چپتر 2: فصل اول – میدان نبردی با صفر کشته
0در آنمجسمه میدان نبرد، آمارپرچم کشتهها صفر بود.
«—خب، میریمپرچم سراغ گزارشهاینماد جنگی امروز.»
«یگانهای زرهی بدون سرنشین امپراتوری، لژیون، به منطقه هفدهم حمله کردن، اماسنگی پهپادهای خودکار جمهوری سان ماگنولیا اونا رو عقب روندن و نابودشون کردن.بهاری در مقابل، نیروهای ما کمترین خسارت رو دیدن و هیچ تلفات جانیای نداشتیم...»
خیابان اصلی «آزادی و برابری» در منطقه اول، یعنی پایتخت سانمیکرد ماگنولیا، چنان آرام و باشکوه بود که محال بود کسی تصورپسرک کند این کشور در نه سال گذشته درگیر جنگ بوده است.
نمای سفید ساختمانهای سنگی و قدیمی که به سبک غربی ساخته شده بودند، حکاکیهای متنوعی داشت. زیر نور بهاری وحومه آسمان آبی، سبزی درختان و چراغهای خیابانی سیاه، زنگزده و آنتیک، تضاد زیبایی با آسمان آبی ایجاد کرده بودند. در کافهایزدن در نبش خیابان، دانشآموزان و زوجهای جوانی که با موهای نقرهای به دنیا آمده بودند، میخندیدند و با هم گپ میزدند.
روی سقف آبیرنگ تالار شهر، مجسمه «سانت ماگنولیا»ی انقلابی و پرچم پنجرنگی کهشهری نماد آزادی، برابری، برادری، عدالت و پاکی بود، خودنمایی میکرد. سنگفرشهای این خیابان اصلی،مادرش که حاصل برنامهریزی شهری دقیقی بودند، در مسیری مستقیم تا حومه شهر امتداد داشتند.
پسرک خردسالی با چشمانی نقرهای و مهتابگونه، دراست حالی که دستهای پدر و مادرش را گرفتهساخته بود، با صدای بلند میخندید و از آنجا میگذشت.
شاید فقط برای قدم زدن بیرون آمده بودند. لِنا به آنمیکرد خانواده لبخند زد، اما وقتی دوباره رویش را به سمت صفحه تلویزیونخردسالی هولوگرامی و غولپیکر برگرداند، لبخند از چشمان سفید و نقرهایاش محو شد.
این دختر شانزدهساله، یونیفرم افسران زن جمهوری با یقه فیروزهای را به تن داشت. چهرهای زیبا و برفی داشت، به ظرافت شیشه، و وقار رفتارش گواهیمهتابگونه بر تربیت اشرافیاش بود. موهای ابریشمی و نقرهایاش موجهای ملایمی داشت و مثل ساتن میدرخشید. زیر ابروهای کشیدهاش، چشمان درشتی به همان رنگ داشت؛ تمام اینهاهولوگرامی ثابت میکرد که او یکی از اشرافزادگان با خون سلنا است، یک اصیلزاده، از همانهایی که مدتها پیش از تأسیس جمهوری در این سرزمینها زندگی میکردند.
«تحت رهبری درخشان کنترلکنندهها، پهپادهای فوقپیشرفته ما به نبرد ادامه میدن و میتونن مأموریت دفاع از کشور رو بدون نیاز به اعزام نیرویمهتابگونه انسانی به خطوط مقدم خطرناک، به انجام برسونن. واقعاً قابلیتهای این سیستم جنگی پیشرفته غیرقابل انکاره. به احتمال زیاد لژیون تا دو سالسمت آینده از کار میافته، اما قطعاً امپراتوری شرور به دست سازمان عدالتخواه ما، یعنی جمهوری، نابود میشه. زندهباد سان ماگنولیا. افتخار بر پرچم پنجرنگ.»
گوینده زن که از نژاد آلاباستا بود و موهانمای و چشمانی به سفیدی برف داشت، لبخند مغرورانهای زد،بودند اما چهره لِنا در هالهای از اندوه فرو رفت.
از زمان شروع جنگ، چنین گزارشهای جنگیای بارها و بارها پخش میشدند، آنقدر که بیشتر از آنکه خوشبینانه باشند، سورئال و غیرواقعی به نظرچشمانی میرسیدند، با این حال بیشتر شهروندان هیچ شکی به آنها نداشتند. از قضا، واقعیت این بود که تنها شش ماه پس از آغاز جنگ،سمت نیمی از خاک جمهوری اشغال شد و مرزهایش به عقب رانده شد؛ و از آن زمان به بعد، هرگز نتوانستند آن سرزمینها را پس بگیرند.
و از آن بدتر،
لِنا سرش را چرخاند و به خیابانپاکی اصلی که در نور بهاری غرق شده بودمسیری و به یک تابلوی نقاشی میمانست، نگاه کرد.
گوینده زن، دانشآموزان و زوجهای داخل کافه،بوده عابران پیاده در خیابانها، خانوادهای که تازهسبک از کنارش گذشته بودند، و خود لِنا.
سان ماگنولیا به عنوان اولین کشور مدرن جمهوری در جهان، به پذیرش مهاجران از کشورهای دیگر و پاداش دادن به آنها افتخار میکرد. جمهوری ازمهتابگونه نظر تاریخی آشیانه آلباها بود و در کشورهای دیگر، مردمی با رنگ پوستهای متفاوت زندگی میکردند. فرقی نمیکرد آکویلاهایی باشند که به سیاهی شب بودند، یاهولوگرامی اوراتاهای طلاییرنگ، روبلای سرخ و درخشان، و یا کائرولیاییهایی با چشمان آبیِ طراوتبخش؛ آنها از رنگینپوستها با هر رنگ و نژادی در مرزهای خود استقبال میکردند.
اما حالا، در این خیابان شلوغ پایتخت، نه، حتیعدالت در کل پایتخت یا تمام هشتاد و پنج منطقه قانونگذاری،مستقیم هیچکس جز آلباهای مو نقرهای و چشم نقرهای پیدا نمیشد.
بله. در میان سربازانی که درعدالت میدان نبرد رسماً به عنوان انسانبرنامهریزی طبقهبندی میشدند، واقعاً آمار کشتهها صفر بود.
اما...
«...این دیگهسانت چه جورپرچم صفر کشتهایه؟»
مقصد لِنا، گوشهای از کاخ بلانک نیژ بود که از دوران امپراتوری به جا مانده بود؛ مقردقیقی نظامیای که با معماری خیرهکننده اواخر دوران امپراتوری طراحی شده بود. در این کاخ، مجموعه دژهای عظیممیخندید گران مول قرار داشت که تمام بخشهای سیاسی را احاطه کرده بود و همه سربازان جمهوری آنجا بودند.
بیرون از گران مول، در خطوط مقدمی که بیش از صد کیلومتر فاصله داشت، هیچ سربازی مستقر نبود. تنها نیروهای حاضر در خط مقدم، «پهپادها» یعنی جاگرناتها بودند و فرماندهی از داخل اتاق کنترل کشور انجام میشد. حداقل صدبیرون هزار نفر در حال کنترل پردازشگرها بودند و پشت سر آنها، خط دفاعی متشکل از میدان مین ضد نفر/ضد تانک و توپهای رهگیر خودکار قرار داشت. آنها تا به حال شکست نخورده بودند. البته نیروهای داخل گران مول هرگزکشیدهاش حتی یک نبرد را هم تجربه نکرده بودند. سایر سمتهای نظامی صرفاً برای ارائه استراتژیهای عملیاتی پردازششده، چیزی شبیه به پشتیبانی و لجستیک، ایجاد شده بودند. ارتش جمهوری در این برهه، هیچ نیروی انسانیای در موقعیتهای جنگی واقعی نداشت.
لِنا بوی تند الکل را از نفس افسرانی که از کنارش میگذشتند حس کردسبک و اخمهایش در هم رفت. احتمالاً در اتاق فرماندهان روی صفحه نمایش بزرگ مشغولدرختان تماشای مسابقات ورزشی بودند. نگاه سرزنشآمیزی به آنها انداخت، اما تنها با پوزخند روبهرو شد.
«این عاشقِ عروسکها رو باش.»
«اوه، ترسیدم... بازم میخوای بریپرچم با اون پهپادهای مهمی کهپاکی تو اتاقت نگه میداری حرف بزنی؟»
بدون هیچپرچم تردیدی برگشت تابرادری جوابشان را بدهد.
«همهتون...»
«صبح بخیر لِنا.»
صدایی از کنارشسانت آمد. برگشت وپنجرنگی همردهاش، آرنت را دید.
این کاپیتان فنی بخش تحقیقات،برادری تنها کسی بود که همسن وحاصل همدوره لِنا بود، تنها دوست همدورهایاش.
