چپتر 138: فصل 138
0مثل یک برادر، دوستش داشت.
دروگر مهربون و عزیز من...
«برای همینه که...»
دلش میخواست مسیر همرزمش، خانوادهاش و کسی که در این دنیا بیشتر از همه برایش ارزش قائل بود،احساسات پر از خیر و برکت باشد. شاید این طبیعیترین و بدیهیترین آرزویی بود که کسی میتوانست برای دیگرینباش در دل بپروراند. حتی با وجود دنیایی که در آن زندگی میکردند، داشتن چنین آرزویی کاملاً طبیعی بود.
کورنا با لبخند به اوبزند گفت: «...تو باید شاد باشی.آمدن باید خوشبختی رو پیدا کنی.»
شین برای لحظهای کوتاه ساکت ماند. میان پاسخی که میخواست به او بدهدآمدن و حرفهایی که میتوانست به خودش بزند، مردد مانده بود. و پس ازهمین این سکوت و کنار آمدن با آن احساسات متناقض، سرانجام تنها یک چیز گفت.
مهم نبود دلش میخواست چه چیزی به او بگوید،مردد او نمیتوانست پاسخگوی احساسات کرِنا باشد، برای همین تنهاچیز چیزی را به زبان آورد که اجازه گفتنش را داشت.
«متأسفم.»
«نباش. هربدهد چی باشه،خودش تا الان...»
و حتیماند همین حالا. وبدهد احتمالاً برای همیشه.
«...حتی یه بارمیان هم از دوستحرفهایی داشتنت پشیمون نشدم.»