چپتر 63: -
0«منظورم اینه که این جای زخمپشتباز ارزش احساسی خاصی برات نداره. پس...جورایی لزومی نداره به زور تحملش کنی.»
آنجو با شنیدن این حرفِمیخواد غیرمنتظره چند بار پلک زدموهایش و بعد آرام لبخند زد.
«...حق با توئه.»
فرق داشت با جای زخم روی گردن شین که یادگار برادرش بود؛ زخمی که آنقدراگه برایش مهم و عزیز بود که حتی بعد از کشتن برادرش هم آن را بامستقیم خود به دوش میکشید، هرچند پنهانش میکرد تا مبادا کسی به نشانهی آن گناه دست بزند...
«آره. شاید وقتشهدلم که پاکش کنم. دلمبپوشم میخواد پیراهنهای پشتباز بپوشم.»
هرچند نمیخواستپاکش موهایش رادلم کوتاه کند.
«و یه جوراییکلمات دلم میخواد پوشیدن بیکینیریخت رو هم امتحان کنم.»
«بیکینی...»
چهرهی داستین در هممیخواد رفت، انگار چیز سفتینمیخواست را قورت داده باشد.
«امم... کسی هست کهدلم دلت بخواد تو روبپوشم با بیکینی ببینه؟ یا...»
شنیدن این سؤالِکلمات خجالتزده، حس شیطنتبیرون آنجو را بیدار کرد.
«چرا میپرسی...؟زده چیه داستین، نکنهچشمانش ازم خوشت میاد؟»
«ایـ...»
داستین لحظهای زبانش بنددلم آمد و بعد، کلمات رانمیخواست با حالتی نیمهمستاصل بیرون ریخت.
«آ-آره، خوشمآمد میاد! مشکلیحالتی باهاش داری؟!»
آنجو این حرف را فقط برای سرگرد به سر گذاشتنش زده بود، اما باهوامو این تأیید غیرمنتظره، چشمانش از تعجب گرد شد.
«ها...؟»
«یعنی... خب معلومه که خوشم میاد. توپشتباز خوشگلی و... با اینکه من یه آلبام، همیشهبیکینی هوامو داری. اگه ازت خوشم نمیومد عجیب بود.»
با هر کلمهای که از دهان داستین خارج میشد، صورتباهاش آنجو سرخ و سرختر میشد. رویش را برگرداند چون نمیتوانست مستقیمگرد به او نگاه کند، اما داستین به اعتراف شجاعانهاش ادامه داد.
فقط همهچیز رو بگو. لعنتی،چشمانش از این فرصت استفاده کنخوشگلی و همهچیز رو بهش بگو!
«از همون لحظهی اولی که دیدمت، محوبپوشم رنگ چشمات شدم. واسه همین اگه قرارهبیکینی پیراهن بپوشی، به نظرم باید همرنگ چشمات باشه.»
درحالیکه صورتش مثل لبودلم سرخ شده بود، بابپوشم دستپاچگی سرش را پایین انداخت.
«امم... خب، اِ... باعث افتخارمه...؟»
جوابش ناخودآگاه شبیه یک سؤال به زبان آمدیعنی که نشان میداد چقدر دستپاچه شده است. صورتش رانمیومد بین زانوهایش پنهان کرد تا گونههای گلانداختهاش معلوم نشود.
«اما... نمیتونم...کنم من دیگهمیخواد نمیتونم عاشق بشم.»
لحنش طوری بود که انگار داشت خودشپشتباز را سرزنش میکرد. داستین جا خورد؛ انگارپوشیدن که سطل آب یخی روی سرش ریخته باشند.
«...چرا؟»
«یه زمانی عاشق یکی بودم.»
«اوه...»
بودم. فعل گذشته. ودلم آنجو یک هشتاد وبپوشم شش بود، که یعنی...
«آدم خیلی مهربونی بود. تا همون لحظهی آخر عاشقش بودم... و میدونم مهم نیستبرای بعد از این عاشق کی بشم، چون هیچوقت نمیتونم فراموشش کنم. مدام بقیه رو بااگه اون مقایسه میکنم. و این کار درستی نیست، برای همین دیگه نمیتونم عاشق کسی بشم.»
داستین دوبارهزده نگاهش را بهچشمانش آتش شومینه دوخت.
«من... منکنم فکر میکنممیخواد این اشتباهه.»
حداقل ازپاکش این یک موردمیخواد کاملاً مطمئن بود.