«...صبح بخیر آرنت. توگذشته که همیشه میخوابی، امروزاست چقدر زود بیدار شدی.»
«دارم برمیگردم بخوابم. کل شب رو بیدار بودم و کار کردم... منسنگفرشهای رو با این احمقها یکی نکن. من دارم کار میکنم. یه مشکلی پیشمهتابگونه اومده که فقط این کاپیتان فنی نابغه، یعنی آنریتا پنروز میتونه حلش کنه.»
آرنت مثل یک گربه خمیازهای کشید. موهاینماد کوتاه و سفید نقرهای از نژاد سلنا داشتبرنامهریزی و چشمان درشتش هم به همان رنگ بود.
در حین احوالپرسی، آرنت نگاهی به افسران مستی که داشتند جیم میشدند انداخت و شانهایمسیری بالا انداخت. چشمانش عملاً میگفتند که نصیحت کردن چنین ابلههایی بیفایده است. لِنا از آنبلند چشمان نقرهای فهمید که آرنت سعی داشته جلویش را بگیرد و از خجالت سرخ شد.
«آها، راستی، یه هشدارگذشته روی ترمینال اطلاعاتیت داری.است کمکت میکنم ردیفش کنی.»
«نیازی نیست...سانت ببخشید، وپرچم ممنون بابتش، آرنت.»
«مهم نیست. ولیسانت سعی کن زیاد بهنماد اون پهپادها نزدیک نشی.»
لِنا میخواست چیزی بگوید، اما سرشعدالت را تکان داد و به سمت بخششهری کنترلی که به آن تعلق داشت رفت.
اتاق تنگ و کوچکی که با دستگاههای کنترل بیروح پر شده بود،سنگی تاریک و نمور بود. صفحه نمایش هولوگرامی اصلی که در حالت آمادهبهکار بود،آسمان نور ضعیفی از خود ساطع میکرد و کف و دیوارهای اتاق نقرهای بودند.
لِنا روی صندلی آیندهنگرانهاش نشست، حلقه شیک و زیبا، یعنیخودنمایی همان دستگاه رِید را پوشید، موهای بلند و نقرهایاش راامتداد به عقب شانه کرد و با غرور سرش را بالا گرفت.
در این مکان، جایی که خط مقدم فرسنگها ازعدالت گران مول فاصله داشت، این اتاق تنگ و کوچک، تنهامستقیم میدان نبرد در تمام هشتاد و پنج منطقه جمهوری بود.
«شروع احراز هویت. سرگرد ولادیلنابرادری میلیزه. افسر فرمانده جبهه شرقی،سنگفرشهای منطقه جنگی نهم، نیروهای دفاعی سوم.»
پس از تأییدسال صدا و عنبیه،جنگ سیستم کنترل فعال شد.
به دنبال آن، حجم عظیمی از دادهها که از تجهیزات نظارتی کمکی در خط مقدم دوردست بهمسیری دست آمده بودند، یکی پس از دیگری روی صفحه هولوگرامی ظاهر شدند. روی صفحه اصلی، یک نقشهآنجا دیجیتال پدیدار شد که تمام نقاط چشمکزن را نشان میداد؛ نقاطی که نمایانگر نیروهای خودی و دشمن بودند.
هفتاد نقطه آبی وجود داشت که نشاندهنده ماشینهای خودی بودند. از این تعداد، بیست و چهار ماشین درمسیری اسکادران سوم تحت فرمان لِنا قرار داشتند، در حالی که بیست و سه ماشین به ترتیب زیر نظرمیگذشت اسکادران دوم و چهارم بودند. نقاط قرمز که نشاندهنده نیروهای دشمن بودند، تعدادشان به طرز وحشتناکی زیاد بود.
«فعالسازی پالتها.پرچم همگامسازی هدف، واحدبرادری پردازش مرکزی پلیادس.»
کریستالهای آبیرنگ در پشت دستگاه رِید بلافاصله به جلز و ولز افتادند. اینقدیمی گرمایی نبود که از خود کریستالها ساطع شود، بلکه یک گرمای توهمگونه بودآبی که در اثر فعال شدن و همگامسازی حواس در فرآیند پالت ایجاد میشد.
کریستالهای عصبی مجازیِ تقویتشده شروع به محاسبه کردند. از طریق این سیستم عصبی مجازی،برنامهریزی بخش خاصی در اعماق مغز به نام نایتهد (نواحی بلااستفاده) فعال میشد؛ بخشی کهپدر در فرآیند طولانی تکامل رها شده یا در گذر زمان به فراموشی سپرده شده بود.
این ارتباط از خودآگاه و ناخودآگاه لِنا عبور کرد و به اعماق آن نفوذ کرد. معمولاً دسترسیدقیقی آگاهانه به آن بخش غیرممکن بود، اما گذرگاهِ مجموعه ناخودآگاه، یعنی همان ناخودآگاهی که بین تمام بشریت مشترکآنجا بود، به تدریج باز شد و به آگاهی پردازشگر فرمانده اسکادران سوم با نام شخصی پلیادس متصل گردید.
حواس پلیادسپرچم با لِنانماد یکی شد.
«پالت تکمیل شد. کنترلکنندهگذشته یک به پلیادس، امروزاست هم هوام رو داشته باش.»
صدایش آرام و باثبات بود. پس ازبرادری مکثی کوتاه، صدای جوانی که حدود یک یاشهری دو سال از او بزرگتر بود، پاسخ داد:
«پلیادس بهمجسمه کنترلکننده یک.انقلابی پالت مشکلی نداره.»
آن صدا طعنهآمیز به نظر میرسید. لِنا در اتاق کنترل تنها بود وشهری این صدا متعلق به شخص دیگری در آنجا نبود؛ بلکه صدای واحد پردازشگر پلیادسمادرش بود که با حواس او همگامسازی شده بود و یک توهم شنیداری ایجاد میکرد.
یک صدا.
این جاگرنات که در واکنشی شتابزده به جنگ ساخته شدهخودنمایی بود، هیچ قابلیت ارتباطیای نداشت. هیچ توانایی تفکر پیچیدهای کهامتداد بتوان آن را احساس یا آگاهی نامید، در آن وجود نداشت.
این پالتمجسمه برگرفته ازانقلابی آگاهی جمعیِ
نژاد بشر
بود.
منطقه مینگذاریشده ضد نفر، خط دفاعیاینماد بود که برای مقاومت در برابرسنگفرشهای نیروهای زرهی دشمن ایجاد شده بود.
آنجا خط مقدمی بیرحمانه بود کهپنجرنگی پهپادهای هر دو طرف یکدیگر را قتلعامسنگفرشهای میکردند، با صفر کشته، اما در واقع...
«واقعاً کار سختیه که با این دقت وخودنمایی احترام به ما هشتاد و ششها که شبیهمستقیم انسانها هستیم، سلام میکنی؛ شمایی که آلبا (انسان) هستید.»
هشتاد و شش.
آنها آخرین سنگر بهشتی بودند که برای جمهوری (انسانها) باقی مانده بود، زمانیحاصل که لژیون کل قاره را درنوردید؛ خوکهایی انساننما که در منطقه غیرانسانی (منطقهحالی قانونگذاری هشتاد و ششم) فراتر از هشتاد و پنج منطقه قانونگذاری، آرمیده بودند.
این اصطلاحی توهینآمیز بود که برای رنگینپوستها به کار میرفت؛ کسانی که بهسنگفرشهای عنوان شهروندان جمهوری زندگی میکردند، اما توسط کشور خودشان پستتر از انسان شمرده میشدندحالی و در پناهگاههای اجباری بیرون از گران مول و در خطوط مقدم زندگی میکردند.
†
نه سال پیش.سال سال ۳۵۸ تقویم جمهوری،بوده سال ۲۱۳۹ تقویم ستارهای.
کشور قاره شمالی، یعنی امپراتوری گیاد که هممرز با شرق جمهوریمیکرد بود، به تمام جهات اعلام جنگ کرد. موج اول نیروهای لژیون،پسرک که پهپادهای جنگی کاملاً بدون سرنشین بودند، تهاجم خود را آغاز کردند.
ارتش ارتدکس جمهوری در مواجههپرچم با نیروهای عظیم ابرقدرت نظامی گیاد،خودنمایی در عرض نیم ماه فرو پاشید.
در آن زمان، ارتش تمام نیروی انسانی خود رامیکرد جمعآوری کرد و در حالی که به تاکتیکهای تأخیریامتداد و تضعیفکننده روحیه ادامه میدادند، دولت جمهوری دو تصمیم گرفت.
اولین تصمیم، تخلیه تمامگذشته شهروندان جمهوری به هشتاداست و پنج منطقه قانونگذاری بود.
