهای چشمان قرمزش را بگیرد، این صحنه را تماشا میکرد.
کلود باتکان استیصال دستش رادیگرش دراز کرد: «هنری!»
جفت چشمهایی که به آنهاشنیدن خیره شده بود—چشمان نقرهای برادرش، درستفشردهاش مثل چشمان خود کلود—نگاهشان را دزدیدند.
کارلشتال پس از بازگشت از میدان نبرد، مأموریت یافت تا از کاروانهایهمهشون رنگینپوستها محافظت کند. در میان این مأموریتها، کارلشتال خودش را در مقراین ارتش میدید که بیحرکت ایستاده و به مجسمه سن مگنولیا خیره شده است.
زنی که سیصد سال پیش انقلاب رابگیریم رهبری کرد، اما در نهایت توسط شهروندان جمهوریرنگینپوست به زندان افکنده شد و همانجا جان باخت.
چون اوتکان از مردمبدرقه عادی نبود.
او با معصومیت علیه تبعیض جنگیده بود، با شرافت پیروز شده بود، اما وقتی این کارمتوجه را کرد، حتی در میان مردم عادی هم به حساب نیامد. آنها او را یکی ازکارتونهای ستمگران شرور و پست میدیدند—تنها به این دلیل که شاهزادهای از یک خاندان سلطنتیِ منفور بود.
بله. در نهایت، برای شهروندان،پیادهنظامی سن مگنولیا چیزی جز یک غریبهاحتمالاً نبود که یکی از آنها نبود.