«خب معلومه که فراموشش نمیکنی. مخصوصاً اگه آدم خوبی بوده. وقتی هم نتونی فراموشش کنی، طبیعیه که بقیه رو باهاشتعجب مقایسه کنی. اما به نظرم اینکه با کسی نباشی فقط به خاطر اینکه نمیتونی فراموشش کنی... یا چون هر کسی روبرگرداند که دوست داری با اون مقایسه میکنی... این اشتباهه. چون اگه این کار رو بکنی، تو... تو دیگه هیچوقت خوشبخت نمیشی.»
داستین از گوشهی چشم حس کرد که نگاه لاجوردی آنجو روی او قفل شده، اما عمداً بهنمیومد آتش خیره ماند و ادامه داد. اگر آنجو نمیتوانست پاسخی به احساسات او بدهد، مشکلی نبود. اماادامه اینکه خودش را محکوم کند که دیگر هرگز عاشق نشود—که دیگر هرگز طعم شادی را نچشد—بیانصافی بود.
«پس... حتی اگه نمیتونی فراموشش کنی... حتی وقتی به یادشکوتاه میفتی... به نظرم حق داری چیزهای جدیدی برای دوست داشتنچیز پیدا کنی... حداقل، من هیچوقت ازت انتظار ندارم فراموشش کنی...»
داستین نگاهش را بهدلم چشمان آبی او برگرداند؛ چشمانینمیخواست به رنگ بالاترین نقطهی آسمان.
شین گفت: «...اومدهکلمات بودم دنبالتون. امابیرون انگار بدموقع مزاحم شدم.»
داستین و آنجو با وحشت از هم فاصله گرفتند. سر داستین محکمآلبام به قفسهی روی دیوار کوبیده شد و آنجو پتوهایی را که رویش کشیدهسرختر بود دور خودش پیچید و درحالیکه به شین نگاه میکرد، رویش را برگرداند.
«شـ-شین؟!»
شین در ورودی کلبه ایستاده بود و با نگاهی بینهایت سرد به آنها خیره شده بود؛ نگاهی که آنجو در تمامچیز سالهای رفاقتشان هرگز از او ندیده بود. شین همیشه عادت داشت بیسروصدا راه برود. بخش کوچکی از ذهن آنجو که درگیرمیاد وحشت و دستپاچگی نشده بود، متوجه این موضوع شد. ظاهراً این استعداد او شامل کارهای دیگرش هم میشد. مثل باز کردن درها.
«انگار حالتون خیلیکلمات هم خوبه. ببخشید کهریخت فضا رو خراب کردم.»
«از... از کِی اونجا وایسادی؟!»
شین قبلکنم از جواب دادن،پیراهنهای کمی فکر کرد.
«بیکینی.»
«پس تقریباًآمد تمام مدت اینجانیمهمستاصل بودی! واااااای نه!»
آنجو جیغی کشید و از شدت شرم سرش را بین دستهایش گرفت. شین بیتفاوت نسبتاگه به زجر کشیدن آنجو، به سمت در چرخید و با زاویه به بالا نگاه کرد.مستقیم جاگرنات او بالای صخره مستقر بود و ظاهراً شین با استفاده از کابل پایین آمده بود.
«فیدو، انگار نیازیدلم به کمک ما ندارن.بپوشم کابل رو بکش بالا.»
«پی...؟!»
«آه، صبر کن،کلمات صبر کن، صبر کنریخت شین! نرو! کمکمون کن!»
بوقهای دستپاچهی فیدو تقریباً همزمان با التماسهای مستأصلانهی آنجو به صدا درآمد. آنها هنوز در منطقهی موردنمیومد مناقشه و پر از لژیون بودند، و احتمالاً هرکسی هم جای شین بود، از اینکه ببیند دوستانی کهداد تمام این شب سرد و تاریک را به دنبالشان گشته، اینطور بیخیال مشغول معاشقه هستند، کمی کفری میشد.
خوشبختانه شین فقط داشت شوخی میکرد. او با دست اشارهای به لاشخور کرد و فیدو چیزی را پایین انداختانگار که شین آن را به سمت آنجو پرت کرد: یک دست یونیفرم نظامی که در بستهبندی پلاستیکی و ضدآبنکنه وکیوم شده بود. احتمالاً بقیه نگران بودند که این دو نفر خیس شده باشند و از سرما یخ بزنند.
«ممنون... شرمنده.»
«مهم نیست.»
سپس فیدو یک یونیفرم بستهبندیشدهی دیگر پایین انداخت، اما وقتی داستین دستش را دراز کرد تا آن را از شین بگیرد، بستهمیشد محکم به صورتش کوبیده شد و او را به عقب پرت کرد. با وجود اینکه بقچهی لباسها آیرودینامیک مناسبی برای پرتاب شدناولی نداشت، اما فاصلهی بین شین و داستین را طی کرد و با ضربهای بیرحمانه و با تمام قوا به صورتش کوبیده شد.