تصمیم دیگر، اجرای فرمان ریاستپنجرنگی جمهوری ۶۶۰۹، یعنی قانون ویژهخودنمایی امنیت در زمان جنگ بود.
طبق این قانون، تمام رنگینپوستهای ساکن جمهوری به عنوان دشمنان همپیمانخودنمایی با امپراتوری شناخته میشدند. حق شهروندی آنها سلب شد، تحت نظارت قرارپسرک گرفتند و در پناهگاههای خارج از هشتاد و پنج منطقه منزوی شدند.
بیشک این خیانتی به قانونگذاری و پرچم پنجرنگی بود که جمهوری تا این حددقیقی به آن میبالید. با هر رنگینپوستی که از تبار امپراتوری بود، به استثنای آلباها،گرفته مانند موجوداتی برخورد میشد که باید مهار شوند؛ یک نمونه وقیحانه از تبعیض نژادی.
طبیعتاً رنگینپوستها اعتراض کردند.گذشته اما دولت با قدرتاست نظامی آنها را سرکوب کرد.
آلباهای زیادی هم بودند که اعتراض کردند. با این حال، اکثریت آلباها این کاربرنامهریزی را مجاز دانستند. به هر حال، هشتاد و پنج منطقه قانونگذاری قادر به تأمینپدر نیازهای تمام مردمش نبود، چه از نظر منابع، چه زمین و چه موقعیتهای شغلی.
پذیرش شایعاتی مبنی بر اینکه جاسوسهای رنگینپوست کشورشانبرادری را ویران کردهاند، بسیار آسانتر از اعتراف بهشهری این واقعیت تلخ بود که کشورشان عقب مانده است.
و با محاصره شدن توسط نیروهای دشمن،پاکی انسانها به قربانیانی نیاز داشتند تا خشمدقیقی و کینه خود را بر سرشان خالی کنند...
برتری نژادی فوراً به رسمیت شناخته شد و توجیه پیدا کرد. این اولین جمهوری مدرن، نجیب، باشکوه و انسانی که در جهان تأسیسنور شده بود، در نهایت آلباها را به عنوان برجستهترین نژاد به رسمیت شناخت، در حالی که تمام رنگینپوستهای امپراتوریِ قدیمی و غیرانسانی، موجوداتیآمده پست در نظر گرفته شدند؛ خوکهایی احمق و وحشی که صرفاً ظاهر انسانی به خود گرفته بودند و نتوانسته بودند به درستی تکامل یابند.
تمام رنگینپوستها در اردوگاههای کار اجباری حبس شدند و در حالی که در ارتش خدمت میکردند، مجبور بودند دیوارهای دژ گرانداشتند مول را بسازند. تمام داراییهای رنگینپوستها مصادره و تصاحب شد، در حالی که شهروندان، دولت انساندوست خود را به خاطر اینکهلِنا به آنها اجازه داده بود از خدمت سربازی، کار اجباری و مالیاتهای اضافی زمان جنگ فرار کنند، غرق در ستایش میکردند.
تبعیض علیه رنگینپوستها و هشتاد و ششها (موجودات پست) دو سال بعد درسنگفرشهای میان آلباها رخ داد. آنها سربازانی که همگی از اعضای هشتاد و ششمهتابگونه بودند را به خدمت فعال درآوردند و به عنوان پهپاد به میدان نبرد فرستادند.
پهپادهایی که با استفاده از تکنولوژی برجستهپاکی جمعآوریشده از سراسر جمهوری ساخته شده بودند،دقیقی هرگز نتوانستند به وضعیت عملیاتی فعال برسند.
اما چگونه ممکن بود آلباهایی که اینقدربوده از بقیه برتر بودند، چیزی بسازند کهسبک از پهپادهای ساختهشده توسط امپراتوریِ پست، ضعیفتر باشد؟
هشتاد و ششها انسان نیستند،پنجرنگی بنابراین چیزی که آنها هدایت میکنندمیکرد سرنشیندار نیست، بلکه بدون سرنشین است.
صنایع نظامی جمهوری (RMI) ماشین جنگی بدون سرنشین و خودکار (پهپاد) را به نام جاگرنات خلق کرد.
این ماشین به عنوان یک سلاح انسانی در نظر گرفتهسنگفرشهای شد که تلفات انسانی را به صفر میرساند و باپسرک تحسین و شور و شوق شهروندان وارد میدان نبرد شد.
این یک ماشین بدون سرنشین بود کهبوده خلبانان هشتاد و شش به عنوان پردازشگرسبک در آن نصب شده بودند، با ظرفیتی
برای سوار شدن اشخاص.
سال ۳۶۷ تقویم جمهوری.
در میان این میدان نبرد بیرحمانه با صفر کشته، سربازانیسنگفرشهای که مرگشان به حساب نمیآمد و با آنها مانند قطعات یدکیخردسالی رفتار میشد، امروز هم به فدا کردن جان خود ادامه میدادند.
†
لِنا دید که چراغهای قرمز نشاندهنده لژیون بهعدالت سمت شرق و مناطق تحت اشغال خودشان دردقیقی حال عقبنشینی هستند و کمی خیالش راحت شد.
هفت واحد در اسکادران سوم از دست رفته بودندعدالت و تلخی دردناکی در سینهاش پیچید. هفت جاگرنات بهمسیری همراه پردازشگرهای درونشان منفجر شده بودند. هیچکس زنده نمانده بود.
جاگرنات، نامی که توسط سازندگانش که خودپاکی را روشنفکر میپنداشتند انتخاب شده بود؛ نامیدقیقی برگرفته از خدایان بیگانه در اساطیر باستان.
مردمی که در آرزوی نجات بودندجنگ دور هم جمع میشدند، اما درسنگی نهایت زیر چرخهای ارابهها له میشدند.
«...کنترلکننده یک به پلیادس.پرچم تأیید میکنم که تمامعدالت نیروهای دشمن عقبنشینی کردن.»
آهی کشید و از طریق پردازشگر پلیادس،نماد با خلبان هشتاد و ششی صحبت کرد کهبرنامهریزی برای بازپسگیری حق شهروندی خود و خانوادهاش میجنگید.
پالت با استفاده از شنوایی همگامسازیشده برای ارسال یا دریافت صدا، یک سیستمشهری ارتباطی کاملاً جدید بود؛ بسیار بهروزتر از نسخههای گذشته که به راحتی تحتپدر تأثیر فاصله، آبوهوا، شرایط محیطی و پالسهای الکترومغناطیسیِ مختلکنندههای الکترونیکی (اینتاگسفلیگه) قرار میگرفتند.
از نظر تئوری، این روش میتوانست امکان همگامسازی تمام حواس را فراهم کند، اما در این مورد فقط شنواییحکاکیهای همگامسازی میشد. سیگنالهای بصری برای کاربر بیش از حد سنگین و غیرقابلتحمل بودند. شنوایی به تنهایی برای انتقال حداقلکافهای اطلاعات کافی بود. از نظر تجربی، شبیه به یک بیسیم یا تلفن بود و در نتیجه خطر سردرگمی کمتری داشت.
با این حال، لِناپرچم گمان میکرد که قضیهعدالت به همین سادگیها هم نیست.
بدون همگامسازی بصری، او مجبور نبود چیزی را ببیند. مجبور نبود ظاهر وحشتناک ماشینهایحاصل دشمن را در مقابلش ببیند، از نزدیک شاهد متلاشی شدن ماشینهای خودی باشد، و رنگپدر خون و اعضایی را ببیند که از بدنشان بیرون کشیده شده و به بیرون میریزد.
«نظارت توسط اسکادرانپنجرنگی چهارم انجام میشه.عدالت اسکادران سوم، لطفاً برگردید.»
«پلیادس هستم، مفهومه... ممنونگذشته که از اونجا با تلسکوپتنمای مراقب خوکها هستی، کنترلکننده یک.»
با شنیدن پاسخ پلیادسپرچم که از آن طعنهعدالت میبارید، چشمانش را پایین انداخت.
او یک آلبا بود، یکی از همان منفورهایی که دیگران راخودنمایی قربانی میکردند. در عین حال، این واقعیت پابرجا بود که یکی ازپسرک وظایف او به عنوان یک کنترلکننده، نظارت بر هشتاد و ششها بود.
«خسته نباشید، پلیادس. به همه اعضای تیم،پاکی و به خاطر اون هفت نفری کهدقیقی کشته شدن... از صمیم قلب تسلیت میگم.»
«...»
در این سکوت، سرمایی برنده و تیغمانند وجود داشت. پالت فقط اجازهسنگفرشهای همگامسازی شنوایی را میداد، اما از آنجا که از طریق آگاهیهای مختلفچشمانی متصل میشد، احساسات یک مکالمه هم میتوانست از این طریق منتقل شود.
«...مثل همیشه،مجسمه از کلمات محبتآمیزتپرچم ممنونم، کنترلکننده یک.»
لِنا از این لحن سرد، تحقیرآمیز وپاکی پر از کینه که تضاد شدیدی با خشممسیری و نفرت همیشگیشان داشت، آشفته و مضطرب شد.
†
روز بعد، اخبار همان چیزهای همیشگی را گزارش داد؛ اینکه دشمن تلفات سنگینی داده، جمهوری کمترین خسارت را دیده، هیچکس کشته نشده و اخلاقیاتچشمانی و پیشرفت جمهوری پیروز خواهد شد؛ حتی میشد شک کرد که نکند اینها تصاویر تکراری هستند که دوباره پخش میشوند. لوگویی از یک شمشیرسمت و یک پای قطعشده در این شبکه ملی به نمایش درآمد. این نماد سان ماگنولیای انقلابی بود و معنایش سرنگونی سلطه و نابودی ظلم بود.
«...و همچنین، با در نظر گرفتن اینکه جنگ تا دو سال آینده بهسنگفرشهای پایان میرسه، دولت تصمیم گرفته بودجه رو کاهش بده. در وهله اول، منطقهمهتابگونه ۱۸ در جبهه جنوبی تخلیه میشه و تمام نیروهای حاضر در اون مرخص میشن...»
پس منطقه ۱۸پنجرنگی در جنوب سقوط کردهپاکی بود. لِنا آهی کشید.
این مسئلهای نبود که با تغییر دادن روایتِ ماجرا حل شود. حتیسنگی پس از از دست دادن سرزمینها، مضحک بود که هیچ قصدی برایبهاری پس گرفتن آنها نداشتند و حتی برای کاهش بودجه نظامی برنامهریزی میکردند.
داراییهای مصادرهشده از هشتاد و ششها از مدتها پیش تمام شده بود وحاصل هزینههای هنگفت نظامی باعث شده بود بودجه خدمات عمومی و رفاه اجتماعی بهحالی بنبست برسد. دولت نمیتوانست درخواستهای شهروندان مبنی بر کوچک کردن ارتش را نادیده بگیرد.
مادرش که لباسی قدیمی به تن داشت، روبهرویبرادری لِنا نشسته بود. لبهای سرخ و روشنش راشهری از هم باز کرد و با لحنی ملایم گفت:
«...چی شده، لِنا؟پنجرنگی اینقدر قیافه نگیرعدالت و غذات رو بخور.»
صبحانه روی میز غذاخوری چیده شدهجنگ بود و بیشترشان مواد غذایی مصنوعیایسنگی بودند که در کارخانههای تولیدی ساخته میشدند.
کشور کمتر از نیمی از خاک خود را در اختیار داشت و با این حال، به جز هشتاد وحومه ششها، هنوز حداقل هشتاد درصد جمعیت را در خود جای داده بود؛ واضح بود که هیچ جایی برای کاشتبرای بذر وجود نداشت. با حملات و اختلالات لژیون، ارتباط با کشورهای دیگر غیرممکن شده بود، چه رسد به تجارت، و...
حتی میشد شک کردانقلابی که اصلاً کشور دیگریبرادری باقی مانده است یا نه.
لِنا جرعهای از چای قرمزی نوشید که طعمش با مجموعهسنگفرشهای خاطرات مبهمش فرق داشت، و تکهای از گوشت مصنوعی ساختهشده ازخردسالی پروتئین گندم را برید که کاملاً با گوشت واقعی متفاوت بود.
کمپوتی که کنار چای بود، تنها چیز واقعی روی میز بود که از تمشکهای پرورشیافته درساخته باغچه درست شده بود. این یک قلم به تنهایی یک کالای لوکس محسوب میشد، با توجهزنگزده به اینکه جمهوری در این برهه هیچ زمینی برای درختان مختلف نداشت، چه رسد به یک باغچه.
مادرش با لبخند گفت:
«لِنا، دیگه وقتشه کهانقلابی استعفا بدی و با پسرعدالت یه خانواده دیگه ازدواج کنی.»
لِنا بیصدا آهی کشید. گزارشهایبرادری جنگی اخبار هر روز همانسنگفرشهای بود و حرفهای مادرش هم همینطور.
اصل و نسب.سال جایگاه اجتماعی. موقعیت.جنگ خط خونی. خون برتر.
این عمارت پر زرق و برق زمانی ساخته شده بود که خاندان میلیزه هنوز جزوشهری اشراف بودند. لباس ابریشمیای که مادرش به تن داشت برازنده این عمارت بود، اما بهگرفته محض اینکه پایش را از آنجا بیرون میگذاشت، لباسی کهنه و ازمدافتاده به حساب میآمد.
انگار دورانمجسمه خوشبختی در همانجاپرچم متوقف شده بود.
به نظر میرسید که او خودش راپاکی از دنیای بیرون جدا کرده و دردقیقی رویای کوچک و سرخوشانه خودش حبس شده است.
«شاهزادهخانم نجیب خاندان میلیزه نباید با این لژیون یانمای اون "هشتاد و ششها" درگیر بشه. درسته که پدربودند مرحومت یه سرباز بود، اما الان که دوران جنگ نیست.»
دوران جنگ نبود یا هر چیز دیگری؛ در این برهه، کشور همچنان درگیر جنگ با لژیون بود. شهروندانیمستقیم که اینقدر از میدان نبرد دور بودند، هنوز جنگ را تجربه نکرده بودند و تصویر جنگ برایشان فقط درفقط فیلمها خلاصه میشد. آنها مدتها بود که فراموش کرده بودند، چه واقعیت را و چه تجربه دست اول را.
«مادر عزیزم، این وظیفه و افتخار ما به عنوان شهروندان جمهوریهخودنمایی که از کشورمون محافظت کنیم. در ضمن، به اونا نمیگن هشتادداشتند و شش. اونا هم مثل ما، بدون شک شهروندان جمهوری هستن.»
چهره لاغر و ظریفنماد مادرش فوراً در همخودنمایی رفت و اخم کرد.
«رنگینپوستهای کثیف، کدوم شهروندان جمهوری؟ خدای من، گلههایاست دام بدون طعمه کار نمیکنن، با این حال دولتشده بهشون اجازه داده پاشون رو تو خاک جمهوری بذارن.»
به هشتاد و ششهایی که به ارتش میپیوستند، به همراه خانوادههایشان حق شهروندی داده میشد. به دلیل نژادپرستی آشکار وامتداد افراطی در تمام هشتاد و پنج منطقه، از زمان شروع جنگ در نه سال گذشته، محل سکونت آنها هرگز فاش نشدهبیرون بود. با این حال، افراد زیادی بودند که احتمالاً به خانههای قدیمی خود بازگشته و بقیه روزهایشان را آنجا سپری میکردند.
این پاداشی بود که در ازای خدمات غیرقابلانکارشان انتظار میرفت، اما متأسفانه در میان ذینفعانبرنامهریزی کسانی بودند که به شدت با این موضوع مخالف بودند. این شخص که روبهروی لِنامادرش نشسته بود و با تکان دادن سرش آه میکشید، یک نمونه بارز از آنها بود.
«آه، کثافت. کثافت محض. فقط فکرش رو بکن، ده سال پیش، این موجودات کهدقیقی فقط ظاهرشون شبیه انسانهاست، تو خیابون آزادی و برابری پرسه میزدن، و حالا دوباره دارهصدای همون اتفاق میافته، آه. تا کی قراره آزادی و برابری جمهوری زیر پا گذاشته بشه؟»
«...به نظر میرسه همین حرفهایدرگیر الان شما داره آزادی و برابریساختمانهای رو زیر پا میذاره، مادر عزیزم.»
«هم؟ چت شده تو؟»
با دیدن نگاه شکاکانقلابی مادرش، حالا نوبت لِنابرادری بود که آه بکشد.
واقعاً مادرش درک نمیکرد.
این موضوع فقط در مورد مادرش صدق نمیکرد. در این برهه، شهروندان جمهوری همچنان به دولت جمهوری کشورشان و پرچم پنجرنگی که نمادنور آزادی و برابری، برادری، عدالت و پاکی بود، افتخار میکردند. به آنها از طریق کتابهای تاریخ آموزش داده شده بود که پادشاهیها و دیکتاتوریهایمیخندیدند گذشته چه جنایاتی مرتکب شدهاند؛ آنها از ظلم متنفر بودند، از سرکوب خشمگین میشدند، تبعیض را تحقیر میکردند و نسلکشی را عملی شیطانی میدانستند.
اما آنها نمیتوانستند درک کنند که همان اعمال درپاکی سرزمینهای این جمهوری در حال تکرار است. اگر لِنامستقیم به این موضوع اشاره میکرد، با نگاهی ترحمآمیز میپرسیدند:
نمیتونی فرق بینسانت آدم و خوکپنجرنگی رو تشخیص بدی؟
لِنا لبهایپرچم صورتی کمرنگشنماد را گاز گرفت.