داستین درحالیکه فقطدلم توانست نیمتنهاش را بلندبپوشم کند، نالهای سر داد.
«آخ، اینپاکش دیگه واسهدلم چی بود؟!»
«این از طرف دایا بود.نیمهمستاصل اگه اشکشو دربیاری، به جایباهاش اون، تو رو میندازم جلوی لژیونها.»
این جواب، با وجود لحن کاملاً خنثی و بیتفاوت شین، باعث شد داستین تمامهوامو کلمات اعتراضیاش را قورت بدهد. این اولین بار بود که این اسم را میشنید،چون اما با توجه به شرایط، کاملاً مشخص بود شین دارد دربارهی چه کسی حرف میزند.
«—فهمیدم.»
از طرف دیگر،کنم آنجو با شنیدن اینپشتباز مکالمه دوباره سرخ شد.
«صـ... صبر کن شین... من... من دایاریخت رو فراموش نکردم، و اینطوری هم نیستبرای که... امم... عاشق داستین شده باشم، واسه همین...»
شاید شین به اندازهی دایا او را نمیشناخت، اما باز هم مدت زیادی را با آنجوازت گذرانده بود. شین برای او مثل خانواده بود. و با اینکه نظر شین دربارهی این موقعیتاعتراف برایش چندان مهم نبود... اما اصلاً دلش نمیخواست شین فکر کند او دختری سبک یا بیوفاست.
درحالیکه آنجو با دستپاچگی هولپیراهنهای کرده بود، شین شانهای بالاکوتاه انداخت و رویش را برگرداند.
«من نظری دربارهی داستین ندارم، و الانم که خودش اینجاست وقت خوبی برایجورایی حرف زدن دربارهاش نیست... اما دو سال از رفتن دایا میگذره. بعید میدونمامم خودش هم راضی باشه که اینطوری خودت رو تو غل و زنجیر نگه داری.»
این حرفها باعث شد لبخندی میان اشکهاریخت روی لبهای آنجو بنشیند. او همیشه همینقدربرای خوشبین، همینقدر دلرحم... و همینقدر مهربان بود.
«...حق با توئه. احتمالاًتأیید اونم همچین چیزی نمیخواست، اما...معلومه اما... ...نمیتونم. حداقل الان نه.»
وقتی آنجو این کلمات آخر را زیر لب زمزمه کرد و قطرهاشکی از گونهاشبیکینی چکید، شین که پشت به او ایستاده بود و داستین، تا جای ممکن سعیبخواد کردند حریم خصوصی کوچکی برایش فراهم کنند و او را به حال خودش بگذارند.
از قضا، شین در تمام این مدت بیسیمش را روشن گذاشته بود، بنابراین تمام کسانی که درچهرهی تیم جستجو بودند، مکالمهی آن دو را دقیقاً از قسمت «بیکینی» به بعد شنیده بودند. بعد ازبیدار بازگشت به پایگاه، داستین هدف موج بیپایانی از تیکهپرانیها و مسخرهبازیهای رایدن، سئو، کورنا و شیدن قرار گرفت.
ویکا درحالیکه گزارشی را که احتمالاً تازه از طریق پارا-رِید از تیمحرف بازیابی دریافت کرده بود منتقل میکرد، گفت: «...جادوگر برفی و ساجیتاریوس هم پیدااینکه شدن. به محض اینکه به پایگاه برگردن، مستقیم میرن برای تعمیر و نگهداری.»
«به خاطر تعمیرات موردنیازِ رگینلیفهایی که برای جستجو اعزاممعلومه شده بودن، عملیات کوهستان نیش اژدها که برای سه روزکلمهای دیگه برنامهریزی شده، احتمالاً دو تا سه ساعت تأخیر میخوره.»
لِنا نفس راحتی کشید.
«...خدا رو شکر. ولی شرمندهام...»
«خودت رو ناراحت نکن. عملیات برای سه روز دیگهست. دو تا سه ساعت تأخیر تو حاشیهی خطای قابلقبوله... تازه، حالا که اونا برگشتن،معلومه ما از تلهی رانش زمین باخبر شدیم. سیرینها رو برای بررسی فرستادیم و ظاهراً لژیونها توی تکتک مسیرهای احتمالیِ مناطق مورد مناقشه ازاعتراف این تلهها کار گذاشتن. دو تا از این تلهها دقیقاً تو مسیری هستن که گروه ضربت قرار بود تو روز عملیات ازش عبور کنه.»