کلمات راحت بودند و میتوانستند به سادگی ماهیتاست چیزها را تغییر دهند. به محض اینکه برچسبیساخته روی کسی میخورد، انسانها تبدیل به خوک میشدند.
مادرش اخم کرد و کمی آشفتهنماد به نظر میرسید. با این حال، انگارحاصل چیزی فهمیده باشد، با خندهای کوتاه گفت:
«پدرت واقعاً به اون احشامپرچم اهمیت میداد، پس ما همپاکی باید باهاشون برابر رفتار کنیم، نه؟»
«...نه، موضوع این نیست.»
پدرش تا لحظه آخر با تبعید هشتاد و ششها مخالف بودساختمانهای و درخواست لغو این قانون را داشت. لِنا واقعاً برای پدرشزیر احترام قائل بود، اما نمیتوانست خودش را کاملاً وقف آرمانهای او کند.
با اینسانت حال، هنوزپرچم به یاد میآورد.
شعلههای سوزانمجسمه آتش. سایههایانقلابی عنکبوتهای چهارپا.
نشان اسکلت دولاهانپنجرنگی که روی زرهعدالت حک شده بود.
دستی که برای کمک دراز شده بود.بوده رنگهای روشن سرخ و سیاهی که ازسبک بدو تولد بر زندگیاش سایه انداخته بودند.
ما شهروندان این جمهوریپرچم هستیم، تو همین کشور بهپاکی دنیا اومدیم و بزرگ شدیم.
صدای بیپروامجسمه و بلند مادرشپرچم سکوت را شکست.
«با این حال لِنا، احشام قوانین خودشون رو به عنوان احشام دارن.برنامهریزی نمیتونی انتظار داشته باشی اون هشتاد و ششهای احمق و وحشی، آرمانها ودستهای فضایل والای انسانی رو درک کنن. فقط باید زندانیشون کنی و مدیریتشون کنی.»
لِنا بیهیچ حرفی صبحانهاش رادرگیر تمام کرد، دهانش را باسفید دستمال پاک کرد و ایستاد.
«من دیگه میرم مادر.»
«میخواین من...مجسمه بخشم روانقلابی عوض کنم؟»
در دفتر فرمانده که با کاغذدیواریهای طلایی کدر و خرماییرنگ تزیین شدهبرنامهریزی بود، فرمانده کارل-اشتال روی یک صندلی آنتیک نشسته بود. وقتی دستورش را ابلاغدستهای کرد، لِنا با گیجی پلک زد و چشمان نقرهایاش را به او دوخت.
در واقع، بسیاری از افسرها به دلیل سازماندهی مجدد جوخهها جابهجا میشدند. نبردهای شدید در خط مقدم باعث میشدحکاکیهای جوخهها تا حدی فرسوده شوند که دیگر قابل نگهداری نباشند. بنابراین، انحلال و تجدید قوای جوخهها امری عادی بود.کافهای لِنا هرگز قصد نداشت جوخه فعلیاش را تغییر دهد، اما بسیاری از آنها کاملاً تار و مار شده بودند.
لژیون واقعاً قدرتمند بود.
امپراتوری گیاد به عنوان یک ابرقدرت نظامی و تکنولوژیکی، فلسفه بیرحمانه و فناوری پیشرفتهاش را صرف توسعه کرد و در عوض، به تسلیحاتی ویرانگر و پهپادهایی با چابکی خیرهکننده دست یافت. آنها تمامبلند هوش مصنوعی برتری را که هیچکس در آن دوران در اختیار نداشت، گردآوری کردند؛ هوشی که هرگز خسته، عصبانی یا وحشتزده نمیشد، چرا که اینها واقعاً پهپادهای بدون سرنشین بودند. مهم نبود چهبرفی تعداد از آنها نابود میشدند، کارخانههای کاملاً خودکار که در اعماق سرزمینهای لژیون قرار داشتند، همچنان به تولید ماشینهای جدید ادامه میدادند و ارتشهای عظیم تازهنفسی را مانند ابرهای سیاه چرخنده به میدان میفرستادند.
برخلاف آنچه شهروندان میپنداشتند، جاگرناتها از نظر قابلیتها به هیچ وجه در حد و اندازهمسیری آنها نبودند و طبیعتاً میزان خسارات وارده اصلاً ناچیز نبود. در واقع، هر اعزام نیرو تلفاتمیخندید زیادی به همراه داشت و تنها با جایگزینی مداوم نیروها میشد خطوط مقدم را حفظ کرد.
با این حال، جوخهای کهدرگیر لِنا مسئولیتش را بر عهدهسفید داشت، تلفات زیادی نداده بود.
چهره پر از جای زخم کارل-اشتال آرام شد. اوپاکی مردی قدبلند و تنومند با شانههایی پهن بود ومستقیم ریش روی چانهاش، جذبهای باثبات و فرماندهانه به او میبخشید.
«منظورم این نیست که جوخه تو قراره تغییر کنه.عدالت در واقع، فرمانده یه جوخه دیگه بازنشسته شده، برای همینمستقیم نیاز فوری داریم که یه فرمانده برای جانشینیش انتخاب کنیم.»
«پس اون جوخهپنجرنگی مسئول دفاع ازعدالت یه پایگاه مهمه؟»
به نظر میرسید دیگر نمیتوانستنددرگیر منتظر بمانند تا مقامات بالاترسفید در مورد جانشین تصمیم بگیرند.
«درسته. مرز شرقی، نیروهای دفاعی اول از منطقهعدالت نبرد اول، با اسم رمز جوخه اسپیرهد. این جوخهمسیری منتخبی از کهنهکارهای جبهه شرقیه... به عبارت دیگه، نخبگان.»
گیجی لِنا بیشترسانت شد و ابروهای دوستداشتنیاشنماد در هم گره خوردند.
منطقه نبرد اول، منطقهای دفاعی بود که بیشتر از همه در معرض حملات سنگین لژیون قرار داشت. نیروهای دفاعی اول، برترینخردسالی جوخه فعال در آن میدان نبرد بودند و مسئولیتهایی کاملاً متفاوت با نیروهای دوم، سوم و چهارم داشتند؛ نیروهایی که مسئولیتلبخند گشت شبانه و پشتیبانی را بر عهده داشتند و تنها زمانی وارد نبرد میشدند که نیروهای اول قادر به اعزام نبودند.
«سرگرد تازهکاری مثلسال من ممکنه ازجنگ پس چنین وظیفهای برنیاد...»
کارل-اشتال چهرهاشسانت را درپرچم هم کشید.
«چطور جوونترین دختر گروه ۹۱ که اولین نفری همعدالت هست که به درجه سرگردی ترفیع گرفته، میتونه همچین حرفیمستقیم بزنه؟ تواضع بیش از حد آدم رو دلزده میکنه، لِنا.»
«عذر میخوام، عمو جروم.»
لِنا در برابر کارل-اشتال که او را با اسم کوچکش صدا میزد، متواضعانه سرش را پایین انداخت. کارل-اشتال دوست صمیمی پدر مرحومش بود و آن دوآبی از معدود بازماندگان فاجعه نُه سال پیش بودند؛ زمانی که ارتش اصلی جمهوری تار و مار شد. وقتی لِنا کوچک بود، او اغلب به دیدنشان میآمدتالار تا با لِنا بازی کند و پس از مرگ پدرش نیز، از تامین هزینههای مراسم خاکسپاری گرفته تا مسائل مختلف دیگر، توجه ویژهای به لِنا داشت.
«راستش رو بخوای...انقلابی هیچکس حاضر نیستنماد کنترلکننده جوخه اسپیرهد بشه.»
«مگه اونا نخبه نیستن؟ مگهپرچم فرماندهی اونا به عنوان یهپاکی سرباز جمهوری، بالاترین افتخار نیست؟»
همه کنترلکنندهها وظایفشان را با جدیت انجام نمیدادند. لِنا شایعاتی شنیده بود که برخی در اتاق کنترل میماندند و بازیهای ویدیویی میکردند، برخی اصلاً زحمت فرماندهی در اتاقگرفته کنترل را به خود نمیدادند و برخی دیگر هیچ اطلاعاتی به نیروهایشان نمیدادند و مرگ تکتک واحدهای تحت کنترلشان را مثل یک فیلم هیجانانگیز تماشا میکردند و باشانزدهساله دوستانشان سر این شرط میبستند که کدام جوخه زودتر نابود میشود. در واقع، کسانی که واقعاً با جدیت فرماندهی میکردند نادر بودند، اما این موضوع کاملاً جداگانهای بود.
«همم، این جوخهسال واقعاً نخبگان روجنگ تو خودش داره...»
کارل-اشتال با لحنی سنگین گفت:
«...واحد رهبر اسپیرهد، باانقلابی اسم رمز شخصی متصدی کفنعدالت و دفن، سابقه عجیبی داره.»
متصدی کفنپرچم و دفن.نماد چه اسم عجیبی.
«کسایی که میشناسنش بهش میگن "خدای مرگ"بوده و از ترس ازش دوری میکنن... شایعه شدهغربی که اون کنترلکننده قبلیش رو در هم شکسته.»
«ها؟»
لِنا نتوانست جلویسانت تعجبش را بگیرد.پنجرنگی معمولاً قضیه برعکس بود.
یک پردازشگر،پرچم کنترلکننده را دربرادری هم شکسته بود؟
چطور؟
«یه داستان عجیبه؟»
«من وقت ندارم تو زمان انجام وظیفه در مورد این داستانها با زیردستم حرف بزنم... اما حقیقت ماجرا اینه که به طرز عجیبی، خیلیخردسالی از کنترلکنندههایی که مسئولیت جوخههای متصدی کفن و دفن رو به عهده گرفتن، یا درخواست تغییر جوخه دادن یا بازنشستگی. حتی یه نفر بودرویش که بلافاصله بعد از اولین عملیات درخواست تغییر نیرو داد و یکی دیگه هم خودکشی کرد، هرچند ارتباط این اتفاقات با هم هنوز مشخص نیست.»
«...گفتین خودکشی؟»
«حرفهای واقعاً غیرقابل باوریه...گذشته شنیدم اونایی که بازنشسته شدننمای هنوز "صدای مردهها" رو میشنون.»
«...»
قطعاً این بیشترسانت شبیه یک داستانپنجرنگی ارواح به نظر میرسید.
کارل-اشتال متوجه سکوت لِنا شدبرادری و با فکر کردن به چیزی،حاصل برای دلداری دادن به او گفت:
«اگه تمایلی نداری میتونی بهم بگی، لِنا. هیچ مشکلی نیست اگه تو جوخه فعلیت بمونی.غربی گفتم که اسپیرهد پر از کهنهکاره. مشخصه که همگامسازی با همه اونا موقع اعزام غیرممکنه،خیابانی پس همون حداقل نظارت هم کفایت میکنه. از نظر فرماندهی، میتونی کار رو به خودشون بسپاری...»
لِنا لبهایش را جمع کرد.
«من این کار رو انجامپرچم میدم. مدیریت، فرماندهی و رهبریپاکی جوخه اسپیرهد رو به عهده میگیرم.»
محافظت از کشور، وظیفه و امتیاز او به عنوان یکسنگفرشهای شهروند جمهوری بود. رهبری نیروهای پیشگام برای او بالاترین افتخار محسوبخردسالی میشد؛ چیزی نبود که بتواند یا بخواهد آن را رد کند.
کارل-اشتال چشمانش راسال باریک کرد. واقعاًجنگ که این بچه...
«فقط همون حداقلِ کار کافیه. نه چیزیبرادری بیشتر از اون... و لطفاً از برقراریبرنامهریزی ارتباط با پردازشگرهای تحت فرمانت خودداری کن.»
«یه فرمانده وظیفه داره زیردستانش رو درکنماد کنه. ارتباط با اونا یه امر ضروریه،حاصل تا زمانی که اونا من رو پس نزنن.»
«خدای من، تو...»
با چهرهای که به نرمی در هم رفتهاست بود، آهی کشید. دستهای از اسناد را ازساخته روی میزش برداشت و جلوی لِنا تکان داد.
«بازم باید یه چیزی رو گوشزد کنم. تعداد تلفات رو تو گزارش ثبت نکن. ما دردقیقی حال حاضر اعلام کردیم که هیچ انسانی تو خط مقدم نمیجنگه، و هر چیزی که ثبتبلند بشه و قرار نباشه وجود داشته باشه، نادیده گرفته میشه... این نوع اعتراض تو رو هیچکس نمیشنوه.»
«حتی اگه شما هم اینطور بگین، مننماد نمیتونم در سکوت این رو بپذیرم... تازه،حاصل قوانین مهار رنگینپوستها دیگه هیچ پایهواساسی نداره.»
به نظر میرسید امپراتوری گیاد که باپاکی قدرت نظامی عظیم خود قاره را درنوردیدهدقیقی بود، چهار سال پیش نابود شده است.
به دلیل پارازیتهای مداوم اینتاگسفلیگه، رهگیری سیگنالهای بیسیم تحت کنترل امپراتوری به ندرت اتفاق میافتاد؛ با این حال، چهارحکاکیهای سال پیش، این سیگنالها ناگهان ناپدید شدند و دیگر هرگز خبری از آنها نشد. جای سؤال بود که آیا ایننبش اتفاق به خاطر طغیان لژیون بوده یا دلایل دیگری داشته، اما در هر صورت، امپراتوری باید از بین رفته باشد.
اردوگاههای کار اجباری هشتاد و ششها بر این اساس ساختهخودنمایی شده بودند که آنها «نوادگان امپراتوری» هستند، و در نتیجه،امتداد پایه و اساس توجیه این اردوگاهها از بین رفته بود.
با این حال، مردم حاضر نبودند از این سرگرمی به نام تبعیض که به دست آورده بودند، دست بکشند. همانطور که به لگدمال کردن وچشمانی سوءاستفاده ادامه میدادند، بیشتر و بیشتر در این توهم برتری غرق میشدند که آنها پیروز میدان هستند. آنها راهی ساده برای کسب لذت انتخاب کردند؛ نهتلویزیون برای در هم شکستن، بلکه برای پنهان کردن این سناریوی فعلی که توسط امپراتوری و پهپادهایشان محاصره شده بودند، و همچنین برای پنهان کردن احساس شکستشان.
«نادیده گرفتن یه اشتباه، خودشبرادری اشتباه بزرگتریه. این موضوع ازسنگفرشهای همون اولش هم غیرقابلبخشش بود...»
«لِنا.»
آن صدای متینانقلابی لِنا را صدا زدبرادری و او ساکت ماند.
«شاید یکم بیش از حد آرمانگراپنجرنگی باشی. نه فقط برای بقیه، بلکهمیکرد برای خودت. آرمانها خیلی بلندپروازانهن و دستنیافتنی.»
«...میفهمم.»
چشمان نقرهای کارل-اشتال آرامگذشته شد و برقی تلخاست در نگاه نوستالژیکش نقش بست.
«تو واقعاً خیلی شبیه واتسلاو هستی... خب پس، سرگرد ولادیلناخودنمایی میلیزه، از امروز به بعد، بهت دستور میدم که کنترلکننده نیروهایداشتند دفاعی اول تو منطقه نبرد اول باشی. امیدوارم سخت تلاش کنی.»
«خیلی ممنونم.»
«پس قبول کردی؟پنجرنگی چی باعث شدعدالت علاقهمند بشی، لِنا؟»
تغییر جوخه به معنای تغییر در بسیاری چیزهایاست دیگر بود و یکی از آنها تنظیمات پلتساخته بود؛ هر جایی که قرار بود پلت متصل شود.
رئیس تیم توسعه پلت آرنت بود و او همچنین مسئولیت تغییرات وسنگفرشهای تنظیمات لِنا را بر عهده داشت. لِنا که با توصیه او معاینهایچشمانی انجام داده بود، در حال تعویض لباس و پوشیدن یونیفرم نظامیاش بود.
او با دقت روپوش پارچهای یکبارمصرف را روی چوبلباسی آویزان کردخودنمایی و در حالی که دکمههای بلوزش را میبست، به آرنت جواب داد.پسرک آرنت در اتاق مشاهده بود که با یک پنل شیشهای جدا میشد.
کاخ جداافتاده از دوران امپراتوری به عنوان ساختمان تحقیقاتی استفاده میشد و با وجود اینکه همچون اواسط دورانامتداد سلطنت مجلل به نظر میرسید، ورقههای فلزی و شیشهای که همهجا دیده میشدند، حسی سرد و سخت بهبرای آن میبخشیدند. روی یکی از دیوارهای شیشهای، نقاشی دیواری از ماهیهای استوایی و صخرههای مرجانی نقش بسته بود.
«این فقط یه بهونهست که خودشونجنگ ساختن. اونا نمیخوان سخت کار کنن،سنگی برای همین اینو از خودشون درآوردن.»
لِنا در حالی که گیره بند جورابش را میبست،پاکی لبخندی روی لبهایش نشاند. او به خاطر استفاده ازمستقیم پلت، تحت معاینات دورهای قرار داشت؛ آرنت واقعاً نگرانش بود.
«این حقیقتهمجسمه که واقعاً یهپرچم نفر خودکشی کرده.»