چهرهی لِنا در هم رفت. اگر متوجه این موضوع نشده بودند، ممکن بود مسیر عقبنشینی کل یگان قطع شود. برخلاف مینهای معمولی، این تلهها به سنسورهای حرارتی، صوتی یا لرزشی واکنشی نشان نمیدادند. پیداادامه کردنشان بدون فعال کردن تله، کار بسیار سختی بود. این بمبها زیر لایهی ضخیمی از صخرههای یخزده پنهان شده بودند و هدفشان نابودی فلدرسها نبود، بلکه میخواستند خودِ زمین را تخریب کنند؛ به همین دلیلافتخارمه شناساییشان بسیار دشوار بود. تنها نقطهضعف این تلهها این بود که برای فعال شدن، به مینهای خودکششی نیاز داشتند—و زنتاورها بهراحتی و بدون اینکه کسی بویی ببرد، این مینها را در همهجا پخش کرده بودند.
«با توجه به زمان کمی که داریم، بیرون کشیدن همهشون کار سختیه، برایپوشیدن همین فعلاً دارن چاشنیها و سیمهای تله رو قطع میکنن و روی کلش رزیندلت ضدحریق میریزن. این فقط یه راهحل موقتیه، اما برای طول مدت عملیات جواب میده.»
«...به نظرت عجیب نیست؟»
با این حرفکلمات محتاطانهی لِنا، برقی درریخت چشمان بنفش ویکا درخشید.
«چرا، هست.»
«اینجا مناطق مورد مناقشهست؛ جایی که نیروهای پادشاهی متحد و لژیون با هم درگیربیکینی میشن. کار گذاشتن تله تو تمام مسیرهای احتمالیِ عبور فلدرسها منطقیه. اما تو نبرد امروز،ببینه تا زمانی که ستوان دوم اما متوجه تله نشد، تله فعال نشده بود. این یعنی...»
وقتی باروشکا ماتوشکاها و جاگرناتها از این مسیرها برای ورود وکوتاه عقبنشینی استفاده میکردند، لژیونها این تلهها را برای ایجاد اختلال فعالسفتی نکردند... این تلهها برای دفاع از منطقه کار گذاشته نشده بودند.
انگار که...
«...انگار هدفشون این بوده که نیروهایتعجب ما رو به عمق مناطق بکشوننآلبام و پشت خطوط دشمن گیرشون بندازن.»
«و سرد کردن هوا باپیراهنهای استفاده از اینتاگسفلیگهها هم احتمالاًکوتاه بخشی از همین نقشه بوده.»
«...ممکنه. با این روشی که دارن آرومآروم حلقهی محاصره رو تنگتر میکنن، ارتش پادشاهی متحد دیر یاچهرهی زود چارهای جز تدارک یه ضدحمله نداره. و طبیعتاً ما هم نیروهای نخبهمون رو برای این کاربیدار اعزام میکنیم. حالا که لژیونها برای واحدهای استانداردشون به اندازهی کافی سر جمع کردن، دنبال طعمههای بهتری میگردن.»
ویکا لحظهای سکوتکلمات کرد و بعد آرامریخت سرش را تکان داد.
«—باید یهسری آمادهسازیها انجام بدیم. من نیروهای ذخیرهی پشتیبان رو تقویتاینکه میکنم تا برای بدترین سناریوی ممکن آماده باشیم. اینطوری اگه سربازهامیشد تو میدون نبرد گیر بیفتن، نیرویی برای اعزام و نجاتشون داریم.»
تا الان دیگر باید به این کار عادت میکرد، اما به دلایلیجورایی نامعلوم، مجبور بود خیلی بیشتر از همیشه شجاعت به خرج دهد؛ همباشد برای برقراری ارتباط پارا-رِید و هم برای به زبان آوردن همین یک جمله.
«لِنا، میتونیپاکش یه لحظهدلم بیای بیرون؟»
هرطور که بود، اضطراب و خجالت را در صدایش خفه کرد و همانفقط لحن همیشگیاش را به خود گرفت، اما خودش هم متوجه نبود که این کارهمیشه را ناخودآگاه انجام داده، چه برسد به اینکه بداند چرا چنین کاری کرده است.
برج دیدهبانیِ پایگاه دژ رویچ، روی بقایای برج قلعهای ساخته شده بود که درون کوه حفر شده و تکیهگاه سایبانِ پوشانندهی پایگاه بود. یک پلکانسرختر مارپیچ و بهشدت شیبدار که در جهت عقربههای ساعت میچرخید، مسیر طولانیِ رسیدن به سایبان را تشکیل میداد؛ جایی که رصدخانهای برای ردیابی تحرکات دشمنواسه در آن قرار داشت. ایستادن در بالاترین نقطهی مرتفعترین پایگاهِ منطقه، این حس را به آدم میداد که گویی بر پشت یک قو سوار شده است.
در حاشیهی بالها، توپهای خودکار ضدهوایی و سنسورهای ضدزمینی و ضدهوایی مستقر شده بودند کهامتحان منظرهی آسمان شب را مسدود میکردند. حتی در این نقطه که چندصد متر از سطحسؤالِ زمین ارتفاع داشت، امکان دیدن زمین وجود نداشت، مگر اینکه کسی دقیقاً روی لبهی سایبان میایستاد.
شین، کسی که او را به آنجا کشانده بود، با پالتوی نظامی استاندارد فدراسیون آنجابیکینی ایستاده و منتظر آمدنش بود؛ گویی در آسمان شب شناور است. با اینکه اواخر بهارببینه بود، اما آنجا یک میدان نبرد برفی بود. چنین نقطه بادخیزی قطعاً باید خیلی سرد میبود.
«رسیدم... هوف...»
شین صدای باز شدن دریچه ضدانفجارِ منتهی به داخل برج دیدهبانی را شنید که با تقلاییازت کوچک همراه بود. عطر گلهای بنفشه که هرگز نمیتوانستند در میان برفها شکوفه دهند، پیشدرآمدی براعتراف ورود او بود. عطری که در دو ماه گذشته به آن عادت کرده بود... عطر لِنا.
«شین؟ واسه چیدلم من رو تاپشتباز اینجا کشوندی؟ چیزی شـ...؟»
سؤال لِنا نیمهکاره ماند و شین حتی از آن فاصله هم صدای نفسحبسشدنش را شنید. زمزمهای از سر شگفتی از میان لبانش فرارقورت کرد: «وای...» ناخودآگاه نگاهش را بالا برد و محو آن منظره شد؛ ستارگان بیشماری آسمان شب را پر کرده و آن را بابند نوری درخشان روشن ساخته بودند. خورشیدی که معمولاً آنها را پنهان میکرد غروب کرده بود و آسمان شب از ابرهای نقرهای اینتاگسفلیگه پاک بود.
شب پرستارهای بودکلمات که زیباییاش چشمهابیرون را خیره میکرد.
ستارگان بیشماری که نامشان را نمیدانست، همچون چراغهایی درخشان بر پهنه مخملیآلبام و سیاه آسمان پراکنده شده بودند. کهکشانی سپید و سحابیهای چرخان، آسمانسرخ را از یک سو تا سوی دیگر به صورت اریب پوشانده بودند.
شبی بود در میدان نبردی دور از شهرهای انسانی و بهکند دور از هرگونه نور مصنوعی. تاریکی و سیاهی مطلق آسمان شب باعثداده میشد نور ستارگان و درخشش برفها بیش از پیش به چشم بیاید.
نور کمرنگی بر روی سایبان میتابید؛ سایبانی که حتی پس از سالها ساییدگی وپوشیدن فرسایش، همچنان سفیدی خود را حفظ کرده بود. هلال باریک ماه از نزدیکیهای نقطهدلت سرسو بر آن منظره فرمانروایی میکرد و همچون ملکهای سرد به آنها چشم دوخته بود.
لِنا که برای تماشای آسمان سرش را تا جای ممکن به عقب خم کرده بود، نزدیک بود تعادلش را از دست بدهد. شینمعلومه بازویش را گرفت و کمکش کرد تا برای حفظ تعادل، نردههایی را که برای جلوگیری از سقوط افراد نصب شده بود، بگیرد. لِنا بیآنکهشجاعانهاش اصلاً متوجه اتفاقات اطرافش باشد، با کشش دست شین کمی به جلو تلوتلو خورد، در حالی که نور ستارگان در چشمان نقرهایاش بازتاب مییافت.
پس از چند لحظه که مبهوتتعجب و خیره ایستاده بود، «آه» کوچکی کشیدهمیشه و با نفس عمیقی گفت: «...خیلی قشنگه!»
«آره... یه بار دربارهاش با کایه حرف زده بودی،موهایش مگه نه؟ اینکه از منطقه اول نمیشه ستارهها رورفت دید و دلت میخواست یه آسمون پرستاره رو تماشا کنی.»
وقتی لِنا نگاهشکنم را به او دوخت،پشتباز شین شانهای بالا انداخت.
«متأسفانه نتونستم یه بارش شهابی برات ردیف کنم،خوشم اما... وقتی داشتیم دنبال آنجو و داستین میگشتیمزده یاد این موضوع افتادم. ستارهها خیلی پرنور بودن.»
برای شین، آسمان پرستاره میدان نبرد منظرهای عادی بود، اما گفتگوی آن روز لِنا و کایه رانمیومد به خوبی به یاد داشت. در پادگان قدیمی واحد دفاعی اولِ بخش اولِ منطقه هشتاد و ششم...ادامه همان زمانهایی که فکر میکردند هرگز روزی نمیرسد که بتوانند در کنار هم، در یک مکان بایستند.