آرنت که پشت دیوار شیشهای و صفحه هولوگرافیک بود، مقادیرسنگفرشهای تنظیمات را تغییر داد و جرعهای از قهوه ماگش نوشید... یاخردسالی هر چیز غلیظ و گلآلودی که در آن بود... و گفت:
«قضیه ارواح ممکنه چیزی باشه که چند تا پیرمردنمای حوصلهسررفته از خودشون درآورده باشن، اما میگن اون مردیبودند که مرده، با یه شاتگان مغز خودش رو متلاشی کرده.»
لِنا دامن و بلوزش را پوشید، آستینهایش را بالا زدخودنمایی و برگشت. دستهایش را به سمت موهای نقرهایاش که رویامتداد شانههایش ریخته بود برد و آنها را به عقب شانه کرد.
«...واقعاً؟»
«بهم گفتن بررسی کنم که آیا نقصی تو پلت وجودسنگفرشهای داشته یا نه. جدا از اینکه اون یه فرمانده بوده،پسرک اصلاً خوب نیست اگه خبر خودکشی به بیرون درز کنه.»
«خب بعدش؟»
آرنت باسانت بیخیالی شانهایپرچم بالا انداخت.
«کی میدونه؟»
«کی میدونه، هان...؟»
«اون مرده. دیگه کجا رو باید بررسی کنم؟ دستگاه رِید عادیه، بررسیها انجام شده.سبک گفتم اگه ممکنه "متصدی کفن و دفن" رو بیارن اینجا؟ برای همین ازشون خواستم پردازشگرچراغهای رو بیارن، اما اون احمقهای بخش لجستیک فقط گفتن "این پرواز جایی برای خوکها نداره~"»
او با عصبانیت دست به سینه شد، با بیحالی بهخودنمایی دیوار تکیه داد و پوزخند صداداری زد. با وجود اینکهامتداد بسیار زیبا و شیک بود، اما رفتارش هیچ ظرافت زنانهای نداشت.
«اگه با خودشون میاوردنش،انقلابی کاملاً بررسیش میکردم، حتی توعدالت مغزش رو. محض رضای خدا.»
لِنا از کلمات بیپرده او اخم کرد.پاکی میدانست که آرنت قصد بدی از گفتندقیقی این حرفها ندارد، اما تحملشان برایش سخت بود.
«...خب، پردازشگر چی شد؟»
«من نگفتم، اما اون بچههای پلیس نظامی اینطور گفتن. گزارششون رومیکرد خوندم و در واقع هیچی توش نبود. اون فقط گفته بودپسرک هیچ ایدهای نداره و قضیه تموم شد. کی میدونه چه اتفاقی افتاده؟»
آرنت پوزخندی طعنهآمیز زد.
«بهش گفتن کنترلکننده مرده، و اونم جواب داده: "که اینطور؟" لحنش دقیقاًبرنامهریزی اینطوری بود که "خب که چی؟" حالا هر چی، اون فقط یه هشتاددستهای و ششِ سادهست. حتی اگه مافوقش هم بمیره، انتظار واکنش دیگهای ازش نمیره.»
«...»
لِنا ساکت شدانقلابی و پوزخند از رویبرادری صورت آرنت محو گشت.
«...هی لِنا، توسانت باید بیای توپنجرنگی تیم تحقیقاتی ما.»
«؟»
لِنا با گیجی پلک زد و دید کهاست آرنت مثل یک گربه ابروهایش را بالا انداختهساخته است. چشمان نقرهای-سفیدش صداقتی غیرمنتظره را نشان میدادند.
«ارتش الان فقط یه بازداشتگاه برای آدمای بیکاره. تیم تحقیقاتی ما هنوزسنگفرشهای وضعیتش خوبه، اما بقیه نیروها فقط یه مشت احمق از مناطق باچشمانی شمارههای بالا هستن که حتی برای نجات جون خودشون هم نمیتونن کار کنن.»
در این زمان، مناطق قانونگذاری جمهوری شامل منطقه ۱ در مرکز بودمیکرد و از یک عدد مربع مرکزی شمارهگذاری میشدند. هرچه این عدد بزرگترخردسالی میشد، شرایط زندگی، امنیت، سطح آموزش بدتر و نرخ بیکاری بالاتر میرفت.
«دو سال دیگه، وقتی لژیون از بین بره، قصدمیکرد داری چی کار کنی؟ برچسب "سرباز بازنشسته" رو شونهتامتداد کمکی بهت برای پیدا کردن یه شغل دیگه نمیکنه.»
لِنا فقطکشور توانست چهرهاش رادرگیر در هم بکشد.
تمام پهپادهای لژیونانقلابی ظرف دو سالنماد از کار میافتادند.
این حقیقتی بود که از طریق به غنیمت گرفتن چند پهپاد لژیون کشف شده بود. واحدهای پردازش مرکزی آنهامستقیم دارای طول عمر ثابتی بودند که قابل تغییر نبود. هر نسخه جدید از این سیستم در بهترین حالت تنها پنجاهبرای هزار ساعت، یا حدود شش سال دوام میآورد. این احتمالاً یک سیستم ایمنی برای مواقعی بود که پهپادها طغیان میکردند.
از آنجا که تایید شده بود امپراتوری چهار سال پیش نابود شده است، واحد پردازش مرکزی پهپادهایحومه لژیون باید ظرف دو سال کاملاً از کار میافتاد. در واقع، بر اساس مشاهدات خط مقدم، تعداد نیروهایفقط لژیون در حال کاهش بود، که احتمالاً به دلیل فرسودگی ماشینها و عدم توانایی در ارتقای آنها بود.
«ممنون. اماکشور ما هنوزگذشته تو زمان جنگیم.»
«پس مجبور نیستیانقلابی بری بیرون ونماد این کار رو بکنی.»
آرنت کوتاه نیامد. پس از پیکربندیپنجرنگی دادهها، با تکان دادن دستش صفحه راسنگفرشهای خاموش کرد و به جلو خم شد.
و سپسپرچم با لحنی پربرادری از انزجار گفت:
«واقعی باشه یا نه، تو قراره اون پردازشگرهایاست دردسرساز رو کنترل کنی. کی میدونه آخرش چیساخته میشه... و پلتها هم ممکنه کاملاً ایمن نباشن.»
چشمان لِنا بیاختیار گشاد شد.
«...مگه کاملاًمجسمه ثابت نشده کهپرچم پلتها ایمن هستن؟»
به نظر میرسید این حرف به طور تصادفی از دهانسنگفرشهای آرنت پریده است. او نگاهی شبیه به کودکی که مچشپسرک را گرفتهاند به خود گرفت و صدایش را پایین آورد:
«لِنا، مگه این کشورگذشته رو نمیشناسی؟ نمیتونی حرفاشوناست رو همینطوری چشمبسته قبول کنی.»
جمهوری که تا این حد به ژنتیک برتر خود میبالید، اجازه هیچگونه نقصیحاصل در فناوریاش را نمیداد. حتی اگر نقصی هم وجود داشت، آن را نمیپذیرفتند؛حالی این موضوع نه تنها در مورد پلتها... بلکه در مورد جاگرناتها نیز صدق میکرد.
«در واقع، میتونم بگم یه جورایی شبیه یه قدرت ماوراییه، یا یهمیکرد همچین چیزی؟ ما همچین آدمایی رو بررسی کردیم و فهمیدیم که تحریکخردسالی این قسمت از مغز باعث ایجاد اثر پلت میشه... دقیقاً مثل همین چیز.»
او به دستگاه رِید در دستش اشاره کرد. روی آنسنگفرشهای حلقه نقرهای شیک، کریستالهای آبیرنگی حکاکی شده بود. چندین کابل ازخردسالی کریستالها به ترمینال متصل بودند تا دادهها روی آنها بازنویسی شوند.
«این "ابر انسانها" خواهر و برادرهایی بودن که با هم همگامسازی شده بودن، بنابراینسبک ما فقط یه کد ژنتیکی اصلاحشده والد-فرزندی رو تو دستگاه رِید یه کنترلکننده ودرختان واحدهای پردازشگر نوشتیم. اما اینکه چرا این کار باعث همگامسازی اونا میشه، هنوز مطمئن نیستیم.»
«اما... اینسانت تحقیقات پدرتپرچم بود، درسته؟»
«یه تحقیق مشترک بود. اساس تحقیق، یا همون فرضیه، ازپاکی طرف همکارش بود. پدر فقط محیط تحقیق رو آماده کردحومه و از نمونههای آزمایشی خواست تا اون پدیده رو تکرار کنن.»
«پس میتونی ازپنجرنگی اون همکار بخوای کهپاکی دوباره کار کنه، نه؟»
در آن لحظه،سال چشمان آرنت سردجنگ و بیروح شد.
«غیرممکنه... اونسانت یه هشتادپرچم و ششه.»