«پس میخواستیکنم این رومیخواد بهم نشون بدی؟»
«کار بیجایی بود؟»
«اصلاً...»
لِنا با خندهای معصومانه، دوباره چشمان نقرهایاش را به آسمان پرستاره دوخت. موهایش در نسیم به رقص درآمده بود و در پسزمینه آنصورت منظره میدرخشید. وقتی جمهوری را ترک کرده بود، اوایل بهار بود، به همین دلیل لباسهای رسمی زمستانیاش را همراه نیاورده بود. در حالیمحو که پالتوی نظامی فدراسیون را به تن داشت، با به یاد آوردن اینکه اعزامش چقدر ناگهانی و سریع اتفاق افتاده بود، لبخندی زد.
«این قطعاً یکی ازمیخواد خوبیهای زندگی تو منطقه هشتادموهایش و ششم بود، مگه نه؟»
لِنا لبخند زد و حرفهای آن دختر هشتاد و شش را—که دیگر در میانشان نبود—که دو سال پیش به او گفته بود،سفتی مرور کرد. او همیشه فکر میکرد منطقه هشتاد و ششم جهنم روی زمین است، میدان نبردی که فقط هشتاد و ششها بهلحظهای آن تبعید میشدند. و هرگز تصور نمیکرد روزی از زبان همان ارواحِ گرفتار بشنود که در آنجا هم میتوان چیزهای خوبی پیدا کرد.
با وجود اینکه او در کنارشان حضور نداشت.خوشم با وجود اینکه در آن زمان نه چهرههایشانزده را میشناخت و نه حتی نامشان را میدانست.
نگاهی دزدکی به شین انداخت که او نیز در سکوت به آسمان خیره شده بوداگه و در افکارش غوطهور بود. یقه بلند پالتویش آن را پوشانده بود و لِنا نمیتوانستمستقیم در آن لحظه ببیندش... اما آن جای زخمِ شبیه به بریدگیِ گردن، هنوز همانجا بود.
لِنا هرگز درباره منشأ آن جای زخم از او سؤالی نکرده بود. او شین را آنقدرها خوب نمیشناخت، وانگار از آنجا که نه خودش قصد پرسیدن داشت و نه شین حرفی از آن میزد، احتمالاً هنوز فاصله زیادینکنه میانشان وجود داشت. آنها در یک مکان بودند، در یک میدان نبرد ایستاده بودند... اما آن فاصله همچنان پابرجا بود.
خب، توپاکش تازه باهاشدلم روبهرو شدی.
حق با گرته بود. آنها تازه همدیگر را دیده بودند و به تازگی نام یکدیگر را... و درتأیید نهایت، چهره یکدیگر را شناخته بودند. با این حال، هنوز هم در گوشهای از قلبش احساس میکرد کهمیشد در سطحی عمیقتر یکدیگر را درک میکنند. در حالی که نگاهش به بالا بود، او را صدا زد:
«شین.»
«لِنا.»
هر دو دقیقاً دردلم یک لحظه نام یکدیگربپوشم را به زبان آوردند.
برای لحظهای، هر دو در ادامه دادن حرفشان درماندند. هیچکدام نمیدانستندداری چه واکنشی نشان دهند و سکوتی معذبکننده بر رصدخانه پرستاره سایهیعنی افکند. شین زودتر به خودش آمد و گفت: «...تو اول بگو.»
«ببخشید...»
از آنجا که غافلگیر شده و رشتهبپوشم کلام از دستش در رفته بود، باید دوبارهامتحان شجاعت حرف زدن را در خود جمع میکرد.
«...به خاطر اتفاقات اون دفعه.»
میتوانست به وضوح حس کند که شین گاردش را بالاباهاش برد. ظاهراً آن بحث حسابی روی شین تأثیر گذاشته بود. لِناگرد که از این بابت کمی خیالش راحت شده بود، ادامه داد:
«معذرت میخوام. یکم تند رفتم.»
«...مهم نیست.»
«اما واقعاً ناراحتم. این تنها حرفیه که پسش نمیگیرم. همهتون منطقهکوتاه هشتاد و ششم رو ترک کردید و از اون سرنوشتِ مرگ حتمیقورت رها شدید. یا بهتره بگم، باید میشدید... اما شما تازه آزاد شدید.»