هشتاد و ششها که به هیچ وجه انسان تلقی نمیشدند، نامشان ثبتمیکرد نمیشد و هنگام انتقال به اردوگاههای کار اجباری، تنها یک شماره بهخردسالی آنها اختصاص مییافت. اینکه آنها در کدام اردوگاه بودند را هیچکس نمیدانست.
«دستگاههای رِید ویژگیهای ایمنی دارن تا جلوی این اتفاق رو بگیرن، اما وقتی پلتها توسط چند نفر فعال میشن،داشتند مغز بیش از حد بارگیری میکنه و تو حداکثر همگامسازی، منجر به فروپاشی روانی میشه. همچنین مشکل فعالیت بیشزدن از حد هم وجود داره که باعث میشه فرد "گم" بشه... تو در مورد حادثه پدرم میدونی، مگه نه؟»
«...»
پدر آرنت، پروفسور جوزف فون پنروز، متأسفانه مدت کوتاهی پس ازمیکرد انتشار پایاننامه مربوط به پلتها و تکمیل دستگاه رِید، در یک آزمایشخردسالی دچار جنون شد و در نتیجه جان خود را از دست داد.
گفته میشد که فعالسازی دستگاه رِید به طور تصادفی روی حداکثر مقدار نظری تنظیم شده بود. برخیدقیقی استنباط میکردند که او ممکن است به «مکان خاصی» عمیقتر از مجموعه ناخودآگاه لغزیده باشد و سرانجام بهآنجا مجموعه ناخودآگاه خود جهان رسیده باشد؛ جایی که بشریت را به جای «افراد» به عنوان «یک کل» میدید.
«اگه برای مدت طولانی استفاده بشه، کی میدونه چهمیکرد تاثیری میذاره... مرگ یکی دو تا هشتاد و شش اهمیتیداشتند نداره، اما اگه اتفاق بدی برای تو بیفته چی میشه؟»
لِنا به طور غریزی نگاهی ناراضیجنگ به او انداخت. میدانست که آرنتسنگی فقط نگران اوست، اما دست خودش نبود.
«این کارسانت رو نکن... اینپنجرنگی رفتارت خیلی زنندهست.»
آرنت سرانجاممجسمه با بیحوصلگی دستشپرچم را تکان داد.
«باشه باشه. تو خیلی کنجکاوی.»
طولی نکشید که سکوتیگذشته معذبکننده دو طرف دیواراست شیشهای را فرا گرفت.
ناگهان آرنت لبخندیانقلابی زد، گویی میخواستنماد این سکوت را بشکند.
«حالا که حرف کنجکاوی شد،پرچم لِنا، کیک شیفون میخوای؟ یهپاکی چیز جدید با تخممرغ درست کردم.»
«ها؟»
به نظر میرسید گوشهای گربهایدرگیر و نامرئی لِنا تیز شدهاندسفید و آرنت خندهاش را فرو خورد.
لِنا به عنوان یک دختر، هوس بیقید و شرطی برای شیرینیجات داشت. این کیک شیفون سفیده تخممرغ زیادی داشت؛حومه مادهای که برای جمهوری که زمین کافی برای پرورش طیور نداشت، یک کالای فوقالعاده لوکس محسوب میشد. چنین لذتیبرای تنها مختص شاهزادهخانمهای خانواده فون پنروز بود که از اشرافزادگان سابق بودند، عمارتی عظیم داشتند و میتوانستند مرغ پرورش دهند.
با این حال،
«امم... این از اون چیزایی نیست که با وجود اینکهسنگفرشهای توش پنیر نداره طعم پنیر بده، دود سیاه ازش بلندپسرک شه، امم خب... شبیه یه قورباغه باشه... یا یه همچین چیزی...؟»
محض اطلاع، این بازخوردگذشته کسی بود که پروفیترولاست دستپخت آرنت را خورده بود.
اگر بخواهیم دقیقتر بگوییم، جمله آخر باید اینگونهعدالت میبود: «شبیه یک قورباغه ورمکرده و خفهشده.» ظاهردقیقی و حتی رنگ آن دقیقاً مثل یک قورباغه بود.
«آروم باش. این یکیش عادیه.پرچم دیروز خواستگارم اومده بود وپاکی اون رو روش امتحان کردم.»
با این حال، او پس ازعدالت خوردن پنجمین تکه، از دهانش کفبرنامهریزی بیرون زد و از هوش رفت.
«حداقل... حتی اگه ازشگذشته متنفر بودی، میتونستی شاهکاراست جدیدت رو باهاش شریک بشی.»
«البته. خیلی بامزه بستهبندیش کردم، با کاغذ کادوی صورتی، یه پاپیون پروانهای،سنگفرشهای و یه بوسه روی کارت پیام که روش نوشته بود "تقدیم بهچشمانی تئوبالت عزیزم"، و پستش کردم به آپارتمانی که با معشوقهش توش میمونه.»
«...»
لِنا با خودش فکر میکردبرادری که آیا باید برای آنسنگفرشهای مرد احساس تاسف کند یا نه.
پس از گذراندن اوقاتی لذتبخش با خوردن کیک و چایسفید در کنار آرنت، انتقال دادهها به پایان رسید. لِنا به خانهداشت و اتاقش بازگشت و دستگاه رِید را روی گردنش قرار داد.
این حلقه نقرهای دارای الگوهای ظریفی بود که آلباها دوست داشتند و شبیه به یک چوکردقیقی شیک بود. تزیینات کریستالی مهرهمانند آن حاوی چند کریستال شبهعصبی بود که برای محاسبات استفاده میشد؛بلند زیر نور میدرخشید و تصور اینکه ماهیت واقعی آن یک هدفون و میکروفون گردنی است، دشوار بود.
او ناگهان بهسانت یاد چیزهایی افتادپنجرنگی که پیشتر شنیده بود.
خدای مرگ. باعث خودکشی شدهبرادری بود. به مرگ انسانها اهمیتیسنگفرشهای نمیداد — هشتاد و شش.
او چه جور آدمی بود؟
شاید ازسانت همه ماپرچم متنفر است؟
سرش رامجسمه تکان داد وپرچم نفس کوتاهی کشید.
بسیار خب.
«— فعال شو.»
او پلت را فعال کرد. این یک ارتباط بینظیرپاکی بود که تحت تأثیر فاصله، آبوهوا یا چشمانداز قرارمستقیم نمیگرفت و در هر لحظه امکان تماس را فراهم میکرد.
اتصال کامل شد. هیچ مشکلی نبود.پنجرنگی در این اتاق صدایی طنینانداز شد،میکرد در حالی که نباید چنین میبود.
«کنترلکننده یک با تمام اعضای جوخه اسپیرهدپاکی صحبت میکنه. از آشناییتون خوشبختم. از امروزدقیقی به بعد، من کنترلکننده شما خواهم بود.»
به دنبالکشور آن، مکثی آزاردهندهدرگیر به وجود آمد.
لِنا احساس عذاب میکرد.
هر بار که مسئولیت جوخه جدیدیپنجرنگی را بر عهده میگرفت، همه با شنیدنسنگفرشهای صدایش همان واکنش گیجکننده را نشان میدادند.
احوالپرسی میانپرچم انسانها باید چیزیبرادری کاملاً طبیعی میبود.
با این حال، این سکوت معذبکننده تنهابوده یک لحظه طول کشید. صدایی آرام وسبک بسیار جوان در گیرنده پلت طنینانداز شد.
«از آشناییتون خوشبختم، کنترلکننده یک.پنجرنگی رهبر جوخه اسپیرهد صحبت میکنه. اسممیکرد رمز شخصی، متصدی کفن و دفن.»
این صدا با آنچه او انتظار داشت متفاوت بود. صدایی دقیق و واضح بود؛ به آرامششهری سطح دریاچهای در اعماق یک جنگل. از صدایش به نظر میرسید همسنوسال لِنا باشد و بهصدای احتمال زیاد در خانوادهای به دنیا آمده بود که زمانی جزو طبقه متوسط به بالا محسوب میشدند.
«به ما اطلاع دادن که کنترلکنندهعدالت تغییر کرده. از الان به بعد،برنامهریزی لطفاً هوای ما رو داشته باشین.»
لِنا با شنیدن صدای یکنواختدرگیر کسی که به نظر میرسیدسفید فردی گوشهگیر باشد، لبخند زد.
بله، اگر به گفتگو ادامهپنجرنگی میدادند، او میفهمید که هیچخودنمایی راهی برای سوءتفاهم وجود ندارد.
همه آنها انسان بودند.
نه موجوداتی پستترپنجرنگی از انسان بهعدالت نام هشتاد و ششها.
«منم همینطور. خوشحالم کهگذشته با شما کار میکنم،است متصدی کفن و دفن.»