آنها سرانجام از میدان نبردی گریخته بودند که تنها آزادیشان در آن، انتخابِ مکان و نحوه مرگشان بود... اما همچنانتعجب در همان میدان نبرد ایستاده بودند. اینکه میگفتند جنگیدن تا آخرین نفس مایه افتخارشان است، در واقع تنها هویتی بود کهبرگرداند میتوانستند به آن چنگ بزنند. و حالا که آزاد بودند تا آرزوهای بزرگتری داشته باشند، به سادگی از آن امتناع میکردند.
میتوانستند به هر جاییتأیید بروند. میتوانستند هر کسی کهمعلومه میخواهند بشوند. آنها آزاد بودند.
اما هنوز همدلم نمیتوانستند به آیندهپشتباز خودشان فکر کنند.
«چیزهایی که ازتون گرفته شد هنوز هم برنگشته، واسه همینموهایش حاضر نیستید تو آینده هم آرزوشون کنید. نمیدونید باید برایانگار چه آیندهای تلاش کنید. و این فکر... من رو ناراحت میکنه.»
شما الان حق دارید که آرزویبیرون خوشبختی کنید. حق دارید چیزهایی روحرف که ازتون دزدیده شده به یاد بیارید.
همانطور که ویکا، شیدن و حتی گرته پیشتر گفته بودند، اینکه از هشتادهمیشه و ششها بخواهد چنین آرزوهایی داشته باشند، آن هم وقتی که هموطنان خودش اینبرگرداند چیزها را از آنها گرفته بودند، اوج غرور و خودخواهیِ او را نشان میداد.
مثل این بود که بگوید درِ قفسشان را بازموهایش کرده و حالا باید بیرون بیایند. اینکه آزادند هررفت کجا که میخواهند بروند... پس باید به سوی او بیایند.
اما لِنا ادامه داد. وقتی به گذشتهپشتباز نگاه میکرد، میفهمید اینها همان حرفهایی بودندپوشیدن که باید دفعه قبل به او میگفت.
«فکر میکنم دلیل اینکهحالتی همهتون از این دنیا دستمشکلی کشیدید اینه که... زیادی مهربونید.»
«...مهربون؟»
«آره.»
«همونطور که گفتی، من واقعاً... آره، واقعاًپشتباز هیچ اهمیتی به جمهوری یا فدراسیون نمیدم...پوشیدن فکر نمیکنم بشه اسم این رو گذاشت مهربونی.»
اما لِنا ناخودآگاه لبخندیحالتی زد. فکر نمیکرد چنینخوشم چیزی ممکن باشد، اما...
«نگو که خودت متوجه نشدی، شین... تو آدم خوب و مهربونی هستی. اگههمیشه نبودی، خاطرات تمام اون آدمهایی رو که مردن با خودت به دوش نمیکشیدی. سعیبرگرداند نمیکردی برادرت، کایه و تمام رفقایی رو که لژیون ازتون دزدیده بود، آزاد کنی.»
«...»
«تو انسان مهربونی هستی. رایدن، تئو، کورنا، آنجو، شیدن و بقیه هشتاد و ششها هم همینطورن. چون انتخابِ تنفر خیلیانگار راحتتر بود. واقعاً همهچیز تقصیر جمهوری بود، پس انداختن تمام تقصیرها گردن اونها و کینه به دل گرفتن خیلی سادهترازم بود. با این حال، همهتون... قلبهای خودتون رو دریدید. به خودتون زخم زدید تا مجبور نباشید بقیه دنیا رو محکوم کنید.»
با دستهای خودشان خاطرات خوشبختینیمهمستاصل را دور ریخته و آنهاباهاش را به خاکستر تبدیل کرده بودند.
«...چون لعنت فرستادناما به همهچیز، یعنیتعجب از دست دادن همهچیز.»
حتی همان آخریندلم ذره غروری کهپشتباز برایشان باقی مانده بود.
«آره. برایپاکش شما، همون زخمهامیخواد مایه افتخارتون بودن.»
مهم نبود چقدر از آنها دزدیده میشد وخوشم چقدر بیرحمانه زیر پا له میشدند، تنها افتخارشانزده این بود که هرگز به پستیِ ستمگرانشان نشوند.
در حالی که شین به آسمان پرستاره چشم دوخته بود، لِنا گویی که با خودش حرف بزندنمیومد گفت: «نمیخوام اون زخمها رو دور بندازی. اما... دلم میخواد ببینم که مهربونیت پاداش میگیره.» گویی داشت اینداد دنیای بیرحم را که پشیزی برای جان انسانها ارزش قائل نبود، به چالش میکشید. گویی داشت فریاد میزد:
«آدمهای مهربون حق دارن خوشبخت بشن. آدمهای عادل باید پاداش بگیرن. وجورایی اگه دنیای آدمها الان اینطوری نیست، پس دلم میخواد اینطوری بشه... چونباشد این همون راهیه که آدمها باهاش آرمانهاشون رو به واقعیت تبدیل میکنن... ذرهذره.»
باشد که این دنیادلم روزی به مکانی عادلانهبپوشم و مهربان تبدیل شود.
شین در برابر آن کلماتِ آهنگین و قاطعانه سکوت کرد. این آرمانی بودفقط که هرگز نمیتوانست به حقیقت بپیوندد. تنها یک آرزو بود، رویایی خام کهآلبام واقعیت هرگز اجازه تحققش را نمیداد و تنها نقطه قوتش، زیباییِ آن بود.
اما با وجود اینکه نظرش این بود و نادیدهمعلومه گرفتن حرفهای لِنا به شدت برایش آسان بود، بهعجیب دلایلی نامعلوم نمیتوانست این افکار را به زبان بیاورد.
دریا.
حرفهایی که شش ماه پیش در آن گورستان نظامیِ برفی زده بود، در ذهنش تداعی شد. میخواست به او نشان دهد.چیز تمام چیزهایی را که اکنون نمیتوانستند ببینند، به او نشان دهد. این دلیلِ فعلی او برای جنگیدن بود. و حالا، حتی باایـ علم به اینکه دنیای آرمانیِ لِنا در هیچکجا وجود نداشت و نخواهد داشت، شین نمیتوانست خودش را راضی به انکارِ آن کند.
«ببخشید. بحث رو به یهنیمهمستاصل سمت عجیبی کشوندم. تو همباهاش میخواستی چیزی بگی، مگه نه...؟»
«...آره...»
حالا که او هم غافلگیر شده بود، باید دوباره شجاعت به خرج میداد تا حرفش را پیش بکشد. راستش،انگار اصلاً برای چه او را به اینجا کشانده بود؟ قبل از اینکه برای عملیات کوهستان نیش اژدها اعزام شوند...نکنه قبل از اینکه بفهمند آیا اطلاعاتی که در پایان این عملیات به دست میآورند همهچیز را بهتر میکند یا بدتر.
«لِنا، اگه شکِ فدراسیون و پادشاهی متحد درستبپوشم باشه و ملکه بیرحم همون سرگرد زلنه بیرکنباومامتحان باشه، و راهی برای متوقف کردن جنگ بدونه...»
و این اتفاق احتمالاً هرگز رخ نمیداد. برخلافخوشم حرفهایش، شین هیچ انتظار اینچنینی از زلنه نداشت. جنگاما به احتمال زیاد تمام نمیشد. اما اگر ممکن بود...
«اگه این جنگاما واقعاً قراره تموم بشه...گرد وقتی اون روز برسه...»
ناگهان حرفش نیمهکاره ماند.
بیا بریم دریا. اگه ممکنه،میخواد بیا بریم و چیزی رو ببینیمکوتاه که قبلاً هرگز ندیدیم. با هم.
میخواست این را بگوید. شنیده بود که لِنا گفته بود دلش میخواهدحرف اقیانوس را ببیند، اما هرگز این حرفها را به خود او نگفتهخوشگلی بود. میخواست به او بگوید. و همین یک مورد، هرگز نمیتوانست دروغ باشد.
میخوام دریا رو بهتتأیید نشون بدم. این دلیلِیعنی الانِ من برای جنگیدنه.
اما درست در لحظهای که میخواست آن رانمیخواست به زبان بیاورد... تردید از اعماق قلبش جوشید؛چهرهی همچون حبابهای صابونی که در گلویش یخ بزنند.
میخوام دریا رو بهت نشون بدم. نه یه میدون نبرد که توشکند بدون هیچ دستاوردی بمیرم. میخوام چیزی فراتر از این دنیا بهت نشون بدم؛باشد دنیایی که تو آتش جنگ ویران شده. بالاخره میتونم چنین آرزویی داشته باشم.
اما بعدش چی...؟
بعد از اینکه دریا رو بهش نشون دادم چی میشه؟خوشگلی لِنا اون موقع چه آرزویی میکنه؟ اون موقع بهم اجازهدهان میده چه آرزویی بکنم؟ و این آرزو چقدر دوام میاره؟
شین خودش آرزوی دیدن دریا را نداشت. این موضوع تغییری نکرده بود. هیچچیزیپوشیدن وجود نداشت که برای خودش بخواهد. و پوچیِ این موضوع برایش غیرقابلدرک بود.هست ناخودآگاه از فکر کردن به آن دست کشید، اما تردید همچنان پابرجا بود.
جنگیدن، افتخار هشتاد و ششهاست. اماپیراهنهای اگر چنین بود، اگر قرار بودکند به جنگیدن ادامه دهند و زنده بمانند...